تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

امروز بعد از ۱۲ ماه و ۲۶ روز سرباز بودن سرباز نیستم.

دورانی که خیلی ها عقیده دارند در آینده حسرت آن را خواهی خورد.

هر چه هست فعلاْ تمام شد تا ۷ ماه بعدی آن کی تمام شود؟

در شبهای آتی ملتمس دعای شما دوستان هستم.

شاید شبهای قدر جور شد توانستم در حلقه دراویش حضور پیدا کنم

اگر این چنین شد حتماْ حس و حالش را خواهم نوشت.

 از همه دوستانی که به من مشورت های لازم را برای انتخاب بهتر دادند ممنون و سپاسگذارم

بخصوص آقای جعفر پور ( در خیال) و علی ذوقی(کسی ایشان را می شناسد).

امیدوارم که مرا همیشه راهنما و یاور باشید و  نقد مرا هیچگاه فراموش نکینید( همه دوستان).

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

22  بهمن رو قسمت شد رفتيم شمال.هميشه كه شمال مي رفتيم انرژي  دريافت مي كردي كه تا يك ماه سرخوش بودي. همچه روزهايي كه مي رفتي كم كم بهار نارنج ها جلوه افشاني  مي ركدند وبهار را مژده مي دادند. اما امسال.، هوا همچنان سرد بود و هيچ نشاني از بهار نبود. اما چيزي كه ناراحت كننده بود ، انبوه پرتقال هاي يخ زده روي درختان بود ، انبود پرتقال هايي كه در كنار جاده ها ريخته شده و حسرت باغداري كه يك سال دسترنش را اينگونه بر باد رفته مي ديد و اشك باغداراي كه دسترنج چندين سالي كه براي درختانش كشيده بود وحالا بايد از ريشه قطع مي كرد درختي كه چون فرزندش بزرگ كرده بود.باغداري مي گفت اكثر اين پرتقال ها با دوبار آفتاب و باران خوردن خواهند افتاد ولي بعضي را بايد حتماً چيد و البته بر زمين ريخت(آخ كه صداش چه داغدار بود).د  لامصب امسال چه باري داده بودند درختان.

هرچه بود تمام شد و رفت. فكر نكم بهار امسال هواي شمال معطر بهار نارنج ها شود كه بوي ذوق آن همه پرتقالي كه بايد فاسد شوند خواهد چربيد بر بوي بهار.

 از حال وهواي مملكت هم كه شميم  خوشي نمي شنوم و بوي زوق همان پرتقال هاي شمال نيز زودتر از آن خطه بر كشور حاكم شده .كذابي شغل روز و ماهمان شده . خبر نداريم كه سرما خواهد رفت  و رو سياهي بر زغال خواهد ماند.

با همه اين  حرف ها دلم براي بهار تنگ شده . خيلي تنگ . راستش بعد از اين سفر  از دست برف و سرما هم خسته شدم.يعني اين تو ذاتم ها! هيچ وقت دوست ندارم يه كاري رو تا به پايان به نظاره بنشينم .هميشه كه مشق مي نوشتم (بچه كه بودم)يا مي خواستم جزوه بنويسم ؛ اولش مرتب وخوش خط شروع مي شد باكلي رنگ هاي قرمز وآبي اما همين كه 10 صفحه از وسط دفتر مي گذشت.خط مي شد خرچنگ- قورباغه كلمات مي شدند سرخ پوست وآخرش انواع شكلكها و .. در دفتر مي كشيدم و تمام. يا نه فوتبال كه تماشا مي كردم آخرش وبي خيال مي شدم.اتوبوس كه سوار مي شم آخرش اگر به ترافيك بخوره 1 ايستگاه 2 ايستگاه زودتر پياده مي شوم وكتاب رو حتي آخرش رو يه جورهايي ماسمالي مي كنم و...اصلاً آخرش برام عذاب آوره . الان هم يه همچه حالي دارم زمستان كه به آخرش داره نزديك مي شه دلم بند كرده به بهار.

بهار من كجاي كه دل تنگم برايت.

زودتر بيا

مگر تو بتواني آرامم كني

بيا

شايد البته شايد كه

چون شاطران

نشاطمان بخشايي.

اما اگر مي خواهي نمك پاش زخم مردم دل ريش باشي!!!

نيا!!!!!!

آخر تو آره با توام .مگر، بهار نمك ريز دل ريش است؟

بها ر نه اما، سرماهاي استخوان سوز گراني ، تورم

نمك ريز دل ريش است.

ولي

بيا

 ولي جون مولا

با آن سوز نيا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

خاطرات پادگانی: پرچم

اولین روزی بود که قرار بود در صبحگاه شرکت کنیم .ساعت ۶ بود که بدو رو به سمت صبحگاه حرکت کردیم و اولین گروهانی بودیم که رسیده بودیم.بعد از اینکه تمام گروهانها آمدند .گروه مسلح پیش فنگ شدند و(ما هنوز اون موقع از این چیزها نداشتیم)ما هم خبردار .گروه موزیک شروع به نواختن کرد و آرام آرام پرچم بالا آمد و بعد از اتمام سرود حسی دیگر داشتم .موهای بدنم نیم خیز شده بودندو نم اشکی در گوشه چشم(س. بامزه: ضر ضرو)

یک کم جا خورده بودم .داشتم پرچم را نگاه می کردم ولرزشی که باد بر آن می داد واینکه چرا من تا به حال به پرچم به عنوان نماد وطنم توجهی نکرده ام.بعد از آن چهار شنبه شد و اولین صبحگاه مشترک که همه باید شرکت کنند که این مراسم با جدیت خاصی انجام می شود.در آنجا هم حس فنا شدن در وطن را تجربه کردم.(الان چون ۲ ماهی می شه که از پادگان خارج شدم .نتونستم که حسم را همانگونه که بود در نوشته هام جاری کنم).

مراسم شامگاه هم در نوع خودش برای روزهای اول جالب بود.همه جا رنگ طلایی به خودش گرفته بود وخستگی از تمام وجودت بیرون می ریخت و.....ایست ِ خبردار ِسرود وحرکت آرام پرچم به سمت پایین .بعد صدای پا فنگ گروه مسلح که حداکثر ۸ نفر بودند (تخ).اینکه من هم می خواهم استراحت کنم.

حرکت به سمت آسایشگاه و آماده شدند برای روز بعد و رنگ باختن آفتاب را نظاره کردن.

اصلاْ هر هنگام که در مراسمی نیاز به پرچم باشد  جدا از آنکه آویخته باشد یا در دست باشد برای بر افراشته کردن وجمع کردن آن مراسم ویژه ای برگزار می شود.

بعد از ۲ ماه البته بسیاری از کارها از جمله صبحگاه وشامگاه برامون به صورت عادت در آمده بود وآن کار کرد سابق را نداشت.اما احترام به پرچم به معنای نماد وطن را در من درونی کرد و آنکه چو ایران مباد تن من هم مباد.حال باور می کنید یک تکه پارچه بتواند چنین تحولاتی را ایجاد کند.از اینجا می توان یک فرضیه مردمشناسانه طرح کرد که اگر شئی قرار باشد که نماد شود برای آن باید مراسم ورسوم به خصوصی ایجاد کرد .برای ان بایست زمان هزینه کرد تا در آحاد  آن گروه (این گروه می تواند جامعه باشد) این امر درونی شود .

این امر باید از آموزش وپرورش شروع شود نه اینکه مانند سرباز رفتار کنیم .بلکه در مدارس کشور چنین مراسمی باشد و اردوهایی در جهت عشق به وطن با استفاده از نماد برگزار شود(نظیراردوهای گروه های پیش آهنگی که در قبل از انقلاب برگزار می شد واکنون این امر قرار  است بر عهده بسیج باشد.ولی در واقع می بنیم که آن کار کرد را ندارد چرا که به هیچ عنوان بسج به نماد ها توجهی ندارد و برای خود نماد های انتزاعی قرار داده (حال آنکه نماد را نمی توان انتزاعی ساخت و باید ملموس وعینی باشد تادلالت بر امری انتزاعی نماید).همانگونه که امریکا با آموزش صحیح خود برای آحاد ملتش که از هر قوم وزبانی هستند آنها را زیر یک نماد ( پرچم کشورش)جمع و متحد می کند و می تواند برای سالها در کشورهای دیگر به جنگ بپردازد ( فکر کنید اگر ما دریک کشور دیگر مثلاْ قبرس می خواستیم بجنگیم آیا این امر شدنی بود ؟ با کدام انرژی و پتانسیل) ویا آتش زدن پرچم آمریکا خشم واقعی ملت امریکا را بر می اگیزد و آن را توهین به خود فرض می کند* (آیا اگر این کار با پرچم ما می شد نیز ما خشمناک شده و آن را توهین به خود فرض می کردیم؟ )

دیشب زمستان ناظری را گوش میدادم و نادم از اینکه چرا تا کنون آن را فراموش کرده بودم  .حس و حال بوران و برف و سرما رادر آهنگسازی بی نظیر آن  می توان یافت وصدای بم وگرفته شاعرش (اخوان)تو را در موجی از نبودن ها می برد(فقط برای گوش دادن به این کاست نباید کار دیگری کرد که آن وقت چه بسا گوش آزار هم شود)

*بر گرفته از کتاب آناتومی جامعه فرامرز رفیعی پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

یکی از مشکلاتی که بچه ها در دوران آموزشی داشتند سیگار بود .حتی آنهایی که گهگاهی لبی به سیگار می زدند نیز تو کف سیگار بودند .روزهای اول که فرمانده هان اولدرم اولدورم کرده بودند کسی جرئت نداشت دنبال سیگار بره .ولی بعد یک هفته بچه های سخت کوش دخانی سوراخ دعا رو پیدا کردند . انها از سرباز هایی که آنجا مشغول خدمت بودند مگنا ۵۰۰ تومانی را ۳۵۰۰ می خریدند ( لازم به ذکر است که این سربازان سر دوشی از ۶ ماه تا ۱ سال اضاف خورده بودند و البته بعضی راضی .چرا که به گفته دوستان دوخانی تا ۸ میلیون در امد زایی کرده بود وبه گفته خودش هزینه خورد وخوراک را هم دولت داده.

محل سیگار کشیدن دستشویی بود .دستشویی ما اینگونه بود که هنگام ورود آبخوری بود و در کناره ها توالت که تعداد ان ۲۰ عدد بود

سیگار ها معمولاْ به ان دستگاهی می رفتند که در زیر هواکش قرار داشت و می توانست سریع دود را بکشد.دو به دو داخل دستشویی می شدند و اقدام به کشیدن سیگار می کردند.اوایل خدمتمان بود و ما یک روز رفتیم دستشویی و یک دفعه دیدم دو نفر رفتن با هم به یک توالت .گفتم سهیل اینها از الان شروع کردند( کارهای بد بدو) در فکر این بودم که نقد جامعه شناسانه بکنم این کارهای بد بدو در روزهای آینده مراقب خودم باشم که دیدم از بالای توالت دودمی آیدـ گفتم اینها مگه چی خوردن که هنگام تخلیه ازشون دود بلند شده یا شایدم اون کارهای بد بدشون خفن بوده و دود ازشون درآمده ـ که یک دفعه سهیل درونم گفت خره اینها رفتن سیگار بکشن.از آن به بعد رفتن ۲ نفره به دستشویی عادی شدو البته شاید بچه هایی باشند که از این عادی بودند استفاده کرده باشند و زیر آبی رفته باشند( امروز حس سهیل بامزه بودن بهم دست داده) .قانون نانوشته ای بین بچه ها بود که هیچ کس برای تخلیه به اون توالت که زیر هواکش بود نمی رفت .

مشکل بزرگ سیگاریها بعد از سیگار کشیدن بود - چرا که بوی گند سیگار به لباسهاشان می چسبید و حالا هی به خودت عطر وادکلن بزن مگه این بوی گند می ره( ظاهراْ مگنا یکی از مزخرفترین انواع سیگارهاست).راه ورود سیگار  انواع مختلفی بود :۱.شخص خود اقدام به آوردن سیگار می کرد که ریسک بالایی داشت ۲.سربازان سردوشی از زیر سیم خاردار با کمک نفرات خود در دهات اطراف اقدام به اوردن سیگار می کردندو ۳.به کمک راننده حاج آقا که روزی ۳ بار او را می آورد و او هر بار یک بکس می آورد( دم حاج آقا گرم)  دلیل وجود ۲ حسینه  دو آخوند هر دفعه می امد و در واقع روزانه ۶ بکس وارد پادگان می شد( این اطلاعات را از دوستان سیگاری کسب رده ام)

آخر های کار دخانی های عاشق سیگار یاد گرفته بودند که نشسته سیگار بکشن تا کمتر بوی سیگار بگیرن ـ چرا که سطح تماس بدنشان با دود سیگار کم می شد .نشسته سیگار کشیدن همانا و آخر سیگار هوس تخلیه کردن همانا.ولی این کار یعنی زیر پا گذاشتن آن قانون نانوشته .پس سیگاریهای دیگر با لگد به در کوفته وبه طرف حالی اساسی می دادند .تا دیگر بعد سیگارهوس ر.... نکنند.

مشوق این پست دوست تازه اینترنتم آقا بهنام (http://www.donearam.blogfa.com/)بود با آخرین پستش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.من قبل از اینکه سربازی بروم فکر می کردم نظامیان(منظور من ارتشیان است)خشونت بالایی دارند و البته بعد از آموزشی نظرم عوض شد.

چرا که افسران ارتشی را چه بسا انسانهایی احساساتی دیدم .در پادگانها برای آموزش معمولاْ از افسران بازنشسته استفاده می شود که انسانهایی به شدت احساساتی هستند .به راحتی با سربازانی که تنها دو ماه با او هستند اخت می شوند.وقتی از سربازان خود که در جنگ کشته شده اند حرف می زنند بغضی آشکار را پنهان می کنند و صریح و ساده اند .

این نکته را شاید اینگونه بتوان توضیح داد که آنها سالها در جنگ بودند و جان دادن نیروهای خود را دیده اند.مثال که استاد امیری سرهنگ بازنشسته ارتش از جنگ می گفت که ۴ نفر از سربازانش در ۴ روزی که در بیایانها وکوهها به دنبال سر پناه بودند از تشنگی و گشنگی کشته شدند و یا از اینکه جنازه سربازان خود را که اصطلاحاْ روغن آن کشیده شده بود و در کوه لکه سیاهی باقی گذاشته بود  و سالها باقی می ماندرا دیده اند و این به نظر شما با روح آدمی چه می کند

اینکه در جنگ عقل فرمان نمی راند بلکه باید با احساس سرباز کار کرد و البته این رابطه ای دو طرفه است.هم فرمانده و هم سرباز باید هر دو احساسی باشند واگر نسیتند باید بشوند و این کار با نوحه وعزا داری و مارش نظامی انجام می شود.

ولی درسی که من در دوران آموزشی گرفتم آن است که ادای احترام ویژه ای به شهیدان داشته باشم .به خصوص شهیدان گمنام .چرا که قبلها از دید سیاسی به موضوع می نگریستم که البته فکر کنم حق هم داسته باشم چون از آنها استفاده ابزاری می کردند والبته می کنند و دوم آن احساسی بود که استادان آموزشی در قبال شهیدان داشتند و خود را وامدار آنها می دانستند(بی شیله پیله)والبته می گفتند که شما هرگز درک نخواهید کرد

۲.این هفته سماموس داریم و رفتن سمت چالوس و رامسر و جواهر ده که ان شا ا.. گزارش آن را در هفته بعد خواهم داد و هفته بعد هم درفک و هفته آخر آبان نیز دقه سرخ وبیابان

دوستان در این روزها جنگل هزار رنگ را فراموش نکنید  که وقت کم است و زمان در حرکت

دوستان خدا نزدیک است نه لای گل شبو که در لای جنگلهای هزار رنگ شمال .

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

چند روز پیش کاری داشتم .

رسیدم به ساختمان  و هنوز در نزده یک پیرمرد در رو باز کرد.نمی دونم تا حالا شده آدمهایی رو ببینید که شما را به تفکر بیندازد نه از جنس اینکه من اون و کجا دیدیم .بلکه از جنس شعر های خیام اون هم با صدای شاملو ( رباعیات خیام ـ شجریان- شاملو از اون کاستهایی که تا چندین ساعت به درونی ترین لایه های وجودیم می بره).پیرمرد با ریشی انبوه در حد یک مشت دست در را باز کرده بوددر حالیکه این ریش شدت سیگار کشیدنش را نشان می داد چرا که از سفیدی به جو گندمی تغییر یافته بود.با عینک ته استکانی کائوچویی از مدل های ۳۰ ـ۴۰ سال پیش که آدم احساس می کنه شیشه اش بخار گرفته (یادش بخیر ـ ما که بچه بودیم پدر بزگی داشت مادرمان که از این عینکها می زد و من همیشه خیال می کردم که از زور پیری حوصله نداره عینکش رو پاک کنه و هر وقت می دیدمش حوصله ام سر می رفت ودوست داشتم بپرم عینک و بر دارم و پاکش کنم و وقتی هم که فوت کرد همه تو فکرمرده بودن و من تو عالم بچگی دنبال عینک).کجای کار بودیم .آره تمام وجودش بوی تلخ سیگار می داد اصلاْ جزئی از ذاتش شده بود(فکر کنم بی فیلتر می کشه)و حرکاتش آرام .آرام حرف می زد.آرام راه می رفت و نگاهش عجیب نافه بود.خواستم سر صحبت را با او باز کنم واز خطش تعریف کردم(البته رسم الخط زیبایی داشت)که با چند کلام کوتاه سخن را تمام کرد.و من که  فرصت دارم یک باره دیگه ببینمش.

 هنوزخیال می کنم دارم رباعیات رو گوش می کنم:

از من رمقی به سعی ساقی مانده است                     واز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از باده ی    دوشین  قدحی  بیش  نماند                      از عمر  ندانم  که چه باقی مانده است 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

این عکس و از وبلاگhttp://kaligoola.blogspot.com/پیدا کردم و بر دلم نشست.

آیااز اینکه راحت باشی و گرد وار بشینی و کف پای سفیدت رو نشان بدی لذت نخواهی برد؟

یاد دوستان دوران آموزشی افتادم که مثل اینها یکدست بودیم 

یاد باد آن روزگاران یاد باد .یاد قیصر هم گرامی باد که گاه گوداری سری به شعر هاش می زدم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

و هنوز هم پادگان

۱.یگان ما در منطقه ای از پادگان بود که تقریباْ سر سبز بود .در بالای آن درختان کاج بود و در روبه روی آن دفتر فرماندهای بود که باغچه زیبایی داشت و در پایین آن نیز چند ردیف درخت کاج کاشته بودند .همه این ها درست ولی به قول معروف دل آدمی از دیدن آن سبزی و زندگی شاد نمی شد چرا که درختان کاج درست است که سبز است ولی سبز زندهای نیست- یک جور رنگ مرده دارد ( از نظر من) و آن باغچه دفتر فرماندهی نیز دزست است که گل و بوته داشت ولی در آنجا همان حسی را داشتی که شریعتی در مواجهه با اهرام مصر داشت . با شکوه بود ولی از دیدن آن عظمت به یاد بردگانی می افتاد که زیر سنگها جان دادند و تو هم یاد سربازانی می افتی که نه از سر ذوق بلکه به زور اجبار تن به کار داده اند و البته این حس بیگاری را در آنجا به بیننده باغ منتقل می کند .اما در گوشه محوطه کنار اسلحه خانه باغچه بسیار کوچکی به ابعاد ۲ متر در نیم متر با تنه دو درخت درست شده بود که به زیبایی هر چه تمامتر با ذوق سلیقه بوته ها و گلهایی تزئینی کاشته بودند و در بالای آن چندین بوته گوجه فرنگی نیز چاشنی کار کرده بود.آری سربازی که در آنجا مسئول بود خود و برای دل خود چنین جایگاهی درست کرده بود که نه از سر زور بود بلکه از درد فراق حاصل می شد.( پسری بود ترک زبان و ساده و خود از او پرسیدم که این حس درست است و او آری گفت)آری اثر دل کار خود را میکند وباغچه ای با این ابعاد می تواند دل ربایی کند در برابر آن باغچه بزرگ دفتر فرماندهی . ما که شبها باید ازاسلحه خانه نگهبانی می کردیم از این نگهبانی نا خرسند نبودیم ( چون کنار باغچه محبوب من بود).مخصوصاْ من که وقتی نگهبان اسلح خانه بودم سعدی و شهریار را هم با خود می بردم و همراه خود می کردم .من و باغچه کوچکم و شهریار و سعدی.

۲.شاید بتوان گفت یکی از حسن های البته اجباری پادگان آن بود که از همان ابتدای صبح ناظر بر امدن آفتاب بودی .اول کمی سپیده می زد و سپس این سپیده روشن و روشن تر می شد تا آنکه از ستیغ کوه آفتاب سر بکشد و بر تو سلام کند.چندین بار شده بود که شب نگهبان بودم و بی خوابی اذیت می کرد با خود می گفتم :خدایا صبح را چگونه سر کنم مخصوصاْ سر کلاس درس که خوابیدن مساوی فریاد وتهدید مدرسین نظامی می شدولی همین که آفتاب بر من می خورد آن چنان انرژی به آدمی میداد که بی خوابی را جبران می کرد و البته به همان اندازه زیباتر غروب خورشید بود که اول طلایی کم رنگ و سپس خون آلود و  آخر شعله ای کم سو می شد قرصی که آرام دارد می سوزد و تو فقط و فقط باید نگاه کنی .همین .نگاه کنی و اخر در افق از نظر پنهان می شد و تو می فهمیدی که هوا دیگر سرد است.

این مناظر را شما نمی توانی در شهر ببینی -یعنی ساختمانها اجازه نمی دهند ولی آنجا نه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.در ادامه بحث قبلیم (سخترین کار پادگان)باید یک نکته را  بگویم که خشن بودن پادگان را روشن کند .وقتی یک سر باز  تفنگ  را ناموس خود بداند لابد سیم خار دار را هم دوست دخترش می بیند و نگهبانی را کافی شاپ و گشتی را قدم زدن در پارک .آری پادگان اینگونه است که تو چیزهایی را دوست داشته باشی که از آن متنفری .این مطلب را هم که بانوانی گفته بودن کاش ما هم سرباز بودیم با مثالی روشن کنم که هر گز چنین آرزویی نکند .سربازی مثل درد زایمان پنجمین فرزند است .البته ناخواسته .  .حال هر چه قدر این دلچسب است آن هم هست.

البته حالت گوناگونی در کل دوران آموزشی وجود دارد که اکنون شیرین شده وگرنه به جای خود سختی داشته است.

۲. امروز نیز تقسیم شدم وخدا را شکر که تهران افتادم در حالیکه هیچ امیدی نداشتم.چرا که خبر های مطمئنی داشتم که در یکی از بدترین جاهایی که وجود دارد خواهم افتاد و درست مثل کشتی گیری که ۱۰ امتیاز از حریف عقب است و در حال دادن یک امتیاز دیگر(که بازنده می شود به بدترین وجه) است بدلی زدم وحریف را خاک کردم و بلطف خدا و دعای بزرگانم ( بخصوص مامان بزرگم چرا که دعا کرد من جایی بیفتم که پسر بزرگش در ۵۰ سال پیش آنجا سرباز بوده و آنها در آن زمان هر هفته به انجا می رفتند و چون منطقه با صفای تهران بوده به آنها خوش می گذشته - بی افتم و دقیقاْ هم آنجا افتادم)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.خداوندا شکرت که باز مرا در حرم خلوت خویش راه دادی و بر من قسمت کردی که  دگر بار پا بر یکی از قله های کو ههای تو بگذارم و رحمتت را از من دریغ نکردی که سجده کنم بر آستانت بر بلندای کوهی .حتی اگر ان کوه ـ کوه نچندان محبوب  توچال باشد.

قسمتمان شد که وسط هفته توچال بریم.تا شیر پلا باران بارید و باعث شد درختانی که کم کم به فکر خواب هستند را مجبور کند که ببویند از عطر خویش.جای دوستان خالی ـ شام هم املتی جانانه زدیم و خوابیدیم. تو شیر پلا که بودیم یک گروهان سرباز دانشگاه امام علی را آوردند (ظاهراْ پادگان نمی خواد ما رو ول کنه ).صبخ هم در حالیکه هوا نیمه ابری بود و بر عکس معمول بادی نبود قله را در یک روز کاملاْ خلوت صعود کردیم و نقطه پایانی بود بر ۲ ماه فراق.

سخترین کار پادگان

فکر می کنید سخترین کار در پادگان چیست؟

شاید در جواب اول نگهبانی یا رژه و از این قسم به ذهن خطور کند .بگذارید یک فلاش بک به روزهای اول بزنم.تازه وارد پادگان شده بودیم و هنوز حال و هوای خود داشتیم .گردان خدمات که تشکیل شده از سربازان عادی است در پایین گردان ما قرار داشت.معمولاْ هنگام ظهر و خرید با آنها بر خورد داشتیم .هنگام خرید نوع صحبت کردنشان بسیار تو ذوق می زد. بد دهانی در غایت خود بود و حدی نداشت .در هنگام صحبت با تلفن ـ خواهر ومادر وخانواده و قوم و قبیله هر یک در خور توانایی طرف نصیب و بهره ای می بردند.باری با خود این اندیشه می کردم که اینان چه بی فرهنگ مردمانی هستند که دوست را با ان کلام (انواع فحشهای سنگین)به حضور مطلبد ـ برای دشمن خود چه واژه ای اختیار خواهد کرد( به احتمال به نوع آوری خواهد پرداخت).باری چند روزی گذشت و سختی آموزش بر ما هویدا شد.بچه ها نیز کم کم شروع کردند از همان واژه ها استفاده کردند بر له افسر و فرمانده و کسی که خدمت رابوجود اورد و.....بله بعد از مدتی کسی نبود(حتی آن گربه ها ) که از زبان ما در امان باشد.آری سخترین کار در پادگان آن بود که بتوانی با همین خر و الاغ و گوسفند بگذرانی و به آن قانع باشی و شاکر.این بد زبانی موقعیتی بود که تحصیل کرده و غیر ـ فوق لیسانس و دکتر نمی شناخت .تازه متوجه اشتباه خود  در مورد قضاوت عجولانه بر سربازان قدیم شدم.

این وضعیت را اینگونه بتوان تحلیل کرد که :

۱.به دلیل سختی کار و فشاری که بر فرد وارد می شود او نیز می خواهد این فشار را که حال برای او مقداری نیز روانی است تخلیه کند پس با فحاشی بر زمین و زمان موقعیتی پیروز در برابر ان فشار در تخیل خود خواهد یاقت.

۲.به دلیل فضای پادگان:.در پادگان فضایی کاملاْ مردانه حاکم است و به دلیل نیود هیچ لطیفی ـ فضای سنگین حاکم است. می داند که اگر فحاشی را نعره کند هیچ بانویی نخواهد شنید .

به قول قرآن کریم  زنان ماییه آرامش مردان  هستند و این آرامش در پادگان وجود ندارد .البته در قران آمده که برای شوهرانشان آرامش بخش هستند ولی به نظر بنده می توان ان را تعمیم داد به فضاهای کلی تر.نمونه قابل لمس آن فضای تماشاگران فوتبال و ولیبال و بستکتبال است که در اولی زنان نیستند و در دومی وسومی هستند .در اولی اگر فحاشی نکنی عیب است در دومی بلعکس(کسانی که تجربه این هر دو را دارند می توانند گواه مطلب باشند).

این دلایلی بود که به ذهن بنده می رسید( مخصوصاْ دومی که آخر پدر سوخته بازی بود)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

بسیاری از افراد را اگر از آنها سئوال کنی که سربازی  با آدمی چه می کند جواب خواهند داد که از انسان همی مردی سازد.

این موضوع در یک پست از پستهای ماههای گذشته وبلاگ از زندگی نیز آمده است البته در جواب همراه تعجب استاد از شاگرد که چنیین جوابی داده بود.

بنده نیز می خواهم پا در کفش بزرگان کرده و جوابی در خور ۲ماه تجربه خود بدهم.البته تنها از یک بعد که زاویه های دیگر را به عمد نادیده گرفته ام.

بر عکس آن خیلی ها جواب بنده به این سئوال آن است که سربازی آدمی را پرت می کند به دوران کودکی و کوچکی .آرزو ها کوچک می شوند و مردان چون کودکان دل نازک.

جوان قبل از سربازی دقدقه های مهمی دارد مانند :اتمام پروژه - پاس کردن چک-تیپ زدن برای محبوب تامین هزینه زندگی-مسافرت و....

فرد داری طبقه و موقعیت کسب کرده از جامعه یا حواله شده از آن جامعه است.پزشک یا مهندس است ـپسر فلان الدوله و آقا زاده و پسر حاجی است هویتی دارد که نزدیک ۲ دهه به بالا در شکل گیری آن موثر بوده و هنوز در موقعیتی قرار نگرفته تا این هویت را امتحانی کرده یا به اصطلاح آبدیده کند.

هنگام ورود به پادگان اصطلاحی وجود دارد که هرچه مقام وموقعیت داری باید در بیرون در پادگان دفن کنی و به خاک بسپاری(ولی هنوز باور نداری)

اولین شب ورود به یگان ۵۰ ـ۶۰ تا بشین پاشو می روی تا کم کم باور کنی حرف هنگام ورود را.خواهی دید مردانی با چهره خشن(به دلیل زدن مو چنین چهره ای پیدا کرده اند )آرام آرام اشک از چشمانشان جاری می شود .(در همین حال میو میو ی گربه ناز آسایشگاه همراه با عشوه به تو این نوید را می دهد که دوستانی از جنسی غیر از انسان خواهی یافت که لطیف هم هستند و برای ساعتهای نیمه شب که نگهبان هستی بر تو ناز خواهد کرد و تو او را ناز.تازه اگر از دستش بر تابیدی می توانی با لنگه کفشی کوبیش بدون آنکه دیه نشی آن شوی (بر عکس جنس لطیف خارج از پادگان(البته این عمل بسیار نکوهیده ای بود که از جانب اقلیتی اجرا می شد و مطمئناْ آنها در خارج از پادگان هم رفتاری درست نخواهند داشت)))

در روز های آینده خواهی یافت که بهترین آرزویت آن است که شب دقیقه ای دیر تر از ۹:۳۰ بخوابی و بتوانی فیلمی را کامل ببینی یا آن روز خورشت مورد علاقه ات را بخوری و یا آنکه به یبوست گرفتار نشوی و یا هنگام خواب صدای حیوانات را در بیاوری و نگذاری دیگران بخوابند و البته مهمترین  ومهمترین خواسته ات که آن را از جان و دل آرزو می کنی والبته در ۲ هفته اول جزو محالت  ـ گرفتن خیلی خوب  در پایان رژه است .چرا که بعد آن رژه تمام خواهد شد.

مشاهده می کنید که از آن جایگاه به چه جایگاهی رسیدی و آرزو هایت چقدر کوچک شده اند همانند دوران کودکی.همانطور که در کودکی تنها واژه آفرین شادت می کرد.فریاد مبسر آرامت می کرد در کلاس درس(که این مهم را در گروهان ارشدش بر عهده دارد)و یا از پدر در خواست می کردی شبی را کمی دیر تر بخوابی تا حس کنی که بزرگ شده ای وبا صدای بع بع گوسفندی شاد می شدی

آری دوران آموزشی پرتابیست به کودکی

این گفتار لزوماْ تجربه هایی نیست که شخصاْ کرده باشم بلکه در آن از تجربه کلی دوستان سربازم استفاده کرده ام .البته شاید با خیلی از چیزهایی که دیگران را ناراحت می کرد شاد می شدم وبلعکس.مثلاْ خیلی ها از خورشت قرمه سبزی پادگان بدشان می آمد واز کنسرو تن خوششان ومن بلعکس.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت   توسط سهیل  | 

سلام

۱.می خواستم اسم این مقاله رو بگذارم خداحافظی با طعم گس خرمالو که دیدم حق مطلب ادا نمی شه

۲.چون می خواهم از الفاظ پادگانی استفاده کنم از دوستانی که الفاظ بد را بر نمی تابند با عرض پوزش تقاضا دارم از قسمتهای پایانی چشم پوشی کنند.

۳.این پست چون از دل بر امده پستی طولانی است اگر احساس می کنید که خسته می شوید در چند نوبت بخوانید لطفاْ

دوران آموزشی ما ۴ شنبه تمام شد و ما ماندیم و نزدیک ۲ ماه خاطره پس از ۳ روز قبل پایان بازگو می کنم حرف دل را

۲ ـ۳ روز آخر است و بچه ها کم کم شروع کرده اند به روز شماری و ساعت شماری خوشحال از انکه راحت می شویم ولی حالی داریم که زیاد ملموس نیست .فقط گهگاهی خود نمایی می کندخوب این همه رفاقت چی  ؟

۲ شنبه بعد از ظهر است و ما برای تمرین مراسم روز تحلیف تمرین می کنیم کاری که از دیروز شروع کرده ایم .برای مراسم امروز جانشین پادگان که سرهنگی ارتشی است و در میان بچه ها به خاطر پرستیژ بالا و در عین حال صداقتی که در سخنانش موج می زند محبوباست(او به ماسربازانش نه به عنوان یک فرد غریبه. که مانند فرزندانش نگاه می کند وحرف می زند ـ سخنش از دل است وچون حرف از دل برآید لاجرم بر دل نشیند)  .قبل از اجرای مراسم در میدان راحت باش نشیته ام و چون جایگاه ما نزدیک گروه موزیک است تمام حرکات انها را می بینیم ومی شنویم .یکی از بچه های موزیک که قره نی می زند به صورت آرام دشتی می زند . بر پا داده می شود و ما خبر دار می ایستیم .این مراسم ۲ تا ۳ ساعت طول می کشد که قسمت اعظم ان را باید خبردار به ایستیم و در پایان رژه برویم .در روز پایانی قرار است که سرداری از ما بازدید کند که امروز جانشین پادگان ان را با ما تمرین می کند ابتدا از ضلع جنوب غربی میدان وارد شده و بعد از ان خیر مقدمی که افسری بیان می کند و ادای احترام به سربازان شهیدی که مقبره آنها در همان ضلع قرار دارد به سمت ما که گردان یکم هستیم و اولین گردان امده در حالی که ما پیش فنگ ۳ از چپ کرده و با سر او را مشایئت می کنیم (اسلحه ها را به صورت عمود روبرو قرار گرفته و دست راست در کنار قنداق با انگشتان باز قرار می گیرد).همین که به ما می رسد و شروع سان است گروه موزیک  ای ایران را می زند و او سپس به جایگاه می رود .ابتدا قران خوانده می شود و سپس مراسم قسم خوردن سربازان که با جان خود از این مرز و بوم و ملت دفاع کرده و شخصی روحانی قطعه قطعه می گوید و ما تکرار می کنیم با فریاد .

سپس نمایند دانشجو ها و سربازان عادی با نظم خاصی جلو رفته و از او سر دوشی ها را گرفته(آنها افرادی هستند که پا هایشان با تمرین های مداوم نزدیک ۱۸۰ درجه باز می شود) و ختابه خوان یک متن حماسی از جانب ما  می خواند  نکته جالب آنکه ما فرمانده هان و سرهنگان وامیران را هم رزمان قدیم خوانده و اینک نوبت ماست که راهشان را ادامه دهیم(البته هیچ یک از ما نقشی در نوشتن ان نداشته و متنی است که از رکن آمده و فرد ختابه خوان روزها تمرین کرده که محکم و حماسی بخواند) .بعد از آن یک گردان حرکات نمایشی یابا همان نام پادگانی مبتنی بر عمل را اجرا می کند که از ان جمله جنگ سر نیزه با کوله و کلاه اهنی است و باز وبست تیر بار و اسلخه انفرادی با چشمان بسته است.بعد از ان رژه و ما بعد از گروه موزیک و افسرانی که در پادگان خدمت می کنند اولین گروهان آموزشی هستیم که رژه می رویم .ابتدای باند رژه رسیده ام و گروه موزیک روبه روی جایگاه مستقر شده و موزیکی بسیارز زیبا که ابتدای ان بسیار احساسی است و در اواسط آن سازهای بادی آن صدایشان ریز می شود و ما سربازان و سرهنگ را که می خواهد از ما سان ببیند را  با خود همراه می کند گویی موزیک کنترل ما را بر عهده گرفته .دیگر برای خود نیستی .فرمانها برای رژه شروع می شود این فرمانها را فرمانهد گروهان ما  با دست می دهد او جلوی گروهان است و دو نفر در وسط گروهان با صدای بلند فریاد می کنند البته در جلوی ما بعد از درفش گروه (همان علم )  سرهنگ دوم .پ قرار دارد  و سرهنگ شمشیر را به صورت پیش فنگ رو به روی خود قرار داده سپس فرمانده ما و بعد گروهان .

پی ئیش و ما پای چپ خود را بدون آنکه زانو بشکند بالا برده و می کوبیم بر زمین

بعد از چند پی ئیش فرمان خببببر است که همان حرکت تکرار می شود

سپس فرمان داآر که ما به صورت عروسکی حرکت می کنیم (طوری نیم پوتین حرکت می کنیم که زانوان نشکند )

فرمان نظظر به که گروهان نعره گون فریاد می زنند :یا علی

ودر آخر فرمان راآست که سر ها بجز افرادی که در ابتدای صفها قرار دارند  به راست چرخیده و در حالیکه  با قیز سرهنگ را نگاه می کنی فریاد می نز الا هو اک بر و دیگر چپ راست میزنی یعنی پای چپ و راست را بدون آنکه زانو بشکند تا آنجا که می شود بالا ببری و محکم بر زمین بکوبی طوری که جایگاه بلرزد (وواقعاْ هم می لرزد ) در این جا دیگر گروه موزیک اهنگ را حماسی کرده و البته طبالها با تمام توان خود می کوبند و سرهنگ و سرباز را غرقدر خود می کند دیگر تو نیستی که حرکت می کنی دیگر منی وجود ندارد و دو دره کردن معنا ندارد و نمی توانی پیچ بزنی و همه ما شده اند اب بودند و تبدیل به رودخانه خروشان شده اند .قطره بودند و دریا شده اند .  و زمزه های زیر لب سرهنگ آفرین -احسنت  در حالیکه بغض آلود است و سپس فریادش گرو ـ هان - خیلی ـ خوب  و ما در حالیکه چشمانمان نم اشکی گرفته با صدایی که از انتهای  حنجره به فریاد بلندی تبدیل می شود   به نعره گوییم  الا  هو اک بر خامنه ای ره بر 

و ما تازه به خود می آییم  صداها گرفته و رژه تمام شده و مغرور از آن که مام  وطن را نگهبانیم و ملت را پشتیبان .(اما دلیل آنکه ما با قیز و دهان بسته باید جایگاه را نگاه کنیم آن است که به او نشان دهیم در نگهبانی از وطن تردید نداریم و برای نابود کردن دشمن وطن تردید نداریم که سر ببازیم که سر بازیم )و این حسی که من داشتم را از خیلی از بچه ها پرسیدم و آنها نیز همین گونه بودند و روز آخر در نماز خانه که خواستیم از سرهنگ سپاس گذاری کنیم او خدا را قسم آورد  که هنگام رژه ما  مو بر تنش سیخ شده بود و  بعد که دید بچه ها از او تشکر می کنند و فضا را احساسی  از معرکه کنار رفت .او سال دیگر بازنشسته می شود و با بودن با سربازانش می خواهد این درد را کم کند  چرا که طوری کلمه باز نشسته را گفت  که غم بر دل ما نشست.

شب آخر است و باز ما را مجبور کردند  که برای جشن به حسینه پایین برویم .کل سربازان آموزشی بودند و البته برای ما که می خواستیم با هم باشیم جالب نبود ولی نکته قابل توجه تشویق فراوان مسئول آموزش سرهنگ .ع بود که تمام سختی ها  در طول دوره  بر عهده او بود و البته سربازان صفر آموزش بسار سختری از ما دیده بودند و تشویق فراوان کردند او را و البته ما هم نه با آن شدت  او را تشویق کردیم .

هنگام حرکت به سوی گردان فرمانده ما که دیگر خشن نبود گفت هر چه می خواهید بخوانید و ما شروع کردیم  عمو سبزی فروش ...بله ......سبزیت آشی.....و خنده های ما تا به یگان رسیدیم

شب آخر بود و به همراه فرمانده ها نشستیم و ادا حرکات تک تک آنها را در آوردیم و از خاطرات گفتیم و از خنده روده بر شدیم و در اخر ما آنها را به خاطر سختیهایی که بر ما آورده بودند (البته بر حسب وظیفه که اگر نکنند اضافه می خورند) بخشیدیم و آنها ما را که در پشت آنها صحبتها کرده و الفاظی که مناسب نبوده بکار برده بودیم و همه هم دیگر را حلال .(این سنت حلالیت اصلاْ در ذات فرهنگ ایرانی است که نکته مثبت ان فرایندی اخلاقی است که انسانها از کینه خالی می شوند و اما شاید نکته منفی در مقیاس بسی بزرگ آن است که حافظه تاریخی کوتاه مدتی را بر جا می گذارد .یعنی از دید فردی مثبت است و از دید اجتماعی منفی )ما آن شب نشستیم اما در قالب انسانهایی برابر .بچه هایی که از چند روز پیش دفتر خاطراتشان دست به دست می شد به دست فرمانده ها دادند تا انها نیز بنویسند یادگاری برای سالهای دور که دلتنگ روزهای جوانی هستی

صبح ۴ شنبه سرداری مراسم را اجرا کرد ولی آن حسی که آن روز۲ شنبه داشتیم را نیافتیم و آخرین فرمان :گروهان خیلی خوب و پاسخ ما

هنگام مراجعت به گردان نا خود اگاه همه با هم ای ایران را خواندیم تا به یگان رسیدم .اخرین غذا و لحظه اخر جدایی که چه تلخ- که چه گس بود .باید با دوستانی که ۲ماه با هم بودیم خداحافظی می کریدم شاید بگویید که ما هم این حس را تجربه کرده ایم هنگام فارغ التحصیلی اما با ید بگویم که در اشتباهید چرا که ما از هم جدا می شدیم و هر یک به شهر خود می رفت در حالیکه نکات مشترک فراوان داشیتم سخیتها مان با هم بود آب وخوراک و غذا و حتی دستشوی مان مشترک بود و خوابیدن مانهم. یعنی ۲ ماه کمتر را در ۲۴ ساعت نقطه مشترک ضرب کنید تا بدانید لحظه جدایی درد ناک ما را

دیگه من کی صبح می توانستم با فریاد نمکی بچه ها را بیدار کنم .به کی می تونم بگم وقتی امیر می بینم یاد نگهبانی می افتم .دیگه کی من شرت وکرست(۲ بند وفانسقه)می بندم .آخه خدا من کی می تونم به چچچچچپ بخندم و این همه آدم پیدا کنم و تازه ۲ ماه هم با هاشون هم پیاله شم .بچه ها ( هر کی که از هم خدمتیهام  می خونه ) با هاتون خیلی حال کردم از تون خیلی اموختم .

و سوار اتبوس می شوی و دمق و بغض کرده لباس افسری پوشیدی و باید محکم باشی .آخه خدا دوست دارم  گریه کنم و میدان ازادی بغل کردن یکدیگر به احتمال زیاد برای اخرین بار و باز هم  فرایند روز گار که ای انسان چه نشسته ای که من حرکتم توقف ندارد

همتون در پناه حق .این گنه کار را هم که کم کرم نریخت فراموشش نکنید و اگریاد اذیتام افتادید برام دعا کنید.

این بود که اسم پست را گذاشتم خداحافظی با طعم O.R.S که دارویست تلخ و شیرین و شور .نمی دانی کی شیرین است و کی تلخ و کی شور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت   توسط سهیل  | 

ابتدا عید فطر را بر تمام روزه داران تبریک می گوییم و ملتمس دعایشان هستم.

و اما باز هم پادگان ـ اما این بار از جنس اندیشه:

تمامی فرزندان آدم

۱.روز های اولی که بعد از مرخصی به پادگان مراجعه کرده بودم با مناظر بدیع مواجه مس شدم که تا به حال تجربه شخصی نکرده بودم.

همه موها زده شده با نمره شماره ۲ ـ همه لباس خاکی پوشیده و پوتین بر پا

با هفته قبلش که تازه به پادگان مراجعه کرده بودم مقایشه می کردم که افراد را به راحتی بر اساس نوع مو و لباس و تیپشان تمییز دهم ولی الان چی؟همه عجیب شبیه به هم بودیم .باور کنید حتی شناختن یکدیگر از هم تا ساعتها مشکل بود.مانند این چینیها که با خود می گوید چه قدر شبیه هم هستند و شناختشان مشکل.

آری وقتی که تمام مزایای طبقاتی از آدمی گرفته شود انسانها سخت شبیه به هم خواهند بود و هیچ صفت خارجی که باعث تفاخر او از دیگری نشود دیگر وجود نخواهد داشت و می توان کلمه های برابری و برادری را به عینه لمس کرد تنها هر که دانشش بیشتر آن هم نه فقط بر روی برگه کاغذ ـ بلکه در وجودش او برتری خواهد یافت و دیگر مزایای مادی محلی از اعراب نخواهد داشت.

آن هنگام است که به یقین خواهی رسی که همه ی ما فرزندان آدم هستیم.

شاید اگر بخواهم قیاسی کنم دو ماه سربازی را با ۳ روز حرام حج تمتع باشد که در انجا هم سرها زده می شود و لباس یک رنگ پوشیده می شود .اما این ۲ ماه به نظر من مزایای بیشتری دارد

۱. اولاْ مدتش بیشتر است ۲. لباس ها رنگ خاکی دارد و یاد آور جنس و ذات انسان است و آنجا لباس ها سفید است و رنگی برتر از خاک.۳. در انجا خانمها هم وجود دارد که شاید مردان بتوانند با انها صحبت کرده و چون در جلو چشمانشان هستند از خیالشان نرفته و با انها به آرامش برسند(درست است که زن بر مرد حرام است) ولی در سربازی خیر تنها  تنها تنها یاد خدا است و امید به رحمتش و بس ۴. و در آخر چهرها آنجا نیز مثل سربازی یک دست نیست .یکی ریش زیادی دارد و یکی کم ـ یکی ریشش سفید است و دیگری شبق گون .یکی مسن است و دیگری جوان و نمی توانند ان یکدستی را نشان دهند ولی سربازان آموزشی در ظاهر یکدست و یکسان است و همه با ۳ ـ۴سال تفاوت سنی. پس باز سربازی برتر است.

این هم حسنی که من در سربازی یافتم البته این در هفته های اول است و بعد که به عادت تبدیل شد از این صفتها خارج می شود و افتادن این دوره به ماه رمضان هم هر دو را هوایی دگر بخشید.

خدا بخواهد ۴ شنبه تحلیف است و آزادی ما از بند تنگ پادگان.  

  

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت   توسط سهیل  | 

آمدم با کوله باری از گفتن ها.

سلام به دوستانی که مرا تنها نگذاشتن و پیام های محبت امیزشان را از بنده دریغ نکردند .سپاسگذار محبتهای شما خواهم بود.فعلاْ قصد دارم از خاطرات این دوران بنویسم .اول برای خودم چرا که این دوران را ثبت کنم و دوم برای دوستانم تا با حال و هوای خدمت آشنا کنم.

جنبش دمپایی پوشان

این اواخر کار دیگه بچه ها گرگ آب دیده شده اند و فوت و فن دودره بازی و لودگی را خوب یاد گرفته اند .ما در پادگان یا باید پوتین کلاه باشیم و یا دمپایی پوش باشیم .

۱ شب به ما گفتند که برای نماز مغرب و عشا باید به حسینه پایین بروی(پادگان ما دو حسینه دارد ۱. حسینه بزرگی است که برای سربازهای اموزشی دیپلم و زیر آن ساخته اند که با آسایشگاه ما ۲۵ دقیقه فاصله است و دوم حسینه دانشجویی که کوچک است ودر نزدیکی آسایشگاه ما قرار دارد و معمولاْ اکثر مراسم نماز و معارفه ها در این حسینه برگزار می شود )حال بعد از انکه صبح از ساعت ۳ بیدار شده ایم و با زبان روزه رژه رفته و تازه افطار کرده یم گفتند که باید حسینیه پایین بروید با دمپایی.ما هم نا رازی به خط شده و به همراه افسرانمان به سمت پایین حرکت کردیم .من سر صف بودم و با اطرافیان کم کم شروع کردیم هنگام راه رفتن دمپایی هامان را روی زمین بکشیم و خرش حرش صدا بده کم کم کل گروهان شروع کرد و صدا زیاد شد که این امر در نظام یعنی بی نظمی .دو سه بار تذکر افاقه نکرد و برای تنبیه .گروهان رو بشین پاشو دادند به هر حال هنگامی رسیدم که نماز تمام شده بود و نماز گزاران داشتند دعای فرج می خواندند .پس ما هم در بیرون شروع به خواندن کردیم (در حالی که باید خبر دار باشیم)داخل شدیم و فهمیدیم اخوندی مهمان .سخنرانی دارد .همین که مهمان شروع به سخنرانی کرد دو گروهان دانشجویی که نماز نخوانده بودند شروع کردند به نماز خواندن.به هر حال سخنران حرف می زدو بچه ها با کاغذ های که برای نوشتن سوالات به ما داده بودند قایق و موشک و نمکدان درست می کردند یا در حال چرت بودند .یک دفعه سخنران گفت هر کی خسته است صلوات بفرسته که همه ما بلند صلوات فرستادیم و مجبور کردیم که سخنرانی را خاتمه بدهد .پس هنگام دعا کردن شد و گفت دستها را بالا بیاورید ۱ نفر از یگان دانشجویی دست بالا نیاورد در حالیکه سربازان دیپلم همه دستها را بالا اورده بودند به شیوه های گوناگون سعی کرد که ما را هم همراه کند و بعد که دید ما را سر دیگریست دعای اخر را کرد :خدایا هر کی دستش و بالا اورده یک زن خوشگل ...نصیبش کن.  امین بلند دیپلمهاو خاموشی ما(فکر کنم اون بچه اینقدر  از این دعاکیف کردند که شب همشون در خوشبینانه ترین حالت جنب بشن)

هنگام باز گشت فرا رسیده بود و ما همان لودگی رفتنمان را شروع کردیم .افسران که به تنگ آمده بودند دستور بدو رو دادند و ما هم با دمپایی هایی که به پا نیم بند بود شروع به دویدن کردیم و مسخرگی را به انتها رساندیم در حالیکه از خنده ریسه می رفیتم .

افسران که اوضاع را ان گونه دیدند دستور ایست دادند و به همان کشیدن پا قانع شدند (در آن شب ماه تقریباْ کامل بود و لذت بخش .ما هم که دیوانه. دیوانه چو ماه بیند دیوانه تر شود(از سخنان گذشتگان).ان شب دلچسب ترین بدو روی دوران آموزشیمان را انجام دادیم(معمولاْ سربازان از بدو رو به دلیل فعالیت بدنی بیشتر متنفر هستند.بدو رو به این صورت است که ۱ ۲ ۳ .ضرب ۴ را باید بر روی پای راست پرید و پای چپ را به باسن زد )

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت   توسط سهیل  | 

سلام بعد ۲ هقته  ۲روز مرخصی دادند و آمدم.یک کامنت برای پنجره چوبی گذاشتم که دیدم جالب شده و گفتم کمی بستش بدهم و در اینجا قرار دهم .(می خواهم از تجربه های پادگان و دوران آموزشی بگم اول برای خودم تا مانگار کنم و دوم فعلاْ که کوه نمی رم حرفی برای گفتن داشته باشم)

اول از آخرش شروع می کنم.لحظه ای که بعد ۱۲ روز قدم به خارج پادگان گذاشتم.

سلام
بعد از 2 هفته آمدم چه لذتی داشت تماشای منظره بیرون پادگان .چه کیفی کردم از دید زدن ماشینهایی که زندگی درونشان جاری بود. وای چی بگم از اینکه 3 تا خانم جدا از ظاهر شان در پیاده شدن از اتوبوس دیدم (ولی به چشم خواهری هم آره).خدا باز گشتم به زندگی دیگه لازم نیست نماز اجباری بخونم- شورت استحقاقی تنم کنم- با حوله استحقاقی و با نامه فرمانده گردان حمام استحقاقی کنم و زیارت عاشورای اجباری گوش بدم و جوراب استحقاقی رو هر شب بشورم و آویزون کنم به تختم .
من آمدم تا از تجربه های نابی که کسب کردم بنویسم و گاهی رو دیوار پنجره تو با اسپره رنگ _یادگاری بنویسم.

چی بگم که خرماهات یه گردان و نجات داد
و چی بگم که تو را هر وقت که دیدم یک تازه بهم هدیه دادی (محسن نامجوت محشر بود)و من فراموش کردم هنوز 1000 تومنت و بدم

این کامنتن به پنجره چوبی بود

تا حالا از اینکه بلیط به راننده اتوبوس بدهم اینقدر خوشحال نشده بودم (نمی گم برام سخت  گذشته چرا که من همیشه خودم و با محیط منطبق می کنم ولی هرچه بود ۲۴ ساعت در ۱۲ روز اجباری بود و این مرا که شیفته آزادیم کمی آزار داد حتی نمازی که از کودکی خوانده ام را برایم نماد اسارت کرده بود.ولی این مثل انگلیسی هر روز اوازه گوشم بود :که اگر دیدی مورد تجاوز واقع شدی و  هیچ کاری نمی توانی بکنی از ان تجاوز لذت ببر.پس من در ان پادگان به جرئت می گم که شادتری سرباز بودم و کم کیف نکردم و کم نخندیدم و حتی به سینه خیز هم خنده می کرد م از ته دل .و به نعره ایست نگهبان و سیاهی کسیتی و جواب :آشنا آنقدر خندیدم که اشک از چشمانم جاری شد )آره داشتم می گفتم که بلیط اتو بوس را دادم و واقعاْ فهمیدم نشانه شخصیت است و آرام آرام به طرف صندلی خالی رفتم (ثانیه ثانیه  اش برایم جالب بود تا رسیدن به صندلی )و نگاه کردن به چهره مردمی که در دوش  و کولشان هیچ ستاره ای ندارند .پس نشستم کنار جوانی که قیافه معمولی و شاید خیلی معمولی داشت .هنوز جای خودم را تثبیت نکرده بودم که دیدم جوان کناری خود را جمع کرده و سعی می کند از من فاصله بگیرد .تازه فهمیدم چه بوی گندی می دم (زیرا ۳ روز در اردوگاه بودیم و فرصت حمام نشده بود)و به هر حال ۲ ایستگاه بعد پیاده شدم و اول رفتم باجه روزنامه فروشی .دوست داشتم تمام روزنامه ها بغیر از کیهان (چرا که گاهی در آنجا می آمد و در نمازخانه می شد خواند)بخرم حتی روزنامه های زرد .ولی هنوز تمام بدنم را لباسهای استحقاقی پوشانده بود و من بایدکجا می رفتم؟اول حمام.ای کاش حمام خانه ما بیرون خانه بود. 

چه سخت زمانی شود که آدم اطلاعات جهان را تنها از دریچه روزنامه کیهان یافت کند

بر گردم آن اتو بوسی که تا تهران اورد .وای چه حالی میده گوش کردن به صدای هایده و با اون به خواب رفتن .حتی چه کیفی می ده ببینی راننده سیگار می کشه و بچه های سیگاری با ولع به اون نگاه می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت   توسط سهیل  | 

روز اول خدمت هم گذشت و ۸ روز به ما مرخصی دادند ومن هم عین بند تومان که پاره می شه.برگشتم اینترنت.صبح که سوار اتوبوس شدیم و به سمت پادگان حرکت کردیم واقعاْ محترمانه با ما برخورد کردند و در داخل پدگان هم عملی که حاکی از بی احترامی باشه نبود تا وقتی که یک گروهبان مسئول تقسیم لباس شده بود و مقداری بچه ها را اذیت کرد .ولی یک ۳ ـ۴ ساعتی زیر آفتاب علاف بودیم .تو جمع ما کسانی که دکترا و فوق خوانده باشند کم نیست و به نظر من با توجه به این که انان سرمایه های کشور هستند نباید طوری با آنها برخورد شود که بگویند اینجا جای زندگی نیست و هزینه ای که کشور بعضاْ ۱۰ سال بعد از دیپلم برای آنها کشیده را پنبه کنند.ولی جو بچه ها انهایی که از تهران عزام شده بودند بسیار دوستانه و در عین حال مودبانه است.فقط می مانند من که عین این ۳ نقطه ها ۵ ـ۶ تا کتاب با خودم برده بودم و توی آن پادگان دراندشت که ۱.۵ از اسایشگاه تا درب اصلی فاصله است را بالا پایین کردم و اخر هم یک ساک کامل از وسایل استحقاقی به ما دادند و به سلامت

یک نکته که به نظرم می خواستند گربه را دم حجله بکشند آن بود که پذیرش ما در سالن غذا خوری انجام شد در حالیکه عده ای از افسر ها مشغول خوردن ناهار بودند (تن ماهی)پذیرش انجام شدولی چیزی به اسم ناهار به ما دادم نشد و شب شام مهمون خونه بودیم.البته اگر ناهار نخوریم دائم زیر آفتاب باشیم یک مقدار اذیتی کار دو چندان می شه.در مجموع احساس رضایت می کنم که به سربازی رفته ام چرا که در کانون به شدت علمی قرار گرفته ام با افرادی برخورد دارم که شخصیتهای قابل احترامی دارند(با توجه به ارزیابی ۱ روزه)و اینکه  از لحاظ خوانوادگی و جسمانی سالم هستم( چرا که نبودم معاف بودم)و می توانم از عهده این ۲ ماه بر بی آورم  و ۱۸ ماه بقیه هم خدا بزرگه .دعا کنید که اولین گزارش برنامه کوهنوردی بعد از ورودم به خدمت زیاد طول نکشه و پرچنان از هویتش فاصله نگیره

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت   توسط سهیل  | 

شب آخر و حافظ من که چه زیبا جوابم داد(خیلی آقایی ):

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی       حاصل ازحیات ای دل این دم است تا دانی

کام بخشی گردون.عمر در عوض دارد       جهد کن که از دولت دادعیش بستانی

پپند عاشقان بشنو ورذر طلب باز آی       کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت     با طبیب نا محرم حال درد پنهانی.....

                                              .

                                             .

                                           .

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی            که غمش عجب دیدم حال پیر کنعانی

 زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت     عاقلا مکن کاری کآورد پیشیمانی

                                 گر تو فارقی از ما ای نگار سنگین دل

                                حال خود بخواهم کفت پیش آصف ثانی

به درود تا بعد از دوره ۲ ماه آموزشی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت   توسط سهیل  | 

سلام به پنجره 

که نوید امید را در دلهامان زنده می کند و امید به آنکه بشنویم اواز دل نشین گنجشککان   آوازه خان را که سخت نیازمند ترنم آن ریز جسگان دل نشین  هستیم .

و خوشا به حال من که از پنجره ای سر به بیرون خواهم آورد که بوی خانه مادر بزرگم را  می دهدبا آن حیاط۴ باغچه و آن حوزی که   برای تخیله آبش باید همه خانواده جمع می شدیم و ان را خالی می کردیم و ما کودکان تنها می توانستیم ماهی قرمز ها را در تنگی زندانی کنیم برای ساعاتی تا بتوانیم خانه تکانی آنها را در جشن و پایکوبی بگذرانیم .

خوشا به حال من  چرا که پنجره خانه مادر بزرگم پنجره چوبی (http://amir365.blogfa.com/)بود.

رفیق ساعتهای غروبم امیر قاضی وبلاگی راه انداخته .خوشحال خواهد شد که تنهایش نگذارید

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  |