تبليغاتX
پرچنان

پرچنان


برداشت اول:

از جنگل تازه برگشته ای و می بینی که گل غلیظی بر پوتین چسبیده است.

در پارکینگ به کناری می گذاری . می دانی که نه همسایه ها و نه هیچ دزدی رغبت بردن آنها را نمی کند. دو روز می ماند هر روز که از کنار آن عبور می کنی غم شستن آن بر دلت می ماند. روز سوم می بینی هوا ابری است. پوتین هایی که اکنون بیشتر به نخاله های ساختمانی شبیه است را بر می داری و می اندازی وسط حیاط. باران خوبی آمده و یک طرف پوتین ها کاملاً تمیز شده است.

روز چهارم هم هوا را ابری می بینی و پوتین ها را بر عکس می کنی تا طرف دیگرش آب بخورد.شب که خانه می آیی می بینی خوب تمیز شده است. اما اگر خدا کمک کنه و یه نصفه روز دیگر باران ببارد. تمیز تمیز می شود. پوتین ها را بر می داری و می آوری در کنار راه پله . تا هم اگر باران آمد آن قسمت کثیف تمیز شود و اگر هوا آفتابی باشد. کفش ها خشک شود.

روز پنجم. هوا آفتابی است و کفش تمیز می شود. دو روز هم آنجا مانده و هیچ کس به آن دست نمی زند . آخر روز هفتم یکی از رو می رود و کفش ها را جلو درب واحدمان می بینم. حال عزا گرفتم که کی و چه قوت واکس بزنم.

این را همین جاداشته باشید تا به برداشت دوم برویم.

صبح جمعه برنامه توچال چیده ام. دوستان پیشنهاد دادند که کلکچال برویم. اما بنده مصر بودم که قله توچال را صعود کنیم. آخر حرف خود را بر کرسی نشاندم.

 عمویم یک ماشین جدید خریده بود و مرا هوس انداخت که با ماشین بروم و از شر اتوبوس و تاکسی راحت شوم. خوب یک ساعت صبح اول صبح بیشتر می خوابیدم . صبح ساعت 5:45 از خواب بیدار می شوم و وسایل را در صندوق عقب ماشین می اندازم. همین که میآیم بروم یادم می افتد که مدارک ماشین را نیاورده ام. حال 3 طبقه بالا می روم و همه جای خانه را می گردم تا مدارک را بیابم. سینا (برادرم)هی غر می زند که لامصب بزار بخوابیم .آخر که نمی یابم . مدارک ماشین خودمان را بر می دارم و تصمیم بر این می گیرم که با ماشین خودمان بروم و پدر با ماشن عمو.

کمی تاخیر دارم. بر سرعتم میافزایم. تمام فکر و ذکرم نانی است که نخریده ام. هی یکی درونم میگوید. نون نخریدی. نون نخریدی... به هر حال خود را به سربند می رسانم و ماشین را پارک می کنم. کیپ دیوار تا هیچ ماشینی ، ماشین پدر را خش نندازد.با زحمت  پارک می کنم و صندوق را بازم می کنم.

 محکم تو سرم می زنم.

خاک تو سرم(این رو یکی تو خودم گفت و من بر زبان آوردم)خاک تو سر خودت( این را هم یکی دیگه باز درون خودم گفت و بر زبان اما این بار نیاوردم).

کمپلت وسایل از جمله کفش و کوله و دوربین و ... را در صندوق ماشین عمو جان جا گذاشته بودم و من بودم و یک یکتا پیراهن و یک دمپایی. البیته مدراک ماشین همراهم بود. هنوز شوکه بودم. رفتم به دوستان خبر بدهم که به علت فراموشکاری نمی توانم همراهشان بیایم. سیاووش هم که تازه اولین ملاقاتمان بود را در واقع قالش گذاشته بودم. سعی می کردم کاملاً خودم رو رلکس نشان دهم. توچال و یال امیری خودنمایی می کرد و یکی درونم می گفت خاک تو سرت و اما  هنوز خودم را رلکس نشان می دادم.با دوستان سریع خداحافظی کردم و شرمندگی اولین دیدار من و سیاووش هم ماندبر دلم.  همون چیزی که درونم می گفت خاک تو سرت حالا 3 تا آتو از من داشت و من هیچی از اون نداشتم. پس هر چی می گفت ، من خودم رو رلکس تر نشون می دادم.

با زحمت ماشین را از پارک در آوردم و راه افتادم حالا همون چیزی که درونم می گفت خاک تو سرت پرو شده بود می گفت خنگول –خنگول – خنگول...

برای این که لجش رو در بیارم( همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...)رفتم کبابی محل و بعد از تقریباً 10 سال حلیم ازش خریدم و خیلی آرام شروع بخوردن کردم.اصولاً من غذا را آرام نمی خوردم. چرا که باعث میشود کمتر بتوانم غذا بخورم و من اصلاً دلم نمی خواهد کم غذا بخورم. برای همین اکثراً دل درد دارم).یک دل سیر  حلیم خوردم(یادم آمد که امیر هم به من حلیم نداده بود)، اما کثافت(همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...) دست بردار نبود. یکم هم رفتم پارک روبروش قدم زدم و رفتم خونه. حالا به همه فک و فامیل داشتم گند خودم را توضیح می دادم و اون همچنان می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...

© LimpidD

رفتم پشتبام و همان پوتین های باران شسته را برداشتم و قشنگ واکسشون زدم و قفس پرنده ها را تمیز کردم و دیدم یکم صدای اون کثافت (همونی که اول می گفت خاک تو سرت و حالا می گفت: خنگول –خنگول – خنگول...)کمتر شده. حالا

هم که این پست را دارم تموم می کنم، کاملاً خفه شده است.

اما سهیل بودن هم عالمی دارد ها.



*این را هم در موج سبز آزادی حتماً بخوانید:

روایت شما از راهپیمایی ۱۳ آبان-۴/ دومین گلچین گوگل‌خوان

 و  این:http://amirane.persianblog.ir/post/2111

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

نمی دانم شما هم برای میلهایی که بدستتون می رسه پرونده جدا گانه درست می کنید یا نه؟ در واقع آرشیو می کنید یا نه؟

اما وقتی که بری سراغ آرشیو 4 سال پش و یک دفعه لامصب تو مدیا پلیر که حالت رندمی شده داره، صدای محسن چاووشی بیاد  تو اسپیکر و یکی هم بیرون کافی نت پیپ بکشه،دودش بیاد تو کافی و دهنت، مشامت، ذهنت، غرقه در گیجی بشه، آدم  را می بره با خودش. به سالهای دور. سالهای خامی .سالهایی که ...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

به لطف پارازیت های جدید که ما را از 60 دقیقه بی بی سی محروم ساخته است، چند فیلم را این چند وقته دیده ام،.که دو تای آن جالب بود. اولی فیلم حاشیه شهر با بازی جنیفر لپز است که تمی بشدت اجتماعی دارد و فریادی است بر علیه جهانی سازی و رنجی که  بخصوص زنان از آن می برند. اگر اهل این نوع فیلم ها هستید ، آن را از دست ندهید.

دومی با نام  v for vendetta ( v  برای دشمن خونین) است با بازی  فوق العاده natalia Portman)، فیلمی  نیمه سورئالیستی که شدیداً با حال و امروز ما تناسب دارد.اگر رنگ فیلم را از سیاه به سبز باز گردانیم دیگر خود ما می شویم. بدون هیچ توضیحی واجب می دانم بر شما که این فیلم را ببنید. البته به جای  vمی توانیم ما مردم ایران از M استفاده کنیم(البته همان v هم بد نیست)فیلمی سرشار از امید، فیلمی که نشان می دهد راه درست چیست؟قرآن اشاره ای دارد به این مضون که ما سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کینم، جز آنکه خودشون بخواهند. یا اینکه خداوند مسلمانان را در جنگ بدر به کمک فرشتگان یاری کرد. شاید با تسامح زیاد بتوان گفت که این فیلم تبدیل هنری چنین مضونی باشد(البته با تسامح  بسیار زیاد!!)

******

نیمکت های پارک ستارخان را که سبز رنگ بود به رنگ قرمز در آوردند.گیرم نیمکت ها را قرمز کردید. با دار و درخت و چمن آن چه می کنید؟

 

********

این خبر هم جالب و پر مفهوم بود. خیلی خیلی خیلی:

 

کوتاه از ۲۰9. او.ین

 

آرمان‌های پاکم جهاد می‌کنم، بیرونی و درونی؛ و البته رسول جهاد درونی را بر سر محکم و پر اراده بزرگ‌تر و مهم‌تر نامید. پس بدرود بر «من». سلام بر «ما».

 

کیوا.ن.صمیمی

***

 این 3 روز را نخواهم بود. در سفری به انار خواهم رفت. هیچ مپرسید که خود کم می دانم. بعد از 3 روز با عکس ها و گزارش برنامه خواهم آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 با تشکر از نظرات سارا و امیر چوبی(نظرت عالی بود).

نظری احسان در پست "نمی دانم" قرار داده بود و به نکته ی مهمی اشاره کرده است که بنده به آن جاهل بودم. کلاغ در فرهنگ ایرانی نماد دانایی است که اگر با همان اسطوره هابیل و قابیل و کلاغ آن داستان، در قرآن مطابیقت داده شود به نظر می رسد که در فرهنگ اسلامی هم به همین معنا بکار رفته باشد. اما در فرهنگ مسیحیت کلاغ نماد شیطانی دارد و با توجه به حجم فیلمهای ترسناکی که از فرهنگ غرب بر خواسته و کارگردانهای ایرانی که در همین موضوع کار کردند  ولی کور کورانه ،این می شود که کم کم ما از نمادهای خود فاصله گرفته و حتی متضاد فکر کنیم.

در دنیای امروز هر چقدر هم که سعی کنیم خود را از تیغ تبلیغات حکومتی دور کنیم، اما باز خود را گرفتار شده در دام می بینم. باشد که با کمک یکدیگر و آگاهی رساندن به یک دیگر خود را برهانیم.

*******

در مترو بودم و مثل همه تو خودم غرق. صدای سائلی، مردم را به خودش متوجه می کرد. صدای زنی که تماماً در چادر سیاه پوشیده شده بود.صدای ضعیف و حزن انگیزی داشت ، صدا گویی از عمق درد بر خواسته است(عجب بازیگری) می گفت: برادرا ، خواهرا، کمک کنید. مریض دارم، فال حافظ و کاغذ دستمالی دونه ای دویست تومن.

برادرا، خواهرا ..برادرا کمک کنید.صدا طوری بود که تا 2 متر جلوتر نمی رفت و زن ،آرام ،آرام ، راه خود را از بین مسافرین پیدا می کرد. مسافر پشتی گفت: کلی در آمد داره ها.

اما  اما   اما

   چیز دیگری ذهن مرا درگیر خود کرد. حال که ما به دولت به بالاترین حد خود بدبین شده ایم و نه آمار و نه ارقام تولید شده در ذهنشان را باور می کنیم، نه اخبار منتشر شده شان را، چگونه می توانیم به همین دولت خوش بین باشیم که وظیفه خود را در قبال همین گونه افراد درست و کامل انجام می دهد. درست و کامل پیشکش شان. حتی ناقص هم از آنان شاید بشود قبول کرد و  این سائل تنها فیلم بازی می کند. تنها آمده احساسات مرا جریه دار کند. آمده سو استفاده کند. وگرنه هیچ مشکلی ندارد و کلی در آمد دارد.

حال من به شکل یک علامت سئوال  در آمده بودم.

این شکلی  ؟

ای کاش یک دستمال کاغذی می خریدم...

نه این هم مثل بقیه گدا ها...

ای کاش...

نه این هم...

حسی کلاغی دارم.کلاغی ...

 

ای کاش یک دستمال کاغذی می خریدم...

نه این هم مثل بقیه گداها...

ای کاش...

نه این هم...

...

(البته اگر نظرتون را در باره پست قبل بدید هم ممنون می شوم)





+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

اگر از این پست های اخیر، پست 87-10 و وصیت نامه را کنار هم بگذاریم شاید بیتوانیم به یک نتیجه برسیم. این که ما با همین وبلاگهای خودمان خانه هامان، وسط قلب صنوبریمان را برای هم قبله کرده ایم. این که وبلاگ نویسان بزرگترین کسانی هستند که آن آیه قرآن با آن تفسیر عرفان گونه اجرا کرده و می کنند.

7.مهر برای من گرامی خواهد بود

چرا که در آن روز فردی زاده شده است که مسیر زندگی نسل ما  را دوباره به خودمان نشان داد. زندگی ما را از نق زدن رهانید.حماسه را دوباره از نو متولد کرداما این بار بدون تزویر. بدون دروغ،پاک ، زلال، همچون چشمه ساران کوهستان. همه نسل های دوم و سوم ایرانیان را در تمام جهان به فریاد آورد که من پرشیا نیستم. من ایرانیم. همان حسی را در من خلق کرد که در همان  ایرانی  که نه خودش نه پدرش رنگ ایران را در آن سوی جهان ندیده اند و این مگر جز وحدت در عین کثرت است و این نه مگر آنکه ما تاریخ را، فضاهای عمومی  را ، خودمان را از دیگران (others) باز پس گرفتیم. فراموشمان نشود که زمانی ایرانیان بسیاری به باکو ،قفقاز ، استانبول رفتند و در تاریخ دورتر تا اواخر هخامنشی به هند و ماچین سفر کردند و بعد از مدتی دیگر ایرانی نبودند.اما در این روز کسی زاده شد که تمام تاریخ را به نفع ما عوض کرد. این که ما را به هم قبله کرد. این که نشان داد سرنوشت دست خودماست. این که آرمانهایی که پدران ما برای آن انقلاب کردند از جنس دیگری بود ،

آرمان هایی از جنس همت که برای مام وطن جنگید.از همان جنس باکری ها که خواهرش فریاد کرد. این که ما همان ملتی هستیم که از ما مشروطه برخواست. از ما مصدق بر خواست .این که ما همانی هستیم که بسیجی را در همت و باکری ببینیم. از ما انقلاب 57 بر خواست. از ما ،ایران سبز بر خواست.

"من زیاد عادت ندارم مناسبت نویسی کنم اما قبول کنید این چیز دیگری بود."

این را نوشتتم که بیانیه آخر آمد و قصار ترین قسمت آن را تقدیم شما می کنم:

"تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید. برادر شما - میر حسین موسوی"

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

این پست بر خلاف رویه و عادت و پیشنهاد خودم به دیگران طولانی است.

چند صباحی است که بعد از روز قدس دسترسی به وبلاگ و بلاگفا و اینترنت مشکل شده است و میز گرد و میتینگ پیرامون خطرات نرم در این زمینه برگذار می شود. بعد از دادگاه پنجم و محاکمه اینترنت، بوی غزل خداحافظی وبلاگها به مشام می رسد.

و این چنین است که اگر این چنین باشد هر مرگی را وصیتی است، حتی اگر تنها خدا از مرگ خبر داشته باشد.

این وصیتی است که مرگ ممکن است او را از شما خوانندگان جان که بسیاریتان را ندیده ام، اما واژه واژه شما را خوانده ام باشد جدا کند.

شب های رمضان تمام شدو من اکنون خارج از رمضان می نگرام ، نه بر کیبرد ، که در کاغذ . ونه در روبروی کامپیوتر که در فضایی طبیعی  که صدها کیلومتر با کامپیوترم فاصله دارم. همچنین اعتراف می کنم که برای اولین بار است که دست به چنینی عملی می زنم.

آری می گفتم، رمضان تمام شد. رمضانی که با همه رمضانهایمان تفاوت داشت. رمضانی که مرا دوباره به شریعتی پیوند داد.مرا در کویر هبوط شده ی آدم پرتاب کرد.سالها پیش، کویر و هبوطش را خوانده بودم. آن سالها سهیل دیگری بودم. اما امسال که خوانش جدید همان کتاب را آغازیدم، آن را بسیار متفاوت تر از آنچه قبلاً دیده بودم یافتم.ظاهراً آن سهیل  از نو تولد یافته است.

یک مقاله که از دکتر شریعتی بسیاری خواده شده، توتم است.

توتم شریعتی قلم اوست، می دانیم توتم یعنی چه و دیگر توضیحی درباره آن نمی دهم .ام دکتر در کتابش از خواننده می پرسد توتم تو چیست؟کیست؟ کجاست؟

همانی که ذاتت، قبیله ات، قبله ات از آن سر بر داشته است؟

همانی که تو را آدم می خواهد. به قول دکتر:

" هر کسی را توتمی است و توتم "ذکر" است. و مگر نه زندگی، هیچ نیست جز فراموشی؟ و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز بیاد نمی آورد؟! که" آدیمیت" یعنی از دست دادن بهشت، یعنی هبوط، تبعید، کویر، غربت، تنهایی و همنشینی و همخانگی با مرغ و مور و مگس! و خوشبخت، بدبختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است"

حال توتم من و تو چیست؟

خدا وکیلی فکر کنیم و جواب آن را به خود بگوییم، اصلاً خواستید بازی وبلاگی راه بی اندازید. اما فکر کنیم توتم من و تو چیست؟ و از دیگران هم بپرسیم.

جواب من این بود:

اول خواستم بگویم کوه، اما دیدم آن هست و همه اش نیست. باید فراتر از کوه باشد، ذات من، هویت من، درون من

پس بیشتر اندیشیدم.

شما فکر کردید؟ اگر به جواب رسیدید ادامه مطلب را بخوانید و گرنه بگذارید برای دگر روز تا جواب خود را بیابید.

توتم من" پرچنان" است، پرچنانی که در آن هم از کوه نوشتم، هم از زندگی،

برای کوه خلق کردم تا ناب ترین لحاضات زندگی ام را که  در کوهستانها داشته ام را در آن ثبت کنم و در ادامه به همان تعریفی که از دکتر ذکر کردم رسیدم، لحظه ای که فهمیدم این دنیا کویر است، کویری که در آن هبوط کرده ایم. در ادامه آن اندیشه ها و لحظه ها به این پرچنان اکنون رسیده ام. ضمیر نا خود آگاهم، دادگاه بی دادگر زندگی ام ، و من پرچنان شدم، همچنا که دوستان بسیارم مرا با پرچنان دوباره یافتند. همچنان که خودم، خودم را در پرچنان دوباره یافتم.

توتم من پرچنان است که ملغمه ای از کوه و فکرت و اندیشه و قلم است.

 بی بی سی برنامه ای دارد به نام نوبت شما.

قسمتی از آن به وبلاگها سر می زند و نوشته هایی از آن را که با موضوع ارتباط دارد می خواند. به نظر من بهترین قسمت کل بی بی سی همانجاست و اکنون گویی دولت قصد داردبهترین قسمت من ، ما ، شما را از من، ما و شما بگیرد.


P1110177.JPG


دکتر شریعتی پس از آن که توتم خود را به خواننده معرفی می کند ، با خود اتمام  حجتی نیز می کند، از خود باز پرسشی می کند: با توتم خویش تا کجا خواهم رفت:

"قلم توتم من است، توتم ما است، به قلمم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند، به ضجه های دردی که از سینه اش بر میآید سوگند که توتم مقدس را نمی فروشم، نمی کشم،گوشت و خونش را نمی خورم، به دست زورش تسلیم نمی کنم، به کیسه ی زرش نمی بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم، دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم، چشمهایم  را کور می کنم، گوشهایم را کر می کنم، پاهایم را می شکنم، انگشتانم را بند بند می برم، سینه ام را می شکافم، قلبم را می کشم، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم...

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.

به جان او سوگند که جانم را فدیه اش می کنم، اسماعیلم را قربانیش می کنم..."

حال اگر هر کسی با توتم من همچین رفتاری کند، پاسخ من همان پاسخ دکتر خواهد بود.


اگر ماندیم و ماندید همچنان پرچنان خواهد ماند و گرنه mail و e-mail خواهد بود ، وگرنه کاغذ و قلم خواهد بود، وگرنه پوست آهو و دوات خواهد بود و گرنه چکش و سنگ و تیشه خواهد بود و حتی در آخر اگر هیچ نبود ، خنجر و قلب من و شما خواهد بود، اما بیگانه نخواهد بود.

چرا که ما آگاهی از یک دیگر کسب می کنیم  و هر گز بیگانه نخواهیم بود.


P1110178.JPG

شب های رمضان من

به این فضا 24 و سخنرانی سروش و کویر را هم بی افزایید


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

همیم.شاید شاعرانه ترین عبارت را از زبان عباس معروفی شنیدم در توصیف این دل انگیز محزون.شما هم اگر خواستید بروید در رادیو زمانه بخوانید.

جان کلام شعر شاعرو آوای شجریان چسیت؟

کمی بی اندیشیم.

 

 

 

 

 

 

کلمه

کلمه

کلمه



این ذات و هستی درونی آن شعر و آواز است.

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه ، خدا بود( تورات)

برادران ، خواهران ما از خدا دور شدیم چون از کلمه دور شدیم.از کلمه دور شدیم پس از خدا دور شدیم.

اگر همچنان زبان گفتگوی بینمان نه آتش و آهن که کلمه بود نه سرنوشت امروزمان این بود و نه حال روز انسانیت این گونه

متوحش و وحشت زده. غرق شده در ماکیاولی قدرت. با هر نام و با هر نانی.

و چرا این گونه این آواز بر جانمان نشست؟

همانا پیامی از روز الست بود و قالو بلی که گفتیم. پس حق کلمه را بر بشر آموخت.

آموخت که با گفتگو می توان جهان گرفت. به اتفاق آرای جهان می توان گرفت.

و این گونه شد که هر کدام از ما به خود خودمان باز می گردیم.

با امیر و علی در شبهای بی خلوت خویش در گفتگو بودیم. حال آنها لاست می بینند و من می شنوم. با هم گفتمانی داشتیم. کلمه از هم شنیدن و به هم کلمه قرض دادن

نتیجه اش آن شد که زوایای تاریکی از همان لاستی که چنیدن ماه پیش دیده بودم بر من و دوستان هویدا شود. عریان شود. لخت شود. چون حوا بر آدم.

در تعجب بودم که چرا این  تفکر و خیال آنان بر  خیالات من نیامد یا چرا این خیالات ، همان چند ماه پیش که فیلم را می دیدم در من ظهور نکرد و جواب همان بود که گفتم.

با گفتن کلمات درون و دیالکتیک بینمان ،هویدا شد بسیاری از  آنچه که باید می دانسیم.

شب بیست سوم ماه رمضان ما همراه شد با بند های پایانی معبد دکتر شریعتی. همچون خیاری نه درختی که صیفی- می خوری و غرق لذت می شوی اما ته آن تلخ است. هر چه لذت بخش تر. تلخ تر. تلخی که چشمانت را مجبور به تنگ کردن می کنی.

حال و روز مشتاقان رها شدن نیز این گونه است. پس بیایم همچون مومنین بنی اسرائیل خانه هامان را قبله کنیم که خورشید تابنده شویم.

به قسمتهایی از بندهای پایانی معبد بی اندیشم:

(دکتر در سفری ذهنی به اعماق معبدهای درونی ذهنش رفت تا بدست آورد چشمه گوارا را. حال به آن کوهستان رسیده و آن را آتشفشانی غرق در مذاب و عفن می بیند)

کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلود باز گردانده ام.

شرم دارم که آنها را به تو- که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکام، به دیدارم خواهی آمد - پس دهم.

همچون قطره ای بر نیلوفر، شبنمی افتاده به چنگ شب حیات ،آرام و بی نشان، در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ، نشسته ام و چشم های خاموشم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام...

پرستو های بی بهارمن، قاصدک های آواره در باد، باز گردید!

و تو ، تشنه ی مجروح و عزیز من!

چشمهایت را به من مدوز، ببند. من از دیدن آنها رنج می برم.

و اگر خانه هامان را با همانی که شجریان خواند(با گفتگو و دیالکتیک کلمات) قبله نکنیم، چنین سرنوشتی در انتظار ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 


پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم چند سالی است که به علت کهولت سن نمی توانند روزه بگیرند و ما همچون دوران کودکی نمی توانیم در سفره افطار آنها جمع شویم.

مادرم تصمیم گرفت افطار خودمان را که از قضا کوفته تبریزی بود بردارد و برویم در خانه آنها افطار کنیم. با دیدن ما واقعاً خوشحال شده بودند. گویی ÷ر دار آورده و ÷رواز می کردند. حسی که من از آن هیچ سر در نمی آورم.حاجی بابا می گفت از خدا خواستم  (ایکی - اوچ دانا از کیزلرم جلسینن)- ( یکی – دو تا از دخترام این جا باشن) و ما از قضا حاله ای دیگر آنجا بودیم. یک ساعتی به افطار باقی مانده بود که چشمانم خواب آلود شد.

در عالم خواب و بیدار یاد خاطرات کودکیم افتادم. زمانی که هنوز خانه را نکوبیده بودند و هنوز همان خانه دوطبقه قدیمی بود که در طبقه دوم می نشستند و طبقه اول مخصوص مهمان بود . درهایش بسته. اگر می توانستی از درهای آن عبور کنی در ظرفهای شکلات خوریش قطعاً چیزی می یافتی. اما باید مخفیانه می رفتی.در آنجا تنها یک اتقاق بود که بالای پارکینگ قرار داشت و  سقف کوتاهی داشت و ما به آن اتاق کوچیکه می گفتیم. پدرم اگر می خواست آنجا قدم بزند باید حتماً گردن خود را کج می کرد. آرزو داشتم من هم به آن سن برسم که گردن خمیده در آن اتاق کوچک قدم بزنم . آرزویی که برآورده شد. اما دیگر آن اتاق نیست.در مجاورتش حمامی قرار داشت که پر از اسباب و لواز خانگی بود که حاجی بابا و ملوس برای دخترانشان که خاله های ما می شدندجهازیه گرفته بودند . هر دختری که میرفت از آن کم نمی شد. تا آخری که کم کم خالی شد.همیشه دوست داشتیم در خانه آنها بمانیم و با پسر خاله یمان بازی کنیم.از صبح بازی می کردیم. در حیاط می رفتیم و در کاشی های کم آن فوتبال بازی می کردیم. تا بعد از ظهرساعت 4 که بابا بزرگم که ما به او حاجی بابا می گوییم بیاید. دیگر احتیاط می کردیم. چرا که حاجی بابا می شد که عصبانی بشود. اگر میرفت و می دید که باغچه حیاط لگد مال شده است و سبزیهایی که کاشته کج گردن شده اند. لطیف ترین سبزیهای زندیگیم را در آن خانه خوردم .اما مادربزگم همیشه مهربان بود. تا به حال خشم او را ندیده ام. آنقدر مهربان است که ما به او ملوس می گوییم. وقتی حاجی بابا می آمد روی مبل های قدیمی آمریکایی که داشتند می نشست و اخبار استان شبکه یک را می دید تا از وضعیت کپن و ارتزاق خانواده خبر دار شود. در اخبار شهرستان بود که خواب قیقوله اش را شروع می کرد . نیم ساعت بعد میرفت در حیاط و به باغچه و سبزیهایی که کاشته بود می رسید. از حوض آبی رنگ آن آب بر می داشت و آرام آرام سبزیها را آب می داد. گلهای هره ایوان را سپس سیراب می کرد.

در ماه رمضانها هر هفته خانه آنها بودیم و صفایی داشت. هنوز در این آپارتمان نشینی که به خاطر داماد شدن دایم بود در گلدانهایی که در ایوان کوچک خانه قرار داده است سبزیهای لطیفش را می کارد.

اما زمانه گرد پیری را بر آن دو پاشیده است. گردی که بر سر و صورت ما هم خواهد نشست. باشد که از ما هم به نیکی خاطره بماند.

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

زنگ زد گفت آخر هفته کجایی؟

گفتم ماه رمضون روزه که می گیرم بدنم افت می کنه. قبل و بعد افطار 4-5 کیلو کم و زیاد می کنم ، نمی توانم جایی بروم.

گفت مجبوری مگه اسکل؟

گفتم کیف می ده.

تازه اگر هم کیف نده باز هم مجبور هستم.

اما کیفی که تو افطار وجود داره رو نمی شه تو هیچ چیز و هیچ جای دیگر پیدا کرد.

مثل دوش آب گرم بعد از یک صعود سنگین، مثل بغل گرفتن محبوب بعد از سالها فراق ،مثل بوسه اولین و آخرین . مثل اشک گرم بر صورت سرد تو فصل زمستان می ماند.گرم و خودمانی

اگر گاهی احساس کنم با خدا خودمانی هستم شایدهمین لحظات باشد.

البته سالهای پیش این حس خیلی قویتر بود. چرا که اون شاگردونه آخری که به شاگرد مغازه ها می دهند و که از خدا می خواستم بیشتر درونی بود. نه خواسته خود  خودخواهم که خواسته رها شدن از منیتها.اما امسال تنها خواستهایی از جنس امروزی ماست که بر دلم ظهور می کند و به طبع آن خشم و کین در آن لحظات غالب می شود بر حس و سالهایی که پیش از این داشتم.

البته این همه گفتم اما باز تاکید می کنم حداقل 2 ساعت قبل از افطار برای گرفتن خبرها در وب پرسه نزنید.که شاید خبری بر مغزت بینشیند که داغ کنی و آتش بزند ذهنت را ، درونت را. خدا خدا کنی همه خبر دروغ باشد ، چرا که آبرو انسانیت را بر باد رفته میبنی.

اکنون چند بار نوشتم وپاک کردم. بگذارید این ذهن و قلم رام باشد. می گویم نروید. شما هم گوش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

شبهای رمضان چیز دیگریست؟

بخصوص اگر کویر شریعتی با موسیقی لایت همراه شود.

این شماره حساب هم برای مجروحان و کشته های اخیر مطرح شده.

بانک ملی شعبه چیذ.ر شماره حساب 8007967. به نام مجتمع نیکو.کاری شهید رحما.نی

اگر می خواهیم کار خیر کنیم بسم ا..

*اگر شما هم چون بنده از همان افرادی هستید که به قول ضرغامی ریزش کرده اند و صدا و سیما را نگاه نمی کنند.راد.یو فر.دا تغییر ماهوی بسیاری کرده است. اگر رادیو آوا و پیام را قرار بود با هم مخلوط کنند. چیزی در مایه های همین رادیو می شد. البته بدون تبلیغات و اخبار اعصاب خورد کن.

**قبل از افطار اخبار اینترنتی نخوانید.یک وقت دیدی خبری از سعید.ه آقا.لو بود و آن وقت هر لقمه زهری است در گلو.دیگه افطار اون مزه و شیرینی خود را ندارد.ترو خدا نخوانید.از من گفتن بود ها

مطلب آخر را با دست نوشته دکتر شریعتی در کویرش به پایان می رسانم.

تقدیم به دوستان روزه دار و روزه خوار خودم که هر دوشان از همین جنسی هستند که دکتر شرح دادهند.

 

گرچه آنها که خدا را یافته اند و او را عاشقانه دوست می دارند، با آنها که او را گم کرده اند و مأیوسانه و مظربانه دم می زنند، با هم بی شباهت نیستند، هر دو شور و شعف های رنگین و روزمره را در خود کشته اند، هر دو بزرگتر از آنند که در کنار این جوی متففنی که لجن زندگی از آن می گذرد، بنشینند و بنوشند و بزنند و بخورند و بکوشند و مست شوند...

ملتمس دعای همه شما هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

این چند وقت این قدر نامه های جور واجور خواندیم که من هم هوس کردم نامه بنویسم. اما به کی ، درباره چی؟

خوب پیدا کردم. هم مخاطبم را و هم موضوع را

 

امیر شجاعی سلام. خوبی برا.

راستش می خوام یه نامه اعتراف گونه بنویسم. می خوام اعتراف کنم نه از جنس مخملی که از جنس ململی.

دوست دارم تو اون کشیشی باشی که این اعتراف رو می خونی.

راستش این بار که کوه رفتیم برگشتنی کلی شقایق دیدم. حتماً دیدی که این گلهای همیشه عاشق تو باد چه جور سر به این سو و آن سو می زنند. اصلاً گویی جنونی آنها را این گونه بی تاب کرده. پایین تر که رسیدیم گلبرگ ها شون ریخته شده بود و اون شکل مخصوصشون هویدا شده بود. همه سنگین و آب دار . منتظر یک زخم بودن تا شیره  جانشون را بدهند بیرون.خوب دیدی دیگه تو این جور مواقع اکثر آنها زخم خورده هستند و یکی آمده شیره ها رو جمع کرده رفته. تو این حین دیدم یکی زخم خورده هست . اما شیره اش جمع نشده.دقیقاً سر یک سوزن بود. مثل خال هندویی که حافظ ،سمرقند وبخارا را فدای آن کرد.گفتم امتحانی کنم . ببینم این چیه که جمعی گرد محفلش  نشستند، برای بسیاری خدایی می کند این ریز نقش خوش خط و خال.

دقیقاً اندازه نوک سوزن. کندم و انداختم در دهان. در کمتر از 5 ثانیه دنیا در نظرم تلخ شد. در طول عمرم چیزی به این تلخی نخورده بودم. تلخی اش آن قدر زیاد بود که احساس می کردم چشمانم ، گوشهایم تلخ شده اند. باور کن. سر سوزنی و این گونه تلخی جهان ریخته شده در آن. باور کردنی نبود.حالا است که می فهم چرا اهل دل نام تل بر آن گذارده اند. تل به معنای تلخ. خوب نئشه که می شه دیگه حل نداره آخر کلمه رو بگه و می شه تلللخ  کم کم  کلمه می شه تل.

من سر سوزنی انداختم و جهان این گونه شد. وای به حال آنان که یه نخود و یه لوبیا بالا می اندازن. چگونه است که می توانند این گونه تلخی آن را تحمل کنند. خوب اینجاست که می گویند طرف معتاد شده. یعنی با همه زجری که او را احاطه می کند نمی تواند دست از آن برکشد.با تمام مرات و شکنجه ای که می بیند باز محبوبش است. باز دست از زن و بچه می شوید و گرد آن طواف می کند.مثل ÷روانه دور آتش باید آن قدر به آن نزدیک شوند تا جان دهند.

امیر جان

در  آنجا بود که شباهتهای بین تل و کوه را یافتم. هر بار که کوه می رویم خستگی دارد. ترافیک برگشت دارد. دردسر برگشت دارد. کنایه های دیگران را دارد. تشنگی دارد. از همه بالاتر خطر دارد. خطر شکستن. سر خوردن . کوفتن حتی مردن. اگر متاهل باشی . هم خطر تلخ شدن زندگی. اما هر بار که می روی بالا، بر نوک کوه می ایستی، قله. چیزی درست مثل خواهش تن در برابر تل تو را برای هفته بعد مصمم تر می کند.اصلاً به آن همه که گفتم فکر نمی کنی. خمار شدی، خمار ناب،خمار کوه. مست قله.

این جاست که می فهمی تو معتاد شدی. نه از جنس تل اما در همان مایه ها.اما ما یک شانسی آورده ایم،یک موهبتی در دامان ما افتاده ،یک لطفی نمی دانم خدا ، تاریخ ، اجتماع، رسوم و سنت به ما کرده.

 این اعتیاد خوش نامست و آن دیگری بدنام. این عزت است و آن ذلت.

خودمانیم شانسی آورده ایم و گرنه بین خودمان باشد این همان است.هر دو عاشق شدن بر مفتونی است.

خوشا حال ما که مفتون ما از این جنس است.

همنورد تو سهیل.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

تو مثل لحظه خوش و بش کردن دو راننده اتوبوس تو خط ویژه ولیعصر می مونی یکی در مسیر رفت ، دیگری در برگشت . فاصله شون از همه  آدمهای دو تا اتوبوس به هم نزدیک تر. ساده و بی ریا. مثل چای فلاسکشون گرم و دلپذیر.

 

ول* من کفش نارنجی به پپاشه

خدا میدونه راه رفتن جفاشه

الهی مادر پیرش نباشه

مگر کفش طلا چندی بهاشه

*ول= محبوب

 

 

اما اما به راستی این تو کیستی؟

هر چه می اندیشم هیچ توی زمینی در خودم پیدا نمی کنم. البته توی آسمانی که آره کوه و خدا  و طبیعت و اهم، بله از همین حرفا.

یاد دوران دانشگاه تربیت معلم و دوره لیسانش بخیر.تو خوابگاه ها که می رفتی از هر 5 نفر که می دیدی 3 تا شون عاشق بودن. شعر عاشقانه به در و دیوار می چسبوندن.آهنگ های داریوش و شهریار قنبری و قمیشی گوش می کردن. تیپ می زدن. تو پار ک برادران قرار می ذاشتن. جزوه به هم قرض می دادند. اصلاً تو اون فضا نفس کشیدن تو رو مجبور می کرد دنبال تویی بگردی.

اما الان چند سالی می شه که از این فضا ها کاملاً دورم. هم کلاسهای جدیدم همه مردان و زنان دنیا دیده اند و  به مشکلات دنیای خودشون می نگرند.

تو اتوبوس نشته بودم که صحنه بالا را دیدم. این گونه ترسیم شد. شاید بیت بیت های مثنوی  حضرت مولانا مرا این گونه یاد گذشته انداخته. شاید نامه ها عاشقانه فاطمه شمس به معشوق دربندش این چنین ذهنم را به ناکجا آباد پراتاباننده.شاید.

حالا فکر کنم این جور که من می بینم و بعد ترسیم می کنم یک هو اگر دیدم دو نفر همدیگر رو بغل کردن یاد سرویش بهداشتی مکانیزه میدان سربند بی افتم.

 

ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

                                      (ه.ا.سایه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

بعضی وقتهاست که آدم یاد کودکیش می افتد.

چه کنه یادش می افته دیگه

با امیر دم در خانه غوطه ور بودیم در کلمات. او می گفت و من می شنیدیم. من می شنیدم و او می گفت. از عملکردش و رفتن به سینما و دیدن فیلم پسر تهرونی دفاع می کرد و من او را آماج حملات بی رحمانه خود قرار داده بود. خوب فضا هم مردانه بود و کلمات قصار بود که بر سرو هیکل نچندان کوچکش می بارید. از اینکه با من همراه شود در اهدای خون امتناع می کرد و خود را بیمار نشان می داد.کلاً فضا حسابی مردانه بود. هیچ فکر نمی کردم هیکل به آن بزرگی هم بشود با آن کلمات گوهر بار پوشیده شود . اما خوب شد.شاید به این خاطر که اول من دست پیش را گرفتم و همون تو مسجد ضربه کاری و تیکه سنگین رو بهش انداختم.

خلاصه زیاد از موضوع جدا نشوم. گرم صحبت های حکیمانه در فضایی مردانه با چاشنی کلمات آبدیده و آبدار بودیم که در خانه باز شد و همسایه هامان از در خارج شدند. البته بهتر است بگویم دختران همسایه مان چرا که الان هر کدام سالهاست که ازدواج کرده اند و به خانه بخت رفته اند و در واقع ما با آنها همسایه نیستیم.

 

یاد دوران کودکی افتادم. از کلاس اول تا سوم دبستان. با همین دخترای همسایه که اکنون مادران و زنانی جا افتاده شده اند انواع و اقسام بازیهای دوران کودکی را انجام می دادیم. بالا بلندی- قایم موشک- دست رشته- حتی لی لی. فارغ از رنگ و جنسیت و سن که اصلاً آن زمان این صفات هیچ برای ما معنا نداشت. انسانها  کلاً  دو نوع بودند یا همبازی آدم و یا غیر آن. دیگر مرد و زن و بزرگ و کوچک و ... نداشت.

 یا می توانستی با آنها بازی کنی که در آن صورت خودی بودند و بچه یا نمی توانستند که خوب بزرگ بودند.

ما همه نهیف و لاغر و رنگ پریده بودیم. آن قدر که در کوچه ها بازی می کردیم.

اما اکنون که به همه ما می نگرم می بینم که آنان سالهای سال است که دیگر هیچ یک از آنچه داشتیم نیستند. از آن اندامهای لاغر اکنون فربهای بزرگ ساخته شده. از نق نق های بچه ها آسی هستند و دنیا را مثل دیگر مردمان می بینند.

اما من در همان کوچه کودکی نمی گویم مانده ام ، اما گاه گاهی به آن سر می زنم.هنوز فربه ای و شکم گندگی بر جانم آرز نشده. هنوز چون دیگر مردمان نمی اندیشم. هنوز دوست ندارم سینما بروم و پسر تهرونی تماشا کنم. هنوز فیلم درباره الی ذهنم را مشغول کرده. هنوز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

 

 

لطفاْ حتماْ قبل از دیدن عکس مقدمه را بخوانید.

 

این عکس را در هفته اول خرداد و در دشت لار گرفتم

عکس ممد  و همسرش مریم

شاید اگر کمی با این وبلاگ آشنا باشید ممد - دوست کوهنورد مرا بشناسید. یکی از انبوه دوستانم که صفت کوهنورد بر آن چسبیده شده است. در واقع می توان گفت من دوستانم را در چند باکس مثل کوهنورد- محل- بچه محل- مسجد- پاساژ- دانشگاه- هم کلاسی-فامیل ـ آشنا- فوتبال- وبلاگ-شبهای ماه رمضون و... تقسیم میکنم.

در این انبوه های فایل مانند ،دوستانی که در فایل کوهنورد قرار گیرند برجسته تر هستند و سر آمد آنان ممد است.

وقتی این عکس را گرفتم. خودم شاید بالای ۱۰ دقیقه به آن دقیق شدم و سکوت بود و نگاه من به عکس.

یک نوع صمیمیت. یک نوع آرامش پنهان - شاید چای، بعد از خستگی روزانه- ولو شدن زیر خنکای کولر در بعد از ظهر گرم تابستان-گرمی آتش در زیر باران سرد پاییزی -نسیم اول صبح نیمه فروردین در آن موج می زند.شاید. شاید

 یاد سخن خدا در فرقان معظم افتادم که فرمود علت خلقت زوج کسب آرامش و سکون در کنار يکديگر است (لستکنوا اليها)

براستی که سخن خدا حق است.

شما هم دقیق شوید

(البته عکس را ناغافل از آنها ربودم)

این عکس را می خواستم بعد از پیروزی سبز در وبلاگ بگذارم که خوب آن اتفاقات پیش آمد و نشد.اکنون احساس می کنم مخاطبین این نوشتار  و بنده  نیاز به یک واکاوی- یک آپدیت شدن- یک جور جم کردن تمام انرژی های پخش شده در جای جای ذهن هستیم.پس به سهم خود شروع می کنم این پروسه را.باشد که شما هم همراهی کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

P1100528_resize.JPG

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

   در بهار امسال پروژه ای ویژه داشتم

که همانا می خواستم با استفاده از عکس گرفتن از گل های ریز و زیبایی که در طول مسیر می بینم و با معیار قرار دادن انگشترم بتوانم در عین زیبایی اندازه واقعی آنها را هم نمایان کنم. تا  ببنید که چگونه با دیدن گلی چنین کوچک اشک در گوشه چشمان کوهنورد حلقه می کند، چگونه این چنین ریزی انرژی بزرگی بر کوهنوردان و طبیعت دوستان می دهد. چندین برنامه که جلو رفت دیدم که تونایی وسعت بخشیدن به کار را دارم و می توانم با استفاده از چندین عکس دیگر  پیرامون انگشتر و جایی که حس و حالی داشتم مجموعه ای به نام من و انگشترم را تهیه کنم و در پرچنان این نمایشگاه دائمی خودم و با بازدید کنندگان محدود و بی ادعایش قرار دهم.

یکی از خصلت های بنده آن است که زیاد پیرامون این مد ،آن از مد افتاده نیستم. انگشتری را هم که انتخاب کرده بودم ، انگشتری سنتی و عقیق بود که به نظر من در زیر نور آفتاب زیبایی منحصر به فردی پیدا می کرد.

در یکی از جاهایی که به شدت جذبم می کرد. هنگام تشهد پایانی نماز  ظهر و عصر در مسجد قبا که نزدیک محل کارم بود است.

نور زمستانی آفتاب که مایل بر مسجد می تابید نورپردازیی ویژه ای بر فضا ایجاد می کرد. چراغهای کم نور مسجد وجود این نور را برجسته می کرد.نور بر دستانم می خورد و انگشتر به زیبا ترین حالت خود در می آمد و تمام حواسم را می ربود.

شاید تا قبل از انتخابات این نوشته ها بویی از ریا و ریا کاری می داد ولی اکنون نوشتن بر روی چنین موضعاتی شاید معنای جهالت و ... بدهد. در هر حال بازی دو سر باختی است که تنها به دلیل دلی انجام می دهم.

هی امروز و فردا می کردم  که این عکس را در آن مسجد بی اندازم که خوب کار زیاد بود و من نتوانستم. تا به این چند ماه بر خورد کرد و من اکنون حس و حالم را بر آن انگشتر از دست داده ام. دیگر معیاری برای اندازه گلهای کوچگی که در کوهستانها می بینم ندارم. اکنون در کنار روشویی به کناری افتاده است. جایی که ممکن است هر آن برایش اتفاقی پیش بیاید و گم بشود اما من هر  روز و هر روز که می بینم هنوز دلم نمی آید آن را برداشته وحتی نه بر انگشت بزنم که در جای مطمئنی به عنوان خاطره قرار دهم.

این یک ماه چنان طوفانی در من و امثال بنده شروع کرده است که هیچ هوا شناس نخبه ای در درونم پایان آن را نمی تواند پیش بینی کند. به قول شاملو تنها طوفان کودکان ناهمگون میزاید. امید آنکه کودک متولد شده از اندیشیدنم ناهمگون نباشد.

*CD تصویری سخنرانی  دکتر سروش پیرامون مولوی و سخنرانی داریوش آشوری پیرامون رندی حافظ با نام قیامت گاه عشق را در این چند روز به تماشا نشستم.همچنان معتقدم که روشنفکر دینی چون سروش یک سرو گردن از تمام روشنفکران عرفی چون آشوری  بالا تر است.

این سخنرانی 45 دقیقه ای به دنبال زیر و زبر کردن است. در چنین طوفانی زیر و زبر شدن به دست مولوی دیدنی باید باشد.

 

 

 

 P1100092.JPG

 

 P1100090.JPG

 

 P1090999.JPG

 

 

 P1090982.JPG

 

 

 P1090980.JPG

 

 

 P1100094.JPG

 

 P1090978.JPG

 

 

 

 

 P1100091.JPG

 

 

 

از آخرین پست فقط باش این تک گویی بر دلم نشست که متناسب با موضوع این پستم بود:

تا آمد تشنگی را به یاد آورد، زندگی را از یاد برد!

ماهی بیرون از آب ...

دچار باید بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

خدا  شاکرم تو را به این خاطر که زود جوابم رو دادی. به این خاطر که بهترین بندگان خودت را از دوستان و  رفیقانم قرار دادی.

بعد از خواندن مطلب اسد احساس کردم که باید به این وضعیت خودم پایان بدهم.

در دلم بیداد می کند
سکوت
در سرم خراب می کند
فکر
در وجودم فانی میکند
عشق
چه کنم که دگر ناله من بی صداست ای دل.
سهیل زمانی که دستمو در 7 سالگی از دست دادم پدرم به من آموخت که باید با دنیای جدید به گونه ای جدید مبارزه کنم تا موفق شوم. الان هم برای من دنیای جدیدی شکل گرفته و تصمیم دارم مبارزه جدیدی را اغاز کنم. سهیل غمگینی من و تو شادی دشمن ماست. پس بیا شاد باشیم و مبارزه دیگر اغاز کنیم. پس بخند و بنویس به نام فرزندانی که در اینده ایرانی پاک خواهند داشت. اگه اماده هستی پس بزن بریم. و بدان که صلاح من و تو قلم و فکر ماست همون چیزهای که گاندی و ماندلا داشتند. زنده باد ایران ایرانی و ایرانی دوست

 

باید دوباره شروع کنم. باید خودم را باز سازی کنم . باید حرکت رو به جلویی را شروع کنم.پس بعد از نزدیک به 10 روز ورزش را شروع کردم. دویدم . باز دویدم. ذهن نیز تند می دوید. گاهی تند تر از جسم . تخیل وقتی که در ذهن وسعت پیدا می کند،مرزهای امید و آرزو را هم در هم می شکند. اصلاً مدینه فاضله را هم رد می کند.

دوباره باید قوی شوم. اما تاریخ را هرگز فراموش نخواهم کرد. شاید در درون غمناک باشم اما چون ایرانیان باستان عزادار خواهم بود.پس این چند روز را سفید پوش خواهم شد.

پیشنهاد می کنم شما هم اول مطلب اسد را بخوانید.

دوم آنکه ذکر خدا را فراموش نکنید. به یاد پدر 1 و 2 شجریان که قرآن را به شیوایی خوانده است و برای این روزها آرامش بخش است را گوش فرا دهید

حتماً حتماً حتماً ورزش را شروع کنید. حتی اگر جسمتان مخالف این امر است. حتی اگر ذهنتان اجازه این کار را نمی دهد. اگر اهل دویدن نیستید یا خانه تان در منطقه ممنوعه این چند روزه واقع شده است. به شنا روی بیاورید. اگر کمی شنایتان قابل قبول باشد بعد از چند دقیقه که شنا را شروع کردید به مرز خیال قدم خواهید برداشت.آن وقت است که چون شاعر نه با  سمند شراب که با ذهن خیال تا بی کران عالم پندار می روید تا دشت اندیشه های گرم تا کوچه باغ خاطرهای گریز پا تا مرز نا شناخته مرگ و زندگی تا شهر یادها  و لااقل در ذهنتان رویایی شیرین خواهید یافت.

یادم میآید از منبری این سخن را شنیدم که بعد از غیبت و در اوج فشار حکومت عباسی جوانانی که خود را سرباز امام می دانستند. جمعه ها بعد از نماز به تمرین می پرداختند تا در روز موعود از سربازان زبده ایشان باشند. ما هم اگر می خواهیم همچنان آگاه دهنده و آگاهی بخش فرهنگ ایرانی باشیم باید اول خود را باسازی کنید.

اسد مهربانم

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

خدا چرا با من این جوری می کنی؟

خدا صبر می خوام.

خدا صبر می خوام.

خدا صبر می خوام.

خدا صبر می خوام.

چرا خونه ما این جا واقع شده؟چرا تو دهی دهاتی نه اون ور تهران واقع نشده؟

خدا صبر می خوام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

دیشب نماز مغرب را شروع کردم.دلم گرفته بود و حواسم از همیشه پرت تر.نماز تمام شد. به آکواریوم نگاه کردم و به آرامش ماهی های داخل آن حسرت بردم.کنار دستم یک کتابچه که یکی از دوستان  دانشگاه هدیه داده است را دیدم.نزدیکی به خدا( از همونهایی که غربیها و خداپرستاشون برای مردم خودشون می نویسند). شروع به خواندن کردم. خواندم - یک صفحه - دو صفحه ... گویی الفبا فارسی است اما مفهوم آن فارسی نبود. اصلاْ گویی خدای آنها متفاوت از خدای ماست. نه اصلاْ آن را برای انسانها ننوشته اند. برای یک مقدار جن و پری قلمفرسایی کرده اند.

کتاب برای من نوشته نشده بود. خدای من با خدای آنها بیگانه بود. کتاب را کناری گذاشتم و دوباره به ماهی ها نگاه کردم .

کی آرامش بر ما باز خواهد گشت؟

نماز دوم را شروع کردم.

آخه مگه گاندی پیغمبر بود؟ آخه مگه ماندلا امام بود؟ پس آنها در آن زمانه چگونه با عدم خشونت توانستند بر قدرتهای خشن زمانه خود غلبه کنند؟

چرا عقلم جواب نمی گیره؟چرا ؟ ؟؟؟ 

السلام علینا و الا عبدا.. صالحین السلام علیکم برحمت ا.. برکاته.

مثل اینکه نمازم تمام شد.

خدا گله دارم نه از چرخ- نه از زمانه- از تو

 آره مگه نمی شه گلیگی کنم از دستت؟ چرا وقتی من و خلق کردی ماهی خلق نکردی؟

یه آنجل کوچولو که هر کی دستش نزدیک آکواریوم برسه من دهنم را هی باز و بسته کنم. هی فکر کنم اون خدای منه. اونه که روزی رسان منه. اونه که اراده کنه من و می کشه یا نه به من اجازه ادامه نسل می دهد.

قربونت برم خدا از دستم ناراحت نشو. من اگر تو رو از دست بدهم که دیگه کارم زاره. دلم گرفته بود یه خریتی کردم . اما خودت که می دونی من با اسم اعظمت خیلی حال می کنم.

راستی دلم میخواهد فیلم محمد رسول ا.. را ببینم. صدا سیما لطفاْ برای چند صد مین بار به خاطر دل من پخش کن.دل من از اون دلاست ها!!!!!!!!!

قبلاْ اسمش رو گذاشته بودم شب آبی اما حالا نمی دونم اسمش را چی بگذارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

1.بعد از سالها بروی دانشگاهی که زندگیت، مرامت، شخصیتت و خلاصه هویتت را تشکیل داده است ، چه حالی پیدا می کنی؟

یک نوع سرخوشی غمناکانه. چه زود 8 سال از بهترین دوران زندگی گذشت و هنوز به یاد روزهای گذشته و آینده پیاله بالای سر می بری.

 

پر کن پیاله را کین جام تهی دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جامها که در پی هم می شوند تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش

پرکن پیاله را...

 

به قول خودمان در آن دوران، از قدیم هم گذشتیم. فسیل شدیم و در نگاه دیگران بزرگتر. اما چرا من بزرگ نمی شوم. گویی زمان در توقف دائمی است و من همچنان شر و شور کوکانه خود را دارم.

هنوز آینده چون قله های سفیدی است که در دشت به تماشای آن نشسته ام.

هنوز روز بعد همانی است که سالهای سال خواهد آمد و رفت.

هنوز  از امتحان دیکته می ترسم.

خانم هر غلط را چند بار بنویسم؟؟؟؟؟

هنوز هنوز هنوز..

هنوز کودکی عالمی دارد که در بزرگی ، نه بزرگی انسانی و خدای آن، که بزرگی شناسنامه ای به پای آن نمی رسد.

مردتیکه بزرگ شدی، خودت خبر نداری، مادرت هیچی ، عمه و مامان بزرگت هیچی، خاله هاتت هیچی ،این بچه جقله هایی که تازگی ها با هاشون کوه می ری آستین برات بالا زده اند و می خوان زن بستونندت.

شیطونه می گه ادا بزرگا رو در بیارم برم توپ پلاستیکشون  بترکونم داد بزنم :برین دم خونه خودتون بازی کنید وگرنه... وگرنه  وگرنه چی ؟ از خواب بیدار شو، مهمترین هم بازیشون خودتی،آره خودتی

حتی دوستای هم سنت، که با هم بزرگ شدیم ، تا می گن کی شیرینت رو بخوریم یه اشاره به سر و وضعم می کنم و می گم این سر و وضع کسی که می خواد شیرینی بده؟؟؟؟؟؟

اما تو کجایی و آنها کجا؟

چرا همه به تاریخ شناسنامه نگاه می کنند؟

چرا به اون نیمچه عقلت نگاه نمی کنند. آخه مگه فقط تاریخ شناسنامه می گه چند ساله هستی. بخدا یکی تو 17 سالگی مرد زندگی و یکی در 70 ،در کودکی خود دست و پا می زند.

دست و پایی از سر شوق و آرزوی شیر مادری؟ اما امروز که دیگر شیر مادری در کار نیست. شیر خشکی و پستونکی و خفه خونی...

این همه آدم بزرگ شدند و رفتند. از هر کدام می پرسی ناله و فقانشان بلند است که رنج را زندگی نام کردم و رفتم. اما کودک چه؟ همه زندگیش در لذت سرخوشانه به سر می برد. حالا با آب نباتی سر خوش می شود. با قله ای به وجد می آید. با  برنامه کوهی سر از پا نمی شناسد، اما بزرگی با سانتافه ای هیچ کدام از این لذته ها را نخواهد چشید.

دیده اید کودکی لب به غذا نمی برد و بهترین چلو کباب هم برایش بی معنی است. هی مادر می گوید نایب است ،پدر سگ بخور. دیگه این گوشت کباب گیرت نمیآید بخور. اما بچه هوسی دیگر دارد. تنها دنبال بازی با کودکی دیگر است. تنها یک بازی، فقط چند دقیقه بیشتر.

اما بزرگان آی می خورند . دم از چلو کبای نایب و شاندیز و کوفت و زهرمار می زنند. آخر سر هم از زور بی خوابی تا صبح از این دنده به آن دنده می شوند و سوزش معده و  دستشویی و فحش و بد و بی راه به زمانه و رسم آن و فردا ،حساب چک و سفته و...

اما کودک در خواب آرام خود به دنبال بازی دیگر به این سو آن سو می پرد.

 من آن خواب و آن بپر بپرها را به تمام لذت های شادخوارانه شما می بخشم.کباب نایب و زندگی فاخر و ماشین پاجر و دختر تاجر ، همه را به شما می بخشم.

دوستان لصفاً مرا از من مگیرید.(خدا کنه دیکته امروزم که شما خواندید بالای 18 بشه)

 

2. آخرین قسمت سیزن ۵لاست را هم دیدیم و باید تا سال 2010 صبر کنم تا ششش از راه برسد.( خوب تا آن زمان بیشتر در معنای آن می توان کنکاش نمود و یک بار هم که شده تورات را خواند تا ببینیم این لایه زیرین لاست چیست). خبر در گذشت آیت ا.. بهجت نیز با پایان لاست آمد، یعنی تا 2010 زنده می مانم؟ شب قدر امسالمان شاید بوی لاست بگیرد!!!!!!(آواز پریسا هم در این نوشته بی تاثیر نبود)

27.JPG

 من و هم بازیم ستاره

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

از بعد از عید استخر نرفته بودم.

هر جای استخر پا می گذاشتم با کسی چاق سلامتی می کردم. بدون عینک هم که همه را مثل هم می دیدم و یک دفعه می دیدی به یک نفر  دو سه بار سلام داده ام.

دیگه شنا تموم شده بود و همه مشغول چروندن خودشون بودند.

:سلام حاج آقا، سال نو مبارک.(فردی بین۶۰ تا ۷۰ و متشرع و از پا ثابت های استخر)

: سلام سال نو تو هم مبارک 

:حاج آقا سلمونی هم که تازه رفتید خبریه؟؟؟؟!!!

: نه جون از ما گذشته ، رفتم سلمونی گفتم موهام رو ابامایی بزن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*************

دولتمردان، بزرگان قوم این حسین(اوباما) زیرکتر از آن چیزی هست که به نظر میآید. یک آن به خود میآییم و میبینم  قافیه را چون بازی کارت برگردون دوران بچگیمان باخته ایم.

بازی کارت برگردون دوران بچگیمان این گونه بود که از آدامس عکس های فوتبالی در میآوردم و به نوعی کلکسیون درست می کردیم . هر از چند گاهی عکس هایی که بدست آورده بودیم را با عکس های فرد دیگر روی هم گذاشته و بر زمین قرار می دادیم. هر کس با توجه به مهارتش باید با دست بر روی آن  عکس ها می کوبید و هوا زیر عکس ها می انداخت و هر چند تا که توانست عکس ها را بر می گرداند و در نتیجه عکس ها برای او می شد.

گاهی فردی با  چهره ی ببو میآمد و تمام عکس هایش را با تمام عکسهایت قمار می کرد-بر دل صابون میزدی که اکنون عکسهایم دو برابر می شود و آن عکسی که بخاطرش ۱۰ تا آدامس خریده بودی و نصیب نبرده بودی را کسب خواهی کرد. بازی قمار گونه ما تمام می شد و حسرت عکس های پله و مارادنا و کلیزمن و فولر در دلمان و مزه بد آدامس ها بر زبانمان و پول تو جیبی های بربارد رفته در خاطرمان چون وزنه چدنی سنگینی میکرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

آخر هفته قرار بود خانه مادر بزرگمان را رنگ بزنیم و مجبور شدم تنها پنجشنبه کوه بروم.

هر کسی که توانسته بود آمده بود تا در جمع کردن اساس منزل کمک کنیم.

گاهی اوقات چیز قدیم خارج می شد و در زمان به گذشته سفر می کردیم. زمانی که آجان زنده بود و تابستانها در تراس و حیاط می شستیم. حیاط را آب می زدیم و همه دور هم بودیم. حالا حیاط و باغچه به حال خود رها شده اند . آخه از وقتی که آجان رفت به سفر  همیشگی ،بچه هایش دل نگران مادر  اینک تنهای خود شدند و تراس را با حیاط به وسیله نرده هایی که آدم را یاد زندان می اندازد جدا کردند و این جدایی باعث شد با حیاط و باغچه بیگانه بشیم.

با این همه حصار کشی هنوز امنیت در جان ما ریشه ندوانده است.

حال فیلم کشور های کفر را می بینی که خانه هشان نه در دارد و نه دروازه، دیوار را با درخت و بته درست کردند و آن همه امنیت ذهنی دارند و ما با این ها زندان کشی دور خود هنوز امنیت نداریم.

خوب معلوم است دیگر حاکمان آنها دروغ بار ملتشان می کنند که شما امنیت دارید و ما امنیت را برقرار کرده ایم. نترسید  ای رمه که ما چون شبان از شما در برابر گرگها محافظت می کنیم وآنها چون کفار هستند و با دعای ما که بعد از هر نماز جماعت مرگشان را آرزو می کنیم خنگ شده اند و این خنگی سرآغاز مرگشان است و در نتیجه آن دروغ دولتمردانشان را باور میکنند.

اما دولتمردان ما راست می گویند و جز حقیقت چیزی نمی گویند. آنها مدعی نیستند که ما امنیت را برقرار کرده ایم.

خوب طبیعی است ما دشمنان خون خوار داریم.  در نتیجه مردم خودشان به فکر امنیتشان می افتند و به دولتمردان حق می دهند. در نتیجه تا داخل خانه هاشان میله کشی و حصار کشی می کنند و در درون زندانی به نام خانه ادامه حیات می دهند. صبح ها که از خواب بر می خیزند نیزه های هر روزه رو دیوار را می بیند و به تکنولژی و تمدن آفرین می گویند که آری زمان های دور هر کسی یک نیزه و شمیشر داشت و ما اکنون به لطف تکنولوژی 100 ها  از آن را بر دیوارمان نصب کرده ایم.

چه می خواستم بگویم چه شد.

بله دوستان هرکسی وسیله ای گرفته بود و جا بجا می کرد. دختر خاله  ما که دختر عموی ما هم هست و 9 – 10 سالش است نیز کمک می کرد.

مادر من یا خاله او:

گلم بیا این روسری را سر کن

10 دقیقه بعد در حالیکه گلدان ها دستش است و روسری تازه وارد به زندگیش می افتد به راهش می رود.

خاله:

ای گلی بازم که روسریت افتاد.

: آخه سخته گرمم می شه عرق می کنم.

: از داداش سهیل هم سر کنم.

:آره، سهیل دیگه نامحرمه

: آخه خودش میاد هی یواشکی روسریم رو می کشه

خاله: سهیل اذیتش نکن،خدا دوست داره تو را این جوری ببینه.

:آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعاً چرا ؟ من دنبال دلایل عقلانی این قضیه هستم تا بفهمم چرا یک دختر 9-10 ساله باید این کارها را بکنه.

باید قانون بزرگسالان بر او اجرا بشود.

کمتر ورزش کند و...

لطفاً کمکم کنید تا به جوابی برسم که نه اگر عقلم که دلم رازی بشه.

جشن تکلیف

   2 . بانوانی که با دیدن یوزارسیف ناراحت شده اند فیلمfighter    را حتماً ببینند. .

داستان دختری ترکیه ایست که در کپنهاک زندگی می کند و عاشق کونگ فو ست.

آهنگ و تمام خصوصیات فیلم بشدت شبیه فرهنگ ایرانی است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

ناهار را تازه خورده بودیم

استانبولی قابل قبولی در آمده بود. با آن امکانات و زمان و فضا و 7 تا آدم گشنه که از صبح کار کرده بودند بهتر از این نمی شد.

موی بولا: سوئل خوشمزه بود بوی خیلی خوبی داشت.همیشه کم حرفه ، وقتی هم که مجبورش می کنی که بجای پتک زدن برود  بیل بزند با اکراه قبول می کند. خوش ندارد که گزک به کارگرهای دیگر  بدهد که همه قوم و خویش او هستند تا به او نگویند بچه.

از پس ابری که تازه باریده بود آفتاب نمایان شد و گرما را به تن تزریق کرد. با جابجای آفتاب جابجا  می شدم گویی منم سایه آفتاب.

یک تخته پیدا کردم و روی آن نشستم. از وقتی که پام پیچ خورده نمی تونم مدت زیادی روی پا بند شم.

همه مشغول کارند و حالا می توانی باقیمانده کتاب رضا قاسمی رو که در موبایل ریخته ای بخوانی.آفتاب درخشان شده و باعث می شود کلاه کاپشن را جلوتر بکشی. سربازی هیچی نداشته باشد یک کاپشن سربازی بهم داد که هم گرمه و هم غم کثیف شدن و خاکی شدنش را نداشته باشم( البته روی هیچ لباسی چنین غمی ندارم. اما این ویژه تره)

خانمهای ورزشکاری که با آخرین مدل آرایش دارند ماشین ها را پارک می کنند تا به سالن بدنسازی چند خانه جلوتر بروند نگاهی از بی تفاوتی بر ما ها می اندازند و می روند.آفتاب حسابی گرم ام کرده  است.بعد از آن سرمایی که تنم نشسته بود خیلی به تن مزه می دهد و چشمانم را سنگین می کند، نمی فهمم که چی دارم می خوانم. صدای تق تق تق تق تق تق  کمپرسور هم برام شده لالایی، خوبی کاپشن گله گشاد اینکه می تونی بخودت بپیچونی و بشه یک کیسه خواب بی واک . همینجوری رو به آسمان می افتدی و به خواب لذیذی فرو می روی. انگار نه انگار که صدای کمپرسر زمانی آزار دهنده بود.

سرما وجودت را می گیرد و از خواب بیدار می شوی انگار از استخر آب یخ بیرون آمدی.

خدا بگم چکارت کنه ای لکه ابر. این همه جا تو آسمون خدا  اد گیر دادی آمدی روبرو خورشید ما.ساعت را نگاه می کنم 20 دقیقه ای گذشته است. باید بروم.  کافیست باید به بقیه کارها برسم.

از ۲۱ بهمن نخواهم بود تا جمعه

منتظر عکسهای جزیره هرمز باشید.

خیلی وقته که عکس برنامه نگداشتم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

کم کم ماه ضیافت به پایان خود می رسد و امیدوارم که همه ما بهره برداری لازم را کرده باشیم.

در ضمن عید فطر را که مشترک بین همه مسلمین جهان است را به دوستانم تبریک عرض می کنم و امیدوارم برایمان عید واقعی باشد.

راستش وقتی داخل ماه رمضانیم ،دوست دارم که  ماه زود تمام شود اما همین که به آخر هایش نزدیک می شود یک جوری دل تنگ می شم. احساس می کنم این تار موی وصل شده با او را که با زور و اجبار خودش با او پیدا کرده ام را از دست بدهم.

تو عید هم اول صبحش یک کم حالم گرفته است. هر چه هست این ماه که برای ما خوش یمن بود و اتفاقات کاملاً بدون پیش بینی را برای ما آغاز کرد باشد که پایانش هم بر ما شیرین باشد هم پایان این اتفاقات.

در این ماه رمضان یک آموخته دیگر کسب کردم . این که شب تهران از روز آن زیبا تر است . یعنی اصلاٌ روزش زیبایی ندارد.اما شب همه زیبایی است. رویای است .البته در کوههایی که شبانه  توچال راصعود می کردیم این زیبایی را از بالا می دیدم ، اما فکر می کردم که تنها از این بالا زیباست.

این شبها که فوتبال می رفتیم تا ساعت 1 – 2 در پارک بودیم و بازی می کردیم و آن روزهایی که تعطیل بود تا نزدیکی های سحر آنجا بودیم.

در نتیجه ابتدا و انتهای شب رو درک می کردیم.بی خود نبود که محبوب ما بر پیامبرمان می گفت قم الیل.

 یک حس و حال دیگری است.شب در این ساعت حالت اسطوره پیدا می کند .دیدید آدمی هر چقدر بر شعله آتش می نگرد از لذت دیدن آن سیر نمی شود. یک همچه حسی دارد. آدمی بعد از تحر ک بدنی که کلی تعرق داشته کمی خسته و خمار است . چشمانش حالت چشمان شراب خوردگان را دارد.خمار است گویی تمامی مواد معتادین شهر را یکجا کشیده و البته سر خوش. آرام در بلوار می راند . اصلاً عجله ای برای رسیدن ندارد که خود این راندن رسیدن است گویی ماشین تنها دو دنده دارد 1 و 2 .در توهم می رانی یا واقعیت. خدا داند.

 

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم

نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست

چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی  

سایه

خلاصه دیگر زبان به درازا نمیکشانم و تنها یک پیشنهاد دارم که البته خودم آن را تا به حال به این صورت انجام نداده ام.

 

وسایل:

یک فلاسک آب جوش به همراه چند عدد کافی میکس

یک همراه ، ترجیحاً یک دوست قدیمی که بشود با او حرف دل زد.

یک وسیله نقلیه( ترجیحاً ماشین) زیرا که موتور صدایش زیاد است .صدار  در آن موقع شب بشدت دل آزار می شود.

اگر ماشین ضبط داشت پیانوی پاییز طلایی بهترین پیشنهاد برای موسیقی آن زمان است

و کتاب شعر سیاه مشق ابتهاج

هدف: در ساعتهای انتهایی شب با وسیله نقلیه از اتوبان یادگار به سمت میدان آزادی حرکت کنی) با تاکید بر لذت بردن از نورپردازیهای جدیدی که شهرداری تازگی ها کار گذاشته است خود را به خیابان ولیعصر رسانده از آنجا بلوار را یک دوری بزنید و سپس راه را به سمت پارک لاله کج کرده و پارک کنید . چند دوری دور پارک را پیاده طی کنید تا وقتی که احساس خستگی بر شما غالب شود در همین حین آن کافی میکس را میل کنید و چند غزل از غزلهای هوش ربای سایه را بخوانید و سپس به خانه باز گردید.( ترجیحاً تا هوا سرد نشده و این گونه ملس است اقدام شود)

همه این کنیم به امید صبح دل آویز

 که من:

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم       نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

شب آبی                                                                           دریای مازندران آبان ۸۶   عکاس:سهیل

پی نوشت:

1.با خدای خود به خود:

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

اندرین ره میتراش و میخراش

تا دم آخر دمی غافل مباش

2. و باز هم تاکید می کنم این روزها  که کم کم هوا پاییزی شده لذت گوش دادن به پیانوی (پاییز طلایی) را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو

که  مستحق  کرامت  گنه کارانند      حافظ

آخرین شب قدر این ماه رمضان نیز فرا رسید و ضیافت خدا روزهای پایانی خود را طی می کند.

به روزگار خود می نگرم می بینم که در گذشته بیشتر عاشق خدای خود بوده ام( البته فکر کنم)

روزگاری دائم به این طرف آن طرف سرک می کشید تا بیابم آنچه حقیقت است. از سخنرانی فلان آخوند بگیر  تا روضه سعید حداد. از فلان کس که مدعی درویش بود تا نا کجا آباد. اما هرچه گشتم کمتر یافتم. درونم می گفت آنچه که تو می خواهی نخواهی یافت.

البته نه این که این ها همه دروغ بود . نه من مرد این کار نبودم.

چرا که من از یک طرف سوختن می خواستم و از یک طرف عقل گرایی و این دو چون آب و آتش بود. عده ای تنها راه را طریق مرشد ومرادی می دانستند و عده ای دیگر عقل و ...

اما من سرگشته بین این دو بودم و عشق به خدا را شاید بتوان گفت تظاهر می کردم. بدون آنکه واقعاً عاشقش باشم.

تا آنکه کتابی از جلال ستاری خواندم در وصف عشق و مراحل تکامل عشق در نزد قدما( عشق صوفیانه)

جان کلام کتاب آن بود که عشق در نزد بزرگان عرفان ما از عشق مجازی آغاز کرده اند، حتی پیامبر.

در آن کتاب که بنده فکر کنم از لحاظ اسناد و عمق کار، ستاری عالی کار کرده است ازمراحل عشق مجازی گفتارهای هرچند بشدت خصوصی آورده است که جای گفتار آن در این نوشتار نمی گنجد . از شرح حال پیامبر با عایشه از زبان مولوی و شرح حال مولوی با خاتون خود که بنده در مقامی نیستم که آن را بازگو کنم.

در نتیجه دیدم عاشق خدا شدن با دم مسیحایی نمی شود. این بود که کم کم شدم این سهیل امروزی که در این زمانه عاشق و عشق مجازی هم خود شیر دلی می خواهد که در بنده یافت نمی شود. اگر هم  در دوستان دیگر دیده ام از عشق کمتر دیده ام.

چرا که زندگی مجال عاشق شدن را به آنها نمی دهد.

باری هرچه بود دیگاه حلاج ها و مولوی ها را بیشتر پسندیدم که خدای حلاج خدای زیباتری است که گفت:

"معشوق همه ناز باشد نه راز"

و امشب کلام حافظ الگوی عمل ما باشد که:

" می صبوح و شکر خواه یبحدم تا چند

به عضر نیم شبی کوش و گریه سحری"

و خود را فقیر و تنگدست درگاه وجود ببینم که:

"تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش"

و خدا را چون  دوست خود صدا کرد:

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی و من

با صد هزار دیده تمنا کنم ترا

و کلام آخر : شبهای باقی مانده  از ماه مبارک کتاب حدیث بندگی و بردگی دکتر سورش را برای مطالعه پیشنهاد می کنم که خمیر مایه این نوشتار بنده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

یادم بچه که بودیم بابا برامون تابستونها جوجه می خرید.

می رفتیم بازار و از آنجا مولوی و صاحب جمع و محله حیوان فروش ها را می دیدیم.

یه بار داداش سینا ماهی آبی خرید.

خلاصه همیشه دنیال جک و جونور بودیم.

یه بار ۲۴ جوجه خریدیم و مصمم شدیم که آنها را بزرگ کنیم .( ما درآپارتمان زندگی میکنیم)۱ ماه اول جوجه ها را در حمام نگه می داشتیم. بزرگ که شدند بردیم بالکن.

آخر ۷ تا از آن جوجه ها بزرگ شدند۵ مرغ و ۲ خروس

خروس که از اولین سپیده های صبح قوقولی خود را شروع کرده بود. همون روز اول ما را مجبور کرد سوپور محلمون و خبر کنیم و  گلوی آن دو را به زیر تیغ ببریم.

 ما ماندیم و ۵ مرغ  و مرغانه هایی که از آنها بدست میآوردیم.چندین سال به همین صورت بود. یعنی مرغ ها کم وزیاد می شدند و جایشان هم چون بو می دادند به سمت پشت بام تغییر داده بودیم.

تا اینکه دیگر کسی حوصله رسیدگی به آنها را نداشت و چند سال این مرغداری ما مسکوت ماند.

بعد از دو سه سال - به دستم ۲ تا کبوتر قرمز مایل به قهوه ای پا پری رسید و آنها را ابتدا در بالکن جا داده و سپس که فرت و فرت جوجه گذاشتند بردم پشت بام.جالب آن بود که آنها که حال نزدیک ۱۰ تا شده بودند آزاد آزاد بودند. رها. لانه ای که برایشان درست کرده بودیم در نداشت. چون پشت بام بودپس دست هیچ گربه ای به آنها نمی رسید. فقط هر از چند گاهی کلاغ میآمد وجوجه ها را نفله می کرد .تا اینکه یک روز همسایه اولیمان آمد گفت کبوترات رو سرم ریدن دیگه نبینمشون

ما هم که حوصله دعوا معوا نداشتم . در ضمن دیگه حس و حال آنها را هم نداشتم. یک روز سینا همه را جمع کرد و برد صاحب جمع فروخت و با پولش بلبل اهوازی و ترقه و چند تا پرنده دیگه گرفت.

بلبل اهوازی که وحشی بود. همین جور ترقه . همش خودشون رو به در و دیوار می زدند. آدم دلش کباب می شد. بلبل فرار کرد - ترقه  هم برد فروخت و دو تا طوطی کوتوله برزیلی خرید. نمی دونم این پرنده ها رو دیدید یا نه؟ اما خیلی خجالتی هستند و شبیه دلقک.این روزها دیگه سینا یکه میدان این عرصه شذه بود.با خدا بیامرز مهدی( همونی که فوتش باعث  تولد پرچنان شد) می رفتند خرید وجمعه ها مولوی بودند. خلاصه این پرنده ها خجالتی تا آدم رو میدیدند. می پریدن در لانه شان.

پس آنها را هم فروختش و مرغ عشق خرید.یک بار هم با یکی شریک شد ونزدیک ۲۰۰ -۳۰۰ تا مرغ عشق خردید تا پرورش بدهند که بعد از مدتی همه رو فروختند

تا رسید به طوطی هلندی. پرندهایی زیبا و یه جورهایی سلطنتی.

کلی بهشون می رسید . یک بار اول صبح دیدم لخت وعورپرید من و بدار کرد که بیا که یکی از طوطیام در قفس رو باز کرده و الان رفته بیرون رو بالکن نشسته.

ما تا آمدیم بگبریمش پر زد و رفت. 

دو - سه روز سینا پکر بود وبعدش رفتیم یکی خریدیم. ۲ سال هی ما رو می کشوند مولوی تا نرها رو عوض کنه . چرا که تخم هایی که میگذاشت نطفه دار نبود.

بعد این همه سال تلاش وکوشش سینا به نتیجه رسید و طوطیها( سیمین و آقاسیامک) پدر و مادر شدند. حال آقاداود و آقامنوچهر و افسانه به جمع ما اضافه شدند .

حال مامان بزرگمون که خونه مون می آید به جایی که به ما چیزی بده برا اونها پسته می یاره و ما هم با حسرت پسته خوردن آنها را تماشا می کنیم.!!!!!!!!!!!

من هم یک آکواریوم گرفتم و گهگاهی رقص ماهی ها رو تماش می کنیم .

 یه قناری هم تازه  به جمع ما اضافه شده  که اسمش آقانکیساست فعلاْ تو لکه

هروقت آمد بیرون عکس او را هم جهانی می کنم.

خوب طبیعی دیگه آدم خواهر نداشته باشه می ره سراغ این چیزها دیگه!!!!!!!! 

به امید روزی که یک جفت همستر هم کنار آکواریوم  جا بگیرند و وول بخورند.

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

پوشیده بودی برایم آبی ترین دامنت را

باد کولر تازه کرده گل های پیراهنت را

میآوری روی ایوان – بی روسری، بی گل سر

در دست سینی چایی بر گونه حندیدنت را

حال گپ و حال و احوال، حالا کنارت نشستم

دل داده ام با سکوتم، احوال پرسیدنت را

بعد از گپ و چای و خرما یک دسته ماهی قرمز

چشم انتظارند در حوض، باز استکان شستنت را

باغی غزل نذر کردم یک بار دیگر ببینم

لبخند های عجین با نارنج و و آویشن ات را

حامد عسگری

این شعر سالها پیش دلم را خنک کرد باشد که دل شما را خنک کند.

 

 

امید آنکه همه  این شعر را با تمام وجود درک کنیم و تنها دل خنک کن نباشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

به خود سانسوری دچار شده ام.

از کوه که بر میگشتم ۳:۳۰ به تهران رسیدم و خیابانمان غرق تاریکی بود.

همین

 

 
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه ز بهر ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز زان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه جاه و مال
این آبِ ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاهِ بقا ماتِ حکمِ اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سيف فرغانی

 

 اولین بار تکه هایی از این شعر را از یوسف میر شکاک در فیلم فقر وفحشای ده نمکی شنیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

امروز رفته بودم کارت ورود به آزمون دانشگاه آزاد رو بگیرم.وارد دانشگاه که شدم تنها حال و هوایی که از محیط ندیدم. هوای درس بود. دختر خانومها طوری آرایش کرده بودند که یک دفعه متوجه شدم دهانم از حیرت وا مانده( انگار که رفته باشم یه ساره دیگر) .( حالا نگوید این پسر از پشت کوه آمده و دهانش آب افتاده یا بگید سرباز ه  و آره دیگه. درست است که کوه می رویم اما تا حالا پشت کوه نرفتیم هر وقت رفتیم اون ور کوه دیدم این ور کوه هستیم .سربازی ما هم طوری است که هر روز به خانه بر می کردیم و تازه هم در محیطی اداری خدمت می کنم که هر کارمند و رجوع کننده ای دارد.)بگویم که البته از این ندید بدید ها نیستم . به هر حال عمری از خدا گرفته ام و در دانشگاه هم درس خوانده ام اما خدایی در دانشگاه تربیت معلم که ما می خواندیم اصلاً از این حرفها نبود.بعدشم خانه ما در کنار پاساژی قرار دارد که به قول معروف شهره  اهل دل هست( مفید). تازشم چند شب پیش عروسی بودیم و طرفی که تازه با ما ها فامیل شده بود هم اهل دل بود و از این حرفها. یعنی خانوم ها سر لخت بودند و  آرایش داشتند ( روم سیاه)اما بینی بین ا.. این گونه امروز دیدم آرایش نکرده بودند. می توانم بگم که از آرایش گذشته بود و به نوعی گیریم کرده بودند. حالا ما که به قول معروف  غمین دل نشدیم روم سیاه چشم چرانی کردیم اساسی (جای امیر خالی)( تازه یادم رفت مثل آن دوستم ذکر بگم. از بس که عجیب غریب بودند). اما همه این مقدمه رو گفتم که به اینجا برسم.

هر جا و مکانی شئون و پرستیژ خودش را می طلبد . من نمیتوانم با شلوار لی چسبن کوه برم( که اول از همه خودم بیچاره شدم) اما با همان شلوار پاساژ می روم. محیط علم هم برای خود احوالی دارد . در ضمن در این وانفسا که به هر بهانه ای بر سر آزادیهای می زنند که با خون دل بدست آورده ایم رسم مردانگی نیست که بهانه دست بهانه جویان دهیم  که این کردار و رفتار خود آفت آزادی  و آزادگی خواهد بود.احترام به عقیده دیگران قبول . ولی آیا این دیگران نباید به عقیده دیگران دیگر حداقل احترام را گذارده یا احترام محیط پیرامون را داشته باشند. در دوران گذشته هم وقتی شاه و همسرش فرح به مکان های مذهبی می رفتند به نشانه  احترام با ظاهری دیگر ظاهر می شدند.

باشد که با اعمال و کردارمان  قاتل آزادی نباشیم.

تنگ چشمان نظر به میوه کنند       ما تماشاکنان بستانیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

ما یک بنده خدایی را می شناسیم که هر وقت یک زیبا رخی رو می بینی شروع میکنه یکی دوتا سبحان ا.. گفتن. اگر هم جمع کلونی این زبیا رخان زیاد باشه دیگه می زنه تو خط مصطفی اسماعیل و ترتیل قرآن خواندن .طرفش خفن نباشه به یه استغفرا.. هم راضی میشه.

 همین بنده خدا می گفت آدم که تهران می رسه دائم و الذکر می شه !!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت   توسط سهیل  | 

چند روز پیش بود که با پنجره چوبی حرف می زدم .در حرفهاش بود که این پست آخرت غم درونش نهفته بود وهمین طور خیلی از پستهای دیگرت. با خودم فکر کردم که  ای بابازمانی سهیل بامزه بودیم ها. امروز توانستم شهروند امروز را تا اواسطش بخوانم وبه قسمت باشگاهش رسیدم که از نزدیک به ۳۰ نفر از افراد برجسته نظر وپیش بینی شان را برای سال بعد پرسیده بود که اکثریت قریب به اتفاق نا امید بودند و اوضاع را مساعد نمی دیدند.(شانس آوردم در ایام عید نحوندم وگرنه حال و روزم ... می شد). خوب این حال و روز رو هم بنده به نوعی دارم پس در وبلاگم تبلور پیدا میکنه.اما نکته ای هم بود وآن امیدی بود که مسعود بهنود داشت به رسانه وبخصوص وبلاگ که آینده این حیطه رو روشن می دید وامیدوار بود(همان بحثی که پنجره چوبی هم آن را شروع کرده).امیدوارم که لااقل بتونم در این حوزه یکی از برافروختگان باشم حتی به پهنای روشنی شمعی یا نه روشنی شبتابی.

 

راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟

وانگهی عشق مگر نه بیتابی شورانگیز دل هاست در جستجوی گمکرده ی خویش.(دکتر شریعتی) 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت   توسط سهیل  | 

باران  بیا که آمدنت را چشم انتظارم . که بهار بی تو  آفتاب دم غروب است . بیا تا شکوفه های بهار را بشورانی وچه سخت محتاج غسل تعمیدشانند. تا آن نشود، اذان گفتن بر گوش شکوفه حرام است.  بیا که ناز برگان درختان و  عشوه فروشان بوستان به نوازش ما جان نمی گیرند و بوسه ما  نه زخم خنجر که هراس پنجه توفان را برآنان به یاد می آورد  وتنها بوشه تو است که آرامش را بر همه ما به ارمغان می آورد. بیا تا بوی باران را بشنویم  که بی تو صدای استاد رمق ندارد که با بود تو او بود پیدا کرده. بیا تا به گناه نا کرده رسوا نشویم که بزرگان قوم از ما کفاره گناه نستانند.

بیا که نزدیک 30 روز زیباترین فصل خدا را بی تو گذراندیم.

بیاید همه با هم برای باران دعا کنیم. عمه یجیب و مستر و اذا دعا و یکشفصو(درست غلطش و ببخشید. زبان حال بود)

تعطیلات نوروز هم تمام شد.امید که بر همه ما خوش گذشته باشه و تکشر من از احسان شکار که بی او تعطیلات چنین رنگی نداشت.

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت   توسط سهیل  | 

بهاررا چه شيرين وشادآمدي                  وقتي كه صبح خواستم از خانه بيرون بزنم

كه  با  مژده‌داران  داد  آمدي                   ديدم كه بوته گل زردي كه در حياط خانه

بده‌دادما را كه خون خورده‌ايم                  است گل داده.ديگر يقينم شد كه بهار آمد

ستم‌هاي آن سرنگون برده‌ايم                 بوسه اي بر برگهايي كه با ناز و كرشمه از

بدر  برده  از   دست  بيدادگر                 درخت گلابي داشتند سر در مي آوردند زدم

دلي  دربدر ، غرق خون جگر                و خدا را شاكر شدم كه باز هم به قول‌اش

دلي،مانده‌صدزخم‌خنجر در او                 عمل كرد ودرختان خشكيده را سبزانيد.

دلي ،  كين  خون برادر در او                نمي دانم چرا هنوز به يقين نرسيده‌ام بعد‌هر

دلي، در عزاي عزيزان به درد                 زمستان بهاري در راه است.

نداني كه نامرد با ما چه كرد

گرفتند  و   بردند  و  آويختند

چه‌خون‌هاكه‌هرصبحدم‌ريختند

ندادند  رخصت  كه  بيوه زني

برآرد  ز  سوز   جگر  شيوني

نه آن سوگواري كه نگذاشتند

كه از گريه هم باز مي‌داشتند

بهارا! ببين اين دل ريش ريش

بلا برده از طاقت خويش بيش

دلي‌كش‌به صد درد آغشته‌اند

دلي‌كش‌به‌هرصبحدم‌كشته‌اند

بهارا ،من  از  اشك پنهان پرم

كه‌اين ‌گريه‌ها را فرو مي‌خورم

كجا بودي ‌اي  كاروان   اميد

كه‌عمري‌دلم‌انتظارت‌كشيد

چه  آوردي  از  راه دور و دراز

بگو آنچه بود از نشيب و فراز

بهارا بيا كآن زمستان گذشت

گل ولاله پركرد  دامان دشت

.

.

.

بيا  تا  ببينيم  در  كار  گل

زشبنم بشوييم رخسار گل

بهاري نو آمد به صد دلبري

بيا  تا ازو گل به دامن بري

بهارا ببين تا چه پرورده ايم

زخون دل خود گل آورده ايم

...

ه.سايه

loo3-4.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

با تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم

آتش آلوده و جگر سوخته آبی بخوریم

در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست

دست در گردنت آویخته تابی بخوریم.

بوسه با وسوسه ی وصل دلارم خوش است

باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم

سپر از سایه ی خورشید قدح کن زان پیش

کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم

پیش چشم تو بمیرم که چه مست است، بیا

تا به خوشباشی مستان می نابی بخوریم

صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست

غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم.

ه. سایه

چشم به راهی بهار و داستان جای خالی سلوچ چه ملغمه ای از آدم می سازد.در روزهای اسفند ماه.

اما چی بگم از دولت آبادی که زجرانسانی را در قالب نوشته برای مخاطب هجی می کند.اسپل می کند. نقاشی می کند.عکاسی می کند.سخنرانی می کند.دعوا میکند.میتینگ برگزار می کند.خود را آتش می زند .تو را آتش می زند.دودمانت را آتش می زند تا    تا    تا....شیر فهم کند زجر را. مخاطب را ایمان آورده ومومن و مسلم کند بر دردی که انسان در سایه فقر .استبداد.خود پرستی و...تحمل می کند.

بیخود نبود که در زمان شاه او را گرفتند گفت جرمم چیست؟

باز پرس گفته بود نمی دانم ولی همین دانم که هر که را که دستگیر کرده ایم از کتابهای تو در خانه داشته است وخوانده.

photo

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

همچنان بهمن ماه است و تلوزیون سریال های مناسبتی خودش ونشان می دهد گریم های آنچنانی برای شبییه ساختن هر چه بیشتر. شبیه ساختی! (پس چرا با کلاه می چرخند این زنان فاسد) .

این که بعد ۲۹ سال یاد احسان نراقی افتاده اند.اینکه صدای پیرمرد را در بیاورند که چرا بر علیه رستاخیز ننوشتی و او فریاد کند که آقا آزادی نبود.

این که بگی مجلس فرمایشی بود و ...

حال برادران شما را چه شده که به آن حال و هوا برگشته اید. مجلس رو بسمت فرمایشی رفتن به پیش می برید و جوان ملت رو می کشید ومی گویید خودکشی کرد.شکنجه گران شاه را نشان می دهید(چند سال پیش بود صدای لرزان زن سعید امامی و آن الفاظ عیان شد. با دوست این شود با دشمن چه ها شود).اینکه آزادی فقط بشود خالی از معنا و محتوا. اینکه حتی نوه امام هم جزو یاران شما نباشد.....

بهتر است سکوت کنم که آخه بتو چه؟ تو ته پیازی یا سر پیاز؟آره.فقط این رو بگم که الان برای بسیاری از مردم- انتخابات آمریکا از انتخابات ۳۶ روز دیگه مهمتر جلوه می کنه.لحظه به لحظه دنبالش می کنند.چرا؟؟؟؟

تو این آهنگ های انقلابی که پخش می شه از سرود ای شهید خیلی خوشم می آید وهمیشه برام تازگی داره.فکر کنم بهترین سرودی باشه که بتواند حال آن روزها را ترسیم کنه.از شهید و وطن وآزادی حرف می زنه و قسم می خوره به .....قسم به لحظه ای که جان دادی...قسم به فریاد آخر...و ریتم ارتشی وچریکی آن و اینکه ناب آن سالهاست.(فریدون ۳ پسر داشت عباس معروفی رو از دست ندید).

در انقلاب نمی توان نقش رهبر کاریزما (فرهمند) رو نادیه گرفت.رهبری که با کلمه ای هزاران فدایی در پای خود داشته باشد.چه قبول داشته باشم یا نه امام رهبری بشدت فرهمند بود (امروزه ما نمی توانیم اون حسی که انقلابیون عاشق امام داشتند را بفهمیم چرا که رهبر کاریزما رو درک نکرده ایم).اینکه در اکثر سخنرانی ها جوانان گریان او بودند .تلوزیون یک سخنرانی از امام پخش می کرد که داشت از سربازان سخن می راند و سربازن هم در حالی که گریه می کردند سراپا  گوش بودند.(الان ما با تعجب خاصی می بینیم) همین که گفت من لایق شما ...گریه آنها به هوا رفت.آری برای انقلاب کردن خون می خواهد وجانی در کف و رهبر این چنین.(سهیل آرزو:چی می شد انقلاب به اون چیزهایی که وعده داده بود وفا می کرد؟چی می شد؟)

و در پایان سلام بر شهیدان راه وطن که جانشان را برای آزادی وطن از دست دادند(با هر دین ومسلک)

مرد را گفتم :
زندگي زيباست
گفت آري . اما من زنم مرده . جوانم رفته اجباري !(برگرفته از وبلاگ آزد کوه)

نام عکس:وطن من- جان من(عباس جعفری (آزاد کوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.در این روزها که ملت از سرما میلرزند شرط آدمیت نبود که برای تکیه ها و مسجد ها نور افکن ها نصب کنند تا نیروگاه ها بسوزانند گازی را که بسوزند از سرما مردمی.

۲.بیاید امسال شده کمی هم به جریان عاشورا عقل گرایانه تر نگاه کنیم و آزادگی را دراندیشه بجوییم.یا لااقلش از توی عزاداری هامان خود بزرگ بینی و تحقیر دیگر مردم بیرون نیاید.

۳.مدیریت دنیا پیش کش، همین سرما  را رد کنید خدا خیرتون بده!!!!!!!!

۴. مدرسه باز کردن از جیب ملت دیده بودیم .از جان ملت ندیده بودیم .خودشم جان فرزندان ملت.

امروز با ۳ ـ۴ تا از محصلین صحبت می کردم که چند تاشون  هم غیر انتفاعی می خونند.

-مدرسه آب ندارد پس سرویس بهداشتی کثیف شده (مخصوصاً الان که یک استکان چای می خوری یه پارچ پس می دی)حیاط شده سرسره - دست و پا شکسته هم که ماشاا... نور خیابان ها هم که نیست و صبح که می خوان برن مدرسه تو تاریکی می رن   - شهردار محترم که احساس غرور نمی کنه(یا در واقع می کنه) هم که پیاده رو ها رو برف روبی نکرده پس فرزندان ملت باید از وسط خیابون رد شدن :

نتیجه :از وسط خیابان تاریک باید رد شود تا اگر ماشین عاج از تو به او نزند به مدرسه برسد که اگر گاز داشته باشد نلرزد که فردا به دلیل آسیب مثانه بیمارستانی نشودکه  به دلیل نبود آب بهداشت رعایت نشود  که به ریش قبای آقایان بر نخورد و سیاسی نشود موضوع که بیخیال که(س.ب:که و درد ...دهن سرویس)حالا اگر ۱۰ روز تابستان بیشتر شود چه می شد؟

5.آخرین پست باران در دهان نیمه باز رو هم بخونید .زیبا نوشته.

۶.نظر تون چیه که در یک حرکت وبلاگی همه در یک روز مشخص بریم خون بدیم در یک جایگاه مشخص (در هر شهری)روش قکر کنید.محرم ها گفته باشم از صدتا سینه زدن هم بهتر که خدا در قرآن گفت :هر کس انسانی را نجات دهد گویی جان تمام انسانها را نجات داده(اگرپیامبران وامامان را هم جزء انسانها قرار دهیم انگار جان حسین وفرزندانش را هم نجات داده ایم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

1.خدا باز هم دمت گرم .

ما يه تمنا كردي و تو خفن اجابت كردي (آقااز خدايت كم نمي شه اگر به دل گلي وخاك آلود ما هم برفي بريزي و سفيد شه .سفيد سفيد.تازه برفش هم از اين برف هاي تهراني نباشه كه 2 روز بعد آب مي شه و گل وشل .از اين برف هاي اورستي كه هميشه موندگار باشه و هيچوقت سفيديش نره.(آره بيا اينجا هم آقايي كن)

 

2.هنوز كه هنوز برف مي بينم ذوق مي كنم ،نه اينكه خوشحالي و از اين حرف ها ،نه عينو هو بچه ها خر كيف .گويي بار اول است كه اين شي غريب رو مي بينم.هر كي مرا اينگونه بيند .باور ي يه يقين خواهد يافت كه اين هرچه از كوه گوييد دروغي بسش نيست.چرا كه لااقل تو كوه كه برف ديده!!!!! اما دست خودم نيست.ذوق مي كنم ديگه .اولين چيزيكه بعد ديدن برف به ذهنم مي رسه درست كردن آدم برفي از اين توپلي ها و بعدش صورت سرخ شده از برخورد گلوله برفيه(س.ب:گاگول آخه تو بزرگ شدي ،كلي سيبيل در آوردي ،تازه شم ديگه از اين كفش چسبي ها نمي پوشي ).

 

3.برف در نگاه اول خيلي زيباست(در هوايي كه زياد سرد نباشه و كلاك نباشه).شايد همون خوشحالي كه از ديدن يك گل به آدم دست مي دهد را به آدمي منتقل كند .اما تو مي تواني با يك گل ساعتها عشق بازي كني در بر بگيري و در دست بچرخاني.اما برف چي اول كه خيلي سرد است و دستت را بي حس مي كند .اگر عاشق باشي  وگويي من درد عشق را به هجران آن ترجيح مي دهم كم كم ديگر توجه نمي شوي كه دستت ، بدنت سردش است و بي حس مي شود .آرام آرام خواب آلود مي شوي و چون شمع مي سوزي و سياه مي شوي و آخر ميمري.(خدا هوس عشقي برفي به سرم زده اما نه با هيچ كس  كه من تو را هوا خواهم)

 

4.من به علت كارم صبح زود سر كار مي روم .امروز خيابان بر عكس هر روز بي اتوموبيل بود .سفيد بود  ومن اولين كسي بودم كه در وسط خيابان در حاليكه يك دست چتر ودست ديگر كيف  به راه خود مي رفتم .هم خودم تو حال بودم وهم فكر مي كردم كسي كه اين صحنه گذر عابر در برف را مي بيند كيف خواهد كرد.

(س.ب:اين پست كلي آخوند شده بودي ها)

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

خدایا خیلی دوست دارم

آقایی.دمت گرم لوتی گری کردی

امروز که خواستم از خونه برم بیرون کوچه سفید بود .(محله ای نزدیک آزادی)

رسیدم سر کار (فرمانیه) خشک.خدا برا دلمون هم که شده برف رو فرستاد.

خدا دمت گرم.

حالا اگر با این دید ببینم که موج هوای پر فشار بود .در یک زمان کوتاه در این منطقه به این علت دما پایین امده و ....(علمی ببینیم)چه جوریه؟

با دید اول انرژی مند می شوی و امید به رحمت خداوند در تو زنده تر می شود ودر دومی ....به ناکجا آباد

رب زدنی علماً(اما خدا این نگاه اول رو نگیری.خیلی آقایی)اگر می خوام به نگاه دومی برسم نوکرتم بزار همین امل بمونیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

زاغی سیاه وخسته،به مقراض بال هاش،

پيراهن حرير شفق را بريد و رفت.

من در حضور باغ برهنه

در لحظه ي عبور شبانگاه

پلك جوانه ها را

آهسته مي گشايم و مي گويم:

آيا  اينان

رؤياي زندگي را  در آفتاب و باران 

بر آستان فردا ـ احساس مي كنند؟

در دوردست باغ برهنه چكاوكي،

بر شاخه مي سرايد:

"اين چند برگ پير،

"وقتي گسست از شاخ،

"آن دم جوانه هاي جوان

                             باز مي شود

"بيداري بهار

"آغاز مي شود.

                                       شفيعي كدكني

اين چند روزه هواي تهران سرد وكثيف و غبار آلود است. گويي كوه هاي تهران را دزديه اند واز آن اثري نيست.

بهار من كجايي؟

من بهار مي خواهم.

يا لااقل تو اي ابر، برفت را بر بريز تا پليدي شهر را بپوشاني.

تا چند ساعتي بر روي برف گام برداريم

صداي جير جير كفش با برف را بشنويم.

تو اي ابر برفت را بريز.

(آخه من چرا اين هفته كوه نرفتم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

1.عید غدیر مبارک.امیدوارم از شعار کم کنیم و به عمل و معنا بیفزاییم.کمی به علی نزدیک شیم.که گفت هرچه بر خود دوست نداری بر دیگری نیز دوست مدار.

2.بی نظیر بوتو هم کشته شد یا بهتر بگم از نظر من شهید راه دموکراسی و آزادی شد.چند تای دیگه ازاین نوع سیاستمداران مسلمان کشته شوند ،دیگه اسلام طالبانی در کل دنیای اسلام حرف اول وآخر خواهد زد.او با اینکه یک بار جان سالم به در برد.اما وقتی دید که آزادی و مردمسالاری آن در خطر است ماند و کشته شد.روانش شاد باد 

3.فیلم 88 دقیقه با بازی الباچینو را دیدم. موضوع فیلم در باره اعدام است.با فیلمنامه ای بسیار قوی و بازی عالی آلباچینو.ولی این نون به نرخ روز خوردن آمریکایی ها دیگه داره حالم رو به هم می زنه.حالا که تو کشور خودشون مجازات اعدام دارند .دارند طوری جلوه می دهند که لازمه و بشریت به آن نیاز داره.فکر کنم از اون فیلمهایی باشه که به مزاق صدا سیما بشینه .حالا چه جوری بتواند نمایش دهد ا.. وعلم. `

۴.دوشنبه رفتيم سينما وفيلم اتوبوس شب را ديدم.

فيلم رو به صورت سياه و سفيد فيلمبرداري كرده بودند والبته اشتباهات ساختاري زياد داشت. با اينكه مشاورين قوي رو در تيتراژ پاياني ذكر كرد.

از اينكه جنگ رو سياه وسفيد نشون داده بود و گفته بود در جنگ اصلاً رنگي وجود ندارد خيلي خوشم اومد.اينكه سربازن ما را نه خيلي قوي و آنها را نه ضعيف نشان داده بود هم .اين كه بابا دو تا ملت مسلمان بودند و البته با هم درجنگ.دوتاشون به شئائر خودشون پايبند.حالا اون حمله كرد تو كش دادي.تا اينجاي كار پسنديده بود.ولي ديگه اونجوري هم كه من بميرم وتو بميري كه تو فيلم نشون داد ورابطه بين اسير و صياد رو اونقدر برادرانه و عشقولانه كه نه ديگه . به هر حال جنگ بود و اين رابطه كه كل داستان هم در حول وحوش آن شكل گرفته بود نيز بي معني. نه به اون شوري فيلمهاي قبل و نه به اين شيريني.ولي اشكالات ساختاري فراواني داشت در نحوي گم شدن عماد (چه جوري از اون خاكريز بالا رفته بود و از جاده منحرف كه گم شد.در نوع تيپيك فروتن .در عدم استفاده اسيران از چاقو در بسياري از جاهايي كه مي توانست .در پادگان بي نگهبان وبي سرباز قرار گاه .در رفتن از بين سيم خار دار خودشم با چادر.(فكر كنم نويسنده هاي فيلمنامه سربازيشون يادشون رفته كه در محيط نظامي و خودشم در بيابان والبته در اوج جنگ .سرباز جماعت حريص به جنسيت مونث.حالا خانوم كل قرار گاه وبالا پايين مي كنه .با اسير هاي عراقي .خوش بش ميكنه.(شايد اينجا كارگردان ياد فيلمهايي كه براي كودكان ساخته است افتاده بود).و البته فيلمبرداري به صورت سياه و سفيد نيز چهره ي زيباتر و معصومانه تري رو از ريحانه ترسيم كرده بود .(س.ب :اي مار مولك)

در اينجا از شهروند امروز گله دارم كه يك پرونده در باره كارگردان آن اختصاص داده بود ودر باره فيلم تعريف و تمجيد ها كرده بود.آنها كه منتقد سينمايي قابلي دارد.پس چرا از آنها درخواست نكرده بودند قلم فرسايي كنند.شايد چون سيما فيلم پشت قضيه بود وبه هر حال بايد يكي به در زد و يكي به تخته تا زندگي هم بچرخه.من فقط بخاطر تعاريف شهروند رفتم والبته آن گونه كه انتظار داشتم نبود.البته نا راضي هم نيستم.ولي خوب نيست اين مجله از اعتمادي كه در نزد مخاطب خود پيدا كرده سوءاستفاده كند.

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

يلدا تمام شد ولي ما با موضوع هنوز كار داريم .دوستاني در نظراتشون نوشته بودند كه چرا از ديد خاكستري به موضوع نگاه كردي والبته كه بعدش خودم گفتم كه به راستي چرا؟پس يك باز بيني در آن لحظه و آن روز كردم و به اين نكات رسيدم:

1.جايي كه من با كامپيوتر كار مي كنم ،نزديك پنجره است و تمام اتفاقات بيرون را ازطبقه سوم نظاره گر هستم .آن روز باد شديدي مي وزيد (5 شنبه) بطوري كه درختان سرو و كاج رو بروي خانمان را خم وراست مي كرد .آسمان دم غروب بود وهوا برخلاف انتظار بسيار تميز(حال و هواي سرماي دشت رو داشت).بعد يك مرتبه متوجه شدم لباسهايي كه رو بند است را باد دارد مي برد .پس بيرون رفتم ولباسها رو جمع كرد ولي سرماي هوا بر تنم نشست.همين كه داشتم فكر مي كردم براي يلدا چه بنويسم و به بيرون نگاه مي كردم و سرما تو جونم بود، نوشتم شد خاكستري. وگرنه من همان سهيل بامزه هستم كه هستم.شايد بشود آن پست را متأثر از محيط ناميد.

2.زمستان هم شروع شد.هوا سرد و در تهران البته كثيف .من معمولاً در زمستان مرگ انديش مي شم.به مرگ فكر مي كنم و چند روزي است كه فكر مهدي(هموني كه تولد مجازيم از مرگ اون ناشي شد)در سرم است.نمي دونم چرا نمي تونم مرگش رو هزم(هضم) كنم.اصلاً الان كجاست ؟چه مي كنه؟نمي تونم پاسخي براش پيدا كنم.آيا عدم شده؟ شايد شعر هاي خيام راه گشا تر باشه.شايد.

مرگ مهدي اولين مرگ از نوع نزديك نبود .چرا كه 4 سال پيش پدر بزرگم فوت كرد ولي چنين با مسئله درگير نشده بودم.با اينكه بسيار دوستش داشتم والان تنها خاطرات اوست كه مانده .ولي ياد مهدي از جنس ديگريست.شايد چون هم سن بوديم.شايدچون جوان بود.شايد ...

اصولاً مرگ بديهي ترين قسمت سرنوشت هر آدمي است .ولي نمي دانم چرا سعي مي كنيم اين بديهي ترين را فراموش كنيم .يا نه فراموش مي شود.و زمستان زماني است كه مي شود بيشتر به اين موضوع فكر كرد..از چند جهت:

1.درختان و گياهان خشكند .حتي چمن هايي كه به زور تكنولوژي هنوز سبزند ودرختان كاج وسرو كه سبز هستند نيز سبزي با تراوتي ندارند بلكه بي رنگ وبيمار گونه به نظر مي رسند وسرماي صبح گاهي نمدي از ژاله هاي يخ زده را روي اين بيمار ان مي كشد تا كار را به اتمام رساند(هر سال با ديدن درختان خشك شده اين سئول در جانم مي افتاد كه به راستي اين خشك شده دوبار سبز خواهد شدو با ترديد مي گويم شايد.با اينكه همه ساله اين سبز وخشك شدن ها را مي بينم .ولي باز به زمستان كه مي رسيم و درختان آن گونه مي شوند اين سئوال را باز باترديد جواب مي دهم شايد.)

2.طبيعت جانوري انسان هم فصل سرد خود را تجربه مي كند و آتش شهوت شعله اش ديگر نهيب تابستان را ندارد .

3.روز زود شب مي شود وشب دير روز.فرصت انديشيدن بيشتر است.

و اينكه در زمستان بيشتر هوس مي كنم شعر نو بخوانم ورقبتي به شعر كهن ندارم واكنون كه سخت دوست دارم، زمستان ناظري را گوش كنم(البته كسي نيست بگه به بقيه چه مربوط كه تو چه غ...دوست داري بكني؟)

بر كجاي اين شب آويزم قباي ژنده ام را

آفتابي ،اختري ،ماهي نمي پرسد نشانم

سينه مال لآ مال در ست دريغا غمگساري

دل زتنهاي به جان آمد خدا را دلستانم

از نگاه شور ديوان ،تلخم شيرين و زين پس

شعر خود را در شراب چشمانت مي نشانمدكتر سروش

نمره دیکته ۱۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

فردا شب یلداست. شبی که قرار است درو هم جمع شویم تا شب بگذزد و روز شود که ما نه شب پرستیم که عاشق آفتابیم.(در واقع بر عکس تفکر بسیاری از مردم که فکر می کنند این مراسم در نکوداشت طولانی ترین شب سال استُ به قول( زیبا کلام) فی الواقع در نکوداشت و سلام گفتن به روز وروشنایی ، به آفتاب است).در این شب البته گذشتگانمان جمع می شدند  که مانوری دهند . ببینند چه مقدار یار و نیرو و یاور برای شبهای سخت سرمای زمستان دارند وکلامی با هم باشند ونمک هم خورند که در زمستان نمکدان هم، نشکنند وچون سرما فشارش را به انتها رسانید و مردم را درمانده کرد ،باز انها امیدوار باشند به شعری که در جشنِ مرگ شب سرودند و باز محکم بیستند.که هوا اگر بس ناجوانمردانه سرد است اما مردم جوانمردانه می زیستند و البته که دست به اکراه نمی آوردند از بغل بیرون که با آغوش باز به یارییت می شتافتند .آری زمانه اما عوض شد.مرد به نامرد مردم به بی درد مردم تبدیل شدند .به شب زنده دارن بیدار.به اینکه زمستان زیباست نه بخاطر برف سفیدش که پلیدیها می پوشاند  بلکه شبهای درازش .آری که اگر یک شب زودتر از اولین دقایق بامداد بخوابند  خواهند گفت که چه عجیب ؟!!!! آری در زمانه ای زندگی می کنیم که سیاه پوشان دوست دارند که شب پرست باشیم که در اتنهای شب نیم بها حساب می کنند(کارتهای اینترنت و...) که در انتهای شب بهترین برنامه ها را از تلوزیونشان  به نمایش خواهند داد .در زمانه ای زندگی می کنیم که اگر قرار باشد که صبحی با آفتاب بیدار شوند،از عمق جان خواهند گفت که: اه این هم شد زندگی مثل سگ باید صبح اول صبح بیدار شم.

اما اما اما که هنوز مردم همه به نامرد مردم تبدیل نشده ایم که آنها هستند در هیبتهای گنده ؛اما قلیل.

که شاعران ما نخوفته اند و سرودند از بدیهای شب:

هان ای شب شوم وحشت انگیز  تا چند زنی برجانم آتش...........نه بخت مراست هیچ سامان   وای شب نه تو راست هیچ پایان.

بیشتر خواهم نوشت.اما از دوستان تقاضا دارم که به وبلاگ دوست کوهنورد عکاس سربازم که بسیار زیبا نوشته است نیز نظری بیفکنند .http://www.airikan.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

امروز ۵ شنبه بود و تعطیل بودیم .کوه هم جور نشد بریم که ان شاا.. فردا

مامانوم که دید بیکارم یک کدو حلولیی ۱۰ کیلویی گذاشت جلوم و گفت بیکار نشین! 

من هم آخر بچه مثبت و ترس از این که شیر حلالم نشه و از این حرفها.خلاصه کار کردیم وهمزمان زمستان ناظری رو گوش دادم.حال می خواهم نقدی بکنم این اثر رو

نزدیک ۸ سال پیش بود که یک مسئولیتی تو کتابخونه مسجد وبسیج محلمون گرفتم وشدم مسئول کتابخونه.کلی کتابها رو مرتب می کردم و خلاصه برداری و...ولی بچه ها اهل کتاب نبودند .تو کتابخانه یک نوار خانه هم بود که اکثر نوارش مذهبی بود وتازگی ها هم که پاپ آمده بود وگاهی زیر میزی نوار پاپ هم قرار می دادم داخل قفسه ها وکم کم پای بچه ها رو به کتابخونه باز کردم.یک روز داشتم کتابها رو مرتب می کردم که یک نوار گذاشتم داخل ضبط و سنتی بود .خواند وخواند خواند تا رسید به ....از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر صدایی که در این گنبد دوار بماند... یک آن دیدم اصلاْ تو این ۳ ـ ۴ دقیقه تو حال خودم نبودم .رفتم کاست رو نگاه کردم دیدم صدای سخن عشق ناظری است و یک کاست دیگه هم ازش پیدا کردم به نام آتش در نیستان و من شدم دیوانه ناظری .آن قدر این دو تا رو گوش دادم که شروع کردم به خریدن کاستهای دیگرش .سفر به دیگر سو و تا اینکه بعد با کل موسیقی سنتی آشنا شدم و پهلوانش شجریان و بقیه.

آره ُبرای همین با ناظری یه حال دیگه می کنم درست که شجریان رو  بیشتر گوش می دهم .ولی احساس می کنم ناظری دلی تر می خونه.این کاست زمستانش رو هم دو ماه پیش گرفتم و چند بار گوش دادم .ولی تو حال وهوای حلوا کدویی پاک کردن گوش نداده بودم

اگر بخواهی حواس جمع داشته باشی و این کاست رو گوش بدی قطعاْ اذیت می شی .باید حواست اول به کاست باشه

موسیقی جدید و تازه ای داره .واقعاْ سوز وسرما وکولاک مد نظر اخوان رو می شه تو آهنگسازیش یافت.حتی گاهی که گوش آدم اذیت می شه هم ،دقیق کار شده ( وقتی زمستون کوه بری و کولاک باشه ویادت رفته باشه که کلاه بوران برداری مجبور بشی با کلاه معمولی بالا بری .اون وقت که صورت وچشم وگوشت واقعاْ اذیت می شه .به خودت صدتا فحش می دی که چرا کلاه رو نیاوردی و اصلاْ اینجا چه غلطی می کنی)گاهی اوقات آهنگ دقیقاْ همین کار کرد رو داره.

در اواسط کاست که ناظری آرام می خواند ولی ریتم آهنگ تند است .نوعی تضاد بوجود می آید ولی با کمی دقیق شدن متوجه می شوی که به دلیل ریتم خود شعر که حالت وحس نا امیدی دارد ناظری اتفاقاْ استادی کرده و در عین حال تو کولاک وبوران برف هم داری پس ناظری آرام می خواند بخاطر وفاداری به شعر و درویشی (آهنگساز) سازهای زهی را می کشد با تمام وجود به خاطر حس شعر.

اما هنگامی که آن سوم شخص در خیالش به خانه ی پیر پیرهن چرکین می رود و جام می ای می زند .پس ناظری فریاد می کند وفریادی که حتی گاهی نامفهوم می شود .آی که گرمای می در اینجا برتنت می نشیند و در آخر صدای خود شاعر (اخوان)  که می خواند و آهنگ آرام است نه آنکه سوز تمام شده بلکه به احترام اخوان که خود پیر پیرهن چرکین است.( یادش بخیر که تجربه پیرهن چرکین بودن رو تو سربازی بدست آوردم ودیدم چگونه تو اتوبوس مسافران حتی از دیدنم آبا دارند  و گریزانند.) ودر انتها که آهنگ با صدایی شبیه اگزورز ماشین تمام می شود و همان ۳ نقطه ایست که در انتهای متنها می گذراند که بله همچنان ادامه دارد(....)

ولی آیا همچنان ادامه دارد و هوا هنوز ناجوانمردانه سرد است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

درفک از نگاه دل

شب ساعت ۱ به شیر کوه رسیدیم و شب در هوای سردی خوابیدیم .صبح ساعت ۵.۵ از خواب بیدار شدیم وبه سمت سیاهی حرکت کردیم که کم کم معلوممان شد که جنگل است .در پایین جنگل که ارتفاع نگرفته بودیم ـ برگها سبز و شاداب بودند  کم کم  جنگل چهره عوض کرد و گویی نقاش روزگار بر درختان رنگهای زرد وقرمز و نارنجی پاچیده است .باز بالا تر رفتیم و دیگر وارد برگ ریزان جنگل شده بودیم .درختان لخت وعور خیره مار ا تماشا می کردند و ماهمنوا با صدای خش خش زیر پامان به آنها خیره.

در قسمتهایی فراتر از زانو در برگ ریز درختان بودیم و چندی تن خود به برگ زدیم که چه لذتی داشت.(در محله ای که ما زندگی می کنیم ( دریانو)و در گذشته که هنوز آپارتمان سازی نبود. دریانو  برگ ریزانی داشت تماشایی که با لذت هرچه تمامتر برگهای تازه افتاده را زیر پای خود خرد می کردیم وصدای خش آن را می شنویدیم.آی کجای کودکی؟(همین چند روز پیش هم یک چوب خط به زندگیمان اضافه کرد دست روزگار) برگهای زیر پای من در جنگل و این چوب خط و یاد کودکی خود در محله ـ حسرتی در دل انداخت که فقط با دیدن خنده چوپان شولا پوش از دل برفت)

دیگر جنگل دارد تمام می شود و سنگ و درخت چه زیبا با هم چفت و بست شده اند .چه درختانی که بر روی سنگی رویده اند .به چشمه رسده ایم و چوپان شولا پوش  مشغول  جمع کردن گوسفندان است.از او خواستیم که شولا و کلاه نمدیش را به ما بدهد برای گرفتن عکس و اجابت کرد خواست ما را.

بعد از نهار حرکت کردیم و این بار بجای درخت ـ بوتهای زرشک بود که خود را بر ما ارزانی می داشتند و ما خوردیم ( البته اینجا ما یعنی من چون اندازه همه خوردم) و خوردیم تا لبها به رنگ خود زرشک شد.دیگر قله رخ نشان داده و ما در حال پایین آمدن از یال به کاسه هستیم.شب را در کلبه ای که دامداران در تابستان از آن استفاده می کنند  به صبح رسانده در حالیکه هوا سرد است و سرد است و سرد.

صبح قله را صعود کرده و البته دعا برای شفای مریض گروهمان علی اجلالی می کنیم که تصادف کرده است و امید به دعای دوستانش دارد.در برگشت باز هم جنگل شروع می شود و ما در جنگل دوباره غرق می شویم .یادگار دوست ناظری و این همه زیبایی مانده ام که چرا به جنونم نکشانید؟کلبه های داخل جنگل بسیار تماشایی است.حال و هوای مخصوص خود دارد( چه عکسهایی گرفتم که خود مبهوت آنم).و در آخر که به روستای شاه شهیدان نزدیک می شویم از مرتعی وسیعی رد شده که بسیار شبیه عکسهایی است که از آلپ دیده ام است.

ناهار را در امامزاده نزری خورده :نان وپنیر محلی و چای و پیاز که گوارا تر از هر کنسروی بود.( البته حرکت بعضی از دوستان برایم سئوال ایجاد کرد که چرا دعوت آمحلی ها را اجابت نکردند .لابد مثل من سرباز نبودند که نون وپنیر وپیاز بخورند )مسیر برگشت را با نیسان می آییم.از آسیابر و دیلمان که رد می شویم( مسیر کاملاْ خشک است و مرتع گون)باز به جنگل های بسیار زیبای سیاه کل می رسیم.ما که در قسمت بار نیسان سواریم ایستاده سعی می کنیم آن همه زیبایی را ببلعیم (انگار که سوار ماشینهای کوروکی بودیم( لذت این نوع ماشینها را داد).البته تاریخ هم در پس آن زیبایی قرا دارد و اشرف دهقان وشهیدان خلق سال ۵۴ .از سیاهکل به رشت و از رشت به تهران با رانندهای خوش مرام.

ومن و وداعی جانانه با سالار فصلها پاییز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

جمعه عجب  حالی داد کلکچال .تا حالا کلچال  اینقدر مزه نداده بود ،با سینا و یکی از بچه محل ها رفتیم .نم نم ،هوا بهاری ،نیمه ابری،نزدیک کلک برف زیاد بود .جاتون خالی یه املت اساسی زدیم .اصلاًآدم تو جمعه های بهاری نره کوه مبغون شده ،صد درصد.(راستی ،یه موضوع با مزه ،برای ورود به اردو گاه هر نفر باید 500 پیاده شه )

شنبه رفته بودم دانشگاه ،خورده کارای که مونده بود رو انجام بدم .دیداری با دوستان داشتم و حالی که آدم تو اینجور مواقع بهش دست میده.یه نو حسرت ،نمی دونم حسرت به چی ،شاید به آن لحظه هایی که آنجا بودی ،خوب یا بد ،فرقی نداره ،مهم اینکه 4 سال از روزهای گل زندگی رو تو حال و هوای آنجا سپری کرده .

با دوستان صحبت میکردم با هم اتاقی هاشون ،یه جورایی غم تو  دل عده از بچه ها بود .نه به قول مولوی غم زیبا ها،غمی که موقعیکه خودم هم  آنجا بودم بعضی وقتها به سراغ خودمم می آمد ،آن موقعها

این غم که الان بین بچه ها میبینم به افسردگی   شاید نزدیک تر بود .راستی شما هم که دانشگاه می رفتید افسرده میشدید.خلاصه موضوعی که باید بیشتر باید نوشت .اگر کسی مطلب بیشتری داشته باشه خوشحال می شم ببینمش.

تو این روزها به شعرمشیری بیشتر باید اندیشید:

      ای دریغ از تو اگرچون گل نرقصی با نسیم       ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

هر لحظه که تو این روزها به این سخن کم توجهی کنیم ،بعد ها ساعتها افسوس خواهیم خواهیم خورد شک نکن.

تو دانشگاه یکی از تناز ترین استادادایی  که هست،دکتر حجت زاده است.یادم ترم اول بود با هاش سیایت داشتیم ،تو کلاس خیلی فعال بودم(بابا خر خون،نه بابا فقط جو گیر بودم ،به خدا همین )امتحانش و خدایی خوندم(بابا ترم اول بوددیکه،خام و ناپخته) آخر کار فکر میکنید چند شدم.10 (بیا دیدی ،ضایع شدی کیف کردی؟)نه از آن به بعد بود که اصلاح شدم.از تیپ درس دادنش خودشم می آمد.از بچه ها شنیدم که از قبل از عید سکته زده تو کما است.شاید حالا حالا ها به تنازی ایشان کسی نتوا ند بیاد .خیلیها می توانند درس بدهند ولی همه نمی توانند آن ساعت ها رو به خاطره تبدیل کنند.به امید سلامتیش.

من این وباگ رو که درست کردم می خواستم سهیل با مزه بیشتر باشم .ولی تا حا لا زیاد موفق نبودم.

از دوستایی که نظر گذاشتن هم تشکر.(خیلی حال دادید صفای وجود،(بیا بعدن میگن  صداو سیمابد آموزی نداره))

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت   توسط سهیل  |