تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

این نوشته ها هیچ ربطی به امروز ندارد کنترل اندیشه به جای مدیریت اندیشه: کنترل فکر دیگران ریشه ی بی اعتمادی ، بحران مشروعیت ، بدبینی ، ضعف و خود بزرگ بینی است که در تاریخ استبداد در ایران سابقه دارد. متوسل شدن افراد به شعر و کنایه و لطیفه ، داستان سرایی و نیز تشکیلات جلسات دوره ای و محدود شدن اعتماد در سطح خانواده و گسترش دامنه ی خصوصیات ناپسند اخلاقی ، مثل غیبت، بدگویی و جوسازی از مشقات رفتاری و از عواقب ضعف یا فقدان آزادی اندیشه است. تعطیل شدن ابداع و خلاقیت نیز نتیجه ی مستقیم کنترل انسانهاست. کنترل اندیشه ی انسانها کار سختی نیست، برعکس مدیرت انسانها کار سختی است. مدیریت اندیشه ی انسانها و در گردش انداختن اندیشه های نو پا، محتاج عقل و اخلاق است. این نوشته ها مربوط به کتاب پارادایم های روشنفکری در آستانه دو انقلاب ایران: انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی نوشته نوروز هاشم زهی – چاپ موسسه و نشر آثار امام خمینی در سال 1381 است . شرحی که در بالا آمد مربوط به تفکر رایج در زمان قاجار و شرایط بوجود آمدن مشروطیت است. حال دو قسمت از این کتاب و از همان زمان مشروطیت ذکر می کنیم و ما را بخیر و شما را به سلامت. نامه وزیر امور خارجه به وزیر مختار در سال 1283: "مهمترین هدف بلند مدت روسیه محافظت از تمامیت قلمرو شاه است به گونه ای که ایران را از نظر سیاسی مطیع خود کرده و از این طریق بی آنکه علائم ظاهری استقلال آن را نقض کنند یا به ساختار داخلی اش دست بزنند، تدریجاً تمام نقاط ایران را زیر سلطه خواهند گرفت" قزاقها هر روز 3 بار به ترکی فریاد سر می دادند (هورا امپراتور روسیه و زنده باد شاه ایران)قزاقها قابل اعتماد ترین واحد سپاه آن زمان بود. **می خواهم یک جوک هم بگم در این ایام روزه داری کامتان شیرین شود. : می دونی به استخر پر از دختر چی می گن؟ رانی با طعم هلو. - بنده خدایی هم آقای لنکرانی رو هلو می بینه. ***دیگه برو تا آخرش ****مادر سهراب اعرابی: گلوله را به کهریزک ترجیح می دهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

چند روزی شمال بودم. هوا براستی دل انگیز بود.ابرو بارانی ریز . هوایی برای عاشق شدن.

کنار دستت تاسیان سایه و سیاه مشقش و در کنار دیگر شرح مثنوی معنوی.

به راستی که دل کندن از این 3 در آن هوا غیر ممکن می نمود.بین این 3 مثنوی چیز دیگری بود. چرا که هم آن داشت و هم این.

بزرگترین هنر مولانا شاید این باشد که آیه های قرآن را و من جمله بهتریناشان را در انبوه ابیات خود جای داده است. آیه هایی که حکم نگین انشگتری دارد.

همانا که قرآن خواندن، ببخشید مثنوی خواندن و شرح آن کم از آن ندارد که هیچ. شاید برای من فارسی زبان ارجح تر باشد. بدنبال شرح مثنوی هستم که چون خود مولانا عاشقانه باشد. شرح دکتر شهیدی در جاهایی از آن رنگ  و بوی  مذهب دکتر را می دهم. اما باید توجه داشت که مولانا نه این است که به قول او عاشقان را دین و مذهب  یا دین ملت جداست.

هنگام برگشت بود و جاده ای ابری. سی دی بال در بال لطفی –سایه را ضبط  می خواند.

در ابر جاده شروع کرد :

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من...

همه از غم بود

خمار شده بودم یا نه مست نمی دانم کدام دو یا هر دو.

به گردنه گدوک رسیده بودیم که آفتاب سر رسید و ابرها تمام شدند.

همزمان با آفتاب شعری آفتابی حسن ختام دکلمه محموش گون سایه بود. سرشار از امید و امید.گویی کارگردانی فضای جاده را با شعر پایانی جاده هماهنگ کرده بود. ابرها به آهستگی از تراکمشان کم می شد و از شعر سایه تلخی مخصوصش، که ناگهان آفتاب در آمد و زنده باش سایه بر جانم، نه بر درونم، درون  و عمق قلب صنوبری شکلش نشست.

...

چه فکر می کنی؟

جهان چون آبگینه شکسته ایست!

که سرو راست هم در او شکسته می نماید؟

...

زمانه بی کرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ایست این درنگ درد و رنج

 

به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش

امید هیچ مجز ز مرده نیست. زنده باشد.

 

اگر این کاست بال دربال  را گرفتید حتماً کامل و تا به آخر بشنوید.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به سنت سالهای گذشته آخر هفته برای اهدای خون خواهم رفت.

اگر کسی خواست مرا در این امر همراهی کند اعلام کند.

سال پیش را که با پنجره چوبی همراه بودیم.و البته افرادی خارج از تهران .باشد که امسال افراد بیشتری به اهدای زندگی رو بیاورند.

علی آقا  برای شما هم بد نیست ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  |