گزارش برنامه شير كوه يزد:
چهارشنبه 9/12/86 ساعت 8:35 با قطار تهران به سمت يزد حركت كرديم. صبح ساعت 5 در يزد بوديم . برنامه اين بود كه 5 شنبه را در اردكان باشيم وديدني هاي آن منطقه را ببينيم.
با ميني بوس به سمت اردكان و مزار پير سبز(چك چك ) رفتيم.
چك چك كه يكي از اماكن مقدس زرتشتيان است و در بالاي كوهي واقع شده كه دائماً خطر ريزش سنگ آنجا را تهديد مي كند و برا ي همين هيچ ساختمان قديمي در آنجا وجود ندارد.حتي درختان كهنسال آن كه اغلب سرو بودند نيز انگشت شمار بود و البته درختان اكاليپتوسي كه به تازگي كاشته بودند بر اثر سرماي شديد خشك شده بودند.
به دليل ريزش قطره اي و چكه مانند آب از دهانه غار مانند، آنجا را به اين نام مي خوانند.توضيحات مسئول آنجا اينگونه بود كه در زمان يزد گرد سوم آخرين پادشاه ساساني كه اوضاع مملكت آشوفته شده بود تصميم مي گيرد كه پايتخت را از تيسفون به يزد انتقال دهد و اين مكان را براي خانواده خود بسازد.
اما اعراب حمله ميكنند. يزد گرد كشته شده و يك دختر آن به همسري امام حسين درآمده(مكاني در كرمانشاه است كه از اماكن مقدس اهل حق است به نام بابا يادگار. مي گويند پسر امام حسين از اين دختر است و هنگامي كه شهبانو به آن منطقه آمده وخرابي ها راديده بچه را سقط كرده ) وديگري نيز از دست اعراب به اينجا پناه آورده و در بالاي كوه مي ميرد واز آن پس مكان مقدسي براي زرتشتيان مي شود.
در داخل دهانه غار جايي شبيه محراب با آهن درست شده و شمع هايي نيز روي آن روشن شده و در وسط غار يك مجمر آْتش روشن است كه در اطراف آن عود روشن است.زرتشتيان هنگام زيارت كلاه سفيدي روي سر گذاشته و مشغول عبادت مي شوند.راهنما تأكيد داشت كه زرتشتيان آتش پرست نبوده وآن را مظهر پاكي ميدانند.هنگاميكه ما در آنجا بوديم يك اردو از مدارس تهران نيز آنجا بودند.يكي از شاگردان از راهنما پرسيد :«آتش مظهر پاكي.اما دود آن كه تمام فضا را سياه كرده و باعث ناپاكي ميشود.(به نظر من سئوال بشدت مدرنيته اي بود در عصري كه همه براي زمين دست به دعا برداشته اند مهم است كه انرژي بيهوده مصرف نشود و ابسيلوني در آلودگي هوا وجو زمين تأثير بد نگذارد).
در مجموع با ديدن آنجا به تشابهات بيشمار شيعگي خود وزرتشتيان پي بردم(دخيل بستن.شمع نزر كردن.امامزاده درست كردن و...) و اينكه اديان در بستر مردمان آن شكل و قالب مي گيرند و دين پديده اي خارج از دنياي انسان ها نيست و امري است بشدت زميني پس قول دكتر سروش ها را بايد جدي گرفت و دين را براي پذيرش مدرنيته آمده كرد چرا كه بستر تاريخ چنين روندي را در پيش گرفت و هر وقت كه چشم خود را بست به سرنوشت يزد گرد ها دچار شد و بجاي حل مشكل به فكر پاك كردن صورت مسئله افتاد وتعويض جا ومكان .اما خود مزمحل شد.(اين هم روز اربعين ما)
بعد از ديدن پير سبز به سمت يزد آمده در راه از مسجد ريگي كه از دل خاك بيرون آمده ديدن كرديم.(بنظر من خوب احيا نكرده بودند وبافت آن رابشدت تأغيير داده بودند)مسجد فعال بود وما هم ناهار اربعين را در آنجا خورديم.
و از آنجا بسمت ده بالا رفتيم .
در ساعت6 عصر به ده بالا رسيدم از آنجا بسمت مزرعه شيخ عليشاه رفته و به خانه عمو رحمت رفتيم(كسي كه خانه در اختيار كوهنوردان قرار مي دهد).آدم بسيار مهمان نوازي كه از گذشته خود مي گويد و از شكارهايي كه كرده و البته نادم از شكار/تعريف مي كرد كه زنم مخالف شكار بود وهروقت كه من شكار مي كردم براي من نان درست نمي كرد و من گوشت خالي مي خوردم و او نان خالي( ودر آخر حرف خانم بر تفنگ عمو چربيد)
ساعت 3:30 به سمت قله حركت كرديم . ابتدا در مسير جاده رفته تا به انتهاي آن مي رسيم كه يك استخر وجود دارد و راه بسمت راست كج مي شود .از آنجا بسمت كوه هايي مانند مجسمه كه روبروي ما قرار دارد مي رويم و پس از رسيدن به زير كوه به سمت چپ رفته و بعد از 20 دقيقه به دره نجيب مي رسيم و شيب تند آنجا را بالا رفته و در ساعت 7:15 به پناهگاه مي رسيم.دره نجيب برعكس سالهاي گذشته و در حيرت ما برف نداشت و خبر خشك سالي منطقه را مي داد. بسياري با كفش دو پوش آمده بودند و اين منظره را مي ديدند. اين همان كوهي بود كه ما سال پيش در 22 بهمن نتوانستيم خود را به ابتداي دره نجيب برسانيم . بقدري كه برف بود و هوا بد بود.از جانپناه در ساعت8:10 به سمت قله حركت كرديم .اصلاً آن باد معروف وحشتناك شيركوه خبري نبود و برف آنچناني هم در مسير نبود.شير كوه قله عجيبي است همين كه به جانپناه مي رسي با يك دشت وسيع طرف مي شوي كه با شيب ملايم ارتفاع مي گيرد .يك سال وحشي وياقي است و سال بعد آرام و سر به راه.در ساعت10:15 به قله رسيده عكس يادگاري گرفته و در كنار اتاقك دكل مخابرات مقداري استراحت كرديم و سر انجام در ساعت3:15 به ده بالا برمي گرديم. هنگام برگشت در دره نجيب بايد مراقب بود كه سنگي از زير پادر نرود كه شيب تند است و اگر كسي در پايين باشد خطر جدي او را تهديد خواهد كرد.
در يزد يك فالوده يزدي خورديم و سوار قطار شديم و صبح ساعت 4:30 در تهران بوديم
