برداشت اول:
از جنگل تازه برگشته ای و می بینی که گل غلیظی بر پوتین چسبیده است.
در پارکینگ به کناری می گذاری . می دانی که نه همسایه ها و نه هیچ دزدی رغبت بردن آنها را نمی کند. دو روز می ماند هر روز که از کنار آن عبور می کنی غم شستن آن بر دلت می ماند. روز سوم می بینی هوا ابری است. پوتین هایی که اکنون بیشتر به نخاله های ساختمانی شبیه است را بر می داری و می اندازی وسط حیاط. باران خوبی آمده و یک طرف پوتین ها کاملاً تمیز شده است.
روز چهارم هم هوا را ابری می بینی و پوتین ها را بر عکس می کنی تا طرف دیگرش آب بخورد.شب که خانه می آیی می بینی خوب تمیز شده است. اما اگر خدا کمک کنه و یه نصفه روز دیگر باران ببارد. تمیز تمیز می شود. پوتین ها را بر می داری و می آوری در کنار راه پله . تا هم اگر باران آمد آن قسمت کثیف تمیز شود و اگر هوا آفتابی باشد. کفش ها خشک شود.
روز پنجم. هوا آفتابی است و کفش تمیز می شود. دو روز هم آنجا مانده و هیچ کس به آن دست نمی زند . آخر روز هفتم یکی از رو می رود و کفش ها را جلو درب واحدمان می بینم. حال عزا گرفتم که کی و چه قوت واکس بزنم.
این را همین جاداشته باشید تا به برداشت دوم برویم.
صبح جمعه برنامه توچال چیده ام. دوستان پیشنهاد دادند که کلکچال برویم. اما بنده مصر بودم که قله توچال را صعود کنیم. آخر حرف خود را بر کرسی نشاندم.
عمویم یک ماشین جدید خریده بود و مرا هوس انداخت که با ماشین بروم و از شر اتوبوس و تاکسی راحت شوم. خوب یک ساعت صبح اول صبح بیشتر می خوابیدم . صبح ساعت 5:45 از خواب بیدار می شوم و وسایل را در صندوق عقب ماشین می اندازم. همین که میآیم بروم یادم می افتد که مدارک ماشین را نیاورده ام. حال 3 طبقه بالا می روم و همه جای خانه را می گردم تا مدارک را بیابم. سینا (برادرم)هی غر می زند که لامصب بزار بخوابیم .آخر که نمی یابم . مدارک ماشین خودمان را بر می دارم و تصمیم بر این می گیرم که با ماشین خودمان بروم و پدر با ماشن عمو.
کمی تاخیر دارم. بر سرعتم میافزایم. تمام فکر و ذکرم نانی است که نخریده ام. هی یکی درونم میگوید. نون نخریدی. نون نخریدی... به هر حال خود را به سربند می رسانم و ماشین را پارک می کنم. کیپ دیوار تا هیچ ماشینی ، ماشین پدر را خش نندازد.با زحمت پارک می کنم و صندوق را بازم می کنم.
محکم تو سرم می زنم.
خاک تو سرم(این رو یکی تو خودم گفت و من بر زبان آوردم)خاک تو سر خودت( این را هم یکی دیگه باز درون خودم گفت و بر زبان اما این بار نیاوردم).
کمپلت وسایل از جمله کفش و کوله و دوربین و ... را در صندوق ماشین عمو جان جا گذاشته بودم و من بودم و یک یکتا پیراهن و یک دمپایی. البیته مدراک ماشین همراهم بود. هنوز شوکه بودم. رفتم به دوستان خبر بدهم که به علت فراموشکاری نمی توانم همراهشان بیایم. سیاووش هم که تازه اولین ملاقاتمان بود را در واقع قالش گذاشته بودم. سعی می کردم کاملاً خودم رو رلکس نشان دهم. توچال و یال امیری خودنمایی می کرد و یکی درونم می گفت خاک تو سرت و اما هنوز خودم را رلکس نشان می دادم.با دوستان سریع خداحافظی کردم و شرمندگی اولین دیدار من و سیاووش هم ماندبر دلم. همون چیزی که درونم می گفت خاک تو سرت حالا 3 تا آتو از من داشت و من هیچی از اون نداشتم. پس هر چی می گفت ، من خودم رو رلکس تر نشون می دادم.
با زحمت ماشین را از پارک در آوردم و راه افتادم حالا همون چیزی که درونم می گفت خاک تو سرت پرو شده بود می گفت خنگول –خنگول – خنگول...
برای این که لجش رو در بیارم( همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...)رفتم کبابی محل و بعد از تقریباً 10 سال حلیم ازش خریدم و خیلی آرام شروع بخوردن کردم.اصولاً من غذا را آرام نمی خوردم. چرا که باعث میشود کمتر بتوانم غذا بخورم و من اصلاً دلم نمی خواهد کم غذا بخورم. برای همین اکثراً دل درد دارم).یک دل سیر حلیم خوردم(یادم آمد که امیر هم به من حلیم نداده بود)، اما کثافت(همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...) دست بردار نبود. یکم هم رفتم پارک روبروش قدم زدم و رفتم خونه. حالا به همه فک و فامیل داشتم گند خودم را توضیح می دادم و اون همچنان می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...
رفتم پشتبام و همان پوتین های باران شسته را برداشتم و قشنگ واکسشون زدم و قفس پرنده ها را تمیز کردم و دیدم یکم صدای اون کثافت (همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...)کمتر شده. حالا
هم که این پست را دارم تموم می کنم، کاملاً خفه شده است.
اما سهیل بودن هم عالمی دارد ها.
*این را هم در موج سبز آزادی حتماً بخوانید:
















