تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

.

در این چند وقت دو سریال دیدم و تقریباً هر دو به پایان رسیده است.

اولی لاست بود و دومی 24

حال می بینم که تفکرات قوی در آن سوی جهان و در دو سوی متفاوت و متضاد جریان دارد. اول لاست است که منبعش کتب آسمانی است، می خواهد با حداقل صفات مشترک انسانی ، عموم انسانها را به هم باز پیوند دهد. می خواهد نشان دهد تک تک اعمال ما در همین دنیا به خودمان باز می کرد. تک تک اعمال ما ، حتی نیات ما، حتی فشار دادن دکمه کوچکی ممکن است سرنوشت بسیاری دیگر را عوض کند. پس باید بر اندیشه و نیات و اعمالمان بیشتر دقیق شویم. اندیشه کنیم.

لاست نشان می دهد که بازگشت به فطرت تنها راه علاج انسان بیمار اکنون است. نه جنگ ، نه شکنجه ، نه خود بزرگ بینی  هیچ کدام راه حل نیست که جام شوکرانی بر این بیمار رو به موت است.عشق را بر جسته می کند( حتی اگر در نظر متشرعین مسلمان ،صحنه های خلاف  عفت جای جای فیلم را پر کرده باشد و مگر حافظ برای معانی بلند خود جز این صحنه های خلاف عفت عمومی بهره برد؟)

بدی به ذات خود بد است . بد خوب نداریم بد مصلحت اندیش نداریم.دروغ، شکنجه، خیانت به ذات خود بد است و مصلحت بردار نیست. ( مقایسه کنیم با امروز خودمان که آن قدر مصلحت اندیش شده اند که رویه همان مصلحت است)



اما 24 نماد مخالف لاست است. مردی که برای جان انسانها مجاز به شکنجه کردن است. عبور کردن از قانون است تا جان انسان های بسیاری را نجات دهد.(البته فیلمنامه طوری انگاشته شده است که بشدن مخاطب را همراه خود می کند و با خود همراه می کند). بله شکنجه ، کشتن ، قتل  و... بد است اما لازم.دنیا مکان آرامی نیست که دم از انسانیت بتوانی بزنی. دنیا مکانی است که یک 24 ساعت آن اندازه 1000 سال سرعت دارد. پس باید کارهایی کنی که اندازه 1000 سال جلو بی افتی و گرنه نابود می شود.

جان کلام 24 این است :هدف وسیله را توجیه می کند.( بشدت افکار ماکلیاوی در پشت پرده های آن وجود دارد).

حال باید دید کدام دیدگاه می تواند در مردمان آینده نهادینه شود.این یا آن. با توجه به سیر تحولات جهان و حتی کشور خودمان، از جنبش سبز بگیر تا ریس جمهور رنگین پوست آمریکا ، من به این که دنیا ما، اندیشه لاستی بر خود بگیرد خوش بین تر از دیگری هستم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

به لطف پارازیت های جدید که ما را از 60 دقیقه بی بی سی محروم ساخته است، چند فیلم را این چند وقته دیده ام،.که دو تای آن جالب بود. اولی فیلم حاشیه شهر با بازی جنیفر لپز است که تمی بشدت اجتماعی دارد و فریادی است بر علیه جهانی سازی و رنجی که  بخصوص زنان از آن می برند. اگر اهل این نوع فیلم ها هستید ، آن را از دست ندهید.

دومی با نام  v for vendetta ( v  برای دشمن خونین) است با بازی  فوق العاده natalia Portman)، فیلمی  نیمه سورئالیستی که شدیداً با حال و امروز ما تناسب دارد.اگر رنگ فیلم را از سیاه به سبز باز گردانیم دیگر خود ما می شویم. بدون هیچ توضیحی واجب می دانم بر شما که این فیلم را ببنید. البته به جای  vمی توانیم ما مردم ایران از M استفاده کنیم(البته همان v هم بد نیست)فیلمی سرشار از امید، فیلمی که نشان می دهد راه درست چیست؟قرآن اشاره ای دارد به این مضون که ما سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کینم، جز آنکه خودشون بخواهند. یا اینکه خداوند مسلمانان را در جنگ بدر به کمک فرشتگان یاری کرد. شاید با تسامح زیاد بتوان گفت که این فیلم تبدیل هنری چنین مضونی باشد(البته با تسامح  بسیار زیاد!!)

******

نیمکت های پارک ستارخان را که سبز رنگ بود به رنگ قرمز در آوردند.گیرم نیمکت ها را قرمز کردید. با دار و درخت و چمن آن چه می کنید؟

 

********

این خبر هم جالب و پر مفهوم بود. خیلی خیلی خیلی:

 

کوتاه از ۲۰9. او.ین

 

آرمان‌های پاکم جهاد می‌کنم، بیرونی و درونی؛ و البته رسول جهاد درونی را بر سر محکم و پر اراده بزرگ‌تر و مهم‌تر نامید. پس بدرود بر «من». سلام بر «ما».

 

کیوا.ن.صمیمی

***

 این 3 روز را نخواهم بود. در سفری به انار خواهم رفت. هیچ مپرسید که خود کم می دانم. بعد از 3 روز با عکس ها و گزارش برنامه خواهم آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

اگر اهل تاتر هستید و از فیلم های بیضایی خوشتان میآید و در عین حال سورئالیست را دوست دارید همانگونه که شعر حافظ را ،پیشنهاد می کنم به تماشای فیلم تردید بروید.

البته نه در سینما های روشنفکری چون سپیده و فرهنگ، که باید در آن سکون کنی. در همین سینما پارس انقلاب که عده ای از دیدن فیلم حوصله شان سر برود. جلویت به خواب رفته باشد. کناریت چیپس و تخمه خود را بخورد. و تو با دوست خود در بعضی صحنه های فیلم یک گفتگوی درباره آن داشته باشی و کسی نگوید سیس.

بیشتر درباره فیلم نمی گویم که نه نقاد فیلم هستم و نه توانایی آن را دارم.

اما یک موضوع که من احساس کردم کارگردان سعی بر برجسته کردن آن دارد را بیان می کنم.

فیلم بشدت خرافات زده است. در دل مدرنیته و زندگی مدرن کهنگی بیداد می کند و عقاید کهنه راه به خرافات می زند.

شاید یک پیام کارگردان آن است که خطر خرافات را گوش زد کند که با تمسک به آن از زندگی مدرن دور می شویم و بازگشن به عقبی خواهیم داشت.

درست است که پایان بندی فیلم آن چیزی نشد که تناشگر فرک می کرد

اما یک جورهایی هندی از آب در آمده است.

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

بی بی سی مستندی به نام خلوت را هفته پیش پخش کرد که پیرامون دراویش دیوان دره کردستان بود.مردمانی روستایی در جایی به نام خلوتگاه، چله می نشتند و در 40 روز روزه بودند و عبادت داشتند و با اندک طعانی روزه خود می گشودند. مستند فوق العاده ای بود.

آدم احساس می کرد در ابیات مولوی شنا می کند.

یاد سال 81 افتادم که برنامه اورامان داشتیم. شب هنگام در منطقه ای بکر رسیدیم و چشمه ای و ستاره ای و همه مشخصات شبی با خدا بودن فراهم بود. به ناگاه جمعیتی از دروایش آمدند. نماز گذاردند و سپس سماع شروع شد. آتشی برپا کردند و با دفی که داشتند ذکر و مدح رسول گفتند.اول می ترسیدیم داخل حلقه شان شویم. چرا که احساس ما بود که شاید ما را شایسته حضور در کنار خود ندانند. آنان با اینکه سنی مذهب و کرد نژاد بودند اما صفایشان از هر ایرانی و مسلمانی بالاتر بود. در حلقه آنان رفتیم و سماع کردیم و آخر هندوانه ای که آنان آورده بودند را نوش جان خوردیم.

مستندی بود که مرا به آن سالهای دور و دوستان آن سالها برد. اما چند وقت پیش هم رفتم فیلم طنز مستند تهران انار ندارد را در شبهای رمضان دیدیم.در محافل روشنفکری صدا کرده بود که بله من روشنفکر هستم چون این فیلم را دیده ام و پسندیده ام و... با رخش پر خورشمان سوار بر موتور وسپا به سینما رفتیم شاید تنها نکته طنز ماجرا آن جا بود که روی بلیط قیمت 20000 ریال ذکر شده بود و از ما 25000 ریال گرفتند و در پاسخ اعتراض ما گفتند نیم بهاست!!!!!!!!!!!!

زندگی در قانون که می گویند همین ما ها را گویند. شاید روزی در این باره کامل نوشتم. شاید.

فیلم تهران انار ندارد یکی از مزخرفترین فیلم هایی بود که تا کنون دیده بودم. به این دلیل که می توانی صدای ویگن را در سینما بشنوی دلیل خوب بودن نیست.فیلم نه سری داشت و نه تهی.بسیاری از انتقاداتی که در فیلم می شد امروز در حد جک و لطیفه است.نمی دانم چه تفسیری کرده اند این روشنفکر جماعت که وقتی بابا کرم ، دوست دارم ویگن روی صورت شاه پیشین می نشست نشان اوج سانتماتالیسم تفسیر کردنده اند.اگر روشنفکر این است ، داداش ما لمپنیم.لمپنی که خوشبختانه یا متاسفانه  علوم اجتماعی خوانده است.

درد دارد نه از جنس شما که درد ما چیز دیگریست.بی خیالش شوید و با معشوقاهای کثیرتان از دیدن فیلم و شنیدن بابا کرم لذت ببرید.

 

به قول بنده خدایی: ما در راهی پر از نورانیت وارد شده ایم که از هم اینک سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است...

ما پختگانیم.نرد عشقی بازی کرده و می کنیم که تمام تاسهایمان جفت شش است و حریفمان تماماً  ششخان.

رمضان نیمه را گذشت . عجب رمضانی است امسال.چقدر ندبها و دعاهایمان برای او خالصانه شده. از سر درد. درد دین داری در عصر دین فروشی هم درد بزرگیست اما مبارک باد این درد.

 

شنیده اید خشت چگونه تهیه می شود. ابتدا گل یک دستی تهیه می شود، سپس مالش داده می شود، کوبیده می شود. لهیده می شود تا شکل بر خود بگیرد، سپس در آتش کوره می رود و بعد از سرد شدن تبدیل به آجر می شود. مقاوم و محکم. اگر حوادث خرداد ماه ر در نظر بگیریم ، ماه مبارک حکم همان کوره بود.

 

 

شبهای قدر به یاد تمام از دست رفتگان و بازماندگان باشیم.

این حقیر از خلق و خدا دور مانده ملتمس شما بندگان ÷اک محبوب است. باشد که او را در حدیث عاشقی ومعشقی خود بیاورید.

*به نقد بجای اسد خان یک اصلاحیه در متن صورت گرفت

با پوزش از دوستانی که شاید رنجاندمشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

*قطبی(امپراتور سابق)گفته من سیاسی نیستم و دلایل خود را آورده است(واقعاً نمي دانم چه کار کنم. مثلاً زماني که در پرسپوليس بودم، وقتي مي خواستم پيراهن آبي کمرنگ زير کت و شلوارم بپوشم، همه مي گفتند تو استقلالي هستي. حالا اگر هم سبز بپوشم مرا به جناح خاصي وصل مي کنند. واقعاً شورش را درآورده اند)

آقای قطبی بسیاری از افرادی که رفتند در خیابانها  سیاسی نبودند. امروز می بینم که هر کسی سیاسی بوده دارد آب خنک می خورد.

فکر نکنم شما از ندا ،غیر سیاسی تر باشید. چرا که مصاحبه با بی بی سی  یک سال پیش شما را که خبر  از مافیای دولتی فوتبال داده بودید را خواندیم. این کار شما اصلاً سیاسی نبود. بودن بر سر تیمی که مدیریت دولتی دارد و بزرگان و مقامات اول سیاست کشور در مدیریت آن نقش دارند هم اصلاً سیاسی نبود.

آقای امپراطور سابق شما از بسیاری از انسانهایی که آمدند و رفتند و احیاناً شاید مردند سیاسی تر هستید و بودید. شما اگر امپراطور شدید نه بخاطر اصول ناب مربی گریتان بود که به خاطر خصوصیات اخلاقی ویژه ای بود که مردم و جوانان در شما یافتند. بله خواهشاً شورش را در نیاورید.حال باخت 2-4 از بحرین نوش جانتان.

 

*فیلم زندگی زیباست را در این شبها دیدم. فیلمی که سراسر از زندگی می گوید.در عین زندگی زیبایی که تصویر می کند برای کودک خویش جان می دهد، برای کودک جان خویش.

فیلم ویژگی جالبی دارد . در آخر داستان که جریان بر مخاطب معلوم می شود و باید تم غمگین بر فیلم افزوده شود هم شاد می ماند تا نشان دهد زندگی برای همین لحظات است که زیباست.همین قسمتهای انتخابی زندگی است که زندگی را زیبا می کند.همچنان که اگر مرگ هابیل نبود زیبایی زندگی عاشقانه  را کسی درک نمی کرد.اگر قابیل نبود ما نمی فهمیدیم قربانی کردن بهترین شتر سرخ موی برای عشقی هابیلی چه معنا دارد. چرا که آن وقت هر دو به زندگی عادی خود ادامه می دادند و دیگر زیبایی قربانی شدن معنا نداشت. دیگر زندگی، روزمره بود، زیبا نبود، عاشقانه نبود، چون کانال فاضلاب بود که همیشه در یک مسیر مشخص با برنامه ریزی دقیق آب در آن جاری است. اما زندگی ما رودخانه ای شد، گاهی خروشان، گاهی آرام، گاهی عمیق، گاهی کم عمق، گاهی پر ماهی، گاهی بی ماهی، گاهی متعفن، گاهی گوارا. بعضیشان به دریا می ریزند، بعضی شان به مرداب.بعضی شان از تشنه لبی رفع عطش می کنند ،بعضی شان پای درختی، بوته گلی ریخته می شوند و بعضی دیگر از چاقویی خون می شورند. بعضی شان در سرما پای بند می شوند و در کوهستانها اسیر یخچال ها می مانند و بعضی دیگر در دشتهای داغ به به قطره بخاری تبدیل می شوند  و این گونه می شود که زندگی زیبا می شود.

در این روزهای بعد از خرداد شما را به دیدن این فیلم دعوت می کنم تا هم بخندید. هم عاشق شوید و هم آخرش نمه اشکی در چشمانتات ظاهر شود

 

*(متن به شدت تخصصی ویژه سریال بازهایی که 24 را دیده اند)

من فکر می کنم اگر ما در این 30 سال به جای مرگ بر آمریکا گفتن، جک باور را می کشتیم الان آمریکایی وجود نداشت.


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

گفتی نبینم

ندیدم

گفتی نشنوم

نشنیدم

گفتی نگویم

نگفتم

با دلم چه خواهی کرد

که با لهجه‌اش بیگانه‌ای!

 

درباره الی

آدم هر کاری می کنه وقایع اخیر را فراموش کنه، به قول نامجو دیازپام 10 بخوره- خودش و بزنه به کوچه علی چپ. یک دفعه یه چیزی از رو  هوا –سنگی، پاره سنگی، پرنده ای، یا نه شانس نداشته باشی فضله کلاغی ،چیزی می خوره تو سر آدم و هر چیزی رشته بود و پنبه می کنه.

درباره الی همون چیزی که خورد به سر من.

داشتم اون پستهایی را که قبل از انتخابات نوشته بودم را نگاه می کردم. چقدر بر روی دروغ تمرکز داشتم. آن قدر تمرکز داشتم تا  به سرنوشت اکنونم نرسم.

( هر چیزی دروغ است مگر آن که خلافش ثابت شود).

یادم می آید تاتر سمندریان مرا به فکر فرو برد(ملاقات با بانوی سالخورده ). عمیق. چون عمق اقیانوسها و اکنون درباره الی نیز چنین وضعیتی را برایم فراهم کرده است.

امیدوارم دیده باشید و یا بروید و ببینید. اما نمی دانم منی که این هم لاف تنفر از دروغگویی را زدم اگر جای سپیده بودم راست  می گفتم؟؟؟؟

ای کاش می توانستم به وجدانم دروغ بگویم.

احمد از زن آلمانیش جمله ای قصار می گوید:

پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.

و دقیقاً الی کسی است که ما تا به آخر حتی نامش را نمی فهمیم می خواهد این سخن را انجام دهد.

الی سرگذشت امروز ماست. من – تو – ما، الی سرگذشت قشر متوسط جامعه ای است که امروز نتیجه فداکاریش را می بیند.

اما نه این قسمتی از زندگی من – تو – ماست. قسمت نابی که در تاریخ جاودانه شد. چون تک بود جاودانه شد ، چون درخشید جاودنه شد،چون جاودانه بود جاودانه شد.و گرنه ما همان امیرها و شهره ها و سپیده ها هستیم. همانهایی که برای خودمان نوشابه باز می کنیم. (دم بچه های حقوق گرم).

هنر نزد ایرانیان است و بست. ما بهترین ملت روی زمین هستیم ...

 

باران گفت

بام شنید

من نامحرم بودم

 

 

ما همانیم که هر روزمان را در حال هول دادن ماشین به گل نشسته مان هستیم.

سالهای بعد از تاریخ امروز بر کودکانمان، نبیره هایمان خواهیم خواند که خرداد 88 ما ناب بودیم.فقط خرداد 88.

درباره الی چقدر قرابت زیادی با حال و روز ما دارد. دختری که جانش را فدای انسانی دیگر کرد و باید قهرمان می بود، اکنون به لجن کشیده می شود. چرا؟ چون مصلحت زنده ها ایجاب می کند که فداکاری شخص دیگر را فراموش کنند تا در آرامش زندگی کنند.

اما زهی ز خیال باطل که هر گز نمی توانند ماشینی که در شن ساحل فرو رفته است را بیرون بیاورنند(اشاره به نمای پایانی داستان).حتی اگر همه با هم ما شوند. چرا که خشت اول را کج گذاردند چرا که دروغ پشت دروغ گفتند و تا ثریا دیوار می رود کج.

فیلم تمام شده بود و ما همچنان بر صندلی های خود میخکوب.با خودم می گفتم بار دیگر خواهم آمد و دیدن. اما نه چرا که نیمه دوم فیلم جز تکه تکه آب شدن چیزی برایم باقی نخواهد گذاشت.بگذار از موسیقی زیبای پایانی فیلم لذت ببرم.

*بلیط سینما ها هم گران شده است. البته فکر نکنم تا 4 سال آینده فیلم مقبولی بر پرده ظاهر شود که ارزش پرداخت هزینه آن را داشته باشد. پس بگذار گران و گران تر شود.

از ترانه علی دوستی، بخصوص گلشیفته فراهانی( با خود می گفتم ای کاش نمی رفت، ولی اگر هم نمیرفت خانه نشین بود یا نه بازیگری در حد خواهرش می شد)،شهاب حسینی و کارگردان بزرگش تشکر می کنم که مرا به من بازگردانیدید.

*بنده معتقدم که آدم وحوا به قیمت از دست دادن بهشت  میوه آگاهی را نصیب خودشان  کردند. پس می ارزد هر هزینه ای برایش پرداخت کنی. لذا از امیر و علی که مرا کمک کردند تا آگاهیم افزون تر شود تشکر می کنم.

*سخن زیاد بود اما ترجیح می دهم شما را دعوت کنم به تماشای آن . اگر خواستید در بخش نظرات، تبادل اندیشه خواهیم کرد.

 

آفتاب رفت و زردش ماند

ایل رفت و گردش ماند

تو رفتی و دردش ماند

 

*شعرهای این پست متعلق به دیوار نوشته های  پرفسور رجبی، کویر شناس بزرگ ایران می باشد.

* نوشته توده کشت نیز در این باره قابل تامل می رسد.

*جمعه - شنبه برنامه آزاد کوه از مسیر وارنگه رود.هر کسی از دوستان خواست تماس بگیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته توانستم فیلم  راشل ازدواج می کند را ببینم

فيلم Rachel Getting Married ،خريد فيلم راشل ازدواج مي کند ، فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد فيلم Rachel Getting Married ، فروش فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس راشل ازدواج مي کند ، فيلم زيرنويس فارسي Rachel Getting Married ، فروش فيلم راشل ازدواج مي کند ، فروش پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ،خريد فيلم ، فروش سريال ، خريد پستي فيلم ، فروش فيلم ، خريد سريال ، فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد فيلم Rachel Getting Married ، فروش فيلم جديد راشل ازدواج مي کند ، خريد پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس فارسي راشل ازدواج مي کند ، فروش فيلم Rachel Getting Married ، فروش پستي فيلم راشل ازدواج مي کند

کارگردان معروف ،جاناتان دمی که فیلم  سکوت بره ها را ساخته است ، کارگردان این فیلم است.

فیلم کامل و محکمی است  در شناخت فرهنگ دموکرات منش  و هنری جامعه  آمریکا و مشکلات  پیش رویش.

فیلم در نگاه اول مستند گونه به نظر می رسد اما وقتی در جریان فیلم قرار گرفتید این مستند گونه بودن  که به نوعی خلاقیت تصویر بردار آن را این گونه  ترسیم کرده است  باعث لذت بخش تر کردن فیلم می شود.

بعد از ۲۰ دقیه از شروع فیلم شما دیگر بیننده یک فیلم نیستید، بلکه گویی جریان یک زندگی پیش چشم انشما در حال اتفاق افتادن است.

اگر  دوستان زیادی این فیلم را دیده بودند دوست داشتم نقدی بر آن داشته باشم. اما چون این گونه نیست ترجیح می دهم  تنها به معرفی آن  بپردازم.

دیدن این فیلم  را توصیه می کنم. بخصوص برای آن دسته که احساس می کنند فرهنگ غربی را کاملاً شناخته اند.

یک نکته از فیلم آن بود که در جریان مراسم ازدواج از آرایش های عجیب و غریبی که در تلوزیون و مراسم ازدواج خودمان حاکم است چیزی ندیدم!!!!!!!!!!!!!!

فيلم Rachel Getting Married ،خريد فيلم راشل ازدواج مي کند ، فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد فيلم Rachel Getting Married ، فروش فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس راشل ازدواج مي کند ، فيلم زيرنويس فارسي Rachel Getting Married ، فروش فيلم راشل ازدواج مي کند ، فروش پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ،خريد فيلم ، فروش سريال ، خريد پستي فيلم ، فروش فيلم ، خريد سريال ، فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد فيلم Rachel Getting Married ، فروش فيلم جديد راشل ازدواج مي کند ، خريد پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس فارسي راشل ازدواج مي کند ، فروش فيلم Rachel Getting Married ، فروش پستي فيلم راشل ازدواج مي کند

 

از انتخابات:

با عملکرد شورای نگهبان احتمال رد صلاحیت کروبی پیش آمده است . اگر این اتفاق افتاد که تکلیف ما هم روشن می شود و گرنه همچنان جان لاکانه (لاست)به  زندگی ادامه می دهیم.اما  به نظر من  این اتفاقایی که در انتخابات کنونی افتاده ،مثبت بوده است، چرا که شک ها  را با  اندیشیدن و نه با احساس می تواند به یقین تبدیل کند.

مطلبی  در اعتماد ملی خواندم که در اینجا باز گو می کنم:

عملگرایی سروش در حمایت از کروبی و  داستان رضا شاه(بخصوص برای دوستان سنگک دوست!!!!)

در مقام تقريب به ذهن مي‌توان به گوشزد رندانه رضا شاه خطاب به معلم مدرسه‌اي در يکي از دهات کرمانشاه طي بازديدش از مدرسه آن روستا استناد کرد. آنجا که معلم خوش خيال با افتخار يکي از بهترين شاگردانش را مقابل رضا شاه قرار داد تا از حفظ يک يک قوانين نيوتن را براي اعليحضرت! بازگويي کند و اعليحضرت نيز بعد از شنيدن پاسخ‌هاي دانش‌آموز عصاي خود را به شکم آن معلم نگون بخت زد که:ابله، جوان کرمانشاهي قبل از اين محفوظات بايد کشاورزي استان و فلاحت و صناعت محلش را بلد باشد تا بتواند دردي از درد استانش را حل کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه شب مادربزرگم مهمان خانه ما بود و به اصرار او یوزارسیف را تماشا کردم. اتفاقاً آخرین قسمت آن بود و دل چسبترین آن ظاهراً.!!!!

در ابتدا نقد و سپس طنزی جدی پیرامون آن می نویسم.

اولین نقدی که به نظر من به آن وارد است همانی بود که دکتر حداد عادل بیان کرد.اسم یوسف که سالها در دلها و زبان ایرانیان بود را این فیلم تبدیل به کلمه نامتجانس یوزارسیف کرد، که البته به نظر من حالا حالا ها در زبانمان ماندگار خواهد بود.

دومین نقد:

اگر از کسی که با قرآن آشنایی دارد و یا حتی آشنایی مختصری داشته باشد ، پرسیده شود: جان کلام داستان حضرت یوسف قرآن را در یک جمله بگو ید ،چیست؟( شما می توانید همین سئوال را اکنون بر خود جواب دهید، کمی فکر کنبد).

حال اگر از همان کس این سئوال پرسیده شود که جان کلام داستان  سریال یوزارسیف چیست؟ او چه جوابی خواهد داد؟( لطفاً به این سئوال هم پاسخ دهید).

جواب سئوال اولی را از چند نفر که پیرامونم بودند پرسیدم و پاکدامنی حضرت یوسف را در قرآن جان کلام دانستند و لحظه ی فرار یوسف از دست زلیخاه را تاثیر گذارترین نمای داستان قرآنی آن دانستند.

اما جوابب سئوال دومی چیز دیگی بود. از دو همسری یوزارسیف بگیرید تا سفرهای استانی و نوع حکومت داری او جواب شنیدم. یعنی جان کلام سریال در دو موضوع خلاصه می شد. حکومت او و زندگی زناشویی اش.اما تقریباً کمتر کسی بود که جوابی را که از سئوال اولم و قرآن بود بگیرم.چرا؟

می توان به  این سئوال این گونه پاسخ داد که هدف قرآن از پرداختن به داستان، هدفی اخلاقی بوده است که مردمان ( بخصوص جوانان را)را به پاکدامنی در شرایط سخت رهنمون سازد و همه پرداخت داستان پیرامون نجابت و بزرگواری انسان ها و انسانیت باشد.

اما در سریال به دلیل آمیختگی  که دین و سیاست این چند ساله پیدا کرده است ،هدف تغییر پیدا می کند و سریال به جای هدفی اخلاقی هدفی سیاسی را در اولیت کار خود قرار می دهد. در نتیجه بزرگترین ضربه را به احسن القصص قرآن وارد می کند و سیل عظیم اس ام اس ها روانه بازار می شود.

سوم: که بی ارتباط با نقد اول نیست. در حافظه تاریخی ایرانیان یوسف عزیز مصر می شود و یعقوب مهجور او.

اما کور بودن یعقوب و فراق او آن گونه که در ادبیات ما حاکم است در نظر گرفته نمی شود.

قضیه دو زنی یوسف که آن همه روی آن فوکس شده است را هم می توان در همین نقد جای داد.

داستانی که بینندگان دیدند روح حاکم بر کتب عهد عتیق و جدید بود تا روحی قرآنی داشته باشد.

اما طنز جدی :

مادر بزرگ مهمان ما بود و من هم تماشا کنان یوسف و اهل و عیالش!!!!!!!!!!!!!( هی)

در نمایی که دو زن یوسف کنار هم خندان و خوشحال و در حال بگو بخند!!!!!!!!! تصویر شد. به مادر بزرگم گفتم: ما همیشه شنیده  بودیم هو ها با هم بد هستند اما این جا فرق می کنه .

مادر بزرگ که از ارداتمندان یوزارسیف بود گفت: یخ بورایی پیس دوزالدیبلر( اینجا را بد درست کردند).

اما خدایی ما که خودمون را کلی روشنفکر و منورالفکر و کلی از این حرفها می دونیم تو دلمون گفتیم بد هم نیست ها!!!!!!!!!( آخه کارگردان رضایت زندگی هر دوشن را خیلی زیبا و حرفه ای به تصویر کشیده بود. معلومه که یوسف عدالت را کاملاْ رعایت می کرده است) آدم زن نگیره نگیره یک دفعه ای دو نفری با هم بگیره.هم فال و هم تماشا. تازه می تونی کلی هم بر چسب روشنفکر ی بزنی که بله ما سه نفر با هم به تفاهم رسیدم و خیلی رازی هستیم. دو شب در میان ظرف می شوریم( هر شب یکی!!!!!!!!!) .همه جا با هم هستیم. لذت بیشتری از زندگی می بریم. الگوی ما هم  فیلم سر در میان ابرها است که پسر اصلی فیلم با دونفر زندگی می کند و هر 3 تا شون آنارشیست هستند و رزمنده جنگ. حالا اونها عقد و این حرفها نداشتند ما داشتیم( نمی گییم که الگو سریال یوزارسیف بوده که بی کلاسی داره. همون سر در میان ابرها خوبه)

 

البته اگر بخواهد شرایط این گونه بشود باید مقداری رسوم تغییر کند. یعنی پسر اول دو دختر را نشان می کند. بعد این دو دختر در یک پروسه 6 ماه باید رفیق بشوند و با هم مثل دو تا خواهر شوند( چرا که اگر غیر این باشد . زندگی پسره را زهر مار می کنند. خوب پسره هم که خر نیست زندگی گلش را به جهنم تبدیل کند).

بعد از این که این دو دختر به تفاهم کامل رسیدند. پسره می ره خواستگاری دو تاشون و بقیه ماجرا. ( فکر کنم چنین قضیه ای دو سال پیش در ایران اجرا شد )

سهیل پاشو صبح شده. چه خبره می خوابی؟

2. دل آدمی خون می شود وقتی که می بیند با بزرگان فرهنگ مملکت این گونه رفتار شده است.

اینجا

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

با کوله سوار مترو شده بودم .همه با تعجب تماشایم می کردند. کوله را کشیدم به سمت گوشه  قطار تا مزاحمت کمتری برای مردم ایجاد کنم.

3 نفر جوان هم در آن منطقه قطار ایستاده بودند.تا مرا دیدن پسرخاله شدند و از کوه و کوله و از این حرفها پرسیدند. من هم معمولاً همراه می شوم  تا اگر شد چیزی، بهره ای، کسب کنم.

نوع ادبیات و گفتاری  که داشتند  معلوم می کرد برای پایین شهر هستند و آن گونه هم که پیدا بود می خواستند بروند سمت شهر ری.

حال به محاوره ی آنها گوش فرا می دهیم:

به فاطمه زهرا می رم مادر... را می کشم.پدر... ،...،... را باید تیکه تیکه کرد.آره مادر... را ببین رفت نشست. اونجا باید یک ایرانی بشیند.

حواسم را جمع کردم دیدم دارند یک افغانی را نشان می دهند و در باره او صحبت می کنند.

درباره خاطرتشان می گفتند:

جواد ،مادر... یک شب مست کرد رفت یک افغانی گیر آورد و از سگ بدتر زد.

آخه می گن دیه شون رو زیاد کردند. نه بابا 9 تومنه.

بگو به فاطمه الزهرا.

به مولا.

این جوری باشه من هر روز یکیشون رو می کشم.

موضوع صحبت در همین حول و حوش ادامه داشت تا آنکه در ایستگاه امام از قطار پیاده شدند.

آنها پیاده شدند و ذهن من سوار شد.

براستی مرز نژاد پرستی با انسانیت کجاست؟

آیا دین و مذهب و ملیت می توانند حافظ انسان وانسانیت باشند؟

آیا ما ملت نژاد پستی هستیم؟

در وحله اولشاید جواب ساده به نظر آید و منفی باشد. اما اگر کمی در خودمان شویم، شاید نتوانیم پاسخ مثبت به این سئوال دهیم.

این مرز مبهم  ممکن است ما را به سرزمین های ناشناخته تر و مخوف تری ببرد.

سرزمینی که ملت آلمان رفت و از آن تنها مرگ فرزندان خود را دید.

اول افغانی و عرب و غیره می شود قوم پست . اما به دلیل آنکه تفکر نژاد پرستانه همیشه رو به جلو در حرکت است . فردا اقوام لر و ترک و ترکمن و روستایی و دهاتی ...در حلقه پست ها قرار خواهند گرفت.آن وقت است که ایرانیت خود را بر باد رفته خواهیم دید.

آن وقت است که دامن خود را آتش گرفته می بینم و تازه سعی بر خاموش کردن آن خواهیم کرد.

اگر اسلامی بنگریم این تفکر که متاسفانه رسانه ها و حتی دولت به آن دامن می زنند غیر اسلامی است و مخالف آیه معروف شعوباً است که فرمود: ما هر کدام از شما را به صورت پراکنده و در قبایل مختلف بوجود آوردیم...

همان آیه ای که ایرانیان تازه مسلمان شده در زمان بنی امیه برای رها شدن از قید عجم  بودن تکرار کنان آن بودند.

بله سرزمین ما هم در اعصار مختلف تاریخی زخم خورده نژاد پرستی بوده است.

یکی از دلایلی که من بر این موضوع زوم و فوکوس کرده ام آن است که انسانیت را در خود، باز تعریف کنم و شاید شما را هم با خود همراه کنم.

 

P1090773_resize.JPG

ناظرین انسانیت

2. این هفته فیلم 20 را دیدم.

تمام فضای سینما بوی سیگار گرفته بود از بس که حبیب رضایی سیگار کشید.فضای سینما فضای مرگ بود از بس که پرستویی افسرده بود. همه سینما بوی دل کباب شده خمسه را می داد ، از بس که لهیده بود.

و در آخر موسیقی آمد و سعی بر بر هم زدن روزمرگی کرد. موفق بود اما نتیجه آن مرگ بود .شعار فیلم فریاد های بلند نیچه بود پیرامون نیهلیسم.فیلم این سخن را می خواهد فریاد زند که ملتی که هویت خود را در عزا بیابد محکوم فنا شدن است.محکوم تنها ماندن است.

بازیگران، کارگردان، موسیقی  همه دست به دست هم داده بودند تا فیلمی خوش ساخت از درون پرده بیرون زند.

اگر اخراجی بین و چهارچنگولی بین هستید پیشنهاد می کنم اصلاً سراغ 20 نروید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

100 صفحه اول دا را خوانده بودم که با امیر در پاتوق همیشگی ، مسجد محلمان قرار گذاشتم.احساس می کردم از غسال خانه خارج شده ام. همه چیز را خون آلود می دیدم و زخمی(وقتی که کتاب را تا به آخر خواندم در پستی جدا گانه درباره اش خواهم نوشت).

هنگام برگشت از دیدار و اواسط یوزارسیف به خانه باز برگشتم.

خانواده غرق پیامبر خدا بود و بنده هم گرسنه درگاه خدا . تا به حال سریال را به تماشا ننشسته بودم و تنها از طریق سیل اس ام اس ها بود که از فیلم شناخت داشتم.

خوب  مجبور بودم تا به پایان سریال صبر کنم تا مادر مرحمت فرماید و غذا را بر ما ارزانی دارد( آخه نمی دونم این چه چیزی است که غذایی که مادر جلوی روی آدم می گذارد مزه و طعم و همه چیزش فرق می کند، بخصوص آنکه قرمه سبزی باشد).پس ما هم مجبور شدیم و به تماشای سریال نشستیم.

هنوز در حال و هوای لاست هستم  و فکر کنید من چه حالی داشتم پس از دیدن یوزارسیف.

اما نکته مهم این همه قر  آمدن آن بود  که در این قسمت دیدم زلیخاه جوان و البته همسر دوم پیامبر خدا و الگوی خلق شده است.

حال فهمیدم که چرا مادر بزرگم سفارش می کرد یوزارسیف را ببین. لابد انتظار معجزه جوان شدن دارد و یک یوزارسیف  را چشم به انتظار است .(مادر بزرگ ما دو سه بار هم تکرارش را می بیند).

باز بی خود نبود که بانوان کلاسمان از تبلیغ دو همسری در صدا سیما شکایت می کردند و موکلین نان خور آن سازمان معظم دو همسری را در قالب ژانر وحشت توجیه می کردند.

سریال تمام شد و گفتم آری . تبلیغات چند زنی بود این قسمت ناب که من دیدم.

مادر به مخالفت بر خاست : او پیامبر خداست و نتیجه معجزه اش را می بیند(به قول شصت چی ، مادرٍ جان) و پدر خندید که در این زمانه گرانی دو همسری را خیال است و بر این خیال خام ما خندید.( بگذار بخندد ، یک هو دیدی ما چیزی گفتیم و جرقه ای در ذهنش زد وآن جرقه زبانه گرفت و فردا ما شدیم فرزندان طلاق!!!!!!!)

بله زندگی با دو همسر هزینه گزافی می طلبد که از عهده بسیاری خارج است

دایره دوستان من بسیار گسترده است و از هر تیر و طایفه ای می توان در آن یافت.دوستان متاهل هم به نوبه خود در این دایره می گنجند.اما دوستانی دارم که پس از سالها زندگی مشترک به فکر زن دوم افتاده اند. البته زن دوم نه آنکه عقد و شناسنامه و برو و بیا و بگیر و ببر و  از این حرفها باشد. همین هایی که منتظر بوق ماشن هستند بهترین نوع این زنان دوم هستند.

شاید بگویید این چه ربطی به آن دارد؟خوب صدا و سیما به یک موضوعی مشروعیت داده است و افرادی که نمی توانند از راه قانونی، آن مشروعیت را کسب کنند به سمت مسیر های میان بر می روند و به اسم صیغه کردن در این دام گرفتار می شوند.

این افراد به این امید جلو می روند که بل چند روزی را با تجربه ای متفاوت از آنچه در زندگی دائمی خود سر کرده اند  به سر برند.چرا که طبیعی است. با این خرج و مخارج که زیر همین بار زندگی به اصطلاح بچه های گذز قلی زاییدند!!!! اما حال اگر دو سه روزی را با زنی دیگر باشند که خرج چندانی هم ندارد و با یک کلاه شرعی می توانند آن را به راحتی کسب کنند چرا از آن غافل شوند و سنت پیامبرانش را اجرا نکنند.

 در واقع و در کلام امروزی می توانند خیانت کنند بر شریک زندگیشان و  سینه سپر کنند که ما الگو برداری از پیامبر خدا کرده ایم.

 در واقع این تبلیغات آشکار چند زنی که در صدا و سیما و در یک فیلم دینی می شود ،کارکرد ضد دین و ضد اجتماع  به خود می گیرد و بنیان خانواده را در مرحله اول متلاشی کرده و در مرحله دوم بنیان های دینی و اعتقادی فرد خاطی را متلاشی می کند. چرا که زنی که وارد زندگی او شده است ،نه فرد او را به اسم همسر خود و نه او مرد را به عنوان همسر می داند و  فرد او را چون یک کارگر جنسی می بیند و نه بیتشر و زن او را چون بیشمار مشتری های خود.در ثانی اگر آن اعمال فقهی بخصوص نیز به  اجرا در نیامده است( که با توجه به موقعیت زنان خیابانی آن شرایط دست نیافتنی است) و فرد متشرع ای باشد، او با یک احساس گناه دست بگریبان می شود و به دنبال مفری می گردد. پس خود را به دستگاه مولا حسین می چسباند تا با هر قطره اشک سبک کند جرم گناهان خود را. این گونه می شود که مراسم ها غلیظ و غلیظتر می شود. از 2 روز به 10 روز از 10 روز به دو ماه و الی آخر گسترش می یابد و باز گناهی دیگر و توبه ای دیگر و سالی دیگر( یاد یک داستان کوتاه هدایت افتادم که چنین مضمونی داشت و متاسفانه نام آن را به یاد ندارم). اگر هم متشرع نباشد با یک احساس خیانت دست و پا می زند. تا چه روزی به دام بی افتد به دست همسر  خود یا به دست  همسر  چون خودش.

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

این تفتان نامه هم آن قدر زیاد شده که ما برای نوشتن دلمان به تنگ آمده است.

پنجشنبه و جمعه  جایتان خالی در خطه شمال و شهسوار بودم.

مدتها بود که جاده چالوس را تا به آخر نرفته و آن را به خاطرات سپرده بودم. بچه که بودم از این جاده تنفر داشتم ، چرا که همیشه حالم  در پیچ و خم جاده به هم می خورد.

این پیچ و خم جاده و صدای رشید بهبود اف و لب لبی او  بود که ما را بی قرار بیرون پنجره ماشین کرده بود. اصلاً گویی بهبود اف با پیچ و خم جاده چالوس  خوانده است.

شمال هم که در این وقت سال عین بهار بود ، نه ،خود بهار بود. درختان ارغوان و شاخه های اعجاب بر انگیزش و میدان ها و بلوار های باصفای شهر های شمالی همگی بهار را مهمان بودند.در این پنجشنبه و جمعه اگر مرا کسی بهار صدا می زد شاید بر می گشتم و می گفتم بفرمایید.

sina.jpg

ناز وکرشمه(اندیمشک)

بعد از مدتها نرفتن به سینما ، فیلم وقتی همه خوابیم بیضایی را به تماشا نشستم.

فیلم در واقع غزل خداحافظی سینمای  متعهدانه و هنری  با جامعه است و سلام و دوردی بر فیلم های لمپنی و فارسی و سرگرم کننده.

بیضایی با دید خود با صدای بلند اعلام کرده است که : من اعلام خطر می کنم. مردم، مسئولین...

دید استراتژیک ما در معرض خطر است. اگر سینما را به معنای یکی از بارزترین و گسترده ترین نشانه های یک فرهنگ بدانیم. با این دید کنونی در یک گستره بلند مدت 10 ساله فرهنگ ما دست خوش طوفان های جدی خواهد بود که نمود آن در سینما اتفاق افتاده است .مقایسه کنید، کشور هند و پاکستان را . پاکستان همسایه ما، الفبایی نزدیک ما ، زبانی از آن نزدیکتر و دانشمندانی  که به ایران عشق می ورزیدند و مهمتر آنکه هم دین ما. اما مردم و نخبگان ما چه مقدار این کشور را می شناسند.

بر عکس آن هند  است که هیچکدام از آن آیتم هایی که برای پاکستان ذکر کردم در آن موجود نمی باشد. اما هم مردم و هم نخبگان ما غرابت بیشتری با هند دارند.به نظر من یکی از مهمترین دلایل آن است که صنعت سینمای قوی تری نصبت به پاکستان دارد. چرا که امروزه ادبیات و زبان  که در گذشته به صورت شعر به دیگر کشورها صادر می شد، سینما این نقش را بر عهده گرفته است و  البته  کارکرد های مهم دیگری را نیز  همچون ، معرفی کشور و فرهنگ و تکنولوژی و... را می توان بر آن اضافه کرد.

مدتها بود که موسیقی درویشی را نشنیده بودیم. بازگشت او را به عرصه هنر گرامی باید داشت.

سینمایی که به سمت تفریح می‌رود

باشد که از خواب برخیزیم.

لینک های مرتبط:

1 -  2 -  3

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

خیر سرمون کوه نمی ریم  که درس بخونیم اما چه بگویم:

این هفته سینما یک فیلم مناظره را پخش کرد. تهیه کنندهسینما 1 تیز بینی بخصوصی را در انتخاب این فیلم داشته است که امیدوارم برایش دردسر درست نکند. با انتخاب این فیلم یک گشایشی ( به اصلاح کوهنوردان) هم به حوادث غزه زد و هم ریاست جمهوری اوباما که در هفته بعد است را به گونه ای دیگر ترسیم کرد .

هر چه قدر از معنا و مفهوم این فیلم بزرگ بگویم کم گفته ام ، بطوری که برای اولین بار در این مسابقه اس ام اسی صدا سیما شرکت کردم.

امیدوارم که فیلم را دیده باشید. فیلم که بر گرفته از موضوعی تاریخی و واقعی بود، نشان داد در کشوری که سال 1936 عده ای از سفید پوستان هنوز سیاهان را لینچ می کردند(در دادگاه سفید پوستی آنان را محکوم به مرگ می کردند و بر چوبه دار آتش می زدند).با آموزش و فرهنگ سازی سیاه پیوستان بر خودشان، سیاست نافرمانی مدنی را در پیش گرفتند( بجای آنکه با مشاهده این اعمال بر نفرت خود بر نژاد سفید بی افزایند و درنتیجه خشونت خود را گسترش دهند)

 ونتیجه این شد که در سال 2008 توانستند قدرت اول امریکا و در واقع جهان را از آن خود کنند.

حال فکر کنیم اگر به جای نافرمانی مدنی بر خشونت اصرار می ورزیدند آیا سرنوشتی جز سرنوشت خاورمیانه کنونی نصیبشان می شد.اگر این گونه بود شاید امروز اوباما در حال پرتاب موشک به سمت کاخ سفید بود.

در دنیای کنونی پیشرفت های اقتصادی – فرهنگی و...از در صلح می گذرد نه از در جنگ.

کرامت انسانی در انسانها وقتی والا و والاتر می شود، بطوری که  سرانجام اناالحق گویی آغاز کند( خدا گون شود)که این آیه قرآن را سر لوحه زندگی خود قرار دهد(ایمان بر شما حکم قصاص کشتگان چنین معین گشت که مرد در مقابل مرد و بنده را به جای بنده و زن را به جای زن قصاص توانید کرد. وچون صاحب خون از قاتل که برادر دینی اوست بخواهد در گذرد کاری است نیکو، پس قاتل دیه را در کمال خشنودی ادا کند. در این حکم رحمت خداوندی است )

این آیه را در معنایی وسیع می توان در زندگی بکار برد و بجای تولید نفرت که از رحمت خدایی بدور است به تولید محبت رو آورد چرا که به گفته مولا لذتی که در عفو هست در قصاص نیست. (کلمه قصاص پهنای وسیعی دارد که از مهمترین آن که جنایت است تا کمترین آن که دل چرکین شدن از رفتار ناشایست دیگری است را شامل می شود) این آیه جز تاکید بر صلح طلبی چیز دیگری هست؟

ببخش اما فراموش نکن( ماندلا).

حال آنکه سیاست های حاکم بر فرهنگ امروز کشورمان جز افزایش تولید نفرت نیست. این گونه می شود که تجمع مادران صلح  که در تهران انجام شد با شعار مرگ بر صلح طلب به خشونت کشیده می شود.

 به امید صلح در منطقه

صلح

جنبش گهواره

نغمه ی لالایی

ریزش چشمه شیر

به لبٍ غنچه ی تر

پٌر پرٍ پروانه

جیک جیک گنجشک

تابش چشمٍ شناخت تپش خواهش گنگ

نگه شوق و شکیب

بوسه ی عشق و شتاب

خندهی دلکش گل های سپید

به سر زلف عروس...

سایه(از مجموعه تاسیان)

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت   توسط سهیل  | 

بعد از مدتها انتظار توانستیم نمایش کرگردن را ببینیم.

اصلاً آن چیزی که انتظار داشتم نبود.

نمایشنامه ای که قرار بود تلخ  باشد با موضوع مسخ شدگی انسانها ، اما به نظرم نه بازیها و نه کارگردانی هیچ کدام مناسب این نمایش نامه بزرگ نبود.

نمایش از 3 پرده تشکیل شده بود که دو پرده اول بسیار کند بود ولی پرده آخر مناسب بود و بازی هاشمی توانست آن شوک مسخ شدگی انسانها را به تصویر بکشد.

موضوع کلی نمایش آن است که اعضای یک شهر کم کم تبدیل به کرگردن می شوند و تمام ملت حتی گوینده رادیو به این سرنوشت دچار می شوند جز دو نفر( مهدی هاشمی) که فردی دائم الخمر است و دختر نقاشی که همیشه منزوی بودو کمتر سخن می گفت و حتی چهره اش نیز کامل مشخص نبود. جالب آنکه تقریباً همه از روی اراده و به خواست خود تبدیل به کرگردن شدند.

این نماشنامه را یونسکو بعد از تجربه فاشیست و نازیست آلمان نگارش کرد و آن تجربه عظیم رهنمون ایشان بود.

که چگونه افراد یک ملت ابتدا با بی تفاوتی به موضوع نگریسته و سپس که اپیدمی شد همه هم رنگ جماعت شدند تا رسوا نشوند تا تنها نشوند تا از جامعه خودی ها به جامعه نا خودی ها کوچ نکنند.

یونسکو سیر تبدیل شدن انسان به حیوان را به خوبی ترسیم کرده است. همان کلامی که قرآن دارد: که بعضی از انسانها بد و بد می شوند حتی بدتر از حیوانات .

شاید گفته شود که این نمایش نامه برای موضوع فاشیسم بوده و ربطی به ما ندارد.

اما بنده در اینجا عارض می شوم که جامعه ما نیز در حالت ابتدایی قضیه است. موضوع جدیست. البته قبلاً هم گفته ام و با مثالهای کوری از رمان کوری ساراماگو جامعه ایرانی امروز را با آن مقایسه کرده ام.

انسانیت چیست؟

حیوانیت چیست؟

اگر این دو را جواب دهیم آن وقت است که صدای پای کرگردن ها را خواهیم شنید.

البته تعریف آن دو را بر عهده شما می گذارم.

اما انسان مسئول است. مسئول خود و جامعه ( طبق تعاریف دینی)

انسان دارای توانایی بالقوه شکوفا شدن و خدایی شدن دارد.

حال هر چه از این ره دور شویم به سمت دومی کشیده خواهیم شد.

جامعه ایرانی امروز بی تفاوت شده- به راحتی از کنار جنازه کشته شده ای از خیابان می گذریم- از کنار خبر مرگ سربازان خودمان می گذریم. از کنار کشته شدگان جنگهای دیگر نقاط جهان می گذریم. لذت دیدن فیلم های اکشن و خشن در ما زیاد شده.

فرد گرایی شدید عارض شده( بم و نتیجه اخلاقی آن : دال)

حتی به نوعی زندگی معمولی انسانی از ما سلب شده

با آگاهی هر چه بیشتر بسمت اعتیاد در حرکتیم( آمارها از 2 تا 8 میلیون نفر متغییر است)

سن آغاز به اعتیاد به 17 سال رسیده است.

از هر 4 ایرانی یک نفر پرونده قضایی دارد.

ازدواج به عنوان بدهی ترین قسمت زندگی انسانی تبدیل به آروزیی دست نیافتنی شده( چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ فکری( یعنی طرف پول دارد اما از سرنوشت شوم ازدواج کردن می هراسد( طلاق ها، دعواهای خانوادگی و...))

حتی حتی حتی تنفسمان نیز از شکل انسانی آن تغییر کرده است( بهترین روش تنفس استفاده از ماسک آن هم از نوع ویژه است.

حال تقصیر کیست من یا دیگران یا حاکمان؟

اگر این ماشین عظیم تولید نیاز متوقف شود

اگر نگاهمان به زندگی تغییر کند هر کس می تواند انسانی زندگی کند.مثال: بسیاری در تهران خانه دارند با فروش آن می توانند در دهی زمین گرفته کشاورزی کنند و به راحتی تنفس کنند. اما چه کسی این کار را می کند؟

این ها که گفتم شعار بود .شعار بزرگ ، یا نه آرزوی محال بود اما هر چه باشد نشان می دهد که یک فرد می تواند سرنوشت مخدوم کرگردن شدن را تغییر دهد.

احساس می کنم پیشانیم درد می کند، انگار غده ای در حال رشد زیر آن است.

 

.2

.آمار کشته شدگان غزه به 400 رسید

آمار کشته شدگان شهروندان تهرانی ناشی از آلودگی هوا به 567 تن رسید. این کجا و آن کجا؟

غزه از نگاهی واقع بین تر:

(نوشته ای که باعث توقیف کارگزاران شد)

http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?44392

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت   توسط سهیل  | 

سه شنبه توانستیم بعد از مدتها پا به سالن تاتر بگذاریم  و تاتر کارناوال با لباس خواب به نویسندگی و کارگردانی چیستا یثربی را به تماشا بنشینیم.( سالن قشقایی تاتر شهر)

این نمایش از 5 پرده منفک از هم و تفکیکی تشکیل شده بود و خمیر مایه تمام آنها مشکلات روانی بود  که به نوعی جامعه ایرانی دچار آن شده است و تاکید زیادی بر آن داشت که این مشکلات در کودکی افراد و در درون خانواده بوجود آمده است و این که بعضی از مشکلات روانی بدلیل برآورده نشدن مسایل جنسی در آدم های پیرامونی ماست.

نمایش موزیکال  بود که گاهی نیز رقص را خمیر مایه آن می کرد. نمایش میل زیادی داشت که کمدی باشد و الحق و النصاف که در این زمینه هم موفق بود و خنده های مستانه ای را از بیننده می گرفت.

این خنده ها البته به پایانی خوش نمی رسید بلکه داستان با یک زهر مرگباری به پایان می رسید و این بخاطر قلم توانا و البته بازی های زیبای  بازیگران آن بوده است که می توانست بخنداند و لحظه ای بعد اندوهگین کند( البته گیتار و موسیقی  زنده آن را در این زمینه نباید دست کم گرفت)

مجموع داستانهای نمایش از عدم اعتماد حرف می زند.اعتمادی که در جامعه روز به روز در حال گم شدن است . ما می خندیدم اما نه بر داستان که به مرگ آینده ای که در پیش داریم. پایکوبی می کردیم برای این بی اعتمادی جدیدی که در حال شکل گیری است( ارجاع می دهم شما را به وبلاگ سفر به دیگر سوhttp://mohammadinlondon.blogfa.com/post-137.aspx).

پرده ها که پس از دیگری می آمد به بیننده  این خبر را می داد که این داستان که ابتدایش خنده دار است نه پایانی این چنین دارد و بیننده سعی می کرد در خندیدن احتیاط نماید. اما قلم و بازیها طوری به جلو حرکت می کرد که این عمل دفاعی بینده را خنثی می کرد. به طوری که حتی در  آخرین پرده که بیننده به نوعی خبر از پایان شوم آن داشت را نیز وادار به خندیدن  می کرد البته لازمه آن به کار بردن کلمات استعاره ای بود که تمام بیندگان نوع دوم کلمه  راکه اروتیک بود را برداشت می کردند.

شاید بتوان گفت این خنده ها، خنده های زهر آلودی بود که یک محکوم به مرگ در آخرین ساعات زندگی خود انجام می دهد.

این نمایش کمدی بود اما امیدی نبود. خنده های تهی. حال را چسبیدن بدون درنگ بر آینده. گویی از روی مستی قایق سرگردان در اقیانوس خودمان را سوراخ می کنیم و بر آن می خندیم اما امان از آن لحظه که هوشیار شویم و ببینم این قایق در حال غرق شدن است.خنده های مستی در پیش شبی هول ناک.

برای همین بود که درپایان نمایش آهنگ بسیار تندی نواخته شد که به نوعی ذهن مخاطب را ریست کند. شای دپیام آن این بود که:

شما مستید.(انسان مست در عین آنکه می خندد می تواند لحطه ای بعد گریه کند و فردای آن هرچه را که کرده فراموش کند. اما از آنچه که کرده در ذهن خود ته مایه ای دارد و نگران از کردار خود).

اکنون من در همین فکرم که چرا بر چنین بادام تلخی دائم در حال به به گویی بودم.

 

 

 

 آخر هفته قله دوشاخ از درکه - برگشت از فرحزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

آخر توانست فیلم کنعان را ببینم.

چانچه از اشخاصی هستید که این فیلم را ندیده اید این نوشته نمی تواند چنگی به دل  شما بزند.

این سیما آزادی هم خوب سینمایی است ها. آدمی فکر می کند در مکانی خارج از ایران رفته است.

اما فیلم.

داستان زن و مردی از خانواده روشنفکر جامعه ( ترانه علی دوستی و فروتن)است که زن خواهان طلاق است و مرد نمی داند چرا ولی با او همراهی میکند.

رادان دوست مشترک آن دو است و بایگان خواهر ترانه.( موجز و ساده موضوع فیلم را گفتم)

ابتدای فیلم  جالب است کارگرانی که مشغول باز کردن چاه آشپزخانه هستند و در نهایت از چاه یک لباس در میآورند.بوی گندی خانه را می گیرد و خانم خانه از زن کارگر می خواهد که هفته بعد هم بیاید .

خانه ای در اندر دشت تزیین شده با انواع تابلو های نقاشی مدرن و پست مدرن.

صورت زن هنگام صحبت کردن با شوهرش بی احساس و بی روح است. اما هنگام دیدار علی صورتی بشاش پیدا میکند.

کنعان فیلمی است در حوزه انتقاد از زندگی روشنفکرانه.( البته منصفانه بر عکس سریالهای تلوزیونی)

زندگی زنی سرگشته که نمی داند چه می خواهد- بدنبال چیست-

کسی که اصلی ترین سئوالات زندگی را بی پاسخ گذاشته است.

...آمدنم بهر چیست؟ ننمایی وطنم...

خانه ای به آن وسعت در بهترین نقطه شهر

اما بیننده هیچ احساس خوشایندی از آن ندارد. تنها متعجب است از بزرگی آن.

خانه ای با انواع تابلو نقاشی اما دریغ از تکه ای فرش.

خانه ای که یک لباس!!!!!!!! برود در چاه آشپزخانه اش گیر کند. نشان دهنده آن است که مسیر درستی نمی پیماید.خانه ای که سعادت( نام کارگری که در خانه کار میکند) تنها آورنده سعادت و نظافت به آن خانه است.

بله بزودی بوی گند این زندگی به هوا بر خواهد خواست.

فیلم بر روی لبه تیغ حرکت می کند.خط قرمز های نظام

آیا زن با علی رابطه داشته است و فرزند از اوست؟ تا به آخر نمی توان به این سئوال پاسخ گفت.

برای این است که زن از مرتضی( فروتن)فرار می کند؟باز پاسخی نیست؟

چه رابطه معنا داری وجود دارد بین اسامی. علی( دوست مشترک ( و مرتضی همسرش). مرتضی علی یک اسم است.

من دوست ندارم چنین نگاهی داشته باشم

بلکه همان گفتار اولی را بیشتر می پسندم که بعضی از روشنفکران در واقع سرگشتگانند.

ترانه نماد آنها.کسی که پدر خود - مادر خود حتی خواهری که برای او از جان مایه گذاشته را فراموش می کند.برای ادامه زندگی به نوعی لاتاری می مکند. بدون دلیل زنده است. بدون دلیل زندگی میکند.

البته انتهای فیلم به سمت کلیشه شدن به پیش می رود اما  در این دام نمی افتد.همین که ادامه زندگی کردن با مرتضی رابه نوعی شیر یا خط واگذار می کند- نشان دهنده همان سرگشتگی است که از زبان مرتضی می شنویم که این رسمش نیست.

زندگی این گونه همان می شود که شریک مرتضی می گوید: زن گفت می خواهم بروم باید برود.

حال آنکه راه درست همانی بود که مرتضی رفت. ساعتی چند گفتگو و گفتمان.

( احساس می کنم طلاقهای تفافقی بعضی شان چنین محتوایی دارند).

بعضی از روشنفکران هستند که از گذشته خود( تاریخ) خبر ندارند و سرگشته اند. تنها  نکته ای که خبر از تاریخ دارند ارثی بود که مادر مرتضی برای زنش گذاشت. یک روسری شمالی. که آن هم پاره شد و رفت( یعنی این مشکل ادامه دارد).

به راستی هنر تنها در نقاشی خلاصه می شود که روشنفکر آن را به در و دیوار خانه اش نصب کرده است. حال آنکه در تاریخ گذشته ما چنین چیزی مرسوم نبوده. یعنی در گذشته ما بی هنر بوده ایم . بی هنر زندگی می کردیم. نمی توان فرش را جزو هنر قرار داد.

بله عده ای هستند که به سمت جامعه کنعانی به پیش می روند که انسان گرگ انسان می شود( هابز)

داستان یوسف در کنعان بود که برادرانش او را به چاه انداختند.

آری اگر دیر بجمبیم اگر امیدمان نا امید شود( همین که در فیلم زن تکه ای از مانتو خود را به درخت گره می زند امید در او می دمد)باید به استقبال جامعه کنعانی رفت.

پس بیاید دین را از درون تهی نکنیم تا وقتی از ما پرسیدند که به که قول دادی؟( تکه ای از دیالوگ فیلم که فروتن از ترانه می پرسد) نگوید نمی دانم به که؟ خودم( نماد اومانیسم ) به تو؟ نمی دانم!!!!!!!!

بگوییم به خودم و خدا.

-بازی علی دوستی همچنان آدم را سحر می کندو از دیدن آن لذت می برد.

او همچنان در اوج است

چه در شهر زیبا و چه در کنعان در دو طیف مخالف.

در باره فیلم سخن بسیار داشتم که به همین چند کلام بسنده می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

امروز 1 شنبه 28/7/87 فیلم دعوت اثر جدید  حاتمی کیا را دیدم

اولین پیشنهاد بنده آن است که اگر گروهی  به سینما می روید . در گروههای جنسیتی جداگانه آن را به تماشا بنشینید چرا که درچند اپیزد فیلم خندهای شدیدی از طرف مردان خواهید شنید که شاید خوشایند بانوان گروهتان نباشد.

دوم این که بر عکس خیلی ها چون من با دید منفی به سینما رفته بود، آن را آنگونه که توصیف کرده بودند ندیدم و در مجموع  آن را پسندیم .

اصلاً موضوع سقط موضوع جدید و به نظر من ادامه داری در آینده خواهد بود که حاتمی کیا زودتر آن را فهمیده است.

این فیلم تنها از زاویه دید حاتمی کیاست و نویسنده آن که چیستا یثربی است فکر کنم تنها در حد ویرایش آن اقدام کرده ، چرا که در بطن فیلم نگاهی کاملاً مردانه حاکم است

قصد تعریف فیلم را ندارم . حتی نقد به آن صورت معمول نیز.

اما این فیلم در 5 اپیزود است که دومی و بخصوص سومی بر من بسیار شیرین آمد و اولی را متوسط ارزیابی کردم و چهارمی را اصلاً خوشم نیامد و پنجمی را نیز متوسط درک کردم.

حاتمی کیا سراغ بدیهیات رفته.

چرا که بسیاری از مردمان امروز ایران به مردی که چهار سال از ازدواج او گذشته حق می دهند که بچه داشته باشدو یا به زنی که با انگ نازا بودن در جامعه زندگی می کند حق می دهند که بچه خود را نگه دارد.

اما در اپیزدی که فروتن بازی کرده است . حاتمی کیا سعی کرده است که دل تماشاگر را با خود همراه کند.

 در اپیزد سومی گوهر خیر اندیش بازی فوق العاده ای انجام داده است  و خنده های نابی از بیننده ( بخصوص مرد خود) می گیرد.

اما نکته ای که در  درون فیلم مخفی است همانا توجیح  منطقی داشتن دو زن برای مرد است . درست است که مرد خیانتی به زن خود کرده است و زن دیگری را وارد زندگی کرده اما چون این عمل شریعی بوده است . بیننده فیلم با مرد همدردی اگرنکند ، او را گناهکار و خیانت کار نمی بیند( با توجه به چیدمان فیلم) .

دو  آنکه در درون خود یک گریزی به نقد حقوق غرب زده است.

از زبان دکتر :که بله این همون  تجاوز جنسی است( در ارتباط  زن و شوهری در فیلم) که به زن بر می خورد و صحنه را ترک می کند. اما باید توجه داشت که در حقوق غربی این عمل( ارتباط جنسی) هنگامی  تجاوز جنسی محسوب می شود که مرد بدون رضایت زن به این کار اقدام کند. حال آنکه ما در فیلم این عدم رضایت که قالباً با زور نیز باید همراه باشد را درچهره زن نمی بینمی.

اما بزرگترین نقدی که به کل فیلم وارد می آید همان سخن   بادوماست.

تمام داستان روابط  زن و شوهری بودند. خوب قانوناً ، شرعاً عرفاً می توانند با هم کنار بیایند. اما اگر این جنین از رابطه ای غیر از ازدواج بوجود آمده بود تکلیف چیست؟ که حاتمی کیا جرئت بیان آن را نداشته است .

آیا باید زن تاوان تمام انگها را به همراه بچه به عنوان کودک نامشروع تحمل کند؟

یا به سمت از بین رفتن خود برود؟

آری این ها موضوعات اصلی خواهند بود که در آینده بیشتر شاهد آن خواهیم بود.

سخن پایانی:

این قدر می گم ورزش کنید برای همین دیگه در پیری هم چون بازنشته راه آهن احساس جوانی کنید!!!!!!!!!!!!!

جو سینما:

ما ساعت 7:45 شب  سینما مرکزی انقلاب رفته بودیم

اکثر بینندگان جوانان مردی بودند که با دیدن صحنه های ابتدایی اپیزود دومی و سومی از خنده ریسه می رفتند.

فکر کنم بتوانم در پرونده شناخت زن ، شناخت فرهنگ قرار دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

1. ا شنبه به علت شلوغی زیاد نتوانستیم خون اهدا کنیم. پس راهی تالار مولوی شده ( من و دادش) تا به امیر ملحق شویم و تاتر مرغ دریایی را تماشا کنیم.

تا به حال تاتر مولوی نرفته بودم  اما بعد از مشاهده از آن خوشم آمد – خیلی خودمانی بود. بی شیله پیله.

نمایشنامه مرغ دریایی از چخوف بود و داستان عشق های به هم نرسیده و گاهاً خائنانه. عشقهای یک طرفه.

در پایان نیز تنها کسی که به عشق خود وفادار بود و وفادار ماند دست به خودکشی زد و خود را کشت.در این نمایش، ارتباط های نزدیک  خانوادگی را نشان می داد که چگونه به سستی گرایده اند  و  چگونه ارتباط مادر ی فرزند – فرزند ی مادر، شوهر ی همسری  و بالعکی به صورتی فانتزی و تهوع آمر  در آمده است . دائم در حال حیله کردن بر علیه هم هستند و هیچ محبتی میانشان حاکم نیست

در مجموع من نمره متوسطی به این کار می دهم چرا که موضوع بیشتر ربط یه  همان خانواده تاتر دارد و من فعلاً با این خانواده ارتباط سببی یا نسبی پیدا نکرده ام. اما بازیها بسیار عالی و در خور ستایش بود.

2. سر انجام توانستم خون را اهدا کنم. وظاهراً این بار تنها بوده ام . چرا که در زمان مناسبی برگزار نکرده بودم.اما چندتن از دوستان بودند که می خواستند همراهی کنند اما با مخالفت خانواده هایشان روبرو شده بودند. از همه دوستان که لحظه ای و بایتی از ذهنشان را به این موضوع اختصاص دادند سپاسگذارم. اما از نکات  جالب، آن بود که مرکز اهدای خون به سایت  خوبی مجهز شده و تمام اطلاعات اهدا کننده را از ابتدا  در آن دارد و شما با گفتن شماره ملی هر  آنچه که در خون شما بوده و یا آخرین باری که اهدا کرده اید را می توانید ببینید.

در مورد حجامت ار خانم پزشک آنجا سئوال کردم که چرا باید 1 سال از آن گذشته باشد( تاتو هم شامل آن میشود)گفت به علت آلوده بودن فضای حجامت و تاتو و آلوده بودن وسایل ما می گذاریم 1 سال از آن بگذرد .چرا که هر کار بکنند برای استریز کردن فضای آنجا ها باز خطر وجود دارد.

3.ماه مبارک هم آمد . یادش بخیر سال پیش ما ماه رمضان را آموزشی بودیم و یکی از سخت ترین رمضان های خود را تجربه کردیم و شاید شیرین ترین. چرا که سختی ما را مجبور می کرد با خدای خود بیشتر مأنوس شویم. هر کار می کردی نیم ساعت تا اذان صبح وقت داشتی و چون نماز هم اجباری بود همه در مسجد جمع بودیم در نتیجه حال و حوایی با خدای خود داشتیم.

اما هیچ سحری مانند سحری خانه و بوی غذای مادر نمی شود.آن چنان غذایی درست می کند که خود ملتفت نیستی کی و چگونه خود را سر سفره حاضر کرده ای. بعضی وقتها از شدت خوشمزگی دیوانه می شود.هر چه باشد حال و هوای رمضان وسحر چیز دیگریست. گویی خداوند می خواسته بر همه مسلمین لذت تجربه های درونی که  عارفان  او می کشند را حتی به زور بر ما بچشاند.

4. ظاهراً این گونه است که سربازی و حال و هوای آن، شکل و شمایل آن را باید کم کمک نیمه کاره ترک کنیم و دوباره لباس تحصیل به تن کنیم ولی این بار دانشگاهمان هم در کوه است و نزدیک قله بند عیش.

در یک دودلی عجیب قرار داشتم . بطوریکه 3 روز بعد از اعلام نتایج رفتم و کارنامه و قبولی ام را دیدم. بعد از کلی مشورت کردن با دوستان و همراهان به این نتیجه رسیدم که بروم بهتر است و 6 ماه سربازی را بعداً بگذرانم. از تمام دوستانی که مرا در این زمینه راهنمایی کردند تشکر می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.در تعطیلات 4 روز عید اخیر شمال رفتیم و فرصت شد چند فیلم ببینم . جوانی بدون جوانی اثر کارگردان بزرگ پدر خوانده ها، کاپولا، به احترام فیلم پدر خوانده نمی گویم چرت بود که فیلم ضعیفی است. اما فهرست شیندلر را هم دیدم که کارگردان آن اسپلر برگ بود .فیلم درباره هولاکاست است و به صورت سیاه و سفید .اثر در اکثر موارد بیننده را میخکوب خود می کند و جاهایی از آن بشدت دردناک می شود که به غلو نزدیک تر است.به نظر من از این دست فیلم که پیرامون هواکاست تهیه شده استُ پیانیست که قبلاً هم در اینجا نقد کرده ام زیباتر جلوه می کند.

اما بسیاری که این فیلم و خود  اصل موضوع را مشکوک می دانند:

در سال 1998 در همین نزدیک و در تمدن جدید ما 800 هزا توتسی در آفریقا کشته شدند که فیلم های زیادی هم در این زمینه ساخته شده است. این جریان تنهادر طول  1 ماه این جریان اتفاق افتاد. در کشور 4 میلیونی

حال ما بر می گردیم به سال 1940 و بزرگترین جنگی که در جهان اتفاق افتاد و همه جهان درگیر آن بودند.جنگی که 60 میلیون کشته بر جا گذاشت. به نظر من با این ارقام وقوع هولوکاست اصلاً غیر منطقی نمی آید.و همانگونه که از کشته شدن انسانها در تمام جهان خشمگین می شویم از این جریان هم خشمگین  باید باشیم.

 

در این زمینه:رادیو زمانه

2.موضوع مدرک وزیر هم یک واقعیتی را آشکار ساخت، اینکه شما برای خدمت رسانی به مردم هر عمل مضموم و پستی را می توانی در این راستا جزو مصلحت قرار دهی و آن را نه تنها بد جلوه نداد که پسندیده جلوه داد.

حال براستی دینی که این گونه بر مردم عرصه شود، دین صرفاً مصلحت گرا ُبر من جوان جزابیت دارد می یا نه. با این ساختار می تواند به حیات خود ادامه دهد یا نه؟چه بسا که هر کس دیگر در قدرت قرار گرفت مصلحت های خود را داشته باشد که بعد از مدتی حتی شکل ظاهری از این دین نمی ماند.

تنها گفتاری که می توانم اول برای خود سپس برای دوستان داشته باشم آن است  که اعمال و کردار دینی خود را هرگز به سیاست و سیاست مدارها نسپاریم و از آنها وام مگیریم، هرگز اسکناس 100 ريالی در جیبمان نگذاریم. چرا که شعار سیاست ما عین دیانت ما که فرموده مرحوم مدرس است چنین نتیجه ای را در بر خواهد داشت :

یکی از مدیران فوق ارشد نظام مدرکی که با آن نان زن وبچه و خانواده خود را در میآورد و به مقام های اجرایی بالاتر می رساند را جعل می کند و مقام بالاتر بر او لبخند ملیحی تحویل میدهد.

در میخانه ببستند خدا را مپسند       که در خانه تزویر و ریا بگشادند.

 

3.ظاهراً بازار  دیدار کنندگان و  دستور گیرندگان از  امام مهدی داغ است. اما این بازار سالهاست که داغ است، تنها عده های آمدند طبق قانون عدم انحصار تجارت که در بسیاری از کشور ها جریان دارد این انحصار را بشکنند. تنها همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

1. نمی دانم فیلم کینه 1 و 2 را دیده اید یا نه؟

اما من در اینترنت هر چه گشتم نتوانستم نقد درست حسابی برای فیلم ها پیدا کنم. فیلم 1 که اصالت ژاپنی داشت که واقعاً ترسناک بود و تا 2 ساعت در قالب فیلم بودم

اما دومی فان بود و هالیود  که آمده بود بهتر کنه واقعاً گند زده بود. در دومی روح خبیص شورش را در آورده بود.

اما چند نکته برایم جالب بود. این روح در اکثر مواقع قیافه مظلومی داشت. موضوع بد شدن زن از یک خارجی و آمریکایی آغاز می شود. نوعی فیلم ، ضد آمریکایی بود.دختر عاشق استاد آمریکایی شده و شوهرش او را می کشد و سپس دختر که مادری جن گیر داشت به یک روح بد  تبدیل می شود که به هیچ کس رحم نمی کند و در آخر گریبان خود امریکایی ها را هم می گیرد.در واقع به نظر من آغاز جدا شدن ژاپن از قافله سالاری امریکاست.

 و این که هیچ طلسمی برای از بین بردن این روح وجود ندارد هر کس را می تواند به لشگر خود اضافه کند. ( به نظر من این خیلی معنا دار است)

در فیلم حلقه که شبکه 4 هم نشان داد و آن هم 1 و 2 داشت و به همین ترتیب بود

یک آنتی تز داشت ولی اینجا فرد ناتوان می شود و از خود هیچ اختیاری ندارد.

 

2.ظاهراً هر کی می خواهد خودش رو از احمدی نژاد دور کنه باید بره غسل بکنه خودشم در آب گل آلود مترو .اول آقای رفسنجانی و بعد هم آقای ناطق.

در آینده ای نزدیک فکر کنم مرکز دختران فرار تواب رو در آنجا دایر کنند که غسل توبه را در همان جا برقرار کنند.

 

 

3..این هم عکس نویسنده محبوب من:

محمود دولت آبادی

 Mahmoud Dolatabadi   --- محمود دولت‌آبادی

4. ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

تا بلغزد بر بلور برکه ی چشم کبود تو

پیکر مهتابگون دختری کز دور

با نگاه خویش می جوید

بوسه ی شیرین روزی آفتابی را

از نوازش های گرم دست های من.

...

                           سایه

بگم دلتون رو صابون نزنید

هیچ خبری نیست.

یه مدت بود که شعر کم می خوندم

 دارم خودم رو تنبیه می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.نقد فيلم:

فيلم خانواده جهنمی كارگردان سوسن تسليمي.

برايم خيلي جالب بود كه از بازيگر باشو غريبه كوچك فيلمي ببينم كه خارج از ايران تهيه شده است. يادم مي‌آيد ان صحنه‌اي كه بچه ها در جنوب به دنبال يخ هستند و سرابشان در كادر دوربين هميشه در ابتداي برنامه كوچك و تيتراژ ابتداي آن نشان داده مي‌شد.

فيلم موضوع خانواده حسن سربندي است كه در سوئد زندگي مي كند. زنش در خانه خياطي كرده و خود خوراك ايراني در خانه تهيه مي كندو عروسي دختر بزرگش در راه است. او بادختر كوچكترش كه تازه از آمريكا برگشته مشكل دارد و...

به نظر من كل فيلم اين موضوع را خواسته نشان دهد كه فرد خود را بايد با فرهنگ كشوري كه به آن آمده هماهنگ كند نه بلعكس.

اگر حسن آن سختگيري را براي دختر كوچكتر كه در مراحل نوجواني بوده نمي‌كرد او سر از آمريكا در نميآورد و آن سر نوشن نصيب او نمي شد.يا براي دختر بزرگتر كه در شرف عروسي است آن سختگيريها معمول كه در ايران صورت مي گبرد را نبايد مي كرد تا چنان سرنوشتي براي خودش در پايان فيلم رقم بزند . ( جايي درخانواده نداشته باشد)

پدر ملغمه اي از فرهنگهاست.از يك طرف غيرتي است براي دخترانش و از طرف ديگر خانم باز و چشم چران خانم‌هاي همسايه.

اين فيلم بيش ازآنكه براي مردم سوئد ساخته شده باشد به نظر من براي ايراني هاست تا با فرهنگمان از زاويه د نقدي تيز آشنا شويم.

به نظر من كاملترين و منطقي ترين فرد در اين خانواده در حال فورپاشي همان دختر عصيان گر بود كه توانسته بود نسبت به بقيه با مشكلات خود كنار بياييد.

كسي كه در آمريكا سختي‌ها و ناملايمات زيادي را تجبه كرده بود و حال باز به خانواده پناه آورده بود.

 

بهترين جاي فيلم از نظر من: مراسم عروسي و غافلگيرشدن پدري مست ، بدست دخترش.( سياه مستي‌اش واقعاً ايراني بود)

ننه بزرگ نيز  نماينده ميراثي كهن و پوسيده است كه ديگر كسي به آن اهميت نمي دهد و دير يا زود مزمهل خواهد شد.

فيلم CASH.

فيلمي فرانسوي با بازي بينوشه.

روند فيلم بشدت كند است و تا آخر داستان هيچ موزيكي ندارد. تنها شوك داستان كه محكم و اساسي نيز است خودكشي مجيد به آن صورت است.

فيل در نگاه ساده چيزي براي گفتن ندارد.

اما در كنه قضيه پيام بزرگي در آن نهفته است و آن بي‌تفاوتي نژادي است كه اروپا و بخصوص فرانسه كه كارگردان آنجا ساخته است در حال شكل گيريست.( واژه نژاد پرستي را مناسب نديدم).كارگردان اين پيام را در دل داستان جاي داده و البته فكر كنم بسيار هم زيركانه انجام داده است و اينكه فرانسه ( بنده او را به عنوان نماينده اروپا در نظر مي گيريم) به سمت اين بي تفاوتي در حركت است.البته من اين موضوع را مي خواهم بيشتر بست بدهم و به كل جوامع كلان شهري بكشانم. همان چيزي كه گريبانگير شهرهاي بزرگ ايران  هم است كه چه ساده از كنار دختران در حال گدايي. ناله هاي مر يا زني غريبه ميگذرم .( فقط بايد حافظه‌مان را تكاني دهيم و آخرين باري كه با چنين وضعيتي روبرو شديم را بخاطر آورده و عكس العملي  را كه انجام داديم را بار ديگر بازسازي كنيم).

البته براي من چند جاي سئوال ماند كه آيا براستي نوارها را مجيد مي گرفت.

و پسر به چه علت با مادرش رابطه بدي پيدا كرده بود و چرا 1 روز به خانه نيامده بود( البته جواب راحت آن است كه بگويي به سن بلوغ رسيده بود) البته جا برای حرف زدن بسیار دارد.

نمایی از فیلم "پنهان"

بهترين قسمتي از فيلم كه پسنديدم:

ملاقات مادر و پسر پس از 1 روز نگراني و جوابهاي سربالاي پسر و البته نرمش و كنترل فوق العاده مادر در برابر پسر( به نظر من اين رفتار مشكل و شايد محال باشد). وصحنه خودكشي مجيد.

 

2.چند روز پيش سال مرگ دكتر شريعتي بود.من هم توانستم در مدت 6 ماه قسمت اعظم كتاب گفتگويي تنهايي (جلد 1) را بخوانم. باخود كتاب فعلاً كاري ندارم . اما يك نكته برايم جالب بود. كلمه محراب به چه معني است؟ دكتر هم كه معني آن را گفته نخواسته يا نتوانسته بگوييد چرا چنيين كلمه اي را براي محراب معابد و مساجد گذاشته اند.

حال از شما مي‌پرسم كلمه محراب  كه مكاني است در مسجد به چه معني است؟جوابش آدمي را به فكر فرو خواهد برد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

 1.در جواب وبلاگ در خیال.
من حسرت خواهر نداشته ام را می خورم اما فکرهای دیگری هم درونم خطور می کند که آیا من هم
چ.ن دیگران می شدم. خان داداش. نکن .اونو نپوش. روسریت رو درست کن.
با کی حرف می زدی.
چرا بیرون رفته بودی.
نمی گم چنین کاری می کردم  اما با توجه به این که تو این فرهنگ بزرگ شده م نمی توان بگویم این کار ها رو نمی کردم.
منی که شیفته آزادی هستم . منی که آرمانم احترام به عقیده دیگران است شاید همان اول مات  خودم می شدم.
خوشحالم که در این برزخ گرفتار نشدم.
ولی این را بگویم واز تمام وجودم است. از همه جانم است که :
در این کشور مذکر پا به وجود گذاردم که:
اگر غیر این بود
زندگیم این نبود.
2.
فیلم پرسپولیس مرجان ساتراپایی را توانستم بعد از 1 سال ببینم.
فیلمی که به موضوع بالا هم کمک شایانی می کند.
در مجموع فیلم را مثبت دیدم و احساس کردم به واقعیت نزدیک است تنها اشکالی که دیدم آن بود که
در انتهای فیلم باید نشان می داد که فضای جامعه کمی تلطیف تر شده و این که فرانسه را مظهر آزادی نشان داده است.( با رنگش شدن فیلم)
خیلی جالب هم فرهنگ ایرانی و هم فرهنگ غرب را به چالش کشیده است.غربیهایی که به قول فیلم
خیلیهاشان سولاخی بودند.
اما بیشتر از هم از یک رنگی و صداقت ناب مرجان ساترپی خوشم آمد که خود را درمعرض نقد دیگران گذارده است.
قسمتی از فیلم که معشوق اول مرجان او را در بقل گرفته و  از او تشکر می کند که به اوفهماند( بعد از یک شب با هم بودن) که همجنس باز است
برایم خیلی جالب بود.
3. این هفته قله شاه البرز طالقان را رهسپاریم و هفته بعد 5 روزه برنامه تهران شمال به همراه صعود به آزاد کوه( گفتم دلتون بسوزه)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

به همین سادگی.

همه فیلم ترجمان این جمله است به همین سادگی.

پیشنهاد می کنم قیل از دین فیلم سیر خوابیده باشید  وکمبود خواب نداشته باشید و گرنه ممکن است که در امتداد فیلم خواب لذت بخشی  بکنید.

وقتی آدم فیلم رو در سینما آزادی می بیند حس شهروند بودن به او دست می دهد.(کشورما هم داره برا خودمون کسی می شیم ها.والاه).

اما فیلم .تا به حالما با این موضوع خیلی برخورد داشته ایم  که توالت مردانه – زنانه . مجلس مردانه – زنانه در اتوبوس زنانه – مردانه  و...

من احساس می کنم نقد این فیلم نیز باید زنانه باشد . یعنی از چشم زن. چرا که بسیاری از زنان جامعه قطع یقین در حالاتی از احساس های طاهره سهیم بوده اند .

از این نوع فیلم ها در چند سال اخیر بسیار ساخته شده از جمله کاغذ بی خط . صورتی و ...

اما تفاوت این فیلم با بقیه در حرکت با چراغ خاموش است . یعنی بدون هیچ شعاری  مهمترین مسائل زنان را به راحت ترین  یا به همین سادگی بیان می کند .تنها بنده به گوشه هایی از آن اکتفا می کنم

  1. عدم اعتماد به آینده در نشان دادن سه زن . طاهره -دوست بوتیک دار و نو عروس.
  2. بستر  سنگین جامعه برای مرد ی که همسر خانه دار  دارد و او را از وظایف شوهرداری روز به روز دور تر می کند
  3. پافشاری زنان بر ادامه همین راه ( اصرار طاهره بر دخترش در آشپزخانه و نوع رابطه با پسرش در کلاس زبان)
  4. جای خالی عشق در زندگی زناشویی سالهای بعد از ازدواج( لذت بردن طاهره از جلف باری های مرد همسایه با همسر پا به ماهش( چه جلف بازی بود به خدا))
  5. حسادت درونی زنان( منشی همسر)
  6. سرنوشت که قالباً برای زنان برعکس رقم می خورد( دختری چموش و بازیگوش بودن در کودکی و زندگی خسته کننده امروزی)
  7. و در انتها نشان ندادن عدم راهکاری برای حل این مسائل و سوختن وساختن .

به قول معروف پا تو کفش زنان نکنیم بهتر است. اما دو پلان بود که در آن کندی برای من دل نشین بود .

  1. احساس مرد بودن پسر در خیابان که گفت از مردم بده( و منظور دختر کوچکی بود که با مادر می رفت)
  2. گریه آرایش شده طاهره .سعی تمام زنی برای  دل بری برای شوهرش و در آخر تیر به سنگ خورده او.

در مورد فیلم برداری فیلم نیز جای بحث بسیار است و من مانده ام که چرا در قسمت هایی از فیلم دوربین بر روی دست قرار می گیرد . ظاهراً برای کارگردان مشتبه شده که فیلمی اکشن درست کرده یا می خواسته بر فیلم قدری هیجان بی افزاید.

و آن که بازی روان – ساده و دل نشین خانم قاضیان است که فیلم را قابل دیدن کرده که اگر او نبود فیلم به لعنت خدا نمی ارزید.

دین این فیلم مانند آن است که در یک ماشین مسابقه نشسته باشی ولی از 20 km بیشتر نرانی.

هنگامه قاضیانی و مهران کاشانی - به همین سادگی

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته فیلم دایره زنگی رفتیم.

با این مقدمه به اصل مطلبی که در ذهنم چند روزی است جا باز کرده می روم.

همیشه برایم مهم بوده و یک علامت سئوال ایجاد کرده است که چرا شعرا گذشته اشعارشان را  در استعاره  می گفتند و بعد کسانی بایند بگویند منظور شاعر این است  یا آن است .منظور از شراب عالم ربانی است  و از این حرفها . نمی توانستند حرف دل را بزنند . البته در تارخ ادبیات داریم که هرگاه استبدا دینی در حکومتها زیادتر می شده شعارا به استعاره بیشتر رو می آوردند.

حال به نظر من فیلم دایره زنگی سرشار از استعاره های اروتیک است که البته نیاز به علم بسیار هم ندارد و هر کس که چند روزی در جامعه زندگی کرده باشد تمام استعاره ها را کشف خواهد کرد بدون آنکه کمترین فسفوری بسوزاند.

در واقع ما با فیلمی اروتیک برخورد داریم . البته من با چنیین ژانری موافق یا مخالف نیستم . فقط در تعجبم که چرا برای گفتن حرفی باید لقمه را کلی بچرخانیم.

در کشورهای دیگر به راحتی انواع فیلم ها ساخته می شود از چشمان کاملاً بسته کوبریک گرفته تا  فیلم برباد رفته. اما هیچ کدام اینقدر سخت کلمه را بیان نمی کنند. لازم باشد کودکان را از دیدن فیلم منع می کنند اما در کشور ما: هرکسی به راحتی می بیند و چون مورد تشویق تماشاگران قرار می گیرد می توان نتیجه گرفت که مردم بدنبال چنین مضامینی هستند .یا به راحتی کودکان 8 ساله(دختر خاله بنده نمونه زنده آن) را به تماشای فیلمی می برند که تنها بخاطر حرفهای زیر تومانی آن است که موجب خنده می شود والبته طبیعتاً از آن سر در نمی آورد.

نتیجه:دکتر رضا کلاهی در وبلاگ خودشان چندین پست به امر چانه زنی در فرهنگ ایرانی اختصاص داده اند .حال من به تمام آن دلایل یک سخن دیگر می خواهم بیفزایم  که هر چه جامعه مستبد تر باشد مجبور هستی کلمات را در یک حفاظی به دیگران عرضه کنی و این استبداد خاصیت تکثیر از خود دارد یعنی آن که آن دیگران روز به روز خواهان آن هستند که شبیه به آن شوند حال ممکن است این دیگران نقششان در زندگی پدر  یا همسر یا مادر ویا فروشنده باشد.  ظاهراً با سرعت هر چه تمام تر ما به مرزهایی نزدیک می شویم که زمانی حافظها رسیده بودند و این شعر هر روز رنگ واقعیت به خود می گیرد:

 در می خانه ببستند خدا را مپسند                                    که در خانه تذویر و ریا بگشادند.

2.فیلم   atonement ( تاوان) را هم دیدم  که دقیقاً موافق همان حرفی است که  زدم. بدون استعاره   و با مضمونی بزرگ که شعار فیلم نیز هست:you can only imagine the truth   تو تنها می توانی حقیقت را تصور کنی.

پیشنهاد می کنم این فیلم را حتماً  ببینید که شخصی برای یک دروغ چه تاوانی تا به آخر عمر می دهد. بیش از این فیلم را توضیخ نمی دهم . فقط قلم توانای نویسنده آن را تحسین می کنم وانگشت حیرت بر دهان می مکم.

جایزه اسکار امسال هم به موسیقی زیبای آن تعلق گرفت.

http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/04/post_259.html

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت   توسط سهیل  | 

ملاقات با بانوي سالخورده

اين هفته توانستيم طلسم رو بشكنيم وتاتر ملاقات با بانوي سالخورده را به تماشا بنشينيم.

خلاصه داستان:زني ميليارد به نام كلارا با قطار به شهري كه برشكسته شده به نام گولن ميآيد شهری که خود دوران كودكي را در آنجا گذرانده است. مردم خوشحال از اينكه او مي تواند شهر را از فقر وبدبختي نجات دهد . او به شهر میآد. مي رسد و وارد آنجا مي شود ابتدا با معشوق گذشته خود آلفرد ايل ساعتي چند خلوت مي كند.سپس در  بین مردم شهر مي گويد حاضر است 100 ميليارد دلار به شهر ببخشد اما يك شرط دارد وآن اين است كه عدالت اجرا شود. و خواسته آن این است  كه او هنگامي كه دختري 17 ساله بود از آلفرد ايل بچه دار مي شود اما آلفرد ايل زير بار نرفت ودر دادگاه دو شاهد دروغين آورده و راي خلاف براي خود صادر میکند .او مجبور شد از شهر برود ،دولت فرزندش را از او گرفت و1 سال بعد بچه مرد. حال مي خواهد عدالت اجرا شود و آلفرد ايل بايد كشته شود تا آن پول به مردم شهر برسد. مردم ابتدا مقاومت كرده ولي در آخر تسليم مي شوند وهمه با هم او را مي كشند.

اين نمايشنامه را صمندريان در سال 1352 نيز روي پرده آورده است.

 می توان این گونه برداشت کرد که داستان ملهم از انديشه هاي ماركسيستي است كه در دهه هاي مياني قرن بيستم بشدت جاري و ساري بود. كلارا نماد كاپتاليسم و سرمايه داري است.شهر در فقر يا به قول نمايشنامه هيولاي فقر غوطه ور است .

در طول داستان بيننده هيچ بيگناهي نمي بيند .دنياي داستان دنياي خاكستري است .شر وباطلي نيست بل همه باطل هستند تنها شدت و درجه آنها متفاوت است.

كلارا پيشنهاد خود را مي دهد اما با جواب منفي قاطبه مردم روبرو مي شود. اما در مردم يك حس بوجود مي آيد . احساس نياز بيشتر و بيشتر. در واقع مردم  خود را کم کم محق مي دانند.نياز و نياز و قسط وقسط. شاید بتوان گفت که نوع  نحوي بازار سرمايه داري را بيان ميكند كه دائم در حال توليد نياز است . نيازهاي كاذب و همين باعث مي شود كه مردم .حتي معلم بشر دوست به سمت كشتن همشهري خود بروند.

در ديدي عرفاني‌تر(با توجه به جنبه هاي سورئاليستي دورنمارت ) كلارا  نماد دنيا است .عجوزه ي هزار شوهر. وسوسه‌گر و  وسوسه‌انگيز. هماني كه قابيل را به وسوسه انداخت تا هابيل بكشد.تماماً سياه . تماماً درد. هديش نفرت است (رنگ زرد نماد نفرت(البته فكر كنم)) و خالي كردن انسان از انسانيت.

داستان هيچ راه حلي نشان مي دهد. انسان امروز را نشان مي دهد گيج ومنگ. گم. نمي داند چه كند. پناه برده به دود وبنگ(الكل).در نمايش چندين صحنه بود كه سيگار كشيدن عناصر داستان نقش ويژه اي داشت .بخصوص پرده آخري كه سيگار خود يك شخصيت شد. آلفرد ايل يك سيگار را از اول تا با آخر به آرامي كشيد بدون آنكه بازيگري تكان بخورد(آنقدر سكوت شده بود كه نمي خواستم صداي تنفسم سكوت را به هم بريزدو دقيقاً نكته همينجا است كه چنين تفكري سكوت آور و مرگ آور است حتي براي تماشاگر).نياز هايي كه براي مردم توليد می شود چه بود ؟.مهمترين چيزي كه كارگردان روي آن تأكيد داشت كفش زرد نو بود و بعد از آن سيگار.سیگار به سيگار بهتري تبديل شد .الكل به الكل بهتري تبديل شد . مردمي كه الكلي نبودند به الكل روي آوردند(معلم).همه بهتر شدن ها در واقع بدتر شدن بود و همه در پايان شدند كلارا. عجوزه وسياه پوش. بي هويت.سرمايه دار اما بدون احساس خوشبختی ، درد كشتن انساني آنها را آزار خواهد داد تا پايان عمر.

داستان ساختار قضايي نظام غرب را نيز به چالش كشيده است. در اين نظام با رشوه مي تواني راي دادگاه را بخري . مي تواني مردي را از مردي بيندازي و همچنان آزاد بگردي.

اما نكته اي كه داستان به آن توجه داشت رسانه بود .تنها كو سوي اميد نويسنده.ركن چهارم دمكراسي.  چرا كه اگر آلفرد ايل مي‌خواست  مي توانست با خبرنگار صحبت كند و خود را نجات دهد . حتي معلم كه با رسانه صحبت كرد .ديگران بر خود لرزيدند. اما اين اميد زود رنگ مي بازد چرا كه رسانه در صحنه دادگاه مردم شهر حضور فعال دارد.حضوري‌كه باعث مرگ انساني مي شود و او نمي داند .او بازي مي خورد. رو دست مي خورد حتي باعث تأكيد بيشتر حكم مي شود(با اجراي دوباره تمام ماجرا).چرا؟چون رسانه از هدف اصلي خود دور شده، بازار سرمايه او را هم پول دوست كرده ، به دنبال سوژه وماجرايي است كه سود بيشتر نصيب او كند.حتي ماجرايي را به دليل تشكيل چنين ذهنيتي وارونه مي‌بيند.

و اكنون به آلفردايل مي رسيم.فردي كه در ابتدا تحسين مردم را برانگيخت. سپس موجب تنفر آنان گشت. از  نظر من ايل نماد روشنفكر امروز ماست. دكانش بي رونق است. در آرزوي شهردار شدن وبه سمت وسوي سياسي رسيدن .اما ناكامياب.سيگار (به عنوان نماد روشنفكر چپ)پشت سر هم دود كردن و آخر وادن .گردن نهادن به مرگ خود بي هيچ مقاومتي .(صادق هدايت و...)حتي اگر كسي به حمايت از او بر ميخواست او را مي نشاند.من مانده ام كه چرا ايل سوار قطار نشد وبرود .آنقدر كه سر درگم ومبهوت شده بود آنقدر كه به مردم مشكوك شده بود. اگر آن لحظه مي رفت تمام مي شد. اما شكي كه دائم بين مردم ودر تضاد آنها ايل رشد مي كرد نگذاشت كه او فرار كند .روشنفكري كه پناهگاهي ندارد جز دامن دشمن .جز با دشمن دردل كندو پناه بردن.پناه بردن به سيگار .در آن صحنه كه ايل سيگار را تا به آخر ميكشد .اوج واماندگي ،نااميدي،بي پناهي روشنفكران زمانه را نشان مي دهد.اصلاً تاكيد بيش از حد كارگردان بر سيگار چه بود؟

پوستر نمایش ملاقات بانوی سالخورده

اين جواب را من خارج از پرده تاتر مي نويسم: امروزه اكثر مردم به مضرات سيگار براي خود وديگراني كه با آن در تماس هستند مي دانند .حال كسي با سطح سواد متوسط به سمتش برود مي گوييم درك او هنوز كامل نشده است. اما اگر افرادي از جنس نخبه مردم ، از تحصيل كردگان آن قوم به سمت سيگار رو آوردند چه؟ديگر آن دليل كه براي اقشار ديگر ذكر كرديم كه مناسب آن‌ها نيست. پس يك جواب مي ماند.او اتفاقاً آگاهانه پاي در اين ره گذارده است .زيرا كه از آينده خود،از آينده كشور خود . از آينده دنيايي كه درآن زندگي مي كند نااميد است.بي اميد راه مي رود.آينده در غباري فرو مي رود واو نيز دوست دارد از بين آن دود به زمان بنگرد .جرئت خودكشي ندارد اما راه خودكشي تدريجي را بلد است . حال كه نمي تواند مردم، ملت، دنيا را تغيير دهد پس مبارزه منفي ميكند به خود ضربه ميزند .همدمي پيدا مي كند تا با او دردل كند و او هم پاسخش را بگويد و تصوير مه آلود خيالش را به واقعيت نزديك كند.

و به آخرين نقطه مي رسيم كه اولين گام بود و( خدايي نگذاشت 3 ساعت خواب درست حسابي كنم شب بعد از ديدن نمايش)

عدالت.اين كلمه جادويي اين واژه مقدس كه ديني(اسلام) را به دو مذهب (شيعه وسني) تقسيم كرد.تئوريها برايش ساخته شد. پيامبران ورسولان آمدند تا اداراک بخشند ملت را به اين كلمه اما نشد. ماركس ها آمدن تا عينيت بخشند اين واژه اما نشد چه بسیار از پيروان ماركس كه در راه آن جان دادند و چه بيهوده و بي ثمر بود جان دادنشان.

كلارا آمد تا عدالت را براي خود اجرا كند.او تنها مي خواست انتقان خون فرزند خود،انتقام جواني خود كه مجبور به تن فروشي شده بود را بگيرد از كسي كه آن بلا را سرش آورده بود.شهادت دروغ خريده بود.آيا مجاز بود؟ نمي دانم.واقعاً نتوانستم جوابي پيدا كنم.و مردم ،مردمي كه در فقر دست وپنجه نرم ميكردند.در بيكاري مي لوليدن چه آنها مجاز بودند خواسته كلارا را برآورده سازند تا فرزندانشان راحت باشند، تاغم نان نداشته باشند؟ دوست داشتم به اين سوئال هم جواب مي دادم  يا لااقل مي نوشتم نمي دانم. اما جوابم مثبت است چرا كه من هم اگر خود را جاي آنها ميگذاشتم راهي را انتخاب مي كردم كه آنها انتخاب كردند مثل آنها شروع به دليل آوردن مي كردم(مردتيكه بي شرف)(كثافت با يه زن چه ها كه نكرده!؟)حداكثرش مي شدم معلم داستان كه كمي مردانگي كرد. اما من هم در جرگه آنان بودم. اي لعنت بر برگمارت كه چنين داستاني را نوشت.لامصب طوری نوشته که بی عدالتی را می توانی عین عدالت بدانی از بسياري هم كه بعد از توضيح داستان پرسيدم چه ميكردند متأسقانه جواب مرا داند!!!!!!!

خوب اصلا/ض بگییم مرگ برای ایل مناسب است و عادلانه چرا که بطور غیر مستقیم باعث مرگ انسانی شده.زنی را بسمت لئانت کشانده و دادگاه را فریب داده.اما اجرای عدالت که برای منزه کردن جامعه نیست.دقیقاً سود ومنفعت شخصی است و حتی اگر مرگ را عادلانه بدانیم چون در نتیجه ان منفعت شخصی بوجود میآید تماماً مزموم و غیر انسانی می شود.

و نمايش تمام شد (ما در رديف دوم نشسته بوديم و بسيار نزديك به صحنه)بازيگران در جلو صف كشيده بودند و مي ديدم كه چند تايي از آنان اشكشان جاري است. اولين مووضعي که به ذهنم رسيد اين بود كه در فضاي تاتر هستند و متأثر از تشويق تماشاگران. اما با خودم گفتم كه اين تاتر در حدود 2 ماه است كه بر روي صحنه است .اگر اين موضوع هم باشد بايد كم رنگ شده باشد  و به جوابي ديگر رسيدم(یعنی ذهنیتم را به این سمت سوق دادم). آنها هم دوست نداشتند كه دست به جنايت بزنند اما دستي نامرئي آنان را مجبور كرد که مرتکب عملی غیر انسانی شوند. این دست نه دست كارگردان بود كه اگر واقعيت هم بود يك دست، دست سرنوشت اين مهم را برعهده مي گرفت و ياد اين سخن امام حسين افتادم كه گفت: انا قتيل و العبراة( من كشته ي اشكها هستم) مي گيوند كه در عاشورا قاتلين امام  بر او گريه مي كردند و سنگ می زدند . حتي چنين صحنه اي را هم براي مسيح آورده اند به راستي ما اگر در زمان مسيح وحسين بوديم در كدام سمت بوديم؟

ما در پایان تاتر هیچ نقطه روشنی پیدا نمی کنیم که بتوانیم بر آن چنگ بزنیم و خود را نجات دهیم.تنها نقطه روشن کفشها و شال های زرد رنگی بود که مردم گولن بدست آورده بودند اما باز هم رنگ واقعیشان قرمز بود و کفش و شال خود نماد و اوج تاریکی بود.

اين نوشته هم آش شلغلمكار شد. از آقاي ايمني و هفته سلامت بگير تا آخوند بازي و روضه خوني تا رفتن به كليساي سرکیس مقدس همه رو در برگرفت.... مانند پياز پرده پرده گشت .تو در تو و آزارنده .بد بو و گريه آور اما اما اما مفيد وسودمند .

 

 گزارش تصویری ملاقات بانوي سالخورده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

اولش فكر مي كني نوشتن درباره سنتوري كار ساده اي است.بعد كه شروع مي كني متوجه مي شوي كه نه همچين هم ساده نيست. از توقيفش بگي . از قاچاقش بگي. از اين كه خودت قاچاقش و نگاه كردي ازفيلم …

اگر بخواهم ببخشيد(چسه كلاس بگذارم )مي گويم فيلم گيشه اي بود ولي خوب ما كه از اين ادا و اصول ها نداريم.

 مي خواهم از نگاه به كارگردان فيلم رو تحليلش كنم.

در يك كلام . اين فيلم عمق درد ونگراني مهرجويي بود بر نسلي كه گمه – بي هدفه-

پر بيراه بد نگفته بود هرندي كه قاچاق فيلم كار خودشان است. كه اگر اين فيلم ديه نمي شد. اگر اين فيلم رو تك تك خانواده هاي اين ملت نگاه نمي كردند اون وقت دسترنج مهرجويي سوخت مي شد- هدف و آرمانش نابود مي شد.چرا كه به نظر من مهرجويي براي اين فيلم از سرمايه شخصي تا حتي آبروي كاريش گذاشته بود تا بگه خطر كاملاً جديست. اصلاً مثل ماشيني شده كه كيلومترش از سرعت مجاز بالا زده و داره بوق بوق مي كنه.

علي سنتوري  يعني نسل امروز يعني همه جوان هاي اين مرزو بوم (شايد تأكيد بر نام علي دلالت بر گستردگي اين نام  داشته باشد). جوياي نام هستند .عاشق مي شوند. زود سرخورده مي شوند. ديگر هنجارهايي كه براي خانواده هاشان ارزش بود براي او بي ارزش است.

در فيلم سير كامل سرخوشي و عرش بودن را تا به حيوانيت رسيدن و در فرش بودن را مي بينيم كه اين عمل به وسيله دود وبنگ انجام مي شود .در فيلم حتي آرماني ترين جوانان نشان داده شده هم سيگار بدست هستند. با اين همه گفتن از مضررات ولي گويي جوانان مهرجويي اين نكات بهداشتي را از تلوزيون وراديو وروزنامه نخوانده اند . مگر مي شود؟ آري اگر نا اميدي  باشد اگر حس مبهم از آينده در وجودت رخنه كند آن وقت است كه مي توان جواناني كه مهرجوي به تصوير كشيده است را باور كرد. سيگار كشيدن اين نسل با سيگار كشيدن نسل هاي گذشته فرق دارد .بنگ كشيدن اين نسل با نسل هاي گذشته فرق دارد . چرا كه در اين زمان عنصر آگاهي حاكم است و هر كسي كه قدم به اين راه مي گذارد با آگاهي كامل قدم برداشته و خودكشي است تدريجي.

مهرجويي در تقابل بين علي و خانواده اش اين مهم را نشان داده كه نگرش وانديشه هاي جوان بطور كامل با انديشه هاي پدرانشان متفاوت شده . حتي در نوع نگاه هاي قدسي.براي نسل امروز شايد ساز همان تقدسي را داشته باشد كه براي گذشتگان متون ديني.

مراسم ازدواجش آنگونه كه پدران انتظار دارند نيست .دختر به خواستگاري پسر رفتن عيب نيست.آشنايت قبل از ازدواج داشتن هم برايش مهم نيست و...

كارگردان در دو قسمت نقش حكومت را در سوق دادن جوانش به سمت تباهي نشان مي دهد. نه اين كه حكومت با نيت اين كار را بكند . در جايي كه هانيه درد دل مي كند و از مجوز ندادن وبيكار كردن علي گفت كه چگونه به سمت جنس كشيده شد.(هم اينكه علي چگونه رفت و هم اينكه هانيه چگونه به مردي غريبه پناه برد(سست شدن بنيان خانواده) ريشه اصلي در اقدامات دولت نهفته شده( درحاليكه دولتمردان سخت در جهت عكس آن مي كوشند) .

و دوم جايي كه پدر به ديدار پسر مي آيد (بازي درخشان رادان در اين صحنه خيره كننده است). پدر در حاليكه دست پاچه شده .منگ شده به پسر جنس تزريق مي كند.

 – آررره مسسسكنه...

-          ككش و محكم ببند...

مي توان اين صحنه را نمادين فرض كرد .پدر نه نماد والدين كه نماد حكومت مي شود. آري حكومت آروز دارد مشكل حل شود .اما اقداماتي كرده كه عكس آن را جواب داده .حالا نيز خود ناخواسته به تزريق مرگ به نسل‌مبهوت مي پردازد. مي گريد و تزريق مي كند .نمي داند و تزريق مي كند. هل است وتزريق مي كند. درد مي كشد و تزريق مي كند.اما بايد به خود آيد.(در انتها مي بينيم كه علي را به يك موسسه ترك برده و باز پرورد مي شود).

اما هانيه ها. هانيه هايي كه با آرزو آمدند و دل سرد شدند.(در اينجا جا داشت كوشش هانيه براي ترك اعتياد علي را كمي بيشتر نمايان مي كرد و نه با حرف .تا كنده شدن از علي را موجهتر بنمايد)هانيه از او جدا شد. اما دلش با او بود. زخم در دل است واگر ميخواهي زخم را بكني بايد كه دل نيز بركني.اما مرگ شدني است؟؟؟؟

كارگردان اين فيلم را براي معتادين نساخته بر خلاف تفكر عده اي . حتي نخواسته آخر وعاقبت اعتياد را به جوانان بفهماند( يا كاملتر بيان كنم هدف اصلي نبوده)بل خواسته پايان راه نا‌اميدي ، بي اميدي، بي هويتي را به به نسل جوان شير فهم كند.

سير كامل يك جوان كه به شهرت رسيده اسير مواد گشته و در آخر به يك فرد كارتون خواب تبديل مي‌شود.

از نظر من پايان فيلم نيز كمي دچار ضعف است .نه به اين خاطر كه علي از دام رهانيده شده بلكه از نظر علمي امكان كمي براي فرد كراكي تزريقي براي ترك است.

كارگردان در پايان فيلم علي را از دام اعتياد رها شده نشان مي دهدكه در نگاه ساده هندي وار است .اما با كمي دقت در ديالوگ هاي بين علي ودكتر متوجه مي شويم كه علي ديگر علي سنتوري معروف نشده كه ديگر نمي تواند يا نمي خواهد به بستر جامعه(جامعه اي كه نا اميدي را به او تزريق كرد)برگردد كه اگر برگردد همان كراكي سابق خواهد شد پس دنياي او ديگر مي شود محوطه بيمارستان وآموزش سنتور به ديگراني كه آرزوي رهايي را دارند.

صحنهاي عاشقانه بين علي و هانيه را بسيار زيبا در آورده علي كه هانيه را بايد ببيند تا ترانه سازي كند تا آهنگ سازي كند. هانيه اي كه هوشنگ در دست داردو علي محو تماشاشان.اگر پستر اصلي فيلم را ديده باشيد ملتفت زيبايي هاي اين صحنه ها مي شويد(كمتر فيلم ايراني صحنه هاي عاشقانه را اينگونه زيبا به تصوير كشيده). طوري كه تماشاگر در پايان فيلم به از بين رفتن چنين زندگي عاشقانه زيبايي حسرت مي خورد.

علی سنتوری

فيلم را البته در نزديك ترين حالت مي توان زندگي محسن چاووشي نيز ناميد.صداي چاووشي در فيلم نيز خود جاي مخصوص خود دارد . كلاً چاووشي گويي از عمق وجود خود مي خواند به قولي درد كشيده كلاماتي كه ميخواند است و واقعاً حيف مي شد اگر فيلم را بدون صداي او مي ديديم.

من از چند جاي فيلم بسيار خوشم آمد. اول لحظه متوجه شدن علي به استعداد نوازندگي هانيه در خانه شانو شوخي هايي كه با هم مي كردند/دوم هنگامي كه علي به خانه ميآيد و بساط مادر را به هم مي زند از نوع ديالگ هايي كه بين آنها رد وبدل مي شود و در آخر دنبال مداد گشتش و /سوم لحظه اي كه پدر به خانه ميآيد و علي را در تزريق كمك مي كند. در ابتدا از ديالگ علي خندهام گرفت ولي صحنه هاي بعد چنان بر سم كوبيد كه خنده به زهر خند تبديل شد و از خودم بدم آمد كه چرا آن خنده ابتدايي را كردم.

در پايان اميدوارم كه مهرجويي ما را ببخشد كه كپي فيلمش را ديديم.ولي مطمئنم كه اگر او هم در اين زمانه هم سن وسال ما بود همين مي كرد كه ما كرديم.

آخرين خبرها است كه شماره حسابي كه براي هم دردي با تهيه كننده و كارگردان تهيه شده بود را گويي مي‌خواهند مسدود كنند.

و آخرين آرزو: اي كاش بشود كه اين فيلم را باز هم بتوانيم روي پرده سينما ببينيم.

ا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱- به نام خدای علی

امام علی سخنی دارد که در عین زیبا بودن برای آدمی پیچیده هم هست:

تا آنجا که یادم می آید اینگونه است:

گروهی خدار ا بخاطر عذاب وعده شده عبادت می کنند که این عبادت بردگان است.

گروهی خدار ا برای پاداشهایش عبادت می کنند که این عبادت تاجر پیشگان است.

و گروهی خدا را بخاطر خودش عبادت می کنند که این عبادت آزادمردان است.

حال باید اعتراف کنم که دوست دارم خدا را چون گروه سوم عبادت کنم .اما چه کنم که چون خدا عبادتش را واجب کرده(یه جوری زور کرده)عبادتم جزو گروه اول شده.

الهی -بر من بچشان عشق خود را تا ملحق شوم بر گروه آخرینت یا اگر لایق عشقت نیستم مزه کن بر دلم عشقی دیگر تا بیاموزم عاشقی را.

ای دیده تو را به روی او خواهم داد

از گریه ی شوق آبرو خواهم داد

می خند چو آیینه که در حجله ی بخت

 دست تو به دست آرزو خواهم داد.

سایه

۲-این هفته بعد از ۳ هفته خدا قسمتمون کرد رفتیم کوه و قله کلکچال.آفتاب جان داری بود وخطر ریزش بهمن.برای هفته های بعد این خطر احتمالش چند برابر خواهد بودو برای صعود به قله کلک نباید به سمت گردنه(مسیری که به شیر پلا می رود)کشید . بلکه باید بعد از پناهگاه مسیر مستقیم بالای آن را رفت و از کنار صخره سنگی به سمت قله رفت البته مقداری شیب تند می شود.در مجموع ۲متر برف شاید بیشتر خوابیده و هفته های بعد قطع یقین بهمن آنجا آغاز خواهد شد.(کرم ضد آفتاب و کلاه آفتابی یادتون نره که آدم وجزغاله میکنه)

۳- هفته بعد هم شیر کوه یزد است از چهارشنبه شب تا جمعه شب.(هر کی خواست بیاد تماس بگیره)

۴-دم ناجی گرم که ناجی هنر ایران شده که از خطه ترک زبانان هم هست. یک شعر قشنگ آذری که در فیلم آواز گنجشکها خوانده را اینجا می گذارم که بی ارتباط با انتظار من برای رسیدن بهار نیست.

اولام سنه وفا دار نرگیز دو گعل دو گعل

 سن نه قدر ناز الیسن

عاشقوم صبرایلرم

چوخدی سنه محبتیم

نرگیز از کنی نیلرم

:

آفتاب غروب کرد نرگس بیا بیا

 وفادارت می شم نرگس بیا بیا

هر چقدر نازکنی

عاشقتم و صبر میکنم 

محبیتم به تو زیاد است

هیچ نرگس دیگری نمی خواهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه به لطف دوست همیشه مهربانم (پنجره چوبی) رفیتم تاتر .

افرا به نویسندگی وکارگردانی بهرام بیضایی.

خلاصه داستان آنکه دختری به نام افرا که معلم نیز هست در محله ای که همه هم را می شناسند در خانه ی شاهزاده ای قجری زندگی می کند که این شاهزاده (مرضیه برومند) پسر کند ذهنی دارد که می خواهد افرا با او وصلت کند وچون افرا سر باز می زند برای او پاپوش درست کرده و رسوا می کند .حال آنکه در آخر بی گناهی افرا ثابت شده ولی چه فایده که آب رفته  کی به جوی باز گردد.البته کارگردان ۲ جور پایان برای آن ترسیم کرده بود که من آن نوع دوم را نگزیدم (خودش هم همین نظر رو داشت)که شق دوم آن پسر عموی خیالی باز می گردد و به دیدن شاه پریان خود -افرا می رود و در خوشی وسلامتی زندگی آغاز می کنند.

نوع داستان - صحنه پردازی ها - نور پردازی ها به نظر من به شدت وام گرفته از داگویل است و البته که نقص کار نیست.

این اون چیز هایی بود که فرمالیته باید نوشت .ولی وبلاگ جای حرف دل (برای من)است که نقدها را خواهند نوشت نقادین شناخته شده.

برای اولین بار بود که می خواستم تالار وحدت برم(آخه ما هم باید پز روشنفکری بدیم دیگه)

به علت هوای برفی (همونی که خدا دمت گرم بود)نتونستم از سر کار به خانه رفته ولباس عوض کنم - پس به ناچار با لباس نظامی رفتم.جلوی تالار همه جمع بودند و ما هم رفتیم داخل جمعیت(جمعیتی که احساس غریبه ای می کردم -نه به این خاطر که بار اولم بود که از این تجربه های اول زیاد داشتم).

(در حالیکه به نظر من پارک جلوی تالار خیلی مناسب تر برای تجمع است و البته زیباتر. اما اگر اونجا به ایستی که نمی گن و نمی فهمند مردمم- اون ها اومدن تاتر برن- پس با پیشنهادم مخالفت شد.)

داخل تالار شدم .از معدود افرادی بودم که داشتم در ودیوار رو نگاه می کردم ولمس می کردم(عین این ندید بدی ها) .از راهرو  گذشته و به داخل تالار رفته و سر جای خود نشستیم.تالار به آن بزرگی که تو تلوزیون نشان می دهد نبود.یادم از بچگی اخبار علمی فرهنگی ساعت ۷.۳۰ تو تیتراژش سالن را نشان می دهد.

بیشتر یاد فیلم پدر خوانده۳ افتادم - با آپرای آخرش.

هنوز سهیل شیطون بودم وداشتم ورجه ورجه می کردم و آدم هایی که آمده بودند و رو برنداز می کردم(هنوز بیگانه بودم)یواش -یواش -نور سالن کم شد تا تاریک شد.آهنگ حزن انگیز ناله وار زنی پخش شد.به ناگاه افرا(مژده شمشایی(زن بهرام بیضایی)روی صندلی در حالیکه نور روی صورتش بود شروع به معرفی خودش کرد و سپس تک تک کارکترها شروع کردند.افرا معلم بود(شغلی که یکی از آرزوهای من است حتی حالا).

خاطره:ما در رشته تحیصیلی مان  کار ورزی زیاد داشتیم .یکی از کارورزی های من در دبستان بود که به عنوان معلم ورزش باید مددکاری جامعه ای با بچه ها کار می کردیم.هم معلم ورزش -هم کارهایی که استاد مون خواسته بود.بچه ها بعضی شان شر بودند و شیطان و جمع و جور کردن کلاس مشکل و من هم که اصلاْ نمی خواستم با خشونت باشم کارم مشکل.با این حال با بچه ها خیلی حال می کردم.آخر که کارم تموم می شد گلو و لب ودهنم خشک بود و حتماْ چای باید می خوردم .یک روز که تو دفتر بودم یکی از معلو های خانوم که گاهی یکی از بچه های خیلی شلوغ رو می زد داشت تعریف می کرد که تا چند ماه دیگه باز نشستست.(لحنش اصلاْ خوشحالی توش نبود)و آخرش نم اشکش در آمد و گفت من با سر وصدای این بچه ها زندگی کردم .سکوت در زندگی من جایی نداره)من هم که با علت سیستم کنترل کلاس ایشان از او همیشه انتقاد داشتم شرمنده .آخر کار که از مدرسه داشتم می رفتم .بچه ها دورم حلقه زده بودن.بعد چند روز استادم که پیر خودش کلاس اول همون مدرسه بود آمد گفت .به بچه ها چی گفتی؟: سهیل:من هم باید برم درسام رو بخونم وگرنه خانوم معلمم که مامان فلانی به من نمره کم می ده   استاد:پی بخاطر همین پسر م رو زدن(ما اینیم دیگه)

خلاصه با افرا با این سابقه بشدت همزاد پنداری کردم .

از دیگر شخصیت ها دوچرخه ساز بود .که نقشش رو عالی بازی کرد و البته گاهی آینه تمام نمای خودم و گذشتم رو دیدم(نه تو کارهای خبثاتیش)آن روز هایی که کارگری می کردم و شاگرد نصاب بودم و کار کردن سخت و مزد کم اجرت  من بود از زحمت بسیار.

و اخری که حالم (اکنونم)بود پاسبان بودکه چند روز دیگر بازنشسته می شد ومن هم سرباز بودم با لباس افسری نشسته بودم.(دیگه قبول دارید که با این باید هم زاد پنداری کنم.(بنده بر خلاف خیلی های دیگر که سربازی رو هر روز با جان کردن به شب می برند .با هاش کامل کنار آمدم . از دو دره بازی های معمول سربازی بدم می آید -بخصوص که الان تو همان رشته خودم دارم تقریباْ کار می کنم )).

نمایش که شروع شد بعد ۱۰ دقیقه کامل در تاتر غرق بودم.اولین شوک آنجا وارد شد که کلمه مددکار اجتماعی خورد به گوشم و گوشم رو تیز کردم(رشته خودم)بعد .شهادت پدر افرا در راه وطن و تنها مدد رسان آنها مدل افتخاری وبس(تازه گی ها (بعد از سربازی)به کلمه وطن حساس شدم( فکر کنم یک پست هم درباره ش نوشتم)).

یکی از نکات مثبت بیضایی انتخاب اسامی ایرانی است.افرا و برادرش برنا وخواهر کوچکتر که اسمش یادم نیست(اگه کسی بگه خوشحال می شم)

داستان مسیر خودش رو می رفت و عرصه بر افرا تنگتر و تنگتر می شد.

جایی رسیده بود که داشتم زیر لب به مرضیه برومند فحش می دادم .حسی رو داشتم که یک بار تو شب احیا داشتم .رفته بودیم مسجد محل .آخر عزاداری بود که آخونده شروع کرد به حرف زدن .حی حرف زد... دعا می کرد انسانها رو از آدم ۱۶۰ سانتی متری شروع می کرد و می گفت آی اونی که این قدر قد داری تا۶۵-۷۰-۷۵-۸۰-۸۵-۹۰-۹۵ بعد می رسید به سن و به همین ترتیب ادمه می داد.خلاصه حسابی اون شب فحش دادم.

من که افرا رو از جنس خودم می دیدم .معلم -فرزند شهید راه وطن و کمک خرج مادر.می دیدم که داره به بن بست می رسه(همیشه خودم رو جای کارکتر ها می گذارم و از خودم می پرسم که تو بودی چه می کردی و گاهی که جواب نمی تونم بدم - کفری می شم- به اون لحظه های کفری رسیده بودم.آنجایی که افرا رو هو کردند داقون شدم خودشم به دست کی ؟عاشق دل سوختش(اینجا فکر کنم یکی از صفتهای منفی ایرانی جماعت رو که در فرهنگش است رو نشان داد).یه دلم آرزو می کرد (باور کنید برای اولین بار بود) ای کاش آخر نمایش فیلم هندی تموم شه که آخر شاهنامه خوشه(از فیلم هندی متنفرم) و البته یه دل دیگم می گفت نه بگذار افرا نابود بشه همون جوری که نمایش پیش می رفت -حتی بدتر از این .که نتونه حتی بی گناهیش رو ثابت کنه.این جوری یک هفته داقون بودم .خالی بندی نیست داقون بودم و در این اندیشه که به کجا چنین شتابان .خون خونم رو خواهد خورد

اما دو جای نمایش بود که شدید سهیل احساساتی شدم.اول جایی بود که آقای ارز یاب اون برگه رو که در بی گناهی افرا بود به پاسبان داد و پاسبان که مستاصل بود .۳۰ سال سابقه رو متلاشی شده می دید.۳۰ سال تجربه رو بازی می دید.پوچ می دید(در اینجا هم خودم رو جای پاسبان گذاشته بودم و البته باز کفری).یک لحظه با دیدن آن برگه همه ی گذشتش رو باز یافته مشاهده کرد و برای تقدیر و سپاس از آقای ارز یاب احترام نظامی به او گذارد(اینجا -دقیقاْ همین جا بود که احساسی شدم)که اون سلام نظامی من بود .(هنوز که الان می نویسم احساسی می شم)

در آخر که افرا به خانه می آمد ومردم محله از هر کوی و برزن به خانه های خاموشی خود می رفتند تا نگاه در نگاه افرا نیندازند

او در محله تنها به سوی خانه می رفت.آبروی ریخته -نابود شده -هو شده.

نور از پشت بر او می تابید و غروب زندگی رو نشان می داد .به ناگاه دختری -دخترکی -خواهری خواهرکی یک گل زرد به او داد و رفت (اینجا هم دیگه انگار روزه حضرت عباس می خونند خودشم روز عاشورا)(س.ب:خاکتو سرت.بچه ننه!!!!)(فکر کنم یک پست هم درباره احساساتی بودن سرباز وفرمانده گذاشتم(افسارنی که گریستند))-اما احساس می کنم که خیلی های دیگر ازتماشاگران اینگونه نبودند(س.ب:همه که مثل تو بچه ننه نیستند).آنها(تماشاگران) خودشان استادند وآمدند مچ بگیرند.تو نادانی و ناآگاه .هر چی به خوردت می دند می گی به به.نمایش برایشان خسته کننده بوده .بیضایی کار شاغی هم نکرده .اشکالات فنی دارد.(س.ب:اما توی الاغ -نه از فن نمایش حالیت .نه بلدی پز بدی . با اون سیبیلای عهد بوقت)

و در آخر که سخنان از جنس اندشه شده بود و تفکر سخن می گفت. که  برای روشن شدن روزگار افرا پایان دیگری را نیز برایش رغم زد جوانی های بضایی . پسر عموی خیالی را با نشان خیالی به زندگی افرا آورد (فکر کنم از صندوق مهر رضا هم برای ازدواجشون وام هم گرفتند و البته چند روزه و در کمال همکاری بانک و چون دانشجو هم بود نهاد براشون ازدواج دانشجویی گرفت و البته چون از فرنگ آمده بود و مهندس -نخبه هم حسابش کردند و از سربازی معاف)

خیلی چیز های دیگه که باید می نوشتم را نتونستم عامش کنم که باید برای خود رازهایی نگه دارم.

و خیلی چیز های دیگه که باید دیلیت می کردم.(اما با خود پیمان بستم که صادق بودن را تمرین کنم و در ضمن وبلاگ جایی برای حرف دل شود)

داستان در دوران شاهنشاهی بود .روی میز پرچم شاهی بود اما هیچ گاه ریس کلانتری دیده نشد.(همین).

این که بیضایی دو نوع پایان برای نمایشش انتخاب کرده رو فکر کنم این شعر کدکنی بیشتر بتونه حلاجیش کنه:

چشم بر هم می نهم ، هستی دو سو دارد:

نیم از آن در من است و نیمی  از آن بر من. 

نیمه در من، بهارانی پر از باغ است و

                                                آفاقی پر از باران.

نیمه ی بر من، زبان چاک چاک خاک و

                                   چشمان کویر کور تبداران.

چشم بر هم می نهم، هستی چراغانی ست

روشن و آفاق در اشراق

می گشایم چشم، می بینم چه زهر آگین و ظلمانی ست.

آن که این دشواره پاسخ گوید ، آیا کیست؟

-در کدامین سوی باید زیست؟

در ظلام ظالم بر من

یا در آن آفاق پر اشراق،

روشن در من؟

 و پایان تاتر که می خواهم سهیل بامزه شوم اما نمی توانم

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.آخر وقت شد که فیلم بدو لولا را ببنیم . اگر بخواهم فیلم را در یک جمله کوتاه تعریف کنم اینگونه است  :عرفان از دید یک انسان غربی

اول انکه چون خودم شبها می روم می دوم و فیلم هم همش در حال دو است و اهنگی مخصوص دو داشت خیلی مزه داد (کلی با لولا هم ذات پنداری کردم).خلاصه داستان : دوست پسر لولا (مانی) که یک خلاف کار ساده است در یک معامله که باید خودش را به رئیسش نشان می داد ۱۰۰ هزار مارک می گیرد ولی در مترو جا می گذارد و یک ولگرد آن را پیدا می کند و حال از باجه تلفن به لولا زنگ زده و از او می خواهد که ۱۰۰ هزار برایش جور کند و گرنه به سوپر مارکت دست برد خواهد زدو لولا در این ۲۰ دقیقه باید جور کند .

داستان ۳ قسمت  تشکیل شده که لولا در دو بار اول تلاش می کند و آن پول را بدست می اورد دفعه اول خودش کشته می شود و دفعه دوم مانی  .داستان به گونه ایست که می تواند به عقب برگردد و دوباره تکرار کند.در فیلم پدر لولا که بانکدار است یک رابطه پنهانی دارد و همچنین مادرش .

و اما چه جوری عرفان را به فیلم بچسبونیم .اول از همه فیلم یک پیام بسیبار روشن دارد :می توان با تلاش و ارده خود حاکم سرنوشت خود بود.و اما ان نتیجه که من گرفتم یعنی: عرفان لولا در دو دفع اول که تلاش می کرد ۱. هنگام پایین آمدن از راه پله ها(که به صورت انیمیشن است)از سگی که به او پارس می کند می ترسد(شک دارد که می تواند یا نه)۲. هنگام رسیدن به سر قرار به افرادی نا خود اگاه خواه با حواس پرت کردن خواه با تنه زدن اسیب می رساند(آسب رساند به انسانها در هر مقام و منزلتی).ولی در قسمت اخر که دیگر ۱. دو تجربه دارد(نگاه کارگردان به نقش تجربه در زندگی)و ۲.مصمم است در مواجه با سگ از خود جسارت به خرج داده و سگ را مغلوب می کند(یاد حرف احمد آقا افتادم که می گه: مشکل مثل  سگ می ماند اگر از ان بترسی می آید که پاچه ات را بگیرد ولی اگر بخواهی با مشکل برخورد کنی مثل آن سگی است که تا خم شوی و سنگی بر داری دمش را رو کولش می گذارد و در می رود  )و دوم به هیچ کس آسیب نمی رساند و در راه با خدای خود راز و نیازی کرده و به او توکل می کند(فتوکل ال.. و هو حسبه) پس به قمار خانه رفته با یک ژتون در عرض چند دقیقه ۱۰۰ هزار بدست می آورد و از آن طرف مانی نیز به کمک فعل و انفعالاتی که لولا باعث آن شده آن کولی را پیدا می کند و پول را به رئیسش می دهد در حالی که لولا ۱۰۰ هزار دارد.درفیلم عشق این دو را عشقی پاک قلمداد کرده و زندگی پدر و مادر لولا را عشقی دروغین چرا؟چون این دو با هم صادق بودند و آن دو باهم ریا کار.پس خدا حامی عشق پاک است .حتی اگر ان دو خلاف کار باشند.(در قسمت اخرش دیدم سینا تو خواب و بیداری. آهنگ فیلم هم تهییجم کرده بود دیدم یک لیوان اب یخ کنارم پس ریختم رو صورتش.ساعت ۱ شب یه الم شنگه ای راه انداخت که نگو(ولی کلی خندیدیم)

۲.این هفته هفته ای که ذیگر سربازمی شوم  به قوا امیر قاضی قیافه ام شبیه گوسفندایی شده که می خواهند  پیش پای حاجی سر ببرند و هیچ کس به اون توجهی نداره.ولی امیر آقا:اگر کمی بیشتر دقت کرده باشی بچه هایی را باید دیده باشی که یه برگه کاهو دستشونه و می خواهند به خورد اون زبان بسته بدهند(آخر توجه)

۳. ال وعده و فا و قسمتی از کتاب شرح حال زندگی من :

قسمتی از مراسمی که عوام برای عقد کنان می گیرند:زیر فرشی که بساط عقد روی آن جاری می شود برای ولود شدن عروس ارزن می افشانند و عروس را در موقع عقد روی زین اسب می نشانند و همان زین را هم  بر روی طشت وارونه ای که زیر آن چراغ عسل و موم بسوزد قرار داده و زبان بد مادر شوهر را در پای همین چراغ با میخ بر زمین کوبیده تا بدین وسیله زبان بندی کنند.....

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته کوه نرفتم و گفتم جمعه برم خانه مامان بزرگم .همه هم هستند و کسی هم گله گی نکنه که نیستی. شب جمعه هم گرفتم سیما ۱ را دیدم که فیلم پرنس و سلحشور  به کارگردانی تیلکر(فکر کنم)محصول آلمان را پخش کرد.از فیلم خیلی خوشم آمد .یکجور حس غریبی به آدم می داد.خلاصه داستان این بود که مردی که همسرش را در حادثه ای از دست داده بود به فکر خودکشی بود که یک زن پرستار را از مرگ نجات می ده و دختر پیگیر (سیرش )می شه و آخرش جفتشون معنای عشق را لمس می کنند.

راوی داستان گاهی پسر وگاهی دختر است .ختی موسیقی فیلم هم این مهم را برعهده می گیرد و حتی نوع فیلمبرداری که به آدم حس معلق بودن می دهد.در مجموع فیلم حالت غریب ولی دلنوازی داشت.از ۳ صحنه خیلیخوشم امد .اول صحنه تصادف که بینهایت طبیعی بود و نوع روایتش.دوم آن دکمه سر آستین پسر که تو دستان دختر کنده شد و آخر دختر به کمک آن دکمه توانست پسر را پیدا کند(یاد بگیرید)و سوم قسمتی که دختر لیوانی مشروبی که توش کرم بود را خورد(البته فکر کنم خورد چون سانسورچی های ناشی آن قسمت را سیاه کردند).بعد از پایان فیلم گفتم تحلیل فیلم را هم ببینم .که برنامه ۲ نفر مهمان دعوت کرده بود که یکیشان آقای دکتر طباطبایی بود که کچل بود و قیافه بامزهای داشت(آدم حوس می کرد شتلق پس گردنی بزنه)این آق کفت قبل از تحلیل فیلم می خواهم تاریخی از سینمای آلمان بگم و نیم ساعت ور زد (شانس آوردم که شبکه ۳ داشت حیاتوحش نشان می داد و آن را دیدم)بعدش آن مهمان آمد که بحث و به فیلم بکشه و توضیحاتی درباره کارگردان داد و این کچله پابرهنه پرید وسط حرفش و گفت من هنوز به سینمای معاصر آلمان نرسیدم (آخه مگه ما می خواهیم تاریخ هنر آلمان بدونیم ۱ شب.(کچل).با یه قیافه بامزه هم گفت.)خلاصه دیگه بیخیال شدم .فقط فهمیدم بهترین فیلم کارگردان که عین توپ صدا کرده فیلم بدو لولا است که من ۶ ماه پیش خریدم و هنوز نگاه نکردمش(یار در خانه وماگرد جهان می چرخیم)و دوم که آنها تاکید می کردند که فیلم فانتضی(تخیلی)ولی به من که خیلی چسبید(فقط اگر اون کچله نبود...)

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.فیلم پاداش سکوت را می پسندم به خاطر بازی زیبای پرستویی.اصلاْاین آدم فوق العاده است.کارگردان فیلم مازیار میری که فیلم به آهستگی را هم ساخته بود و این فیلم جدید یه سرو گردن از آن بالاتر.

فیلم موضوع رزمنده ای که در جنگ به خاطر آنکه عملیات لو نرود دوستش را که تیر خورده بود کشته .بازم بگم که این فیلم را اگر فقط به خاطر پرستویی بروی ارزش داره.فیلم می توانست خیلی بهتر بشود اگر آخر فیلم را آنگونه ماسمالی نمی کرد .(این فیلم برگرفته از داستان احمد دهقان که من قاتل پسرتان هستم است).آخر فیلم که پرستویی یادش می آید که چگونه یحیی را کشته با کل داستان به تناقض می افتد (در فیلم هست که آنها در حور بوده و عراقی ها تیر اندازی می کنند و تیر به گردن یحیی می خورد (یعنی طرف چند دقیقه بعد می مرده)کمی سر و صدا می شود و اکبر(پرستویی)با او به زیر آب رفته و در حالیکه یحیی در بغلش است می میرد.خوب اگر اینگونه باشد که دلیلی برای ۲۰ سال بی خوابی نمی شود.چرا که اصلاْ سرو صدایی که به هنگام تیر خوردن یحیی می شود شدید نیست.دوم او زخمی کاری خورده بود.به نظرم اگر یحیی مثلاْ موجی می شد و سرو صدای شدید تری می کرد و پرستویی نا با ژست (حاجی سیدت و کشدن)او را خفه می کردماجرای ۲۰ سال بی خوابی او ملموس تر میشد.با توجه به انکه کتاب من قاتل پسرتان هستم را نخوانده ام ولی حدس می زنم که احمد دهقان هم پایان ماجرا را اینگونه نوشته (با توجه با کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه که با کسی تعارف نداره)یعنی آخر داستان روش اعمال نظر شده به نظر بنده.

۲.سینما که رفتیم خالی بود ۱۰ نفر آخرش.شاید یکی از دلایلی که سینما اینگونه شده این موج فیلمهای جنگی که بعد از عید آمده مردم را دل زدخ کرده حساب کنی ۷ـ۸ تا فیلم جنگی آمده .

۳.دیشب فیلم پیانیست را می دیدم که موضوع فیلم کشتار یهودیان لهستان به دست آلمانی ها بود.فیلم مثل همان هتل اوگاندا بود که فاجعه را کاملاْ نمایان می کرد.۲:۱۵ فیلم بود که به دلیل ساختار کامل فیلم ۱ دقیقه اش را هم جلو نزدیم(معمولا این کار رو می کنیم ).حالا فکر کنید مردمان امروزی که این فیلم را دیدن بعد از شنیدن سخنان  ریس جمهور درباره هلوکاست چه حالی می شوندو در باره ما وایران واسلام چه می اندیشند و باری آنها که این وقایع را دیده اند و یا با واسطه از پدربزگان و مادر بزرگان خود آن شنیده اند چه حس تنفری ایجاد می کند.

۴.ظاهراْ ج. اسلامی شمشیر رو از رو بسته و حکم ۲تا روزنامه نگار کرد را اعدام تشخیص داده و ۲ تا از فعالان سیاسی را هم از ایل بختیاری بوده اند را به همراه ارازل اعدام کرده و حکم اعدام میثمی که در کوی دانشگاه زندانی شده بود را هم فردا به اسم ارازل اجرا خواهند کرد.من از تاریخ مبارزات انقلاب اطلاع کمی دارم ولی آیا تو نظام شاهنشاهی حکم اعدام روزنامه نگاری هم امده بود ؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  |