این هفته برنامه چشمه شاهی از سمت روستای واریش را اجرا کردیم.
روز قبلش:
بعد از نزدیک به 9 ماه توانستم ممد و مریم و کیانا را بلاخره ببینم. حال و روزشان خوب بود. بر عکس آنچه فکر می کردم حال و روز ممد با اینکه کوه نمی آید این چند وقته خیلی خوب بود . خوب تر شده. و با کیانا مشغول بازی بود.
حس کردم به یک معرفتی عمیق تر رسیده که من حتی به حلبی آباد های آن معرفت نزدیک نشده ام.
کیانا بزرگ شده بود. همزمان با او مریم و ممد هم بزرگ شده بودند. بزرگ شدن معرفتی. این رو می شد در چشمانشان خواند. می شد در عمق وجودشان دید.
خوشحالم که خوشحال بودند. از این دوستان عزیر عذر می خواهم که دیر به دیر به آنها می رسم یک زمانی رفیقان آخر هفته ام بودند و در طول هفته به آنها برای برنامه بعد فکر می کردم و بودند. بهترین لحظات عمرم را با آنها سپری کرده ام. و از آنها تشکر می کنم که مرا وسوسه معرفتی کردند که زمانی بچگانه و خود خواهانه می اندیشیدمش.
دندان های کیانا در آمده است و لذت شیر دادن به او با سرکشی هایی !! همراه است.اما مادر نگاه مادرانه ای به او می اندازد که دنیایی آن را نخواهند فهمید
، به لطف دوستی داستان بلند تک درخت ، نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب را خواندم.
کتاب عمیقی است، اما نگاه درخت انار کوچک روییده بر کنار تک درخت به شوکوفه هایش( فرزندانش) نگاه مادرانه ای بود. تک درخت 1000 سال طول کشید خدا شود و او چند صباحی. چرا که مادر بود.( جا برای گفتگو باز باشد تا با دوستان خوانش کرده گفتگویی پیرامون این کتاب انجام بدیم)
بله امروز رفته بودیم کوه و هوای کوهستان دوباره بر ریه هایمان دستی کشید.هفته ای بی طبیعت بودم و این روز زندگی باز یافتم.
لاله های وحشی قرمز و زرد در همه جا آکنده بود.نه از این شهری ها که نشان دست آدمیراد در بزرگی و خش رنگ و لعابی آنها مستتر است. از ان آزادگانی که جز دست خدا دستی ندیده اند!!.
من لاله ی آزادم خود رويم وخود بويمدر دشت مکان دارم هم فطرت آهويم
آبم نم باران است فارغ ز لب جويم
تنگ
است محيط آنجا در باغ نمی رويم
از خون رگ خويش است گر رنگ به رخ
دارم
مشاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم
بر ساقه خود ثابت فارغ ز مدد کارم
نی
در طلب يارم نی در غم اغيارم
هر صبح نسيم آيد بر قصد طواف من
آهو
برگان را چشم از ديدن من روشن
سوزنده چراغستم در گوشه اين مامن
پروانه
بسی دارم سر گشته به پيرامن
از جلوه ی سبز و سرخ طرح چمنی ريزم
گشته
است ختن صحرا از بوی دلاويزم
خم می شوم از مستی هر لحظه و می
خيزم
سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگيزم
مخ
وجوش می و مستی بين
در چهره گلگونم
داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم
آزاده و سر مستم خو کرده به هامونم
رانده
ست جنون عشق از شهر به افسونم
از سعی کسی منت بر خود نپزيرم من
قيد
چمن وگلشن بر خويش نگيرم من
بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من
آزاده
برون آيم آزاده بميرم من
چه روزهایی بر این ملت گذشته که روزهایی (20 سال پیش) مردم با دیدن این گل غمین می شدند و یاد عزیران پر کشیده می افتادند.سرگذشت جوانان خود را در رگان سرخ این گل زود گذر می دیدند.
دوست داشتم پای هر لاله ، لاله های آزاد بیستم و آنها را ببینم،بفهممشان،بخوانمشان، به قول رافعی ، بعضی داغ دار تر بودند.
در راه گله ای از بزهای کوهی دیدیم و لذتمان را تکمیل کردند. پریدند بر صخره هایی . و آنگاه گم شدند.میدیدم و باور نمی کردیم. دوست داشتم اگر انسان نبودم بز کوهی می شد، رها . همچون پرنده صخره ها.
روز خوبی بود.
هفته بعد هم دوستان آلاله ای به همراه خانواده های خود در ارفع کوه خواهند بود به سنت همیشگی.
اگر بودید خبرم کنید.
روز زن و روز مادر را به همه آنان تبریک می گویم.
امسال هم شیفت خواهم بود آن شب را.
امیدوارم مادران این نسل از دیدن لاله های اینده لذت ببرند!!!
نا مگذاری ها را به غزلیات شمس سپردم
در دو چشم من نشین ، ای آن که از من من تری
اندرآ در باغ، تا ناموس گلشن بشکند
چون فلک سرکش مباش، ای نازنین، کز ناز او
نرم گردی چون زمین، گر از فلک توست نری
هله ، عاشقان، بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت، بکند خدا خدایی
به مقام خاک بودی، سفر نهان نمودی
چو به ادمی رسیدی، هله ، تا به این نپایی
تو مسافری روان کن، سفری به آسمان کن
تو بجنب پاره پاره، که خدا دهد رهایی
تو اگر بزرگواری، چه اسی تگنایی؟
