تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

مادر، پسر

رابطه مادر، فرزندی چگونه است؟مادری که از دست فرزند شاید گه گاهی ضرب دستی نوش کند،فحاشی بشنود. اما باز مادر بگوید: بهنام جان، اگر به پای تو خاری رفت، به قلب من تیری رفته است.

مادر نه روشنفکر بود، نه ادیب ،نه شاعر که شعر مادر ایرج میرزا را خوانده باشد.

مادر در یک کلام آمی بود.

اما این چه جمله ای بود که بر زبان راند؟

مادر، مادر بود و کلام هم از عمق جان مادرانه بر خواسته بود. از فطرت بر خواسته بود.

مادر تمام جان و قلب خود را گذاشته بود تا پسر اعتیادش را ترک کند. حتی به قیمت آنفاکتوس کردن های چند باره.

از خود می پرسم چرا این همه کرده و می کند؟ چرا؟

شاید تنها جواب آن باشد که او مادر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

عاشق شدن، عشق،

شاید در نگاه اول این کلمات ،در درون خود نوعی تقدس را نهفته داشته باشند. اما وای بر عشق مردی شیشه ای بر زن هر جایی، عشق مردی که توسط محبوب خود شیشه ای شده باشد.مردی که عاشق  محبوب خود است. حتی به این قیمت که هر هفته یکبار هم نبیندش. در عالم هبروط خود کودک 6 ساله اش را با سیگاری که وام گرفته از عشق آغازین است می سوزاند و  هنوز در آرزو به عقد در آوردن محبوب 6 ساله اش است.هنوز ثمره و میوه لحظه دیدار اش را که اکنون 6 ساله است را صاحب اوراق شناسایی و هویت نکرده است.اما تا بخواهی cd اسپاپدر من به او داده است

شاید مرد عاشق باشد اما نه به زن که به شیشه ای که از او می گیرد.

امان از عشق های شیشه ای که همانند شیشه عمر کوتاهی دارند. نه این که با سنگی و آجری زخمی شوند. که با ریز گردی متلاشی و نابود می شوند.خرد و خرد تر می شوند. عمر شیشه ای ها کوتاه است. همانند عشقشان.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 


برداشت اول:

از جنگل تازه برگشته ای و می بینی که گل غلیظی بر پوتین چسبیده است.

در پارکینگ به کناری می گذاری . می دانی که نه همسایه ها و نه هیچ دزدی رغبت بردن آنها را نمی کند. دو روز می ماند هر روز که از کنار آن عبور می کنی غم شستن آن بر دلت می ماند. روز سوم می بینی هوا ابری است. پوتین هایی که اکنون بیشتر به نخاله های ساختمانی شبیه است را بر می داری و می اندازی وسط حیاط. باران خوبی آمده و یک طرف پوتین ها کاملاً تمیز شده است.

روز چهارم هم هوا را ابری می بینی و پوتین ها را بر عکس می کنی تا طرف دیگرش آب بخورد.شب که خانه می آیی می بینی خوب تمیز شده است. اما اگر خدا کمک کنه و یه نصفه روز دیگر باران ببارد. تمیز تمیز می شود. پوتین ها را بر می داری و می آوری در کنار راه پله . تا هم اگر باران آمد آن قسمت کثیف تمیز شود و اگر هوا آفتابی باشد. کفش ها خشک شود.

روز پنجم. هوا آفتابی است و کفش تمیز می شود. دو روز هم آنجا مانده و هیچ کس به آن دست نمی زند . آخر روز هفتم یکی از رو می رود و کفش ها را جلو درب واحدمان می بینم. حال عزا گرفتم که کی و چه قوت واکس بزنم.

این را همین جاداشته باشید تا به برداشت دوم برویم.

صبح جمعه برنامه توچال چیده ام. دوستان پیشنهاد دادند که کلکچال برویم. اما بنده مصر بودم که قله توچال را صعود کنیم. آخر حرف خود را بر کرسی نشاندم.

 عمویم یک ماشین جدید خریده بود و مرا هوس انداخت که با ماشین بروم و از شر اتوبوس و تاکسی راحت شوم. خوب یک ساعت صبح اول صبح بیشتر می خوابیدم . صبح ساعت 5:45 از خواب بیدار می شوم و وسایل را در صندوق عقب ماشین می اندازم. همین که میآیم بروم یادم می افتد که مدارک ماشین را نیاورده ام. حال 3 طبقه بالا می روم و همه جای خانه را می گردم تا مدارک را بیابم. سینا (برادرم)هی غر می زند که لامصب بزار بخوابیم .آخر که نمی یابم . مدارک ماشین خودمان را بر می دارم و تصمیم بر این می گیرم که با ماشین خودمان بروم و پدر با ماشن عمو.

کمی تاخیر دارم. بر سرعتم میافزایم. تمام فکر و ذکرم نانی است که نخریده ام. هی یکی درونم میگوید. نون نخریدی. نون نخریدی... به هر حال خود را به سربند می رسانم و ماشین را پارک می کنم. کیپ دیوار تا هیچ ماشینی ، ماشین پدر را خش نندازد.با زحمت  پارک می کنم و صندوق را بازم می کنم.

 محکم تو سرم می زنم.

خاک تو سرم(این رو یکی تو خودم گفت و من بر زبان آوردم)خاک تو سر خودت( این را هم یکی دیگه باز درون خودم گفت و بر زبان اما این بار نیاوردم).

کمپلت وسایل از جمله کفش و کوله و دوربین و ... را در صندوق ماشین عمو جان جا گذاشته بودم و من بودم و یک یکتا پیراهن و یک دمپایی. البیته مدراک ماشین همراهم بود. هنوز شوکه بودم. رفتم به دوستان خبر بدهم که به علت فراموشکاری نمی توانم همراهشان بیایم. سیاووش هم که تازه اولین ملاقاتمان بود را در واقع قالش گذاشته بودم. سعی می کردم کاملاً خودم رو رلکس نشان دهم. توچال و یال امیری خودنمایی می کرد و یکی درونم می گفت خاک تو سرت و اما  هنوز خودم را رلکس نشان می دادم.با دوستان سریع خداحافظی کردم و شرمندگی اولین دیدار من و سیاووش هم ماندبر دلم.  همون چیزی که درونم می گفت خاک تو سرت حالا 3 تا آتو از من داشت و من هیچی از اون نداشتم. پس هر چی می گفت ، من خودم رو رلکس تر نشون می دادم.

با زحمت ماشین را از پارک در آوردم و راه افتادم حالا همون چیزی که درونم می گفت خاک تو سرت پرو شده بود می گفت خنگول –خنگول – خنگول...

برای این که لجش رو در بیارم( همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...)رفتم کبابی محل و بعد از تقریباً 10 سال حلیم ازش خریدم و خیلی آرام شروع بخوردن کردم.اصولاً من غذا را آرام نمی خوردم. چرا که باعث میشود کمتر بتوانم غذا بخورم و من اصلاً دلم نمی خواهد کم غذا بخورم. برای همین اکثراً دل درد دارم).یک دل سیر  حلیم خوردم(یادم آمد که امیر هم به من حلیم نداده بود)، اما کثافت(همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...) دست بردار نبود. یکم هم رفتم پارک روبروش قدم زدم و رفتم خونه. حالا به همه فک و فامیل داشتم گند خودم را توضیح می دادم و اون همچنان می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...

© LimpidD

رفتم پشتبام و همان پوتین های باران شسته را برداشتم و قشنگ واکسشون زدم و قفس پرنده ها را تمیز کردم و دیدم یکم صدای اون کثافت (همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...)کمتر شده. حالا

هم که این پست را دارم تموم می کنم، کاملاً خفه شده است.

اما سهیل بودن هم عالمی دارد ها.



*این را هم در موج سبز آزادی حتماً بخوانید:

روایت شما از راهپیمایی ۱۳ آبان-۴/ دومین گلچین گوگل‌خوان

 و  این:http://amirane.persianblog.ir/post/2111

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

1.چند وقتی است که در اورژانس اجتماعی(123)مشغول  به کار شده ام، شاید گاهی تلخ شوم اما همواره پرچنان خانه امید خواهد ماند.

این روزها با بی آرتی بیشتر رفت و آمد می کنم تا مترو. یکی از خصوصیات بی آرتی آن است که رادیو دارد و مردم داخل آن هم می توانند شنوده اخبار باشند.صبح اول وقت بود و همه به محل کار خود می رفتند. اکثراً خواب آلود و کز کرده در خود بودند. رادیو پیرامون طرح جدید دولت در اختصاص یک میلیون تومان به نوزادان تازه متولد شده برنامه ای تهیه کرده بود و مجری برنامه با سخنگوی طرح وزارت رفاه مشغول دیالوگ بود. فردی که به واقع می توان گفت بی خبر ترین فرد ماجرا بود را به عنوان سخنگو انتخاب کرده بودند و مجری با او صحبت می کرد.هنگامی که به پارک سوار آزادی رسیدیم همزمان شد با اتمام این برنامه.

هنگام پیاده شدن پیر و جوان، دانشجو و کاسب، کار گر و کارفرما، زن و مرد ... همه شادان و خوشحال بودند. البته سوتفاهم نباشد ، نه به خاطر این طرح، بلکه این طرح ها و این نوع برنامه هار ا نوعی شوخی و مزاحی تلقی می کردند که دولت با مردمان شوخ طبع خود می کند. چرا که همان گونه که همه می دانیم ما ملتی هستیم که خندان ما سخت است و به همین خاطر دولت به این روش سعی در مزاح با رعیای خود ، ببخشید با ملت خود کرده است.مردمان که از این طرح ها زیاد شنیده اند و دیده اند ، این خبر را پس از پالایش فکری که انجام دادند نوعی مزاح تشخیص دادند. در نتیجه این برنامه رادیویی باعث انبساط خاطر مردم در هم تنیده اتوبوس شد و صبح اول وقت مردم خواب آلود و کسل را شاد و شنگول و سر زنده کرد، لذا از دست اندر کاران صدا و سیمای فخیمه تقاضا دارم ، اگر چنانچه از این نوع طرح ها گزارشی تهیه کردند آن را اول وقت پخش کنند تا مردم با طراوت سر کار خود حاضر شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 



این هفته جنگل بودیم و پاییز را تماشا کنان.
پنجشنبه شب راهی پل سفید شدیم و از کنار پمپ بنزین عازم بای کلاه علم شده و شب در آنجا ماندگار شدیم.اولین آش زندگی علی و فاطمه را در هوایی واقعاً پاییزه نوش جان کردیم (یکی از خوشمزه ترین آش هایی بود مه خورده بودم)و شب را به خواب رفتیم.صبح ساعت 5 از خواب بر خواستیم و بعد از صرف صبحانه(فکر کنم همه بدانید چی خوردیم دیگر؟؟!!)عازم جنگل شدیم. ابتدا تا روستای رجه در جاده حرکت کردیم و سپس از بریدگی سمت راست جاده به سمت چشمه و از آنجا در مسیر پاکوبی در دل جنگل حرکت کردیم.پاییز ، سالار فصلها در اینجا خودنمایی می کرد. بعد از رسیدن به یال و دیدن علامتهای رنگی که بر روی تنه درختان زده بودند بر روی یال و در شیب تندی به پایین رفته و در ادامه پس از دیدن درختان رنگی شده دیگری به سمت چپ و در نهایت به جاده چوب بری رسیدیم. حجم عظیمی از درختان برش داده شده بودند. کمی اوقاتم از دیدن چنین منظره ای تنگ شده بود.به راستی مگر ایران چه مقدار جنگل دارد که صنعت چوب هم داشته باشیم؟؟؟؟
در ساعت 12.5 به روستای لمزر و امامزاده آنجا رسیدیم. ناهار را آنجا خوردیم و کمی استراحت کردیم. همین که دراز کشیدم زیباترین و طلایی ترین و ناب ترین درخت زندگیم را دیدم. طوری مبهوت آن شده بودم که از دیدن آن سیر نمی شدم. همه طلاهای جهان زیبایی آن تنها درخت را نداشت. ساعت 15.30 سوار ماشین شده و عازم تهران شدیم . بعد از گدوک هوا بارانی بود و عاشقانه. عاشقانه از هر لحاظ.
از علی و فاطمه بابت زحمتهایی که بر آنان روا داشتم تشکر می کنم. باشد که من هم هر زمان که ما شدم بتوانم گوشه ای از لطفهای بیکرانشان را جبران کنم.

پاییز آمد / لا به لاي درختان / لانه کرده کبوتر / از تراوش باران می گریزد ،
خورشید از غم / با تمام غرورش / پشت ابر سیاهی / عاشقانه به گریه می نشیند ،
من با قلبی / به سپیدی روز / میروم به گلستان / همچو عطر اقاقی /لا به لای درختان می نشینم ،
شعر هستی / بر زبانم جاری / پر توانم آری / می روم در کوه و دشت و صحرا ،
ره پیمای / قله ها هستم / در کنار یاران / راه خود در طوفان / می نوردم ،
در کوهستان / یا کویر تشنه / یا که در جنگل ها / رهنوردی شاد و پر امیدم ،
شايد روزي / شعر هستي بر لب / جان نهاد بر كف / راه انسان ها در نوردم ،
شعر هستی / بودن و کوشیدن / رفتن و پیوستن/از کژی بگسستن / جان فدا کردن در /راه خلق است


001.JPG

در هوای پاییز


002.JPG

رها شدن از بند تنگ


004.JPG

قامت نگاه بلند دوست



005.JPG

همچنان استوار

0011.JPG

خلوتگاه


006.JPG

قربانی


0010.JPG

دوستان یک رنگ

009.JPG

تنها شده

003.JPG

پهن جنگل خیال انگیز



007.JPG

می توان هر فاجعه ای را زیبا دید

0015.JPG

برکه و جنگل


0013.JPG

طلای ناب

0014.JPG

باب راس


0012.JPG

طلایی ترین درخت


008.JPG

آرامشگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

قله مهرچال (3950 متر)

این هفته مهرچال را صعود کردیم. 13 ساعت برنامه طول کشید و طاقت بسیاری از ما ربود.

صبح ساعت 8 در روستای امامه بودیم و در میدان اصلی روستا ماشین ها را پارک کردیم . یک ماشین گذری که از آنجا رد می شد ما را تا ابتدای گردنه برد و در کنار مسجد کوچک حاج انیسی صبحانه را خوردیم. سپس در مسیر لوله آب حرکت کردیم تا به ابتدای گرده یا همان یال رسیدیم. از آنجا با سنگ و صخره درگیر شدیم تا ساعت 3 که بر روی قله بودیم. رمق بسیاری گرفته شده بود.سپس از مسیر پاکوب جنوبی آن که کاملاً مشهود است به سمت روستا حرکت کردیم. رودخانه هنوز آب داشت و ما از آن نوش جان نوشیدیم. روشنایی کم کم از بین رفت و هلال زرد رنگ ماه هویدا شد. (من غلام قمرم دگر هیچ مگو را با عمق جان درک کردیم)من و چند تن دیگر که چراغ نبرده بودیم زیر این نور ماه حرکت می کردیم  تا رسیدیم به دره آخر که ماه از نظر غایب می شد و مسیر در تاریکی فرو می رفت. مسیر بسیار ریزشی بود و پاکوب در آن گم. چند بار زمین خوردن تنبیه خوبی بود که ما هر گز در برنامه های پاییزه چراغ را فراموش نکنیم. ساعت 9 روستا بودیم و عو عو سگان ده به همه روستا خبر داد که ما برگشته ایم.



1.JPG

در حریم سنگ



2.JPG

امتداد کج راه

4.JPG

سنگ و دماوند

5.JPG

نگاهی به عقب


3.JPG

مستانه

6.JPG

در قله



+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

  1.

امروز سوار مترو بودم و باز همان زن آمد.(پست حس کلاغی).تا برسد به من کلی فکر کردم، دستمال بخرم یا نه؟ آخر به حرف شما گوش دادم و از او دستمالی خریدم. اما نتنها حس کلاغیم از بین نرفت که بیشتر شد. چرا که به دیگران راهی دیگر نشان دادم .راهی که می توانند با فروختن شرافت، عزت، انسانیت خودشون به پشیزی برسند.خوب اگر انسانیت و عزت و شرافت کسی فروخته شود، از او هر کاری بر می آید. می تواند با باتوم بر سر کسی بزند و هیچ احساس کلاغی نداشته باشد.می تواند آدمیانی را بزند و له کند و هیچ حس کلاغی نداشته باشد. به دیگران این چیزها را نشان دادم. اما به خود آن زن یاد دادم که اگر بچه اش گرسنه تر باشد. اگر بچه اش بیمار تر باشد، اگر بچه اش گریان تر باشد پول بیشتری بدست می آورد. شاید مسئول گرسنگی و بیماری و گریه بچه اش در روزهای آینده من باشم. شاید مسئول مرگی زود رس برای او باشم. حس کلاغیم بسیار بیشتر از قبل شد. ای کاش کمک نمی کرد. ای کاش...

باور کنید این تفکرات اگزیستانسیالیستی همون لحظه در ذهنم جاری شد و هیچ قصدو انگیزه ای و هدفی برای آن نداشتم.

****

بارک حسین اوباما صلح نوبل را برد. بعضی معترض بودند. اما من از زاویه دیگری آن را دیدم. این جایزه را او نبرد. جایزه را ملتی گرفت که توانست مهمترین تغییرات را در جامعه خودشان پیاده کنند. ملتی ریس جمهوری انتخاب کرد که پدر پدر بزگ زنش برده بوده است.به راستی چنین رشد و پیشرفتی در افکار و اندیشه ها ،برازنده هزاران نوبل است.

( من این مطالب را سر جاش می نویسم اما کی تو وبلاگ مشاهده شود خدا می داند.مثل اتوبوس هاس خط ویژه ولیعصر می مانه که زیاد هستند اما ترافیک اجازه تردد را بهشان نمی دهد.)

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط سهیل  |