چند وقت پیش بود که با آقا رضا یکی از دوستان کوهم حین صعود صحبت می کردیم. از هر دری راندیم. در آنجا اولین بار با آرا و نظریات مصطفی ملکیان آشنا شدم، نه اینکه نمی شناختم . اسمش را شنیده بودم اما تا به حال مطلبی از او نخوانده بودم. بعد از آن با سرچی در اینترنت دو وبلاگ از ایشان یافتم و شروع بخواندن کردم.
هر چه می خواندم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که چه عمری را از دست داده ام در عدم شناخت ایشان.
اگر چنانچه فکر می کنید معنویت ( به معنای کلی و نه لزوماً دینی) در زندگی شما نیست یا کم شده
پیشنهاد بنده آن است که نگاهی به تفکرات ایشان بی اندازید.
در واقع می توان گفت که ضلع سوم روشنفکری ایشان است. نمی دانم چگونه تقسیم بندی کنم. اما ایشان را نه در جرگه روشنفکران عرفی و نه دینی می توان قرار دهم.شاید با خواند نوشته های ایشان به نتیجه من برسید.
در نوشته های ایشان بود:
هدف از زندگی کردن من چیست؟
یعنی هر کس بتواند پاسخ این سئوال را که از خود می پرسد را بر خود جواب دهد می تواند ادامه زندگی را در آرامش به پایان برساند.
هدف زندگی کردن من چیست؟
من کمی تفکر کردم و به نتایجی رسیدم . شما هم فکر کنید و نتایج آن را اگر قابل بازگو بود بر پرچنان بنویسید.
2.چند وقتی است که کار ما با کار کارگران افغانی گره خورده است و از کم و کیف زندگی آنها بیشتر خبر دار می شود.
چند روزیست که یک افغانی تازه از آن ور آمده است و با او گفتگو می کنم.
12 روز را در راه بوده تا قاچاقچی انسان او را از مرز رد کرده و به تهران برساند. هر شبانه روز را به یک نان به سر کرده تا بتواند در تهران کارگری کند. در چهره اش علائم این سفر سنگین نمایان است . شبها در کوهها خوابیدن و روزها در ماشینها چمباتمه زدن اجازه خوردن یک غذای مناسب را هنوز به او نداده.
از خود می پرسیدم که هدف زندگی کردن او چیست؟
به هیچ جوابی نرسیدم جز اینکه : زنده ماندن خود و قبیله خود( افغانها به شدت طایفه ای عمل می کند ، به طوری که روی حرف برادر بزرگتر نمی تواند هیچ کلامی براند)
زنده ماند خود و خانواده اش.او با تن دادن به سنگین ترین کارها و خطیر ترین کارها می خواهد به هدف خود برسد.
حال از درون این سئوال به نتایج دیگری برسیم.
استاد ملکیان جوابهایی بر این سئوال دادند که یکی از آنها رنج انسان بودن است.
اینکه از درد و رنج انسانها و ابناء بشر ،انسانی دیگر رنجیده خاطر شود. اینها از مراحل بالای اهداف زندگی کردن است. اینکه انسانی زندگی خود را وقف کاهش درد انسانیت کند و افرادی در تاریخ یافت می شوند که این گونه رفتار کرده اند.
گاهی به گذشتگان حسودیم می شود، چرا که آنها هر روزشان با این حجم عظیم اطلاعات رو برو نبودند.تازه وای به روزی که این حجم از اطلاعات تنها تلخی و تلخکامی باشد. این که هنگام غدا خوردن صدای ناله انسانهایی از هزاران کیلومتر دور تر را بشنوی چه حالی بر تو ایجاد می کند.
دو حال بر تو اتفاق می افتاد یا به قول معروف پست کلفت می شوی و بر آن عادت می کنی چون تکرار آن زیاد است و یا آنکه دردمند تر و رنجور تر می شوی.
قضیه این روزهای من است از ماجرای مرگ انسانیت در فلسطین.
تازه درد من دو چندان تر از بقیه است.
چرا که دیگران تنها مسبب ماجرا را همانهایی می دانند که نظام بر آنها دیکته کرده.
اما امان از این اطلاعات که دیگر هر دیکته ای را نمی توان نوشت.
از یک طرف تیترها و خوشحالی ها و لبخنهای ناشی از رضایت روزنامه و دولتمردان ایرانی را در روز 4 شنبه هفته پیش می بینم که با خوشحالی فریاد می زدند آتش بس به پایان رسید ( با عدم توافق حماس)و به نوعی رادیکال های حماس بخصوص جهاد اسلامی را ترغیب کردند که با موشکهای خود بر اسرائیل بتازندو سپس پشت مردم پنهان شوند و اینگونه شد که این رژیم درنده شد و به تلافی موشک پرانی موشک پرانی کرد. اما این کجا و آن کجا.
حال فریاد وا مصیبتا سر داده ایم. از یک طرف گروهی را تحریک کرده ایم و از یک طرف وامصیبتا می گوییم.
اما از آن طرف دیدن کشته های انسانی که هیچ گناهی ندارند جز آنکه عده ای رادیکال با سیاستهای خود باعث چنین وقایعی شده است قلبم را به درد آورده.
اگر اینان به راستی مبارز هستندشرط انصاف نیست که موشک بپرانند و سپس در ملت مخفی شوند.
یادمان باشد که مولا حسین حج اش را نیمه کاره رها کرد( این کار حرام است و بشدت نهی شده)خود و خانواده اش را به بیابان کربلا رساند( به نظر من چرا که می خواست مردمی که در حج بود را به کشتن ندهد) تا خود و هر که به آرمان او عقیده دارد در این راه باشد نه کسانی دیگر.
مطلبم طولانی شد اما نمی توان با چنین دهان تلخی شما را رها کنم.
یکی از حسنهای دوست زیاد داشتن آن است که ،با خوشحالی یکی از آن طیف وسیع تو هم خوشحال می شوی.
دوست خوبم محمود که سالها با هم کوه می رفتیم و امیدوارم که دوباره باز هم قدم شویم با یکی دیگر از همنوردانم ( زهرا) مزدوج شده اند.( به راستی اگر این خبر را امروز نمی شنیدم چگونه می توانستم روز خود را بااین تلخی به پایان برسانم). چه لذتی بالاتر از این که دو دوست همنورد خود را این گونه واحد ببینم.امیدوارم سالهای سال چون کوه زندگیشان استوار باشد.( در ضمن زهرا تقوایی مراقب این محمود ما باش یک وقت مرض قند نگیره.می دونی که چرا؟؟!!!!!!!!!!!!!!)
آه در باغ بی درختی ما
این تبر را به جای گل که نشاند؟!
چه تبر؟ اژ دهایی از دوزخ
که به هر سو دوید و ریشه دواند
بشنو از من که این سترون شوم
تا ابد بی بهار خواهد ماند
هیچ گل از برش نخواهد رست
هیچ بلبل بر او نخواهد خواند سایه