این هفته برنامه خلنو را اجرا کردیم.
صبح برنامه که داشتم از خونه بیرون می آمدم محمد زنگ زد که مریم نمیآید و خودمون دو نفر هستیم.
تصمیم گرفتیم که برنامه را مقداری جان دار تر کنیم.
ساعت ۹:۴۵ از لالون به سمت تلخ آب حرکت کردیم و در ساعت ۱۱:۴۵ به تلخ آب رسیدیم. رودخانه می غرید و در عین غریدن آرامشی را بر آدم تزریق می کرد که سکوتش چون سکوت روزهای قبل نبود.
تلخ آب( آبی معدنی و گاز دار که گفته می شود آثار درمانی زیادی دارد) پر آب بود و از جای جای کوه چشمه بیرون زده بود. به راستی که چه زیبا نام گذاری کرده اند ،چشم+ ه -چشم کوه. جایی که اشک زلال خود را جاری می کند.
دل نازکترین قسمت کوه.
رحمت خدا.
زیبایی چشمان آهویی رمیده.
ساعت ۱.۵ از تلخ آب به سمت آبشار حرکت کردیم.آبشار دیوانه بار خود را بر سنگ می کوبید. در ساعت ۴:۳۰ روی یال بودیم. شیب سنگینی بالا رفته بودیم. در راه دوستان قدیم را دیدیم. سید جلال از دوستان قدیم دانشگاه را که به پایین میآمد. ۵ سالی بود ندیده بودمش اما گویی همین دیروز بود که از او خداحافظی کرده بودم. اصلاْ رسم رفاقت کوه فرق دارد باآنچه که در شهر می گذرد. رفاقتهایش هم صمیمانه است و نزدیک.
کسی که بعد از سالها به وطن باز گرد چه حسی دارد؟ حسی صمیمانه و مادرانه. رفاقت کوه نیز به گمان چنین باشد. روی یال هم بچه های گروه شهرداری را دیدیم. همچنان خانم یعقوبی فعال و پر انرژی بود.آنها از قله برگشته بودند و بعضی واقعاْ خسته بودند. هوا سرد شده بود. تابستان و این همه برف و سرما؟
کمی در کنار بچه های شهرداری به گفتگو پرداختیم. هوا سرد شده بود و من هم تابستانه آمده بود و نه کلاهی و نه دستکشی؟!!!!
از رو یال به سمت کاسه زیرین قله حرکت کردیم. برف انبوهی در کاسه خفته بود.ساعت ۵:۲۰ در کاسه بودیم. ۱۵ دقیه ای استراحت کردیم و دوباره شیب سنگین یال را به سمت قله بالا کشیدیم.
نفسمان به سختی در میآمد و نشان میداد یکماه بدون کوه زندگی کردن چگونه انسان را از محبوب دور میکند.
مدتها بود که قله ای این گونه حالم را نگرفته بود. با حالی زار ساعت ۷:۱۰ بر روی قله قرار گرفتیم و منظره ای زیبا پیش رویمان قرار گرفت.
(خانم یعقوبی شرط نبسته را باختی چرا که از خلنو آزاد کوه پیدا نبود.)
کاسه پشتی خلنو سراسر برف بود و دریاچه آن پرآب.
به سمت دریاچه سرازیر شدیم و ساعت ۸:۳۰ چادر زدیم. غروب دل انگیزی را از رواق چشمانمان نظارگر شدیم .ماهتاب بود و جز من و ممد هیچ کس نبود. البته منطقه دارای خرس می باشد . اما ما چیزی ندیم. شب سردی بود و آبها در دل تابستان یخ زد.شام نیمرو زدم و خوابیدم. ساعت ۲.۵ بود که ممد از خواب بیدارم کرد که سهیل زلزله شده. نور را دیدی؟
من هم که از خواب عمیقی بیدار شده و عصبانی بودم.
گفتم ارتفاع زده شدی وهم و خیال بر تو غالب شده است. دو - سه تا کلفت گفتم و او را خاموشاندم.
صبح باز هم نیمررو خوردیم. سپس به سمت دره وارنگه رود حرکت کردیم. دقیقاْ از ابتدای رودخانه .چون کودکی بود که شروع به حرکت کرده باشد.
هر چه به جلو میرفتیم ابنوه برفچال ها زیاد تر می شد و رودخانه عظیم تر.(گویی در طبیعت از نوزادی تا بزرگسالی چند دقیقه ای فاصله نیست!!)
به منطقه هربه رود که دو رود به هم می رسند رسیدیم.آنجا هم یک گروه چادر زده بودند. آنها هم شب آن نور و صدا و لررزه را دیده بودند و می گفتند شهاب سنگی بود که به کوه اثابت کرد. حال من از دست ممد فرار می کردم که آنهمه کلفت بارش کردم.
از ساعت ۷ از کنار دریاچه حرکت کردیم وساعت ۱:۱۵ به دره کمر شیر رسیم(ابتدای مسیر آزاد کوه) . هوا خنک بود و رودخانه وارنگه رود خروشان . ناهار باز نیمرو خوردیم و تا ساعت ۳:۴۵ که به واررنگه رود و سپس به جاده دیزین رسیدیم. رودخانه وارنگه رود به ولایت رود (شاهرود سابق)پیوست و ما از ابتدا تا انتهای آن با هم بودیم.
مرز ناشناخته ها
برفچال تابستانه
نگاه به گاه
خورشید خسته
(تقدیم به آخرین پست فقط باش که با نوشته هایش مرهمی است بر دل ما)
غروب و دریاچه(دریاچه خلنو)
ابتدای رودخانه وارنگه رود و یخچال های آن
تن شکسته
آخرین منظر برج
دیوار زور(تا ماهی دیگر اثری از آن نخواهی یافت)
اردی بهشت تابستان
***سه شنبه این هفته فیلم درباره الی را به تماشا خواهم نشست.(اگر هنوز روی پرده باشد).امیر پایی دیگر؟
