تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

مادر، پسر

رابطه مادر، فرزندی چگونه است؟مادری که از دست فرزند شاید گه گاهی ضرب دستی نوش کند،فحاشی بشنود. اما باز مادر بگوید: بهنام جان، اگر به پای تو خاری رفت، به قلب من تیری رفته است.

مادر نه روشنفکر بود، نه ادیب ،نه شاعر که شعر مادر ایرج میرزا را خوانده باشد.

مادر در یک کلام آمی بود.

اما این چه جمله ای بود که بر زبان راند؟

مادر، مادر بود و کلام هم از عمق جان مادرانه بر خواسته بود. از فطرت بر خواسته بود.

مادر تمام جان و قلب خود را گذاشته بود تا پسر اعتیادش را ترک کند. حتی به قیمت آنفاکتوس کردن های چند باره.

از خود می پرسم چرا این همه کرده و می کند؟ چرا؟

شاید تنها جواب آن باشد که او مادر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

عاشق شدن، عشق،

شاید در نگاه اول این کلمات ،در درون خود نوعی تقدس را نهفته داشته باشند. اما وای بر عشق مردی شیشه ای بر زن هر جایی، عشق مردی که توسط محبوب خود شیشه ای شده باشد.مردی که عاشق  محبوب خود است. حتی به این قیمت که هر هفته یکبار هم نبیندش. در عالم هبروط خود کودک 6 ساله اش را با سیگاری که وام گرفته از عشق آغازین است می سوزاند و  هنوز در آرزو به عقد در آوردن محبوب 6 ساله اش است.هنوز ثمره و میوه لحظه دیدار اش را که اکنون 6 ساله است را صاحب اوراق شناسایی و هویت نکرده است.اما تا بخواهی cd اسپاپدر من به او داده است

شاید مرد عاشق باشد اما نه به زن که به شیشه ای که از او می گیرد.

امان از عشق های شیشه ای که همانند شیشه عمر کوتاهی دارند. نه این که با سنگی و آجری زخمی شوند. که با ریز گردی متلاشی و نابود می شوند.خرد و خرد تر می شوند. عمر شیشه ای ها کوتاه است. همانند عشقشان.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

1.چند وقتی است که در اورژانس اجتماعی(123)مشغول  به کار شده ام، شاید گاهی تلخ شوم اما همواره پرچنان خانه امید خواهد ماند.

این روزها با بی آرتی بیشتر رفت و آمد می کنم تا مترو. یکی از خصوصیات بی آرتی آن است که رادیو دارد و مردم داخل آن هم می توانند شنوده اخبار باشند.صبح اول وقت بود و همه به محل کار خود می رفتند. اکثراً خواب آلود و کز کرده در خود بودند. رادیو پیرامون طرح جدید دولت در اختصاص یک میلیون تومان به نوزادان تازه متولد شده برنامه ای تهیه کرده بود و مجری برنامه با سخنگوی طرح وزارت رفاه مشغول دیالوگ بود. فردی که به واقع می توان گفت بی خبر ترین فرد ماجرا بود را به عنوان سخنگو انتخاب کرده بودند و مجری با او صحبت می کرد.هنگامی که به پارک سوار آزادی رسیدیم همزمان شد با اتمام این برنامه.

هنگام پیاده شدن پیر و جوان، دانشجو و کاسب، کار گر و کارفرما، زن و مرد ... همه شادان و خوشحال بودند. البته سوتفاهم نباشد ، نه به خاطر این طرح، بلکه این طرح ها و این نوع برنامه هار ا نوعی شوخی و مزاحی تلقی می کردند که دولت با مردمان شوخ طبع خود می کند. چرا که همان گونه که همه می دانیم ما ملتی هستیم که خندان ما سخت است و به همین خاطر دولت به این روش سعی در مزاح با رعیای خود ، ببخشید با ملت خود کرده است.مردمان که از این طرح ها زیاد شنیده اند و دیده اند ، این خبر را پس از پالایش فکری که انجام دادند نوعی مزاح تشخیص دادند. در نتیجه این برنامه رادیویی باعث انبساط خاطر مردم در هم تنیده اتوبوس شد و صبح اول وقت مردم خواب آلود و کسل را شاد و شنگول و سر زنده کرد، لذا از دست اندر کاران صدا و سیمای فخیمه تقاضا دارم ، اگر چنانچه از این نوع طرح ها گزارشی تهیه کردند آن را اول وقت پخش کنند تا مردم با طراوت سر کار خود حاضر شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

  1.

امروز سوار مترو بودم و باز همان زن آمد.(پست حس کلاغی).تا برسد به من کلی فکر کردم، دستمال بخرم یا نه؟ آخر به حرف شما گوش دادم و از او دستمالی خریدم. اما نتنها حس کلاغیم از بین نرفت که بیشتر شد. چرا که به دیگران راهی دیگر نشان دادم .راهی که می توانند با فروختن شرافت، عزت، انسانیت خودشون به پشیزی برسند.خوب اگر انسانیت و عزت و شرافت کسی فروخته شود، از او هر کاری بر می آید. می تواند با باتوم بر سر کسی بزند و هیچ احساس کلاغی نداشته باشد.می تواند آدمیانی را بزند و له کند و هیچ حس کلاغی نداشته باشد. به دیگران این چیزها را نشان دادم. اما به خود آن زن یاد دادم که اگر بچه اش گرسنه تر باشد. اگر بچه اش بیمار تر باشد، اگر بچه اش گریان تر باشد پول بیشتری بدست می آورد. شاید مسئول گرسنگی و بیماری و گریه بچه اش در روزهای آینده من باشم. شاید مسئول مرگی زود رس برای او باشم. حس کلاغیم بسیار بیشتر از قبل شد. ای کاش کمک نمی کرد. ای کاش...

باور کنید این تفکرات اگزیستانسیالیستی همون لحظه در ذهنم جاری شد و هیچ قصدو انگیزه ای و هدفی برای آن نداشتم.

****

بارک حسین اوباما صلح نوبل را برد. بعضی معترض بودند. اما من از زاویه دیگری آن را دیدم. این جایزه را او نبرد. جایزه را ملتی گرفت که توانست مهمترین تغییرات را در جامعه خودشان پیاده کنند. ملتی ریس جمهوری انتخاب کرد که پدر پدر بزگ زنش برده بوده است.به راستی چنین رشد و پیشرفتی در افکار و اندیشه ها ،برازنده هزاران نوبل است.

( من این مطالب را سر جاش می نویسم اما کی تو وبلاگ مشاهده شود خدا می داند.مثل اتوبوس هاس خط ویژه ولیعصر می مانه که زیاد هستند اما ترافیک اجازه تردد را بهشان نمی دهد.)

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

دوران سربازی هنگام ناهار، معمولاً سرباز و رئیس نداشتیم و در کنار هم ناهار می خوردیم(البته لازم به ذکر است که بنده در اداره ای مشغول خدمت بودم) هنگام ناهار از هر دری سخن می آمد و می رفت. بعد ها که خدمانی تر شدم این سخنان ، خدمانی تر هم شد. یادم می آید روزی حرف از ازدواج و دیر شدن ازدواج پسران و دختران شد، یکی از دوستان حاضر در جلسه که گویی حرف دل او را زده اند گفت: بله، پسرهای این دوره زمانه خیلی نامرد شده اند. نامرد به معنای واقعی. من 21 سالم بود ازدواج کردم. شما ها هم تا 22-23 نهایتاً25 ازدواج کرده اید( با اشاره به دیگر کارمندان). اما پسرهای این دوره زمانه عین خیالشان نیست. این رسم مردانگی نیست.

من هم داشتم با خیال راحت غذایم را می لمباندم، بدون آنکه ذره ای به خودم بگیرم. نه در مقام پاسخ بر آمدم و نه در تایید آن کلامی راندم. فقط هر وقت که لقمه در دهانم به داخل فرو می رفت نیش مبارک را به مقدار متنابهی که حساسیت بر انگیز نباشد باز می کردم.

حال چی شد که یاد این خاطره افتادم:

چند روز پیش با دوستی صحبت می کردم( دانشگاهها که باز شد دوستان ما هم افزایش یافتند). می گفت : من به شدت احساس تنهایی می کنم. جای خالی کسی به عنوان همسر را در کنار خودم احساس می کنم. نه اهل بازار آزاد هستم و نه اهل طریقت و عرفان و ...، اما نمی توانم ازدواج کنم، چرا که پول کافی در ماه در نمی آورم که بتوانم هزینه زندگی دو نفره را پرداخت کنم.با اینکه وضعیت مادی خانوادگیشان خوب است و بسیاری هزینه های دیگر که در اوایل ازدواج به سراغ مردها( کلمه مقابل نامرد) می آید را ندارد، باز می ترسید و البته به نظرم حق داشت.چرا که قانون و فقه و نفقه و آمار طلاق و... باعث شده است که ازدواج برای مرد ایرانی همچون 7 خان رستم شود،همچون لاتری ، همچون هندوانه سر بسته ای که شرط چاقو ندارد، همچون بازار سهام امریکا در این رکود تازه باشد.

حال با مقایسه خاطره اول و دوم یه یک دور تسلسل وار می رسیم که نمی دانم چگونه آن را  بر هم خواهند زد.در واقع تسلسل وار متناقض شاید بتواند نامید. چرا که به قول معروف در و تخته جور است و نتیجه حاصل نیست.

از یک طرف چنان نگاهی هست و از طرف دیگر چنین انگیزه ای، اما باز کارمان می لنگد.تمام علت و معلوم جور می شود. اما برهان اتفاق نمی افتد. براستی چرا؟   دور تسلسلی تناقض وار این قضیه را  می توان اینگونه نام نهاد:مردانی که دوست دارند مرد باشند.

این مطلب را نوشتم تا اینکه یک مقاله خواندم که دیدم با درون مایه این پست اشتراکات زیادی دارد، ترجیح دادم که آن را در اینجا ذکر کنم، و از اهل فن، بخصوص روانشناسان بخواهم که آن را هویداتر و آشکارتر کنند.

"پس کسی که قادر به عاشق شدن نیست، در واقع به نوعی بیماری روانی مبتلاست، زیرا هنوز نمی تواند نیروی گذاری روانی خود را به کسی غیر از خودش معطوف کند. عشق نشانه ی سلامت روان است، یا به تعبیر فروید(برای بیمار نشدن باید عاشق شویم.و اگر بر اثر سر خوردگی عاجز از عاشق شدن باشیم،آنگاه حتماً بیمار خواهیم شد)."ارغنون 18 ص 30 خودشیفتگی در زمانه ی ما کریستو فر لش/حسین پاینده

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

آدم که سوار اتوبوس های بی .آر.تی یا مترو می شود، اول فکر می کند در یک حمام سورائلیسم قرار گرفته که شامپو هایی در آسمان معلقند و اکنون است که حوریان با لیف و صابون خدمتت برسند و ...(ترجیح می دهم سانسور کنم تا به هیچ چیز متهم نشوم. )

کمی که با ترمزها و تکانه های اتوبوس از عالم خیال بیرون آمدی  و دیدی مرد سیبیلوی کنار دستییت داره چپ چپ نگاهت می کنه و اونیکی کنار دستیت هم روزنامه ای با تیتر کهریزک در دستش داره ،دو دستی به همون شامپو ها می چسبی و از خدا بابت افکار مواجت طلب بخشش می کنی تا سالم ،سالم از هر جهت به مقصد برسی. قضیه همان چوپان لر می شود که بالای درخت گردو مشغول چیدن گردو است که طوفان می شود. با خدای خود نزر و نیازی می کند که کشک و پشم امسال رمه اش را وقف خدا کند. طوفان آرام می شود و لرک پایش به زمین می رسد و رو به آسمان می کند و می گوید: چه کشکی؟، چه پشمی؟

ما هم از اتوبوس پیاده می شویم  و خدا را شکر می کینم که در کشوری کاپیتالیستی زندگی نمی کنیم.


*******

در دو پست گذشته چند نفر نظرات جالبی دادند که من چکیده آنها را باز دز اینجا می آورم تا از چند زاویه دیگر بر موضوع بنگریم. زوایایی که اگر تنها می دیدم هرگز گذری به روشنایی موجود نمی زد:

احسان:

سلام

نماد سازی ایرانی کلاغ رو دانای پرندگان می دونه
بر خلاف اون در اروپاست که مظهر شومی کلاغه
این که تو هنوز هم در برزخ انسانهای بدور از آدمیت یا آدمهای به دور از انسانیت طواف می کنی قابل تقدیره
ما که تصمیم گرفتیم آدمیت و انسانیتمون رو انکار کنیم تا شاید به بقیه بدبختی هامون برسیم
یاعلی



امیر:

این کلاغ به مسیر ورود و خروج آدمها خیره شده


می دانیم که با نابود شدن محیط زیست شهرمان هر روز تعدادی از گونه های جانوری و پرنده هایمان کمتر میشود و کوچانده می شوند و ما را با زشتی هایمان تنها می گذارند،و گفته میشود افزایش تعداد کلاغها یک زنگ خطر است برای وضعیت محیط زیستمان

چرا که اتفاقا کلاغها با این شرایط سازگاری دارند!

بیماری و بیمارستان هم بی ارتباط با آلودگی و زبونی طبیعت تهران نیست
شاید این کلاغ هر روز به بیماران و همران آنها میخواهد بگوید:

دیدید؟ همه رفتند و من ماندم ، شما هم می روید و من می مانم!



سمیه:

سلام

توجه و دقت و نگاه انتقادی شما اون کلاغ رو هم شامل شده...
کلاغ نماد عمر طولانی هم هست.در ادبیات هم اتفاقا به این مسئله اشاراتی داریم. شاید این کلاغ برای امیدواری دادن به بیماران و همراهان و ملاقات کنندگانی است که راهشان به این بیمارستان می افته.. کسی چه می داند؟؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 با تشکر از نظرات سارا و امیر چوبی(نظرت عالی بود).

نظری احسان در پست "نمی دانم" قرار داده بود و به نکته ی مهمی اشاره کرده است که بنده به آن جاهل بودم. کلاغ در فرهنگ ایرانی نماد دانایی است که اگر با همان اسطوره هابیل و قابیل و کلاغ آن داستان، در قرآن مطابیقت داده شود به نظر می رسد که در فرهنگ اسلامی هم به همین معنا بکار رفته باشد. اما در فرهنگ مسیحیت کلاغ نماد شیطانی دارد و با توجه به حجم فیلمهای ترسناکی که از فرهنگ غرب بر خواسته و کارگردانهای ایرانی که در همین موضوع کار کردند  ولی کور کورانه ،این می شود که کم کم ما از نمادهای خود فاصله گرفته و حتی متضاد فکر کنیم.

در دنیای امروز هر چقدر هم که سعی کنیم خود را از تیغ تبلیغات حکومتی دور کنیم، اما باز خود را گرفتار شده در دام می بینم. باشد که با کمک یکدیگر و آگاهی رساندن به یک دیگر خود را برهانیم.

*******

در مترو بودم و مثل همه تو خودم غرق. صدای سائلی، مردم را به خودش متوجه می کرد. صدای زنی که تماماً در چادر سیاه پوشیده شده بود.صدای ضعیف و حزن انگیزی داشت ، صدا گویی از عمق درد بر خواسته است(عجب بازیگری) می گفت: برادرا ، خواهرا، کمک کنید. مریض دارم، فال حافظ و کاغذ دستمالی دونه ای دویست تومن.

برادرا، خواهرا ..برادرا کمک کنید.صدا طوری بود که تا 2 متر جلوتر نمی رفت و زن ،آرام ،آرام ، راه خود را از بین مسافرین پیدا می کرد. مسافر پشتی گفت: کلی در آمد داره ها.

اما  اما   اما

   چیز دیگری ذهن مرا درگیر خود کرد. حال که ما به دولت به بالاترین حد خود بدبین شده ایم و نه آمار و نه ارقام تولید شده در ذهنشان را باور می کنیم، نه اخبار منتشر شده شان را، چگونه می توانیم به همین دولت خوش بین باشیم که وظیفه خود را در قبال همین گونه افراد درست و کامل انجام می دهد. درست و کامل پیشکش شان. حتی ناقص هم از آنان شاید بشود قبول کرد و  این سائل تنها فیلم بازی می کند. تنها آمده احساسات مرا جریه دار کند. آمده سو استفاده کند. وگرنه هیچ مشکلی ندارد و کلی در آمد دارد.

حال من به شکل یک علامت سئوال  در آمده بودم.

این شکلی  ؟

ای کاش یک دستمال کاغذی می خریدم...

نه این هم مثل بقیه گدا ها...

ای کاش...

نه این هم...

حسی کلاغی دارم.کلاغی ...

 

ای کاش یک دستمال کاغذی می خریدم...

نه این هم مثل بقیه گداها...

ای کاش...

نه این هم...

...

(البته اگر نظرتون را در باره پست قبل بدید هم ممنون می شوم)





+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

بگذارید کمی درباره آن جمله قرآن که خانه های خود را قبله کنید. بیشتر دیالوگ داشته باشیم.

به نظر شما منظور قرآن از آن آیه و سخن و کلمه چیست؟

من این گونه می اندیشم که منظور قرآن مهربان شدن بنی اسرائیل با یکدیگر باشدو از فهوای کلام مهندس نیز چنین احساس می شود.

 معمولاً در مشقات و سختی ها  خیلی ها شروع می کنند ماست ها را کیسه کردن.تا آن گونه که انتظار داشتند نشد، گویند،دیدید گفتیم فایده نداره. غر زدن؛ نق زدن، تو سر دیگران زدن و دیگران را خفیف کردن تا از خفتی که فکر می کنند دچار آن شده اند بکاهند.

اما در این جا خدا گوید با هم مهربان باشید و مهربانیتان را با یکدیگر بیشتر کنید. همان ارادتی را که رو به قبله نشان می دهید را حال به خانه دوست روا دارید.

این گونه می شود که مع السر یسرا می شود.خدا رحمت خود را بر شما نازل می کند.دریای نیل را زیر پایتان جاده سعادت و آزادگی و رها شدن قرار می دهد. به همان شرط که با یکدیگر بمانید و مهربانی کنید با یکدیگر.

 

من بعضی اوقات فکر می کنم چگونه عرب 1400 سال پیش توانست فرهنگ آفرین باشد. همانی که دختر زنده به گور می کرد- سوسمار می خورد. زنان چند همسر داشت.شاید عده ای بگویند که در مواجهه با فرهنگ های ایران و روم و سومر و... فرهنگ مدار شد. این حرف هم در جای خود شاید درست باشد، اما چیزی به عنوان فرهنگ و تمدن اسلامی بوجود آمد. اسکندرها و چنگیزها هم همین کشور گشایی ها را کردند ، اما تمدن بخش و فرهنگ بخش نبودند. یا به این شکل نبودند.

تنها یک دلیل می توان برای آن ذکر کرد.همانی که حافظ در یک بیت و مصرع خلاصه گفته است: نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، مسئله آموز صد مدرس شد.

یک مربی و هدایت گری مانند پیامبر داشتند.

دیگر سخت تر از نده کردن مرده بدست مسیح که نبودو این گونه شد که مربی و رهبر مردمانی را از ته تاریکی بیرون آورد. حال مهم ترین خصوصیت این پیامبر چه بود؟

مهربان بودن- با دیگران مروت داشتند. با دوستان مروت- با دشمنان مدارا. به همین دلیل است که صفت بارز ایشان می شود رحمت العالمین.

این گونه می شود که عرب جاهلیت در پرتو هدایت پیامبر این گونه رفتار می کند و می شود.

با یکدیگر مهربان شدن تنها به همسایه و دوست و فامیل خلاصه نمی شود.رفتار من با راننده تاکسی که گران می گیرد. با راننده اتوبوسی که بد می راند حتی با کیف قاپی که گرفتار شده باید عنصری از مهربانی را در خود نهفته داشته باشد. نمی گویم پول گران به راننده تاکسی بدهیم – که با همان گفتگو آرام و منطقی آنچه را انجام می دهد بر او روشن کنیم. من امتحان کرده ام. وقتی که این گونه رفتار کرده ام بیشتر  رانندگان قبول می کنند. آنهایی  هم که قبول نمی کنند. خوب مشکلی ندارد. 50 تومان-200 تومان بیشتر گرفته اند. اما این بار با آگاهی از کار خویش.بدون آن مشروعیت بخشی بر کار خویش.

چرا که عموم انسانها بدنبال بهانه برای اعمال خویشند و حال تو اگر آن بهانه را برایش باطل منی، باید کاری دیگر کند.کسی کار بد او را برایش برجسته کرده. مطمئن باشید اگر چند نفر دیگر هم این گونه با او برخورد کند، نه قهر آمیز. همین گونه اثر بخش خواهد بود.

بگذارید مثالی بیاورم.

خیابان روبروی خانه ما پهن است. قدیم ها که ما بچه بودیم، هر کسی که می خواست فوتبال بازی کند حتماً این جا را مد نظر قرار می داد. می آمدن- گل می خوردن فحاشی می کردند. گل می زدن فحاشی می کردند.اگر فحاشی نبود هورا و داد و بیداد بود.هیجان بود. اصلاً آدم بود .صبح جمعه آدم بود. شب جمعه آدم بود... ( چه معنی داره شب جمعه هی داد و بداد راه بندازند).چند همسایه با همان بر خورد آرام آنها را آرام تر کرد. کار داشت درست پیش می رفت که یک همسایه دیگر که جوشی بود. آمد دعوا و مرافه انداخت. امضا جمع کرد که بیایید در خواست کنیم بلوار بکشند. با پارتی بازی بلوار را کشیدند اما اکنون شده محل پارک ماشین های انبوهی  که به پاساژ می روند. هزار بار فحاشی را به دزد گیرهای بی هنگام ترجیح می دهیم . دزدی زیاد شده. امنیت سابق کم شده و اگر هم بخواهیم امیت بر قرار باشد باید همیشه آجانهایی را ببینیم که این روزها دیگر دل خوشی از آنها نداریم.قبل ها  چند ساعت عده ای می آمدن و می رفتند اکنون از صبح تا نصفه شب ماشین  هست.جیغ این ماشین ها نفهم است. شب جمعه و صبح جمعه حالیشون نمی شه. بقیه روزهای هفته هم همچنان هستند.

قبل ها آدم بود و می توانستی با او گفتمان داشته باشی. اکنون چه کنی که طرفت ماشین زبان نفهم جیغ جیغو ایست که اگر بزنیش صدایش بیشتر می شود.

ای کاش ما هم همان زمان خانه هامان را قبله کرده بودیم.

با هم مهربان باشیم.

کنکاشی در چند تفسیر قرآن انجام دادم تا ببینم دیگران چگونه آن را تفسیر کرده اند. اما نزدیک ترین تفسیر در باره آیه 87 سوره 10 قرآن را برخلاف انتظار من که المیزان می دانستم در تفسیر نمونه دیدم.

هر چه باشد این نگاه و تفسیر عارفانه تر و عاشقانه تر است. این که کلمه قبله را به همبن معنی کنونی آن تفسیر کنیم. چرا که اگر با معنی دیگر آن که همان ساکن شدن است تفسیر کنیم ، مجبوریم که تنها به یک سری تفسیرهای تاریخی بسنده کرد.


.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

همیم.شاید شاعرانه ترین عبارت را از زبان عباس معروفی شنیدم در توصیف این دل انگیز محزون.شما هم اگر خواستید بروید در رادیو زمانه بخوانید.

جان کلام شعر شاعرو آوای شجریان چسیت؟

کمی بی اندیشیم.

 

 

 

 

 

 

کلمه

کلمه

کلمه



این ذات و هستی درونی آن شعر و آواز است.

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه ، خدا بود( تورات)

برادران ، خواهران ما از خدا دور شدیم چون از کلمه دور شدیم.از کلمه دور شدیم پس از خدا دور شدیم.

اگر همچنان زبان گفتگوی بینمان نه آتش و آهن که کلمه بود نه سرنوشت امروزمان این بود و نه حال روز انسانیت این گونه

متوحش و وحشت زده. غرق شده در ماکیاولی قدرت. با هر نام و با هر نانی.

و چرا این گونه این آواز بر جانمان نشست؟

همانا پیامی از روز الست بود و قالو بلی که گفتیم. پس حق کلمه را بر بشر آموخت.

آموخت که با گفتگو می توان جهان گرفت. به اتفاق آرای جهان می توان گرفت.

و این گونه شد که هر کدام از ما به خود خودمان باز می گردیم.

با امیر و علی در شبهای بی خلوت خویش در گفتگو بودیم. حال آنها لاست می بینند و من می شنوم. با هم گفتمانی داشتیم. کلمه از هم شنیدن و به هم کلمه قرض دادن

نتیجه اش آن شد که زوایای تاریکی از همان لاستی که چنیدن ماه پیش دیده بودم بر من و دوستان هویدا شود. عریان شود. لخت شود. چون حوا بر آدم.

در تعجب بودم که چرا این  تفکر و خیال آنان بر  خیالات من نیامد یا چرا این خیالات ، همان چند ماه پیش که فیلم را می دیدم در من ظهور نکرد و جواب همان بود که گفتم.

با گفتن کلمات درون و دیالکتیک بینمان ،هویدا شد بسیاری از  آنچه که باید می دانسیم.

شب بیست سوم ماه رمضان ما همراه شد با بند های پایانی معبد دکتر شریعتی. همچون خیاری نه درختی که صیفی- می خوری و غرق لذت می شوی اما ته آن تلخ است. هر چه لذت بخش تر. تلخ تر. تلخی که چشمانت را مجبور به تنگ کردن می کنی.

حال و روز مشتاقان رها شدن نیز این گونه است. پس بیایم همچون مومنین بنی اسرائیل خانه هامان را قبله کنیم که خورشید تابنده شویم.

به قسمتهایی از بندهای پایانی معبد بی اندیشم:

(دکتر در سفری ذهنی به اعماق معبدهای درونی ذهنش رفت تا بدست آورد چشمه گوارا را. حال به آن کوهستان رسیده و آن را آتشفشانی غرق در مذاب و عفن می بیند)

کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلود باز گردانده ام.

شرم دارم که آنها را به تو- که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکام، به دیدارم خواهی آمد - پس دهم.

همچون قطره ای بر نیلوفر، شبنمی افتاده به چنگ شب حیات ،آرام و بی نشان، در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ، نشسته ام و چشم های خاموشم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام...

پرستو های بی بهارمن، قاصدک های آواره در باد، باز گردید!

و تو ، تشنه ی مجروح و عزیز من!

چشمهایت را به من مدوز، ببند. من از دیدن آنها رنج می برم.

و اگر خانه هامان را با همانی که شجریان خواند(با گفتگو و دیالکتیک کلمات) قبله نکنیم، چنین سرنوشتی در انتظار ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

این نوشته ها هیچ ربطی به امروز ندارد کنترل اندیشه به جای مدیریت اندیشه: کنترل فکر دیگران ریشه ی بی اعتمادی ، بحران مشروعیت ، بدبینی ، ضعف و خود بزرگ بینی است که در تاریخ استبداد در ایران سابقه دارد. متوسل شدن افراد به شعر و کنایه و لطیفه ، داستان سرایی و نیز تشکیلات جلسات دوره ای و محدود شدن اعتماد در سطح خانواده و گسترش دامنه ی خصوصیات ناپسند اخلاقی ، مثل غیبت، بدگویی و جوسازی از مشقات رفتاری و از عواقب ضعف یا فقدان آزادی اندیشه است. تعطیل شدن ابداع و خلاقیت نیز نتیجه ی مستقیم کنترل انسانهاست. کنترل اندیشه ی انسانها کار سختی نیست، برعکس مدیرت انسانها کار سختی است. مدیریت اندیشه ی انسانها و در گردش انداختن اندیشه های نو پا، محتاج عقل و اخلاق است. این نوشته ها مربوط به کتاب پارادایم های روشنفکری در آستانه دو انقلاب ایران: انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی نوشته نوروز هاشم زهی – چاپ موسسه و نشر آثار امام خمینی در سال 1381 است . شرحی که در بالا آمد مربوط به تفکر رایج در زمان قاجار و شرایط بوجود آمدن مشروطیت است. حال دو قسمت از این کتاب و از همان زمان مشروطیت ذکر می کنیم و ما را بخیر و شما را به سلامت. نامه وزیر امور خارجه به وزیر مختار در سال 1283: "مهمترین هدف بلند مدت روسیه محافظت از تمامیت قلمرو شاه است به گونه ای که ایران را از نظر سیاسی مطیع خود کرده و از این طریق بی آنکه علائم ظاهری استقلال آن را نقض کنند یا به ساختار داخلی اش دست بزنند، تدریجاً تمام نقاط ایران را زیر سلطه خواهند گرفت" قزاقها هر روز 3 بار به ترکی فریاد سر می دادند (هورا امپراتور روسیه و زنده باد شاه ایران)قزاقها قابل اعتماد ترین واحد سپاه آن زمان بود. **می خواهم یک جوک هم بگم در این ایام روزه داری کامتان شیرین شود. : می دونی به استخر پر از دختر چی می گن؟ رانی با طعم هلو. - بنده خدایی هم آقای لنکرانی رو هلو می بینه. ***دیگه برو تا آخرش ****مادر سهراب اعرابی: گلوله را به کهریزک ترجیح می دهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

این روزها که چاقی و لاغری افراد ورد زبانها شده است بگذارید من هم روایتی دیگر از این چاقی و لاغری ارائه دهم.

از کوه آمده بودم که اس ام اس یکی از دوستان بدستم رسید که ابطحی توپ مپل ،20 کیلو وزن کم کرده است.

تا در روزهای بعد که در جریان کار قرار بگیرم و خبرهای مربوطه را بشنوم  بسیاری در باره این چاق و لاغر شدن ایشان صحبت می کردند و لاغر شدن ایشان را نشانه محنت هایی می دانستند که در یکماه زندان بر ایشان آرز شده است.

یادم می آید که در کدودکی ام نمایش عروسکی چاق و لاغر همیشه جذبم می کرد. با آن ژیان مسخره و پت و مت بازیشان خوب سرگرم می شدم.یک آن که عنان و افسار خیال را ول می کنی می رود در کوچه باغ خاطرات. به هر حال.

ما شاید فکر کنیم این یک رویه مطلق است ، چاق بودن و سپس لاغر شدن بر اثر سختی و رنج و ناخوشی.

اما همان روزها من با یک منظره دیگری هم روبرو شدم.

بعد از مدتها سر ساختمان کارگر قدیمیان را دیدم.نسبتاً بدنش گوشت آورده بود و صورتش تپل شده بود.با کنایه گفتم امیر تپل شدی ها(شاید اگر منطق همان منطق سابق باشد این نشانی از شاد بودن او ذکر شود).

با دلی غمین و خاطری پریشان گفت.سوئل کار نیست. کار نیست.کار نباشه آدم چاق و بی مصرف می شه.

این چاقی با آن چاقی فرق زیادی دارد . نشانی از بیماری پنهانی است که جامعه در آینده آن را عیان تر و عریان تر خواهد شناخت. بیکاری خیل عظیم کارگران و کارمندانی که بدلیل رکود کار خود را از دست می دهند و وارد جامعه بی رحمی می شوند که خدایی جز پول در آن پرستش نمی شود.

اگر از دید جنبش.سبز بر موضوع نگریسته شود شاید بگویند که مردم بالا و پایین یکدست تر خواهند شد. اما دید دیگری را هم بر آن باید اضافه کرد. به انبوه افرادی که با پشیزی  انسانیت خود را معاوضه می کنند هم اضافه خواهد شد.

مزدورانی که با کمی پول قانع می شوند تا بر سر آزادی چماق فرود آورند تا شکم فرزندان خود را سیر کنند هم افزایش خوهد یافت.

جامعه مانند ترازو نیست که اگر یک کفه بالا رفت کفه دیگر پایین بیاید.

جامعه چون زنجیری است که هر زنجیر به دها زنجیر دیگروصل شده است چون تور.

بیایید از این زاویه هم بر موضوع بنگریم .

این همه گفتم اما نه بر بی امیدی

ایرانی بلد است ایرانی زندگی کند. ما رسم امید دانیم.چرا که خاطره اسکندر و چنگیز و عرب و تیمور را داریم و هنوز ایرانی هستیم.شاید قیافه برخیمان چون مغولان شده باشد. شاید دین اکثرمان تغییر کرده باشد.اما چیزی درون ذات خود داریم که ایرانیت ما را برجسته می کند و این ایرانیت دینمان و قیافه مان را هم ایرانی می کند.

بهتر است سخن خود را با شعر سایه تمام کنم.

...

حدیث غارت دی از درخت پرسیدند

جواب داد که ماوقت بار و بر دانیم.

 

به آب و رنگ خوشت مژده می دهیم ای گل

که نقش بندی این خون در جگر دانیم

 

خمار این شب ساغر شکسته چند کشی؟

بیا که ما ره میخانه ی سحر دانیم

 

زمانه فرصت پروازم از قفس ندهد

وگرنه ما هنر رقص بال و پر دانیم

 

طریق سایه اگر عاشقیست عیب مکن

زکارهای جهان ما همین هنر دانیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

 

وطن، وطن است.

برای همه

همه

همه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 در تحقیقی که برای یکی از درسهای این ترمم انجام دادم ،پیرامون  دین گریزی جوانان ،تحقیقات جامعی از محققان بزرگ جامعه شناس ایران یافتم

گزیده هایی از آن تحقیق ها را در اینجا می آورم:

رجب زاده در پژوهش دانشگاه دین و سیاست نشان داده است که با افزایش گرایش دانشجویان به علم گرایش آن ها به دین سست تر و باورهای آنها به مرجعیت روحانیت و مناسک دینی کاهش می یابد( ص 99 همان)

دین در جوامع از منزلت بالایی بر خوردار بوده است و به نوعی چرخ زندکی انسانها را در گذشته می چرخانده ، اما امروز با تقسیم کار در جوامع جدید و تخصصی شدن امور( دورکیم 1381) و به وجود آمدن نهاد ها و ساختارهای اجتماعی  جدید، زیست جهان ها، تغییر در جامعه شکل می گیرد.

به بیان دیگر جامعه با چند گانه شدن زیست جهان  ها مواجه می شود و وظیفه ی قدیم دین مورد تهدید جدی قرار می گیرد. از این پس بخش های مختلف جامعه و به تبع آن تجربیات گوناگون افراد، تحت اداره نظام های معنایی متفاوت و گاه متضادی در میآیند و دین از جای دادن این نظام های معنایی در درون کلیت نمادین فرا گیر که خود ساخته و پرداخته باز می ماند.اولین پیامد این وضعیت متکثر برای خوزهای دین ، خصوصی شدن ان است.

شمایی ساده از مباحث نظری گفته شده:

۱. تقسیم کار اجتماعی

 ۲.چند گانه شدن زیست جهانی اجتماعی

 ۳.خصوصی شدن دین

 ۴.ظهور انواع تفاسیر از دین و شیوه ها ی دین داری

در تحقیق دیگری 41% دانشجویان معتقدند که دین یک امر شخصی است و نیاز به متولی ندارد و تنها 34% مخالف آن بوده اند. 58% دانشجویان بر این باورند که تنها حقیقت اهمیت دارد و فرقی نمی کند که فرد کدام دین و مذهی را انتخاب کند!!!!

همانگونه در این مباحث نشان داده شد. نوع تغییر در بستر جامعه و تفاوت آن با نوع نگرشی حاکمیت از  همان تغییر را نشان دادیم.

به این ترتیب نشان داده شد که دین داری در بین دانشجویان به امری خصوصی و به نوعی عرفی شدن و سکولار پیش رفته است و این تغییر بزرگی است که با ایدئولوژی حاکمیت تفاوت دارد؟!!!!!"

 

با توجه به مطالب بالا می توان نمود کامل آن تحقیقات را در جامعه امروزمان مشاهده کرد و راه حل آن نه مسخره کردن نماز گذاران جوان با کفش است و نه محکوم کردن آنها است.

باید قبول کرد جامعه در حال تغییر است و هیچ جامعه ای بدون تغییر نیست.این سخن تنها یک تئوری آکادمیک جامعه شناسانه نیست. این جمله ایست که از متن تمام نظام ها  و فرهنگها استخراج شده است و به تئوری تبدیل شده است.

اگر ما معتقد هستیم دین  و آیین ما آسمانی است و بر خواسته از فطرت پاک انسانها است ،باید معتقد باشیم هر انسان با فطرتی بر محق بودن آن تاکید خواهد کرد. همانگونه که عملکرد پیامبر نشان می دهد که قرآن می خواند و به دیگران مخالف خودش در مکه می گفت گوش فرا دهید، اگر مخالف عقل و فطرت شما بود آن وقت قبول نکنید و به این جرم که قرآن بر دل و عقل هر انسان آزاده ای می نشست از مخالفانش تهمت ساحر بودن را شنید.

شبکه های  ماهواره ای که مروج محبت مسیح و نجات دهنده آن شده اند در کمین عملکرد ماست.

اگر عملکرد ما منفی باشد فطرت انسانها راه خود را پیدا خواهند کرد و ممکن  است این راه با تاریخ و هویت مسلمانی ما متفاوت باشد.

راه حل حذف ماهواره ها نیست. مسخره کردن نیست. راه حل تغییر عملکردمان است.

 

 

 

 

 به علت حجم بالای عکس ها آن ها را حذف کردم برای دیدن آن به آدرس زیر مراجعه کنید.

 

 

 

 

 

  برای ملتفت شدن موضوع به اینجا مراجعه کنید

اینجاهم از دید دیگری به موضوع نگریسته است

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

دوستان کلی نماز اولی آماده بودند. گفتیم حالا که نماز رفته ایم شب هنگام باز هم بنشینم و از صدا و سیمایی که قریب یکماه است آن را بایکوت کرده ام دوباره بشنوم هر آنچه را که در شعارهای مردم گم شد. بسیاری را که خوب نشنیده بودم شنیدم. مخصوصاً آن حدیث پیغمبر به مولا که به او گفت: اگر مردم نخواستند تو خود را بر آنان تحمیل نکن(نمی دانم چرا مفسرین به این سخن توجه نمی کنند). اما جالب آن بود چیزهایی را که آنجا شندیم را در صدا و سیما نشندیم.(وقتی که هاشمی بر مردم شعار دهند گفت هر آنچه شما می گوید را من شدیدتر می گویم و اوضا در خیابان های اطراف متشنج است). خوب تیغ سانسور می تواند بر روی هر کسی بنشیند وقتی که تسامح و تساهل در جامعه از بین برود.هر کسی خود را صاحب حقی می داند که می توان دیگری را سانسور کرد.

 به تماشای نماز جمعه از تلوزیون مشغول بودم و هر از چندی جوانی که در صف اول نماز نشسته بود و آنچنان ذکر ریایی بر دهانش جاری بود که گویی ذکر خدا از آدمس سر آلکس فرگوسن بزرگتر است و زبان در دهانش باید قوی تر بچرخد را نشان می داد. اگر پشتوانه نظام بر امثال این مردمان است که باید گفت وای بر آنان که بر سست عنصری تکیه کرده اند.

 

 اما سخنان هاشمی تاثیر خودش را بر من لااقل داشت. دو نفر از بهترین دوستانم که اتفاقاً تحصیلات دانشگاهی و عقل آگاهیشان از بنده بالاتر است از طرف مقابل حمایت کرده و می کنند. حال اگر خود مدعی نسبی نگری و تساهل و تسامح هستم باید طوری رفتار کنم که زنبور بی عسل نباشم و بتوانم نظرات و اندیشه های آنان را هم مدنظر قرار دهم و آن وقت جامع تر و با دید باز تری بر موضوع بنگرم.

 

از حاشیه های نماز

* آنکه به علت گرما در زیر سایه درختی در پارک لاله کنار جمعی از نمازگزان سنتی نشسته بودیم.( در آن ساعت ها سعی می کردم تغییر جا بدهم تا با فضای بیشتری از مردم و اجتماع آشنا شوم) تا هاشمی سخنی از جنس مردم معترض می زد همان مردمان شروع به دست زدن می کردند و نماز گذاران سنتی کنار دستی ام می گفتند دست نزنید و برای حمایت از سخنان تکبیر بگوید و این پروسه برای چندین بار تکرار شد.( بسیاری از همین نماز گذاران سنتی هم طرفدار موسوی بودند اما این نشان از اختلاف دیدگاه های حامیان موسوی دارد).

**به نظرم دولت مردان باید نگاه جدی تری به سیاست خارجی خود بی اندازند. هنگامی که مردمی بدون هماهنگی در جواب شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل جواب مرگ بر روسیه سر می دهند.

 سخن های بسیار دیگری هم بیشتر از دید جامعه شناسانه آماتور وار خود دارم که ترجیح می دهم بعد از تلطیف شدن فضای حاکم بر جامعه ابراز دارم. کلاً امروز خیلی شاد هستم. احساس می کنم وعده خداوند نزدیک است.

 

 

و در آغاز سخن بود و سخن تنها بود

 و سخن زیبا بود

بوسه و نان و تماشای کبوترها بود.

اهرمن، خاتم دانایی و زیبایی را

برد ز انگشت سلیمانی او

جادوی کرد، یکی پیر پلید

که سخن(سر قدر)

مسخ گردید و سترون گردید

 

ای تو آغاز

تو انجام، تو بالا ، تو فرود

ای سراینده ی هستی، سر هر سطر و سرود

بازگردان، به سخن، دیگر بار

آن شکوه ازلی، شادی و زیبایی را

داد و دانایی را.

تو سخن را بده آن شوکت دیرین،

آمین!

نیز دوشیزگی روز نخستین

آمین!

کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

گفتی نبینم

ندیدم

گفتی نشنوم

نشنیدم

گفتی نگویم

نگفتم

با دلم چه خواهی کرد

که با لهجه‌اش بیگانه‌ای!

 

درباره الی

آدم هر کاری می کنه وقایع اخیر را فراموش کنه، به قول نامجو دیازپام 10 بخوره- خودش و بزنه به کوچه علی چپ. یک دفعه یه چیزی از رو  هوا –سنگی، پاره سنگی، پرنده ای، یا نه شانس نداشته باشی فضله کلاغی ،چیزی می خوره تو سر آدم و هر چیزی رشته بود و پنبه می کنه.

درباره الی همون چیزی که خورد به سر من.

داشتم اون پستهایی را که قبل از انتخابات نوشته بودم را نگاه می کردم. چقدر بر روی دروغ تمرکز داشتم. آن قدر تمرکز داشتم تا  به سرنوشت اکنونم نرسم.

( هر چیزی دروغ است مگر آن که خلافش ثابت شود).

یادم می آید تاتر سمندریان مرا به فکر فرو برد(ملاقات با بانوی سالخورده ). عمیق. چون عمق اقیانوسها و اکنون درباره الی نیز چنین وضعیتی را برایم فراهم کرده است.

امیدوارم دیده باشید و یا بروید و ببینید. اما نمی دانم منی که این هم لاف تنفر از دروغگویی را زدم اگر جای سپیده بودم راست  می گفتم؟؟؟؟

ای کاش می توانستم به وجدانم دروغ بگویم.

احمد از زن آلمانیش جمله ای قصار می گوید:

پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.

و دقیقاً الی کسی است که ما تا به آخر حتی نامش را نمی فهمیم می خواهد این سخن را انجام دهد.

الی سرگذشت امروز ماست. من – تو – ما، الی سرگذشت قشر متوسط جامعه ای است که امروز نتیجه فداکاریش را می بیند.

اما نه این قسمتی از زندگی من – تو – ماست. قسمت نابی که در تاریخ جاودانه شد. چون تک بود جاودانه شد ، چون درخشید جاودنه شد،چون جاودانه بود جاودانه شد.و گرنه ما همان امیرها و شهره ها و سپیده ها هستیم. همانهایی که برای خودمان نوشابه باز می کنیم. (دم بچه های حقوق گرم).

هنر نزد ایرانیان است و بست. ما بهترین ملت روی زمین هستیم ...

 

باران گفت

بام شنید

من نامحرم بودم

 

 

ما همانیم که هر روزمان را در حال هول دادن ماشین به گل نشسته مان هستیم.

سالهای بعد از تاریخ امروز بر کودکانمان، نبیره هایمان خواهیم خواند که خرداد 88 ما ناب بودیم.فقط خرداد 88.

درباره الی چقدر قرابت زیادی با حال و روز ما دارد. دختری که جانش را فدای انسانی دیگر کرد و باید قهرمان می بود، اکنون به لجن کشیده می شود. چرا؟ چون مصلحت زنده ها ایجاب می کند که فداکاری شخص دیگر را فراموش کنند تا در آرامش زندگی کنند.

اما زهی ز خیال باطل که هر گز نمی توانند ماشینی که در شن ساحل فرو رفته است را بیرون بیاورنند(اشاره به نمای پایانی داستان).حتی اگر همه با هم ما شوند. چرا که خشت اول را کج گذاردند چرا که دروغ پشت دروغ گفتند و تا ثریا دیوار می رود کج.

فیلم تمام شده بود و ما همچنان بر صندلی های خود میخکوب.با خودم می گفتم بار دیگر خواهم آمد و دیدن. اما نه چرا که نیمه دوم فیلم جز تکه تکه آب شدن چیزی برایم باقی نخواهد گذاشت.بگذار از موسیقی زیبای پایانی فیلم لذت ببرم.

*بلیط سینما ها هم گران شده است. البته فکر نکنم تا 4 سال آینده فیلم مقبولی بر پرده ظاهر شود که ارزش پرداخت هزینه آن را داشته باشد. پس بگذار گران و گران تر شود.

از ترانه علی دوستی، بخصوص گلشیفته فراهانی( با خود می گفتم ای کاش نمی رفت، ولی اگر هم نمیرفت خانه نشین بود یا نه بازیگری در حد خواهرش می شد)،شهاب حسینی و کارگردان بزرگش تشکر می کنم که مرا به من بازگردانیدید.

*بنده معتقدم که آدم وحوا به قیمت از دست دادن بهشت  میوه آگاهی را نصیب خودشان  کردند. پس می ارزد هر هزینه ای برایش پرداخت کنی. لذا از امیر و علی که مرا کمک کردند تا آگاهیم افزون تر شود تشکر می کنم.

*سخن زیاد بود اما ترجیح می دهم شما را دعوت کنم به تماشای آن . اگر خواستید در بخش نظرات، تبادل اندیشه خواهیم کرد.

 

آفتاب رفت و زردش ماند

ایل رفت و گردش ماند

تو رفتی و دردش ماند

 

*شعرهای این پست متعلق به دیوار نوشته های  پرفسور رجبی، کویر شناس بزرگ ایران می باشد.

* نوشته توده کشت نیز در این باره قابل تامل می رسد.

*جمعه - شنبه برنامه آزاد کوه از مسیر وارنگه رود.هر کسی از دوستان خواست تماس بگیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

دور هم جمع بودیم. علی هم آمد . دوستی 10 ساله  ای با او دارم. او کسی بود که نظر بنده را نداشت و فرد دیگر را اصلح دانسته و به او رای داده بود.

با تمام اختلاف دیدگاههایی که داریم دوستیمان پابر جا تر از هر روز دیگریست. منتها از سیاست سخنی بر زبان نمی آوریم و بیشتر در حد ... سخن میگوییم.

عزیزان به جایی نرویم که رفاقتهایمان و دوستیهایمان را فدای احساسات کنونی کنیم ها.

با تمام انتقادهایی که بر او داشتم و او برمن دارد همچنان از بهترین دوستان هم هستیم.

مولا علی سخنی دارد بدین منظور که

بدبخت کسی که دوستی نداشته باشد و احمق کسی که دوستی را از دست بدهد.

اصلاً اختلاف دیدگاه است که ذهن آدمی را پخته می کند و آدمی را وا می دارد که بی اندیشد، وگرنه اگر چالشی نباشد که اندیشیدنی نخواهد بود.

دوستان در فضای ملتهب کنونی تنها آرامش است که می تواند دل و عقل و ایمان را به ما باز گرداند.

از نوشتن پستهای احساسی خود داری کنید.

تا به  هنگامی که  در موقعیت جدید پرتاب شویم . آن وقت است که خود را با موقعیت جدید تطبیق خواهیم کرد. ایران اگر ایران ماند. ایرانی اگر ایرانی ماند به خاطر همین خصلت و اخلاق منحصر به فردش بود وگرنه اکنون ما هم چون مصر و سوریه و لبنان ،عرب بودیم یا نه مغول بودیم. یا نه یونانی بودیم و از دودمان اسکندر.

ما خواهان حقوق خود خواهیم بود اما نه با شیوه  های خشونت بار. روش و منش  گاندی و ماندلا پیش روی ماست.

دوستان خصلت ایرانی است که او را ایرانی نگه داشته است.بیاید ایرانی بمانیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

من و امیر در جلسه انتخاباتی دوم خرداد مهندس موسوی شرکت کردیم. اما از نکته ای که نباید غافل شد عدم حضور مهندس بودکه در اصفهان حضور داشتند. جالب آن است که ایشان سفر را دلیل عدم حضور دانسته بودند. حال آنکه همسر ایشان نیز که در اصفهان بودند خود را به تهران رسانده بودند( در 20:30 خانم رهنورد کنار ایشان و در اصفهان نشان داده شدند)؟؟؟ ظاهراً آرای انتخاباتی اصولگرایانی از جنس واژگون خیلی مهم است. خیلی.به هر حال مجلس بشدت دوم خردادی بود و شعارها هم. هر کسی هم که آمد از بدی های دولتی کنونی گفت و آنچه آرزو داشت آن بود که این نشود.شدیدترین سخن را کامپوزیا پرتوی کارگردان قبلاً کودک گفت و مردم که بشدت در استادیوم 12000 نفری تجمع کرده بودند دست افشانی کردند.(جمعیت بالای 20 هزار نفر بود)اما جالب آنکه 20:30 هیچ نگفت حتی از دوم خرداد 76؟؟؟؟

مجلس پر از شور بود و هر کسی که از بدی دولت کنونی می گفت در نزد مردم فرشته ای ترسیم می شد. در واقع مجلس شور بود اما شعور کمتری در آن موج می زد. تنها سخن دل نشین هم سخنان اندیشمندانه سید محمد خاتمی بود.

همسر شهید رجایی- پدر شهیدان جهان آرا از خصوصیات مهندس گفتند و اعلام شد همسران شهیدان باکری، همت، زین الدین، از مهندس حمایت کرده اند. دلم برای دکتر می سوزد که فکر می کرد نان آنان را در کف خواهد داشت.

جان کلام همین بود. حال کلام را به طنز آغشته کنیم.

امیر که حال روز جان لاکی(لاست) ما را دیده بود تصمیم گرفته است که این کودک بی دست و پا را از قشر شکیون به یقین برساند.با ترفند ویژه ای رمز وبلاگ مان را از ما گرفت و دم از مردی زد که موهایش سفید است و آدم را یاد قله های پر برف و ستیغ کوها می اندازد.( اون پست کودکی اکنون ما را خوانده بود و به راحتی بنده را خام یا ... کرد و به سمت استادیوم آزادی رهسپار شدیم.

شال سبز می فروختند 3000 تومان؟؟؟کمک های مردمی کمی اجباری.

رفتم که آب بخورم 3 – 4 تا از انتظامات جلویم را گرفتند که نمی شود. اینجا محل عبور خانمها است. صد رحمت به اتو بوس های شرکت واحد. گفتم آب خوری 5 قدم آن ور تره!!!  گفت می دانم احمقانه است اما نمی شود!!!!

اما وقتی که شلوغ شد و مردم مشتاق در کف استادیوم به دنبال جا بودند زن و مرد نداشت و انتظاماتی نبود که جدا کند.البته افراد اهل دل آنجا زیاد بود!!!

جمعیت در شور بودند و بالا پایین می پریدند.بهاره رهنما پشت میکرفن رفت و سخن راند . هر از چند گاهی هم می گفت دوستتتون دارم. د لامصب نصف جمعیت اینجا عضب اقلی اند. حالا هنر مند هستی که هستی. مردم فرهنگی به استادیوم آمده اند که آمده اند. اما حال و هوای استادیوم را که نمی توانی بگیری. کم مانده بود که شماره موبایلش را هم بدهد که یحیوی پشمالو میکروفن را از او گرفت( مردتیکه پشمالو خجالت نمی کشی آزادی اندیشه را لگد مال می کنی؟؟).جای گلی (گلشیفته فراهانی)خیلی خالی بود.

در آن شور و حال گلهای گلایر سبز رنگ به سر و رویمان پرتاب می کردند.یکی هم افتاد مابین من و امیر که من تیز و بز گرفتمش.حال که جمعیت بالا پایین می پرید. باآن شاخه گل چند ضربه جانانه به سر امیر از آن سمت دیگرش می زدم و خودم را هم پر شور نشان میدادم. بنده خدا فکر می کرد دوباره گل ریخته اند و ضربه را او نوش کرده و شاخه گل را دیگری نصیب برده است. آخرین بار خیلی محکم زدم. تقریباً کفری شده بود. به افراد پشت سرش شک برده بود که آنان می زنند و سپس مخفی می شوند. به دوستاران میر حسین شک برده بود که من این ور از خنده ریسه رفتم. به خود آمد و یک آن با آن هیکل کوچکش یکی حوالم کرد.تازه فهمیدم ورزشکار بودن و این حرفها کشه. هر چی هم ورزشکار بشی. یکی مثل امیر می خوردت.سرم را گرفته بود و منگ شده بودم. یاد بهاره رهنما افتادم و حرفهاش.آخه چرا اون پشمالو میکرفن را از او گرفت؟؟

اما در آخر خاتمی سخن راند و از آن هم اندیشه لذت بردم.

جمعیت دوستاران میر حسین بسیار زیاد هستند. طوری که بشود گفت کار انتخابات را در دور اول تمام کنند. از یک طرف اجماع مردم کنار موسوی  هست و از طرف دیگر تیم قوی کروبی. جان لاک بودن هم سخت است ها.

 

 

 

می گن آدمهای عقل گرا و احساس گرا را می توان از کنار هم قرار دادن شصت دستشان شناخت.(انگشتان را در هم قفل کرده و دید شصت چپ بر روی راست قرا می گیرد یا بلعکس) اگر چپ بر روی راست آمد احساسی است و بالعکس آن عقل گرا.

 

امتحان کردم و احساسی از آب در آمدم. اما همچنان خواهم آموخت تا عقل گرایی را در خود تقویت کنم.

 گزارش دیگری از این برنامه

و این

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

اکنون از برنامه کوهنوردی نودمین سالگرد تاسیس دانشگاه تربیت معلم آمده ام و باز قله کهار را صعود کرده و برگشته ام .سخنان مهندس موسوی تازه از تلوزیون تمام شده است.

آخرین اخبار این مهندس را هم که امیر چوبی ( به قول توده کشت) با اس ام اس و میس کال وتلفن خانه  و چسبوندن چسب به زنگ خونه و فرار کردن و داد و بیداد  سر کوچه راه انداختن ( نمی گه آبرو داریم در این محله ، همسایه را هم که الان فرت و فرت داره نشون می کنه شاید از این عمل خود پشمان کند)، با کلمه و ایما و اشاره و لال بازی وسیاه بازی و... بر ما می رساند( خدایی خوش به حال مهندس)

ظاهراً اتفاقات پشت پرده ای در دوران ریس جمهور کنونی گریبان گیر ایشان شده است که این گونه فعلانه کمر به حذف ایشان بسته اند.( چقدر گفتم گول هیکلت رو نخور و ...)

ظاهراً در سالگرد دوم خرداد در استادیوم 12 هزار نفری آزادی( تو همون لال بازی  و اس ام اس بازی نزدیک قله پیامش آمد و دقیق نفهمیدم چه بود)- گرد همایی اصلاح طالبانه به وقوع خواهد پیوست.

به نظر من پسندیده است که وبلاگ نویسانی که میل به تغییر را احساس کرده اند در این برنامه حضور داشته باشند.لذا پیشنهاد می کنم که در ساعت و مکانی مشخص دوستان وبلاگ نویس و خوانندگان آنان قرار گذاشته و به طور هماهنگ در مراسم شرکت کنند.البته باز چون حرف مهندس است امیدوارم که امیر پیش قدم هماهنگی های لازم بشود. دوم این که هر وبلاگ نیز این پیشنهاد را با خوانندگان خود مطرح کند.( تا ببینیم هدف مشترک- آرمان مشترک و... خصلت فرد گرایانه( در مقابل گروهی آن) ایرانیان را تغییر خواهد داد.

Yes we can(شعار معروف باراک حسین اوباما)

 

بعضی ها این عکس را علیهایشان بکار می برند اما من از این عکس تیپ و مرام خیلی خوشم میآید. خوب زمانی داشتن چنین تیپی نشان آن بود که بدنبال عدالت هستی. ولو به ظاهر و...

منتظر جوابتان خواهم بود.


نظر به اینکه از دقایقی پیش تلفن منزل آقا سهیل دوربرگرودن شده ، اینجانب پنجره چوبی، نیابتا از طرف ایشان شما را به یک حرکت وبلاگی برای حضور در گردهمایی بزرگ حامیان مهندس موسوی که عصر امروز ساعت 16در سالن 12000 نفری مجموعه ورزشی آزادی برگزار میشود، دعوت میکنم.

در این مراسم آقای خاتمی و خانم رهنورد و جمعی از هنرمندان و ورزشکاران و سیاسیون حامی موسوی حضور دارند ضمن اینکه میرحسین هم از اصفهان ارتباط صوتی مستقیم خواهد داشت.

ساعت 14 اتوبوس های ستاد از مترو صادقیه و 73 نقطه دیگر تهران حرکت خواهند کرد. قرار ما ساعت 13:45 ایستگاه مترو صادقیه،پایانه اتوبوسرانی،(همانجایی که رنگ سبز جلب توجه میکند).با وجنات سهیل خان هم که آشنایی دارید!

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

با کوله سوار مترو شده بودم .همه با تعجب تماشایم می کردند. کوله را کشیدم به سمت گوشه  قطار تا مزاحمت کمتری برای مردم ایجاد کنم.

3 نفر جوان هم در آن منطقه قطار ایستاده بودند.تا مرا دیدن پسرخاله شدند و از کوه و کوله و از این حرفها پرسیدند. من هم معمولاً همراه می شوم  تا اگر شد چیزی، بهره ای، کسب کنم.

نوع ادبیات و گفتاری  که داشتند  معلوم می کرد برای پایین شهر هستند و آن گونه هم که پیدا بود می خواستند بروند سمت شهر ری.

حال به محاوره ی آنها گوش فرا می دهیم:

به فاطمه زهرا می رم مادر... را می کشم.پدر... ،...،... را باید تیکه تیکه کرد.آره مادر... را ببین رفت نشست. اونجا باید یک ایرانی بشیند.

حواسم را جمع کردم دیدم دارند یک افغانی را نشان می دهند و در باره او صحبت می کنند.

درباره خاطرتشان می گفتند:

جواد ،مادر... یک شب مست کرد رفت یک افغانی گیر آورد و از سگ بدتر زد.

آخه می گن دیه شون رو زیاد کردند. نه بابا 9 تومنه.

بگو به فاطمه الزهرا.

به مولا.

این جوری باشه من هر روز یکیشون رو می کشم.

موضوع صحبت در همین حول و حوش ادامه داشت تا آنکه در ایستگاه امام از قطار پیاده شدند.

آنها پیاده شدند و ذهن من سوار شد.

براستی مرز نژاد پرستی با انسانیت کجاست؟

آیا دین و مذهب و ملیت می توانند حافظ انسان وانسانیت باشند؟

آیا ما ملت نژاد پستی هستیم؟

در وحله اولشاید جواب ساده به نظر آید و منفی باشد. اما اگر کمی در خودمان شویم، شاید نتوانیم پاسخ مثبت به این سئوال دهیم.

این مرز مبهم  ممکن است ما را به سرزمین های ناشناخته تر و مخوف تری ببرد.

سرزمینی که ملت آلمان رفت و از آن تنها مرگ فرزندان خود را دید.

اول افغانی و عرب و غیره می شود قوم پست . اما به دلیل آنکه تفکر نژاد پرستانه همیشه رو به جلو در حرکت است . فردا اقوام لر و ترک و ترکمن و روستایی و دهاتی ...در حلقه پست ها قرار خواهند گرفت.آن وقت است که ایرانیت خود را بر باد رفته خواهیم دید.

آن وقت است که دامن خود را آتش گرفته می بینم و تازه سعی بر خاموش کردن آن خواهیم کرد.

اگر اسلامی بنگریم این تفکر که متاسفانه رسانه ها و حتی دولت به آن دامن می زنند غیر اسلامی است و مخالف آیه معروف شعوباً است که فرمود: ما هر کدام از شما را به صورت پراکنده و در قبایل مختلف بوجود آوردیم...

همان آیه ای که ایرانیان تازه مسلمان شده در زمان بنی امیه برای رها شدن از قید عجم  بودن تکرار کنان آن بودند.

بله سرزمین ما هم در اعصار مختلف تاریخی زخم خورده نژاد پرستی بوده است.

یکی از دلایلی که من بر این موضوع زوم و فوکوس کرده ام آن است که انسانیت را در خود، باز تعریف کنم و شاید شما را هم با خود همراه کنم.

 

P1090773_resize.JPG

ناظرین انسانیت

2. این هفته فیلم 20 را دیدم.

تمام فضای سینما بوی سیگار گرفته بود از بس که حبیب رضایی سیگار کشید.فضای سینما فضای مرگ بود از بس که پرستویی افسرده بود. همه سینما بوی دل کباب شده خمسه را می داد ، از بس که لهیده بود.

و در آخر موسیقی آمد و سعی بر بر هم زدن روزمرگی کرد. موفق بود اما نتیجه آن مرگ بود .شعار فیلم فریاد های بلند نیچه بود پیرامون نیهلیسم.فیلم این سخن را می خواهد فریاد زند که ملتی که هویت خود را در عزا بیابد محکوم فنا شدن است.محکوم تنها ماندن است.

بازیگران، کارگردان، موسیقی  همه دست به دست هم داده بودند تا فیلمی خوش ساخت از درون پرده بیرون زند.

اگر اخراجی بین و چهارچنگولی بین هستید پیشنهاد می کنم اصلاً سراغ 20 نروید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

از بعد از عید استخر نرفته بودم.

هر جای استخر پا می گذاشتم با کسی چاق سلامتی می کردم. بدون عینک هم که همه را مثل هم می دیدم و یک دفعه می دیدی به یک نفر  دو سه بار سلام داده ام.

دیگه شنا تموم شده بود و همه مشغول چروندن خودشون بودند.

:سلام حاج آقا، سال نو مبارک.(فردی بین۶۰ تا ۷۰ و متشرع و از پا ثابت های استخر)

: سلام سال نو تو هم مبارک 

:حاج آقا سلمونی هم که تازه رفتید خبریه؟؟؟؟!!!

: نه جون از ما گذشته ، رفتم سلمونی گفتم موهام رو ابامایی بزن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*************

دولتمردان، بزرگان قوم این حسین(اوباما) زیرکتر از آن چیزی هست که به نظر میآید. یک آن به خود میآییم و میبینم  قافیه را چون بازی کارت برگردون دوران بچگیمان باخته ایم.

بازی کارت برگردون دوران بچگیمان این گونه بود که از آدامس عکس های فوتبالی در میآوردم و به نوعی کلکسیون درست می کردیم . هر از چند گاهی عکس هایی که بدست آورده بودیم را با عکس های فرد دیگر روی هم گذاشته و بر زمین قرار می دادیم. هر کس با توجه به مهارتش باید با دست بر روی آن  عکس ها می کوبید و هوا زیر عکس ها می انداخت و هر چند تا که توانست عکس ها را بر می گرداند و در نتیجه عکس ها برای او می شد.

گاهی فردی با  چهره ی ببو میآمد و تمام عکس هایش را با تمام عکسهایت قمار می کرد-بر دل صابون میزدی که اکنون عکسهایم دو برابر می شود و آن عکسی که بخاطرش ۱۰ تا آدامس خریده بودی و نصیب نبرده بودی را کسب خواهی کرد. بازی قمار گونه ما تمام می شد و حسرت عکس های پله و مارادنا و کلیزمن و فولر در دلمان و مزه بد آدامس ها بر زبانمان و پول تو جیبی های بربارد رفته در خاطرمان چون وزنه چدنی سنگینی میکرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

اولین چیزی که به ذهنم می آید طوفان رکسانایی بود که مدیری در برنامه طنز خود به تقلید از طوفان کاترینا درست کرده بود.خوب اسامی فارسی را به راحتی می توان مورد تمسخر قرار داد و علی سنتوری را چون دو کلمه نامتجانس تلقی کرد.موضوع این نیست که  ذهن من چون گنجشککی به این شاخه وآن شاخه می پرد.

جرم ایشان جاسوسی عنوان شده است و 8 سال زندان برایشان بریده اند.

حال به این خبر دقیق شویم:

" به گزارش خبرنگار «آینده»، از سه‌شنبه تا پنج‌شنبه گذشته، همایشی تحت عنوان ایرانیان خارج از کشور در سالن اجلاس سران برگزار شد که هرچند هدف آن برقراری ارتباط بیشتر با ایرانیان مقیم خارج از کشور و ترغیب آنان به سرمایه‌گذاری در کشور اعلام شد، برخی آن را بیشتر به یک همایش تبلیغاتی در آستانه انتخابات شبیه می‌دانند.

در این همایش، 800 تن از ایرانیان، از کشورهای مختلف اروپایی، آمریکایی و دیگر نقاط دنیا به ایران آورده شدند و هزینه کامل رفت و برگشت آنان، اقامت در هتل استقلال و نیز سفر به مشهد،‌ اصفهان یا عسلویه به آنان پرداخت شد.

در حالی که تاکنون میزان هزینه این همایش اعلام نشده، برآوردها از هزینه 6 تا قریب 10 میلیارد تومانی برای این همایش حکایت دارد و البته مشخص نیست این هزینه گزاف، از محل کدام بودجه تأمین شده است"

اصل خبر

 دقیقاً بعد از آن همه صرف پول و امکانات که به نظر من اصراف هم نبوده است خبر محکومیت  رکسانا در جهان می پیچد و هر چه رشته بودیم را پنبه می کنیم( هنوز خبر آن در یاهو پاک نشده است)

باز ترس از سفر به ایران را نه بر فرنگیان که بر ایرانی های  خارج کشور  تزریق می کنیم .

اما نکته مهمتر که به نظر من اسفبار تر است ، آن است که با این رفتار ریشه به تیشه خودمان در سالهای بعد می زنیم.

همانطور که جراید نوشته اند ایران با توجه به تابعیت دو گانه ایرانی _ آمریکایش توانسته است او را  این گونه محکوم کند. شاید اگر تنها تابیعت آمریکایی داشت این چنین حکمی برای ایشان در نظر گرفته نمی شد. حال آنکه او از پدری ایرانی و مادر ژاپنی در آمریکا بدنیا آمده است و پدر به عشق ایران برای او شناسنامه ایرانی هم گرفته است.

 با این حکم  پدران و مادران فردا در تردید خواهند بود که آیا برای فرزندانشان تابعیت ایرانی بگیرند یا نه؟

 و این یعنی پیش به سوی فاجعه .

فاجعه ای که ما خود و با دست خود ایجاد کردیم ، دیگر چند نسل بعدی که بدنیا خواهند آمد هیچ وابستگی به ریشه خود ندارند.

دیگر فریدون زندی ها و هزارن نفر از فرزندان ایران را نخواهیم داشت. همانگونه که اکنون گرجیان مهاجر در اصفهان که در زمان صفویه به آنجا آمدند ، یا ایرانی های مقیم قفقاز و آذربایجان به مام وطنشان وابستگی ذهنی و عاطفی ندارند.

سومین آسیبی که از این منظر وارد می شود، بی اعتمادی به دستگاه قضایی و در کل به حکومت است، چرا که دیر یا زود من احتمال می دهم ایشان هم با همان عفو و بخششی روبروشوند که سربازان بریتانیایی برایشان اتفاق افتاد. همانهایی که حکم جاسوس زدیم و تقاضای اعدام کردیم و یک روزه همه  آنها را آزاد کردیم.

خبر مرتبط

واین

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

آخر هفته قرار بود خانه مادر بزرگمان را رنگ بزنیم و مجبور شدم تنها پنجشنبه کوه بروم.

هر کسی که توانسته بود آمده بود تا در جمع کردن اساس منزل کمک کنیم.

گاهی اوقات چیز قدیم خارج می شد و در زمان به گذشته سفر می کردیم. زمانی که آجان زنده بود و تابستانها در تراس و حیاط می شستیم. حیاط را آب می زدیم و همه دور هم بودیم. حالا حیاط و باغچه به حال خود رها شده اند . آخه از وقتی که آجان رفت به سفر  همیشگی ،بچه هایش دل نگران مادر  اینک تنهای خود شدند و تراس را با حیاط به وسیله نرده هایی که آدم را یاد زندان می اندازد جدا کردند و این جدایی باعث شد با حیاط و باغچه بیگانه بشیم.

با این همه حصار کشی هنوز امنیت در جان ما ریشه ندوانده است.

حال فیلم کشور های کفر را می بینی که خانه هشان نه در دارد و نه دروازه، دیوار را با درخت و بته درست کردند و آن همه امنیت ذهنی دارند و ما با این ها زندان کشی دور خود هنوز امنیت نداریم.

خوب معلوم است دیگر حاکمان آنها دروغ بار ملتشان می کنند که شما امنیت دارید و ما امنیت را برقرار کرده ایم. نترسید  ای رمه که ما چون شبان از شما در برابر گرگها محافظت می کنیم وآنها چون کفار هستند و با دعای ما که بعد از هر نماز جماعت مرگشان را آرزو می کنیم خنگ شده اند و این خنگی سرآغاز مرگشان است و در نتیجه آن دروغ دولتمردانشان را باور میکنند.

اما دولتمردان ما راست می گویند و جز حقیقت چیزی نمی گویند. آنها مدعی نیستند که ما امنیت را برقرار کرده ایم.

خوب طبیعی است ما دشمنان خون خوار داریم.  در نتیجه مردم خودشان به فکر امنیتشان می افتند و به دولتمردان حق می دهند. در نتیجه تا داخل خانه هاشان میله کشی و حصار کشی می کنند و در درون زندانی به نام خانه ادامه حیات می دهند. صبح ها که از خواب بر می خیزند نیزه های هر روزه رو دیوار را می بیند و به تکنولژی و تمدن آفرین می گویند که آری زمان های دور هر کسی یک نیزه و شمیشر داشت و ما اکنون به لطف تکنولوژی 100 ها  از آن را بر دیوارمان نصب کرده ایم.

چه می خواستم بگویم چه شد.

بله دوستان هرکسی وسیله ای گرفته بود و جا بجا می کرد. دختر خاله  ما که دختر عموی ما هم هست و 9 – 10 سالش است نیز کمک می کرد.

مادر من یا خاله او:

گلم بیا این روسری را سر کن

10 دقیقه بعد در حالیکه گلدان ها دستش است و روسری تازه وارد به زندگیش می افتد به راهش می رود.

خاله:

ای گلی بازم که روسریت افتاد.

: آخه سخته گرمم می شه عرق می کنم.

: از داداش سهیل هم سر کنم.

:آره، سهیل دیگه نامحرمه

: آخه خودش میاد هی یواشکی روسریم رو می کشه

خاله: سهیل اذیتش نکن،خدا دوست داره تو را این جوری ببینه.

:آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعاً چرا ؟ من دنبال دلایل عقلانی این قضیه هستم تا بفهمم چرا یک دختر 9-10 ساله باید این کارها را بکنه.

باید قانون بزرگسالان بر او اجرا بشود.

کمتر ورزش کند و...

لطفاً کمکم کنید تا به جوابی برسم که نه اگر عقلم که دلم رازی بشه.

جشن تکلیف

   2 . بانوانی که با دیدن یوزارسیف ناراحت شده اند فیلمfighter    را حتماً ببینند. .

داستان دختری ترکیه ایست که در کپنهاک زندگی می کند و عاشق کونگ فو ست.

آهنگ و تمام خصوصیات فیلم بشدت شبیه فرهنگ ایرانی است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

100 صفحه اول دا را خوانده بودم که با امیر در پاتوق همیشگی ، مسجد محلمان قرار گذاشتم.احساس می کردم از غسال خانه خارج شده ام. همه چیز را خون آلود می دیدم و زخمی(وقتی که کتاب را تا به آخر خواندم در پستی جدا گانه درباره اش خواهم نوشت).

هنگام برگشت از دیدار و اواسط یوزارسیف به خانه باز برگشتم.

خانواده غرق پیامبر خدا بود و بنده هم گرسنه درگاه خدا . تا به حال سریال را به تماشا ننشسته بودم و تنها از طریق سیل اس ام اس ها بود که از فیلم شناخت داشتم.

خوب  مجبور بودم تا به پایان سریال صبر کنم تا مادر مرحمت فرماید و غذا را بر ما ارزانی دارد( آخه نمی دونم این چه چیزی است که غذایی که مادر جلوی روی آدم می گذارد مزه و طعم و همه چیزش فرق می کند، بخصوص آنکه قرمه سبزی باشد).پس ما هم مجبور شدیم و به تماشای سریال نشستیم.

هنوز در حال و هوای لاست هستم  و فکر کنید من چه حالی داشتم پس از دیدن یوزارسیف.

اما نکته مهم این همه قر  آمدن آن بود  که در این قسمت دیدم زلیخاه جوان و البته همسر دوم پیامبر خدا و الگوی خلق شده است.

حال فهمیدم که چرا مادر بزرگم سفارش می کرد یوزارسیف را ببین. لابد انتظار معجزه جوان شدن دارد و یک یوزارسیف  را چشم به انتظار است .(مادر بزرگ ما دو سه بار هم تکرارش را می بیند).

باز بی خود نبود که بانوان کلاسمان از تبلیغ دو همسری در صدا سیما شکایت می کردند و موکلین نان خور آن سازمان معظم دو همسری را در قالب ژانر وحشت توجیه می کردند.

سریال تمام شد و گفتم آری . تبلیغات چند زنی بود این قسمت ناب که من دیدم.

مادر به مخالفت بر خاست : او پیامبر خداست و نتیجه معجزه اش را می بیند(به قول شصت چی ، مادرٍ جان) و پدر خندید که در این زمانه گرانی دو همسری را خیال است و بر این خیال خام ما خندید.( بگذار بخندد ، یک هو دیدی ما چیزی گفتیم و جرقه ای در ذهنش زد وآن جرقه زبانه گرفت و فردا ما شدیم فرزندان طلاق!!!!!!!)

بله زندگی با دو همسر هزینه گزافی می طلبد که از عهده بسیاری خارج است

دایره دوستان من بسیار گسترده است و از هر تیر و طایفه ای می توان در آن یافت.دوستان متاهل هم به نوبه خود در این دایره می گنجند.اما دوستانی دارم که پس از سالها زندگی مشترک به فکر زن دوم افتاده اند. البته زن دوم نه آنکه عقد و شناسنامه و برو و بیا و بگیر و ببر و  از این حرفها باشد. همین هایی که منتظر بوق ماشن هستند بهترین نوع این زنان دوم هستند.

شاید بگویید این چه ربطی به آن دارد؟خوب صدا و سیما به یک موضوعی مشروعیت داده است و افرادی که نمی توانند از راه قانونی، آن مشروعیت را کسب کنند به سمت مسیر های میان بر می روند و به اسم صیغه کردن در این دام گرفتار می شوند.

این افراد به این امید جلو می روند که بل چند روزی را با تجربه ای متفاوت از آنچه در زندگی دائمی خود سر کرده اند  به سر برند.چرا که طبیعی است. با این خرج و مخارج که زیر همین بار زندگی به اصطلاح بچه های گذز قلی زاییدند!!!! اما حال اگر دو سه روزی را با زنی دیگر باشند که خرج چندانی هم ندارد و با یک کلاه شرعی می توانند آن را به راحتی کسب کنند چرا از آن غافل شوند و سنت پیامبرانش را اجرا نکنند.

 در واقع و در کلام امروزی می توانند خیانت کنند بر شریک زندگیشان و  سینه سپر کنند که ما الگو برداری از پیامبر خدا کرده ایم.

 در واقع این تبلیغات آشکار چند زنی که در صدا و سیما و در یک فیلم دینی می شود ،کارکرد ضد دین و ضد اجتماع  به خود می گیرد و بنیان خانواده را در مرحله اول متلاشی کرده و در مرحله دوم بنیان های دینی و اعتقادی فرد خاطی را متلاشی می کند. چرا که زنی که وارد زندگی او شده است ،نه فرد او را به اسم همسر خود و نه او مرد را به عنوان همسر می داند و  فرد او را چون یک کارگر جنسی می بیند و نه بیتشر و زن او را چون بیشمار مشتری های خود.در ثانی اگر آن اعمال فقهی بخصوص نیز به  اجرا در نیامده است( که با توجه به موقعیت زنان خیابانی آن شرایط دست نیافتنی است) و فرد متشرع ای باشد، او با یک احساس گناه دست بگریبان می شود و به دنبال مفری می گردد. پس خود را به دستگاه مولا حسین می چسباند تا با هر قطره اشک سبک کند جرم گناهان خود را. این گونه می شود که مراسم ها غلیظ و غلیظتر می شود. از 2 روز به 10 روز از 10 روز به دو ماه و الی آخر گسترش می یابد و باز گناهی دیگر و توبه ای دیگر و سالی دیگر( یاد یک داستان کوتاه هدایت افتادم که چنین مضمونی داشت و متاسفانه نام آن را به یاد ندارم). اگر هم متشرع نباشد با یک احساس خیانت دست و پا می زند. تا چه روزی به دام بی افتد به دست همسر  خود یا به دست  همسر  چون خودش.

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

 

۱

۲

مدرنیته:

شاید اول به این گمان بی افتید که باز سهیل کنایه زد(البته گمان باطلی هم نخواهد بود).اما بنده فعلاً قصد این کار را ندارم.

یکی از مهمترین میوه های مدرنیته اهمیت فرد است که به دنبال آن میوه گس فرد گرایی هم بر آن اضافه می شود.

در این دو عکس بیشتر دقیق شویم.

در عکس اول ضارب هیچ نگرانی از اینکه چهره اش شناخته شود ندارد اما دومین عکس اینگونه نیست

حال چند احتمال بر آن می توان متصور شد

۱. دومین عکس به دلیل ترس از ضارب خود را پوشانده است که در این صورت باید در اولین عکس هم این اتفاق می افتاد.پس این گزینه نمی تواند پاسخ ما باشد

۲. در آن زمان این کار عرف بوده و در این زمان نا عرف که می توان بر روی آن بحث کرد.

۳. در آن زمان این کار با مقبولیت عمومی دنبال می شد و این زمان خلاف آن است.

۴.می توان دلیل چهارمی آورد که در این زمان ضارب نیاز به فردیت دارد تا بتواند در اجتماع زندگی کند. چرا که او فردی تنها در مقابل جامعه است ،در خانواده هسته ای زندگی میکند و نیازمند تسهیلات اجتماعی است که در زمان های دور این مهم بر خانواده و عشیره فرد سپرده شده بود و نه بر عهده جامعه بود. در نتیجه با توجه به گزینه ۲ و ۳ باید روی خود بپوشاند تا همچنان فردیت فرد ادامه یابد و این می شود یکی از میوه های مدرنیته.

پس ما در نگاه اول بین این دو عکس هیچ تفاوتی نمی دیدیم و جامعه را همچنان کهنه تصویر می کردیم اما در نگاه دوم یک قدم رو بجلویی دیده می شود که بازتابهای زندگی مدنی می باشد

البته که راه دراز است و قلندر بیدار.اما باید برای زندگی مدنی تلاش کرد و تجربه اندوخت.

نمونه تجربه موفق تلاش برای زندگی مدنی در هوای مدرنیته انصراف خاتمی از کاندیاتوری بود تا ملت بدنبال قهرمان و اسطوره و... نباشند و راه خود را بغیر از عاطفه ،از مسیر عقل برگزینند و البته کاری بود  اخلاقی ،که مدرنیته سه اصل آزادی ، برادری . برابری داشته و دارد که همان تعریف کلی اخلاق است. 

(البته مدرنیته به معنای بی تفاوتی و نگاه بدبینانه به سنت نیست و این دو قابل جمع است)

(در پست گذشته چند مفهوم به معنای شادمانی و سرور و خوشحالی آوردم که می خواهم برای آن مصداقی آورده باشم، فیتیله جمعه تعطیل از مصادیق این عبارات است که مردم در شب ۴ شنبه آخر سال در به در به دنبال آن بودند).

http://haftrooz.net/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

این گزارشی است از شب چهارشنبه سوری 87 تهران.

امسال نیروی انتظامی هماهنگ عمل کرده و مجتمع های تجاری را راس ساعت 5.5 تعطیل کرده بود.

من و سینا هم ساعت 8 با موتور رفتیم خیابان بینیم چه خبر است.سال های پیش آریا شهر ، بخصوص فلکه دوم ، جمعیت بیشماری تجمع می کردند و از ابتدای ستارخان تا فلکه دوم عملاً جایی برای عبور ماشین نبود. چرا که خیابان محل انفجارهای شدید بود و آتشی بزرگ بر پا می شد و جمعیتی که عده قبل توجهی از آنها مست بودند شروع به رقص و پایکوبی می کردند. سپس نیروی های گارد ویژه پلیس با موتورهای 200 خود  به جمعیت می زدند و پس از آنان نیروهای پیاده پلیس بصورت دو به جمعیت حمله ور می شدند .پس از آنکه جمعیت آریا شهر را متفرق می کردند به سمتهای دیگر شهر می رفتند. اما امسال از همان ابتدای غروب گارد ویژه در حدود 100 نفر در هر 4 سوی میدان مستقر بود و چراغ های میدان خاموش شده بود. چراغ های ستارخان نیز خاموش بود وخیل کثیر نیروی انتظامی هم در خیابان پراکنده،بطوری که یکی از آرامترین محلات تهران آریا شهرشده بود. ما که دیدم در آریا شهر خبری نیست رفتیم گیشا.

اما گیشا فرق می کرد مردم زیادی در کنار خیابان تجمع کرده بودند و درکوچه ها آتش های متفرقه شعله می کشید. پلیس عبور و مرور را در خیابان اصلی ممنوع کرده بود و چراغ های خیابان نیز خاموش بودند. پلیس بود اما نه به اندازه آریا شهر.پلیس با مواد محترقه کوچک کاری نداشت. البته اجازه تجمع نیز نمی داد. در گذشته بار فرهنگی منطقه گیشا بر خشونت آن می چربید. چرا که آنان بیشتر هوا خواه رقص و بزم بودند تا انفجار و نارنجک.

امسال اما چاشنی خشونت آن بیشتر به نظر می رسید نه به این خاطر که انفجار زیاد شده بود،بلکه به این خاطر که انفجارهای بزرگ کم شده بود و آن چند انفجار بولد شده به نظر میآمد.در یک انفجار شیشه بانک در حال ساخت مهر پایین ریخت( حیف که دوربین در حال تعمیر است و در دسترس نبود).کلاً رفتار پلیس نیز تغییر کرده است. چرا که نیرو های ویژه کاری نمی کردند بلکه نیروهای کلانتری نه با یورش بردن بر مردم بلکه با راه رفتن و با ملایمت مردم را پراکنده میکردند. بعد از مدتی کوچه ای گیر آوردیم که در آن حرکات موزون خودنمایی می کرد. یک 206 که مجهز به باندهای خفن بود. ترانه جیگیل بیگل( فکر کنم همین بود) را اند بار پخش کرد و چند تن از جوانان اهل دل منطقه هم دست ها را بالا بردند و کمرها تاباندند( البته از نظر حکومت اسلامی به نظر مشکلی نمی رسید چرا که یک مشت جمعیت مرد دست در دست هم حرکات موزون انجام می دادند و از نظر حکومت خلطی نشده بود. اما اگر بیگانه ای از خدا بی خبر به چنین صحنه ای می رسید افکار پریشانی به ذهنش خطور می کرد که شکر خدا بیگانه نبود و اندیشه مذمومی هم به طبع آن نبود).صاحب ماشین که کمی شنگول به نظر می رسید و اعتقاد عجیبی به صفا دادن به مردم داشت مشغول بالا بردن دست ها بود که چند کودک هم قاطی ماجرا شداند. ماجرا داشت بالا می گرفت و جمعیت زیادتر می شد که پلیس آمد و جمعیت را پراکنده کرد و مردم باصفا بی صفا شدند( ماشین ترسید و رفت).

در این بین من مانده ام.در جراید کشور آن همه دم از جشن و سرور در آیین کهن ایران در این شب می نویسند اما هیچ راه حلی به این جوانان خواهان حرکات موزون ارائه نمی کنند. جوانانی که هر کدام در خانه هایشان از طریق فیلم و ماهواره و... آن قدر این حرکات را دیده اند که گویی از بدیهیات تمام جوامع است و با این دید به این شب می نگرند.

به نظر بنده اگر دولت خواهان آن است که نظم شهر ها را در این شب حفظ کند چاره ای ندارد که از آن عصبیت و خشک بودن کمی رها شود ونرمتر برخورد کند وهمه را با دید برانداز نرم ننگرد که نسل امروز فقط خواهان حرکات نرم هستند و نه برانداز نرم.سخن نرمکی شد و بگذارید کمی این نرمکی ادامه یابد.

چند وقتی است که صدا سیما ورزش 30 ساله را به تصویر می کشد. بازی ایران و استرلیا و شادمانی مردم را باز خوانی می کرد.مردم77.شکل، قیافه، پوشش شان قابل قیاس با امروز مان نبود، واقعاً فکر نمی کردم این همه مردم در ظاهر تغییر کرده باشند. اما براستی شگفت آور بود. مقایسه کنید قیافه علی دایی 77 را با علی دایی 87.اگر آن موقع چنین شکلی داشت شک نکنید که به عنوان برانداز نرم و سخت به جایی می رفت که عرب نی انداخت. هم نرم و هم سخت از خجالتش در میآمدند. اما با توجه به تغییرات فرهنگی مردم، حکومت هم مجبور به تغییر عقیده شده  و به نوعی نرم  شده است.

۷۷

 

۸۷

 نرم و نرم تر هم می شود. از یورش های آن چنانی به خواهش می کنم تغییر کرده است و به قول معروف حرفه ای تر عمل می کند( که جای تشکر دارد)اما همچنان سرعت تغییر اش از تغییر مردمان امروز کمتر است

 سال های گذشته در محلات همسایه ها خود جلسه شادی برپا می کردند در این محله و جمعیتی مختلط از مردان وزنان دل به صفا می سپردند. اما امسال از این گونه مجالس خبری نبود. اما مجالس خصوصی به شدت زیاد شده بود( با توجه به خبرهایی که از دوستان و آشنایان می گرفتم) چرا که تمام جزم پلیس برآن است که نظم شهر بر هم نخورد و در نتیجه با آنان کاری ندارد .( که با توجه به خصوصی بودن ان اثرات مخرب آن که همان رواج ÷ارتی های اکسی است، زیادتر است) در این بین همچنان مردم شرکت کننده در این مراسم( بخصوص کودکان)که از پیر و جوان، مرد وزن، خانواده ومجرد در آن شرکت دارند(محله گیشا)پلیس را به نوعی مقابل  ودشمن خود می انگارند که بهتر است سال های بعد پلیس با تدبیر بهتر ی وارد عمل شود. این نگرش در بین کودکان به نظر بنده خطرناک است و به نوعی قانون گریزی و مقابله با آن را در بین آنان تبدیل به ارزش می کند و بهتر است سال های بعد نیز پلیس نرم تر و نر متر عمل کند و امیدوارم که سیاستمدارن نیز با آنان هماهنگ شوند و انگ برانداز نرم نچسبانند.

البته کم شدن شدت انفجار نارنکها می تواند شاهدی باشد بر بازار کم  رونق عید و جیب خالی مردم.

به نظر بنده اگر سالهای بعد رونقی گرفت و دمی عیسایی بر این مرده ریگ اقتصاد جانی بخشید مطمئن باشید صدای انفجار ها هم جان دار تر خواهد بود.( یک صدا قابل توجه که صدا بوق ماشین ملتی را در آورد امسال بین 30 تا 50 تومن بود).

در همین رابطه:پازل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

این مطلب برای وبلاگ آسارا  نوشته شده است

 این هفته به لطف جناب هومن احمدی توانستم فیلم مشق شب کیارستمی را به تماشآ بنشینم.

این فیلم در سال 66 ساخته شده  ( نزدیک 22 سال پیش) و سرشار از نوستالوژیک است.

یاد کیف و کفش و لباس های خودم در زمان دبستان افتادم و پرتاب شدم به دبستان ستارخان سال 69.

فیلم درباره انبوه تکالیف شبی است که معلمین بر شاگردان خود تحمیل می کنند. شاگردانی که باید خود تک و تنها از پس مشق شب بر آیند. چرا که اغلب آنان در خانواده های پر جمعیت و کم سواد و بی سواد زندگی می کنند و خانواده  توانایی آن را ندارد که آنان را در درس هایشان یاری رساند.

یادم می آید تا کلاس سوم آن قدر مشق داشتم که همیشه در حال نوشتن بودم. گاهی هنگام نوشتن خوابم می برد و مادرم بجایم مشق هایم را می نوشت، همیشه رنگ پریده بودم و ترس از معلم در دورنم ریشه دوانده بود( حالا که فکر می کنم ، واقعاً زیاد بود).

نکته بارز این فیلم آن بود که کودکان تماماً معنای تنبیه را می دانستند و آن را با خوردن کشیده و کمربند تعریف می کردند ، اما هیچ یک( بجز یک نفر) معنای تشویق و جایزه را نمی دانست!!!!!!!

البته آن زمان را اگر قیاسی با امروزمان بکنیم نباید از حق گذشت که تنبیه به آن معنا در جامعه کم رنگ شده است.

و این مهم دست نیافته است مگر به دلیل اثر پرنگ و بی نظیر وسایل ارتباط جمعی از قبیل تلوزیون و بازی های کامپیوتری و ... که اثر  ان کاملاً مشهود است و می توان در کودکان امروز یافت و مشاهده کرد، دانستهایشان نسبت به کودکان هم سال خود در 22 سال پیش چندین ده برابر شده است.

و این دلیل شده است بر کم شدن تنبه، زیاد شدن  تشفیق و اینکه نسلهای بعدی که به سن اکنون ما خواهند رسید منطقی تر، جسور تر، دارای اعتماد بالاتر و خلاقتر خواهند بود.به این شرط مهم که والدین و مسئولان آموزش و پرورش ما از آن طرف بام نیفتند .

به قول دکتر شوینی کودک باید رها باشد و مفهوم کلمات را بفهمد نه شکل آن را.

حاشیه های فیلم:

1.دیوار نوشته مدرسه برایم جالب بود:جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم.

فکر می کنید اگر این جمله هنوز در ذهن مسئولان مملکت به همان وضع سابق پررنگ بود زندگیمان چگونه بود؟( فکر کردن درباره آن هم سخت است) و اینکه چه اتفاقی افتاد که این جمله سال بعد به آتش بست تبدیل شد ؟ و اینکه چرا این اتفاق سال های قبل ترش اتفاق نیفتاد تا نسل جوان امروز با این همه مسائل و مشکلات  برخورد نکند؟  که دختری 16 ساله در مترو خودکشی نکند!!!!!

2.از کلام کودکان اینگونه پیداست که جنگ از مرزها ی غربی خارج شده و به داخل مرزهای خانواده ها رسیده بود و همه با هم جنگ داشتند. هر که فامیلی در کمیته داشت مانند آن بود که در جبهه قوی تری قرار دارد( قانون یعنی کمیته)

3. کیارستمی از پسری پرسید می خواهی چکاره شوی؟

گفت: مهندس کمیته!!!!!!!!

اصلاً کیمته یادتان می آید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

لبخند در غربت

 http://i39.tinypic.com/2yobfap.jpg

می خواستم قبل از رفتنم به اندیمشک عکس کوه هفته پیش رو بگذارم ، اما هی موضوعات دیگر در سرم می چرخه... مخصوصاً این پست آخر زی زی زلزله که داغونم کرد.( چنانچه عکس ها باز نشد باید از فیلتر شکن استفاده کنید)

داشتیم با امیر خرید برنامه اندیمشک را انجام می دادیم.

امیر: کمتر درباره افغانی ها بنویس.

****

چند روزی بود که موی بولا مریضی شدیدی گرفته بود . داداشش او را برده بود دکتر، اما دارو هایش را کامل نخریده بود.

یک آمپولی داشت که باید با سرم تزرق می شد و ناقابل چون هیچ بیمه ای ندارد( مگر افغانی جماعت می تواند بیمه بشود) شد 5000 تومان.

مقداری میوه خریدم و تاکید کردم که تنها او باید بخورد اما فردایش دیدم اقوامش یک سور حسابی داده اند. اصلاً نمی دانم خورده بود یا نه؟

در راه  برگشت از بیمارستان که می آمدیم دلش پر بود. حرفهایم را با بله – نه کوتاه جواب می داد.

:برادر بزرگم از 14 سالگی اینجا بوده – آن دیگری از 12 سالگی

خوب من هم باید اینجا باشم.یک آن انگار درونش تلنگری به او زد

: اگر مادرم نباشه دنیا رو می خوام چیکار.یک دو سالی هست ندیده امش.

من: خوب برو 4 – 5 تومانی کار کرده ای بازار هم که کساده- سال بعد هم از این بدتر می شه- ضعیف هم که شدی- برو مادرت رو ببین( ای کاش نمی گفتم-درون طوفانیش را طوفانی تر کردم مثل کسی که روی زخم باز نمک بپاشه)

:آخه برگشتش خیلی سخته خیلی خیلی.

در غم مادر( موی بولا)

http://i43.tinypic.com/ngr042.jpg

(شاید یک پست هم درباره قاچاق انسانها در بین مرزها بنویسم. اطلاعات نابی گیر آوردم)

دوربین برده بودم و از آنان عکس می گرفتم.

خوشحال بودند. همهشان. چرا که صدای دو تار جانان با سیم هایی که از علی گرفته بودم جانی دگر یافته بود.

صدای غم

http://i41.tinypic.com/1vyhu.jpg

موی بولا:آقاسئل می تونی یک عکس بزرگ کنی؟

چه عکسی؟

عکس بابامه، از افغانستان آوردم( از جراحت های جنگ کشته شده است).

:آره می تونم.

***

قبل از این که امیر رو ببینم رفتم کفشم را که داده بودم تعمیر بگیرم.فردا باید برم برنامه.

او هم افغانی است.او گفته بود 3000 تومان و من گفته بودم 2000 تومان.

داشتم فکر می کردم چه جوری تخفیف بگیرم.رسیدم

کفشم را گرفتم. کنار دستش، پسرش هم کار می کرد ،داشت واکس میزد و از آروزهاش می گفت بر دو پسر هم سن خودش که او را سئوال پیچ کرده بودند.( قیافه پدرش در هم بود و معلوم است که از این گفتگوی بین آن ها ناراحت است و خوب البته که نمی تواند بر دو بچه ایرانی فریاد کند بگوید :بروید با زندگی خودتان شوخی کنید).

ایستاده

http://i41.tinypic.com/20it1qf.jpg

دلم می خواست سئوال کنم درس می خواند یا نه؟ اما قیافه ناراحت پدرش مرا منصرف کرد

پسر:من می خوام بزرگ که شدم از اون خونه های گرون بخرم از اونهایی که ماهی 5 میلیون اجارشه( قیافه اش کاملاً شبیه ایرانی ها است.با پوستی آقتاب سوخته و یک سیاهی مختصر از رنگ واکس)

آن دو کودک هم سن:خوب باید خرج نکنی تا پولات تا اون موقع زیاد بشه

پسر: بد فکری هم نیست ها

...

آقا بفرما این هم 3000 تومان .رفتم اما اما اما

نمی دانم کجای کار خدا می لنگه  که دنیا این جوری شده؟ بهتره تند تر برم الان امیر منتظره ...

*نوشته شده در شب رحلت معلم انسانها( محمد امین)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

وقت چای بود و دست از  کار کشیده بودند. داشتیم چای می خوردیم و از هر دری حرف می زدیم.

حرف کشید به شیرینی و گفتم ایشا ا.. شیرینی عروسی فیض ا..

دیدم فیض ا.. سر سینه رو جلو داد مثل خروسی که 40 تا مرغ را فرمان روایی می کند، گفتم من زن دارم.

تعجب کردم . چرا که سنش به 16 نمی رسه، البته در بین افغان ها رسم است که زود ازدواج کنند اما شرطی دارد و آن که وضع مالیشان مناسب باشد و من می دانستم وضع مالی خانواده فیض ا.. این گونه نیست.

وقت چای تمام شد و هر کس به سر کار خود بازگشت.

تا اخر وقت که با پسر عمش رفتیم مقداری مصالح بخریم/ گفتم جانان جدی فیض ا.. زن داره

گفت: آری

آخه چه جوری:

خوب با خواهرش تاق زده

:یعنی چه؟

یعنی خواهرش رو دادن به یک نفر و فیض ا.. هم خواهر او را گرفته است.

به همین سادگی و بدویت

اونجا قمپض در کردم که  این کار نامردی ،رسم انسانیت نیست و از این حرفها و...

اما  اما   اما

همین اما است که آزارم می دهد.

وقتی مواجه می شوم با خیل دختران و پسران سرگردان در جامعه که هر کدام بدنبال مأوایی برای با هم بودن هستند و در آرزوی تشکیل خانواده هستند. می بینم این بدویت همچین هم بد نیست. الان فیض ا.. می تونه بگه تو خونه کسی منتظرم و زنش هم با فخر فروشی بر دختر همسایه بگه شوهرم رفته ایران خرجی خونه بیاره.

من شیفته آزادی هستم و این بر خودم کاملاً معلومه اما بعضی وقتها احساس می کنم رضا شاه دیکتاتور تو این 200 سال بهتر از دموکراسی های نیم بندی بوده که در ایران جریان داشته و نتیجه آن برای آبادانی ایران بهتر بوده است.

نمی دونم فکر کنم در درونم به یک پارادکس هایی رسیده ام  که این اندشیه خبر از طوفانی کاترینی می دهند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

صبح زودتر از موعد سر کار رسیدم. از آن روزهایی بود که ترافیک رام بود.پیچیدم در خیابان به ناگاه، با یک جمعیت کثیری بر خورد کردم که کوپه کوپه در جاهای مختلف ایستاده بودند.

رفتم به کارگرها سر زدم و کارهاشون رو گفتم. نتونستم حس کنجکاویم را مهار کنم و سریع به خیابان اصلی برگشتم.

جمعیت کثیری (شاید حدود 10000 نفری بودند) در کل خیایان زمرد بودند و در برابر خانه ای تجمع کرده بودند. ظاهرشان آن بود که از دراویش هستند و پس از چند بار پرس و جو متوجه شدم که از دراویش نعمت ا.. گنابادی هستند که برای دیدار با قطبشان  از سراسر ایران به تهران آمده اند. صبح های شنبه ایشان همیشه دیداری با دراویش دارند). ظاهراً باز هم لطافتهای دولت مهرورز شامل حالشان شده است و 3 روز پیش خانقاهشان در اصفهان تخریب شده است( قبلاً هم خانقاه های  قم و بروجرد به این لطافت دچار شده بود) و چون خبر را از بی بی سی شنیده اند به صورت خود جوش و در واقع برای تعیین تکلیف و عرض تسلیت به تهران آمده اند تا بشنود آنچه بزرگشان می گوید.( بی خود نبود با راه اندازی تلوزیون بی بی سی لرزه بر اندام مسئولین افتاده بود.( از آن جهت می گویم خود جوش که هیچ پلیسی نتوانسته بود در منطقه مستقر شود و پس از شروع وقت اداری بود که به منطقه سرازیر شدند و از قبل هماهنگ نشده بود).

خلاصه دیدم سنگ مفت گنجشک مفت ، ما هم بریم ببینم این آقا چه شکل و شمایلی دارد. در ضمن سیبیل هم داریم و رد گم کن خوبیست.

وارد شدیم . انبوهی از مردان سیبیل خفن.شکل و شمایلشان ابهت انگیز بود و من فهمیدم انچه بر لبم است نه 30 بیل که 3 بیل هم نیست و چون نوجوان تازه بالغ شده در جمعیت مردان رزم بودم.

پیرمدی حدود 80 ساله بر روی صندلی نشسته بود و عکس پیر و مردشان، صالح( خانقاهشان در کنار پزشک قانونی و درمانگاهشان در همان جا ( رو به روی پارک شهر مشهور است)بر بالای سرش بود) و به جماعت نگاه می کرد.

چند دقیقه ای گذشت و دیدم از آن جماعت 60 بیل کودکی زاده شده است که زار زار اشک می ریزد و آن اشک در انبوه سیبیل ها گم می شود . حال جای آن نوجوان بالغ و مردان حماسه عوض شده بود و من چون ناظمی این کودکان۳۰ بیل گریان را به تماشا نشسته بودم.

شروع به سخن کرد آن پیر و اشکها جاری شد . مثل آخوندها حرف زد و از پیامبر و قرآن سخن راندو شاهدی بر استقامتشان آورد و گفت ما همچنان بر حقوق شهروندی تاکید می کنیم و از مریدان خود خواست به شهر های خودشان بازگردند و صبر پیشه کنندو گفت: ما  را کاری با سیاست نیست.

پس کلام تمام شد و از جمعیت خواسته شد که مجلس را ترک کنند تا مردمی دیگر به زیارت آقا بنشینند.مریدان بدون آنکه نگاه از نگاه او بردارند مجلس را ترک کردند. از کرمان و بم تا کرمانشاه آمده بودند.

زنان نیز بودند اما هنگام دیدار با او چادر های خانه( گل من گلی)به سر می کردند و به دیدار مرید خود می رفتند.

بر افتادن شیوه تساهل و تسامح چنین عواقبی نیز دارد که ذره ذره خودیها را از غیر خودیها جدا کنی و بهشت را تنها بر خود ببینی. احساس می کنم دولت به این نتیجه رسیده که با کم رنگ شدن بازار آخوندی( ظاهراً رکود اقتصادی ، همه گیر تر از آنچه فکر می کردیم بوده)بازار دراویش رونق خواهد گرفت.

من از این مرید و مرادی خوشم نمی آید و احساس می کنم هرچه در طول تاریخ ضربه خورده ایم از آن بوده است اما بر عقیده آنان احترام می گذارم و احساس می کنم با مقداری تعدیل در رابطه مرید و مرادی پاسخ مناسبی به بی معنای زندگی مردمان امروز خواهد بود بخصوص آنکه تفسیر آنان از دین و پیامبر، عاشقانه و ایرانیزه شده تر است.

http://www.majzob.org/fa/content/vhttp://

www.majzob.org/fa/index.phpiew/2080/155/

http://zamaaneh.com/news/2007/11/post_2934.html

-  این هفته باز بند عیش بودم عکسهای آن را در پست بعدی خواهم آورد.

-   تعطیلات پیش رو اندیمشک خواهم رفت، پس چند روزی نخواهم بود

-   گنجشک سخن گو( جیک جیک های الهام)دوباره فعال شده است و نمی دانم دم کدام مسیح بر ایشان دمیده است؟؟؟؟

-   بنده خدا صدا و سیما که هی پول برای یوزارسیف خرج کرد.این عکسهای قرطی که تازگی ها از او بر مجله ها خورده داغ ضرغامی را تازه می کند

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

ترافیک شدیدی همت را فرا گرفته. به خود می گویی تا یکساعت دیگر می رسی و می روی استخر و آرام جان می یابی. همین که غوطه ور شدی در آبی آب- همه این ترافیک و هر چه دیگر را فراموش می کنی. آخ برم تمام وقت شنا کنم و تو ذهنم غوطه بخورم.

اکثر نوشته های پرچنان در همان شنا کردن در ذهنم جرقه می زنند. به خود میآیم که وقت به پایان رسیده و من و این همه موضوع برای نوشتن.ای کاش چیزی اختراع می شد که حین شنا کردن تخیل رو به نوشتار تبدیل کند.

به دنیای رئال بر می گردم و می بینم که هنوز ماشین تکان نخورد.

همه کانال های رادیویی دارند از دست آورد های 30 ساله سخن پرانی می کنند و سرود های انقلابی را پخش می کنند حتی موج محبوبم آوا، و من  هم که به عینه دارم دست آورد 30 ساله را می بینم و می رانم داغ و داغتر  می کنم. خوب لامصب رادیو را خاموش کن تا روان بیش از این نرنجانی. همین ترافیک برای 30 سال بعد من کافیست. دست آورد بزرگی است. امید آنکه روز افزون باد!!!!!!!!!

یک ساعت تمام شد و وقت استخر آغازید و من همچنان در همت متوقف هستم.

اشکال ندارد تو همش می خواهی یک ساعتی شنا کنی دیگر . حالا نیم ساعت کمتر. همین که تو آب غوطه بزنی برای امروزت کافیست.

45 دقیه هم از زمان آغازیدن گذشت و من نرسیدم و آرزوی غوطه خوردن به سرابی تبدیل شد.

برای مسیر20  دقیقه ای  1:45 دقیقه زمان صرف کرده ای و آخر هم به آرزویت نرسیده ای.اگر پات سلم بود می رفتی می دویدی تا آرام شوی.گور بابای ریه.

حال در خانه هستی . آرامتر از هر زمان دیگر سخن می گویی . نه آنکه آرام هستی نه

بلکه  اگر صدایت معمولی باشد شاید تبدیل به فریادی شود و وای بر من که بر سر کس دیگر فرو آید.

تنها می ماند تلفنی به امیر و  دردل کردن با او ، شاید که روان با غوطه خوردن در کلام آرام شود.

2.  سخنی با دوستان وبلاگ نویس

گاهی دوستان وبلاگ نویس گله می کنند که مطلبی برای نوشتن نمی یابند. در کتب مدیرت پیشنهاد شده است که برای خلاقیت و بوجود آمدن موضوع و موقعیت جدید مکانی را مخصوص فکر کردن قرار دهید.تا بتوانید از خودتون فکر در وکنید-که به آن طوفان مغزی گویند. من این حالت را در شنا کردن بدست آورده ام بگردید شما هم چنین مکانی یافت خواهید کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

یک ساعتی بود که مشغول کار شده بودند. جانان داشت با کمپرسر  کار می کرد. ممد و فیض ا.. داشتند آجر بالا می بردند و امیر دیوار آجر چین رو مرتب می چید.

موی بولا و ولی هم رو دیوار بودند و آن را یکی یکی از آجر خالی می کردند. برف گرفت. برف شدید تا 1 متری رو هم نمی شد دید.

کار تعطیله. بگذارید ببینیم هوا چه جوریه می شه.!

امروز یک قوری مستعمل که در خانه استفاده نمی شد  رو برده بود تا دیگه چای رو جوشیده و افغانی نخوریم.

همه چپیدیم تو اتاقک نگهبانی.2 در 3 متر جایی دنج که با یک بخاری تبدیل شده بود به گرمترین اتاق دنیا.( خانه امید چندین خانوار افغانی منتظر پول در افغانستان)

جایی که در  نگاه اول شاعرانه بنظر می رسید. شبیه همون خانه ی آرزوی زوج های جوانی شده بود که می گفتند اگر باشه زندگیه رو با آن آغاز می کنیم.

لازم نیست که آدم بره تو یه جای 100 متری بشینه. 6 متر جا اول زندگی. نه بچه هست. نه کسی از فامیل مهمون می یاد تا کمتر خرج در دستت بگذارند. یواش یواش خانه رو بزگرتر می کنیم.

آری همون خانه آروزیی که بسیاری از پسر و دخترهایی که در ذهنشان می سازند و در همان ته ذهن نیز می ماند. آرزوی وصال و تبدیل شدن به همسر و شوهری تک در جهان را هم بعد از مدتی که این آرزو تبدیل شد به خانه افسوسشان از یاد می برند.

برف شدید تر شده بود. چای رو که قشنگ دم کشیده بود دادم دست فیض ا..

اول رنگ رو بریز بعد آب رو.

اگر امیر نزده بود تو سرش قوری رو خالی کرده بود تو کتری و دوباره باید طعم زنگ آهن رو احساس می کردیم.

عزیز من این جوری نه که.

ببین اول رنگ رو در لیوان می ریزی. بعد آب جوش را. این جوری

برای همه چای ریختم و شروع به نوشیدن کردیم.

جانان خوب دو تار می زند اما دوتارش در کار قبلی شکسته است.2 -3 تا سی دی موسیقی برایشان آورده بودم. دو تای آن افغانی بودو دیگری آهنگ های شاد و ترانه های ایرانی.

امیر:موی بولا اون سوتی را روشن کن ( به موسیقی سوتی می گویند)

موی بولا ضبط را روشن می کند همین طور تلوزیون را.

شبکه یک بر صفح ظاهر می شود. برنامه خاله شادونه است و عروسکهای او. با لحن بچه گانه ای از دنیای 30 سال ÷یش بزرگترها برای بچه ها سخن فرسایی می کند.

خوشگلا باید برقصند... صدا ظبط ست که پرتاب می شود و در اتاق می پیچد. اما موی بولا که محو برنامه خاله شادونه شده صدای ضبط را کم می کند.

امیر: صیداشو چیرا کم می کنی؟

اما موی بولا همچنان نگاهش به عروسک بازی های خاله شادونه بود.

تلوزیون خاموش شد و همه با چای تازه دم گرفته مشغول نوشیدن شدند.(یه پسری مثل من عاشق و بی قراره...

( صدای مویسقی))

اما موی بولا همچنان دوست داشت برنامه خاله شادونه را ببیند.آخه او سنش بین 12 تا 14 سال تخمین زده می شود.( هیچ نوشته و سندی ،در خانواده او وجود ندارد که آغاز پرتاب شدن به این دنیا را ثبت کرده باشد. نه شناسنامه ای . نه خاطره ای نه حتی پشت قرآنی، زندگی برای آنان دو حالت دارد. بچگی= نمی توانی کار کنی، بزرگسالی=هر وقت توانستی کار کنی و در پایان برگشتن به همان جهانی که به زور لذت پدر و نه مادر از آنجا به اینجا پرتاب شده بودی.در دنیای آنان کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی و پیری و بازنشستگی واژهایی ناشناخته است).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

تا حالا شده کنجکاو باشید شب که همه خواب هستند تهران چه گونه است؟

در شبان تهران آنچه بیداد می کند ظلم است.

از آن کارگری که در دپو جاده دماوند در میان سرما و انبوه کامیونهایی که آمده اند نخاله  های ساختمانی خالی کنند بدنیال چیزی برای فروختن می گردد تا زنانی که مست از خانه های انچنانی خارج می شوند و روزی( شبی) خود را از تن فروشی بدست می آورد( باید بیدار بود تا دید)

2.زبان و فرهنگ بین الملی چیست؟اصلاً چنین چیزی داریم؟

یک روز مهمان کارگران افغانی بودم و آنان داشتند تلوزیون تماشا می کردند . در این هنگام تلوزیون داشت گله و سگان گله و زندگی عشایری ایران را نشان می داد. متوجه نگاه عمیق شده آنان به صفحه تلوزیون شدم. گویی آنان داشتند به مردان و کودکان و زنان قوم وخویش خود نگاه می کردندآنچنان در خیال خوش بودند که گویی در سرزمن خود تنفس می کند. اما حیف که تصاویر عشایر کنار رفت و دوباره غم غربت در دلشان جان گرفت.

جواب سئوال بالا را فکر کنم دادم.

 

با ممد صحبت می کردم مسن ترین کارگر افغانی با 34 سال سن.

گفتم چند تا بچه داری؟ – گفت 4 تا

گفتم چند سال دارند؟  با دست اندازه قدشان را نشان داد( حتی نمی دانست چند سال دارند.نگاه کنید جهل و فقر چه به روز آدمی میآورد گویی سخن مارکس که دم از جبر تاریخ می زد حقیقت دارد. زمانی هرات قلب فرهنگ و اندیشه جهان بود و امروز چنین مردمی را پرورش داده)

دلت برای  کودکانت تنگه نمی شود؟

-چیرا خیلی     بعضی وقتها که این خردکان( کودکان) را در خیابان می بینم دلم برایشان می گیرد.

چه غمی در چشمش لانه کرده بود و آتش هیزم آن را نمایان می ساخت.

در خیابان که هستید مراقب باشید شاید با ناز کردن کودکتان دل رنجوری را برنجانید

3.این لاست هم برای ما دردسر شده. قسمت ابتدایی معرفی آقای اکو چنان تکانی داد مرا که هنوز گیجم.گیج سرنوشتی که ما بر خودمان رغم می زنیم.

4.دمت گرم و سرت خوش باد.دوست داشتم بپرم تلوزیون رو ماچ کنم وقتی که اردغان حرف زد.

نمونه امروزی و اسلامی شده گاندی و ماندلا را من در حزب فضیلت ترکیه می بینم و امیدوارم که ما هم چنین احزابی و سرانی  داشته باشیم.( دیگه این موضوع رو کش نمی دم)

مقایسه کنید کار ایشان را با ریس جمهور کشورمان. کدام تاثیر گذار تر و کدام عمیق تر بود؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

اگر فکر می کنید که بنده خواهم خواند اشتباه خواهید کرد .

بنده یک مرضی دارم که در شبهای امتحان علاقه ام بخواندن درس ضعیف می شود، اما احساس خواندن قوی است،

در نتیجه در حال حاضر رمان چاه بابل قاسمی را می خوانم( ای لعنت به من ) همچنین این امیر خان( امان از دوست ناباب) با گفتن قلعه حیوانات را خوانده ای؟ مرا وسوسه کرد دوباره این رمان را بخوانم ( بصورت موبایلی) تا در حال و هوای انقلاب که این روزها زود شروع شده است قرار گیرم( هر دوتا کتاب رو هم این وجدان از خدا بی خبر مجبورم کرده نصفه رها کنم).

اما اگر فکر کرده اید نخواهم نوشت باز سخت در اشتباه هستید.

فکر کنم به نوشتن اعتیاد پیدا کرده ام.

باری امروز هنگام ناهار خوردن طبق معمول رادیو روشن بود و داشتم شبکه تهران را با ناهارم می خوردم.

برنامه ای درست شده بود به عنوان دلایل افزایش آمار طلاق های توافقی.

در برنامه چندین کارشناس هم بودند و نظرات خودشان را می گفتند.

اما چیزی که به نظر من مهم آمد و در واقع از دید تمام آن کارشناسان پنهان ماند آن بود که آنان دلایل طلاق را ذکر می کردند و به آن دنباله کلمه طلاق،( توافقی) کمتر توجه می کردند

همان دلایلی که بارها و بارها درباره طلاق شنیده ایم را بر زبان می رانند غافل از این که موضوع برنامه تاکیدش بر  دنباله این اسم است.تنها یک نفر آخر برنامه گفت که سطح روشنگری ها افزایش پیدا کرده و در نتیجه مردم برای طلاق آن جنگ و دعواهای قدیم را راه نمی اندازند( که تا حدودی به موضوع بحث می خورد)

من این سئوال را از مادرم پرسیدم و او گفت این طلاق ها برای طبقه روشنفکر است( مادرم زیاد با این طبقه میانه خوبی ندارد)

اما من به لطف گفتمانی که با یک وبلاگ دیگر داشتم جواب متفاوتی پیدا کردم:

فرد فرد جامعه ما دچار بی معنایی( عدم معنویت )در زندگی شده اند(اگر می خواهید منظور مرا از این بی معنایی متوجه شوید شما را دعوت به خواندن آخرین پست رضا کلاهی می کنم)

( عدم معنویت  نه لزوماً به معنای مذهبی و دینی  آن تفسیر شود که از نظر ملکیان ساتر ملحد زندگی بسیار معنویتری نسبت به نمازگزاران امروزی داشت))

دختر و پسری که معنا(معنویت) و هدف زندگی خود را گم کرده اند فکر می کنند که با ازدواج می توانند این معنا و معنویت گم شده را بیابند. غافل از آنکه این  معنویت و معنا با تفکر بدست می آید و لازمه ازدواج شناختن معنای زندگی است.

 در نتیجه ازدواج می کنند اما چون راه را اشتباه پیموده اند در نتیجه در این زندگی مشترک نیز به عدم معنویت می رسند اما این بار شدید تر است چرا که فقط خودشان درگیر نشده اند بلکه دیگری را هم درگیر آن کرده اند، در نتیجه این بی معنایی مخرب تر می شود چرا که به لایه های بیشتر ی از زندگی می چسبد.

وآخر کار آن می شود که بود و نبود زندگی برایشان یکی می شود و راه حل طلاق بهترین گزینه برای آنان می شود.

(خوشحال خواهم شد که این نظر را به چالش بکشید).

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این هم یک نوشته از دوستم که میل زده و دیدم شما هم بخوانید لذت می برید:

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.
 
 
 دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم
 دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در
 فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.
 
 
 دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی
.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت   توسط سهیل  | 

امسال بر من قسمت شد که مراسم عاشورای قسمت غربی مازندران سمت نواحی لفور و جاده گنج افروز را ببینم.

این نوشته گزارش گونه ایست از این سفر و نقدی بر مجموعه کلی عاشورا.

در روستاهای شمال رسم بر این است که یک تکیه در شبی میزبان می شود و از روستا های دیگر عزادران خود را به آنجا می رسانند. از ملزومات این دسته جات  اول از همه نیسان است که 4 باند خفن بر روی آن گذاشته باشند تا مداح بتواند به راحتی با دسته ارتباط برقرار کند. هر روستا با توجه به امامزاده ها و تکیه ها و حسینیه ها تا 6 و 7 تا هیئت دارد برای همین شب میزبانی هر هیئت روستا خیل عظیمی از جمعیت آنجا خواهند بود. مثلاً روستای کبریا کلا شب عاشورا که میزبان بود تا نزدیک ساعت 3 بامداد  مراسمشان ادامه داشت وجمعیتی بالای 30 هزار نفر را در خود جا داده بود.

هر محله برای خود یک هیئت دارد ، برای همین کسر شأن کسی ایست که از هیئت خود به هیئت دیگری برود. برای همین ما در روستا های کوچک چندین امامزاده و حسینیه و مسجد می بینیم.

این کار در گذشته به نظر من باعث هویت بخش محله ای می شد و مردم می توانستند در جمع راحتتر مشکل خود را در مواجهه با خیل حوادث و کارهای زراعی که نیاز به کار دسته جمعی داشت بر طرف کنند. هر کس خود را و هویت خود را وابسته به محله می دانست( نگاه کنید به طبیعت که حتی پرندگان برای مواجه شدن با خطر کمتر گروهی پرواز می کنند) که امروزه این کار  کار کرد خود را از دست داده و به نوعی حتی باعث دو دستگی و چند دستگی شده است.

در صبح عاشورا عده ای نقاب پوش در امامزاده  محل جمع می شوند و با خورشید عاشورا نجوا می کنند این کار از ساعت 2 بامداد تا قبل از طلوع هر زمانی می تواند اجرا شود و از او می خواهندکه آن روز را طلوع نکند.( سر این عمل را بنده خوب نتوانستم درک کنم اما حس می کنم پشت این عمل مضامین عمیق عرفانی نهفته باشد( اگر شماآگاهی دارید ما را هم روشن کنید)).

اما چیزی که بر بنده تعجب آور بود مناعت طبع و بلند نظری مردم روستا است. آنها تا 13 شب شام می دهند. هر کس از مردم محله به وسع خود پولی برای کمک و مقداری برنج کاشته شده خود را نزر  می کند و اینگونه است که تا 13 شب مراسم شام به راه است.

اما چیزی که تعجب مرا بر انگیخت آن است که این مردم به غذا حرص و طمع ندارند برخلاف مردم در شهر بخصوص تهران.

در ظهر عاشورا در مسجد کبریا کلا ناهار می داند و هر کس در یک صف مرتب ایستاد و می گفت من برای خانواده ام می خواهم 4 تا بده و خیلی  هاهم تنها یک پرس گرفته و آن را به نیت شفا می خورند. بدون زور زدن ها و هول دادن ها( این قسمت را با مراسم پخش غذا در تهران مقایسه کنید!!!!)

و این نیست جز آنکه به برکت زمین سخاوتمند آنجا فرهنگ ملت این گونه عمیق شده. راحت از طبیعت می گیرد و راحت می دهد و راحت می گذرد.

در این خطه ظهر عاشورا مراسم خاصی نیست. اما در مسجدی که ما بودیم شخص آمد یک سخنرانی 15 دقیقه ای تاریخی از نوع برخورد در ظهر عاشورا کرد و جمله ای از زبان زینب گفت که بر دلم نشست. ( هنگام مواجهه با جسم بی جان امام گفت: خدایا این قربانی را از ما قبول کن( شاید این سخن را زیاد شنیده باشم اما چون فضا بار عاطفی آن زیاد بوده عقلم نتوانسته است آن را پالایش کند و در آن جمع عجیب بر دلم نشست.احساس می کنم اگر ما بتوانیم بار عرفانی حادثه کربلا را عمیق تر کنیم و از بار عاطفی و دردناک آن که هر روزه در تاریخ بشریت سنگین تر و مهیبت تر آن اتفاق می افتد کک کنیم اتفاق خوشایند و میمونی است. چرا که حتی خواست مولا حسین نیز به نظرم همین است ( با نگاهی عمیق تر به دعای عرفه ایشان به عنوان مانیفیست امام).

چرا که در طول تاریخ فجایع چنگیز خان ها و تیمور لنگها و نرون ها و هیتلر ها داشته ایم و حتی در همین روزها نیز در خاور میانه در گذر است که به مراتب ابعاد وسیع تری از حادثه کربلا دارند و اگر ما بخواهیم بر این قسمت کربلا زوم کنیم به هدف بزرگ حسین کمتر خواهیم رسید ولی اگر بر بعد عرفانی آن نظر عمیق تر بی افکنیم آن وقت است که سمبه مان پر زور خواهد بود( کلام زینب: ما در کربلا همه زیبایی دیدم جز با تفسیر عرفانی قابل معنا نخواهد بود)این راه را مولوی با سرودن کجایید ای شهیدان خدایی رفت که رهروان او آن راه را ادامه ندادند. باشد که ما ادامه دهیم.

ظهر عاشورا در آنجا در حزن می گذرد اما در مراسم دیگر نقاط به این گونه که گفتم نیست. چون من دفعه قبل از ترکان مثال آوردم این بار نیز از آنان مثال می آورم.

آنان در ظهر عاشورا بار عاطفی فضا را بسیار غلیظ می کنند. چه سرها و چه خونها که در ظهر عاشورا نریخته و نشکسته . ناگهان آن قدر فضا احساسی می شود که فرد با سر به شیشه هجوم می بردو یا به خود زنی شدید رو می آورد، از این نمونه ها در ظهر عاشورا و در هیئت ترکان کم یافت نمی شود چرا؟ چون مصیبتی که خوانده شده دردناک است. درست است که بار عاطفی آن  فضا زیاد است اما به همان مقدار بار عقلانی آن کم  است و اگر هدف از شرکت در این مراسم پیدا کردن راه و روش زندگی کردن باشد سخت یافت خواهد شد، چرا که این همه مراسم کارکرد آرام بخش بودن و عقده دل خالی کردن است و شناخت هدف آن حضرت اما افرادی که اینگونه در این مراسم شرکت می کنند بعد از چند روز که از زمان گذشت و آن فضا کم رنگ و کم رنگ تر شد باز به همان راه و روش قبل خود باز می گردند و کار کرد حسین بر آنان تنها می وشد گناه شویی گناهان سال گذشته و حال گناهان جدید تا سال بعد که حسین بیاید و بشورد( همان کارکرد عیسی در میسح).در واقع فرد اگر با دید اخروی نگاه کرده باشد تنها ثواب است که درو کرده حال آنکه برای زندگی کردن در ادامه حیات چه اندوخته ؟ خدا داند.

در انتهای مراسم مازندرانی ها آن بود که بعد از نماز مغرب و عشا عاشورا و در واقع شام غریبان مراسم خیمه سوزاندن بر گزار کردند و عده ای شدند شمر و یزید و عده ای کودک و طفل.

اما با بدیهی ترین صورت ممکن این مراسم یا تعزیه بر گزار شد. پشت میکروفن چند نفر گفتند که من کشتم و تو کشتی و صدای زجه کودکان و آخر آتش

حال آنکه تعزیه این گونه بر گزار نمی شود . همه شعر گونه به سخن در می آیند( شما خود بهتر می دانید) و این کاری که در شمال انجام شد چیزی در حد کاریکاتور بود  که خیلی ها از آن به خنده افتاده بودند. به نظر می آید هر مکانی بتواند آن مراسم اصیل خود را انجام دهد موفقتر خواهد بود و این قسمت آن را از آسیب های مراسم آنجا می دانم.

2. این چند روز هم که تلوزیون آن قدر صحنه های دردناک و فجیع نشان داد که آدمی را از زندگی سیر کرد. گویی آنان خیال می کنند ما مردم اسرائیل هستیم و آن فجایع را انجام داده ایم و برای همین به تنبیه ما بر خواسته اند.

تا روزها بعضی ار فجایع بر روی چشمانم رژه می رفت و می رود.

امید که صلح در آن منطقه هم بر قرار شود و امید آنکه حاکمان غزه سیاست خود را از خون ملت وام نگیرند و این دو را با هم در نیامیزند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته جمعه از جاده فرحزاد- امامزاده داود قله بند عیش را صعود کردیم. نسبت به سال پیش برف کمتری وجود داشت . عکسها و گزارش مفصل تر آن را برای پست بعدی می گذارم و این پست را به موضوع عاشورا اختصاص می دهم.

دوستان و کسانی که آشنایی با بنده دارند شاید بتوانند این موضوع را تصدیق کنند که بنده هیچگاه تعصب قومی – زبانی و نژادی نداشته ام و ندارم ، پس این سخن بنده را بر حسب برتری قومی نگذارید.

بنده در دهه محرم سالهاست که به هیئت های گوناگون رفته ام و چند سالی نیز مراسم دیگر نقاط کشور را هم دیده ام.

با توجه به آنکه تهران را می توان ماکتی از کل کشور در نظر گرفت، بسیاری از مراسم تهران را نیز دیده ام.

در این تجربه خام خود احساس می کنم مراسم محرم ترکان به گونه ای دگر باشد. گویی فرد مخاطب که در مراسم حضور پیدا کرده به یک کنسرت آواز و دستگاههای مختلف ایرانی رفته است. در مراسم ترکان همیشه سعی بر آن است که تنها شعر گفته شود و خوانده شود و کمتر به اصطلاح روضه در آن جای دارد( البته این خیل عظیم نوحه خوانهایی که دولت در این چند ساله تزریق کرده  مانند حداد و خلج و کریمی و طاهری ) به نوعی به این نوع عزاداری آسیب رسانده و سلیقه مخاطب و به دنبال آن نحوه اجرای مداح را در هیئت های ترک زبان تغییر داده ، اما به صورت فرا گیر نیست و از کل زمان مراسم  یک - پنجم آن را هم شامل نمی شود.

بله در مراسم آنان تنها شعر است که مخاطب را سر حال می آورد و سپس اجرای مخاطب در یک دستگاه آواز ایرانی ، اگر سینه زنی باشد ابتدا آرام خوانده می شود و سپس اوج می گیرد ، بر خلاف کنسرت های رسمی که مخاطب هیچ نقشی در اجرا ندارد ، در اینجا مخاطب نقش آهنگ زمینه را اجرا می کند. با صدای سینه ها و هین خارج شده از دهان مخاطب یک آهنگ زمینه در بستر نوحه ایجاد می کند. مداح سکوت اختیار می کند اما سینه ضرب شدید تری می گیرد و به ناگاه شخصی به جز مداح و بدون وسایل صوتی شروع به گفتن چند مصرع کوتاه می کند، مانند مشکیو گوربان( بر مشکت قربان شوم) که بقیه گویند یا ابوالفضل، در این جا صدای سینه و هین دهان به اوج خود می رسد و سکوت کامل. در این هنگام مداح شروع به تحریر زدن می کند و دوباره اوج می گیرد و سپس فرود می آید.

یا در مراسم خود ظهر عاشورا نیز اینگونه خوانده می شود و در آن بر خلاف روضه خوانها کنونی هیچ کلامی که مقام امامت و بزرگواری آنها را زیر سئوال ببرد وجود ندارد. اوج مصیبت خواندن آنها آن است که باشعری گوید اما به گودال قتلگاه وارد شد و دیگر چیزی نمی گویند. اما این روضه خوانهای کنونی تا امام را مثله نکرده و آه و زجه و فریاد خرد کودکان حاضر در آنجا را با زبانی بسیار ابتدایی فریاد نکنند دست از سر امام بر نمی دارند.

در واقع در مراسم ترکان افراد حاضر در مراسم به نوعی آرامش می رسند که معمولاً مخاطب دستگاه های ایرانی نیز این تجربه را احساس می کنند . مانند آرامش پس از شنیدن تصنیفی از شجریان.

حتی در اشعار ترکان لشگر دشمن هم به نوعی حریم دارد و برای بد ذاتی آنها لازم نیست آنان را با هر حرف  واژه ای خطاب کنند. من تا به حال ندیده ام که لشگریان یزید را بیشتر از واژ ه لشگر کین بر مخاطب خود معرفی کنند.( چرا که با بیان عمل آنان نوع نگاه مخاطب به آن لشگر روشن می شود و  لازم نیست با بد و بیراه  جهت سویی به نگاه مخاطب بدهد).( بر خلاف صدا سیما که آن قدر در فحش دادن بر موضوعی اصرار می ورزد که فرد بیشتر با فحاشی شده هم زاد پنداری می کند).

حتی در دسته های آنان که به شاخسر معروف است نیز تفاوت وجود دارد. آنان هیچ گاه علم کشی ندارند و در واقع اصلاً علم ندارند. ولی از بیشمار پرچم بزرگ و بلند استفاده می کنند.

اگر این شبهای سرد اجازه داد می توانید کنار میدان منیریه چند تا از شاخسر های معروف آذربایجانی های مقیم مرکز را بینید( آل طاها، چهارده معصوم).

شاید این سئوال در ذهن شما بوجود آید که پس آنان بر چه گریه می کنند. من خود نمی توانم لپ مطلب را ادا کنم اما احساس می کنم بار عاطفی کلمات ترکی بسیار زیاد می باشد.( اگر نگاه کرده باشید خوانندگان و آهنگ های موفق ترکیه هم بیشتر در حالت غم خود بوده است).

این حالت محزون و غم را در لهجه عراقی مداحی ها نیز می توانید بیابید. حسینه کربلایی ها واقعه در گلو بندک نیز می تواند شما را یاری دهد که با حزن کلمات عربی آشنا شوید. خوبی آنجا آن است که از ساعت 22 تا 2 – 3 بامداد اشخاصی مشغول مداحی و سینه زنی هستند و ورود و خروج در آن بسیار ساده است.( ورود بانوان نیز مشکلی ندارد). در واقع مراسم ترکان و عربان کربلایی پهلو به پهلوی هم به جلو می روند.

با توجه به حجم ترافیک و اذیت و آزار ناشی از آن بر مردم و صدای نا هنجار آن به نظر من باید این دسته ها نیز محدود شوند و حداکثر در چند منطقه تهران  در ساعتی که مزاحمت کمتری بر مردم داشته باشد و قانون منع مطلق رفت و آمد وسایل نقلیه وجود داشته باشد اجرا شود.

در این زمینه بنده تنها به تجربیات دیداری خود اکتفا کردم چرا که خوانده چندانی در این زمینه نداشتم.

اما به نظر من مراسم عاشورا همان تغییر یافته ی مراسم صوفیان و درویشان است که اهل شریعت به خاطر آنکه مردم بیشتری به آن سمت کشیده نشوند و کار رونق خود را کساد نبینند برنامه ریزی کرده اند( در گذشت های دور) دلیل سخنم نیز آن است که نشانه هایی وجود  دارد ماننده: تکرار اذکار و تحرک بدنی ،که شرکت کنندگان در مراسم  دارند.

بنده کلاً از مداحان و نوحه خوانها خوشم نمی آید ( بدلیل ماهیتی،هر چه امام کشته تر رونق کار آنان بیشتر).

اما در این هئیت ها یک نوحه خوان ترکی بود که اکنون دیگر او را کمتر می بینم. اما با چنان خلوصی می خواند که با دو بیت شعر ( اشعار گل و بلبلی ها) چنان حالی بر خود و مخاطب بدست می آورد که هیچ جای دیگر آن حال را ندیده ام.

نامش سید مصطفی سیدی است که امیدوارم هر جا هست همچنان حال را بر قال ترجیح بدهد.

 همه این سخن گفتیم، ولی فکر کنم تا خود نشونید این سخن نمی تواند حق مطلب را ادا کرده باشد. به این دلیل پیشنهاد می کنم یک نوار از مراسم ترک زبانانگوش دهید( مانند موذن زاده) که می توانید آن را در همان کنار میدان منیریه و جنب حسینه ها ترک زبان بیابید.( اگر نوار از مراسم سینه زنی باشد بیشتر این نوشته را درک خواهید کرد).

امسال شاید مراسم مازندرانی ها را بتوانم ببینم. اگر اینگونه شد گزارشی نیز تهیه کرده و در پرچنان قرار خواهم داد.

پیرامون عاشورا:

مهاجرانی

ملکیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت   توسط سهیل  | 

چند وقت پیش بود که با آقا رضا یکی از دوستان کوهم حین صعود صحبت می کردیم. از هر دری راندیم. در آنجا اولین بار با آرا و نظریات مصطفی ملکیان آشنا شدم، نه اینکه نمی شناختم . اسمش را شنیده بودم  اما تا به حال مطلبی از او نخوانده بودم. بعد از آن با سرچی در اینترنت دو وبلاگ از ایشان یافتم و شروع بخواندن کردم.

هر چه می خواندم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که چه عمری را از دست داده ام در عدم شناخت ایشان.

اگر چنانچه فکر می کنید معنویت ( به معنای کلی و نه لزوماً دینی) در زندگی شما نیست یا کم شده

 پیشنهاد بنده آن است که نگاهی به تفکرات ایشان بی اندازید.

در واقع می توان گفت که ضلع سوم روشنفکری ایشان است. نمی دانم چگونه تقسیم بندی کنم. اما ایشان را نه در جرگه روشنفکران عرفی و نه دینی می توان قرار دهم.شاید با خواند نوشته های ایشان به نتیجه من برسید.

در نوشته های ایشان بود:

هدف از زندگی کردن من چیست؟

یعنی هر کس بتواند پاسخ این سئوال را که از خود می پرسد را بر خود جواب دهد می تواند ادامه زندگی را در آرامش به پایان برساند.

هدف زندگی کردن من چیست؟

من کمی تفکر کردم و به نتایجی رسیدم . شما هم فکر کنید و نتایج آن را اگر قابل بازگو بود بر پرچنان بنویسید.

2.چند وقتی است که کار ما با کار کارگران افغانی گره خورده است و از کم و کیف زندگی آنها بیشتر خبر دار می شود.

چند روزیست که یک افغانی تازه از آن ور آمده است و با او گفتگو می کنم.

12 روز را در راه بوده تا قاچاقچی انسان او را از مرز رد کرده و به تهران برساند. هر شبانه روز را به یک نان به سر کرده تا بتواند در تهران کارگری کند. در چهره اش علائم این سفر سنگین نمایان است . شبها در کوهها خوابیدن و روزها در ماشینها چمباتمه زدن اجازه خوردن یک غذای مناسب را هنوز به او نداده.

از خود می پرسیدم که هدف زندگی کردن او چیست؟

به هیچ جوابی نرسیدم جز اینکه : زنده ماندن خود و قبیله خود( افغانها به شدت طایفه ای عمل می کند ، به طوری که روی حرف برادر بزرگتر نمی تواند هیچ کلامی براند)

زنده ماند خود و خانواده اش.او با تن دادن به سنگین ترین کارها و خطیر ترین کارها می خواهد به هدف خود برسد.

 حال از درون این سئوال به نتایج دیگری برسیم.

استاد ملکیان جوابهایی بر این سئوال دادند که یکی از آنها رنج انسان بودن است.

اینکه از درد و رنج انسانها و ابناء بشر ،انسانی دیگر رنجیده خاطر شود. اینها از مراحل بالای اهداف زندگی کردن است. اینکه انسانی زندگی خود را وقف کاهش درد انسانیت کند و افرادی در تاریخ یافت می شوند که این گونه رفتار کرده اند.

گاهی به گذشتگان حسودیم می شود، چرا که آنها هر روزشان با این حجم عظیم اطلاعات رو برو نبودند.تازه وای به روزی که این حجم از اطلاعات تنها تلخی و تلخکامی باشد. این که هنگام غدا خوردن صدای ناله انسانهایی از هزاران کیلومتر دور تر را بشنوی چه حالی بر تو  ایجاد می کند.

دو حال بر تو اتفاق می افتاد یا به قول معروف پست کلفت می شوی و بر آن عادت می کنی چون تکرار آن زیاد است و یا آنکه دردمند تر و رنجور تر می شوی.

قضیه این روزهای من است از ماجرای مرگ انسانیت در فلسطین.

تازه درد من دو چندان تر از بقیه است.

چرا که دیگران تنها مسبب ماجرا را همانهایی می دانند که نظام بر آنها دیکته کرده.

اما امان از این اطلاعات که دیگر هر دیکته ای را نمی توان نوشت.

از یک طرف تیترها و خوشحالی ها و لبخنهای ناشی از رضایت روزنامه و دولتمردان ایرانی را در روز 4 شنبه هفته پیش می بینم که با خوشحالی فریاد می زدند آتش بس به پایان رسید ( با عدم توافق حماس)و به نوعی رادیکال های حماس بخصوص جهاد اسلامی را ترغیب کردند که با موشکهای خود بر اسرائیل بتازندو سپس پشت مردم پنهان شوند و اینگونه شد که این رژیم درنده شد و به تلافی موشک پرانی موشک پرانی کرد. اما این کجا و آن کجا.

حال فریاد وا مصیبتا سر داده ایم. از یک طرف گروهی را تحریک کرده ایم و از یک طرف  وامصیبتا می گوییم.

 اما از آن طرف دیدن کشته های انسانی که هیچ گناهی ندارند جز آنکه عده ای رادیکال با سیاستهای خود باعث چنین وقایعی شده است قلبم را به درد آورده.

اگر اینان به راستی مبارز هستندشرط انصاف نیست که موشک بپرانند و سپس در ملت مخفی شوند.

یادمان باشد که مولا حسین حج اش را نیمه کاره رها کرد( این کار حرام است و بشدت نهی شده)خود و خانواده اش را به بیابان کربلا رساند( به نظر من چرا که می خواست مردمی که در حج بود را به کشتن ندهد) تا خود و هر که به آرمان او عقیده دارد در این راه باشد نه کسانی دیگر.

مطلبم طولانی شد اما نمی توان با چنین دهان تلخی شما را رها کنم.

یکی از حسنهای دوست زیاد داشتن آن است که ،با خوشحالی یکی از آن طیف وسیع تو هم خوشحال می شوی.

دوست خوبم محمود که سالها با هم کوه می رفتیم و امیدوارم که دوباره باز هم قدم شویم با یکی دیگر از همنوردانم ( زهرا) مزدوج شده اند.( به راستی اگر این خبر را امروز نمی شنیدم چگونه می توانستم روز خود را بااین تلخی به پایان برسانم). چه لذتی بالاتر از این که دو دوست همنورد خود را این گونه واحد ببینم.امیدوارم سالهای سال چون کوه زندگیشان استوار باشد.( در ضمن زهرا تقوایی مراقب این محمود ما باش یک وقت مرض قند نگیره.می دونی که چرا؟؟!!!!!!!!!!!!!!)

آه در باغ بی درختی ما

این تبر را به جای گل که نشاند؟!

 چه تبر؟ اژ دهایی از دوزخ

 که به هر سو دوید و ریشه دواند

 بشنو از من که این سترون شوم

 تا ابد بی بهار خواهد ماند

 هیچ گل از برش نخواهد رست

هیچ بلبل بر او نخواهد خواند              سایه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت   توسط سهیل  | 

این چند وقته که هوای تهران آلوده شده است ما را مجبور کرده است که از دیویدن در پارک به شنا کردن در استخر روی بیاوریم.

شنا کردن هم حال و هوای خود دارد. رسیدن به آرامش در آب آبی ، حس ماهی شدن در ورطه خیال، غوطه خوردن در خیالات و تفکرات، اندیشیدن در مورد کارهای آینده همه جزو مزایای شنا کردن است. از معایب آن هم است که ورزشی است بشدت انفرای و منفردانه.در یک مسیر ثابت دائم در حال رفت و برگشتی. بدون هیچ کلامی

شاید بتوان گفت ورزشی عارف مسلک باشد.حال آنکه دویدن بر عکس آن است. با جمعی می دوی و می خندانی و می خندانند و از هر در و تخته ای می شنوی و می گویی.با مردمانی و از مردمانی

چند شب پیش بود از استخر بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم.

هوا سرد بود ومجبور بودم برای جلوگیری از سرما خوردگی شال گردنم را که سفید رنگ است روی سرم انداخته و سرو صورتم را پوشاندم.

کلاهم را روی شال انداخته و منتظر تاکسی شدم.

طریقه تاکسی گرفتن من هم این گونه است که به سمت مقصد شروع به حرکت می کنم و بر روی هر ماشینی که به سمت مقصد من حرکت می کند دست می جنبانم.

این گونه می رفتم که یک ماشین ایستاد و من در جلو سوار شدم.

احساس کردم که نگاه راننده سنگین است. هیچ کلامی نه او گفته بود و نه من.

چند بار صورت برگرداند و مرا بر انداز کرد. دفعه دوم دقیق تر

دفعه سوم خم شد و کامل چهره ام را دید.

اخماش در هم رفت و به راه خود ادامه داد.

من تازه متوجه موضوع شده بودم. او خیال می کرد یک خانوم سوار کرده و بعد که خم شد و چهره مرا دید . با اون سیبیل های مسخره و سرو صورت مردانه، اخم در هم کرد. مرا می گویید. داشتم در دلم از خنده منفجر می شدم.

 در مقصداز ماشین پیاده شدم . او هم  که خیال شب شیرین خود را بر باد می دید به راه خود رفت .یک دل سیر خندیدم و فهمیدم در این زمانه نامردی می شود به نامردان چه نیرنگها که نزد.

اگر دوستان خواستند این نیرنگ را پیاده کنند به خاطر داشته باشند که چند وقتی از آخرین اصلاح صورتشان گذشته باشد و یک سیبیل چخماخی هم بالای لب مبارک قرار داده باشند تا احتمال خطر را از خود دور کنند.

خوب شد. در این زمانه نامردی یک کارکرد مثبت برای سیبیل های بلامصرف پیدا شد ، سیبیل هایی که زمانی یک تار آن گرویی روزگاران بود.

چه سخت باشد زندگی در زمانه ای که  نامردان بر مردان پیشی گرفته باشند.

شب یلدا  هم خوش باشید و به انتظار آفتاب بیدارو سرزنده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

دیدید چه راحت از خون 16 سرباز وطن گذشتند و وزیران اطلاعات و خارجه  و رئیس پلیس ،با یک اظهار تاسف قضیه را ماست مالی کردند.حتی وزیر کشور اظهار نظر هم نکرد

اینان فرزندان این ملت بودند. ارزش داشت نه به اندازه غزه اما یک دهم آن اطلاع رسانی کنید.

به این دلایل است که من می گویم مردم بر غزه بی تفاوت شده اند. چنین اطلاع رسانی جهت داری چنین نتیجه هایی دارد.( تازه امروز در خبر آورد که دوباره برق نیروگاه غزه به دلیل عدم سوخت رسانی قطع شد. با خود گفتم کی این برق بازگشته بود که دوباره برود؟ در واقع این گونه بود که برق شهر وصل شده بود و ایران به دلیل آنکه خدایی ناکرده از دشمن ستیزی خون ما کم نشود این اخبار را نگفته بود)

این حادثه هرجای دیگر دنیا اتفاق می افتاد، اگر باعث سرنگونی دولت نمی شد .( مانند تغییر حاکمیت اسپانیا به دلیل کشته شدن چند سرباز آن در جنگ عراق در 2 سال پیش) قطع یقین به استعفای مقامهای مسئول می رسید. مانند همین حادثه بمبئی که وزیر کشور آن استعفا داد.

بله دولت محکم بر سخن خود ایستاد که ما با گروگان گیران صحبت نمی کنیم و این یک دندگی به مرگ سربازان انجامید. اما براستی این شیوه بهترین روش بود؟دولت نمی توانست با گروگان گیران وارد مذاکره و مبادله شد؟( بدیهی ترین کاری که به عقل هر انسانی می رسد)( مقایسه کنید با همان اسرائیل که چند صد نفر از دشمنان خود را با چند جنازه 3 سربازان خود مبادله کرد( تازه آنها درنده خویند و ما...)).

 وای بر وطنی که حاکمانش بر نگهبانان مرزش اینگونه می اندیشد

چرا؟ چرا که تک تک اندیشه های ماست که اندیشه های دولت مردان ما را می سازد.( با نگاهی به طرز رانندگی- صف ایستادن ها – جرایم  و خود پرستیهای دیگر می توان دریافت که جامعه به سمت خودخواهی افسار گسیخته ای در حال حرکت است.( شاید همه به راستی کور شده ایم!!!!!!!!!)

پس وای بر ما

 خاتون خاله  چه عکسهایی را تلفیق خواهی کرد تا پستی تاثیر گذار داشته باشی؟

جمعیت وبلاگ نویسان مسلمان،آیا این موضوع هم در دستور کار شما قرار دارد؟ یا نه؟

نمی خواستم عیدتان را خراب کنم اما لازم دیدم در همان جهت انسانی که بر غزه نوشتم بر این عزیزان سوگ غم بگیرم چرا که 1. خود زمانی هم لباس آنان بودم و 2. نمی خواهم به کوری دچار شوم.

هنگام نوشتن این پست آهنگ کاروان شهید  ناظری کمک زیادی بر من کرد تا بر قلم مسلط باشم. اگر این آهنگ را دارید پیشنهاد می کنم یکبار دیگر  آن را گوش کنید

 

می گذرد کاروان    روی گل ارغوان       قافله سالار آن    سرو شهید جوان

در غم این عاشقان    چشم فلک خونفشان     داغ جدایی به دل    آتش حسرت به جان

خورشیدی    تابیدی    ای شهید    در دلها جاویدی    ای شهید....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- در یونان یک نفر کشته شده یک هفته است که کشور ناآرام است 

- آخر هفته قله ورجین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

آخرین پست خاتون خاله مرا به فکر فرو برد.تو را چه شداست سهیل؟تو که مدعی بودی به آرمان خودت وفادار بودی.به آزادی – برابری – برادری

از مهمترین اعلامیه هایی که این سه را تضمین کرده اعلامیه حقوق بشر است. یعنی حمایت از حقوق بشر فراتر از نام و رنگ و مذهب و هر چه باعث جدایی می شود. حال چگونه حکایت رنج غزه بر تو بی تفاوت شده است( بهتر است بگویم بود)؟

شاید من هم از برج عاج نشینان شده بودم . به من مربوط نیست. به من چه؟ می خواستند زمینهاشون رو نفروشند. خوب برن صلح کنند دیگه.

اما این بهانه ها هیچ دلیل موجهی نیست بر من که بی تفاوت باشم بر ظلمی که بر انسان می رود . حال چه فلسطینی چه ایرانی و چه هر قیبله دیگر.

ممنون که مرا از خواب مردگی بهوش آوردی.

اما چه شده است که ما( عموم ایرانیان ) را می گوییم به این موضوع( غزه) بی تفاوت شده ایم؟

چرا هیچ ان –جی- اویی هیچ نهاد مردمی( نه اسماً مردمی و در واقع صد در صد دولتی) از خود حرکتی نشان نمی دهد، همانند بسیاری از کشورهای جهان؟ بخصوص بلاد کفر.

به نظر من این چند ساله راه را به اشتباه رفته ایم . دولت شده قیم بزرگ. اوست که باید اعلام کند- تبلیغات اسلامی ایست که باید بیانیه صادر کند.و این چنین شده است که مردم بر این موضوعات چهره بی تفاوتی گرفته اند .آنقدر این آش را شور کرده اند که قابل خوردن نیست.

این بلا چند سالی است که گریبان هیئت های مذهبی را هم گرفته و در بلند مدت همین نتیجه را در بر خواهد داشت.

مردم دنیا وجدانهایشان بدرد می گیرد اما چون دولت همه چیزها را به سیاست پیوند داده است ، مردم ما این را هم جزئی از سیاست میپندارند و اولین گزینه سیاست را بی پدر و مادری آن می داند . پس اینگونه می اندیشند که ول کن . اگر تلوزیون برنامه ای پخش می کند بگوید بزن کانال دیگر.

بی تفاوتی در ما کم کم به سمت نهادینه شدن بپیش می رود و این بسیار خطرناک است  و در دراز مدت دود آن به چشم خودمان خواهد رفت. وقتی که این بی تفاوتی با بی اعتمادی که در حال شکل گیری است پیوند بخورد بچه ای نا مبارک از دل آن سر بر خواهد آورد به نام کوری.

کوری از جنس رمان هم نامش.

به قول شبستری اجازه دهید دین به آسمان برگرد و کمی هم آسمانی باشد نه زمینی.

دولتیان اگر دست از سر دین دار کردن مردم بردارند . این ملت همانند تاریخ 5000 ساله خود بلد است که خود را در کوران حوادث، دین دار و دل سوز انسانیت نگه دارد.( در کارنامه ما همین بس که اولین اعلامیه حقوق بشر به نام ما ثبت شده است و از کشتار و خون ریزی یهودیان جلوگیری کرده ایم)

عکس در این زمینه بسیار بود اما ترجیح می دهم که بدون آن همه عکس این پست را ثبت کنم. شاید شما هم بر کردار خود بی اندیشید.

و  در پایان گزیده شعری از سایه:

 

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست

هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

 

میان این همه نامردی و نامردی

نشسته در غم مردم، هنوز مرد اینجاست

 

بیا که مسئله ی بودن و نبودن نیست

حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

 

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش

هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

 

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند

چو چشم بازکنی صبح شب نورد اینجاست

 

جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است

تو را ز خویش جدا می کنند، درد اینجاست.

 

آخر هفته قله سیاه سر شمالی در سنگان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

این سخن را از دوستی  چند وقت پیش شندیم که حال می خواهم بر شما بازگو نمایم.

این دوست ما دوست دیگری دارد که در حال و هوای خودش است. با زنش مشکل خورده و طلاق داده.

بر شکست شده. چند روز در آسایشگاه بستری شده و از آنجا فرار کرده.

این دوست دوست ما یک باره تصمیم می گیرد برود غرب ایران. در اتوبوس با یک نفر از اهالی آن منطقه رفیق می شه و می شود یار غار ش ۰چند روزی را آنجا می ماند و در منزلشان مهمان میشود. این شخص پدری داشته که سریع با این دوست دوست ما رفیق می شود . تعریف می کند که بعد از چند روز حرکات مشکوک از او دیدم و بعد از آن او تقاضاهای نامشروع کرد.(فکر کن یک دفعه با تقاضایی نامشروع از فردی کهن سال بر بخورد)- البته تقاضا آن بود که این دوست دوست ما فاعل باشه او مفعول. نوعی تقاضای همجنس خواهانه. یک جورهایی در عمل انجام شده قرار گرفت و بله. خلاصه او از آن شهر و دیار آمد به تهران و سرخورده از کار خویش بود. نمی تونم بگم عذاب وجدان - اما یه همچه چیزهایی داشت.آخه بنده خدا تا به حال از این همجنس گرایی ها انجام نداده بود.

آخرش می بیند که خیلی دارد آزار می بیند تصمیم می گیرد که برود به یک آخوند بگوید تا راه حلی پیش پای او بگذارد. (خیال کرده آخوند هم کشیش است که با اعتراف و پرداخت وجههی بهشت را بر او عرضه کند. فکر کنم نسل بعد با این تبلیغاتی که می شود فکر کنند آنها خود خدا هستند).

خلاصه می رود با آخوند مسجدشون صحبت می کنه و ماجرا را می گه.

این دوست دوست ما تعریف می کنه وسطهای حرفم می گفت برو دیگر نگو ، استغفار کن و از این حرفها.

یک جورهای می راندتش. تا این که این دوست دوست ما آخر حرفش گفته بله اون کسی که من و مجبور کرد که این عمل رو بااو انجام بدهم از برادران اهل سنت بوده!!!

این دوست دوست ما می گه: یه دفعه دیدم حاج آقا قیافش تغییر کرد،  گل از گلش شکفت. با خوشحالی می گفت خوب کاری کردی ، تو میخ اسلام رو کوبیدی و...

(این همه می گم دردل کنید برای همین هاست دیگه  هی مسخره ام کنید.)

آرای برادر اگر همچنان دین را را مصلحت گرایانه  و تبعیض آمیز بنگریم همین نتیجه کار ماست.

کاش روزی برسد که همه انسانها را جدا از کیش و آیین و رنگ و مذهب و قومیتشان ببینیم . قضاوت کنیم.

انسان را فقط در مقام انسان ببینیم.

آن وقت است که عدالت ظهور خواهد کرد حال با هر نامی. انسان -ابر مرد- مهدی موعد -مسیح- سوشیات.

۰ (این مطلب را با چاشنی طنز نوشتم تا از تلخی زهر گونه آن کاسته شود)

نوشته شده در شب جمعه۳۰ آبان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

گاهی دوستانی را می بینم که مدعی هستند به روزمرگی افتاده اند و از این حالتشان احساس ناخرسندی می کنند.

با خودم فکر می کنم چرا آموزش پرورش که مسئول آموزش فرزندان جامعه است این قدر از وظایف خود شانه خالی می کند و حتی نمی تواند به فرزندان خود راه و رسم ساده زندگی کردن را بیاموزد.

یکی از مهمترین اصولی که به نظر من باید در مدارس به دانش آموزان آموزش داده شود مهارتهای زندگی است که از آن غافلیم.

حال می خواهم راه و رسمی که بنده خود در زندگی پیاده کرده ام تا به روزمرگی دچار نشوم را در اینجا ذکر کنم.

مهمترین اصل، اصل برنامه ریزی است حتی اگر به صورت حداقلی است. منظور از حداقلی آن است که لازم نیست برای هر 24 ساعت برنامه داشته باشیم. اما می توانیم برای هر روز 1 شاخص در نظر بگیریم.مانند این برج میلاد که هر جای تهران باشی با دیدن آن می توانی حدود مکانی خود را مشخص کنی. مثالاً روزهای زوج در فلان ساعت یک برنامه ثابت داشته باشید و بقیه برنامه های روزتان را حول و حوش آن ساعت مشخص کنید.

دوم دوستان است. تا می توانید با دوستان خود درد و دل کنید. دایره دوستان خود را در زمینه های متفاوت افزایش دهید.صحبت کردن با دوستان ،خود باعث می شود که نگاه دقیقتر  و متفاوتر نسبت به پیرامون خود داشته باشید.با یعضی از دوستانتان درباره موضوعات کاری صحبت می کنید. در کلاس زبان دوستانی پیدا می کنید که علاقه مشترکتان حول همان زبان است.با دوستان ورزشی خود پیرامون ورزش صحبت می کنید و هر روز موضوعات جدیدتری را کشف می کنید.دنیا همان دنیای دیروز نیست.چرا که اگر این باشد به قول مولایمان علی ضرر کرده ایم( هر که دو روز مانند هم باشد ضرر کرده است).

مهمترین زمینه که من در خودم کشف کرده ام و در بساری از دوستانی که با من هم قدم هستند اصل ورزش کردن است.

بله ورزش. حتی از نان شب هم واجب تر است. حتماً در هفته 3 -4 روز را به  صورت برنامه ریزی شده به ورزش اختصاص دهید. دنیای روزی که شب آن ورزش کرده اید دنیای کاملاً متفاوتی است.مردمان کدر نیستند. همجا آبی است. آرامشی در خود احساس می کنید که با هیچ دیازپامی آن را احساس نخواهید کرد. نگاهتان به جامعه به دلیل راحتی فکر دقیقتر و روشن تر است.راحتتر با مردمان کنار می آیید.

فقط کافی است همان چند روز را به ورزش اختصاص دهید .( بهترین ورزش ها هم  دوندگی، ایربیک و کار با وزنه و... در ساعت هنگام غروب آفتاب است).اگر بتوانید آن شاخصی که در بالا ذکر کردم  را ساعت ورزش قرار دهید بهتیرین کار ممکن را انجام داده اید.

شاید مدعی شوید که ما در ساعات پایانی روز شدیداً خسته ایم و توانی برای ورزش در ما باقی نمانده. حق با شماست اما اگر تنها 15 دقیقه ابتدایی را با همان حال زار شروع به ورزش کنید کم کم متوجه می شوید که شارژ شده اید و باقی ساعات ورزش را در حالتی کاملاً شارژ شده ورزش خواهید کرد و در پایان سر خوشی و خماری جالبی در بدنتان احساس خواهید کرد. درحالی که تمام انرژ ی های منفی که در طول روز در بدنتان تجمع یافته بود را تخلیه کرده اید. ( دوستی از دوستان ورزشی که دستی در می و   پیاله دارد  سرخوشی بعد از ورزش را قابل مقایسه با مستی بعد از می و حتی بالاتر از آن می داند).

شما در طول یک ساعت ورزش خود آهنگ مورد علاقه خود را گوش کرده اید ، با دوستانتان از غم ها و مشکلاتتان صحبت کرده اید و آنها هم همین طور.( در اصطلاح سبک شده اید). با قیاس مشکلات خود و دیگران احساس می کنید که مشکل شما آنچنان هم مشکل نبوده است .بعد از ورزش از شامی که می خورید لذت بی نهایتی خواهید برد، چرا که بدن می طلبد و شما به زور به آن تزریق نمی کنید.( البته این حالت بعد از چند هفته به سراغ ورزشکار خواهد آمد چرا که چند هفته اول چون بدن از حالت عادی ( یا در واقع غیر عادی خود) خارج شده است فرد را با مشکلاتی مانند سرگیجه- کوفتگی- بی اشتهایی و ضعف همراه خواهد کرد . اما بعد از ماه اول کم کم این اثرات سو که بدلیل کاهلی دراز مدت در بدن ایجاد شده بود . برطرف خواهد شد.

فقط کافی است همت کنید و نزدیک ترین پارک و یا باشگاه ورزشی نزدیک خانه را شناسایی کنید و مهمترین گزینه را فراموش نکیند( داشتن پا)( دوستی که شما با او در ساعت مشخص قرا بگذارید و شما بخاطر او، او بخاطر شما سر قرار ورزشی بیاید).چرا که بدن انسان نیز مانند بسیاری از نظمها میل به بی نظمی دارد( یا در واقع بهتر است بگویم میل به تنبلی دارد) و داشتن پا  میل به تبلی برای ورزش را خنثی می کند.

و آخرین راهکار آن است که هرگز طبیعت را فراموش نکنید. آخر هفته به طبیعت اطراف شهرها پناه برده و از طبیعت استمداد بطلبید که مادر همه ماست. در خانه از نگه داشتن حیوانات و گیاهان ترسی نداشته باشید. گیاه مخصوص به خود داشته باشید.

و این که نگاه منتقدانه داشته باشید. در این صورت جامعه برای شما هر روز آزمایشگاهی است که شما به کسب تجربه در آن می پردازید و هر روز متفاوت تر از دیروز خواهد بود

 و آن وقت است که دیگر احساس روزمرگی نخواهید کرد.

در آخر پیشنهاد می کنم کتاب مهارتهای زندگی نوشته  کریس. ال. کلینکه -ترجمه شهرام محمد خانی – انتشارات اسپند هنر را بخوانید( 2 جلد و غیر بازاری).

اگر چنانچه شما راهکارهای دیگری پیدا کرده اید بیان کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.سال تحصیلی جدید هم شروع شد و بنده به عنوان دانشجو وارد عرصه علم و ادب شدم.( خوش به حالت)

این بار دانشگاهم آزاد است و باید برای آنچه می آموزم بپردازم. باشد که این عمل باعث درک بهتر مفاهیم بشود.

یادتان میآید که مطلبی با این عنوان (جانم فدای آزادی) نوشته بودم و در آن از نحوه ی آرایش ها و تاتوهای دختران دانشجو در دانشگاه آزاد متعجب شده بودم و  آن را منافی علم (در ضمن احترام به عقاید دیگران) و جایگاه علمی که در آن درس داده می شود دانسته بودم. اکنون کم کم این حالت کمتر تعجبم را بر می انگیزد( اگر خالی نبسته باشم) چرا که در دانشگاه ما به وفور چنین افرادی یافت می شوند. برعکس کلاسمان که اصلاٌ چنین تیپی یافت نمی شود. ( فشنشون خودمم با آن سیبیل هام). اما به راستی بعضی بصورت فشن در دانشگاه ظاهر می شوند که منافات عمیقی با اهداف علمی دارد.( در ضمن که زیان این گونه اعمال به آزادی های فردی و بهانه قرار گرفتن آنهاو فدا شدن نیم بند آزادی های فردی را سبب می شود).

به هر حال .

2.حال می خواهم قیاسی بین اولین روزهای دوران آموزش سربازی و اولین روزهای حضور در کارشناسی ارشد بکنم.

اولین روز ورود ما به پادگان:

ابتدا سرهنگ گروهان دانشجویی آمد به سربازان راحت باش نظامی داده شد( نشستن نیمه راحت)، سپس خود را معرفی کرد و در حدود 1 ساعت به سخنرانی پرداخت و از اهداف و چگونگی گذراندن   دو ماه آموزشی  و این که چه باید کرد و چه نباید نکرد سخن گفت.

در امتداد همان روز و درنماز جانشین پادگان که سرهنگ تمام بود به سخنرانی پرداخت و روزهای بعد جانشین رهبری در پادگان که آیت ا.. بود سخنرانی کرد و در آخر خود رییس پادگان صحبت کرد.

می بنینم که  در اینجا تمامی نظامیان با توجه به سلسله مراتب به سربازان خود احترام گذاشتند و هر کدوام در خور خود  به تفهیم  سربازان پرداخته اند.

اولین روهای دانشگاه( کارشناسی ارشد)

دو هفته اول سرگردان آموزش هستی تا آموزشی ها با ناز وکرشمه شاید کارت را راه بی اندازند.

کوچکترین اعتراضی هم این گونه جواب داده می شود که پس من کاری نمی کنم تا کارشناس جدیدتان بیاید.( 3 هفته است که با این بهانه کارها را از سر خود وا می کنند.)

ظاهراً در روزی که هیچ یک از کارشناسی های ارشد کلاس ندارند.برنامه گذاشته اند  تا رییس کل دانشگاه به ایراد سخنرانی بپردازد!!!!!!!!!!

و اکنون که دو هفته است کلاس ها راه افتاده نه رییس دانشکده و نه ریس گروه هیچ کدام نه یرنامه معرفی برای دانشجویان برپا کرده اند و نه در سر کلاس های خود از اهداف و چگونگی گذراندن این دو سال سخن رانده اند.

حتی بسیاری از ما نمی دانیم رییس دانشکده کیست.

توجه داشته باشید که کار ما با دانشگاه 2 تا 3 سال ادامه می یابد و در پادگان تنها دو ماه بود.

نتیجه هایی که می توان گرفت:

1.سطح آگاهی نظامیان  بالا رفته.

2.سطح فهم عموم مردم بالا رفته ( اگر عملکرد نظامیان را به عنوان عضوی از آحاد جامعه در نظر بگیریم)

3. برعکس دو فرضیه بالا سطح  کلی نخبگان کشور پایین آمده است.

4. نخبگان کشور  افرادی را که کمتر از آنها آگاهی دارند را به دیده تحقیر و از موضعه نخوت و غرور نگاه می کنند.

* این نکته ضروری است بیان شود که اساتید آنجا واقعاً ممتاز و در حد ممتاز می باشند.

5. سیستم دانشگاهی کشور هنوز نتوانسته خود را آپدیت و به روز کند و حتی از جامعه نظامی ما عقب افتاده.

 

 

 

3.

یاد سربازان گروگان کشته شده به دست اشرار شرق کشور را هم گرامی بداریم و این نقطه بسیار تاریک را در پرونده دولت قرار دهیم که دولت برای آزادی کسانی که جان خود را برای دفاع از حریم کشور بر کف گذاشته اند هیچ کاری نکرد.

ظاهراً جان آنها هیچ ارزشی نداشت.بود و نبود آنها یکی است.

کشته شدند.

خوب بجای آنها کسان دیگری از خیل عظیم سربازان را می فرستند. کوچه محل سکونتشان را هم به نام خود سربازن کشته شده مزین میکنند و  به خانوادهشان هم سهیمه  می دهند.در مجامع جهانی هم افتخار خواهیم کرد که ما در راه مبارزه با اشرار فلان عدد کشته داده ایم( هرچه آمار بالاتر باشد نشان دهنده جدیت کار است)

4. تا به حال شده با شنیدن یک شایعه بال در بیاورید. حتی مطمئن باشید که این شایعه است و ممکن است اصلاً چنین چیزی وجود نداشته باشد.

من با شنیدن کم شدن 2 ماه از خدمت سربازی چنین حسی پیدا کردم. باشد که به واقعیت نزدیک شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

اولین روز ماه رمضان بود و ما  افطار کرده بودیم.

حوصله خانه ماندن ندارم همچنین سریال های ماه رمضانی. با بر و بچ محله قرار می گذارم و می رم بیرون .

میگم کجا می روید مگن  قلیان خانه( قهوه خانه سابق) من هم میگم بریم( من به دود حساسیت دارم و با قلیان حال نمی کنم. یعنی اصلاً با چیزهای دودی حال نمی کنم). می ریم قلیان خانه. هوا بسیار سنگین است طوری که تنفس کشیدن مشکل است. خدا برکت نده به کارش کلی آدم آمده بود ، همه قیافه ها غم زده- گویی هرکی غمباد بگیره می آید آنجا. 2 تا چای خوردم و زدم بیرون. نمی توانستم بیشتر آنجا بنشینم. در همان گفتاری که با دوستام داشتم . شاکی بودند. میگفتن قبض موبایل آمده 140 هزار تومان. گفتم چرا . گفتند با زیدامون زیاد صحبت می کنیم( یا به اصطلاح مخ می زنیم). گفتم خوب برید جایی -  کافی شاپی      - گیر بازره بهتر ه با تلفن صحبت کنیم بعد که با هم رفیق شدیم آن وقت بیرون می ریم.

با خودم فکر میکردم دولت طرح امنیت اجتماعی درست می کنه مردم تلفنشون زیاد می شه. میآید قلیان خانه ها را می بندد و سپس می کند- مردم حریص تر شده و در نتیجه قلیان خانه ها شلوغ تر . در نتیجه مالیات بیشتر ( می گفت قلیانی سر میدان انقلاب ماهی 4 میلیون ماهی اجاره می دهد)، مردم در غم و استرس می روند و در نتیجه رو به دخانیات می آورند و باز مالیات کلانی است که دولت از دخانیات می گیرد.

در این جا کی ضرر می کند و کی سود؟

ماشاا.. تا بخواهی جایی هست که غم تولید کند و باز خورد غم را داشته باشد( نظیر همین قلیان خانه ها) آیا جایی هست که بتوانی شادی تولید کنی؟

با این سئوال ها دست و پنجه می کردم که شب دوم رمضان رفتیم پارک لاله تا سنت قدیممان را که فوتبال بازی کردن در شبهای ماه مبارک است را احیا کنیم. دیدم شهرداری کار خوبی کرده است و تا ساعت 12 شب مراسمی و جشن و سروری گذاشته که برای خودش کار بسیار جالبی است و امید است که بخش های خصوصی هم بتوانند وارد معرکه شوند( مانند دیسکوهای غرب) تا مردم طریقه تولید شادی را هم بیاموزند.

اما آمدیم فوتبال بازی کنیم که...( نمی دانم ماه رمضان تا به حال پارک لاله رفته اید یا نه هم آنجایی که وسایل ورزشی تازگی ها گذاشته اند. آنجا تا نزدیک های سحر فوتبال و والیبال برگزار می شود)بجز 3 تا چراغ بقیه چراغها خاموشند . پس فوتبال تعطیل و کجا-؟!؟!

 فکر می کنید کجا می توانستیم برویم؟!!!!!!!!

 توده کشت هم مرا به یک بازی دعوت کرده  ان شاا.. پست بعدی.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

شكر خدا كه اين مسابقات تمام شد و ما حالا مي توانيم صبح ها راحت از خواب بيدار شويم و روز خود را در حالت چرت بسر نبريم.

اما ما در اين چند هفته يك چيز مهم كشف كرديم ، زنان غربي موجودات خبيثي هستند. موجوداتي كه حتي نبايد يك لحظه قيافه پليد آن ها را نشان داد. اگر خداي نكرده يك لحظه از دست سانسور چياني كه نگران دين من جوان هستند و صحنه اي در مي رفت ويك خانم كه لباس حلقه‌اي پوشيده بود را نشان مي داد  مطمئن هستم كه شب خوابش نمي برد.حاضر بودند 37 بار يك گل را نشان بدهند  وآدم را از هرچي گل است متنفر كند اما يك لحظه خدايي نكرده اين موجود خبيث را نشان ندهد. باري حالا ما مي دانيم كه اگر زنان ايراني هم پايشان به ورزشگاه ها باز شود  آنها هم بي ناموس بازي در  خواهند آورد  و ما ها هم همه لخت بازي را به تماشا خواهيم نشست. با اين تفاوت كه ما زير آفتاب جزغاله خواهيم شد (آفتاب اروپا كه نيست ، نرم ولطيف باشه).

به راستي فرهنگ غرب اينقدر وحشت زاست.آيا پاي من روزي به آن ور  آبها باز نخواهد شد ؟ آيا من غير از فيلمهايي كه ايران پخش مي كند نمي توانم با نوع زيست آن مردمان از طريق اينترنت، ماهواره، DVD و... آشنا شوم و ببينم .آيا تنها راه ارتباطي من با غرب از كانال جمهوري اسلامي ميگذرد.پس چرا با اين كه هم ما مي دانيم و هم آنان كه همه از اين صحنه ها ديده ايم وخواهيم ديد باز دست به چنين اعمالي مي زنند.جز اين است كه با اين كار بغير از  عقده در من چيزي افزوده نخواهد شد.

حلا ما هر چقدر هم كه از اين جور آدمها در اين فيلم‌ها ديده باشيم . باز تا صحنه آهسته يك بازي را نشان مي دهد، كه آن صحنه را نمي بينم. درون تماشاگران مي گرديم  و يك مورد كه از دست سانسورچي در رفته رو سعي مي كنيم پيدا كنيم و ببينم و تو دل خودمون به ريش اون سانسور چي بخنديم. يا بلعكس.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

نمی خواهم بنویسم.

اما این داستان بقدری تکانم داد

که گفتم شما هم بخوانید البته اگر جیگرش را داشته باشید.

من وقتی فیلمی می بینم از آن قسمتهایی که دوربین روی چشمهای بازیگر زوم  میکند  در حالیکه آرام اشک در چشمان بازیگر حلقه زده وسپس جاری می شود را خیلی دوست دارم

.با خواندن این داستان خود صحنه پرداز فیلم خود شدم.

این داستان را از وبلاگ خوابگرد برداشته ام(کاملتر آن ا آنجا بخوانید):

 در ضمن در وبلاگعباس معروفی آخرین شعر سیمین بهبهانی (پیرامون دولت عدالت محور)آمده است

 

 

«سهیلا»، مادری ۲۸ ساله، که نوزاد ۵روزه‌اش را به طرز دلخراشی کشت و کم‌تر از یک سال پیش، گزارش محاکمه‌ی او به اتهام قتل عمد، در روزنامه چاپ شد. پیشنهاد می‌کنم اگر دل‌اش را دارید، این گزارش را به عنوانِ نمونه‌ای از صدها و شاید هزارها ستمی که بر زنان می‌رود، بخوانید و سپس، اگر باز هم دل‌اش را داشتید، «روایتِ داستانی» علیرضا محمودی را که ابتدا قصد انتشارش را در این‌جا نداشتم، ولی آن‌قدر آکنده‌ام اکنون از حسی تلخ که، چشم بستم و آن را در ادامه‌ی این چند خط منتشر کردم. عذر می‌خواهم اگر در روزهای بزرگداشت مقام «مادر»، به ضدِ بزرگداشتی با چنین مقدمه و چنان‌تر مؤخره‌ای مهمان‌تان کردم.

شبِ خیس ِ رستگاری
تقدیم به سهیلا
سرش را که بریدم احساس کردم کار هنوز تمام نشده است. مگر می‌شد این قدر آسان باشد؟ هنوز اسم نداشت، اما از همان هفت سال پیش که با رضا فرار کردم، دوست داشتم اسم پسرم «آرش» باشد. به نظرم کسی که اسمش «آرش» باشد، امکان ندارد با یک گالن نفت خودش را آتش بزند یا با دختر خودش بخوابد.

شش روز پیش که دنیا آمد، مثل این بود که گنج پیدا کرده‌ام. واقعا به درد زاییدنش می‌ارزید. توی بهداری زندان وقتی به‌ام گفتند پسر است، طوری بود انگار پنج هزار و سیصد تومانم، بنز مشکی بانک تجارت را برده باشد. اما بعد گفتند باید آرش را ببرند یک جای دیگر. قاضی اجازه نداده بود پیش‌ام  بماند. دوست نداشتم گنجم را ببرند. چه فرقی می‌کند اگر HIV  مثبت خونم هم در خونش جاری باشد، این حتا بیش‌تر ثابت می‌کند، مال خودم است. نه مال هزاران هزار نفری که فقط یک شب می‌بینی‌شان و کارشان را می‌کنند و تمام می‌شوند. تکه‌ای از خودم که می‌توانم، بیرون از خودم توی دست هایم بگیرم و نگاهش کنم. اولین بار بود که کسی این قدر آرام کنارم می‌خوابید.

تیغ ریش‌تراشی را از لای کتاب دعای خانم تقوی دزدیدم. خانم تقوی با آن، یواشکی زیرابروی دخترها را می‌تراشید. این آخرین شبی بود که پسرم را کنار خودم می‌خواباندم. جیرجیر تخت «شهین‌بشکه» که بلند شد، دکمه‌های پیراهنم را باز کردم و شیرش دادم. سال‌ها بود که از لمس سینه‌ام چنین سست نشده بودم. بعد دهانش را گرفتم ، آن قدر صبر کردم تا دیگر نفس نکشد، بعد با تیغ کوچک شروع کردم به بریدن سرش. صدایی نکرد، تکان زیادی هم نخورد. تیغ ریش‌تراشی شکسته و کند بود و انگشت‌های خودم  را هم می‌برید. فکر کردم اما آدم که به این سادگی‌ها نمی‌میرد. آدم حتا اگر چشم‌هایش را هم ببند، باز ممکن است نمرده باشد. دوست نداشتم گنجم را این طور سالم و درسته ، حتا اگر چشم‌هایش بسته باشد تحویل شان بدهم. شاید فردا ، توی اتاق دیگری چشم‌هایش را باز می‌کرد و از سینه‌ی زنی دیگر شیر می‌خورد و مثل وقتی تن مرا می‌مکید نفس نفس می‌زد ... شبی که در آن خانه‌ی بالاتر از میدان پیروزی، نه نفری تا صبح کارم را می‌ساختند، من یکسره چشم‌هایم را بسته بودم ، اما نمردم! آن شب برفی بهمن ماه که زیر جوی سرپوشیده‌ی چهارراه کالج خوابیده بودم، تا صبح فکر می‌‌کردم، آدم چه طور می‌میرد؟ موش‌ها از روی موهایم رد می‌شدند . تن موش‌ها سرد  بود، اما زنده بودند و یکسره دورم راه می رفتند.

«
شهین‌بشکه» بدجوری جیرجیر تختش را درآورده بود. از این که خون انگشت‌ها و کف دستم با خون پسرم مخلوط می‌شد، خوشم می‌آمد. وقتی هم که توی دلم رشد می‌کرد، احساسی شبیه این داشتم. تیغ را با تکه سنگی که توی حیاط زندان پیدا کرده بودم، تیز کردم. صدای ساییدن تیغ روی قلوه سنگ، مثل صدای نفس کشیدن حیوانی بی‌گناه توی تاریکی بود. یاد قصه‌ی ابراهیم افتاده بودم که چاقویش را روی سنگ‌های کوه تیز می‌کند تا گلویی پسرش را ببرد ولی باز هم چاقویش نمی‌برد. اما تیغ ریش تراشی من که از یک بند انگشتم بلند‌تر نبود، خوب می‌برید.

دوست داشتم ببینم قلبش چه شکلی است... زندگی یک آدم چه شکلی است... قلبی که تا شش  روز  پیش توی بدن خودم می‌تپید. یاد شعرهایم افتادم که کنار  بُسفر برای رضا می‌خواندم. منتظر بودیم اندازه‌ی یک کتاب بشوند. توی همه‌ شعرهایم پر از کلمه‌ی قلب بود... در آوردن قلب «آرش» با آن تیغ لیز و کوچک خیلی سخت بود. تیغ را که  فشار می‌دادم، بیش‌تر کف دست خودم را می‌برید. اما وقتی درش آوردم و لای انگشتانم گرفتمش، دیدم به زحمتش می‌ارزیده است، مثل  زاییدن خودش... خیس و کوچک و لیز بود و توی نور لرزانی که از راهروی بند می‌تابید، برق می‌زد. انگار یک بار دیگر دنیا آمده باشد.

قلبش را کف دستم گرفتم و نگاه کردم و فکر کردم یک آدم چه طور می‌تواند بمیرد؟ خیلی شب‌ها این را از خودم پرسیده بودم. آن یخچال‌فروش سه‌راه امین‌حضور که برای خاموش کردن سیگارش توی نافم دویست هزار تومن می‌داد، همیشه می‌گفت آدم با این چیزها نمی‌میرد. اما رضا خیلی راحت مرد. توی استامبول جلوی آن نانوایی چاقویش زدند، او دلش را گرفت، روی زمین افتاد و مرد. آن قدر سریع که فرصت نداشت فکر کند، آدم چه طور می‌میرد.

قلب کوچک و خیس پسرم را توی مشتم فشار دادم. شاید جان آدم از همین جا بیرون می‌آید. شاید هم جای دیگری قایم شده باشد. یکی داشت توی خواب فحش می‌داد. بوی سیگار اتاق دانشجو‌ها تا این‌جا هم می‌آمد. وقتی با رضا به ترکیه می‌‌رفتیم، کتاب های کنکورم را هم با خودم برده بودم ، ولی بعد همه‌شان را ریختم دور. بعد‌ها دلم می خواست کتابی باشد که تویش نوشته باشند آدم چه طور می‌میرد. باید باز هم توی سینه‌اش می‌گشتم، مثل کتابی بود که دوست داری تا آخرش را بخوانی.

چهل و سه شب بعد از مردن رضا، وقتی از استامبول برمی‌گشتم، دوست داشتم آدم توی تنش جایی داشته باشد که بشود فشارش داد و بعد همه چیز تمام شود. آن شب  برای اولین بار، با راننده‌ی اتوبوسی که برایم ساندویج می‌خرید و عقب ماشینش تا تهران جای خواب به‌ام می‌داد، خوابیدم. نفسش بوی سیگار و تخمه‌ی آفتاب‌گردان می‌داد. تکان‌هایش گاه با تکان‌های اتوبوس یکی می‌شد. اما من فقط به قلب پلاستیکی قرمزی که از سقف آویزان بود و تکان می‌خورد خیره مانده بودم. به نظرم قلب  پلاستیکی گاه بزرگ و بزرگ‌ترمی‌شد و باز کوچک می‌شد. دم دمای صبح که راننده پشت فرمان برگشت، پرده‌ی مخملی را کنار زدم. از میان شیشه‌ی سرتاسری عقب اتوبوس که با برچسب‌های سرخ چیزی روی آن نوشته بودند، به آسمان خیره ماندم. آخرین ستاره‌ها در سپیده محو می‌‌شدند.

نور سپید ضعیفی از دریچه‌ی کوچک نزدیک سقف به داخل بند می‌تابید. معلوم نبود سپیده است یا لامپ گازی حیاط زندان را روشن کرده‌اند. یکی توی خواب خس‌خس می‌کرد. «شهین‌بشکه» آرام گرفته بود. از جایی خیلی دور صدایی شبیه آواز می‌آمد. انگشت‌هایم می‌سوختند.  دست‌هایم تا مچ خیس‌خیس بودند. تیغ را جایی، لابه لای همین تکه‌های کوچکی که از پسرم باقی مانده بود،گم کرده بودم. اما دیگر هیچ کس پسرم را نمی‌برد. اذیتش هم نمی‌توانست بکند. هیچ آرزویی هم نداشتم. بعد از فرار با رضا این تنها کاری بودکه توانسته بودم، خودم برای خودم بکنم. برای تکه‌ای از خودم. این شب خیس رستگاری، ارزش سوزش دست ها و گم کردن یک تیغ ریش تراشی کوچک را داشت.
علیرضا محمودی ایرانمهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

تب و تاب گفتن ها درباره دکتر شریعتی فرو کاشت.

من با کتاب پدر مادر ما متهمیم آشنا شدم و بعد اسلام شناسی و شیعه علوی وصفوی و ... تا آنکه  با کویر و هبوط آشنا شدم.

حال کمتر از او می خوانم اما هر از چند گاهی به کویر  و هبوطش سرکی می کشم.

در این گفتگوی تنهای که واقعاً نوشته های تنهایی او بوده جایی به کلمه محراب اشاره کرده و خواسته آن را بست بدهد. اما به ناگاه تغییر عقیده می دهد و موضوع و خواننده نخواسته اش را تنها می گذارد. بر اساس نوشتار ایشان کلمه محراب اسم صفت از ریشه حرب به معنای جنگ است.( هنوز برای من جای سئوال است که چرا آنجا را به چنین نامی خوانده اند. راحتترین سخن آن است  که  بگویی چون نماز مانند صف جنگ بوده و پیش قراول جنگ در جلو می ایستاده به آن شبیه کرده  و آن واژه را ساخته اند.اما به نظرم دکتر از آن میخواسته پیرامون ایدولوژی انقلابی که از اسلام می خواسته بسازد بهره برداری کند .

کلاً شریعتی در این کتاب ( گفتگوی تنهایی) شخصیتی رنجور وغم روزگار خورده است. حتی گاهی فکر می کردم به شخصیت افسرده یا دپرس نزدیک می شود. اما گاهی قلم چنان می تازد که براستی می توانی بگوی او بعد از نوشتن به بالاترین لذتها که یک انسان می رسد رسیده است.

مجله شهروند یک گفتگو با دکتر سروش پیرامون دکتر شریعتی کرده است که من قسمتهایی از آن را در اینجا می گذارم. سروش خود را با شریعتی مقایسه کرده و البته سهیل 87 متمایل به آرا و عقاید سروش است و البته اعتقاد دارد که این ادامه راهی است که دکتر شریعتی به عنوان روشنفکر دینی آغاز کرده بود.

مقاله شهروند امروز:

...اين داستان بلندي است. من در جايي به صراحت و خلاصه گفته‌ام كه مرحوم شريعتي دين را فربه مي‌كرد و من دين را لاغر مي‌كنم. فربه كردن دين همان ايدئولوژيك كردن دين بود و بالا بردن انتظار از دين. من اما حقيقتا مي‌‌كوشم كه انتظارات از دين را كمتر كنم. مرحوم شريعتي دين را خيلي دنيايي مي‌كرد و مي‌گفت كه ديني كه به درد اين دنيا نخورد به درد آن دنيا هم نمي‌خورد. من اما گمان مي‌كنم كه دين اصلا و اساسا براي اصلاح امر آخرت است و اگر انسان از جهان و حيات پس از مرگ برخوردار نبود، دين هم نداشت و خداوند پيامبري براي او نمي‌فرستاد و اصلي‌ترين آموزه‌هاي دين، آدمي را براي زندگي ديگري آماده مي‌كند. مرحوم شريعتي مي‌خواست دين را در مقام يك موسس بنشاند، يعني از دل دين يك نظام تازه بيرون بكشد. مرحوم شريعتي همچون سيد قطب تمام جهان را نظام جاهلي مي‌دانست و از اسلام مي‌خواست كه يك نظام ضدجاهلي بيرون بكشد. من حقيقتا چنين ديدگاه‌هايي ندارم و معتقدم كه با دين مي‌توان زندگي كرد ولي دين را به عنوان يك منبع و مخزن براي زندگي نمي‌توان به كار برد. از دين صرفا مي‌توان بينش گرفت و با آن بينش به زندگي «روح» بخشيد؛ قبول ندارم كه با آن بينش بتوان به زندگي «شكل» بخشيدو .... . البته فراموش نكنيد كه از نوشته‌هاي مرحوم شريعتي حقيقتا بوي تحقير دموكراسي هم مي‌آمد. مي‌دانم كه پاره‌اي از شاگردان ايشان سخن من را نمي‌پسندند اما من اين را مي‌گويم كه ما امروز خصوصا در ايران حاجت به يك دموكراسي داريم كه هيچ قيدي نداشته باشد. همين كه شما قيدي براي او بياوريد با هر دليلي و ملاحظه‌اي هم كه باشد، نهايتا آن را از اثر خواهيد انداخت. بنابراين من بي‌مهري‌هاي مرحوم شريعتي را نسبت به دموكراسي مطلقا نمي‌پسندم و معتقدم كه بايد به جاي آن يك التزام جدي نسبت به دموكراسي را نشاند، از آن دفاع كرد و هيچ قيد و شرطي را هم براي آن قائل نبود.

آدرس این مقاله :

http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-529.aspx

شعر شمع از دکتر که من خیلی دوستش دارم:

تا سحر ای شمع بر بالین من، امشب از بهر خدا بیدار باش

 

سایه غم ناگهان بر دل نشست، رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

آه ای یاران به فریادم رسید، ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

 

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه، چونکه از پای افتادم رسد

 

گریه و فریاد بس کن شمع من، بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

 

قصه بی تابی دل پیش من، بیش از این دیگر مگو خاموش باش

 

همدم من مونس من شمع من، جز تو اندر این جهان غمخوار کو

 

واندر این صحرای وحشت زای مرگ، وای من وای من یارکو

 

اندر این زندان من امشب شمع من، دست خواهم شستن از این زندگی

 

تا که فردا همچو شیران بشکنند، ملتم زنجیرهای بردگی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

چند وقت بود که دانشگاه تربیت معلم که من زمانی دانشجوی آن بودم در اعتصاب بود و سرانجام به هدف خود رسید.

حال هم این دانشگاه زنجان

به قول قال و قیل باید همه مان شریعتمداری شویم. به هر کی رسید بلوتث کرد. حال که از زارعی ها فیلم نداریم باید همه خراب این معاون شویم

هر چه فریاد داریم بر سر او کوبیم

برای آنکه بیشتر وارد بحث آن شویم یشنهاد می کنم این وب ها را بخوانید:

مسعود بهنود:http://masoudbehnoud.com/2008/06/blog-post_16.html

رضا کلاهی( قیل وقال):http://ghaloghil.persianblog.ir/post/23

 واین برای پنجره چوبی است که اکنون نیازی به نگاه متفاوت نیست و این دو بالایی را حتماً بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

فوتبال جام ملتهاي اروپا در حال برگزاري است.نكته اي كه از ديدن اين بازيها بدست مي آيد ، ديدن ميراثي است كه هيتلر روزي بر برچيدن آن اقدام كرد و امروز جريان عكس آن را مي بينيم. كافي است هنگام ديدن فوتبال صداي تلوزيون را قطع كنيد. آن وقت است كه تمايز قرار دادن بين اين تيم ها با تيم‌هاي آفريقايي كاري استمشكل. مانند تيم فرانسه كه  تعداد رنگين پوستانش بر سفيد پوستانش قالب است و در بسياري از تيم هاي ديگر.حال اگر صداي تلوزيون را هم بلند كنيم باز با كلماتي مواجه مي شويم كه انتظار شنيدن آن را نداريم.مانند خالد بولهروز . اسمي كاملاً بيگانه با فضايي كه ما در ذهن خود ساخته ايم.تمام اين مثال‌ها نمايانگر آن است كه اروپا بعد از جنگ جهاني دوم خطر نژاد پرستي و عقيده پرستي را درك كرد و سعي در حذف آن نمود و البته كه از خود شروع كرد.( به قيمت از دست دادن بسياري از رسوم و درهم شدن نژادها كه زماني به آنها افتخار مي كردند) بله ما شعار مي دهيم و آنها عمل مي كنند ما آيه شعوبا را داريم و آنها اجرا مي كنند. بسياري از مردم جنوب كشورمان تيره پوست هستند اما ما به ندرت آنها را ديده ايم . يا هنوز اهل سنت ما يك مسجد براي خودشان در پايتخت ام القراي اسلام ندارند.

نكته اي كه در بازيهاي يورو برايم جالب بود افراد اندك سياه پوست در تيم آلمان بود كه هنوز به نظر من آن خصلتي كه باعث جنگ شد را در خود حفظ كرده اند.

چند روز قبل كه ريس جمهور مصاحبه با خبرنگاران ايتاليليي كرده بود به يك نكته اي اشاره كرده بود كه:

چرا بايد ملت آلمان هر سال براي كشتار يهوديان كه معلوم نيست درست باشد يا نه بايد روز ندبه داشته باشد. ملتها معمولاً خوبي هاي خود را بزرگ مي كنند. چرا شما اين كار را ميكنيند( با چنين مضموني)

و البته كه دكتر كاشي در وبلاگ زاويه ديد جوابي براي آن داده بودند و آنكه بله هميشه نبايد به مفاخر گذشته افتخار كرد كه باعث گمراهي است بلكه بايد آن نكات تاريك را برجسته كرد تا باز به آن ورطه نيفتيم و من با ديدن تيم آلمان راستي گفتار دكتر كاشي را فهميدم.

 اميد به روزي كه ما نيز قدم در اين راه نهيم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه

از ایستگاه 15 خرداد مترو پیاده شدم.

بازار بود وشلوغی بیداد میکردم.به صحنه ای برخورد کردم که حالم را گرفت.

در دل جمعیت دیدم یک کلونی آدم تشکیل شده .گفتم دعوا شده چیزی که تو بازار زیاداتفاق می افتد. رفتم جلوتر دیدم حدسم درسته اما کامل نه.چرا که دعواهای بازار مردانه بود و  این دعوا شکل دیگری داشت.

خانومی داشت با آقایی دعوا میکردم .اما طوری نبود که صداشان رو بالا ببرند.گویی شرم از دعوا بین جمع داشتند . ما هم مثل بقیه فضولیمان گل کرد گفتم ببینم چه خبر. دعوا خانوادگی بود و سیل عظیم تماشاگر از خریدار وفروشنده از حمال و دلال  (سر سبزه میدان بود)داشتند می دیدیدند.کمی دقت  کردم دیم بین این دو نفر یک دختر 8 ساله ناز(خیلی قشنگ بود)  با لباس سفید بین این پدر ومادر داره کشیده می شه.حالا که دعوا بالا گرفته هرکی میخواهد بچه رو با خودش ببره.مامانه میکشید – بابا می کشید ودختر ریز داشت گریه میکرد (خیلی مظلومانه میگریست. دلم سوخت – دیدم حالا که نمی تونم کاری بکنم بهتر که برم تا از این بیشتر دلم آتیش نگرفته- یک دفعه می رم پیش دختره با هم شروع میکنیم به گریه کردن).آره گذر روزگار است دیگر .حالا که حالاشون  را با هم کردن .جیک وپیکشون  و  تو بغل هم کردن  و یک بچه پس انداختن  یاد جنگ افتادن.آره بکش – اون قدر بکشید تا از نسل آدم چیزی نمونه.تا هرچی که می مونه بشه وازده- بشه پس زده- داغون ومتلاشی شده.

بخیال خودشان هم صلاح دخترشون رو میخواهند.فردا  امثال اون دختر که بزرگ شدند چگونه روانی خواهند داشت؟چگونه تو این جامعه گرگ زندگی سعادتمندی را آغاز خواهد کرد؟

به قول دکتر شریعتی:

پدر ،مادر ،ما متهمیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

بهمن آغاز شد و باز آهنگ های انقلابی برای مردمی غیر انقلابی.

باز آذین بستن خیابان به نام مردم

باز ......

در مقام منتقد حرف زدن خیلی راحت است. اما براستی اگر من این سن را در آن زمان داشتم  در جریان انقلاب شرکت نمی کردم.نه قطع یقین شرکت می کردم چرا که

۱. شیفته آزادیم    ۲. کلی هیجان داشت      ۳. تفنگ به دست این ور و آن ور می رفتم          ۴. با پر قدرت تر از خودم دست وپنجه نرم می کردم....

حال سئوال را تغییرمی دهم.

اگر به ناگاه صبح از خواب بر می خواستیم ومی دیدم پرت شدیم به سال ۵۷(نوعی سفر زمان کرده ایم)

حال با توجه به آگاهی به پیامد انقلاب بازدر این فرایندشرکت می کردیم ؟

من باز هم شرکت می کردم. نه به این خاطر که از انقلاب خوشم می آید. که نتیجه آن دیده ایم. بلکه چون شیفته آزادی هستم و بعد ۲۲ بهمن چند روزی را در فضای آزادی تنفس می کردم و از آن پس سعی می کردم  مسیر اینگونه نگردد.مسیر را تغییر دهم.

همه انقلابیون را سهیم کنم در قدرت که به خون هم تشنه نشوند. به آزادی که بدست آوردیم احترام بگذارم و از دیگرانی که با عقایدم متفاوتند نگیرم.

 سردمداران گذشته را می بخشیدم اگر نادم بودند. خون را خون نخواهد شست(تجربه آفریقای جنوبی)و...

اما حیف که این خوابی بیش نیست.

این هم نیمچه خرفی که بعد از وزنه زدن به ما دست داد!!الان خیال می کنند چی هستیم ما)!!!

من با کسي دشمني ندارم .
کارم نداشته باشيد تا کارتان نداشته باشم
که من چون نمکي خواهم گفت اذيت مي کني...
گرگ قصه ها نيستم اما هر گز حبه انگور نخواهم بود .هرگز.هرگز...
دستهايم را آردي نخواهم کرد تا فريبتان دهم
اما اگر شما کرديد.
 با خودتان که کودک در جهان بسيار است و من ديگر کودک نيستم.
مطمئن باشيد دنياي ديگر نخواهم ستان حقم را همچون پيرزنان از شما.
 که همين دنيا چاک خواهم داد پيرهنتان.
پس مراقب باشيد که
 پيراهن نبوشيد اگر مرا خواهيد ديد.

الهام گرفته از زی زی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

محرم امسال زود آمد و زود رفت از بس كه سرد است هوا هنوز.

سالهاي پيش معمولاً 5، 6 روز رو در حال و هواي مردم و آداب و رسومشان و تجربه اندوزي مي گذارنديم.مثلاً سال پيش تفت بوديم با نخل كشي و مراسم شتر كشان و كاروان هاي تعزيه مانندش. اما امسال نشد چرا كه مردمي نبودند كهآداب ورسوم را به نمايش گذارند و همه يا چپيده بودند خانه يا حداكثر در فضاهاي بسته.

امسال ولي سرما اين حسن را داشت كه ترافيك نبود ونيمه شب با صداي دقل و طبل  از خواب بيدار نمي شدي.

اصولاً شركت كردن در مراسم محرم را نبايد از ديد مذهبي صرف نگاه كرد يا حتي از ديد مردمشناسانه و يا جامعه شناسانه.

من دوست دارم كه از يك نگاه ديگر  به موضوع بنگرم.نگاه هنر:

ما ترك زبانيم ولي بدليل دور ماندن از اصل خيش روان وساده نمي توانم صحبت كنم .ولي به راحتي ملتفت مي شوم و محرم زماني است كه ني هواي نيستان مي كند و ما به مراسم ترك زبان مي رويم(يا به قول خودشان آذري هاي مقيم مركز(حتي در اين جمله هم نيم نگاهي به بازگشت نهفته شده حتي بعد 50 سال!!)

مراسم اين هيئت ها با مراسمي كه اين روزها متداول شده فرق دارد.

در مراسم تركان فقط و فقط شعر خوانده مي شود و گاهي در حد چند كلمه از شعر خارج شده. اكثراً استعاره حاكم شعر است و كمتر بيان مصيبت به صورت واضح بيان مي شود.مثلاً گويد پروانه يانده (سوخت)و... كه بايد خود ملتفت موضوع با توجه به حال مجلس شوي.تماماً در دستگاه خوانده مي شود و گاهي تحرير هاي جانانه با توجه به حال مجلس مي زند مداح(كه به جاي خود بسيار درد آلود است و از صد تا قيمه قيمه كردن امام مؤثر تر).تا قبل از ظهر عاشورا در اشعار و دستگاه ها گاهي حماسه خوانده مي شود ولي اغلب دستگاه هايي را براي خواندن انتخاب مي كنند كه حزن دار هستند.اما بعد ظهر ديگر به هيچ عنوان حماسه در كار نيست .يك دستگاه به شدت حزن آور خوانده مي شود و زمزمه زير لب كه مردم نيز اين زمزمه را بر لب دارند كه البته عده اي كه به امام حس قوي تري دارند نعره زده يا خود زني مي كنند (معمولاً در اين وقت اتفاق مي افتد)و شام غريبان كه ديگر طوري حزن آور مي خوانند كه غم پاتيل دل آدمي شود (بنده معمولاً در شام غريبان به اين دليل شركت نمي كنم) برعكس مراسم هاي امروزه كه نعره و فرياد متن قالب قضيه است و افراد شركت كننده در آن را خسته مي كند.

در مجموع مراسم اين چنين، عنصر هنر بسيار پر رنگ است و قدمت چند صد ساله آن را با كمي مطالع بيشتر مي توان حس كرد.

در اين هيئت ها چندين نفر مسئول هستند كه همه مسن و گرم و سرد روزگار چشيده .در آبدار خانه مسن ترين ، مداح اصلي مسن ترين است و كسي كه ابتدا كمي قرآن تفسير مي كند نيز مسن.سلسله مراتب كاملاً رعايت شده و تمام اينها نا نوشته است و مديريت از ابتدا تا انتهاي آن حاكم است.هر كسي نمي تواند در هيئت خدمت كند .ابتدا بايد برادري خود را ثابت كند .حتي براي قند گرفتن!!!!!!

امسال شام غريبان گفتيم كه به مراسم تعزيه اي كه تلوزيون تبليغ مي كند برويم كه در تأتر شهر برگزار مي شد.خيابان آزادي تاريك _ميدان وليعصر تاريك و هوا سرد . سرد سرد.(در آن تاريكي آدم فكر مي كرد تو جاده  انارك به خور(جاده اي در مركز ايران و در دل كوير) گام بر مي دارد(مهمترين خيابان مملت را ببين)) خلاصه رسيديم و تعزيه شروع شد نيم ساعت كه گذشت ديديم سرما به عمق جانمان راه يافته .پس تعزيه را ول كرده به خانه هاي خود رجوع كرديم .حال آنكه خود تعزيه هم چنگي به دل نمي زد و ارشاد برا خالي نبودن عريضه هزينه كرده بود و چيزي در حد آبدو غ خيار در آن هواي سرد بود.

همه اينها به كنار .ولي محرم زماني است براي گرد گيري از عاطفه هاي غبار گرفته

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱. به نام خدای برف

۲. به عنوان یک سرباز می خواستم نوشته باشم :که ای ملت چرا چشم سربازت را کور کردی؟مگر حافظ ناموس ،کور می خواهی؟

سال پیش بود که بازی پرسولیس ـ سپاهان رو رفتم استادیوم آزادی.که پرسپولیس بازی رو ۳ـ۲ واگزار کرد.نیمه اول که هنوز پرسپولیس جلو بود مناظری دیدم که چشمانم گرد شد.تماشگرانی از پرسپولیس بر روی تماشگران سپاهان که در طبقه پایین قرار داشت می انداختند هر چه که در دست داشتند .انواع الفاظ را بر هم می پراکنند و چون کار بالا گرفت عده ای از این تماشاگران(از هر دو طرف)پایین رفته و در حال در گیری بودند که با وساطت سربازان کار به اتمام رفت.(متأسفانه تنها جایی بود که از باطوم خوشم آمد چرا که پایانی بود بر وحشیگری).

در قضیه بازی امسال این دو تیم هم در جریان بازی دو طرف تماشگران به سمت هم طرقه پرتاب کردند و در آن میان خورد بر صورت یکی از حافظان وطن و کرد آنچه نباید می شد.به راستی کسی که بر سر آدم دیگری پرتاب می کند ،می توان انسان نامید.از نظر من آن افرادی که این کار را کرده اند باید شناسایی شوند وبه مراکز رواپزشکی تحویل داده شوند.(اگر کسی بیشتر می داند بگوید که من هنگ کرده ام)

برنامه ۹۰ این هفته به این موضوع می پرداخت.برای تحلیل جامعه شناختی آن به دکتر رفیعی پور رجوع کردند(استادی که بنده او را بسیار دوست دارم .ولی از لحاظ دیدگاه سیاسی در دو طرف یک پاره خط قرار داریم)(س.ب:چی خودت و تحویل گرفتی!!).دکتر حرفها گفت و به جامعه ی جامعه شناسی سخنان بسیاری راند(چون من در مقامی نیستم که بتوانم راستی و یا نادرستی آن را بفهم داوری نخواهم کرد).دکتر حرف از فرهنگ راند و با قاطعیت گفت باید تحقیق کنند عدهای از جامعه شناسان .ولی در حال حاضر هیچ محققی که به واقع در بحث فرهنگ کار کرده باشد نداریم.و هر چه که گفت باید تحقیق کنیم در پایان گفت چنین محققانی نداریم.حال  این همه دکتر جامعه شناس فرهنگ و مطالعات فرهنگی لابد به درد خیار شور انداختن می خورند.از نظر استاد خیار شور های بانمکی هستند.

این ایراد اول از همه به خود استاد باز می گردد که بعد عمری نتوانسته شاگردانی که متخصص در فن باشند تربیت کند.وای بر استاد و شاگرد و وطن!!!!!!!!!!

۳. به نظر من برنامه ۹۰ موضوع جالبی برای محققین فرهنگ کشور است و آیینه تمام نمای ایران.بخصوص اوایل که جنجالش زیادتر بود.هرکس که بتواند آرشیو آن را تهیه کند فکر کنم که بتواند پایان نامه قوی در آورد.در آخر پیشنهاد می کنم نقد دکتر فاضلی رو هم بخونید:http://mohammadinlondon.blogfa.com/

۴. دکتر سروش باز هم آواز بلندی سر داد.که متن کامل آن در رادیو زمانه است.(قرآن آفرییده پیامبر است)

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

۵ شنبه ۱۵/ ۹ /۸۶ :

قرار بود که این روز کوه برم .ولی دیدم که دندونم درد می کنه و گفتم از فرصت استفاده کنم وببینم این دندون چی می گه.

رفتم دندون پزشکی و شکر خدا عیبی نداشت. س زدم بیرون ،در راه کتابخونه ای بودم که ۳ ماهی می شد   که نرفته بودم . نه بخاطر کتابش که بخاطر اینترنتش که کامپیوترم بهم ریخته بود.رسیدم دیدم کارت ندارم .متصدیش گفت:

 کارت:صدام ونازک کردم (یعنی که خیلی مودبم ).         س:فراموش کردم     م:اسمتون        س:سهیل     م:بفرماید داخل نه صبر کنید ۱۵ روز که تاریخش تموم شده    س:عینی که یه دفعه چرخ موتر پنچر بشه وا رفتم     م:خوب حالا برو تو از دفعه بعد

رفتم تو حالا مسئول کامپیوتر اجازه نمی ده .    خلاصه اعطاش و به لقاش بخشیدم وزدم بیرون . که دیدم دو تا دیلاق (دراز )دارن با هم دعا می کنند .یکی این می زد یکی اون. ۲۰ قدم می رن وسط خیابون باز یکی این یکی اون  .خلاصه تماشا کردیم و رفتیم مترو که باز دعوا ،شهرداری انارهای یک دست فروش رو برداشته بود (پسر تیپ در سخونده ها می زد ) با تمام وجود سعی می کرد پس بگیره ولی اونها چند تا بودند وعوضی ویغور .پسر فحش می داد: ای بیگانه ،ای عامل بیگانه (راستش دلم  براش سوخت)  اون عوضی هم می گفت من بیگانم که جنگ رفتم و....(عمراْ جنگ رفته بودش ) .خلاصه پسر بی خیال شد ورفت و ما هم رسیدیم خونه .( تو جامعه هاوکشورهایی که کار تقریباْ هست وبیمه بیکاری و دولت رفاه و... باز هم چند روز در هفته اجازه می دهند اونهایی که دست فروش هستند در جاهای بخصوص شهر بروند واجناس خودشون رو بفروشند .حالا ما که به واقع هیچ کدام از اون چیزها را نداریم .اوج نامردی که با کاسب جماعت از نوع ضعیف ترینش این برخورد بشه به اسم رزمنده واسلام و دین و...)بخدا نامردیه.

جمعه :

قرا گذاشته بودیم از دربند قله بریم. ساعت ۴:۵۰ از پای مجسمه حرکت کردیم در حالیکه بارون می بارید اساسی.( بازم پانچو نبرده بودم چرا که بابام گفت داره برف می باره)تا آبشار دو قلو بارون بود و من همه هم وغمم این بود که کوله خیس نشه .به شیر پلا رسیدیم و صبحانه و حرکت .دیگه برف می بارید و مه شدیدی بود .تو  امیری نسکافه خوردیم که عجیب چسبید . باز حرکت کردیم . ۴۵ دقیقه مونده به قله یک بورانی شد که در عرض ۲۰ دقیقه قمقمه نیم لیتری آبم شد یک غالب یخ  و هرچی که داشتم یخ زد .با توجه به خیسی بارون .کلاه بورانم یخ .عینکم یخ.باتوم ودستکش ولباسها و شلوارم همه یخ زد .نزدیکهای قله برف یک سوراخ کوچلو بین عینک و کلاه بوران پیدا کرد وزد به چشمم و چشم سمت چپم هم یخ زد و از مژه ام قندیلهای کچلو یخی آویزان شدو تو چشمم انگار که شن رفته .خلاصه قدم آخر رو گذاشتیم تازه جانپناه دیده شد .سریع داخل جانپناه رفته و ازیک نفر خواستم با نفسش ها کند و چشمم باز شدو بلافاصله به سمت پایین حرکت کردیم.(به قول معروف مگه شا.. تنده)(کلاْ تجربه جالب بود. تو این برنامه باز اهمیت پانچو حتی در زمستان و فلاکس و کلاه بوران بیشترپی بردم)

۲. مصاحبه محسن نامجو با شهروند رو خوندید ، این بابا آخر شه ُپاچه خاره  اساسی(اون یکی واژه بیشتر برازندش) کلاً می شه اسم مصاحبش و بگذاره من غلط کردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

 با تشکر از بار ان در دهان نیمه باز

 

  اول می خواستم در باره برنامه آخری مان اشترانکوه بنویسم که این عکسها نکذاشت.

چرا که مهر ورزی با بندگان خدا همچنان ادامه دارد .فقط سئوالی که در ذهنم آمد این است که اگر دانشجو معترض ، درویش ،صوفی ، معلم ، کارگر،حتی معتاد و دزد بنده خدا نباشند چه دایره بسته ایست این بندگی .

دو تا شعر از کوه آماده کرده بودم که بگذارم تو این پست که کوفتم کردند ونشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.۱ شنبه فیلم شلیک به سگها را شبکه ۵ داد .فیلمی که موضوع کشته شدن ۸۰۰ هزار اوگاندایی را در سال ۱۹۹۸ به تصویر می کشید .قبل از این فیلم هم سینما ۴ (فکر کنم سال پیش )فیلم هتل اوگاندا را با همین موضوع پخش کرد .وقتی که فیلم رو می بینی تازه می توانی متوجه بشی که انسان تا چه اندازه می تواند بی روح وسنگدل  شود . در این دوفیلم تا بخواهی صحنه هایی از قیمه کردن توتسیها با قمه های مخوفی که دارند را می توانی مشاهده کنی .سخت دل آزار  است و اما آیا نباید دید .این حادثه درست رو بوری چشمان جهانیان پس از ۶۰ سال از پایان جنگ جهانی اتفاق افتاد و ما (ما به معنای انساها)خاموش بودیم .حال باید دید تا شده حتی برای لحظه ای جانمان ملول شود از این بی رحمی .پیشنهاد می کنم اگر می خواهیم وجدانمان را گم نکنیم گاهی چنین فیلم هایی را ببینیم .(فیلم الماس سرخ هم که دکابیرو بازی کرده سخت گزنده است ).

۲. ۵ شنبه هم روزنامه ها موضوع دادگاه زنی به اسم سهیلا را چاپ کردند که در سن ۲۷ سالگی بچه ۵ روزه خود را سربریده وشکمش رادریده و به کلاغ ها داده تا بخورند .(چیزی مثل  آتش در رگانم پیچید)و علت کار را  این گفته که تا می خاسته مثل او بدبخت نشود (او زنی خیابانی بوده که مورد آزار بسیاری ازمردان قرار گرفته و بهزبستی هم او را در موقعیتی رها کرده بود)و سپس تمری کرده تا دست به کشتار بزند و از دادگاه می خواهد که او را اعدام کند .

کجایند آنهایی که دم از علی می زنند و از در آوردن خلخال دختر یهودی .نمی خواهم انگشت اتهام را روبروی آن مادر یا حتی دولتمردان (که چنین دور تسلسلی را بوجود آورده اند )بگیرم .نه من (ما) چه کرده ایم .چه می توانستیم بکنیم و نکردیم .با خواندن این دادگاه بر زن نفزین خواهیم کرد  یا بر خود خواهیم شورید.چه کرده ایم و چه ارزشهایی را ما نه آنها بله خود ما زنده کرده ایم که زیبا ترین و نابترین حس خلقت را (حس مادری ) را به درندگی تبدیل کرده ایم .ای کاش میتوانستم بر خودم اشک می ریختم .

۳.نمی خاستم چنین پستی بگذارم چرا که یکی از بهترین دوستان و عزیزانم دل را  به دریا زده و قاتی باقالیا شده (نامزد کرده)ولی این فیلم دیشب حالم وگرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

امروز فهمیدم که آن چیزی که می خواستم دروغ باشه حقیقت.

یک نفر را کشتن به بدوی ترین حالت ممکن که بشر از ابتدا شروع کرده .

و باز از دین مایع کذاشتن.بچه ای ۱۱ ساله را یتیم کردن که مثلاْ می خواهیم از حریم خانواده دفاع کنیم .من یک ضمینه به دوستانم میل زدم که از رادیو زمانه گرفته بودم(http://www.radiozamaneh.org/humanrights/2007/07/post_87.html ).که به نظرم اگر رنگ حقیقت داشته باشه برای خودم تاسف خواهم خورد که چرا می توانم  زندگی کردن در اینجا را به هر جای دیگه عالم ترجیح بدم.

ظاهراْ مردم روستا با اجرا کنند گان حدود الهی همراهی نکرده اند و سربازان وظیفه این کار را بر عهده گرفته اند .  با خودم فکر می کردم اگر من جای آن سربازها بودم می توانستم سر باز بزنم از پرتاب کردن حتی یک سنگ.(من چند ماه دیگه سربازم)یا چند روز پیش که فیلم در مدار صفر درجه را می دیدم  و در آن فیلم سربازان ۲ عاشق آلمانی را به حکم دادگاه تیر باران کردند نیز این سئوال تو ذهنم آمد که من در آنجا اگر بودم چه می کردم؟

خوب می توانستم به خودم به راحتی پاسخ بدم که نه من این کار را نمی کردم .هر چه بشودولی نمی توانستم به این راحتی خودم را کول بزنم چرا که درونم قانع نمی شه.در اون حالت اول اگر من سنگ نمی انداختم شاید ماه ها اضافه خدمت می خوردم در بد آب و هوا ترین جا ها و در دومی مرگ در انتظارم می امد.

از بدیهی ترین خصلت های انسانی صیانت ذات است که در این مثل من به آن بر می خوردم.شاید من که همیشه دنبال لذت بردن از زندگی هستم اولی را انجام نی دادم و نتایجش رو تحمل می کردم ولی در حالت دوم مرگ در انتظارم بود.از دوستی همین سئوال رو کردم که او گفت اگر اسلامم بگوید که او مستحق مرگ است من این کار را می کردمم.ولی ملاک من که ان نیست و ملاک اصول انسانیت است.تو اینجا بود که فهمیدم ملاک ها می توانند جهت دهنده باشند.بیشتر از این نمی توانستم فکر کنم فقط از خدا میخواهم هیچ انسانی را با ان معیار در چنین حالتی قرار ندهد.آمین

الان تازه یادم آمد یکی از دوستانم که ۴ سال پیش سرباز بود مسئول آن بود که چو به دار را آمده کند و ۴ پایه را از  زیر پای مجرم خالی کند که ظاهراْ  ۴ نفر را هم که قاچاقچی مواد بودند را او اجرا کرده بود.

دعام کنید که سرنوشت مخدوم بی عنایت نصیبم نشود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

 امروز ۱۸ تیر فقط همین

نمی خوام پرچنان رنگ و بوی سیاست بگیره ولی این تقویم نمی گذارد.

خوب یکی دو تا لینک فقط بگذارم

 

 

۱.این هم آزاد کوه با عکس های بینهایتش

http://azadkooh.blogspot.com

۲.خدا کنه این خبر هم دروغ باشه و کار  تبلیغاتی دشمنان مملکت(خدایا دروغ باشه)

http://nikahang.blogspot.com/

http://meydaan.org/news.aspx?nid=429

۳.سیبستان

http://sibestaan.malakut.org/

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

گاهی وقتها فکر می کنم که مردم قبل از انقلاب خوشبختر از مردم حالا بودند نه به این خاطر که ارزونی بود و خدا بیامرز (البته خدا نیامرز)بود که بازم تو این حرف ها که الان می گویند جای بحث که اگر اون آقا اینقدر خوب بوده خدانیامرزیده ها چرا کله پاش کردید(البته بازم بگم خوب کردید)

از یک جهت دیگه می گم خوشبختر بودند چرا که آنها ما و آنهای مشخصی داشتند .مثلاْ شریعتی می گفت آنها بدند آنها نمی توانند درست حکومت کنند .آنها ظالمند ولی دین ما اینگونه نیست(اینجا صداش و کش می داد) دین ما اینگونه می گوید دین ما بهترین است و...

ولی حا لا ما هم می توانیم از محبوب خود با این سابقه ای که برایش تراشیده شده با همون صدای کشدار صحیت کنیم .حال که عملکرد هست .معیار هست...

تو این زمانه که نمایندگان خدا از هر زبانی بهره برده اند از زبان عقل از زبان عشق واحساس از زبان حسین برای خود خرج کردند از خواب دیدن امام و امضاش مایع گذاشته شده  من از کدامین زبان از  دینم سخن سرایم که سخنم خاموشی است.

۳ روز پیش رادیو فردا یکمقاله آماری داده بود که حا لم رو گرفت .دوست دارم یه جوانمرد که از اقتصاد حالیش می شه بیاد بگه دروغ

لپ کلام مقاله این بود که آمریکا برای طرح مارشال که بعد از جنگ جهانی برای باسازی اوپای ویران هزینه کرد ۱۴ میلیارد دلار بود  .که اگر بخواهیم آن پول را به دلار امروز برگردانیم می شود ۱۶۷ میلیارد.تا اینجا هیچ مشکلی نیست .ولی آمار دیگه ای هم هست ایران ازسال۶۸  تا ۸۶(بعد ازجنگ)۴۰۰ میلیارد دلار نفت فروخته که می شود ۳/۲ برابر هزینه مارشال.

اروپا با این طرح از خاکستر نشینی به عاج نشینی رسید و ما ....ما هنوز شهرهای جنگ زدمان آب اشامیدنی ندارند.

یا تو این ۲ سال که دولت با امضای امامان و خواب بزرگان آمده ۱۲۰ میلیارد فقط عواید نفت بوده.

خروجی اینها چیست؟....

سید جمال که به غرب رفته حرف قشنگی دارد که در آنجا(غرب)همه اسلام دیدم و مسلمان ندیدمو در اینجا مسلمان دیدم و اسلام ندیدم

حال تو ای محبوب .من تو را چگونه فریاد کنم که مردمان تو را سخت بیگانه می پندارند . تو را نخواهم جز با نظر بازی که بین من وتوست.

این مطلبی بود که من صبح  جمعه ای که کوه نرفتم می خواستم نو نوشت کنم . اسمش و بگذارم درد نامه ولی تا شب نشد و شب سینما ۴ باغ های کندلوس را پخش کرد با صحبتهای کارگردانش و دکتر گشتاسبی (قبلاْ سینماش و رفته بودم)حس عشقولانه به من دست داد و کلی لطیف شدم(من و بگیر)

و قبطه به دوستان متاهلم خوردم.تازه فهمیدم از اون آدمایی که با یک قوره سردیم می شه با یه مویز گرمیم.

این وبلاگم شده عین این اطاقک هایی که مسیحی ها می رند توش اعتراف می کنند ها .فقط این اعتراف و همه می بینند و ...(داداش سیا ضایع می شه)

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

هم مسهن هم به تاریخ پیوست به همین راحتی.

کشوری که قانون در آن مزاحی بیش نیست ِ به راحتی می توان با یک بهانه (واقعاْ بهانه) روزنامه ای را بست تا فهماند که حرف با لا نشین قانون است.در این قضیه می توانستند مثل حرکتهای گذشته طرح شکایت و دادگاه و .. انجام دهند ولی با سخنی که بیشتر برای ریشخند کردن روز نامه و روزنامه خوانان  بود آن را بستند .

دوستی دارم که روزنامه نگار است . اینجاست که به عقلش شک می کنم که چرا بین این همه پیغمبر جرجیس رو انتخاب کرده

جالبه با شرق آشتی کردم و با هم میهن به تفاهم رسیدم و بازی روزگار این تفاهم را به هم زد( بعدن می گن برو زن بگیر.)

ترجیح می دم که دیگه ننویسم چرا که داره لحنش عوض می شه

فقط بابت مقاله های قشنگش برای شریعتی و مصاحبه با رضا براهنی  ممنونشم.

به امید دیدارت هم میهن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

چند روز پیش اتفاقی برام افتاد که باعث شد چند لحظه ای فکر کنم(از آکبندی در آوردیش مبارک).موضوع از این قرار بود که در باشگاه کسی گیر الکی داد که فلان کار را نباید می کردی (واقعاْالکی و مسخره بود )من هم زیاد پیچ نشدم چرا که حوصله بگو مگو نداشتم ولی یکی از دوستام شروع کرد به گوشزد کردن به طرف و کلی اعصاب خودش و به هم ریخت .حرف من این بود که درست حق با من بود ولی اگر بخواهی با همه که نا حق شدن (از قبیل پارک دوبله کردن وراه بند آوردن.چاله چوله هایی که شهرداری درست نکرده.ادارات دولتی و بالا پایین کردن هاش و...)بخواهی با همه این ها درگیر بشی که از صبح باید یا مردمی که از جنس خودتن درگیر بشی تا شب .شب هم فرسوده باز می گردی خانه.خوب حالا من آرمان گرا عدالت طلب بجای اینکه سر این چیزای الکی وقت وانرژی و آرمان و رو صرف کنم جایی کار می کنم که اثر مثبت تری داشته باشه(البته که جا هایی که واقعاْ ناحقی می شه باید ایستاد.(اون دیگه با خود فرد))تو این جور موارد هم خود فرد مستهلک نمیشه هم می تواند جایی که باید مسمر ثمر باشه.مثلاْ تو خیابون بهت فحش بدن تو باید مقابله به مثل کنی یا بی خیال باشی.من بی خیالی رو طی می کنم.حالا خوشحال می شم شما بگید کدام پسندیده تر .تساحل تسامحی که می گن فکر کنم از اینجا ها شروع بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

دیشب با یکی از دوستانم داشتم راه می رفتم که از روبروی دکه روزنامه فروشی رد شدیم .روزنامه شرق رو که دیدیم اصلاْالاقه ای به برداشتنش نداشتم ولی یک اسم باعث شد که دوباره با شرق آشتی کنم.محمد علی موحد .

یک ویژه نامه برای او که من با بعضی از کتابهاش به عرش آسمانها رفتم.انسانی به غایت دوستداشتنی و خاکی .قرار است که امروز ۳۱/۲/۸۶ از او تقدیر کنند .

نمی دانستم که ایشان ترک زبان اند .ولی همین قدر بگم که با کتاب شمس تبریزی او خیلی حال کردم.یکی دیگر از کتابهایش یا شاید مهمترین کتابی که در این ۲ دهه در ایران جاپ شده مقالات شمس  است که تقریباْ اولین نفری هستند که این کار را کرد و توانست شمس را از اسطوره و افسانه پالایش کند .من این کتاب را گرفتم که بخونم ولی چون متن قدیمی داشت نتوانستم که کامل بخوانم.در اینجا بود که به ایزوله بودن خودم پی بردم.ولی اگر دوستانی به مولوی و شمس علاقه دارند پیشنهاد می کنم که نام این استاد را فراموش نکنند .در ضمن بچه هایی که به تاریخ و جامعه شناسی علاقه دارند کتب ابن بطوطه او نیز آنها را سیراب خواهد کرد.اصولاْ کتابهای ایشان یک بار خواندنش کم است.

این هم ویژه نامه شرق: http://sharghnewspaper.ir/Released/86-02-30/296.htm 

امروز سعی میکنم در مراسم شرکت کنم و گزارش آن را بیاورم.

ولی دمش گرم که باز نامش توانست که مرا با روزنامه (روزنامه به معنی واقعی)آشتی دهد.

در این چند وقت که شرق نبود روزنامه کمتر می خریدم واگر هم می خریدم .همشهری بود برای سودوکوش .تازه بابام همیشه یک همشهری می خرد.تقریباْ هر روز باید بخواند و دستی بر جدولش بکشد.همشهری هم خود حدیث مجزا دارد .

این هفته نیز اگر خدا خواهد به دشت لار می رویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت   توسط سهیل  | 

من پر از عطر بهار نارنجم خدایا منعمم گردان از این همه مستی دیروز شمال بودم و شکوفهای بهار نارنج غوغایی راه انداخته بودند. اصلاً شمال سرزمین افسانه هاست.آرمان شهر من شمال.چرا که مردمش سخت شیوه تساهل وتسامح را برگزیده اند.سر چیزهایی که دیگر اقوام خون راه می اندازند.به راحتی با هم کنار می آیند.مثلاً ما می خواستیم برنج بخریم .با دوست خودمان که رفتیم خانه همسایه .کسی نبود .اوگفت که به ایشان این اجازه را داده که برود در خانه (در خانه باز بود)و کیسه های برنج را بر دارد.به همین راحتی .فضایی امن و اعتماد کامل بین مردم محله.یا مثلاًکارگرانی که در شمال کار می کنند نیز با دیگران فرق دارند .آنها از ساعت 7 تا 10:30 کار میکنند.سپس یک وعده غذا می خورند . در ساعت 12 دوباره کار می کنند و در ساعت 3 کار تعطیل.به خانه می روند ودر کنار خانواده ناهار می خورند.در واقع در روز 4 بار غذا می خورند .اگر فقیر باشند .در خانه چند تایی مرغ و خروس دارند .پس تخم مرغ و گاهی مرغ دارند (پروتئیین).1 درخت پرتقال و لیمو نیز در خانه هست (میوه هم دارند).پس آنها را جلو می اندازد از خیل عظیم کارگران دیگرو در آخر در فضایی که مملو از سبزی و طراوت است کار می کنند. آدم گاهی به عدل خدا شک می کند (سهیل بامزه:حسود)که چرا همه خوبی های یک ملت باید در یک جا جمع شود....
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت   توسط سهیل  | 

امروز روز جهانی کارگر بود و من هم گفتم برم ببینم چه خبر(فضولیت گل کرد)

راستش اول هواسم نبود از مترو که پیاده شدم دیدیم کلی پلیس تو خیابان است و تازه یادم آمد(قربون هواس جمع)خودم رو که رساندم به امجدیه (با اسم قبلیش بیشتر حال میکنم .ما اینیم دیگه )مراسم شروع شده بود .

به چهره افرادی که آمده بودن نگاه که می کردی هیچ چیز نمی دیدی جز غم نان و زندگی .به همین سادگی.این انسانها نه خواستهای چپی داشتن (مثل سالهای دور که از مارکسیسم می ترسیدن)نه بر اندازی فکر می کردند.فقط می گفتن با حقوق ۱۸۳ هزار تومان زندگی کردن سخته.تازگی ها مجلس گفته خط فقر ۴۰۰ هزار تومان.

ما ها شاید بگیم این هدف کمی برای یک انسان .ولی اگر می دیدی که نمی توانی خواستهای حداقلی خانواده ات رو برا ورده کنی آن وقت بود که می گفتی نان باشد .دیکتاتور باشد.

از نکات جالب ماجرا آن بود  که خیلی هایی که آمده بودن  این تجمع  اول ماه می رو یک فریضه می دانستند که باید بیایند و حق را بگویند  .دار حالی که دانشجو هایی که ادعای دموکراسی خواهی دارند این جوری فکر نمی کنند.

بعضی از شعارها که داده می شد را نوشتم که یادم نره:

کارگر زندانی آزاد باید گردد

اعتصاب سندیکا حق مسلم ماست

حقوق ۸۶ ماییه شرمندگی

حکومت عدل علی  این همه بی عدالتی

فکری به حال ما کن    فلسطین و رها کن

جهرمی استعفا استعفا

عکس های راهپیمایی های انقلاب ایران رو که نگاه می کنی تو آنها کلی پلاکادر میبینی که دست نوشته هستن نه مثل حال که همه رو ارگانهای دولتی چاپ میکنند.

تو تجمع امروز هم از این پلاکادر ها زیاد بود.

این تجمع کجا تجمع دیروز که کارگران رفته بودن رهبری کجا .شاید از سیاره دیگه آمده بودند.شاید...

دوستم میگفت زمان شاه هم کارگرها میرفتند پیش شاه و با  سلام وصلوات تمام می شد.ولی بقیه میرفتن آبشار خور(رفتید .جای قشتگیه)آنجا می گرفتند روزشون وامسال هم عده ای از کارگرها رفته بودند.(ولی حال می ده تجمع رو تو دل طبیعت برگذار کنی ها)

 تجمع از باطوم و ضرب وشتم هم بی بهره نبود  و عطوفت اسلامی هم به تن عدهایشان مالیده شد.

تو ذهن ما که اسممون را گذاشتیم دانشجو و روشنفکر معمولاْ کارگر جای کمی رو اشغال می کنه .حدااکثر تاریخ ومارکس و طبقه که برای گذشته بود. اگر اشتباه می گم بگید.

ولی کارگر یعنی تهران .یعنی زندگی یعنی مدرنیته (برق و لوله کشی و....)یعنی شهروند شدن .

یعنی پیش به سوی دموکراسی چون همه اینها رو گرده کارگر ساخته شده یا باید ساخته بشه بدون آنکه خیلی از کارگرها خودشون بدونند.

برای اینکه کارگر بایت بیشتری از ذهنمون را اشغال کنه جا دارد که یک روز کاترگر شویم .کارگر یدی

مطمئناْ نظرمون به کارگر .سوپور .افغانی.عوض می شه

یک دوست عزیز دارم که کارگر از آنهایی که می دانه و به قول معروف چپ.خودش می گه آنارشیست به کارگر بودن خودش افتخار می کنه و می خواهد که حقش را بگیرد.آگاهیش عالیه به خصوص تو حوضه چپ.ازش زیاد یاد گرفتم .ولی جا داره که بگم بهنام جان روزت مبارک

فردا دارم می رم آبشار شوی .فکر کونم از آجا هم تجربه های جالبی عایدم بشه که تو پر چنان بگذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت   توسط سهیل  | 

من نبفهمم

ما كه ادعا داريم ايزاني جماعت هوشش بالا است پس چرا به شعورش توهين مي كنيم .

آيا ۹۰ درصد مردم كه با طرح نيروي انتظامي موافقند .حساب كرديم چه تعداد مي شه .

يا ما بلد نيستم حساب كنيم يا كه شما .

مطمئناًافرادي كه پوشش دلخواه نيروي انتظامي را ندارند با اين طرح موافق نيستندو تعدادشون هم ۱۰ درصد نيست.خوب ما مشكلمون را به كي بگيم ؟

يك جوان اگر بخواهد به خواستهاي طبيعيش برسه اول چكار بايد بكنه

يك پسر:در سن ۱۸ تحصيلش تمام ميشه ۵ سال هم پشت كنكور و درس دانشگاه مي شود ۲۳ با ليسانس كه كاري نمي تونه بكنه پس فوق هم بايد بخونه ۳ سال هم اينجا مي شود ۲۶

خوب بعد از اتمام درس كه چيزي بهش نمي دند كه بگه اين بابا فوق گرفته چون بايد بره سربازي

۲ سال هم اينجا ميشود ۲۸ .تازه ميرود سراغ كار و اگر كار گير اورد .بايد يك پس انداز حدااقلي داشته باشه براي تشكيل خانواده ۴ سال هم اينجا .مي شه ۳۲ حالا ليسانس بگير ه ودرس نخونه بشه ۳۰

آن وقت مي آيند طرح مهر رضا ميگذارند .اولين كار اين است كه تو اين پروسه يك دست كاري كنند.۱.طرح مبارزه با سربازان غايب۲.مبارزه با بدحجابي تا پسري ؛دختري را نبيند و عاشق نشودو خدايي ناكرده تن به ازدواج بدهد. 

ما كه سر در گم شديم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت   توسط سهیل  |