تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

از بچگی کتاب رو دوست داشتم، یادمه که تا یکمی سواد دار شدم در کتابخانه مسجدمون ثبت نام کردم.تا به امروز که کتابخانه های زیادی رفته ام و می روم( خوب برای قپی در کردن که ما هم خیلی این کاره هستیم لازمه بعضی وقتها آدم خاطرتش را گرد گیری کند دیگه) بله می فرمودم...

ولی راستش این منظورم نبود. یک ماهی هست که عضو کتابخانه حسینه ارشاد شده ام.قبلاً هم دو سالی عضو کتابخانه انصار بودم که به نظر من مجهز ترین کتابخانه ای بوده است که دیده ام. اما حسینیه ارشاد یک فرقی با تمام کتابخانه های دیگری که دیده ام دارد.

از راهرو رفتم پایین.

ببخشید می خواهم ثبت نام کنم.

این فرم را پر کنید.

فرم که حتماً باید ثابت کنی آدرسی که نوشته ای درست است و برای آن مدرک بیاوری( فکر نکنم برای دسته چک گرفتن هم این قدر پرس و جو کنند). و البته هزینه بیشتری نسبت به کتابخانه های دیگر.

شما از فردا می توانید کتاب بگیرید

ممنون

-         این دو جلد کتاب را میخواهم

-         کمی صبر کنید.

-          بفرمایید.

برای این که بتوانم از در خارج بشوم البته به همراه آن دو تا کتاب ناقابل ، ته برگی دادند که مشخصات کامل کتاب را نوشته بود  و باید حتماً هم به مامور جلوی درب تحویل می دادم تا اجازه خروج بر من داده شود.

احساس کردم در اینجا  این بی منزلتی علم و دانش و کتاب که اکنون در جامعه ما افتاده است کتاب منزلت بالایی دارد.

همه درس می خوانیم . دیپلم. لیسانس، فوقش، دکترا.آخر می گیم نون و آب داره یا نه؟

یعنی علم را برای نون و آبش می خواهیم. یعنی سر خودمون را داریم شیره می مالیم.

گویند قدیمها شتر به علت آنکه ارزش بالایی برای انسانها داشته است برای شمارش از  واحد نفر استفاده می کرده اند.همچنان احساس می کنم در کتابخانه حسینه ارشاد بجای آنکه بگویم دو جلد کتاب می خواهم ،باید بگویم دو نفر کتاب می خواهم.

به هر حال مکانی که دکتر شریعتی در آن سخنرانی می کرده است باید تفاوتی با بقیه جا ها بکند.

 

*تازه شروع کرده بودم شرح مثنوی معنوی را بخوانم که گیر سریال 24 افتادم.

البته سریال به پر معنا و مفهومی لاست نیست، اما هیجانش با آن برابری می کند و حتی شاید افزون تر از آن باشد.خواهشاً خواب و خوردتان را با دیدن چنین سریالهایی حرام نکنید.

**این هفته یک برنامه ۳ روزه خط الرسی از جمعه تا یک شنبه برگزار می کنیم.هر کسی احساس می کند توانایی دارد   بسم ا..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

نقد دل گویی خودم بر کتاب " دا " نوشته زهرا حسینی.

کتاب شرح حال روزهای ابتدایی روزهای جنگ است و مقاوت مردم در خرمشهر. در قسمت های آخر کتاب ، شرح کلی از طول مدت جنگ و وضعیت جنگ زدگان در شهر های مختلف نیز ارائه می دهد.

زبان و نوشتار کتاب مناسب موضوع انتخاب شده و از قلمی روان بر خوردار است.

زهرا این دختر کرد تبار 17 ساله که از بصره عراق به علت ایرانی بودن به همراه خانواده سالها قبل رانده شده اند اینک به بازگویی خاطرات خود از روزهای اول جنگ و وضعیت خرمشهر می پردازد.

قسمت های ابتدایی کتاب بسیار دردناک است. چرا که او که اینک در غسال خانه مشغول غسل و کفن کردن شهیدان و مردمان عادی است که کشته شده اند و صحنه های دل خراشی را که دیده است به تصویر می کشد. البته به نظر من این بخش مقداری طولانی شده است و جا داشت که قسمتهایی از آن کم شود.

یکی از اوج های داستان زندگیش زمانی است که پدر شهید ش را خود در قبر می گذارد و با او ودا می کند. 7 روز بعد برادر بزرگتر  خود را که او نیز به شهادت رسیده است در قبر می گذارد و با او ودا می کند.شاید لحضه های ودای او با برادر غمبارترین قسمت های کتاب باشد. برادری که توانایی های بلقوه و بالفعل زیادی داشته و محبوب خانواده بوده است. او مرگ برادر را از مادر یا همان  دا مخفی می کند تا مادر از شهر خارج شود.او امدادگر می شود و با دو پسر هم سن و سالش به جنگ با دشمن بعثی می پردازد.این قسمت زندگی لحظه های ناب و هیجان انگیزی است که او با خود به همراه دارد. تا آنکه در خط مقدم زخمی می شود و به بیمارستا ن اعزام می شود. ازآن پس مشکل جنگ زدگان و خیانتهای جنگ را باز گو می کند.

در قسمت هایی از کتاب نشان داده می شود که چگونه بین نیروهای رزمنده جنگ اختلاف و دو دستگی وجود دارد. سپاهیان، بنی صدر را مسئول سقوط شهر می دانند و ارتشیان  رهبر کشور را مسئول حمله عراق به ایران می دانند.

و این اختلافات باعث سقوط خرمشهر می شود.

حال آنکه 20 سال بعد از جنگ فرماندهان همان سپاه( صفوی و محسن رضایی) میآیند و می گویند بنی صدر خیانتی نکرد.در واقع این موضوع خصلت ایران جماعت را به تصویر می کشد که تا با مشکلی بر خورد می کند سریع فرافکنی می کند و مشکل را به گردن دیگری می اندازد.در این بین نیروهای جوان تر و احساسی با آن احساسی تر بر خورد می کنند و موضوع به یک مشکل ملی تبدیل می شود.حال اگر نیروها از یک قسمت مستقل فرمان می گرفت و کار می کردند. شاید این مشکل ها بوجود نمی آمد و همان هایی که منافق شدند در جبهه خودی به عنوان مجاهد در برابر عراق صف آرایی می کردند.

این کتاب ساده زیستی سپاهیان را نشان می دهد( حدود سالهای 61 تا 65) که چگونه در راه وطن از خود گذشتگی کردند.از خود، از زندگی ، از فرزندانشان گذشتند.

ای کاش سربازی نمی رفتم و ای کاش با سیاست میانه ای نداشتم تا همان تصویر دل نشینی که از سپاهایان در این کتاب ترسیم شده است در ذهنم حک می شد و این ذهنیت فعلی  را فراموش می کردم.

اما من در این کتاب دیدم سپاهیان امروز با سپاهیان دیروز از زمین تا آسمان متفاوت شده اند. ای کاش افرادی پیدا شوند که با خواندن این کتاب آسیب شناسی سپاه را انجام دهند.

یکی از تاثیر گذارترین لحظه های کتاب که بغض را تبدیل به اشک می کند. لحطه خبر کردن دا از شهادت علی، محبوب ترین پسرش  بعد از 4 ماه توسط پاپا یا همان پدر بزگ زهرا است.

اذان نماز صبح را می دهد و شروع به خواندن مرثیه عاشورا می کند( به زبان عربی، چرا که آنان کرد ایلام و ساکن بصره بوده اند). تک تک یاران مولا حسین را مقتل خوانی می کند و با صدای بلند شیون می کند. از مولا حسین می خواند و هنگامی که به علی اکبر می رسد به دخترش می گوید سید علی تو هم به علی اکبر حسین پیوست...

انتهای کتاب عکس بسیاری از افرادی که از آنها نامبرده شده است را نیز آورده اند. عکس حسین عیدی و عبدا.. معاوی که از هم رزمان زهرا بودند و ما ماجرا های آنان را خوانده بودیم بسیار غمبار بود.

 

امیدوارم که ملت و وطن دیگر شاهد هیچ جنگی نباشد و رزمندگان دیروز به تاجران امروز، با سرمایه 160 میلیاردی تبدیل نشوند.

سلام و درود خدا بر تمام شهیدان ایران و سلام خدا بر مادران شهیدان.

تصورش هم مشکل است مادری 5 پسر خود را از دست بدهد.

باشد که ما هم از رهروان آن شهیدان باشیم  و به قولا مولا علی فرزند زمان خویش.

سلام خدا بر "دا".

2. تازگی ها شهرزاد ( تاجیک ازبکستانی و از نویسندگان رادیو زمانه) از خاطرت سفر امسال خود به ایران می نویسد، خواندنی است ، از دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

1.در بسیاری از کشورهای جهان بعد از برداشت محصول، کارگران در می خانه ای جمع می شوند و می گساری میکنند.

حال مثل ما شده مانند آنها . بعد از پایان امتحانات در دریای از فیلم و کتاب غرق شده ام.

امروز توانستم اولین قسمت لاست را که 6 تا دی وی دی بود را ببینم.

لاست سریالی است که در استرالیا ساخته شده است و فیلم نامه ای بسیار قوی دارد.آدمی متحیر می شود از این همه نبوغ در نویسندگی.

فاصله فیلمنامه این سریال به بهترین سریال ما از عرش تا فرش است( بدون اغراق می گویم).

از ازادیاد نمادها و نشانی ها و معانی و مفاهیم عمیقی که در غالب سریال گنجانده شده است سعی می کنی فرار کنی.مفاهیمی چون سرنوشت ، امید، تفاوت  میان ایمان و عقیده ، اسطوره، مرز  بین واقعیت و خیال، توتم پرستی تا خدا پرستی و... را می توانی در آن ببینی و بر آن بی اندیشی.

فکر کنم ملت آنان هم دچار عدم معنویت و معنی در زندگی شده اند اما هنرمندان و اندیشمندانشان به بهترین صورت ممکن سعی در بازسازی آن کرده اند بطوری که هم مخاطب عام و هم خاص را بدست آورده اند. همان کاری که گذشتگان ما چون مولوی و فردوسی و حافظ و خیام و سعدی کرده اند و ما امروزه عاجز از دامه دهنده بودن راه آنان هستیم.

پیشنهاد دیدن فیلم را شدیداً توصیه می کنم.

 

 

 

2.امروز بعد از

ظهر توانست چاه بابل قاسمی را تمام کنم و غرق در تاریکی شوم.تجربه جدیدی بود .چرا که متن بصورت پی دی اف بود و مجبور شدم پشت مانیتور بخوانم ، در نتیجه فضای تاریک اتاق و آهنگ زمینه ای که انتخاب کرده بودم تاثیر کار دو چندان شد.

رمانی که به دنبال معنی زندگی است( من چرا هی گیر دادم به این عبارت نمی دونم) اما به آن دست نمی یابد.

 موضوع رمان ،زندگی کسانی است که  در ته جانشان باید تاوان بی وجدانی خود را پس دهند. قلم نویسنده روان است و خواننده را با خود همراه می کند. بخصوص که شخصیت های داستان غالباً از توابین سیاسی انتخاب شده است و مقداری در حال و هوای فریدون 3 پسر داشت گام بر می دارد.

در قسمتی که فرد از نجات پیدا کردن خود از گودال سنگسار و در گور ماندن دیگری می گوید قلم نویسنده به اوج می رسد. چای داغ در لیوانت یخ  می کند و چند لحظه ای گیج می مانی تا بتوانی این کلماتی که خواندی را هضم کنی.( نمی دانستم  مرد زنا کار را تا کمر و زن زنا کار را تا سینه در خاک دفن می کنند)

اگر دستی در هنر و نقاشی و موسیقی دارید خواندنش را هرگز از دست ندهید و اگر حال روز روحی و درونی تان خوش نیست اصلاً خواندن آن را پیشنهاد نمی کنم.

دارم تلاش می کنم از تاریکی چاه خارج شوم.

گزیده ای از رمان:

"چرا اینهمه فرق می کند تاریک با تاریکی؟چرا تاریکی ته گور فرق می کند با تاریک اتاق؟فرق می کند با تاریک ته چاه؟ فرق می کند با تاریکی زهدان؟ تو بگو نایی. چرا تاریک ازل فرق می کند با تاریک ابد؟"

نمی دانم تجربه تنفس کردن در تاریکی را داشته اید یا نه؟

به لطف چراغ و برق، یافتن چنین تاریکی در شهر ها و  حتی جاده ها  نایاب و کم یاب است. باید سر در بیایان و کوهها گذاشته باشید تا به عمق جان متوجه بشوید تاریکی با تاریکی فرق دارد!!!!

سایت رضا قاسمی ( دوات)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

کسی که اندکی ادعای شرافت و فهم کند، باید گاه گاه بتواند از خود بپرسد :

آیا به نانی که می خورم می ارزم؟

جنید رحمت ا.. گفت: نزد مغربی رفتم و او چیزی می نوشت. گفتم تا کی نویسی، عمل کی خواهی کرد؟ گفت ای ابالقاسم، این نه عمل است؟ و از دهشت ندانستم که چه گویم.

بر گرفته از کتاب کارنامه چهل ساله محمد اسلامی ندوشن

چند وقتی است که خواندن این کتاب را شروع کرده ام

کتاب جالب و چکیده ایست.

نکته ای از بخش زن و تجدد نظرم را جلب کرد:

"عده ای از آن دسته از زنان که طرز لباس پوشیدن و آرایششان با متجددترین زن های فرنگی برابر می کند از حیص فرهنگی حتی از مادربزرگشان هم عقب تر رفته است. نمی گویم سواد، می گویم فرهنگ، یعنی آنچه شخصیت را پر مایه تر و آگاه تر و انسان تر می کند البته توانایی خواندن و نوشتن یا یه کار بردن چند کلمه فرنگی ضمن صحبت ، به هیچ وجه مبین فرهنگ نیست".

 

مادر بزرگ من فرد بیسوادی است و نزدیک 80 سال( خدا برایمان نگهدارد که ریشه کهن قومیت ماست). مهربان تر از برگ لطیف تر از باران.

  شخصیت و غنای فرهنگی او را بسیار بیشتر از بعضی از دختران امروزی می دانم. برای حرفم مثالی می آورم:

چند وقت پیش برای چندمین بار  دختری ( با تحصیلات بالا) از فامیل های دورمان طلای خود را گم کرد و برای عمل خود توجیح می آورد. خوب زیاد مهم نیست و...( ارزش مادی آن کم یا زیاد مهم نیست)

تا این را مادربزگم شنید با همان زبان ترکی گفت نه بیشور ده.!!!!! مگه برای اون پول داده نشده زحمت کشیده نشده است؟ که این گونه گستاخانه جواب  داده می شود.( نه در جلو او که آن دختر برای او حتی فامیل هم نیست)

گاهی برای درک مسائل می توان آنها را به ساده ترین صورت نوشت. آنوقت است که جواب در خود مسئله نمودار می شود.

گاهی اعمال و کرداری از او می بینم که نشان از غنای فرهنگ او دارد. مثلاً هیچ گاه فرزندان خود را بدون پسوند آقا صدا نکرده است. آقا رحیم .آقا امیر(با این که ما در کل خانواده ها به صمیمیت و مهربانی شهره هستیم). وخیلی ها دیگر ...

آخر هفته قله ناز و کهار.

برای فیلم دعوت:

عکسها برای روحیه های حساس آزار دهنده هستند. پس اگر چنین روحیه ای دارید آنها را نبیند.

 

جنین در جوی خیابان ولیعصر

جنین در جوی خیابان ولیعصر

جنین در جوی خیابان ولیعصر

 دعوت نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

3- عيد بر همه شما دوستان وخوانندگان جانم مبارك(ادامه در پايين صفحه)

 

1-امسال توانستم براي دومين بار رمان فريدون 3 پسر داشت اثر عباس معروفي را بخوانم.

اين بار چيزهاي ديگه اي برداشت كردم پس آمدم نقد كنم اما ديدم نقد اين كتاب نقد انقلاب ، نقد چند نسل و كاري  بس عظيم است و من ناتوان. پس تنها راه چاره اين بود كه برداشته هاي كوتاهم رو از قسمتهاي مختلف كتاب بنويس.

اول بايد تشكر كنم از نويسنده اي كه توانسته نوشته را تصوير كند. چند جاي داستان نويسنده تصوير گر بوده وبه چه زيبايي.جايي كه كليسا است . راهب و ناقوص زن. بين شهوت وايمان در چنبره هم اند. جايي كه ثمره انقلاب را نشان مي دهد در همان ابتداي كار ،پيروزي ضعيف بر قوي و صحنه اي كه مادر بر پدر حكمراني مي كند. جايي كه بازجويي آخر ايرج است و جايي كه مجيد و رويا در مذهب وشهوت ميكنندجان ناصر را .

چه زيبا از ايرج نام مي برد الگوي چپ هاي جهان. مخالف خشونت .نه عينك مشكي ضخيم زده كه عينك ظريف طلايي رنگ به چشم دارد نه سيگار زر كه پيپ مي كشد نه از كشتن كه از ادبيات حرف ميزند نه از ايدوئولوژي كه از نفس آگاهي حرف ميزند.چه غمي بر دلم افتاد وقتي كه مرگ ايرج تصوير شد به واحي ترين بهانه ها وچه غمي كه مادر بر آن تحمل كرد.

معروفي مسخ شدن را تعريف كرد از 4 پسر هر يك به راهي رفتند و به گوشه اي پرتاب شدند همه به  نوعي به شقاوت رسيدن جز ايرج.سعيد كه از مجاهديت خود به آنجا رسيد كه به كشورش حمله ور شود وكشته شد در بيابانها. اسد كه به خونريزي تمام عيار تبديل شد و مجيد كه مراحل تنزل از انسانيت را يكي يكي طي كرد . اول به زنش دوم به آرمانش و سوم به دوستش خيانت كرد . شايد بزرگترين لطف زندگي بود كه مهدوي او را كشت  چرا كه از درد خيانت آسوده كرد .خيانتي كه چون تابلو بر روي ديوار خيالش نقش بسته بود

و كجروي انقلابي را نشان ميدهدكه به راهي كه ايرج ها نشان دادند نرفت ودرخت انقلاب را باخون آبياري كردند ميوه اش شد فريدون انسي حتي مادر تاب تحمل ديدنش را ندارد . بد قواره و معلول.

 مي توانست انقلابي به آن عظمت با كمي تحمل و تقسيم قدرت به شكوفايي انجامد كه هدفي جز اين نداشت. وهزاران هزار نفر را به ديار قربت نمي فرستاد اگر مي توانستند بني صدر ها ورجوي ها و ماركسيتها را تحمل كنند چرا كه تاريخ در 10 سال بعد خود نشان داد كه مضمحل شدني است چنين تفكري و آنوقت بود كه ما مطهري‌ها وبهشتي ‌ها و محمد منتظريها را اكنون داشتيم  وديگر قحط رجال نبود كه فردي 5 شغله باشد.

اما من هنوز از رفتار فريدون در عجبم كه چه بود شايد نماد ملت بود كه بي اعتماد است به هرچيز . نون به نرخ روز خور.نمي دانم وچگونه قطعه قطعه شدند فرزندانش را ديد و دم نزد.كه او حتي شور انقلابي افرادي كه انقلابي بودند وفرزندناخلفشان را كشتندرا هم نداشت .نمي دانم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2- جمعه سالگرد مهدي دوست و رفيقم بود كه به نوعي اين وبلاگ رو با ياد او درست كردم يا درواقعه اولين تولد و سالروز پرچنان بود. چند روز ديگه پرچنان هم يك ساله مي شه. نمي خواهم تجديد خاطرات مرگ كنم كه در اولين پستم به ياد مهدي نوشتم .اما اما چه زود خاطره مي شويم و هنوز سعي داري اين خاطره را كتمان كني . بگي حقيقت اين نيست و اينكه مرگ چه پرسش سخت و بي جوابي است كه مي تواند شاهزاده اي غرق در لذت را بودا كند*.

و اينكه  مرگ برادر خواب است . و همين نزديكي هاست و شايد هم خيلي دور در ناكجا آبد اما هست همچنان مثل بزرگترين علامت سئوالي است كه تا كنون ديده ام .ساده ترين راه جواب دادن به اين پرسش راهي است كه خيام رفت و من نمي خواهم اينگونه جواب بگيرم.

هميشه از سال روز تولد خودم هم خوشنود نبود چرا كه دهر به شدت هرچه تمامتر وجودم را تكان مي دهد و با نعره فرياد مي زند سهيل يك سال ديگر هم رفت . چوبخطت داره پر مي شه.

 و اكنون هم پرجنانم به چنين سرنوشتي دچار شده. ما هم كه اهل عرفان نيستيم ولافش را نمي زنيم كه :

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك          چند روزي قفسي ساخته‌اند زين بدنم .اما آرزو دارم قبل از اينكه من هم خاطره بشوم به چنين جمله اي برسم (اين از خدا خواهم به زاري) . 

سال پيش كه من مسافرت بودم وبعد 7 روز خبردار شدم خبر مرگ رفيقم راحيران شدم و خلاصه بگويم وقتي ديدم ناتوانم از كاري- حركتي -دادي- شيوني - به دهر فحش دادني  پس شريعتي يادم آمد ورفيق ديرينش-يار غارش -رفيق گرمابه اش -قلم .و شروع به نوشتن كردم و پرچنان متولد شد.

آخر گاگولم ها داره عيد مي شه ما هم چي بلغور ميكنيم اما چه كنم كه هر سال اسفند ماه وهنگام ديدن زنده شدن طبيعت اين افكار بر من هجوم مي آورند.

3-ادامه بالا-بله عيد شما هم مبارك.ببخشيد تكدر اوقات كردم. شما دوستان با لطفهاي گاه و بيگاهتون مرا شاد كرديد( يا بهتر بگم شادتر كرديد)خدا شادتون كنه.از دوستاني كه با نظرهاشون مرا راهنمايي كردند واميد دادند بر قلم در حال آموختنم تشكر خاضعانه دارم(يك در دنيا صد در آخرت ببينيد(گداي محل )).اميدوارم بر همه، امسال همان سالي باشد كه سالها آرزويش را داشتي تا برسد.

اميد آن را دارم كه همه شاد وخرم باشند به خواسته هايي كه ته قلبشون برسند به آرزوهاشون نزديكتر شوند. سالي باشد كه نه گراني باشد . نه غم نان . نه غم امنيت .كشور راه سعادت خودش را پيدا كند. نه پسر غم ازدواجش رو بخورد نه دختري. جهان روي آرمش و صلح ببيند . نه از بوش خبري باشه نه از جنگش. همه كودكان جهان روزهاي خنده شان بر روزهاي گريه شان افزون تر باشه و نه..(سهيل  پاشو لنگه ظهر چي با خودت داري ميگي.   س:چي شده؟ حالا چرا بابا با لگد آدم رو بيدارمي‌كني؟ناسلامتي آدميم ها!!!!!! بلند شو  حرف نزن كلي كار داريم)

*در احوالات بودا است كه شاهزاده اي از برهمنها بود كه همه چيز برايش محيا بود وهر پرسشي برايش پاسخي.اما وقتي تشيع مردي را ديد و پرسيد اين چيست وجوابي جز مرگ نشنيد به انديشه رفت و شد بودا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

...

مایه ی درد است بیداری مرد

آه از این بیداری پر داغ و درد

 خفتگان را گر سبکباری خوش است

شبروان را رنج بیداری خوش است

گرچه بیداری همه حیف است و کاش

ای دل دیدار جو بیدار باش

هم به بیداری توانی پی سپرد

خفته هرگز ره به مقصودی نبرد

ه. سایه

نوشته: محمود دولت آبادي

همانطور كه قبلاً در يك پست توضيح مختصري دادم جاي خالي سلوچ يعني تماماً درد را به تصوير كشيدن .بنده توانستم رمان را در 3 هفته بخواندمش . در اين 3 هفته واقعاً تأثير آن در نوشته هايم وپستهايم و زندگي روزمره ام مشهود بود. داستان كه تمام مي شود آدم غمباد مي گيرد. غمبادي كه براي هر انسان لازم است ولازمه انسان بودن.

    مرد را اگر دردي باشد خوش است        درد بي دردي علاجش آتش است.

رمان اصطلاحات فراواني از خطه خراسان دارد.اشخاص در طول داستان كاملاً براي تو معرفي مي شوند.

در نگاه اول مي توان اين رمان را زمان دار دانست. اما اگر كمي ريز بين شويم خواهيم يافت تمام آن درد ها وجود دارد تنها قالب عوض كرده اند پس رمان بي تاريخ است.

داستان نامش جاي خالي سلوج است .خواننده در ابتدا اين فرض را مي كند كه همه از سلوچ خواهد شنيد . اما همه از مرگان مي خوانيم.مرگان، زن سلوچ، با كسره زير ميم به معناي شكارچي.

رمان پي يك هدف است كه به خواننده تفهيم كند .اگر از زندگي عنصر فرهنگ را به هر دليل كه مهمترين دليل آن فقر است خارج كني- آن وقت است كه  انسان از آدميت مي افتد.انسايت را بي مفهوم مي كند .روابط انساني بين همسايه و همسايه_ دوست با دوست – برادر با برادر و حتي بين مادر و فرزند را نيز سايه مي اندازد (چه تشابهي كه هر دو با حرف ف شروع مي شوند.فقر-فرهنگ) ديگر او انسان نيست بل حيوان است وحركات از غريضه وفطرت حيواني اش سرچشمه مي گيرد.

با اين مقدمه طولاني به متن حركت مي كنيم.

داستان با واگويي مردي كه از خانواده در حال جدا شدن است شروع مي شود در فضايي غبار آلود ومه گرفته .دليل اين كار معلول نيست و البته جواب مشخص و واضحي نيز تا پايان داستان نمي دهد و اينكه تنها خر خانواده مرده و  خبر دهنده فضاي تاريك داستان است.سلوچ زود از داستا  مي رود و تنها خاطرات پركنده اش مي ماند. همين كه رفتنش هويدا شد .بدبختي و نكبت سراغ خانواده او مي رود. ديگر داستان ميشود غمهاي مرگان .براي نگهداري تنها اشيائ ارزشمند خانواده (چند ظرف مسي)حاضر است با همه در آويزد . فحش بشنود. كتك كاري كند وحتي بكشد. شايد كه بتواند نگهدارد.ديگر خواننده در اينجا كامل با داستان اخت شده سپس براي روشن كردن بدبختي خانواده سراغ عباس و ابرو پسران مرگان مي رود كه چگونه براي بدست آوردن يك قرص نان،بله يك قرص نان حاضرند در دشت هاي سرد بدنبال بوته بروند و در آخر كه يك پشته دال كند جمع كردند به نانوا بدهند ويك قرص نان بگيرند حتي اگر بقيمت كتك كاري باشد .در انتهاي اين قسمت عباس برادر بزرگتر كه از گشنگي جانش به لب رسيده پشته برادر كوچكتر را بر مي دارد و ابرو به مقاومت مي ايستد(كه چه هنرمندانه نويسنده اين صحنه را بازگو كرده)در آخر عباس گوش برادر را گاز گرفته ومقداري از آن را مي كند.در اينجا آنقدر خواننده تعجب مي كند كه برايش قابل مفهوم نيست. مگر مي شود برادر با برادر چنين كاري كند؟ مگر گرگ با گرگ اين چنين مي كند؟لابد نويسنده اغراق كرده. اما اگر يك روز درد گشنگي به معني واقعي كشيده باشد هرگز تعجب نخواهد كرد.

داستان ادامه پيدا مي كند همانگونه كه بقيه خانواده ها هم مثل آنهايند. در اين فلاكت حتي عده اي شيره اي شده اند و عده اي ديگر از جمله عباس قمار باز.از سلوچ خبري نيست.تنها لحظه شادي خانه هنگامي است كه برف باريده و پسران برف خانه ها را پايين مي ريزند و بعد از يك روز مي تواند برف وشيره بخورند.در اينجا ست كه با علي گناو آشنا مي شويم فردي كه مادرش را به اصرار زنش به خرابه فرستاده و برف سقف خرابه را پايين آورده ومادر را كشته. فرزند نيز به اين دليل به زنش حمله ميكند وسر و پا و اندامش را مي شكند . به همين راحتي و زن را از زني مي اندازدو در فكر دختر مرگان، هاجر مي افتد.چه راحت! انگار اين زن حيواني بيش برايش نبود .دليل هم مي شود، بچه نمي آورد- چرا؟ در جواني هنگامي كه زن حامله بوده لگد به شكمش زده و هم زن را نازا كرده وهم بچه را سقط.

 پسران مرگان به كار برده مي شوند و عباس مي شود ساربان شتر .اما هرچي سنگه پيش پاي لنگه. شتري مست كه از عباس كينه گرفته بود او را در بيابان دنبال مي كند واو خود را به چاه مي اندازد. بدنش خرد مي شود و شب هنگام ماران وموران او را احاطه ميكنند و صبح كه از چاه در مي آورند . او عباس نيست. بلكه فردي كج وكوله است كه موي سرش از ترس سفيد شده. خواننده از عباس كينه دارد بدليل شقاوتي كه در حق برادر روا داشت .اما هرگز چنين تاواني را براي او نمي خواست.

نويسنده بعد از اين ماجاراا سراغ دخترمرگان ميرود .هاجر.دختري كه هنوز به سن بلوغ نرسيده و علي گناو بعد از آنكه زنش را له كرد او را ازمرگان خاستگاري كرده. مرگان مجبور است كه يك نانخور كم كند.پس با ابتداي ترين مراسم به زني علي گناو در مي آورد .دختري كه هيچ نمي داند.دختري كه شب اول عروسي از دست علي گناو فرار مي كند به سمت خانه .اما خانه هم ديگر پناهگاه او نيست چرا كه او ديگر مال علي گناو است  وبايد برگردد و مادر خود را بگزد وسرنوشت بد خود را لعن كند وصبح جسم بي حال دختر افتاده در خون خشكيده اش را جمع وجور كند(امروزه به اين عمل جز واژه تجاوز چيز ديگري نمي گويند).

حال نوبت به خود مرگان مي رسد.ديگر نويسنده خوشنت جامعه را عريان مي كند .پلشتي آن را هويدا مي كند.پس مرگان روز يكه براي مزد عباس كه ديگر عباس نيست و به لقب پشمال در آمده و از مردي افتاده و از آن همه نيرو جسمي- مفلوكي بيش از او باقي نمانده است مي رود اما ساربان كه 30 سال است زنش از دستش فرار كرده او را كه حالا سلوچي ندارد بر مي گيرد و به او تجاوز ميكند.چند روز بعد هم مزد عباس يا بهتر است بگوييم مزد مرگان را با كيسه گندمي جبران ميكند.

شرح حال درگيري كربلايي دوشنبه وساربان هم براي تصاحب مرگان جاي خود دارد.

اما ابرو تنها شخصيتي است كه نكات روشن در او يافت مي شود كوشا،سخت كوش ،گاهي به سلوچ فكر ميكند. در شبي كه هاجر به خانه پناه آورده بود او بود كه مي خواست با علي گناو درگير شود.

اما نويسنده نمي خواهد كه فاجعه انساني را با تجاوز به مرگان تمام كند تنها با زخم كه نا تمام است. بايد اين زخم دمل ببند از آن چركاب وخون آب تراوش كند .پس در درگيري كه بين شريكان زمين ها با مرگان بوجود مي آيد ابرو كه حال راننده تراكتور است به جلو مي آيد مادر كه از زمين زراعيش بلند نمي شود را با زنجير به تراكتور مي بندد و او را روي زمين مي كشد. تا بلندش كند ومردم بگويند شير مادرت حلال !!!!!!ديگر مهمترين خصيصه آدم ها براي بقا ،محبت بين فرزند ومادر را بايد قرباني كرد تا قدرت بي همتاي فقر را نمايان ساخت.

اواخر داستان كه از زمينج ديگر چيزي نمانده قنات آن در حال خشك شدن است ، مرگان به قصد يافتن سلوچ به سمت معادن شاهرود حركت ميكند. اما در راه مي بينند قنات  پرآب شده ومردي در دور دست پيداست(گمان قوي كه سلوچ است) اما مرگان بايد برود  و به راه خود ادامه مي دهد و مي رود.ديگر مي شود جاي خالي مرگان و اين دور تسلسل ادامه دارد تا به امروز.

اين داستان در فروردين 57 نوشته شده است با خودم قياسي كردم، آن دوران را با امروزمان تا بيابم تغييرات را.

فقر همچنان هست اما شدت آن كاهش پيدا كرده .

مردم احساس فقر دارند نه به اين دليل كه گرسنه هستند بل به اين خاطر كه اين مردمان با چيزي به نام حق آشنا شده اند و طالب آن شده اند. كه از قديم گفته اند حق گرفتني است ودادني نيست و چون به حقوق خود نمي رسند پس اين احساس در آنها ماندگار مي شود.(در اين مورد شايد در آينده بنويسم).

در پايان : آفرين بر مرگان  و مرگان هاي زمانه

عکس:وبلاگ آزاد کوه(عباس جعفری)

آمدم که مطلب رو ثبت کنم که این خبر رو خواندم.قیمت سکه از ۲۸۵ گذتشت.

خدا دیگه عید نمی خوام.از عید بدم می آید.یعنی می شه عید نیاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه نتونستم کوه برم چرا که آنفولانزایی سخت گرفته بودم

پس تونستم که کتاب خاطرات مردم سالخورده ،داستان قوم باد ؛دولت آبادی را بعد از ۳ هفته تمام کنم.

کتاب قلمی بی نظیر داشت و در عین حال تلخ از قبل از رضا خان تا سالهایی که تهران در حال ابر شهر شدن است حوادث را پیگیر است.اما نه از دید یک شهری بلکه از دید یک روستایی که در دل کویر با ارباب و باد و شن و خوشسالی و مرگ و...دست به گریبان است.

نوع روایت داستان را که بی اغراق بی نظیر یافتم.گویی داستانی ۳ بعدی می خوانی .توضیح بیبشتر آنکه هم اول شخص روای دارد هم سوم شخص و هم بسیاری از افراد دیگر.لحظه لحظه راویان عوض می شوند و  گویی چندین  دوربین فیلمبرداری  از صحنه ای فیلمبرداری می  کنند البته هر کدام در بتن قضیه گوشه ای جدید از زوایای بسیار خانواده سامون و پدرش عبدوس و ده و منطقه کویر روشن می کند به طوری که تا انتهای داستان خواننده در حال مکاشفه در صحرا و ویرانه ای به اسم تلخاباد(ده ) و فقر وبدبختی ملتی است که تازه در حال شکل گیری است

داستان یک قهرمان اما دارد پسری که گهگاه مخاطب راویان داستان قرار می گیر و سامون نام دارد و در آخر داستان تنها گریزی زده می شود که زندان هم رفته و در عین حال دوست دار آگاه شود از پیرامون خود

سامون شاید آرمان نویسنده باشد از نمادی برای به سامان شدن ایران .

گاهی اوقات روایتهایی که در شهر و روستا اتفاق افتاده است را آنقدر سنگین به تصویر می کشد که گویی در برابر تو در جریان ،در حال اتفاق افتادن است. از این نمونه  شاید موضوع شیوع بیماری سوزاک در بین مردم را بتوان مثال زد.

در داستان اقلیم نقش مهمی بر عهده دارد و گاهی خود را براستی در بیابان احساس می کنی اما نه بیابانی که شاعران تصویر می کنند بلکه کویر به عنوان آخر دنیا که هر که رفت ناقص برگشت .جز سامون که توانست روح کویر را ببیند و بشود محبوب همه حتی ننه خیری.

داستان در قالب رئال نوشته شده ولی گهگهایی به سورئال نیز نزدیک می شود.

در مجموع اقلیم باد داستانی است که سرمای سرد زمستان را با تمام وجود بر تنت خواهد نشاند که البته این نه عیب است که حسن است چرا که تو را گمراه نکرده ودر حالی که براستی زمستان است نخواهد گفت که نه بهار است. 

و در کلام آخر اقلیم باد را رمانی  دارای ابعاد می دانم که گویی دوربین دیجتالی دائم در حال گرفتن تصویر از زوایای گوناگون است.البته نه در لوکیشن بلکه در میدان جنگ در دست مستند سازانی جنگی

این رمان را در محل خدمت خواندم والبته آخرش را در خانه و همان روزی که قرار شد گاو پخش شود تمام کردم .وچه مناسبت فرخونده ای برای من بود حتی اگر   فیلماز تیغ تیز سانسور گذشته باشد .چرا که بنده گاو را براستی گاو دیدم .با آن اپیزود انتهایی که نصیریان مش حسن را ( نه ،گاو مش حسن )را با ترکه می زد.....

براستی مش اسلام، گاو مش حسن را میزد یا خود مش حسن را؟

                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

این چند روز  کتاب باد بادک باز اثر خالد حسینی نویسنده قوی دست افغانی را خواندم

داستانی تلخ.گوی مشتی بادام یلخ را بر دهان بگذاری.تاریخ افغان از ۳۲ سال پیش را تا به پایان طالبان بر صفحه کاغذ جاری ساخته .که چگونه از ترس گرگ به کفتار فرار کرده اند این قوم مظلوم.که گونه رستم ها بر سهراب تاخته اند و این کشور کشته بزرگان خود است.

به دلیل تماسی که در این سالها با افغانها دارم .برایشان احترام خاصی قائل هستم که حلال ترین روزیها را در این عصر حرام خواری به خانه برده اند(البته فرستاده اند ).قاطبه آنها.جفا دیده اند از قوم برادر خود و دم نزده اند .شاید یکی از دلایلی که از دولت نهم به شدت ازرده خاطر شدم به دلیل جفا و رنج بیش از حدی بود که دولت بر این قشر وارد ساخت حتی کودکانش را محروم ساخت از نعمت سواد و آگاهی .چرا که شعار مهروزی با بندگان خدا را سر لوحه خود قرار داده بودو خوشحال از سفر آخر رئیس جمهور به افغانستان که فشارها را کم کرد بر بدن های خسته آنها.پس اینجا از او سپاس گذارم به عنوان یک شهروند.

شاید عده ای خرده گیرند که این قوم جوانان ما را از کار به بیکاری کشانده .

باور کنید اگر ۲۵ سال در انجا جنگ نبود تهران تهران نمی شد که ما به تن پرودگی  عادتی دیرینه یافته ایم و کدام ایرانی حاضر بود مقنی شود و با وسایل ابتدایی به عمق ۵۰ متری زمین رود در مرداد کهریزک و باز از ترس پلیس خشن به نان خشکیده ای قناعت کندکه خود با چشم خود دیده ام . باور کنید اگر غیرت مردانش انقدر نبود اجازه می داد زن و فرزندانش بمیرد که این کارها برای بقاست وگرنه هیچ انسان که درد سیر کردن بچه گانش را ندارد به این کارها تن نمی دهد .

ما می بینم که بعد از ۲ قرن در کاندا و استرالیا رفراندم برگذار می کنند و مرمانش هنوز خود را به انگلیس وابسته می دانند .اما ما که در کمتر از ۱۰۰ سال پیش کابل شهری بوده از بلاد ایران و مردمانش دعا گوی شاه ممکلت خویش بودند(ناصرالدین شاه)طوری رفتار می کنیم که برادری و خویشاوندی نه که انسانیتمان را فراموش می کنیم.در کتاب شرح حال زندگی من نوشته عبدا.. مستوفی دارد که ما همسایه ای داشتیم که نام کابلی داشت(اهل کابل بود) که این در آن زمان هیچ تعجبی نداشت  چرا که کابل شهری از شهرهای ایران بود.

در کتاب باد بادکباز نیز جابجا مردمانش شاهنامه و خیام وسعدی می خواندند.

در کتاب جایی هست که پدر ومادر کوک ۱۰ ساله ای(سهراب) به تیر طالبان کشته می شوند .در انتها او از شخصیت اصلی داستانمی پرسد .بابا مامان از کاری که من کرده ام راضی اند؟

۱.در اینجا ان سئوالاتی که گاه گاهی به ذهن خطور می کند به درونم راه جست .که ایا به راستی پدر ومادری که کودکشان در جنگ اواره خیابانها شده در پس از مرگ راحت خواهند بود یا نه ؟که اگر نه بدبختی همواره دنبال ادمی است و اگر بله بافطرت انسانی ما در تضاد خواهد بود .....

۲. ومن این هفته سربازم و حداقل تا چندین هقته وبلاگ آبدیت نخواهد شد. ولی حتماْ تجربه های جدید خواهم کرد که بتوان در دنیای مجازی ثبت کردپس به دنبال تجربه های ناخوانده ........................... (بسیار سفر باید تا پخته گردد خامی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱. شاید نامی که برای این پست در نظر گرفته ام کمی عجیب به نظر بی آید .پس کمی بست می دهم . در این چند ساله که کوه می روم آدمهای زیادی دیده ام که یک صفت در اکثر آنها بارز بود و آن حس برادری (واقعاْ برادری بدون هیچ شعاری) بوده که بین آنها حاکم بوده و کمتر در گروهها و انجمن های دیگه دیده ام.شده که دو کوهنورد به هم بر بخورند و از تمام آنچه برای خود آورده اند بدون هیچ چشم داشتی به هم بدهند و یا کسی را که مشکل داشته جدا از انکه با او آشنا است یا غریبه به او کمک کرده اند .که مانندآن را بسیار دیده ام .امید به ان روز که این خصلت در مملکت نهادینه شود (ظاهراْ اوایا انقلاب و جنگ به گفته دوست و دشمن چنین رویه ای حاکم بوده).شعار اصلی اتقلاب فرانسه :آزادی برابری برادری بود

۲.کتاب شرح زندگی من نوشته عبدا.. مسوفی را این چند روزه می خوانم.کتابی واقعاْ جالب که قلم توانای نویسنده ان را شیرین تر کرده.موضوع کتاب شرح اوضای اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی دوره قاجار به خصوص از دوران ناصرالدین شاه  است که در ۳ جلد چاپ شده است.پیشنهاد می کنم اگر کسی به سرنوشت کشور علاقه مند است وهمچنین سئوالی که همیشه مطرح است (ما چگونه ما شدیم؟)را بدنبال جواب است این کتاب را مطالعه کند .حتی جا دارد کتاب را گروهی خواندتا بر صفحه صفحه ان با توجه به توانایی هر شخص به بحث نشست و نتایجی که می توان برای  خود گرفت را از ان استخراج کرد.لازم به ذکر است که از این به بعد گهگاهی از این کتاب جملاتی انتخاب کرده و در وب قرار خواهم داد.

۳.کودک وسیاست واژههای  متعارفی با هم نسیتند.چند روز پیش ساعت ۱.۵ بعداز ظهر خانه بودم و تماشاخانه که فیلم برای کودکان پخش می کند را دیدم .معمولاْ مجری که برای کودکان انتخاب می کنند را سعی بر این است که قیافه ای خشن نداشته باشند و بر دل انها نشیند.مانند انواع خاله ها و عمو ها.(عمو پو رنگ نمونه موفق آن )اما با کمال تعجب دیدم مجری برنامه جوانی است که ریش کاملی هنوز در نیاورده و (در اصطلاح قسمتی از صورت کوسه است)و آن ریش های ناپیوسته را هم بلند کرده و با آن هیبت با کودکان سخن می گوید .برای من سئوال بود که چرا چنین کسی را مجری کرده اند که به این جواب رسیدم :تا کودکان بتوانند شمایل ریس جمهور را تحمل کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

هوا این هفته واقعاْ عجیب بود .هوای سرد و بارانی که در ارتفاعات به صورت تگرگ بود و البته که دماوند سفید شد.

این هفته ما برای بار گذاری و شناسایی سخترین قسمت خط ارس قر داغ که قله های قرداغ۱ و ۲ بود رفته بودیم که گزارس کامل آن را در پست بعدی می آورم .فقط این رو بگم که من در این چند ساله که کوه می روم چنین تجربه ای رو نداشتم که از تیغه های ۱۰ سانتی به صورت بند باز گونه عبور کنم ویا از تیغه آویزان باشم و یا به اصطلاح خر سوار گونه تیغه را عبور کنم و آن هم این وضعیت ۴.۵ساعت ادامه داشته باشدو در دو طرف پرتگاه هایی با ارتفاع های بلند باشد.

تو این برنامه افتادم و جفت پاهام یه جورایی قلم شد.

ظاهراْ یک تیم هم می خاست تشکیل شود که همان روز های اول از هم پاشید(تیم یا کریم)

تو این دوهفته  چند تا کتاب خواندم (باریکلا)که قشنگترینشان ما چگونه ما شدیم زیبا کلام بود که سیرتاریخی تشکیل شدن ایران  را با کلامی تاریخی و منطقی تشریح کرده بود و چگونگی بوجود آمدن استبداد در ایران را کاملاْ بست داده بود . در مجموع تغیر نگرشی را در خود احساس کردم .شاید اوج کار ایشان آوردن نامه عباس میرزا ولیعهد  بود به سفیر فرانسه که چرا شما اینقدر پیشرفت کرده اید و قشون شجاعت بیش از حد دارید و ما نداریم مگر آن افتابی که اول به ما می تابد بعد به شما چه فرقی میکند که ما اینگونه ایم وشما آنگونه که خدا شاید چیزی در شما افزون کرده و...(نقا به مضمون بود که متاسفانه فراموش کردم کامل یادداشت کنم)

به نظر شما آیا می تواند این سئوال که ۱۵۰ سال پیش  شده را امروز نیز مطرح کرد؟

و همچنین رمان سفر به گرای ۲۷۰ درجه دهقان بود که در موضوع جنگ می گشت و قلمی روان و ساده داشت .البته نتوانسته بود همه شخصیت هایی که بوجود آورده بود را کاملاْ توضیح دهد .از این نویسنده روی ماه خدا را ببوس را نیز خواندم و باز البته خوشم آمد .

این هفته در مسیر بازگشت از برنامه هلال ماه خیلی زیبا بود و به یاذ شعر کوچه مشیری افتادم  در داستان مرا ببوس نوبت عاشقی مخملباف .ظاهراْ کتابش رو که داشتم شوهرش دادم و نمی دانم کجاست و به کی دادم .(دسگه اظهار فضل بسته .بچه برو آدام شو .با این چیزا که بلغور کردی بازم همون سهیلی هستی که هستی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت   توسط سهیل  |