تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

 این هفته هیچ کجا گیر نیاوردم و توچال رفتیم.

اولین برف ماندگار امسال را هم تجربه کردیم. از بی راه رفتیم و حسابی هم برف کوبی کردیم. آسمان گاه ابری ، گاه آفتابی و گاه مه می شد. کلاً جالب بود.


نمی دونم تا حالا تجربه کردید یا نه؟ شاید در شهر کمتر پیش آمده باشد که تجربه کنید.

در کوهستان به سمت بالا می روی و سرما وجودت را فرا گرفته. آسمان ابری است و از آفتاب هیچ خبری نیست. برف کاملاً به کفشهات چسبیده و سرمای برف از چرم کلفت کفش به انگشتان پاهایت می رسند و انگشتها به سمت سردی و کرختی پیش می روند. روی یال قرار داری و باد می وزد.طوری که پاچه های شلوارت را تاپ تاپ تاپ تکان می دهد و هرچی بدنت گرما تولید می کند را از بین می برد. بدنت که کوله پشتی روی آن قرار گرفته هم عرق کرده و اکنون آن عرق گرم به یک چیز سرد تبدیل شده. به ناگاه آن باد معجزه می کند و ابرها به کناری می رود و آفتاب ، درخشان بر بدنت می تابد. گرمای آفتاب را کاملاً احساس می کنی و هر لحظه آفتاب پرست تر می شوی. طوری به آفتاب انس می گیری که گویی رفاقت هزار ساله با او داری.گرمای آفتاب ، ذره ذره ذره در بدنت نفوذ می کند و از آن لذت می بری.

یاد این شعر و این بیت پاییز می افتی و لذت این لحظات بیشتر می شود.گویی آفتاب شرمیگن است از این که نتوانسته در همه لحظات با تو باشد و بر ابر نفرین می فرستد که چرا نمی گذارد دمی با هم باشیم.

پاییز آمد / لا به لاي درختان / لانه کرده کبوتر / از تراوش باران می گریزد ،
خورشید از غم / با تمام غرورش / پشت ابر سیاهی / عاشقانه به گریه می نشیند ،
من با قلبی / به سپیدی روز / میروم به گلستان / همچو عطر اقاقی /لا به لای درختان می نشینم ،
شعر هستی / بر زبانم جاری / پر توانم آری / می روم در کوه و دشت و صحرا ،
ره پیمای / قله ها هستم / در کنار یاران / راه خود در طوفان / می نوردم ،
در کوهستان / یا کویر تشنه / یا که در جنگل ها / رهنوردی شاد و پر امیدم ،
شايد روزي / شعر هستي بر لب / جان نهاد بر كف / راه انسان ها در نوردم ،
شعر هستی / بودن و کوشیدن / رفتن و پیوستن/از کژی بگسستن / جان فدا کردن در /راه خلق است

من اطمینان دارم که شاعر این قطعه حتماً چنین لحظه هایی را تجربه کرده است.

دیروز از این حال کم نداشتم.

01.JPG

 حس خوبٍ بودن

02.JPG

شاخه های یخی

05.JPG

پیر سگ

03.JPG

چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند؟


04.JPG

مرحوم میکائیل(باورش سخت است. توچال بی میکائیل)

*دقت کردید در این دو روز طبیعت تهران پاییزه پاییزه شد.

**جمعه و شنبه یکی از پاک ترین و آبی ترین روزهای تهران بود که شاید تنها در عید نوروز بتوان سراغی از آن گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

گفتم عکس کم اما با کیفیت بهتری بگذارم.

01.JPG

خدا با همه زیبای هایش


05.JPG

در این خانه حتماً کسی هست== بازآی_بازآی_ هر آنچه هستی باز آى*

02.JPG

3 یارو یاور و خانه شان=من اناری را میکنم دانه/به دل می گویم/ ای کاش
این مردم دانه های دلشان پیدا بود.*


04.JPG

بر افراشته


03.JPG

حسرت کودکی خاله*

داستانک:

تازه شهرداری دیوارهای بتونی شهر را کاشی کرده بود. زیر گذر آزادی هم از این قاعده مستثنی نبود.خیلی قشنگ کنجشکک اشی مشی با تمام ورجه ورجه هایش را در داخل آن دخمه به تصویر کشیده بودند.

دست کارگرا و سرامیک کارا و هنرمنداشون درد نکنه. خیلی زحمت کشیده بودند.

اما گنجشک واقعی، همونی که از اندازه نقاشی روی دیوار خیلی خیلی خیلی کوچیک تر بود حیرون و سرگردون داشت دنبال لونه و جوجه هاش می گشت حیونکی.

آخه روی لونش را کارگرای زحمت کش با گچ و بتن و سیمان و سرامیک ،گنجشکک اشی مشی گذاشته بودند.

پیشنهاد:پنجشنبه ها ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه آخر ُداستان کوتاه احمد غلامی و داستانک تاکسی نوشت سروش صحت را از دست ندهید./

*اسامی که دوستان در آن نقش داشته اند. با تشکر از خاله و لیلی عزیز خانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

برنامه راهپیمایی جنگل از سیاه سنگ به ولی ران.

گزارش فنی آن بعداً ارائه خواهد شد.

مست و مستانه:

پنجشنبه با کوله پشتی به دانشگاه رفته بودم تا سر ساعت بتوانم خود را به ترمینال شرق برسانم. ساعت 4:30 از تهران حرکت کردیم و در پلیس راه آمل آژانس گرفته و ساعت 8:30 در روستای زیبای سنگچال بودیم و در تکیه قدیمی حسینیه روستا، شب را به صبح رساندیم.

هوا حسابی سرد بود و پاییز را ما به راستی تجربه می کردیم. دوباره تنبل بازیمان گل کرده بود و من وممد نان نخریده بودیم. صبح ساعت 7:00 که آماده حرکت بویدم بانویی که برای زیارت اهل قبور خود به حسینیه آمده بود به ما 5 قرص، گرمه نان داد و رفت(خدا خیلی باهالی- به خدا)

هوا بسیار خوش بود و آسمان آبی آبی آبی، درست رنگ عشق. واقعاً برای همچین آسمانی دلتنگ بودیم. این روزها که هوای تهران به مرز جنون و لجنمالی رسیده است بودن در چنین هوایی حکم نفس کشیدن در بهشت برین را داشت. آسمان صاف بود و خورشید طلایی، طلایی.

چندین بار اشتباه به جنگل زدیم(جی پی اسی که قرار بود همراه ما باشد را دوستمان نیاورده بود)

دفعه قبلی که این مسیر را آ مده بودیم دائماً در مه قرا داشتیم و نتوانسته بودیم منطقه را شناسایی کنیم.به حدودی که قرار بود به روستای دیوا بپیچیم رسیده بودیم. هوا بقدری دل ربا بود که هوش از سرمان ربود و همین طوری تصمیم گرفتیم  آن سمت جنگل برویم.(واقعاً همین طوری)

بعد از گذر از چندین یال و دره بجایی رسیدیم که عملاً گم شدیم. هنوز سر کیف بودیم و پر انرژی . اما احساس خطر کم کم در دلمان پدیدار می شد.چندین بار به دل رودخانه زدیم و در آمدیم تا به آخر تصمیم گرفتیم به بلندترین ارتفاع منطقه برویم. تقریباً در قسمتهایی تا بالای قوزک پا در گل چسبناک مخصوص جنگل فرو می رفتیم. خود را به ارتفاع رساندیم. چشمتان روز بد نبیند_ تا چشم کار می کرد جنگل بود و جنگل. فکر می کردیم پای آدمیزاد و روستتاهایش به عمق جنگل باز شده باشد اما کور خوانده بودیم. ما دقیقاً در عمق جنگل بودیم. جایی نزدیک قلب در بدن آدمی. با کمی چشم چرخاندن در منطقه متوجه شدیم که در یک کاسه قرار داریم، که تنها یک راه خروجی از آن کاسه وجود دارد. در این بین کلبه دامداران وجود داشت. اما دامداری وجود نداشت.بعد از چندین ساعت، در یکی از کلبه ها قاطری دیدیم که مشغول خوردن ناهار خودش است.(در عمرم از دیدن قاطری این چنین خوشحال نشده بودم. همچنین یکم حسودیم شد از ناهار خوردن او و گشنه ماندن خودمان). هر چه داد و بیداد کردیم – صاحب آن لامصبی را پیدا نکردیم. ای کاش سلیمان بودیم  یا قاطر تا زبان آن زبان نفهم را می فهمیدیم. البته اولی بودیم بیشتر حال می داد.

باز بسمت کف دره حرکت می کردیم تا به ابتدای رودخانه رسیدیم. آب آشامیدنیمان تمام شده بود و آب رودخانه هم چندان تمیز نبود. ماهی هایی در آن وجود داشت که این ور و آنور می رفتند.بعد از چندی- صدای گاوهای زنگوله دار پیدا شد و سپس خودشان. نمی دانم تا به حال صدای زنگوله این گاوها را شنیده اید یا نه . چنیدن زنگوله که صدایشان با هم پیچیده بود تنینی خوش را بوجود می آورد.مثل صدای پیانویی که از دور دست بشنوی.

هر چه صدا زدیم صاحبشان را پیدا نکردیم. باز همان حسرت که برای پی بردن به زبان قاطر بر دلمان افتاد به شکل دیگری حس شد برای گاوهای زبان نفهم!!!

بعد از چندین دقیقه صدای اوووی صاحب گاوها را شنیدیم. در بد جایی بود که نه او می توانست پایین بیایید نه ما بالا برویم. همین را فهمیدیم که امتداد رودخانه به سمت روستای ولی ران می رود. او گفت که نمی رسید و گم می شوید. پس مهمان او باشیم. دعوتش را رد کردیم و بر سرعت خود افزودیم.بلآخره چشمه ای یافتیم. قمقمه ها را پر کردیم و لبی تر کردیم. چشمه چون نافی بود که آب از آن خروج می کرد. لب بر سر حفره گذاشتیم و قرت قرت قرت آب نوشیدیم. مزه ای داد در آن حال و هوا و تشنگی.مسیر رودخانه بی نهایت زیبا بود اما ترس از نرسیدن اجازه نمی داد حتی برای لحظه ای ایستاده و عکس بگیرم.

40 تا 50 بار عرض رودخانه را قطع کردیم تا اینکه در ساعت 6:30 به روستای ولی ران رسیدیم و خدا را شکر کردیم که اجازه داد از جنگل بیرون بیاییم.

امیدوارم که دیگر طبیعت زیبا ما را جو گیر نکند و راه خودمان را برویم.

افراد شرکت کننده: من و نعمت و ممد کبلایی. وای بر ما اگر تعدادمان بیش از این بود، چرا که سرعتمان نصف می شد و ما شب را مهمان جنگل بودیم.

عکس های این برنامه را بعداً در پست جدا گانه قرار می دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 



این هفته جنگل بودیم و پاییز را تماشا کنان.
پنجشنبه شب راهی پل سفید شدیم و از کنار پمپ بنزین عازم بای کلاه علم شده و شب در آنجا ماندگار شدیم.اولین آش زندگی علی و فاطمه را در هوایی واقعاً پاییزه نوش جان کردیم (یکی از خوشمزه ترین آش هایی بود مه خورده بودم)و شب را به خواب رفتیم.صبح ساعت 5 از خواب بر خواستیم و بعد از صرف صبحانه(فکر کنم همه بدانید چی خوردیم دیگر؟؟!!)عازم جنگل شدیم. ابتدا تا روستای رجه در جاده حرکت کردیم و سپس از بریدگی سمت راست جاده به سمت چشمه و از آنجا در مسیر پاکوبی در دل جنگل حرکت کردیم.پاییز ، سالار فصلها در اینجا خودنمایی می کرد. بعد از رسیدن به یال و دیدن علامتهای رنگی که بر روی تنه درختان زده بودند بر روی یال و در شیب تندی به پایین رفته و در ادامه پس از دیدن درختان رنگی شده دیگری به سمت چپ و در نهایت به جاده چوب بری رسیدیم. حجم عظیمی از درختان برش داده شده بودند. کمی اوقاتم از دیدن چنین منظره ای تنگ شده بود.به راستی مگر ایران چه مقدار جنگل دارد که صنعت چوب هم داشته باشیم؟؟؟؟
در ساعت 12.5 به روستای لمزر و امامزاده آنجا رسیدیم. ناهار را آنجا خوردیم و کمی استراحت کردیم. همین که دراز کشیدم زیباترین و طلایی ترین و ناب ترین درخت زندگیم را دیدم. طوری مبهوت آن شده بودم که از دیدن آن سیر نمی شدم. همه طلاهای جهان زیبایی آن تنها درخت را نداشت. ساعت 15.30 سوار ماشین شده و عازم تهران شدیم . بعد از گدوک هوا بارانی بود و عاشقانه. عاشقانه از هر لحاظ.
از علی و فاطمه بابت زحمتهایی که بر آنان روا داشتم تشکر می کنم. باشد که من هم هر زمان که ما شدم بتوانم گوشه ای از لطفهای بیکرانشان را جبران کنم.

پاییز آمد / لا به لاي درختان / لانه کرده کبوتر / از تراوش باران می گریزد ،
خورشید از غم / با تمام غرورش / پشت ابر سیاهی / عاشقانه به گریه می نشیند ،
من با قلبی / به سپیدی روز / میروم به گلستان / همچو عطر اقاقی /لا به لای درختان می نشینم ،
شعر هستی / بر زبانم جاری / پر توانم آری / می روم در کوه و دشت و صحرا ،
ره پیمای / قله ها هستم / در کنار یاران / راه خود در طوفان / می نوردم ،
در کوهستان / یا کویر تشنه / یا که در جنگل ها / رهنوردی شاد و پر امیدم ،
شايد روزي / شعر هستي بر لب / جان نهاد بر كف / راه انسان ها در نوردم ،
شعر هستی / بودن و کوشیدن / رفتن و پیوستن/از کژی بگسستن / جان فدا کردن در /راه خلق است


001.JPG

در هوای پاییز


002.JPG

رها شدن از بند تنگ


004.JPG

قامت نگاه بلند دوست



005.JPG

همچنان استوار

0011.JPG

خلوتگاه


006.JPG

قربانی


0010.JPG

دوستان یک رنگ

009.JPG

تنها شده

003.JPG

پهن جنگل خیال انگیز



007.JPG

می توان هر فاجعه ای را زیبا دید

0015.JPG

برکه و جنگل


0013.JPG

طلای ناب

0014.JPG

باب راس


0012.JPG

طلایی ترین درخت


008.JPG

آرامشگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

5.

در راه آهن 2 ساعتی منتظر بودیم تا ساعت موعود بلیط برسد.

یگانه و امیر حسین ، دو کودک هم نورد ما هم در آنجا بودند. آمدند به پدرشان اصرار کردند به آنها پول بدهد تا آنان سوغاتی بخرند.پسر قلدر گونه و یک قیافه حق به جانب ایستاد و گفت از پول توجیبی ماهانه ام کم کن و پول بده، اما دختر با 3 – 4 تا بوس آبدار از گونه پدر پول را گرفت(بعداً بگوید پسرها اله هستند، جیم بله هستند، اون ها از سادگی این جور هستند) ، پدر ،پدری کرد و پول را داد. اما سوغات آنان جالب بود. کتاب فال حافظ با معنی. جالب بود این حسن انتخابشان.

آمدم کمی قمسور بیام، گفتم کتاب را بدهید ببینم تصحیح کیست؟اهم..

کتاب را گرفتم و هیچ رد و نشانی نه از مصصح و نه از مترجم نیافتم. گفتم این نوع کتابهاست که فرهنگ ایرانی را نابود می کند( با کمی کج کردن لب و خنده و تمسخر مخصوص اهل فن). اهم

03.JPG

سفر به اساطیر

یگانه گفت عددی را انتخاب کن. به این شرط که شعر را هم برایم بخواند انتخاب کردم. با هم خواندیم و سپس معنا یا فال شعر را در زیر آن .همچین هم مخرب فرهنگ نبود. واقعاً شرح این روزهای من بود. کمی چشمانم گرد شد. برای دوستان دیگر هم گرفتند که تا حدودی با حس و حالشان جور بود.  می خواستم خودم هم یکی بخرم. اما یک نکته دیگر در ذهنم جرقه زد. غرور. برای چیزی که نداشته و ندارم در برابر این کودکان احساس غرور کردم. این کتاب بد است، آن خوب است. اهم و اهوم کردم وحس کردم که پ.. هستم اما حافظ این زنگ را در گوشم نواخت بچه برو دم خونتون بازی کن.

راستی یادم رفت ما اصلاً انار نرفتیم.

13.JPG

همه ما و آقای عکاس


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

3.

شب را دهج ماندیم. پاییز واقعی را باید در این مناطق احساس کرد. همین که آفتاب غروب کرد سرمای پاییزه منطقه را فرا گرفت. آسمان شهر ستاره باران است اما به علت وجود چراغ نمی توانیم از این زیبایی بهره بیشتری ببریم.رطوبت در این منطقه وجود ندارد،پس پاییز واقعی تر است و هوا خشک. پوست دست و صورت بچه ها خشکه زده بود و حس خواندن کلیدر دولت آبادی را در آدمی زنده می کند.


11.JPG

تفکر

صبح همزمان با اذان صبح از خواب بلند شدیم و تا آماده شویم برای حرکت، آفتاب طلوع کرد. به علت فاصله زیاد سرویس بهداشتی با محل اقامتمان هنگامه طلوع آفتاب را در بیرون بودم. هوای خنک و سردی که پرتو آفشانی آفتاب بر چهره خیس و آب خورده من می خورد پاییز را مزه دار تر کرده بود. یاد دوران آموزشی افتادم که بعد از پست نگهبانی با چشمانی که خواب آلود بود در صبحگاه می ایستادم و من نگران که چگونه با این خواب آلودگی آن روز را پشت سر بگذارم. اما همین که آفتاب بر چهره می خورد انرژی و امیدی در آدم بر می انگیخت که تا شب سرحال و پر انرژی می ماندم.(دوستانی که مرا می شناسند: خیلیه عجیبه)

بعد از صرف صبحانه ،دو گروه شدیم. عده ای به سمت قلل دوعاج رفتند که دو قله جدا از هم و آتشفشانی است و عده ای دیگر بسمت قله ایوب که غار ایوب در آن قرار دارد رفتیم. (گزارش فنی آن را بعداً خواهم نوشت).منطقه بسیار عجیبی بود. هر قدم منظره اش با منظره قدم قبلی تفاوت داشت. مسیر از بوی چوب درختان کوهی و بادمهای کوهی بسیار معطر بود و در بالاتر ، بوی آویشن می پیچد و مسیر کمی فنی تر می شود. اگر کفشهای ما از کفشهایی بود که به سنگ نمی چسبید شاید به مشکل بر می خوردیم.در مسیر صعود محمد نصیری صعود تیم خودشان به گاشبروم 1 را توضیح داد که بسیار جالب بود و صعود ما را پر خاطره تر کرد.روی قله کمی بیشتر ماندیم و عکس های بیشتری گرفتیم. در مسیر برگشت هم 200-300 تاکل و میش (واحد شمارشش چیست؟) دیدم و سرعت عمل آنها در فرار کردن و حرکت در صخره ها و سنگ ها. واقعاً خلقت و طبیعت اثری شگفت دارد در استتار این حیوانات.

12.JPG

همتی باید، علی علی


ناهار را آقا داود کته گذاشت و غدا نیمرو کته خوردیم که خیلی مزه داد. . در حمام قدیم شهر حمام کردیم و شب هم سالگرد ازدواج یکی از زوجهای گروه بود و شیرینی خامه ای و هندوانه در فضایی پاییزه و سرد خوردیم. شاید بتوان گفت شب خنده در تضاد ها بود. در عین سرما هندوانه خوردیم و در عین شیرین بودن ، شیرینی و در همان حال یاد خاطره پاتک بچه ها به قابلمه ماکرونی خنده و شادی را دو چندان می کرد و آخر هم چای. فکر کنم شب را باید پای موال می خوابیدم.

صبح به سمت روستای میمند(مخفف می ماند) حرکت کردیم. در 170 کیلومتری یزد و در دو راهی سیرجان.

ادامه دارد...

14.JPG

کوه بستنی قیفی

4.

روستای در دل کوهها با قدمت 12 هزار ساله. واقعاً ارز می کنم گویی در دل تاریخ نوشته شده و نا نوشته این مملکت رفته ایم. پا جای هزاران مردمانی در هزاران سال قبل می گذاشتیم. این حس در من کاملاً ملموس بود. حسی که شاید کلمات نتوانند آن را بیان کنند. در آنجا بادام و آلاله و سوغات دیگر خریدیم.  بعضی مردمان ساکن آنجا هنوز بوی همان اجدادشان را  در هزاران سال قبل می دهند.در خانه یکی ز اهالی رفتم. از پای تریاک کشی تازه بر خواسته بود و چایش به راه بود. لاغر و تکیده بود. از حال و احوال تهران پرسید. من که نمی خواستم و نمی خواهم امیدشان را نابود کنم . گفتم الحمد ا.. همشان خوب هستند این نشد آن. اما آنان گفتند که ما قبل انتخابات از دولت پولی دریافت کردیم که می گفتند سهام عدالت است. اما ما به موسوی رای دادیم. بیشتر  هم کلام نشدم و امید روزهای بهتر را به هم دادیم و از آنجا خارج شدم.

یکی از جالبی های آن منطقه میمیند چرهره و قواره اهالی منطقه است. اگر شما به شمال کشور رفته باشید دیده اید که چهره ای مخصوص به خود دارندکه کاملاً ملموس است. گویی همه با هم پسر خاله و دختر دایی و عمو  و عمه هستند. یکی از دلایل آن وجود کوههایی است که از حمله توامان اقوام در سالها از آنان محافظت کرده است شاید باشد. در این منطقه کرمان نیز مردم به هم بسیار شبیه هستند . چهره ای سوخته با صورت های گرد  و کوچک چشمانی ریز که در خانه چشم، سوسو می زند.همه به هم  را شبیه می کند. شاید بیابانها از آنان محافظت کرده است که نژاد خالص تری نسبت به بقیه اقوام ایرانی داشته باشند.

ساعت 5 به یزد رسیدیم. اگر از دیدن کامیون ها و تریلی های ترانزیت لذت می برید جاده سیرجان - یزد که میمند هم در آن قرار دارد ، مسیر رفت و آمد این نوع ماشین ها است.   در شهر یزد و در خیابانهای صفایه قدم زدیم. آخر نفهمیدم این خیابان بالاشهر است یا پایین شهر. بسیاری از افغانها در این خیابان با لباس های محلی خود در کنار خیابان هستند. در کنار خیابان و به راحتی ناس فروخته می شود. این یزدیها هم که خانواده دوستیشان مرا کشته است. جمعه کمتر مغازه ای باز بود.

ادامه دارد...

10.JPG

مسیری که باید تا به آخر رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

2.

اما منظر دیگری هم وجود دارد.اگر کمی با اسطوره آشنا باشیم، دیگر نمی توانیم این گونه بی اندیشیم. این اسوره ایوب  در گذشته این بیابان نشینان کوهستانی را که به هیچ درمان و دکتری دسترسی نداشتند را نجات می داد، نه آنکه این آب شفا می بخشید(که با بودن  و نبودن آن کاری ندارم). اما به آنان امید می داد. امیدی که لازمه زندگانی است. اگر هزار درمان و دوا باشد اما امید نباشد شانس بهبودی کاهش می یابد. اما در زمان های دور همین امید جان هزاران نفر را نجات داده و نجات می دهد.غار ایوب غار امید بود و هست.

فلذا این اسطوره هم خلق شده است، چه زیبا، مرمانی از آب و کوه و غار برای خود امید خلق می کردند.

ما به درون غار رفتیم و از آب نوشیدم. به این امید که کرم های درون و برونمان از بین برود( ای کاش جرعه ای هم از اهالی وبلاگ و بر و بچ می نوشیدن).

در آن منطقه و آبی که در شهر دهج در لوله ها و تانکرها جریان داشت، واقعاً آب حیات بود، آب زندگانی بود.فکر کنید هزاران سال قبل برای آن مردمان چه طعمی داشت ، این آب گوارا. همین آبی که در عصر جدید برایمان گوارتر از هر آبی بود.

مسیر غار سر و لغزنده بود. پس در طول مسیر میله زده بودند تا دستگیر زائران باشد. زائرانی که هم کهن بودند و هم جوان. دقیقاً همان حس و حالی را داشتند که مردمان تبت و اینکاهای پرو در هنگام زیارت معابد خود داشتند، بخصوص آنکه  پیرمردان و پیر زنانی با لباس محلی و لنگ لنگان و با ضمیر خالص و صاف برای تبرک به آنجا گام بر می داشتند.صحنه های نابی بود که شاید در آینده کمتر نشانی از آن بیابیم.

درون غار در قسمتهایی که مسطح بود محلی برای عبادت و نماز قرار داده بودند. مسیر قبله در جهت دهانه غار بود و همین که در دل تاریکی رو به نور و روشنایی نماز می گذاری و با آبی که ایوب از آن شفا یافت وضو می سازی، خود حس و حال عجیبی دارد.مخصوصاً خواستم این حس و حال را درک کنم و جالب یافتم.

در ذهنم یک فرضیه مطرح شد. البته بنده بی مقدار تر از آن هستم که این گونه بی مطالعه و گستاخانه نقبی بر تاریخ و فرهنگ وارد کنم. اما اجازه دارم این حس و حال را مطرح کنم.

با توجه به وجود آب و دهانه پهن پیکری که غار دارد و هم چنین اشکال و شکل ها و رنگهای عجیبی که درون غار وجود داشته، همچنین وجود روستا های میمند و منطقه تاریخی جیرفت در همین استان که قدمت اولی تا 12 هزار سال و دومی را تا 15 هزار سال تخمین زده اند. غار معبدی بوده است از گذشته ای دور برای پرستش.برای امید داشتند، برای جدا شدن از خود و رسیدن به خود، برای تضمین امنیت روانی هر انسانی. درون تاریکی می ایستی و بر روشنایی عبادت می کنی، سجده بر نور می کنی .این بوده تا اسلام به منطقه وارد شد، لذا اگر می خواستند این غار همچنان همان کارکرد اسطوره ای خود را که همان امید بخشی و محل عبادت بودن را داشته باشد با دین آمیخته می شود. اما جالبی آنجاست که در همین راه هم به اسطوره های کهن دین اسلام رجوع کردند و مثالاً در آنجا امامزاده و پیغمیر زاده ای قرار ندادند.(اگر معبد آناهیتا رفته باشید کنار معبد امامزاده ای قرار دارد). آنان خود به یکی از قدیمی ترین پیغمبرانی که در قرآن اشاره شده است متوسل شدند. جا برای اهل تحقیق باید زیاد باشد.

عده ما بسیار بود و دوستانی بودند که هنوز فرهنگ گردی را درک نکرده اند. گاهی به این عقیده به دیده تمسخر می نگریدند. پیر زنی که گفتاری این چنین شنیده بود دست بر آسمان فرو برد و گفت: خدایا گویی آخر الزمان شده که جوانانی این گونه می کنند.

ادامه دارد...

07.JPG

جدا افتاده



08.JPG

اغاز جدایی

09.JPG

در بلندای آزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه دو عاج- غار و قله ایوب:

سه شنبه  شب ساعت 8:55 به سمت یزد قطارمان حرکت کرد. تعدادمان 38 نفر بود و یکی از شلوغترین برنامه هایی بود که آلاله برگزار می کرد.در میان دوستان محمد نصیری ، یکی از اعضای اصلی تیم صعود کننده به گاشربرم1 نیز بود و ما سیبیلمان را چرب کردیم که باز گزارش برنامه یک 8000 دیگر خواهیم شنید.

ساعت 6، در یزد بودیم و اتوبوس منتظر ما بود.در جاده یزد – بندر عباس شروع به حرکت کردیم و بعد از 25 کیلومتر به مسجد ابوالفضل رسیدیم و صبحانه را آنجا خوردیم.مسجد عجیبی بود. شبستانهای آن را اختصاص به مسافرین و استراحت آنان قرار کرده بودند. چای و قند و یخ و حمام صلوانی داشت . یک مسجد با معماری بسیار زیبا .کبوترهایش در کنار پای مسافران می نشستند و دانه ها و ارزنها را می خوردند ، بدون آنکه کمترین نگرانی بر خود راه دهند. کلاً دیدن چنین فضایی در آن قسمت ایران برایم کمی عجیب بود. چرا که به قسمتهایی کویری و بیابانی با آب و هوای خشن آن قسمت ایران معروف و وضعیت مالی مردمانش نیز ضعیف است و اگر طبقه بندی قرار باشد انجام بدهیم ، طبقه پایین بیشتری در آنجا ساکن هستند. اما باز می بینیم که با کمک های همان مردمان این چنین فضایی ایجاد شده است.(مسجدها و شبستانهای آن نشان از خرج بسیار داشت). همین که کبوترها آنچنان آزاد بودند. نشان می داد این مردمان هیچ اذیتی بر آنان روا نداشته اند تا شرطی شده اند. دلیل بودن چنین جایی  را بیشتر نتوانستم کنکاش کنم.. اما همین جای امیدواریست که فرهنگمان را می توانیم در تمام اقشار بسمت کمال پیش ببریم.یکی از دوستان ، وسایلی را در همین مکان جا گذاشت و در مسیر برگشت و بعد از 3 روز آن را در همانجا یافت.

01.JPG

رنگ به رنگ، عرش و فرش

بله بعد از صرف صبحانه به سمت شهر دهج ادامه مسیر دادیم. کم کم با دوستان جدید آشنا می شدیم. ساعت 10 در دهج بودیم. شهری کوهستانی – بیابانی(نمی دانم چگونه توضیحش دهم)در عین بیابانی بودن کوهای عجیب و غریب آتشفشانی آن را احاطه کرده است .

بعد از مستقر شدن در جایی که شهرداری برایمان جور کرد، به سمت غار ایوب حرکت کردیم. 3 کیلومتری آنجا در مسیر خاکی غار ایوب بود. با دهانه ای بسیاری بزرگ.باغات گردو و بادام در مسیر وجود دارد که اینک برگهای آن به زردی گراییده بودند.

و اما غار ایوب:

غار ایوب را به این نام می خوانند چون اهالی منطقه بر این اعتقادند که ایوب پیامبر بعد از صبری که بر تمام مشقات و سختی ها بر خود روا داشت به آخرین بزنگاه رسید.بدنش مریض و مریض تر شد تا آنجا که بدنش کرم گذاشت. چون به این منطقه رسید و به این غار وارد شد. چشمه ای در آن یافت، چون نوشید بدنش بهبود یافت و کرم های بدنش از بین رفتند و دوران امتحان الاهی پایان یافت. حال زائرینی به نیت شفا و سالم بودن فرزندان و عزیزانشان به این منطقه می آیند و مسیر 300 متری( از لحاظ ارتفاع) را بالا می روند و سختی و محنت بسیار می بیند تا به آن چشمه برسند و جرعی چند از آن مینوشند. در انتهای غار نیز جایی را به نام قدمگاه ایوب نشانه گذاری کرده اند و آن را تبرک می کنند.

02.JPG

زائران بزرگ و کوچک

این کوه آتشفشانی است و انواع و اقسام شکلهای گوناگون بر اثر فرسایش  بر آن ایجاد شده است و خود این حالت کوه و وهم آلود بودن و راز آلود بودن آن به نوعی کوه و غار داخل آن را به این سمت و سو در نظر مردمان می کشاند.(واقعاً جای زمین شناسان خالی بود)

04.JPG

جای خالی یک زمین شناس

اما ما می توانیم از دو منظر بر این موضوع بنگریم. یکی ساده ترین و کم بهاترین آن است که خداوند ما را از دست خرافات نجات دهد.

05.JPG

در نگاه ایوب

06.JPG

دخیل به آفتاب

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

به کمک دوستان توانستم عکس های پاشوره را باز گردانم.

حال  گذارش مختصر آن برنامه:

صبح جمعه رهسپار منطقه نوا ، واقع در روبروی رینه شدیم. پس از عبور از روستای گیلاس، وارد روستای بزرگ نوا شدیم. کنار آب معدنی نوا ماشین را پارک کرده و در کنار رودخانه به سمت دشت آزو رهسپار شدیم(ساعت 8).

ساعت 9:15 در دشت آزو بودیم. نمای دماوند فوق العاده بود و از اینکه روستاییان این منطقه هر روز با دیدن چنین منظره ای از خواب بر می خیزند به آنان حسرت بردیم.

ساعت 10 به سمت قله حرکت کردیم. سر راه به انواع و اقسام سنگ پا بر خوردیم.( برای همین نام قله، پاشوره می باشد)، مقداری سنگ جمع کردیم . ساعت 2 به گردنه رسیدیم. تشخیص دادیم که هنگام  برگشت به تاریکی می خوریم و در نتیجه دیگر به سمت قله نرفتیم.

ناهار را در همان دشت آزو و کنار کلبه خوردیم و دماوند را هر لحظه به تماشا نشستیم.

پیشنهاد می کنم اگر خواستید آب معدنی بخرید، از برند نوا استفاده کنید که به راستی آبی بهشت گون دارد.

به یاد استاد تازه دور گشته از وطن( شفیعی کدکنی)

نام گذاری عکسها با الهام از اشعار ایشان می باشد.

01.JPG

1.رویایی از زندگی

02.JPG

2.از پس لبخند دماوند

03.JPG

3.بلندتر از بام حیرت

04.JPG

4.بوسه های نرم

05.JPG

5.در امتداد جوی و درخت

06.JPG

6.گامی به تو نزدیک و گامی به تو دور

07.JPG

7.رستنگاه آوای هزاران

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 این هفته پاشوره رفته بودیم.

هوا عال و بی نظیر بود. دماوند تماماً روبرویت بود.

کلی سنگ پا جمع کردم برای دوستان و غیره.

عکسهای نابی گرفتم. واقعاً ناب

اما حیف که بر اثر یک اشتباه فاحش به علت ویروسی بودن کارت حافظه پاک شدند.

حالا نمی دونم می شه بر گردوند یا نه؟


+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

بعد از یکماه جدایی و فراغ

سر انجام دیدار حاصل شد.

این هفته قله کلوم بستک با ارتفاع 4150 متر را در منطقه دیزین و دربند سر صعود کردیم

اولین برف بعد از تابستان خیلی سر حالمان آورد. برف سفیدی که کمتر کسی انتظار داشت 2 روز بعد از تابستان ببیند.یک مقدار بدنها تنبل شده است که این برنامه برای آماده شدن آن مناسب بود.

حرکت از کنار دکل مخابرات ساعت 8 شروع شد و  ساعت 12 روی قله بودیم.

منطقه تخت سلیمان و قله علم کوه بشدت برف زده بود و دماوند سپید بر ما لبخند می زد.


این برنامه ای بود که گروه آلاله انجام داد.(تقویم شش ماه دوم آن را از دست ندهید)





01.JPG

قمریان همیشه عاشق

02.JPG

اولین برف بعد از تابستان



03.JPG

علم و ابرهایش


04.JPG

گروه کوهنوردی آلاله


+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

بی بی سی مستندی به نام خلوت را هفته پیش پخش کرد که پیرامون دراویش دیوان دره کردستان بود.مردمانی روستایی در جایی به نام خلوتگاه، چله می نشتند و در 40 روز روزه بودند و عبادت داشتند و با اندک طعانی روزه خود می گشودند. مستند فوق العاده ای بود.

آدم احساس می کرد در ابیات مولوی شنا می کند.

یاد سال 81 افتادم که برنامه اورامان داشتیم. شب هنگام در منطقه ای بکر رسیدیم و چشمه ای و ستاره ای و همه مشخصات شبی با خدا بودن فراهم بود. به ناگاه جمعیتی از دروایش آمدند. نماز گذاردند و سپس سماع شروع شد. آتشی برپا کردند و با دفی که داشتند ذکر و مدح رسول گفتند.اول می ترسیدیم داخل حلقه شان شویم. چرا که احساس ما بود که شاید ما را شایسته حضور در کنار خود ندانند. آنان با اینکه سنی مذهب و کرد نژاد بودند اما صفایشان از هر ایرانی و مسلمانی بالاتر بود. در حلقه آنان رفتیم و سماع کردیم و آخر هندوانه ای که آنان آورده بودند را نوش جان خوردیم.

مستندی بود که مرا به آن سالهای دور و دوستان آن سالها برد. اما چند وقت پیش هم رفتم فیلم طنز مستند تهران انار ندارد را در شبهای رمضان دیدیم.در محافل روشنفکری صدا کرده بود که بله من روشنفکر هستم چون این فیلم را دیده ام و پسندیده ام و... با رخش پر خورشمان سوار بر موتور وسپا به سینما رفتیم شاید تنها نکته طنز ماجرا آن جا بود که روی بلیط قیمت 20000 ریال ذکر شده بود و از ما 25000 ریال گرفتند و در پاسخ اعتراض ما گفتند نیم بهاست!!!!!!!!!!!!

زندگی در قانون که می گویند همین ما ها را گویند. شاید روزی در این باره کامل نوشتم. شاید.

فیلم تهران انار ندارد یکی از مزخرفترین فیلم هایی بود که تا کنون دیده بودم. به این دلیل که می توانی صدای ویگن را در سینما بشنوی دلیل خوب بودن نیست.فیلم نه سری داشت و نه تهی.بسیاری از انتقاداتی که در فیلم می شد امروز در حد جک و لطیفه است.نمی دانم چه تفسیری کرده اند این روشنفکر جماعت که وقتی بابا کرم ، دوست دارم ویگن روی صورت شاه پیشین می نشست نشان اوج سانتماتالیسم تفسیر کردنده اند.اگر روشنفکر این است ، داداش ما لمپنیم.لمپنی که خوشبختانه یا متاسفانه  علوم اجتماعی خوانده است.

درد دارد نه از جنس شما که درد ما چیز دیگریست.بی خیالش شوید و با معشوقاهای کثیرتان از دیدن فیلم و شنیدن بابا کرم لذت ببرید.

 

به قول بنده خدایی: ما در راهی پر از نورانیت وارد شده ایم که از هم اینک سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است...

ما پختگانیم.نرد عشقی بازی کرده و می کنیم که تمام تاسهایمان جفت شش است و حریفمان تماماً  ششخان.

رمضان نیمه را گذشت . عجب رمضانی است امسال.چقدر ندبها و دعاهایمان برای او خالصانه شده. از سر درد. درد دین داری در عصر دین فروشی هم درد بزرگیست اما مبارک باد این درد.

 

شنیده اید خشت چگونه تهیه می شود. ابتدا گل یک دستی تهیه می شود، سپس مالش داده می شود، کوبیده می شود. لهیده می شود تا شکل بر خود بگیرد، سپس در آتش کوره می رود و بعد از سرد شدن تبدیل به آجر می شود. مقاوم و محکم. اگر حوادث خرداد ماه ر در نظر بگیریم ، ماه مبارک حکم همان کوره بود.

 

 

شبهای قدر به یاد تمام از دست رفتگان و بازماندگان باشیم.

این حقیر از خلق و خدا دور مانده ملتمس شما بندگان ÷اک محبوب است. باشد که او را در حدیث عاشقی ومعشقی خود بیاورید.

*به نقد بجای اسد خان یک اصلاحیه در متن صورت گرفت

با پوزش از دوستانی که شاید رنجاندمشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

این چند وقت این قدر نامه های جور واجور خواندیم که من هم هوس کردم نامه بنویسم. اما به کی ، درباره چی؟

خوب پیدا کردم. هم مخاطبم را و هم موضوع را

 

امیر شجاعی سلام. خوبی برا.

راستش می خوام یه نامه اعتراف گونه بنویسم. می خوام اعتراف کنم نه از جنس مخملی که از جنس ململی.

دوست دارم تو اون کشیشی باشی که این اعتراف رو می خونی.

راستش این بار که کوه رفتیم برگشتنی کلی شقایق دیدم. حتماً دیدی که این گلهای همیشه عاشق تو باد چه جور سر به این سو و آن سو می زنند. اصلاً گویی جنونی آنها را این گونه بی تاب کرده. پایین تر که رسیدیم گلبرگ ها شون ریخته شده بود و اون شکل مخصوصشون هویدا شده بود. همه سنگین و آب دار . منتظر یک زخم بودن تا شیره  جانشون را بدهند بیرون.خوب دیدی دیگه تو این جور مواقع اکثر آنها زخم خورده هستند و یکی آمده شیره ها رو جمع کرده رفته. تو این حین دیدم یکی زخم خورده هست . اما شیره اش جمع نشده.دقیقاً سر یک سوزن بود. مثل خال هندویی که حافظ ،سمرقند وبخارا را فدای آن کرد.گفتم امتحانی کنم . ببینم این چیه که جمعی گرد محفلش  نشستند، برای بسیاری خدایی می کند این ریز نقش خوش خط و خال.

دقیقاً اندازه نوک سوزن. کندم و انداختم در دهان. در کمتر از 5 ثانیه دنیا در نظرم تلخ شد. در طول عمرم چیزی به این تلخی نخورده بودم. تلخی اش آن قدر زیاد بود که احساس می کردم چشمانم ، گوشهایم تلخ شده اند. باور کن. سر سوزنی و این گونه تلخی جهان ریخته شده در آن. باور کردنی نبود.حالا است که می فهم چرا اهل دل نام تل بر آن گذارده اند. تل به معنای تلخ. خوب نئشه که می شه دیگه حل نداره آخر کلمه رو بگه و می شه تلللخ  کم کم  کلمه می شه تل.

من سر سوزنی انداختم و جهان این گونه شد. وای به حال آنان که یه نخود و یه لوبیا بالا می اندازن. چگونه است که می توانند این گونه تلخی آن را تحمل کنند. خوب اینجاست که می گویند طرف معتاد شده. یعنی با همه زجری که او را احاطه می کند نمی تواند دست از آن برکشد.با تمام مرات و شکنجه ای که می بیند باز محبوبش است. باز دست از زن و بچه می شوید و گرد آن طواف می کند.مثل ÷روانه دور آتش باید آن قدر به آن نزدیک شوند تا جان دهند.

امیر جان

در  آنجا بود که شباهتهای بین تل و کوه را یافتم. هر بار که کوه می رویم خستگی دارد. ترافیک برگشت دارد. دردسر برگشت دارد. کنایه های دیگران را دارد. تشنگی دارد. از همه بالاتر خطر دارد. خطر شکستن. سر خوردن . کوفتن حتی مردن. اگر متاهل باشی . هم خطر تلخ شدن زندگی. اما هر بار که می روی بالا، بر نوک کوه می ایستی، قله. چیزی درست مثل خواهش تن در برابر تل تو را برای هفته بعد مصمم تر می کند.اصلاً به آن همه که گفتم فکر نمی کنی. خمار شدی، خمار ناب،خمار کوه. مست قله.

این جاست که می فهمی تو معتاد شدی. نه از جنس تل اما در همان مایه ها.اما ما یک شانسی آورده ایم،یک موهبتی در دامان ما افتاده ،یک لطفی نمی دانم خدا ، تاریخ ، اجتماع، رسوم و سنت به ما کرده.

 این اعتیاد خوش نامست و آن دیگری بدنام. این عزت است و آن ذلت.

خودمانیم شانسی آورده ایم و گرنه بین خودمان باشد این همان است.هر دو عاشق شدن بر مفتونی است.

خوشا حال ما که مفتون ما از این جنس است.

همنورد تو سهیل.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

*این هفته جمعه مهمان علی و فاطمه بودم در کنار آبشار سنگان. آبشار دیگر آبی نداشت. اما همان مقدار هم  جان می داد که زیرش بروی و یخ بکنی. بعد رو به آفتاب بشینی تا بخشکی.بعد از خشک شدن بری بساط ذغال آمده کنی و جوجه بخوری و جزو اولین مهمانان علی و فاطمه شوی.

بعد بگیری تو تور خوابی که علی رو درخت درست کرد بخوابی و احساس نوزاد بودن کنی.

ماه رمضان است و یکماهی باید از کوه و کوهنوردی جدا شد.

پس برنامه را گلگشتی می روی و طالبی و دلستر و میوه و پفک را هرگز فراموش نمی کنی.

 

 (4) 01.JPG

ملتمس دوستان روزه دار و روزه خوار هستیم  که هم از آنها و هم از این ها بسیار یاد گرفته ام. صفای وجودتون.

**بعضی وقتها برام یک سئوالاتی بوجود می آید که جوابش رو بدست نمی آورم.

این خوانندگانی که شو ویدئو درست می کنند و در تمام اشعارشون دم از معشوق و محبوب می زنند چگونه است که هر دفعه در هر show محبوبشون عوض می شه. اگر واقعاً عشق بلدند پس چرا این چنین روسپیانه رفتار می کنند.

 

به نظر من هیچ کدوم از این خوانندگانی که این گونه شو ویدوئو دارند و خودشون نقش اولش را بازی می کنند. نه عاشق شدند و نه می دانند عشق چیه؟

اینها باید بیایند یک مدت پیش علی و فاطمه تلمذ عشق کنند!!!!!!!!

تقدیم به این دو:

نگهی کردی و از خود نگرانم کردی

نگران پیش نگاه دگرانم کردی

 

من نظر باز نبودم تو به یک چشم زدن

در چراگاه نظر چشم چشرانم کردی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

این گزارشی از برنامه عسل خان می باشد.

هیچ دخل و تصرفی در آن نشده است.

در ضمن تاکید دارم که ایشان حس پدرانه دارند. همین.

:

 

فریدون

 

اسد: الو سلام سهیل خوبی

سهیل: سلام عسل اقا

اسد: سهیل لطفا چک کن ببین آب و هوای دماوند چطوره. راستی چه خبر خوش گذشت پالونگردن. کاش به من هم گفته بودین پایه بودم.

سهیل: بابت آب و هوا چشم. اما بابت پالون گردن شرمنده تو نمیتونستی بیای آخه تو دو میدانی کار و دنبال مدال هستی و توانایی قله رفتن را نداری اخه برنامه مردونه بود..

راوی که خودم باشم: خلاصه کلی سهیل و من با هم کل کل کردیم و این بود ماجرای 3شنبه غروب .

گزارش برنامه خودمونی 13-5-88 جبهه جنوبی

بنگر به کجا میبردم این نقش به دیوار مرا مرا مرا....

هوا چک شد ابری بود اما قابل صعود.گروه به سرپرستی خودم اماده شد که متشکل از سعید، مرتضی، صارم، دارا و خودم. ساعت 5 از خوابگاه به راه افتادیم و ساعت 30/9 رسیدیم پلور عجب هوای بود به به همه چیز برای یه صعود عالی مهیا بود . یه ماشین گرفتیم وبه سوی گوسفندسرا به راه آفتادیم. حال خاصی داشتم نمیدونستم چمه اما دلشوره شیرینی داشتم و هی مدام به خودم میگفتم یعنی من و ما میتونیم برم قله .ساعت 15/10 به گوسفندسرا رسیدیم بد نبود زیاد شلوغ نبود. اتفاق به ارا گفتیم که صبحونه را بالاتر بخوریم و خوردیم (نوش جان).مسیر را تا بارگاه سوم آرام آرام برای ما در حال پیمودن بود.مسیر سکوت زیبایی داشت مثل سکوت آب. گلها (این جمله را با خودم تکرار میکردم: تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم) همه در حال تماشای بندگان دوپای خدا بودند و به ما نوید روزی زیبا را میدادند.با کوله های سنگین ساعت 28/4 به بارگاه سوم رسیدم و مرا آن دم خوش بود که برگشتم و نظاره گر پشت سرم را و انگار در دنیای بالاتر هستم، دنیای جاودانه (دنیای امرداد). بعد از خورد شام دلم هوای بیرون کرد و از چادر زدم بیرون شب دلی بود مهتاب دماوند با ستاره هاش مهمونی گرفته بودن.خلاصه کلی با خودم دردل کردم.ساعت 11 پهن کردیم کیسه خوابها را و آماده خواب شدیم. حس جالبی داشتم چرا که سر مرتضی تو بغلم بود و احساس پدرانه ای داشتم شاید هم فقط یه حس بود. ساعت حول وحوش 12 بود که دیدم یکی داره در میزنه  اول به خود و بعد به او گفتم کیستی ای نوای آهنگین جوابم گفت باران. جاتون خالی عجب بارونی زد من چون بغل چادر خوابیده بودم کمی خیس شدم اما سرپرست که نباید با این بادا بلرزه تازه اون هم من که عاشق بارونم. به بارون خوش آمد گفتم و عذر خواستم چرا که باید میخوابیدم . صبح ساعت 4 از خواب برخواستم و احساسم به گونه ای بود که سالها در اغوش مادرم خوابیده بودم و سپس بچه ها را بیدار کردم. صبحانه صرف شد و به را آفتادیم به مانند پیرمردها (آهسته و پیوسته) در طول مسیر بارها یه حضور مه سلام رساندیم و جویای احوال شدم. به ناگاه چشمم خیره ماند به دور و پاهام ثابت شد چرا؟ نمیدونم.  ماتم برده بود از دیدار صحنه مقابل چشمانم کی بود؟ چی بود؟ بغضم در دل و درونم شکست و یاد کل کل خودم و سهیل افتادم که سالم بودن پاها و تواناییهایمان را به رخ هم می کشیدیم به خودم گفتم که آن چه انسانها را به قله میرساند همت است همت و نه چیزی دیگر. بله آقا سهیل تو و من هیچیم در مقابل توانایی روح الله. روح الله کی بود؟ همون آقای معلولی که منو مات و مبهوت خودش کرده بود آری روح الله معلول دوپا بود و در حالی که پاهایش را با پارچه بسته بود برای جلوگیری از زخم شدن  به کمک دستاش داشت بالا می رفت مسیری که با پا رفتنش کار هرکسی  نبود. باز به خود گفتم که به کجا میبردم این نقش به دیوار مرا.در اون لحظه به این فکر میکردم که این روح­الله است که چون فریدون ضحاک درونش را به زنجیر کشیده و به سمت قله میره.واقعیتش از خودم شرمم اومد. خلاصه از فریدون خداحافظی کردیم و به سمت قله به راه افتادیم. نزدیک ابشار یخی بود که دیدم بچه ها دارن اذیت میشن به همین خاطر به بچه ها گفتم تصمیمتون چی میخواهین بالتر برین یا نه  که سعید اقا گفت من می خوام کمپوت بخورم (کمپوت بخوریم  تو برنامه های که به سرپرستی من است یعنی برگشت) و بچه های دیگه هم موافقت بعد از خوردن کمپوت به سمت گوسفند سرا به راه افتادیم. ساعت 12 رسیدیم پایین و جاتون خالی بعد از اماده شدن سوپ و خوردن آن چادر را جمع کردیم و به سمت پایین به راه افتادیم...

آنچه آدمها را بزرگ می کند سالم بودن جسمشان نیست بلکه بزرگ بودن فکر و همتشون است (فرداد)

Damavand14-5-88 (58).JPG

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

ناگهان از 50 متری سمت چپمان خرسی بیرون آمد و پا به فرار گذاشت. من روی سنگ گیر بودم و نتوانستم عکسی بگیرم.

خاله خرسه چرا فرار می کنی؟ ما از دست آدما فرار کردیم که بیایم تو رو ببیینیم.اینه رسم مهمون داری؟نه آخ اینه؟ بچه که بودیم با داستانهای خاله خرسه خوابمون می برد. حالا که گنده شدیم می زاری می ری؟

آخه سهیل، بنده خدا، تو که این همه از دست بنی بشر می نالی می خوای اون خرسه با دیدن تو وحشت نکنه.

می گه ما اومدیم تو دل سنگها و صخره ها یه لونه نوقلی درست کردیم. اون وقت دوتا آدم از جایی که من هم نمی تونم برم اومدن نزدیک لونم . یکارشمون هم بکنیم مگن خرسا وحشین.آدم نیستند. نفهمن. باید چوب تو آستینشون بکنیم. هی ما بگیم که ما آستین نداریم ما پشم و کپال داریم .قبول نمی کنید که . تازه قبول هم کنید اون چوبه رو ول نمی کنید.به هر حال باید یه جایی ...

خدا یا خرسای ما رو از دست ما آدما نجات بده.

ساعت 6 در دشت بالای دره خرسلک چادر زدیم . منطقه پر گیاهای کوهستان بود. 20 سالی می شود که دام در آن نچریده است و منطقه شبیه جنگل گیاهان کم ارتفاع شده است.شام مفصلی زدیم و خوابیدم.

صبح از دره خرسلک پایین آمدیم. دره ای فوق العاده زیبا با آبشارهای کوچک و بزرگ.مسیر ناشناخته ای که کمتر کوهنوردی آنجا رفته است. کبک و انواع پرندگان در آنجا به راحتی زندگی می کردند.فردی با وسیله شکار آمده بود به دنبال پرندگان. ما که بعد 3 روز آدم می دیدم دستی برایش تکان دادیم. اما او فکر کرد که ما محیط ببانیم و پا به فرار گذاشت.(اون از خرسه – این هم از آدمه)

بعد 3 روز درر اررتفاع بودن پا در مسیری تخت می گذاشتیم. کم کم با دیدن چوپانان و ایلاتی ها و در نهایت مردم روستا و شهر متوجه شدم که متاسفانه یا خوشبختانه ما هم آدمیزادیم.

ای کاش کمی بیشتر می مانیدم.

عصر بعد از شندین خبرهای جدید عالم سیاست- سری به امیر زدم. همش احساس می کردم چیزی از من کم شده است و جای خالی کوله پوشتی خودنمایی می کرد.

P1100923.JPG

ناز دانه ها

این شعر دکتر مهاجرانی هم پایانی باشد بر گزارش برنامه ما:

 هان شکسته...


رقص شعله بر لب
و داغ گلوله بر پیشانی
جوانان، سبز و سرودخوان
از دهلیز تاریکی و تیزاب گذشتند...
*
مادران با نگاه حیران نگریستند
با سرانگشت لرزان، کاکل خونین جوانان را شانه زدند
بوسه ای بر دهان شکسته
*
از هر گوشه ندایی خاموش شد
در هر کنار سهرابی بر خاک افتاد
*
جنگلی از زمین جوشید
دریایی بر بام خانه ها
امواج : خدا بزرگترست...
از هر گوشه ندایی رویید
و در هر کنار سهرابی بر پا خاست...
*
تبسم گرم مادران
شوق لرزنده در چشمان

 

P1110037.JPG

آبشار و آبشار

P1110043.JPG

آبشار و باز هم آبشار

P1110050.JPG

صدای پای آب

 

(2) P1110035.JPG

نازک تنهایی من

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

صبح از خواب بلند شدیم و منظره دره های کناریمان را تماشا می کردیم. باور کردنی نبود مه دره ها را پوشانده بود کم کم آفتاب از ابرها سر می کشید.

در مسیر سمت راستمان رستم چال و نرگس شمالی تماشایمان می کردند

ساعت 7 حرکت کردیم و 2 ساعت بعد به نرگس رسیدیم. روستای ناحیه از آنجا پیدا بود. به سمت گردنه گون پشته در حرکت بودیم که به ناگهان به گله حداقل 100 تای از کل و قوچ برخورد کردیم. از لار به سمت نرگس و از آنجا به سمت  وارنگه رود حرکت کردند. مسیری که انسان حداقل 2 ساعت باید کوهپیمایی کند تا همان مسیر که آن حیوانات بالا آمدند را بیاید آنها ظرف 3 دقیقه آمدندو به همان سرعت هم پایین رفتند.

در حیرت فرو رفته بودیم. خدا این چه موجوداتی است که خلق کرده ای؟از کمی علف و گل سنگ چنین انرژی  را در عضلات خود ذخیره می کنند. یا احسن الخالقین پس چرا ابنای بنی بشر را این گونه آفریدی؟

به راحتی آب خوردن بکشد و آب از آب هم در دلش تکان نخورد. نه خدا اصلاً باهات مشکل دارم. این همه مجودات عجیب غریب آفریدی و دم نزدی . آن وقت بشر ، بشری که از دلش یزید و معاویه و هیتلر و استالین و ... بیرون میآید را خلق کردی و احسن الخالقلین بر خود خواندی؟؟!!!!!!!!!!!

خدا چرا اذیتم می کنی؟ چرا جوابم نمی دهی؟ این همه بشر که آفریدی . فقط یکیشون توانست به معراج تو بیاید.یکیشون چون عیسی روزی خور تو شد.معدودی شدند بنده صالحت. اکثرمون همپیاله همیم. کمی کم کمی بیش.

به گون پشته رسیده بودیم و نزدیک به 500 متر ارتفاع کم کرده بودیم و اکنون باید همه آن ارتفاع ها را جبران می کردیم.مقداری هله هوله خوردیم عزم راه کردیم. قله پیش رویمان بود. قله سنگی که زیاد باید دست به سنگ می شدیم.باد بسیار شدیدی هم می وزید که کارمان را سخت تر کرده بود.به قله که رسیدیم تازه 3 قله قدر دیگر خودنمایی می کرد. متوجه شدیم که قله کهنو را صعود کرده ایم. دوباره بالا – دوباره پایین و قلل سرماهو و یخچال را هم صعود کردیم. بهتر است بگویم باد را هم صعود کردیم. در واقع باد خود تبدیل به یک قله دیگر شده بود و آخرین آنها که کمانکوه بود را ساعت 3:20 صعود کردیم.در دل درگیری با سنگها ناگهان این گل سنگها ریز را که کنار پنجه دستت آرمیده بودند را که می دیدی نمی توانستی باور نکنی که خدا زیباست. تنها قله ای که میله ای به نشانه قله بر آن زده شده است همان کمانکوه بود.انصافاً قله سنگینی بود. آزاد کوه دقیقاً جلوی رویمان بود. هر چه گشتیم مسیر پاکوب صعود به کمانکوه را پیدا نکردیم. پس همان از زیر قله و از سمت شمال آن به سمت پایین ارتفاع کم کردیم. مسیر کاملاً افقی است و هم سنگی و هم ریزشی. کف پاییم شروع به درد کردن کرده است( به این علت که دائماً روی سنگ مجبور بودم با پنجه پا بایستم عضله کف پا دردناک شده بود) همین طور پایین می رفتیم.

ناگهان از 50 متری سمت چپمان خرسی بیرون آمد و...

ادامه دارد...

 

P1110004.JPG

ترنم بیداری

P1110005.JPG

حس آزادی

P1110009.JPG

رها رها من

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه صبح بود که برنامه را شروع کردیم ، ظاهراً برنامه نتوانسته بود دوستان دیگر را راضی کند که با ما همراه شوند.

من و ممد، تنها رهنورد این برنامه بودیم. لالون رسیدم و شروع به بالا رفتن کردیم. این دومین بارم است که در این یکماه اخیر لالون میآیم.آب همچنان می غرید و هنوز رودخانه پر آب بود.باید دوباره عرض رودخانه را می پرییدم و به گدار می زدیم، اما گداری نبود که ، باید بی گدار به آب می زدیم. دفعه پیش کوله سبک بود و طول پرش بسیار. اما این بار کوله سنگین و طول پرش کوتاه بود. همان ابتدا کفشم خیس شد. اما هوای دل انگیز بود. گهگهاه ابرکی و آفتابی و بادی . در سکوت راهمان را ادامه می دادیم. برای اولین بار بود که مزار امامزاده جعفر را در مکانی به اسم آغا در سمت راست راه پاکوب می دیدم. روستاییان روایتها می کردند از این قبر . دخترکانی از روستا خوابش را دیده اند و نشان قبر را یافته اند. اگر هر گله ، گوسفندی قربانیش نکند. دامهایش تلف خواهد شد. به راستی مرز خرافات و واقعیت کجاست؟آیا اسلام نه برای این آمده است که عقل ها را کامل کند. نه اینکه قربانی کردن به نام بتها و به پای آنها را از جهالت می دانست.

اما جایی که به نام آغا خوانده می شود بین دو چشمه پر آب است که سرشار از اکسیژن است و چون برف آبش سفید .( هرچه اکسیژن آب زیاد باشد رنگ آب سفید تر می شود)

به تلخ آب رسیدیم. قرار بر این شد که ناهار را زود بخوریم تا مسافت بیشتری بپیماییم. گروهی دختر - پسر جوان نشسته بودند. از یکیشان پرسیدم خلوت لیلا را می شناسی و جواب منفی بود. گفتم تیری است در تاریکی شاید این وبلاگ نویس را هم دیدیم. ظاهراً پاتوق کوهنوردیشان در کنار همین تلخ آب است.

به سمت آبشار راهمان را ادامه دادیم و از بالای آبشار و از چشمه زیبایش تمام قمقمه ها را پر آب کردیم. باید برای دو شبانه روز آب داشته باشیم. هر نفر 3.5 لیتر آب برداشتیم و کوله را کاملاً سنگین کردیم. در شیب تند به سمت گردنه آرام قدم بر می داشتیم. یکی از عادتهای من است که آهنگهایی که در موبایلم ریخته ام را در کوهستان به صورت رندم فعال کرده و می گذارم هر چه خواست بخواند.

آهنگها آمدند و رفتند تا به آهنگ زیر تیغ رسید.(نمی دانم سرگذشت این آهنگ را می دانید یا نه؟ اما دوست و رفیق نازینیم ، همان مطرب روزگار شرحی از چگونگی تولید موسیقی فیلم زیر تیغ بر من داده است. ظاهراً اوایل جنگ هنگامه عرروسی در ایلام خانواده کلهر در بمباران کشته می شوند و این آهنگ را علیزاده برای کلهر ( کمانچه زن معروف) می سازد. غم در لابلای نتهای ساخته شده آن موج می زند.

این آهنگ را گوش می دادم و در زیر بار سنگین کوله- شیب تند را در کنار آب روانی که در کناردستمان جاری بود بالا می رفتم. یاد دیروز افتادم و گرمای گورستان، قطعه 257. یک آن نگاه کردم در دل جمعیت بودم و سپس کنار قبر سهراب. آری باورم نمی شد. کنار قبر سهراب اعرابی. مادرش در بالای سر قبر کز کرده بود و مردمانی در حالیکه در حال خود نبودند در کنار گور نشسته وایستاده  بودند و گهگاهی هم صلواتی و فاتحه ای.

اما مادرش. به راستی که عمری گذراند در این چهل و چند روز. حال خودم نبودم. می خواستم کنار مادرسهراب بنشینم بگویم : مامان، شاید سهراب تو اکنون زنده بود و من در جای او خفته بودم. اما او در حال خود بود. بغض- خفه ام داشت می کرد که نیروی انتظامی به مردم سوگوار حمله کردد و مرا از بغض خفه کننده ام نجات داد.

آهنگ تمام شد و مرا از خیال بیرون آورد.

نزدیک های گردنه بودیم و راه پاکوب بهتر شده بود.گردنه رسیدیم و سپس در کاسه فرود آمدیم. اگر به عکسهای برنامه خلنو دقت کرده باشید ، کاسه تماماً پوشیده از برف است اما اکنون اکثر برفها اب شده بودند و گلهای زرد بسیار زیبایی جای آنها سر برآورده بودند. نماز را کنار این پیام رساننان خدا خواندیم و به سمت یال خلنو - پالون گردن حرکت کردیم.

روی یال که رسیدیم فهمیدم که راهمان تازه آغاز شده است. یک مسیر نعلی شکل را باید می فتیم تا به قله برسیم.یکی از ارتفاعاتی که در مسیرمان بود سنگی است و تنبلیمان گل کرد و گفتیم آن را تراورس کنیم. در وسط های تراوس بودیم که مسیر سنگی و ریزشی شد . من خودم را دوبارره بالا کشانده و به کمک سنگها و صخرره ها خودم را دوباره روی خط الرس قرار دادم. به ممد هم گفتم این کار  را بکن ، اما گوشش بدهکارر سخن من نشد و مجبور شد که در مسیر سنگهای ریزشی قرار گیرد( زیرمان پرتگاهی عمیق بود)حالا من با خود فکر می کردم. جز کل و قوچ و من وممد موجود دیگری از این مسیر نرفته است و خنده امانم را بریده بود. حال زار ممد را که می دیدم خنده ام دو چندان می شد. اصلاً نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. ( نمی دانم این چه دردیست که هنگام برخوررد با این جور مشکلات( هم برای خودم و بقیه) خنده امانم را میرباید.کسی اگر روانشناسی بارش است  ما را هم هدایت کند).خلاصه ممد رسید و حرکت کردیم. 5 باری ارتفاع گرفته و دوباره کاهش دادیم.

ساعت 8:10 بود که خسته و کوفته بر قله ایستادیم. حتی نتوانستیم بانگ ا.. اکبر مان را نعره بزنیم. سریع به سمت قله نرگس پاین کشیدیم و در مسیر گردنه مانند آن چادر زدیم.خدا کند که باد تندی نباشد وگرنه این پشه بند که من به اسم چادر همراه می آورم جوابگویمان نخواهد بود.ماه دقیقاً بالای سرمان بود و در کناره هایمان دو منطقه ابتدای لار و وارنگه رود قرار گرفته بود. تا به حال جایی به این زیبایی چادر بر پانکرده بودم.دو تا نوشابه زدیم و سپس شام. این بار شام را مفصل برگذار کردیم.نیمرو- سوسیس به همرراه سس مایونز و قرمز.یکی از رویایی ترین شام  های زندگیم را خورده بودم. دیگر خواب چشمانم را می ربود . نزدیک به 12 ساعت کوهپیمایی که از این ساعات 10.5 ساعت آن مفید راه رفته بودیم نمی گذاشت بیش از این بیدار باشیم.

ادامه دارد...

 

P1100915.JPG

گوسفند برفی

 P1100903.JPG

آب و خزه

P1100910.JPG

خارستان

P1100931.JPG

سنگ به سنگ

P1100917.JPG

محبوب کوهنورد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

خط الراس خلنو – پالون گردن- نرگس – کهنو- سرماهو- یخچال- کمانکوه

(خلنو و آزاد کوه را در 3 هفته قبلش صعود شده است)

ابتدا  گزارش تخصصی برنامه را نوشته سپس شرح دلی از برنامه به نوشتار تبدیل می کنم.

جمعه لالون

حرکت 8:30    از لالون

10:30 تلخ آب ناهار و استراحت

11:30 حرکت از تلخ آب به سمت گردنه ورزآب

2:00 گردنه

2:20 کاسه(10 دقیقه استراحت)

2:30حرکت سمت زیر خلنو و افتادن بر روی یال سمت چپی

حرکت در تنها یال موجود تا رسیدن به پالون گردن( حداقل 5 بار صعود و فرود وجود دارد که یکی از آنها بشدت سنگیست و نمی توان از زیر آن تراوس کرد. که متاسفانه ما هنگام تراوس کردن به آن مشغول شدیم و نزدک به یک ساعت از وقت و انرژیمان را گرفت و تا حدودی خطر ناک بود)

8:10 قله پالون گردن(4256 متر).

8:30 زیر قله پالون گردن و در مسیر سمت قله نرگس غربی بر روی یک گردنه چادر زدن

شنبه

7:00 حرکت

9:00 نرگس غربی(4040 متر)

11:10 گردنه گون پشته(3640 متر)

1:00 قله سنگی و سنگلاخی کهنو (4082متر)

2:00 قله یخچال(4194 متر)

2:40 سرماهو(4165 متر)

3:20 کمانکوه(4234 متر)

مسیر پاکوب سعود به قله را پیدا نکردیم تا از ان بازگشت کنیم. فکر نکنم اصلاً مسیر نرمالی داشته باشد. قله ای سنگی است و دائماً باید با سنگ درگیر شد.

برای برگشت مجبور شدیم از جبهه شمالی آن فرود بیاییم که مسیر خطرناکیست و فرود از سنگ لازمه آن(اگر کسی مسیر نرمال آن را می داند بگوید).

ساعت 6:15 در ابتدای دره خرسلک چادر می زنیم. به علت حفاظت منطقه و عدم اجازه چرای دام منطقه فوق العاده زیباست.

یک شنبه

7:00 حرکت به سمت دره

9:00 خروج از آن( دره را اگر به دره آبشار تغییر نام دهیم گزاف نگفته ایم.

10:45 روستای وارنگه رود

11:15 ابتدای جاده وارنگه رود از سمت جاده دیرزین – شمشک.

نکات:

از بردن آب دریغ نکنید.

در خط الرس برف کافی و وقت کافی برای آب کردن وجود ندارد.

سعی کنید برای درگیر شدن با سنگ قبلش یک انرژی گرفته باشید.

خیار برای رفع عطش بسیار مناسب است

آب را به صورت شربت مصرف کنید.

آخرین مرحله که چشمه وجود دارد یک ساعت مانده به گردن ورزآب است. از آنجا تا دشت خرسلک آبی وجود ندارد.

حداامکان افرادی برای همراهی انتخاب شوند که از درگیر شدن با سنگ هراسی نداشته باشند.

افراد شرکت کننده:

محمد کربلایی حسینی

 و بنده

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

 اول مرداد ماه است و ما هوای قله جانستون(جان ستان) به سرمان زده است.گ

ساعت ۸:۱۰ از آبنیک به سمت دشت جانستون به راه می افتیم و ساعت ۱:۲۵ در غار آقا بیوک صبحانه را می خوریم.اکثر کوهنوردایی که در طول مسیر می دیدم در باره لغو برنامه هفته قبل خود و حضور در نماز جمعه صحبت می کردند. در ساعت ۱۱ از غار خارج شده و به سمت یال سمت چپ قله حرکت کردیم و در ساعت ۲:۳۵ قله بودیم. قصد داشتیم قلل خرسنگ شمالی و جنوبی را هم صعود کنیم اما گویی یادمان رفته بود که این قله جان  ستان است.پس کمی بیشتر بر قله نشستیم.

تازگیهای بر روی قله بعد از سورد ای ایران و هنگام صعود بانگ تکبیر سر می دهیم.بعد از آنکه عقده دل را به نفس باد قله سپردیم نشستم. داش احسان هنوز در جو صعود بود و با امام دوازدم خود در دل می کرد.

احسان با بغضی خفته ،گلوی خود را برای کسی ، چیزی، که مدتها و سالها و سدههای قبل باید می آمد و نیامد می خراشید.

احسان شاید ارتفاع زده شده بودی و این همه شواهد تاریخی را فراموش کرده بودی. شاید.

مسیر برگشت را از دره ای با شیب تند انداخته و پایین آمدیم. مسیر زیبایی بود در دل مرداد ماه.

01.JPG

 سنگ و گل و کفش

02.JPG

 جانستانان

03.JPG

 برفچال مردادی

 

 

04.JPG

 در خنکای مرداد ماه

(2) 05.JPG

 در مسیر باد

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

 

برنامه آزاد کوه از سمت روستای وارنگه رود و برگشت به سمت روستای نسن

جمعه  صبح به سمت کرج راه افتادیم.

از میدان کرج با مینی بوس های  کرج -گچسر به سمت وارنگه رود حرکت کردیم.

ساعت ۹ از وارنگرود به سمت دره شیر کمر و از آنجا تا محیط بانی سوتک گام برداشتیم.ساعت ۱۲:۴۵ سوتک بودیم. منطقه بهشت گون بود و ما همه در رنگ سبز قدم برمی داشتیم.ساعت ۲ از محیط بانی جدا شده و به سمت آزاد کوه حرکت کردیم.پیش رویمان قلل کمانکوه - سرماهو و یخچال خود نمایی می کرد.ساعت ۴:۱۵ شاهزاده کج گردن را رویت کردیم و تا ساعت ۶:۴۵ که چادر زدیم راه پیمودیم.

دوباره تخم مرغ و نیمرو . ترجیح دادم در زیر آسمان پر ستاره بخوابم. ستاره بود که از آسمان به زمین می ریخت.نگران خرس بودم( منطقه خرس خیز است) اما هنگامی که ساعت ۱:۱۵ مهتاب از پشت کوه بر چادرها تابید ترسم برطرف شد. چون الان می دانستم که آقا خرسه دیگه سیبیل هایم را می تواند ببیند و جرئت نزدیک شدن ندارد.

ساعت ۷ به سمت قله حرکت کردیم و در ساعت ۹ بر روی گردنه چارونی رسیدیم و در ساعت ۱۰:۴۰ قله بودیم. از آنجا به سمت چادرها امدیم و آنها را جمع کردیم و در امتداد رودخانه به سمت نسن حرکت کردیم. منطقه بعلت بارش زیاد بشدت سبز بود. طوری که گویی هیچ دامی در منطقه حضور پیدا نکرده است.( اگر فرصت دارید حتماْ به این منطقه سر بزنید- در امتداد رودخانه حرکت کنید و بهشت وعده داده شده خداوند را نقدی ببینیدو بر حساب نسیه خداوند نیفزایید( این یکماه حساب نسیه اش کمی افزون گشته است)).

در جاده بلده - یوش به سمت جاده چالوس و پل زنگوله رفتیم و از آنجا به سمت تهران.در جاده عده کثیری پارچه های سبز بر دست گرفته بودند و بر ماشین های عبوری یا ماشین های عبوری بر عابرین علامتV نشان می دادند. بقدری این موضوع کثرت داشت که ما را وهم برداشت که آیا در این دور روز اتفاق جدید رخ داده است؟

هر چی سبز بودن این روزها ممنوع تر می شود طبیعت سبز تر می شود.

زمستونم بهاره یادتان هست.

تابستونم بهاره بر آن بیفزایید.

بیش از این شما را خسته نمی کنم و به تماشای عکس ها دعوت می کنم.

 در ضمن برنامه را ما جمعه - شنبه برگذار کردیم( قابل توجه بعضی ها)

ارغوان شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگزگوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال
از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگي
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 

(2) P1100832.JPG

مه دلدار

P1100638.JPG

۸۸۸۸...

 P1100658.JPG

 بودن در سبز موسوی

P1100680.JPG

نقاش طبیعت

P1100684.JPG

برکه لرزان

 P1100689.JPG

مسیر بهشت

 P1100704.JPG

 کمانکوه

P1100712.JPG

چشمه سبز

 

P1100720.JPG

سبزینه

P1100733.JPG

سبز  وار

 

P1100797.JPG

پاکوب

P1100774.JPG

 تابستان سبز

P1100805.JPG

علفزار

P1100808.JPG

شورستان

P1100728.JPG

شاهزاده کج گردن

P1100809.JPGسبزه زار

P1100810.JPG

بهار سبز

P1100813.JPG

دشت سبز

 

P1100821.JPG

خیال انگیز

 

 

 

P1100822.JPG

سبز در سبز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

 این هفته برنامه خلنو را اجرا کردیم.

صبح برنامه که داشتم از خونه بیرون می آمدم محمد زنگ زد که مریم نمیآید و خودمون دو نفر هستیم.

تصمیم گرفتیم که برنامه را مقداری جان دار تر کنیم.

ساعت ۹:۴۵ از لالون به سمت تلخ آب حرکت کردیم و در ساعت ۱۱:۴۵ به تلخ آب رسیدیم. رودخانه می غرید و در عین غریدن آرامشی را بر آدم تزریق می کرد که سکوتش چون سکوت روزهای قبل نبود.

تلخ آب( آبی معدنی و گاز دار که گفته می شود آثار درمانی زیادی دارد) پر آب بود و از جای جای کوه چشمه بیرون زده بود. به راستی که چه زیبا نام گذاری کرده اند ،چشم+ ه -چشم کوه. جایی که اشک زلال خود را جاری می کند.

دل نازکترین قسمت کوه.

رحمت خدا.

زیبایی چشمان آهویی رمیده.

ساعت ۱.۵ از تلخ آب به سمت آبشار حرکت کردیم.آبشار دیوانه بار خود را بر سنگ می کوبید. در ساعت ۴:۳۰ روی یال بودیم. شیب سنگینی بالا رفته بودیم. در راه دوستان قدیم را دیدیم. سید جلال از دوستان قدیم دانشگاه را که به پایین میآمد. ۵ سالی بود ندیده بودمش اما گویی همین دیروز بود که از او خداحافظی کرده بودم. اصلاْ رسم رفاقت کوه فرق دارد باآنچه که در شهر می گذرد. رفاقتهایش هم صمیمانه است و نزدیک.

کسی که بعد از سالها به وطن باز گرد چه حسی دارد؟ حسی صمیمانه و مادرانه. رفاقت کوه نیز به گمان چنین باشد. روی یال هم بچه های گروه شهرداری را دیدیم. همچنان خانم یعقوبی فعال و پر انرژی بود.آنها از قله برگشته بودند و بعضی واقعاْ خسته بودند. هوا سرد شده بود. تابستان و این همه برف و سرما؟

کمی در کنار بچه های شهرداری به گفتگو پرداختیم. هوا سرد شده بود و من هم تابستانه آمده بود و نه کلاهی و نه دستکشی؟!!!!

از رو یال به سمت کاسه زیرین قله حرکت کردیم. برف انبوهی در کاسه خفته بود.ساعت ۵:۲۰ در کاسه بودیم. ۱۵ دقیه ای استراحت کردیم و دوباره شیب سنگین یال را به سمت قله بالا کشیدیم.

نفسمان به سختی در میآمد و نشان میداد یکماه بدون کوه زندگی کردن چگونه انسان را از  محبوب دور میکند.

مدتها بود که قله ای این گونه حالم را نگرفته بود. با حالی زار ساعت ۷:۱۰ بر روی قله قرار گرفتیم و منظره ای زیبا پیش رویمان قرار گرفت.

(خانم یعقوبی شرط نبسته را باختی چرا که از خلنو آزاد کوه پیدا نبود.)

کاسه پشتی خلنو سراسر برف بود و دریاچه آن پرآب.

به سمت دریاچه سرازیر شدیم و ساعت ۸:۳۰ چادر زدیم. غروب دل انگیزی را از رواق چشمانمان نظارگر شدیم .ماهتاب بود و جز من و ممد هیچ کس نبود. البته منطقه دارای خرس  می باشد . اما ما چیزی ندیم. شب سردی بود و آبها در دل تابستان یخ زد.شام نیمرو زدم و خوابیدم. ساعت ۲.۵ بود که ممد از خواب بیدارم کرد که سهیل زلزله شده. نور را دیدی؟

من هم که از خواب عمیقی بیدار شده و عصبانی بودم.

گفتم ارتفاع زده شدی وهم و خیال  بر تو غالب شده است. دو - سه تا کلفت گفتم و او را خاموشاندم.

صبح باز هم نیمررو خوردیم. سپس به سمت دره وارنگه رود حرکت کردیم. دقیقاْ از ابتدای رودخانه .چون کودکی بود که شروع به حرکت کرده باشد.

هر چه به جلو میرفتیم ابنوه برفچال ها زیاد تر می شد و رودخانه عظیم تر.(گویی در طبیعت از نوزادی تا بزرگسالی چند دقیقه ای فاصله نیست!!)

به منطقه هربه رود که دو رود به هم می رسند رسیدیم.آنجا هم یک گروه چادر زده بودند. آنها هم شب آن نور و صدا و لررزه را دیده بودند و می گفتند شهاب سنگی بود که به کوه اثابت کرد. حال من از دست ممد فرار می کردم که آنهمه کلفت بارش کردم.

از ساعت ۷ از کنار دریاچه حرکت کردیم وساعت ۱:۱۵ به دره کمر شیر رسیم(ابتدای مسیر آزاد کوه) . هوا خنک بود و رودخانه وارنگه رود خروشان . ناهار باز نیمرو خوردیم و تا ساعت ۳:۴۵ که به واررنگه رود و سپس به جاده دیزین رسیدیم. رودخانه وارنگه رود به ولایت رود (شاهرود سابق)پیوست و ما از ابتدا تا انتهای آن با هم بودیم.

 

02.JPG

 مرز ناشناخته ها

01.JPG

 برفچال تابستانه

03.JPG

 نگاه به گاه

 

05.JPG

 خورشید خسته

(تقدیم به آخرین پست فقط باش که با نوشته هایش مرهمی است بر دل ما)

04.JPG

 غروب و دریاچه(دریاچه خلنو)

07.JPG

 ابتدای رودخانه وارنگه رود و یخچال های آن

06.JPG

  تن شکسته

10.JPG

 آخرین منظر برج

08.JPG

 دیوار زور(تا ماهی دیگر اثری از آن نخواهی یافت)

 

09.JPG

 اردی     بهشت    تابستان

***سه شنبه این هفته فیلم درباره الی را به تماشا خواهم نشست.(اگر هنوز روی پرده باشد).امیر پایی دیگر؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

به دیده من اندرا
با چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها
منزلگهی بگزیده‌ام

(مولانا)

 

 دوستان این هفته جمعه و شنبه برنامه قله خلنو برگزار می شود. کسانی که می خواهند همدقم شوند بسم ا..

در ضمن برای هفته بعد از 3 شنبه شب تا جمعه برنامه اشترانکوه و فرود به سمت دریاچه گهر برقرار است. سرپرست برنامه نعمت آزادی است.گر همره مایی بشتاب.( قصد بر حرکت با قطار به سمت تیون است.پس سریعتر هر کسی پا هست بگوید).

 

مرغ‌ سحر ناله‌ سر كن‌
داغ‌ مرا تازه‌تر كن‌
بلبل‌ پر بسته‌ ز كنج‌ قفس‌ در آ
نغمه‌ آزادي‌ نوع‌ بشر سرا..

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت   توسط سهیل  | 

این  هفته دشت لار بودیم و همه گل بود. نمایشگاه گل تهران چون کودکی بی دست و پا در برابر این دشت بی همتا است.

حرکت خود را از لواسان بزرگ آغاز کردیم. حول و حوش ساعت ۱۲ . هوا ابر ی بود و دل انگیز. ساعت ۴ روی گردنه بودیم و عده ای به سمت کاروانسرا و عده ای دیگر به سمت قله کافر قلعه رفتیم.

ساعت ۷  به کاروانسرا رسیدم.

عمو هرمز همچنان بیل بدست بالا پایین می رفت دیگر کم کم عمو هرمز  در حال پیر شدن است.با دیدن ما خندان شد و اتاق ویژه مهمان را در اختیار ما قرار داد. اتاقی که فقط برای  مهماتان ویژه است.

از بودن  در  لار همچنان لذت می برد و بزرگترین لذتش  آبیاری و بیل زدن یونجه ها و مرتع است..

از مکه اش پرسیدم. امسال حاجی می شود.ولی او برای ما همچنان عمو خواهد ماند. نمی خواهم  واژه عمو را با هر واژه  دیگری عوض کنم.هر واژه ای که بوی شهر می دهد. بوی  مترو. بوی کارت منزلت...

عمو برای من همان مرام دهاتی را خواهد داشت

گفت تا جوانید برید مکه. ممد گفت این هنوز زن نگرفته. چشم قره ای به من رفت و گفت خوب اول زن بگیر.

خیلی هوای ما را می خواست. هنگامی که خود و  ایلاتی های دیگر در تنگی جا خوابیدند و نگذاشت ما جا بجا شویم.

ایلاتی هایی که به لطف موتور و نیسان و چوپان افغانی ، چاق بودند و شکمهاشان آویزان. نصف بیشتر بدنشان دمبه و چربی بود و فقط نام ایلاتی را یدک می کشیدند.ببین چه شده بود که من بچه شهری  نیمچه سوسول آنان را محل تیکه باران خود کردم.

عمو هرمز  رو به من کرد و پرسید: با اشاره به جوان  مهمان خودش ،شما ها ماست به صورتتون نمی مالید؟

با خنده گفتیم ما ماست می خوریم.ایلاتی هم ایلاتی های قدیم. خوب معلوم است که نور آفتاب پوست صورت را می سوزاند و  باید صورت را در کرم فرو کرد و بعد ماله کاری کرد.

صبح ساعت ۵ به دشت زدیم. اوایل دشت سبز بود و سپس در انتها از گل پر شد.رودخانه  لار پر آب  بود و زلال،همچون در. اما اثری از  دراچه سد نبود!!!

دماوند همچنان سفید بود و پر ابهت.

به روی خود نمی آورد که این هفته ۳ تن از دوستان و همنوردان ما را گرفت.

همچنان یکه تازی می کرد و رعد بورق های  آسمان را بر خود می گرفت. گویی در این جنگ آسمان و زمین این اوست که طلایه دار مبارزه با لشگریان آسمان شده است.

آسمان بترس از روزی که گدازه هایش را حوالت کند. بترس. 

نزدیک به ۴۳ کیلومتر مسیر بود و خسته شده بودیم. اما نه خستگی  که نیاز به خسته باشی داشته باشد که به خدا قوت نیاز داشتیم.

خدا قوت بر همه همنوردانی که مرا تحمل کردند.

 

 

 

1.JPG

 پیر کهن  سرزمین من

 

2.JPG

 بازی گون و سنگ

4.JPG

سنگچین تنها(قله کافر قلعه)

P1100562_resize.JPG

 آتش به جان گون

( به اسم شخم زدن و کاشت سیب زمینی دیم منطقه وسیعی را اینگونه کرده اند تا در آخر منطقه ای ویلایی در بیاید(منطقه بالادست پلور)... دولت سیب زمینی و ....)

3.JPG

 امید به زنده ماند

5.JPG

 عمو قدرت

 

8.JPG

 عشقولانه لری( دوستان کوهنورد به تازگی مزدوج شده)

 

7.JPG

پیچ در پیچ

 

6.JPG

 در انتظار  روزهای آینده

10.JPG

 طبیعت گرد

9.JPG

 زرد در بستر سبز

11.JPG

 گل نوردی

P1100518_resize.JPG

 در بر گل

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته وارد فاز انتخاباتی شدیم و نشد که از برنامه آخری بنویسم.

به مناسبت نودمین سالگرد تاسیس دانشگاه تربیت معلم یک صعود سراسری برای قله کهار ترتیب داده شده بود که بنده و چند دوست قدیم دیگر در برنامه حضور پیدا کردیم.

قرار بر این بود که در کنار جانپناه چادر بزنیم و شب را آنجا بخوابیم. چادر ها زده شد و چون بنده هم در دانشگاه تربیت معلم و هم بهشتی رفیقانی داشتم یک شام درست حسابی خوردم و از گرسنگی درآمدم. گهگاه بارانی بهاره می زد و می رفت . اما هنگام خواب آسمان پر ستاره بود . تصمیم گرفتم شب را بیرون چادر و در زیر چادر انبوه ستارگان بخوابم.باد بود اما می ارزید به خواب زیر آسمان پر ستاره.

عینک به چشم دراز کشیده بودم و ستارگان را تماشا می کردم که خواب چشمانم را ربود.خوابی خوش و آرام. از آرام ترین خوابهایی که تا کنون داشته ام. یک آن دیدم نعمت که کنار دستم خوابیده بود مرا صدا می کند و می گوید زود باش باران گرفته.چشم باز کردم و از آن هم ستاره هیچ ندیدم. حتی ستاره خودم را . رسم زندگی همین است ،چشم بر هم نهادنی و ستاره زندگیت را از دست دادنی.

 تا به خودم بیایم و وسایلم را جمع کنم و داخل چادر ببرم ، باران به همراه طوفان شروع شد. ولی زیاد خیس نشدم. مرتضی غر غر می کرد که بهت گفتم نرو و ...خخخخرف و پوووف در چادر خوابیدم اما مزه یک لحظه خواب در زیر آسمان پر ستاره را نداد.

صبح جمعه قله صعود شد و یک هفته دیگر کوهی گذشت.

این هفته نیز برنامه دشت لار برگزار می شود با پافشاری  دوستان. چرا که منطقه کاملاً سبز نشده است.

باشد که بهاری باشیم.

P1090805_resize.JPG

 سیمین بر

 

عکس متعلق به این برنامه نیست

***متاسفانه خبر در گذشت ساجده در قله دماوند آمد. شاد باد روحش.

شعری از او تقدیم شما باد:

" برف رنج است که می بارد سفید

تا نا پیدا

رها شده باد است در ریز حلقه های چرخ ایده ی آتش

دو چشم تو قهوه ای سرد است تنوره

داغ ماییم و زمستان     از لب های تو پیدا

این پیوسته گی باهار و بوی خوش از لا موی تو باد

درجه ای نه دارد که می خندددم از سر خوشی

 - شاعری سر شار از کوه ها کلمه و سر خوش از دو نفری بودن که می بردم به بلند\  نه کوه نوردی با دل بسته گی به قله های بلند در پا برداشته شده بودم -

 

گزارشی از این حادثه دل خراش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته برنامه کرکس را اجرا کردیم.

۵ سال پیش بود که اول بار به این قله رفتم و اینک بعد از گذشت این همه سال بار دیگر به آنجا رفتیم.

دیگر خبری از بوی گند مرغداری بزرگه کشه نبود و به جای آن مقدمات ساخت و ساز دهکده توریستی در دستور کار قرار گرفته بود. آن جانپناه زرد رنگ بود اما دیگر اعتباری نداشت چرا که پناهگاه بزرگ دیگری کنار آن ساخته شده بود.

نزدیک قله بود و حال و هوای مخصوص آن.

احساس کردم باید شکر گذار باشم . شاکر بزرگترین نعمت خداوندی که بر من عطا  شده است:

- اینکه بزرگترین لذتهای زندگیم را در کوهستان و کوهسار قرار داده است.

خداوندا شکرت:

 

 

 

3.JPG

سایه و آفتاب

1.JPG

زبان گون

2.JPG

غروب و تنهایی من

 100.JPG

زرد و آبی

 

 

4.JPG

شقایق کرکسی

5.JPG

نیم رخ

6.JPG

این همه گل

این هفته نمایشگاه گل رفته بود و کلی گل دیدم. اما گل های کوچک و ریز کوهستان را به تمام آن گل های بزرگ نمایشگاه  ترجیح می دهم.چرا که لذت دیدار آنان در آن هوا و در آن ارتفاع را  هیچکدام از این گل ها در من ایجاد نمی کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

P1100085.JPG

 خط موزون

P1100013.JPG

 دوردست

P1100023.JPG

 دوستان

P1100029.JPG

 بر فراز خیال

 

P1100043.JPG

 ماه و آب

P1100057.JPG

 دل سوختگان

P1100060.JPG

 اندیشیدن

P1100066.JPG

 اردیبهشت

P1100080.JPG

 خط کج

 برای شناخت امروزمان پیشنهاد خواندن کتاب جامعه شناسی خودمانی را می دهم.

کتابی با زبان ساده که ایرانی را از هر آنچه که افتخار می کند،پالایش می کند تا ایرانی ،ایران دیگری سازد.

در واقع کتاب جامعه شناسی خودمانی تفسیر این ضرب المثال است که از ماست که بر ماست.

باشد که در انتخابات پیش رو با خرد ورزی سیاستمدارانه وارد بازی شویم،تا شروع به بازسازی کنیم.

این هفته قله کرکس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

P1090904.JPG

فراموش شده

 

P1090928.JPG

 استوار اما کهن

P1090935.JPG

 چشمه ی نگاه

P1090961.JPG

 خواب و بیدار

همیشه با دوستان الوارم(لرها) که کوه می روم از برنامه راضی هستم. برنامه دلچسب و سنگینی اجرا کرده و اگر نتوانسته باشیم قله را صعود کنیم از عملکردمان راضی بوده ایم. چرا که تمام کوششش خردمندانه و نه جاهلانه را برای برنامه کرده ایم. برای همین خاطر است که هر وقت برنامه ای از طرف دوستان الوارم پیشنهاد شود از آن استقبال می کنم.کلاً اگر بخواهیم از کوهنوردی کسی تعریف کنیم، می گوییم طرف لری می ره.یعنی بدنی آماده برای کوهنوردی دارد و همپا شدن با او و هم قدم شدن با او شهامتی دو چندان می طلبد و البته داشتن بدنی آماده برای فرد مخاطب.

 

اگر بخواهم یک رنسانسی برای زندگیم معرفی کنم همان ملاقات با اندیشه های دکتر سروش است. از آن به بعد است که می توانم زندگیم را به دو بخش سهیل قبل از سروش و سهیل بعد از سروش تقسیم کنم.اندیشه های سروش بود که پایه های  عقلی و ایمانی سهیل امروزی را تشکیل داده است.

از دیگر شناخت هایی که تا کنون از خودم بدست آورده ام ، آن است که تفکر و مرامم را نزدیک به اصلاح طلبان دیده ام و با آنان هم ذات پنداری کرده ام تا کسان دیگر.

 

دکتر سروش با یک اندیشه سیاسی و منظم و ساختار یافته از کروبی ، حمایت کرده است. کروبی لر است و می تونم تصدیق کنم که لر اهل عمله. همان طور که در کوهها و کوهنوردی دیده ام.

 

از طرف دیگر مهندس موسوی است. کسی که خاتمی در کنار اوست. اما زندگی شخصی من به قبل و بعد از خاتمی تقسیم نمی شود. همان یک رنسانس فعلاً ما را بس است.در ضمن وجه تمایز موسوی با دیگران، زهرا رهنورد است. کسی که اگر در قامت زن رئیس جمهور باشد به نظر من اتفاقات جالبی در حوزه زنان و جوانان رخ خواهد داد. (بخصوص با خواندن آخرین مصاحبه ایشان با  مجله چلچراغ)

حال از این مقدمه  ها به اصل موضوع می رسم ، حال و روز من بسیار شبیه جان لاک در سریال لاست شده است( آن زمان که در شک بود دکمه را فشار دهد یا ندهد.)، تازه هیچ ربطی هم به من نداره که شما لاست رو دیدید یا نه!!!!

 هوس صعود لری در این بهار چیزیست که در دلم جاریست.

بیخیال موضوع شوید و از عکس ها لذت ببرید.

 

P1090967.JPG

 انگشت زمین

P1090990.JPG

 غار یخی دلفک

P1090996.JPG

 مبهوت

P1100002.JPG

 الماس گون

P1100010.JPG

 اندکی صبر سحر نزدیک است

P1100013.JPG

 آرامش درون

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

3 روز آخر هفته را به همراه دوستان دانشگاه تربیت معلمی به قله درفک واقع در منطقه استان گیلان رفتیم.

4 شنبه شب را مهمان مردم با صفای روستای شیر کوه بودیم. از بیکاری شکایت می کردند و امیدوار بودند که تله کابینی که به آنان وعده داده شده است عملی شود. تله کابینی که جز نابودی طبیعت چیزی دست آنان را نخواهد گرفت.

5 شنبه صبح ساعت 30/5 به سمت قله و در اعماق جنگل حرکت کردیم . ساعت 45/8 به لارود که چشمه ای گوارایی دارد رسیدم و صبحانه خوردیم. ساعت 30/9 در یال سمت چپمان به بالا رفتیم تا آنکه در ساعت30/12 به جیرانی و چشمه آن رسیدیم. آب چشمه نسبت به  2 سال پیش کم شده بود. کلاً جنگل تشنه بود.ناهار را آنجا خورده و به سمت خط الرس حرکت کردیم و در نهایت ساعت 17 در کاسه درفک قرار گرفتیم.قرار بر این شد که قله را صبح فردا صعود کنیم.بعد از مستقر شدن در کلبه های سنگی که در کاسه  واقع شده است ،به همراه چند دوست دیگر به درون غار یخی درفک رفتیم. مناظر شگفت انگیزی بود . اما حیف که  عدم امکاناتمان اجازه نداد به انتهای غار برویم.

بعد از آن به سمت شمالی کاسه رفتیم و دیواره های 400 متری و مخوف آن را دیدیم. در حالیکه ابر منطقه را فرا گرفته بود ما مبهوت و تماشا کنان منظره روبرویمان بودیم. زبان و کلام قاصر شده بود از بیان. از دیدن این همه زیبایی به نوعی در حالت خلسه فرو رفته بودیم. تنها کلمه خدا خدا بود که بر زبان جاری می شد.

بعد از دیدن آن همه منظره عالی در کنار دریاچه  به تماشای ماه شب 14 پرداختیم و شب در هوای سردی به خواب رفتیم.

صبح جمعه  از کاسه تا قله را یک ساعته صعود کردیم و از آنجا به سمت شاه شهیدان حرکت کردیم. ساعت 12 در روستای شاه شهید بودیم و از آنجا با ماشین به سمت آسیا بر و دیلمان و سیاهکل رفتیم و جنگل زیبای سیاهکل را منظر رواق چشممان کردیم. ساعت 10 در کرج بودیم.

گزارش این برنامه در سالهای پیش:

اینجا

و

اینجا

عکس های این برنامه در ۳ پست بر شما عرضه خواهد شد:

 

2.JPG

پرچین

P1090881.JPG

عابران خاموش

P1090882.JPG

چشم در راه

P1090884.JPG

کوره راه

 

P1090887.JPG

رخ تیغ

P1090912.JPG

خستگان

P1090933.JPG

عابد چله نشین

P1100035.JPG

در پهنای خیال

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

P1090762_resize.JPG

دستان گرم

 

P1090818_resize.JPG

ناکجا آباد زندگی،

 

P1090800_resize.JPG

بت چین، ای صنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

قسمت آخر

از این پسر زابلی خیلی خوشم آمد، دوستان ما در انتهای اتوبوس نشسته بودند و من در جوار راننده و کمکش و مالک.

موبایل پسر  مالک زنگ زد و گفتگوی کرد. برگشت و به ما گفت:

زنم بود می گفت چرا خانه نیامده ای؟ مگر فردا 13 بدر نیست؟هر جا هستی از ماشین پیاده شو و بیا زابل .جواب داده بود که مسافر خورده و باید به کرمان برود.

زنش گفته بود که مگر چند روز سال 13 بدر است؟

راننده میان کلامش پرید که: به زن جماعت باج نده ها رو گردنت سوار می شن.

پسر گفت: باید زندگی کرد دیگر. با دعوا و مرافه هم می شود زندگی کرد با آشتی هم.به او قول دادم عوض این نیامدن ببرمش مشهد.آخر می دانی بچه است. 15 بیشتر ندارد. راستش ماه عسل هم نبردمش. یتیم هم هست. خدا را خوش نمی آید من بر او جفا کنم.

این سخنان را شنفتن و آمیخته شدن با تار جلیل شهناز فکر میکنیدشما که من چقدر لطیف شدم؟؟؟؟؟

(2) 15.JPG

امیدوار به زندگی

27.JPG

ستاره ٍ سهیل(محبوب ترین عکس این برنامه ام)

نام این فرشته ستاره است.و اینکه سهیل ستاره اش را یافت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

با دوستان در مورد این واقعه (قاچاق انسان و پناهندگان غیر قانونی)صحبت می کردیم. دوستی گفت من با 110 تماس گرفتم و این موضوع را اطلاع دادم چرا که آنان جنایت می کنند ، مالیات نمی پردازند ، در ایران هیچ مدرک شناسایی ندارند و ... این یک دید  است که دیدی قانونی است و  البته کاملاً بجا.

اما دید دیگری را هم در اتوبوس دیدم:

معمولاً این اتوبوس های جدید یک مالک دارد و یک راننده .ماشین ما هم از همین نوع بود.یعنی راننده برای مالک کار می کرد.

مالک ماشین جوانی 23 -24 ساله به نظر می رسید و زابلی بود ، همین که پژوی مورد بحث ما با سرعت از اتوبوس سبقت گرفت، گفت: خدا پشت و پناهشان، !!!!

چرا ؟

:به این خاطر که به سرنوشت آن 8 نفر دچار نشوند، چرا که زنده بمانند!!!

من این دیدگاه را که حاکم بر منش انسانیت است بیشتر می پسندم.

(2) 10.JPG

زندگی

(2) 16.JPG

در خیال

(2) 17.JPG

 توهم

(3) 20.JPG

قلوه سنگ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

شب را در زاهدان ماندیم تا بتوانیم از چهار راه رسولی خرید کنیم. کفشهای خوبی بود که دوستان خریدند و من هم.اگرچه نتوانستیم قله را صعود کنیم اما در زاهدان کفشهای خوبی نصیبمان شد.

برگشت هم تنها مسافران اتوبوس ما بودیم و به نوعی اختصاصی ما بود.هنگام برگشت هم پلیس گیری نداد و به راحتی به کرمان رسیدیم.

بعد از آنکه پلیس راه صدوقی را رد کردیم ناگهان از دل کوه 13-14 نفر دوان دوان به سمت جاده سرازیر شدند و همه- بله همه!!! سوار یک پژو سواری شدند  و ماشین با سرعت سرسام آوری حرکت کرد. در جاده بم -زاهدان

پژو های سواری می بینی که کنار جاده ایستاده اند. به اینان باربر می گویند و در کار قاچاق انسان هستند و افغانی های بدون مجوز را به مقصد تهران و جلفا می رسانند.به گفته راننده اتوبوس ،پلیس راه با این ماشین ها مقابله نمی کند چرا که با سرعت زیادی که دارند هم جان خودشان هم  جان پلیس را به خطر می اندازند.راننده، اتوبوسی را نشان داد که کنار جاده افتاده بود و گفت که با یکی از این پژو ها تصادف کرده است و همه 8 سرنشین آن که 7 افغانی بوده اند جان باخته اند.او می گفت شاید در صندوق عقب 5 نفر و بیتشر انسان سوار کند و بقیه را هم بر روی هم سوار می کنند و زود می برند.

این است سرنوشت انسان. به راستی که ما همه از فرزندان قابیلیم.

(2) 14.JPG

خوشا به حالت که انسان نیستی

(2) 12.JPG

بازی رنگ و برف و زندگی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

صبح دو گروه شدیم . یک گروه ماند و دیگری ساعت 5/3 بامداد حرکت کرد.

در سکوت و شب حرکت می کردیم. تا آنکه هنگام طلوع رسید. خورشید طلوع کرد. هیچ می دانید که اولین نقطه که در ایران طلوع آفتاب را می بیند در بلوچستان و در منطقه کوهک واقع شده است.

حییف که این منظره را از دست دادم اما جناب نصیری زیبا عکسی انداختند که اگر دستم رسید در پرچنان قرار خواهم داد.

هوا ابری تر می شد. در کنار صخره ای  که گود رفتگی داشت صبحانه خوردیم که باران شروع شد. بارانی بسیار شدید. از در و دیوار کوه آب بود که جاری شده بود.( جدی ما بلوچستان آمده ایم) چاره ای نبود جز حرکت.پس از آنکه باران خوب خیسمان کرد بالادست تبدیل به برف شد.هوا کاملاً قمر در عقرب شده بود. هر چه بالاتر می رفتیم هوا بدتر می شد و برف بیشتر . ظاهراً تفتان نمی خواست ما بازهم قله را صعود کنیم. به ناچار در ارتفاع 3500 متوقف شدیم و بازگشتیم.

ساعت 18 در روستا بودیم.شب مهمان عمو قدرت بودیم و پلو بوقلمونی خوردیم  با دوغ مشکی بز(جدی جاتون خالی) . در این جور موارد آرزو می کنم که ای کاش معده ای حجیم تر داشتم تا یک پارچ را می کردم دو پارچ.

چربی زیاد دوغ با توجه به هوا صبح و خیس شدن و سرما کمی سینه ام را اذیت کرد.صبح هم که شیر بز و کره بز آمد. خوب سینه چند روزی خراب باشد مشکلی نیست. این کره را من کی و از کجا گیر بیاورم!!!!!!!! با توجه به آنکه دوستان زیاد نتوانستند بخورند. کره جان داری خوردم.

لحظه خداحافظی رسید و ما از این همه خوبی خداحافظی کردیم.

به راستی که بلوچ در مهمان نوازی یگانه است.من در بیشتر ایران سفر کرده ام اما مهمان نوازی بلوچ چیز دیگریست.

خدا آباد کند و آباد تر عمو.

(2) 13.JPG

زمستان در بهار

 

(2) 14.JPG

علمدار بهار

(2) 26.JPG

قدرت ترشابی و کمی از خانواده

31.JPG

لحظه خداحافظی

(2) 28.JPG

ستاره(نام این فرشته ستاره است)

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

وارد بلوچستان شدیم.

از زاهدان با اتوبوس  به سمت خاش و از آنجا هم با ماشین سواری سمت روستا ترشاب و سپس به محل عمو قدرت که نامش کنده زرد است رفتیم.

خاش نسبت به دو سال پیش آباد تر شده بود. در مسجد جامعه آنجا که تاریخ ساختش به سال 1315 می رسید ناهار را خوردیم.

اما کنده زرد. جایی است که عمو قدرت از هیچ آنجا را ساخته بود. چرا که آنان در گذشته جزو عشایر منطقه بودند و عمو قدرت تصمیم گرفته بود یکجا نشین شود.

نسبت به دو سال پیش تغییرات شگفت انگیزی کرده بود. حال روبروی خانهشان یک باغ کوچکی از درختان انجیر و هلو  و شفتالو داشتند و مسیری را مسقف به درخت تاک و مو کرده بود که در تابستان زیر آن باید تماشایی باشد.

6 حوض پرورش ماهی قزل آلا داشت و بوقلمون ها و ماکیانش افزون شده بود.(خدا بیشتر کند)

وقتی عمو قدرت را می بینم از خودم خجالت می کشم. فردی چون او این همه سازنده و این همه تولید گر و من ...

لوح های تقدیری که بر دیوار بود نیز افزون شده بود.

در لحظه برخورد با حاج احمد و ما ُگویی داشت بال در می آوررد. براستی اگر انسان توانایی آن را داشت که بال در بیاورد  باید او را بر اوج قله تفتان می یافتیمش.

کسی هست که با دیدن مهمان خوشحال می شود. اما کسی هست که با دیدن مهمان به وجد می آید . عمو از این دست انسانها است.

رفتیم و در کنار هم نشستیم. یک پسر دیگر نصیبش شده بود و از زن اولش تعداد بچه ها به 8 نفر رسیده بود. دو سال پیش تعداد بچه هایش 11 نفر بود.

امسال به لطف خدا حاجی خواهد شد.

قرار شد شب شام خودمان را بخوریم. به خود آمدیم دیدیم که بزی را زمین زده تا بسمل کند. چون باد بر او رسیدیم و از او امان بز را گرفتیم. هر حرفی می زدیم که ما شام نمی خواهیم،با حرفی دیگر ماتمان می کرد.

می گفتیم زحمت می افتی. خود را نشان می داد  و می گفت من اکنون در زحمت هستم. آخر گفتیم غذا هایی که ما درست کرده ایم خراب می شود و این اسراف است و خداوند اسرافکاران را دوست ندارد.( عمو قدرت متشرع ترین آدمی است که من تا کنون دیده ام).به هر حال از تصمیمش منصرفش کردیم و قرار بر این شد که فردا را مهمان عمو باشیم.

هوا بارانی بود و گویی 1300 کیلومتر راه آمده بودیم و به شمال رسیده بودیم.

(2) 30.JPG

یاسر ترشابی

 (2) 25.JPG

دست رنج عمو قدرت(کنده زرد)

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

بعد از آن صدای زیبای اذان و آن خواب رویا گون

صبحانه را خورده و به سمت جاده بم – زاهدان رفتیم. یکی از موارد عجیبی که در این منطقه از ایران حاکم است آن است که اتوبوس با 5 نفر مسافر هم حرکت می کند تا بتواند از سوختی که به قیمت دولتی می زند و به قیمت آزاد می فروشد بهره ببرد.برای همین اکثر پمپ های گازوئیل این منطقه شلوغ می باشد.

ما 24 نفر بودیم از این که در بین راه ماشینی گیرمان نیاید کمتر نگرانی داشتیم.

اتوبوس اول آمد.

حاج احمد:بقیه کجا هستند؟

من: هنوز راه نیفتادند.

حاجی: ما که نمی تونیم اتوبوس را معطل کنیم. بگذار برود.

همه آمدند و 10 دقیقه بعد اتوبوس دیگری نصیبمان شد. من که شیفته نشستن در جلو هستم رفتم پشت راننده جا خوش کردم.جلو اتوبوس همانند ویترینی است که زیبایی های طبیعت را گویی با دور تند به تماشا نشسته ای.طوفان شنی بود که شن ها را از این سمت جاده به آن سمت می کشاند . گویی جاده وارد حریم بیابان شده است و بیابان برای بدست آوردن حرمت سابق خود مشغول زور آزمایی با این وسیله بشریی است. تا حال که توانسته بود تمام زیر گذرر های جاده که برای عابر و آب های فصلی ساخته شده است را پرکند.مدت ها بود که جاده مستقم نرفته بودم. از آن جاده ها که آخرش نقطه است و حدی برایش قابل تصور نیست.باد شن ها را روان کرده بود ولی آن جاهایی که بوته و پوشش گیاهی داشت را نتوانسته بود تکان دهد و همین شده بود که فاصله آن بوته با اطرافش تا نیم متر و بیشتر هم برسد.(چون اتوبوس در حال حرکت بود نتوانستم عکس جالبی بگیرم)

بیابان مشغول من و من مشغول بیابان و گوشم مشغول همای و چشمم در گرمای خواب آلودگی می پیچید که ناگهان در کنار جاده چیزی مشاهده شد.

اتوبوسی پس از برخورد با تویو تای هالیکس( از بهترین نمونه های آن در ایران و شاید جهان)چپ کرده بود و تویوتا نصف شده بود. نصفی در وسط جاده افتاده بود ونصفی دیگر در کناری.حادثه چند دقیقه قبل اتفاق رخ داده بود و هنوز مسافران و مجرروحان حادثه در کناری بودند. راننده تویوتا پشت رل و در بین آهن له شده بود و بقیه مجروح بودند. اما صبر کن چرا این قدر اتوبوس آشنا می زند. کمی بیشتر صبر کن.

آری خودش است . وللاه خودش است. بللاه خودش است. همان اتوبوس اولی که ما نگرفتیم و به راه خود ادامه داد.

اکنون در چیزی به نام قسمت و سرنوشت و شانس و... گیرم. منگم.

 

هنگام برگشت وقتی پرسو جو کردیم متوجه شدیم که ماشین سواری دولتی بوده است و نظامی.ار اررومیه بکوب آمد تا کرمان به راننده که سربازی وظیفه بوده 3 ساعت وقت خواب داده است و دوباره حرکت.

بیچاره آن سرباز له شده

(2) 09.JPG

آیینه تقدیر

(2) 11.JPG

توهم

(2) 29.JPG

گردن بند محبوب من

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

در ارگ نشسته و مشغول درست کردن غذا بودیم  که گفتم بروم با دوست جدیدیی که به همراه آقا داود آمده است سلام و سلامتی کنیم. در بین سخنان آقا داود بود که متوجه شدام ایشان قله برود پیکیکی از 14قله ی 8000  جهان و دوازدهمین آن ، که در منطقه هیمالیا واقع شده است را صعود کرده اند. اول مقداری هنگیدم و متوجه موضوع نشدم . اما بعد به خود آمد و در محمد نصیری غرق شدم. 5/3 ساعت گفت و گفت . از برنامه های انتخابی تا صعود و فرود قله   آنچنان که مرا در افسون صعود خود غرق کرد.من متعجب از این که این مرد بزرگ چگونه کوچکی مثل مرا قابل دانسته است و این گونه بر چون منی سخن پراکنی می کند( شاید شما که اهل کوه نباشید عظمت این کار ایشان را ملتفت نشوید) اما دوستانی داشتم و دارم که با یک صعود زمستانی دماوند آدمی را لایق سلام کردن هم نمی دانند. خوب هر چه باشد کوه است و بزرگی آن بعضی مواقع ضد خود عمل می کند.در ادامه برنامه بر عظمت و حسن منش ایشان بیشتر واقف شدم و بر آن غبطه خوردم(شایدم حسودی کردم)ایشان مثال بارز همان مثلی است که هر چه درخت پر بار تر سر به زیر تر.

امسال نیز قرار است به همراه تیم کارگری ایران قله های گاشبروم 1 و 2 را همانهایی که اسطوره کوهنوردی ایران ، اراز را از ما گرفت ، صعود کنند. برایشان آرزوی موفقیت می کنم.

برای اطلاعات بیشتر در مورد قله های ۸۰۰۰  اینجا  را ببخوانید

(2) 21.JPG

چوب طلا

(2) 23.JPG

همنشین سنگ( خاری که گل کرده است)

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

3.

با اتوبوس رهسپار ارگ جدید شدیم و شب را در آنجاماندگار شدیم. ارگ جدید را می توان باغ شازده جدید دانست اما این شازده چیزی و کسی نیست جز تکنولوژی.انتظامات یکپارچه سفید پوش که بر موتور سفید خود گشت زنی می کنند و راهنمای مسافرین هستند جلب نظر می کند. پلیس هایی که پیراهن آستین کوتاهشان مرا به یاد دو گانگی ها و دوئیت هایی انداخت که با آن رشد کرده ایم و فرهنگ پذیر شده ایم. یاد سخن دوستی افتادم که می گفت برای مسابقه ای در تلوزیون دعوت شده بود و به او گفتند حتماً با آستین بلند تشریف بیاورید!!!!!!!

چه دل پذیر تر می شد اگر زلزله ارگ قدیم را فرو نمی ریخت و مردم بعد از دیدار از آن به این به بهشت درخت خرما و اکالیپتوس می آمدند و لذت خود را می بردند.

شب هوا دلپذیر بود و بیرون چادر خوابیدم. نیم ساعت قبل از اذان صبح بود که از صدای نیاش بلبلان و هزاران باغ بیدار شدم. بلبلی می خواند و در درخت دیگر جواب می گرفت و این کار تا تک تک درختان ادامه پیدا می کرد. مگر می شود دریکجا این همه بلبل در حال معاشقه باشند؟ای کاش این لحظه ها تا ابد ادامه می داشت!!! چرا من هر جا می روم این گونه مست می شوم؟

در خواب هم این مستی و شوریدگی دست از سرما بر نمی دارد. البته بگذار بر ندارد که رمز زندگی همین است.حالا از عمق جان ، جان کلام سعدی را می فهمیدم:

"یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم، و سحر در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد ، و راه بیابان گرفت، و یک نفس آرام نیافت.چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟گفت: بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و غوکان در آب، و بهایم از بیشه، اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که ترا

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و من خاموش"

بهار بود و ارگ بیش از اندازه بلبل داشت و فکر می کنم از نوع خواندنشان هم بلبل خرما خور اهوازی بودند.

من در خواب و بیداری مست این نوا ها بودم که اذان صبح از تنها مسجد واقعی ایران( در ابتدای در وردی مسجد جوی آبی هست که حتماً باید پا ها را شست تا بتوانی وارد مسجد شوی) که در ارک واقع شده است سر رسید. اذان کامل موذن زاده اردبیلی.

،یک قسمت از اذان را می گفت و در قسمت بعدی بیتی به فارسی  و در دستگاه می خواند،15 دقیقه ای طول کشید تا تمام اذانش تمام شود. به قول دوستی با این اذان زیبا دوباره به خواب رفتیم.

 

(2) 18.JPG

تماشاگران بی صدا

 

 

 

(2) 24.JPG

تفتان بهاری

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

2.

کرمان و باغ شازده دو کلمه مترادف هستند. باغی که عکس هوایی آن است که اگر دیده شود عظمت کار معلوم می شود. فصل و کلمه بهار را در این باغ به عینه دیدم و بوییدم و حالیدم. از بوی گل ها و شکوفه های درختان باغ براستی مست شده بودم . مممممممممست مسسسسسسسست مستتتتتتتتتتت.

 

(2) 07.JPGبهار

امیر هم با این  پستش ما را شرمنده کرد

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

۱.

برنامه 6 روزه ما هم به بلوچستان به اتمام رسید و کوله باری از تجربه نصیبمان شد.

این برنامه را 2 سال پیش نیز برگزار کرده بودیم که با نام عمو قدرت۱  - عمو قدرت 2نگاشته شده است.

در ضمن برای عکس های این برنامه از برنامه 2 سال گذشته هم استفاده خواهم کرد تا در سومین سالگرد پرچنان بر خود قیاسی کنم ممارست در عکاسی را.

قصدم برای نوشتن گزارش برنامه نیست تنها تکه هایی از سفر را بازگو خواهم کرد.

ما 7 فروردین 87 با قطار عازم کرمان شدیم نه به این خاطر که کرمان سرمان خورند بل آنکه سرمان پر از اندیشه شود از سرزمینی که زمانی شاهراه و قلب ایران و شرق آسیا بود. قبل از آنکه دماغه امید ( واقعه در انتهای آفریقا) امیدمان را نا امید کند و تکنولوژی، مسیر کاروان های هزارتایی شتر را به بیابان سکوت تبدیل کند( به قول پیر تاریخ نویس آن دیار باستانی پاریزی)

قطار بود و موجز گویی امیر از سفر هفته گذشته اش به شبه قاره هند و جان کلامش آن بود که هند و کثافت در هم آمیخته و در هم آمیختن انسان و میمون و سگ معجونی به نام فرهنگ هند بوجود آورده است.( امیر جان، جان رفاقتمان دست از مختصر گویی بردار و در وبلاگ گروه آلاله بنویس از این شبه قاره و آنکه عکسهایش فراموش نشود) .

در کرمان مرقد شاه نعمت ا.. ولی را به تماشا نشسته بودیم.

 

(2) 04.JPG

دنیای حبابی درویش

 

 

 خانقاهی که زمانی شکوه خود را داشت اکنون نام آن خانقاه شده مرقد شاه نعمت ا.. ولی. مگر چه اشکالی داشت همان نام  خانقاه بر رخسار این مکان قرار می گرفت .  خانقاهی که در فرهنگ یران بعد از اسلام عمری به درازای 1000 دارد و اینک هرچه بر این فرهنگ فخر می فروشیم از بستر خانقاهی بیرون تابیده است( مولوی و سعدی و...)

(3) 05.JPG

هو

وارد خانقاه یا همان مرقد شدیم.گویی درون یکی از غزل های سعدی نفس می کشم.سرو رعنای ایرانی و نماد ملی ایرانی در جای جای این مکان احساس می شود. اما همه ی غزل سعدی طربناک نیست و مصرع هایی از آن می شکند دل.یاد دو سرو از ریشه کنده شده ای افتادم که دو سال پیش در همین مکان دیدم هر چه گشتم نتوانستم  دقیقاً محل آن را بیابم و انسان است و نسیان و این نسیان عادت فرهنگ ایرانی جماعت است که چه زود فراموش می کند آنچه بر سرش آمده است.

(2) 01.JPG

سرو هنوز رعنا

 

جالب است که در این جا شاه نعمت ا.. برای حکومت محبوب است و دوست داشتنی، به این دو دلیل که یک، هم محل زایش پول است( توریست) و هم نشانی از فرهنگ شیعه در قرن ششم ایران اهل سنت و جماعت دارد.

اما چه راحت می توان بر دراویش نعمت ا..ی تاخت و در مدت 2 سال سه خانقاهشان را نابود کرد( فارق از خوب و بد بودن این فرهنگ، که اگر می خواهیم زنده بماند این ریشه ،تساهل و تسامحه فراموش شده باید بازیابی شود)بله انسان است و نسیان.

 

 

03.JPG

 سروستان

(2) 06.JPG

 نماد ایرانی

(2) 02.JPG

چله خانه

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

امروز جمعه اولین صعود کوهنوردی 88 را انجام دادم.

در مسیری اختصاصی و از دره اوسون قله توچال را صعود کردیم. کوه آن هم توچال ، بینهایت خلوت بود. آفتاب درخشان و زیبا و مسیر بدون باد و این گونه بود که تمام مقدمات آماده شده بود تا لذت شرب مدامی دیگرحاصل شود.

می خواهم یک مقدار بیشتر این توچال رو که ما گهگاهی از آن دم می زنیم ، بر شما معرفی کنم.

از نظر من بهترین مسیر صعود آن از دره اوسن است که هتل اوسون هم در آن قرار دارد.پیشنهاد می کنم تا تعطیلات باقیست سری به آن بزنید.( اتاق دو تخته آن با حمام شبی 28 هزار تومان، شما می توانید با تلی سیژ بالا بروید و در حدود 40 دقیقه راهپیمایی بکنید و به هتل برسید).  هتلی که معماری داخلی آن بشدت متاثر ار هتلهای منطقه آلپ است( از رو فیلم هایی که دیده ام می گویم ها. وگرنه ما پامون از دوقوز اباد  جلوتر نگذاشتیم). در بالای هتل و در حدود نیم ساعتی آن چشمه گوارای دره اوسون قرار دارد که آبی بس گواراست. در ادامه آن که به دو راهی شیر پلا و ایستگاه 5 می رسیم و چشمه بزرگ اوسون را می بینم( آبی براستی گوارا و سبک). اگر بخواهید در این جا می توانید بروید به سمت ولنجک یا شیر پلا و یا بالاتر بروید و به جان پناه امیری برسید. جانپناهی که خانواده مرحوم امیری در سال 73 در محل فوت فرزندشان ساختند و توانستند جان صدها نفر را نجات دهند.جانپناهی دو طبقه و 10 در 10 متر که کار کرد آن دنیاییش از صدها حسینیه و مسجد افزون تر است( از نظر من، چرا که قرآن گفته اگر جان انسانی را نجات دهید گویی جان تمام انسانها را نجات داده اید) و از آن بالاتر . قله توچال و جانپناه مخصوصش قرار دارد.

ما وارد قله شدیم و یک سفره هفت سین دل نشین را دیدیم و در آن ارتفاع بسیار روحمان ملیح شد(من و بگیر) در ملحییت  آن یک نیمرو از آن ملیحتر نوش جان کردیم  و از جانپناه خارج شدیم. در ضمن فکر کنم از فک و فامیل های جناب فهیم 1 و 2را هم دیدم چون سگی کاملاً  شبیه او بود اما یک مقدار هیکلی تر و درشتر، فکر کنم این فامیلشون بالدی بیلدینگ کار کرده بود. البته محل ... هم به ما نگذاشت. خواستم بگم بابا  بی وفایی نکن ما  با جناب فهیم برو بیایی داشتیم . اما وقت تنگ بود و باید خود را به تله کابین می رساندیم.

 در راه سامان خانی گفت سلام آقا سهیل؟حالا ما حی به این مغز معظم فشار آوردیم تا حداقل نشانی از او را در بایتی از ذهن بیابیم.(تا به حال سابقه نداشت که کسی مرا بشناسد و من نشناسمش،) اما مخم ما ... و چیزی نیافت. به صدا آمد که نفر جلویی گفت سهیل بدو بریم. من اسم شما را فهمیدم ، وگرنه شناختی از شما ندارم. یک دوستت دارم بسیار پر معنی بر او گفتم و خداحافظی کردم.

اولین عیدی دولت را هم در تله کابین گرفتم که بلیط ها را گران کرده اند

از 7 تا 5 3000 تومان بود کرده اند 4000 تومان و از 5 تا پارکینگ هم از 4000 کرده اند 5000 تومان. یک عید مبارک مخصوص هم بر عوامل اجرایی این عیدانه بزرگ فرستادیم و دیگر با تله کابین تا مدتی نامعلوم ( بستگی به جیب مبارک دارد) خداحافظی کردیم. خانه آمدم و کلاه قرمزی را دیدم و حسابی لذت بردم.

فردا هم عازم سیستان هستیم.

 

(4) 3.jpg

ملاحت قله

(3) 4.jpg

قله توچال و فامیل جناب فهیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

گیاه وحشی کوهم ، نه لاله گلدان

مرا ببزم شادی های خود سرانه مبر

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم

مرا به خانه مبر

زادگاه من کوه است

گیاه وحشی کوهم ، در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد

مرا به گریه میار.

این شعر را در خانه کوهنوردی ازنا دیدم وپسندیدم. در پست سال گذشته هم یکبار در پرچنان آورده شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

 کم کم هوا دچار باد و بوران شد و ساعت 3:45 در نیم ساعت باقیمانده به قله در جایی که باد کمتری داشت چادر را بر  بایدبر پا می کردیم.حال باید زمین را مسطح می کردیم. بوران شدید شده بود و سرما از آن شدید تر. چادر زدن تا ساعت 5:00 طول کشید. امیدی نداشتم انگشتانم را سالم بیابم. همه جا مان یخ و برف بود. گویی ذات ما را  در الست به جای گل از یخ سرشته اند.قرار بود 2 چادر علم کنیم که همین  یک چادر را هم با صرف این همه وقت به زور توانستیم برپا کنیم. ممد رافعی و نعمت زحمت بسار کشیدند و من و ممد دیگر زود تر در چادر خزیدیم( به قول ممد کربلایی از خودم بدم آمد که چرا تا آخر با آنان نبودم. اما این دستکش مزخرف هیچ حسی در انگشتانم باقی نگذاشته بود. در چادر  چهار نفره کز کردیم و جناب فهیم  هم که دید ما چادر را بر پا می کنیم 5 متر آن طرفتر دور خود حلقه زد و پوزه را بین بدن قرا داد و خوابید. جایی که اشغال کرده بود 30 در 30 هم نبود. ما برای آخرین بار با او خداحافظی کردیم و به چادر آمدیم.چند بار به خود گفتم که بغلش کنم و داخل چادر کنم، اما در چادر 2 نفره – چهار نفر با آن همه کوله ،- جایی برای خودمان نبود.

یک چایی خوردیم و کمی زنده شدیم. اول یخ گترها را کندیم و توانستیم کفشها را از پا خارج کنیم و سپس داخل چادر را مرتب کردیم و غذا خوردیم و داخل کیسه خواب ها خزیدیم. بصورت کتابخانه ای!!! ، باد و بوران خود را بر چادر می کوبید و این هول را بر دل می انداختد که نکند همه ما را با خود ببرد. بیچاره جناب فهیم.

صبح شده بود

در چادر را که باز کردیم. منظره روبرویمان خیره کننده بود. مبهوت آن منظره بودم و افسوس می خوردم که چرا دوربین ندارم.

گویی خود خدا بود که روبریمان قرار گرفته است. به همان خدا قسم که کعبه این چنین خدا را در خود جایی نداده بود که ما در روبرویمان می دیدیم.

خوب آمده بودیم این چنین بنگریم دیگر. اصلاْ از شهر و دیار خارج شده بودیم که به سورئال برسیم ،اگر قرار بود رئال باشیم که در خانه گرم خود نشسته بودیم و تلوزیون تماشا می کردیم تازه اگر هم از سریال های آب دوغ خیاری خوشمان نمی آمد لاست می دیدیم.اصلاً نه مگر آنکه بهشت و جهنم خدا سورئالیست بر رئال دنیا. پس ما نه تنها خود خدا که بهشت و جهنمش را هم با او می دیدم. همان گونه که خود گفته ، این بهشت و جهنم هم نتیجه کارمان بود. لرز شب و بی خوابی آن پاداش صبح دل انگیز بود

همچنان مهو تماشای خدا بودیم، که یک آن بین ما و خدا قرار گرفت. خودش بود.جناب فهمیم. گویی از طرف خدا بر ما نازل شده بود. حال خدا بود و جناب فهیم بود و ما به تماشای هر دو. حیران از موجودی که ساخته بود و در آن سگ سرما برقرار مانده بود. پشمهایش یخ زده بود. اما همچنان شاداب . بر ما خیره بود.در دل می گفت: دیدید. حال شما هی سنگ بزن بر این سگ. شما که توکل ندارید برید غاز بچرونید. همه چیز داری یا نه هیچی نداری، گر توکل داشته باشی همه چیز داری.ما پشیمان از سنگ زدن بودیم و او به روی خود نمی آورد.در اولین کار ممکن کلی نون به او دادیم. نوش جان. گوش بشه به تنت بچسبه.

صبحانه نیمرو خوردیم . تخم مرغ ها یخ زده بودند . اما نیمرو خوشمزه ای شدو جناب فهیم را هم وارد بازی کردیم. حال هر پنج نفر نیمرو می خوردیم.

صبح ساعت 7 بود که آفتاب بر چادر تابید و یخ ها را کمی تکاند.ما می خواستیم ناز برویم و اینک بوران اجازه نداده بود که بتوانیم چادر  خود را زود تر بر کنیم و حرکت کنیم. در گردنه بین ناز و کهار بوران شدید تر هم بود . تصمیم بر آن گرفتیم که به قله کهار راضی شویم و این برنامه را برای سالهای بعد کنار بگذاریم.

ساعت 8:45 به سمت قله حرکت کردیم. کولاک بسیار شدید بود و در ساعت 9:10 دقیقه قله 4050 متری کهار را صعود کردیم.می توانستیم بر باد تکیه بزنیم و بدون صرف هیچ انرژی تماشاگر آن همه زیبایی  باشیم.

پس از گرفتن عکس بادوربینهای موبایلی به سمت چادر بازگشتیم و آن را بر کندیم و به سمت جانپناه بازگشتیم.دیگر با جناب فهیم ندار شده بودم. او را پسر صدا می کردم و در بین پاها و باتوم ما می لولید. جدی جدی خیال کرده بود که یکی از ما ها شده. گاهی نوازشی از ما و تشکر از آن که ما را بخشیده. خود می دانست. وارد جانپناه نشد. از همه ما بیشتر ساقه طلایی خورد.15 سانتی برف باریده بود و برف بکر و یک دست رو بریمان بود. برف های زیر جانپناه را باد جابجا نکرده بود. محو تماش اش بودیم و در هر قدم که برف های تازه را می کوباندیم، لذتی خارج از تصور را احساس می کردیم.

امیدوارم قسمت شما بشود گام برداشتن بر برفی بکر و منطقه ای فقط سفید.

ساعت 13 کلوان بوده و ساعت 5 تهران.

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

این گزارش در ۲ قسمت ارائه می گردد

این هفته 15-16/12/87 برنامه کهار – ناز گذاشته بودیم

برنامه مشترک گروه آلاله و دانشگاه تربیت معلم

این برنامه را در پاییز نیزاجرا کرده بودیم و اینک می خواستیم  در زمستان بار دیگر بی آزماییم که به دلیل برودت هوا و کولاک تنها توانستیم قله کهار را صعود کنیم.

پنجشنبه به همراه 3 تن از دوستان دیگرم عازم  روستای کلوان شدیم. جاده چالوس برف تازه زده بود و شاخه های درختان تبدیل به بلور آجین های دعا گو شده بودند.

به روستا رسیدم و ساعت 8:20 به سمت یال کهار گام برداشتیم.

در راه سگی به ما پیوست و عده به 5 رسید. آسمان آبی و آفتاب در نهایت درخشندگی- اما حیف که متوجه شدم دوربینم کار نمی کند و در واقع خراب شده است و دریغ خوردم از آن همه زیبایی که می توانستم چند تایی از آن ها را ثبت کنم.

خوب عادت کار ما این است که همه اعضا تیم باید اسم داشته باشند و اینک این سگ به ما ملحق شده بود.( می خواهم همان چیزی که اتفاق افتاده را بنویسم، بدون هیچ بالا - پایینی). چون که قیافش می خورد با کلاس باشد ( البته همچین هم با کلاس نبود چرا که گوشهاش بریده شده بود) ،نام جناب فهمیم بر آن سگ نهادیم( از این به بعد با این نام خواهد آمد)

ساعت 11:30 جانپناه کهار رسیدیم. باز سازی شده بود و یاد آن 3 تسمه فولادی افتادم که در برنامه قبل با کمک دیگر دوستان به بالا حمل کرده بودیم.در آن جا یک صبحانه خوردیم- جناب فهمیم هم می خواست داخل شود اما هنوز این قدر با هم پسر خاله نشده بودیم که چای نخورده مهمون بشود.

ساعت 12 به بالا حرکت را شروع کردیم. مسیر در قسمتهایی کاملاً یخ زده بود و سرعت کار ما را کم می کرد.کوله ها در حد فاجعه سنگین بودند، چرا که هر دو نفر یک چادر رابا خود حمل می کردیم و قرار بر این بود که دو چادر در کاسه کهار نصب کنیم.

به خود آمدیم و دیدم همچنان جناب فهمینم با ما به بالا می آید . جالب آن بود که  وقتی که می آمد یا نفر دوم و یا سوم گروه حرکت می کرد و در اندازه های تیمی کوه قرار می گرفت.

هر از چند گاهی هم که سرعت ما کم می شد. بالا می رفت و در برف ها غلطی می زد و با آن چشمانش بر ما تمسخر وار می نگریست. (خوب پدر سگ تو هم اگر کوله من رو دوشت بود که الان این جور به ما زل نمی زدی و با چشمات ما رو نمی خوردی)، ای کاش جانپناه جناب فهمیم را به نانی مهمان می کردیم!!! اما نه شروع ،به سنگ زدن بر او کردیم نه با کین که با محبت ، خوب چند ساعتی در جوار هم کوه خدا را بالا می آمیدم و او هم همان خدایی را می دید که ما می دیدیم  هر چه رو به بالا می رفتیم زیبایی های خیره کننده تری را می دیدیم.

خوب سنگ زدن با محبت چه معنی دارد؟

جناب فهمیم، قربون اون دندان های چون برفت برم. لامصب مثلاً فامیلیت فهمیه!!!، ما چادر دارم،  کیسه خواب داریم از پر قو، تو چی؟ یه مشت استخون و گوشت و پشم، می یایی بالا اول سگ لرز می زنی بعد هوا آن قدر سرد  می شه  که دما می شه بین 25 تا 30 درجه زیر صفر. این  را من نمی گویم که، از سایت اسنو فورکیس درآوردم، ای کاش سواد داشتی، ای کاش اینترنت داشتی( فکر کنم این سرعت اینتنرنت به درد تو بخوره و وزیر ارتباطات  و رو سفد کنه)تو هم یک سیرچ می کردی!!.من و باش که با کی هم کلام شدم!! حالا که نه با اخم و نه با چخه نمی ری بیا این سنگ حوالت. اما نه جناب فهمیم مثل بوشفک شده ، هی ما سنگ می زنیم ، او در دلش می گوید عجب آدمهای خوبی، لابد دوران کودکی لوک خوش شانس زیاد دیده و ما را با برادران دالتون اشتباه گرفته است!! ، این سنگ زدن بر موجودی از مخلوقات خدا دل آزرده مان کرده بود ، وقتی که دیدیم نمی رود بی خیالش شدیم. خوب سرنوشت خواسته که او بر بلندا بمیرد( فکر کنم فیلم لاست رو هم دیده که گیر سه پیچ داده بیاد بالا) ...

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

3.

ما به رودخانه دز رسیده بودیم.آن هم به قسمت عمیق آن که خود آن هم در پناه کوههای بلندی محصور شده بود و هیچ کرانه ای نداشت. گویی کانالی است دست ساز

سطح آب آرام بود اما رنگ آبی مایل به سبز آن غوغای درون را نشان می داد. چه زیبا می شد که با خود قایقی – کلکی – تویوپی میآوردم و خود را رها در دز می کردم. به قول دوستان بازمانده این حرکت من تنها عینکی خواهد بود یافت شده در درزفول.

مسیر رفت را برگشتیم. از دوستان زمین شناسم کمک می خواهم تا جنس این تنگه را بفهمیم(یکی از بدی های گروه ما آن است که زمین شناسی ما را همراهی نمی کند).

جنس تنگه طوری بود که انگار سنگها و قلوه سنگهایی در سیمان ریخته اند و از آن بتن آرمه ای ساخته اند محکم. حال با توجه به تعریفی که انجام داده ام می خواهم که ما را در آموختن بیشتر یاری کنید.

ساعت 11:15 حرکت به سمت داخل اشگفت را شروع کرده بودیم و پس از افزودن به سرعتمان  در ساعت 13:15 به رودخانه رسیده بودیم.

ساعت 6 به روستا رسیدیم و باز املت جانانه ای زدیم اما این بار امیر همراهیم نکرد و مجبور شدم یاری دیگر بیابم.

می خواستیم  شوشتر و شوش و زیگورات آن را ببینیم. اما چه کنیم که وقت محدود بود و ما باید سوار قطار می شدیم.کولوچه محلی دزفول را خریدیم  و به سمت تهران رهسپار شدیم.

همچنان کلمه پایگاه چهارم شکاری ذهنم را مشغول کرده و اینکه اگر سازندگان آن ،آن را نساخته بودند وضعیت جنگ به کجا می انجامید؟

یاد شهیدانی که خونهایشان  در آن سرزمین ریخته بود نیز در ذهنم رقص کنان می آمد و می رفت و این سئوال را در ذهنم میآورد که اگر خون آنان نبود ما شاید برای دیدن چنین فضایی نیاز به پاسبرد و روادید نه از عراق که از امریکا داشتیم.

شهیدانی که گمنام آمدند و گمان رفتند تا نه بازیچه مردان سیایستی شوند که اینک هم نسلان من به خون ریخته آنان بد گمان و بی گمان شوند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 در ایستگاه تهران پیاده شدیم، پس از کلی ترافیک قطاری!!!

مردی پرسید بازدید مناطق جنگی رفته بودید.؟من آنجا جواب منفی دادم ، اما بهتر آن بود که جواب مثبت می دادم و در انتهایش یک حاشیه می زدم. بله رفته بودیم اما نه از آن جنس .

*برای اجرای این برنامه نیاز یه هیچ وسیله تخصصی نیست.

*اجرای این برنامه بصورت خانوادگی توصیه می شود.

*اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشتید می توانید میلتان را در قسمت نظر به همراه اسم گذارده تا چنانچه توانستم یاریتان کنم.

*در صورت وجود بارش در منطقه به هیچ عنوان نباید وارد تنگه شد

 با تشکر از آقای امیر شجاعی که  وظیفه خود خواسته نوشتن ساعات برنامه را بر دوش می کشید

 و مرد الگوی زندگیم: حاج احمد

 

 

(2) 2.jpg

دریا از نگاه امیر

 

 

(2) 1.jpg

پ مثل پرچنان پ مثل پنجره چوبی

 

 

(2) 4.jpg

بال در بال

 

(2) 5.jpg

چرا      گاه     

 

 

(2) 6.jpg

جایی برای درنگ

 

 

(2) 7.jpg

مرد ماهیگیر

 

(2) 3.jpg

در بینهایت

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

2.

صبح در گرگ و میش صبح بلند شدیم.پس از خوردن املت مخصوص خودمان( امیر را هم وارد بازی کرده ام) جزیره را ترک کردیم و به روستای پا قلع باز گشتیم. ساعت 9:30 آنجا بودیم و از آنجا به سمت دره اشگفت زرد حرکت کردیم.

ساعت 11:10 به دو راهی اشگفت زرد و کول خرسان رسیدیم.

وارد تنگه شدیم. تنگه ای به پهنای  میانگین یک متر  و ارتفاعات پیرامون آن 150 متر.

به قول امیر تونل. فضای عجیبی بود و صدای پاهایمان که در شن جای می گرفت و برگشت آن ، آن فضا را عجیب تر می نمود. برای آنکه به آخرش برسیم مجبور بودیم که با سرعت بیشتری حرکت کنیم چرا که محدودیت زمانی داشتیم و این باعث می شد که دیواره های کناری به سرعت از کنارمان عبور کند یا نه ما از کنار آن عبور کنیم. جسم مان تبدیل به قطاری شده بود که اجسام به سرعت از کنار آن رد می شود. گویی خود در فیلمی درون گرا بودیم. در درون آن به کارگردانی و فیلمبرداری و بینندگی خودمان.

در جاهایی از آن تنگه، نی هایی که سیلاب آورده بود در ارتفاع 8 – 9 متری بین آن دو دیواره گیر کرده بود و این گونه نشان می داد که باعث جدایی دو دلدار شده است، این دو دلدار ی که جنسشان از سنگ یا کوه است و سخن مولانا زا طنز آمیز جلوه می داد که:

 بشنو از نی چون حکایت می کند                             از جدایی ها شکایت می کند

 واینک این نی خود باعث جدایی دو دلدار در اعصار و قرون  مختلف زمین شناختی شده بود. خوب نفس کشیدن در چنین فضایی آدم را اینگونه دچار اهام می کند. همچنان به جلو می رفتیم. جایی بسار تنگ و جایی گشاد می شد. تا دلمان بر آفتاب تنگ می شد ناگهان از بالای آن ارتفاع چند تاری از نورهای خود را بر ما ارزانی می کرد و در آن نور چه زیبا بود پرواز پشه هایی که اینک چون ستاره شده بودند( در زندگیم از تنها حیوانی که متنفرم پشه است و اینک این گونه شاعرانه دم از آن می زنم)

پس از 12 کیلومتر به انتهای تنگه رسیدم و ناگهان با تنها چیزی که انتظار نداشتیم رو بروی شدیم.

ادامه دارد...

 

10.jpg

نخل لر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

اجرا شده در گروه آلاله

این گزارش در 3 قسمت تقدیم حضور می گردد

11.jpg

معلق در هوا

سه شنبه ساعت 19:30 از تهران به مقصد اندیمشگ حرکت کردیم. برای اولین بار پنجره چوبی هم  منت سر بنده گذاشته بود و افتخار حضور به من داده بود. باز هم نصیب ما از آن قطار های تعمیر اساسی شده بود. شب در هر پیچ درش باز می شد و...

اولین خط راهن آهن ایران که در 70 سال پیش به دست مردی قلدر؟!!!!!!! ساخته شد بود، هنوز تک خط است( یعنی رفت و برگشت آن در یک خط انجام می شود، فکر کنم از اراک به بعد این گونه است). خوب متخصصین و دانشمندان بزرگوار ایرانی نمی توانند در دل کوههای لرستان تنل حفر کنند،آنها را تنها باید با بیل و کلنگ تراشید ولاغیر،

ساعت 9  اندیمشک بودیم . هوای بهاره غافل گیرمان کرده بود. بوی بهار می آمد ، تازه فهمیدم دلم برای بهار تنگ شده است و از آن غافل بودم.

مینی بوس گرفتیم و یه سمت شهیون حرکت کردیم.

12.jpg

راهی به جلو

از اندیمشک به درفول رفتیم. شهر مقاومت. جای جای آن بوی مقاومت می داد. پایگاه چهارم شکاری و هوایپماهای جنگی که در میدان عمومی نصب شده بود.راننده از هنودانه های شیرین دشت عباس می گفت ، دشتی که زمانی طولانی منطقه جنگی بود. و جای جایی که در آنجا از کشته ها پشته ساخته شده بود

ساعت 10:30 به روستای پاقلعه ( اسلام آباد) رسیدم و یک خوش وبش با آقای شادابی انجام دادیم.(بقال محل )

ساعت 11:15 از روستا به سمت قلعه شاداب حرکت کردیم و 12 آنجا بودیم. قلعه رو به ویرانی کامل می رود و عدم اطلاعات باعث شد چیز زیادی از تاریخ آن نصیبمان نشود

ساعت 13:30 به سمت روستای پامنار و ساحل دریاچه حرکت کردیم و از آنجا با قایق به سمت جزیره وسط دریاچه که روبروی سد قرار دارد رفتیم.

جای بسیار زیبا است ،گویی پس از  هرمز باز بر جاهای از لاست قدم می گذارم .چادرها را بر پا کردیم و من رفتم که تنی به آب بزنم. همین که در آب افتادم تازه فهمیدم که عمو کجای کاری ؟ بالادست دز کوههای پوشیده از برف لرستان است و تقویم ماه اسفند را نشان می دهد. تا مغز استخانم یخ زد. بدن یخمک گون خود را به ساحل رساندم و در آفتاب کمی گرم کردم. (بدبخت موجودات خون سرد) به پیش امیر باز گشتم- او غذای جادویی مرا درست کرده – املت و ما دل سیر خوردم. سپس به شناسایی جزیره مشغول شدم و از منظره های به راستی استثنایی آن بهره ها بردم

سد در تنگه ای بسیار کوچک توسط ایتالیایی ها در سال 1342 ساخته شده است و خود دیدن سد در آن تنگه لذت بخصوصی داشت.

شب آتشی برپا شد و دوستی آش نذری شب رحلت امام هشتم را در آن پخت و  از آن پس دیگر به تماشای ستارگان آسمان مشغول شدم. گشتم در میان آن همه ستاره اما اما اما ستاره خود را یافت نکردم. باشد برنامه ای دیگر و گشتنی دیگر در میان آن پولک های براق شب

ادامه دارد...

8.jpg

افق منظر دوست

9.jpg

روح صیقلی

بقیه عکس ها در آن دو پست دیگر...

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

برنامه کوهپیمایی دانشگاه تربیت معلم

اول اسفند۸۷

2.jpg

بهار بهار

3.jpg

کلک خیال انگیز

6.jpg

لحظه خداحافظی

4.jpg

سماء

5.jpg

طبیعت گردی

1.jpg

خواب دم صبح

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

 به دنبال گمشده خویشتن(یادگاری)

جنگل ارفع

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

توپ مروارید

 

آدمها و افق

مشت نمونه خروار( گمرک ساخته شده در روبروی منظره قلعه)

در چنگ انسان

امان از جلبک قرمز

حیرت ساحل

در انتظار مرگ

دریای دریا

سرگشته

تنها - تنهای تنها

چشم زیبا بین

ساحل معنا

عمو کجا؟

 

واقعاْ بدون شرح

درون گویا

گم شده از خویشتن

در درون زیبایی

نگاه

ماورا

اینجا ایران است

 

و اینجا هم

می توان در خواستی کنم:

اگر خواستید نظر بگذارید لطف کرده بگوید کدام عکس بر شما دلنشین تر بوده است

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

بعد از نزدیک به یک ماه زندگی بی کوه و بی سفر  به لطف تعطیلی 22 بهمن توانستیم  برنامه جدید اجرا کنیم.

راه پیمای دور جزیره هرمز و دیدار از قلعه پرتغالی ها.

21 بهمن سوار قطار شدیم.وضعیت واگن ها به سامان نیست و قدمت از سر و صدای آن پیداست. به لطف بی نیاز شدن کشور از واردات واگن و استقلال کشور در زمینه تعمیر اساسی واگن ها توانسیم خود را با لوکومتیو 50 سال پیش آمریکایی به بندر عباس برسانیم.

انتظار هوایی بهاره داشتیم اما تابستان به پستمان خورده بود. مردان و زنان پوشش محلی داشتند. لباس زنان بسیار براق بود. فکر کنم اگر سردار رادان آنجا بود همه ملت را به نام تبرج روانه بازداشتگاه می کرد. مردان و زنانی سیاه یا سفید.

بی خود نیست این خوانندگان بندری ناله و فریادشان باند است که دختر بندری تو مال منی.

فکر کنید پسر جوان بندری دختر با پوست کاملاً روشن و گیسوانی بور و چشمانی روشن پوشیده در لباس محلی که چادری قرمز و خوش رنگ است را ببیند که به  اشارات نگاه او بی تفاوتی می کند. چه حال و روزی خواهد داشت جز آنکه به طرب آید دختر بندری تو مال منی.

22 بهمن بود همه جا تعطیل حتی اسکلهای مهم منطقه که شریان اقتصادی کشور و ملتی هستند. اقتصاد بالنده در همین تعطیلی اسکله ها کاملاً مشهود است.

جمعیتی در اسکله اصلی ایستاده بودند و راهپیمایی می کردند و هلیکوپتری  بر سر مردم گل می ریخت ولی مشکل آنجا بود که آنقدر به زمین نزدیک بود که صدای وحشتناک آن بر لطافت گل می چربید. گویی می خواست به مردم یاد آوری کند که در 30 سال پیش چنین فضایی حاکم بوده و یک تجدید خاطرات باشد برای آن مردمی که فکر کنم در همان 30 سال پیش هم هلیکوپتر را به آن نزدکی ندیده بودند.

بسیاری از دوستان برای اولین بار بود که خلیج همیشه فارس را می دیدند . اما مشکل آنجا بود که آن را آبی نمی دیدند. دریا رنگ خون آب داشت . گویی کشتارگاهی خونآب قربانیانش را بر آن ریخته است. دلیل را جویا شدیم.

:به علت وجود جلبک های قرمز رنگ -رنگ دریا این گونه شده است و باعث مرگ ماهی ها و در نتیجه متوقف شدن صیادی شده است. این جلبک که در دارو سای نقش مهمی دارد به آبشش ماهی چسبیده و آن را خفه می کند. در نتیجه چند وقتی است صیادان بیکار شده اند و البته دولت هیچ اطلاع رسانی هم بر آنان که زندگی شان به دریا وابسته است نمی کند.یادم می آید اولین بار که خلیج را دیدم رنگ آبی آن مسحورم کرد و  دریای مازندران را برای همیشه از چشم انداخت.

بعد از ظهر اسکله باز شد  و قایقهای پلیس دست از گشت برداشتند و اجازه دادند که مردم مسافر به سمت جزیره های قشم و کیش حرکت کنند.جزیره هایی که زنده بودنشان بخاطر دلایل اقتصادی است و این بسته بودن نشانی از بی خردی مسئولان محلی استان هرمزگان دارد.

ما جزو معدود مسافرانی بودیم که مقصدمان نه کیش بود و نه قشم. ما عازم هرمز بودیم. نامی که بسیاری از مردم جهان بخاطر نفت یا همان شیره تمدن امروز یک بار  در زندگی شان احتمالاً شنیده باشند.نزدیک به 30 دقیقه طول کشید تا به هرمز برسیم. تقریباً یکی از دورترین نقاط ایران بود که بر روی آن پا می گذاشتم.

از آن نام و جبروتی که همیشه در ذهنم بود و با تنگه هرمز در ذهنم گره خورده بود نشانی ندیدم. یک شهر معمولی نیمه روستایی با مردمی بسیار بسیار مهربان و  مهمان نواز .

شهری آرام – با مردمی خون گرم و اجتماعی -کوچه پس کوچه های خاکی و منظره ای همیشه رو به دریا. سکون و سکوت همه جا بود و البته بز. حیوانی که چون گربه های تهران در همه جای شهر دیده می شود.

اکثر ساکنین آن به صیادی مسغول هستند و معادنی که چند صباحی است که محیط زیست آنها را بسته است.

هرمز را بهشت زمین شناسان نام نهاده اند. جزیره ای انجیری شکل با کوههایی الوان. از هر نوع سنگی که بگوی در جزیره یافت می شود. خاک قرمز رنگ آن که به خاک سوخته مشهور است از 500 سال پیش در دارو سازی و خشک کردن میوه ها تا چین رفته است. جمعیت آن اکنون 6500 نفر می باشد.

بعد از اسکان در تربیت بدنی به بازدید قلعه پرتغالی ها رفتیم.آقای دریا پیما مسئول قلعه است و با شیوه پرسش و پاسخ و با لهجه ای شیرین خصوصیات قلعه را توضیح می دهند.دل خوشی از شاه عباس ندارد چرا که جمعیت 40 هزار نفری آن زمان جزیره را بعد از فتح آن متفرق کرده و گامبرن را که به زبان لاتین - پرتغالی معنای خرچنگ می داده است را بجای جزیره آباد می کند و نام خود بر آن می نهد.

اصلاً میانه خوشی با اعراب ندارد و حتی از گفتن کلمه عربی نخل خود داری می کند و تاکید زیادی بر ایرانی  و فارس بودن مردم جزیره می کند.گوشه ای از بازسازی های میراث فرهنگی را نشان می دهد که چگونه باعث تخریب اصل قلعه شده است. از تعطیل شدن تنها هتل جزیره که 40 سال پیش بارها میزبان سران حکوت آن زمان بوده است گفت و اینکه اکنون محل بسیج خواهران شده است و در آن اکثر ایام سال بسته است.

از مسابقات جهانی قایق رانی در جزیره گفت که در حکومت گذشته برگزار شده بود و...

به نظر من تنها راه برون رفت جنوب ایران  از فقر و بی کاری ،بخصوص هرمز توسعه گردش گری و توریسم جهانی است که هرمز پتانسیل عظیمی آن را دارد که بعد از مشاهده عکسها شاید با من هم رای شوید.

4 شنبه صبح در هوایی کاملاً بهاری راهپیمایی دور جزیره را از خط ساحلی آغاز کردیم. بعد از چندی با دریا اجین شده بودم. گویی اگر آن را نمی دیدم چیزی کمم بود.دریا آرام  بود آرام آرام چون خواب کودک نئشه شده از شیر پستان مادرش.

انواع مرغان ماهی خوار مشغول شکار ماهی بودند و ما خود شاهد زنده راز بقا بودیم. گهگاهی  بچه ماهی های مرده در کنار ساحل را می دیدم و یاد آن جلبک قرمز می افتادم.دیگر هوا تابسانه شده بود.

البته دریای کنار هرمز آن گونه قرمز نبود و بعد از مدتی که به آن سمت دیگر جزیره رفتیم آب آبی را مشاهده کردیم .

و کشتی هایی که خبر ازدنیای دیگر جز اینجا می دادند.

در قسمتی از راهیمایی که از کنار صخره ها می گذشت آب ناگهان بالا آمد . بالاتر از قد یک انسان قد بلند. در نتیجه سرعت ما کم شد و تقریباً همه چیزمان خیس شد . برنامه شکل اکشن به خود گرفته بود .مسیر 15 دقیقه ای را نزدیک به 1.5 ساعت طول کشید تا عبور کنیم  تا به محیط بانی برسیم. ساختمانی که در گذشته برای انگلیسی ها بوده و اکنون محیط بانی آنجا است .جزر و مد آب زیاد بود و در نتیجه سرعت ما را کاهش می داد و ما نتوانستیم یک دور کامل جزیره را بزنیم  و چیزی در حدود 18 تا 20 کیلومتی از مسیر 28 کیلومتری آن را طی کردیم.

صبح پنجشنبه که هنگام برگشت بود دریا نا آرام بود. بی قرار بود. از آن کودک آرم خبری نبود و بجای آن شیر ژیانی خلق شده بود که آدمیان را در سر انگشت خود بازی می داد. ترمینال قایقرانی بسته شد و اجازه خروج مسافران را نمی داد.ما هم بلیط قطار داشتیم و باید می رفتیم. در نتیجه از بندهای زیر میزی استفاده شد. قایقهایی که مسافران را 1500 می بردند با نرخ 4000تومان حاضر شدند که ما را از سمت دیگر اسکله سوار کنند و به بندر  ببرند.قایق بر روی موج ها می رفت یا شاید هم پرواز می کرد. آن آب نرم تبدیل به بتن آرمه می شد که دل و روده ما را جابجا می کرد.

برنامه از اکشنی هم گذشته بود و ما چاره ای جز خندیدن نداشتیم.در آن بحر مواج قایق می راند و ما با چرت و پرت گویی مرگ را به تمسخر می گرفتیم. ظاهراً خصلت ایرانی جماعت است که مرگ را جدی نمی گیرد حتی اگر نزدیک آن باشد که تمسخر هم می کند. برای همین است که هنوز موتور سواری بدون کلاه – ماشین سواری بدون کمربند و... بهتر از عکس آن است.

بعد از آنکه اعضاء و احشای ما کاملاً خانه تکانی شد به بندر رسیدیم.خوب جسته بودیم. بعد از ما دیگر قایقی نیامد و بسیاری از قطار جا ماندن.

در قرن 21 هنوز با کمی مواج شدن دریا زندگی ملتی به هم می ریزد. بسیاری در قشم گرفتار شده بودند. چرا که وسیله حمل و نقل مسافرین قایق ها ی ضعیفی هستند که توانایی برخورد با شرایط سخت را ندارند.

تا به بندر رسیدیم خانمهای گروه عزم بازار کردند . اما من همچنان مسحور دریا بودم. نمی توانستم چشم از دریا برگیرم. دریای مواج رنگ آن را هم از آن حالت خارج کرده بود. یک نیم ساعتی بازار را چرخی زدم و یک ساندویچ بندری خوردم  خود را به ساحل رسانده تا به دریا بنگرم. دریایی که اکنون دیوانه بود و موجش پس از برخورد با اسکله تا پیاده رو هم می آمد. با تمام ارادتی که به کوه دارم  احساس می کنم دریا معنا و مفهوم عمیق تری نسبت به کوه دارد. کوه در برابر دریا چون کودکی است ایستاده در برابر استاد خویش.

قطار برگشت راحتتر بود. شاید واگن آن هنوز زیاد تعمیر نشده بود.اما لوکومتیو آن همان قدمت 50 ساله را داشت!!!

 

 *نام پیشنهادی علی انوری

 **اجرا شده در گروه سیالان

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

این عکسهای دو هفته پیش برنامه قله بند عیش است.

ساعت7:15 از فرحزاد حرکت کردیم و ساعت 1:45 قله بودیم و از مسیر حصارک و دانشگاه علوم تحقیقات( دانشگاه خودم) پایین آمدیم

مسیر برگشت بسیار زیباستاما به علت نور کم موفق به گرفات عکسی زیبا نشدم.و ساعت 6 در حصارک بودیم.

دانشگاه قسمت غربی خود را که مشرف بر دره شهران است را تبدیل به زباله دانی بزرگی کرده که از زباله های تولید شده هر روزه تا انواع نخاله های ساختمانی را در آن منطقه سرازیر می کند( کاری بشدت غیر فرهنگی از سازمانی که باید بشدت فرهنگی باشد).باز به علت نور کم موفق به گرفتن عکسی گویا نشدم.

 

 1.روزگار خشک اندیش

 2.تو را می خواهم ای دیرینه دل خواه

 

3.دل تنگم غریب این در و دشت

 نمی داند کجا سر می گذرد...

 

4. سحرخیزان به سرناها دمیدند

نگهبانانٍ مشعل ها دویدند

غریو از قلعه ویرانه برخاست

گرفتاران به آزادی رسیدند.

 

5.صدای گریه می آید شب و روز

که می سوزد دلٍ بلیل ز داغت.

 

نام عکسها وام گرفته از سیاه مشق سایه است که

با نگاهی از دل ماتم زده بر مرگ انسانیت در آمیخت و آن شد.

 

1.هوای تهران آلوده است

زمین تهران از آن آلوده تر است( جراید)

40 سال بعد فتوای بزرگان:

 بر مومنین مستحب است که با پای چپ وارد آن شهر شده( تهران) و با پای راست از آن خارج شوند.

2. برنامه 90 این هفته مسابقه اس ام اسی اش آن بود که آیا غلام پیروانی گزینه مناسبی برای مربی گری تیم امید است یا خیر؟ که با آرای %90 به بالا مردم  با آن تصمیم همراهی شد.

او از لحاظ تکنیک آنچنان مربی خبره ای نیست ، اما از لحاظ اخلاقی مربی نمونه ایست. این رای نشان دهنده آن است که هنوز در ته دل ملت اخلاق بر تکنینک مقدم است و می خواهند معلم امیدانشان بیشتر اخلاق گرا باشد تا تکنیک گرا. ( من این را به فال نیک می گیرم و  تقویت کننده نور امید دل به این خاطر که امیدم را  برای حرکت بسمت جامعه انسانی حفظ کنم).

به علت امتحانات مقداری آپ کردن وب سخت و مشکل شده است، از خوانندگان پرچنان پوزش می طلبم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته کویر بودیم(27/28/29/9/87/.کویر مرنجاب.

چهارشنبه به سمت کاشان حرکت کردیم از آنجا نوش آباد و  فیض آباد و تقی آباد و سپس در مسیر خاکی به سمت دریاچه نمک و کاروانساری عباسی مرنجاب حرکت کردیم.

ساعت 4 بعد از ظهر در مرنجاب بودیم. به اسم بازسازی و نوسازی استخر زیبایی که با آب قنات  پر می شد  را تخریب کرده بودند و به شکل امروزی آبی کرده بودند و خالی از آب و قو هایی که سالهای پیش در آب شناور بودند شده بود.

دراین کاروانسرا سالهای دور مردمانی زندگی می کردند و کارشان شترداری و کشاورزی بود. خانی بود که در کاروانسرا اقامت داشت. بعد از آنکه میراث فرهنگی بر آنجا دست گذاشت مردمان آن از آن کوی به جاهای دیگر رفتند.

 

به تماشای غروب زیبای بیایان نشستیم وشب را چند ساعتی در کنار آتش بودیم. هوای بیابان بسیار سرد بود اما کنار آتش گرم بودیم. چای پشت چای خوردیم و از خاطرات کوهنوردی هر کسی گفت و شنید.

پنجشنبه ساعت 6:30 از خواب بیدار شدیم . دیدن منظره بیرون چادر این احساس را به آدم می داد که هنوز خواب است و خواب می بیند.تمام دشت و کویر سفید و بود و همجا را برف پوشانده بود. به قول دوستی ما در خیال خود فکر می کردیم تشنگی امان ما را خواهد برید اما سوز برف بود که جایگزین آن شده بود.

ساعت 8:10 به سمت دریاچه نمک و جزیره کشتی سرگردان حرکت کردیم. در قسمتهایی از آن تا مچ در آب بودیم. به علت سردی هوا گل ها یخ زده بودند و را رفتن ما را ساده تر کرده بود.

ساعت 10:40 در جزیره بودیم. استراحتی کردیم و سپس به سمت شن های روان که در شرق جزیره قرار داشت حرکت کردیم. در ساعت 12 در روی شن ها بودیم. گویی بدون هیچ تذکره و روادیدی به صحرای بزرگ آفریقا رفته ایم. شکلها و حالت غریبی که شن به خود گرفته بود دوستان را سر شوق آورده بود. برف دیشب هم که آب شده بود باعث می شد که باد شن را بلند نکند.

هر سال باد شکل تپه  ها را عوض می کند. برای  ماهر سال این منطقه  به نوعی تازه جلوه گر می شود.

ساعت 1:15 از شن ها جدا شدیم و به سمت کاروانسرا به راه افتادیم . کنار تنها چشمه آب نسبتاً شیرین آنجا توقفی کردیم. در افسانه های آن منطقه است که این چاه که در 2متری زمین قرا دارد را اما رضا کنده است . چرا که در آن منطقه همه جا آب شور  است و دریاچه آب شور در کنار آن. و بودن  این چاه چیزی در حد معجزه است . حتی در چاه ماهی قرمز نیز وجود داشت.ساعت 3:15 در کاروانسرا بودیم. دوباره کنار آتش نشسته و چای هیزومی و ناهار خوردیم.در مجموع 24 کیلومتر راه رفته بودیم.

 سوار ماشین شدیم تا شب را در  امامزاده سلیمانیه فیض آباد کنار دیگر دوستان آلاله ای باشیم.

هنگام برگشت  به گله های بزرگ شتر بر خورد می کردیم که آرام و صبور از کنار ما می گذشتند. به شدت حال و هوای جای خالی سلوچ در ذهنم جاری بود.

شب به گروه آلاله پیوستیم.

شب جمعه بود و در روستای تقی آباد دیگ حلیم و گوشت بر قرار بود.

شب نذری گوشت و لوبیا را خوردیم ( بسیار خوشمزه بود . گوشت و لوبیا را ساعتها در دیگی که زیر آن آتش هیزم است به هم می زنند و گوشت را در لوبیا حل می کند و معجونی خوشمزه از آن خارج می شود).هوای آن شب بسیار سرد بود. شیشها یخ بسته بود و سرما کویر را با جان و دل احساس کردیم.برفها هم همه یخ زده بودند.

 صبح جمعه حلیم  راخوردیم و بر برکت رزق و روزی و زندگی آنها دعا کردیم.

آخرین برنامه ما دیدار  از شهر زیر زمینی نوش آباد بود. ظاهراً سازمان میراث فرهنگی بر آن نظارتی ندارد. جا دارد که روی این سایت باستانی  کار بیشتری  شود.http://aftab.ir/lifestyle/view.php?id=15910

ساعت 4 بعد از ظهر در تهران بودیم.

این برنامه مشترک دانشگاه تربیت معلم و آلاله بود.

جا دارد که از امیر آقا و حاج احمد هم تشکر ویژه ای بکنم.

 

 

غم زیبا

وصال

 

 

 

منتظران دشت

 

تک درخت

 دوستان بی دل

محزون

 خود خود

 سخن سایه

 

توهم

 همسفران

 نبض کویر( جزیره روبرویمان است)

 همیشه تشنه

 سکوت

   

 جویندگان سلوچ

 مسافرین سکوت

 سوژه

نذری

 در ضمن شب چله  که حاجی بابام( بابا بزرگم) از حافظ مدد گرفت

یک غزل آمد که یک بیت آن که بسیار مشهور است را می آورم.

تفسیرش با شما:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان به جویی نفروشم.

احساس می کنم برای من پیغامی دارد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

 این هفته جمعه 22/9/87 قله  ورجین (2980) را در منطقه حفاظت شده ورجین( جاده فشم) صعود کردیم.

این برنامه مشترک بین گروه آلاله و گروه کوهنوردی دانشگاه شهید بهشتی بود.

بعد از 4 روز کمبود اکسیژن بالاخره آخر هفته یک  پرس اکسیژن حسابی استشمام کردیم. فکر کنم تا سالهای دیگه این جمله آخر کلاس باشه و مایه داری.( بله در جامعه ای که جان ملت برای حکمرانانش بادمجان باشد غیر از این نمی شود که 4 روز هوای تهران در حالت اظطرار باشد و استاندار بگوید مشکلی نیست.( این را با حادثه شهید شدن 16 سرباز ایرانی مقایسه کنید ملتفت می شوید که خوشبختانه حکومت همه را با یک چشم نگاه می کند))!!!!!!!!!!!!!

 در مسیر جاده فشم، روستای کلوگان از ماشین پیاده شده و روستا را به سمت قله ترک می کنیم( ساعت 7:45). مسیر پاکوب را ادامه داده  و رودخانه خود روستا رارا از روی پل رد می کنیم تا ابتدای یال برسیم که از آن به بعد دائم بر روی یال قرار می گیریم. مسیر در ابتدا خشک بود تا یک ساعت مانده به قله ، و بعد از آن در مه و ریزش نم نم برف صعود را ادامه دادیم و درساعت 1:30 قله را صعود کردیم.( چون منطقه ورجین از مناطق حفاظت شده است ما در طول مسیر 50-60 تا کل و قوچ دیدیم. جاتون خالی دیدن این حیوانات خارج از قاب تلوزیون لذت بخصوصی دارد.

مسیر را از یال جنوبی به سمت جاده ادامه داده و در ساعت 5 در جاده بودیم  (نرسیده به رودک).

تا قله 7 کیلومتر و در مجموع 11.5 کیلومتر کوهپیمایی و کوهنوردی داشتیم.

از این به بعد می خواهم یک یادداشتک کوتاه در پایان مطالبم بگذارم( البته اگر دماغم چاق باشه) به اسم نوشته های لمپنی، شاید در آینده خود پرونده مستقل شود.

نوشته های لمپنی:

این هفته یکی از دوستان جک بامزه ای تعریف کرد که بنده هم ابتدای این نوشتار را با این جک شروع می کنیم.

یک بنده خدایی را در قزوین بازداشت می کنند و به زندان می اندازند، بعد از چند ساعتی فرد مورد نظر با چنان شدتی در می کوبد که نگهبان به سراغش می رود. مرد می گوید ، اعتراف می کنم 2 نفر را در مشهد کشتم،3 نفر را در تهران کشتم ؛1 نفر را در قم کشتم ،6 نفر را در تبریز کشتم، مرا به انفرادی بی اندازید. نگهبان دستی بر شانه فرد می زند و می گوید ببم جان تو منم کشتی.

3 روز  آخر هفته  بیابان مرنجاب(منتظر عکسهای نابش باشید)

دختر زمین

نگاه به نگاه

اولین پیوند دست از نوع ایرانی(به اندازه و شکل دست پیوندی بیشتر دقت کنید - لامصب قیافیه این عسل خان ما چقدر شبیه این عراقی های اسیر کش شده)

 در جستجوی راز دیر زیستن( سرو کوهی به این اندازه عمری بالای ۵۰۰ دارد) 

تلاش جمعی

شادی در اوج

بوسه دو سنگ( ما آمدیم و خلوتشان را به هم زدیم)

سایه روشن

قسمت

( به احتمال زیاد این حیوان به دست انسان کشته نشده و در میان این همه شکارچی مردن این چنین قسمت است)

عکس قله پرسون که ۳ هفته پیش اجرا شد

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته قرار بود سیاه سر شمالی برویم  اما به دلایلی کنسل کرده و به اوسون رفتیم.

خیلی دیر به دربند رسیدیم و مجبور شدیم  که ماشین را در  میدان دربند پارک کنیم.ساعت 8 از پای مجسمه راه افتادیم. در ساعت 10.5 در کنار چشمه اول اوسن صبحانه خورده و آرام آرام به سمت امیری حرمت کردیم و در ساعت 2 جانپناه بودیم.

هوا عجیب می نمود. هیچ بادی نبود و این از شگفتی های توچال بود. گاهی مه ای می آمد و می رفت.

قله های کلکچال و پیاز چال در نهایت زیبایی بودند(شاید عید قربان به این سمت برویم).

تشخیص دادیم که بالاتر نرویم و برنامه را در امیری به اتمام برسانیم.

در جانپناه آش داغی خوردیم که درآن هوا بسیار دلچسب بود و در حالیکه افتاب و آسمان همه به رنگهای جادویی  درآمده بودند به سمت سربند سرازیر شدیم و در ساعت 6:15 در سربند بودیم.( امان از ترافیک و اس ام اس بعضی ها که با لوو باطری موبایل همراه شود).

 رکوع با عبای سفید

کرشمه حق

قبله گاه درخت

بوی غروب

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته بجای قله دوشاخ -  قله چین کلاغ  را صعود کردیم.

جنگل کارا منظره پاییزی نابی را بدست آورده بود.

دیگه کم کم دوستان آلاله ای ما هم به سمت  متاهل شدن بپیش رفته اند و می روند. چقدر خوشحال شدم از خوشحالی و بشاشی امیر که او هم رفت قاطی مرغها. جمعیت ما تک ها روز به  روز رو به زوال می رود.

باشد که پا بر جا و استوار در کوهها بماند .

۳ روز خرابی در بلاگفا باعث تاخیر بنده بود.

آرامش در صبح

(صبحانه خیلی مفصل بین دوشاخ و چین کلاغ)

کوه - خدا - انسان

 همسایه تهران

( جنگل کارا ۲۰ دقیه ای درکه)

ایستاده بر اوج

(امیر عزیزم که بر من الگوی کوهنوردی  و زندگی می باشد. از این به بعد عکس تکی برای او ممنوع است)

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه این هفته به همراه عسل خان و علی سلطانی رهسپار توچال شدیم.

دیگه هیچ جایی گیر نیاوری بهترین قله همین است دیگه.

ساعت ۷ از مجسمه راه افتادیم . هوا بی نهایت خوب بود. گاهی ابر بود و بارش و گاهی آفتاب دل انگیز.

از اوسون انداختیم رفتیم بالا تا به شلوغی شیرپلا نخوریم. مسیر اسون را هم فدراسیون تا خود گردنه درست کرده است. ساعت ۸:۴۵ کنار چشمه معروف اسون ( بین شیر پلا - ایستگاه ۵) رسیدیم.

هوا مطبوع بود و ما هم داغ کرده بودیم و یکتا لباس شده بودیم. کمی خرما و تنقلات خوردیم .آب برداشته و به سمت سنگ سیاه حرکت کردیم. روی یال اصلی که افتادیم باد شروع شد . نزدیکی ها سنگ سیاه باد شدید شده بودُ بطوری که راه رفتن را مشکل می کرد.

ساعت ۱۱:۰۰امیری بودیم. ۸ تا تخم مرغ آورده بودم که آشپز ما علی آقا اونها رو نیمرو کرد. بعدش با آب جوشی که آورده بودم قهوه درست کرده و خوردیم .ساعت ۱۱:۴۰ به سمت قله حرکت کردیم. باد بسیار شدید شده و تمام برفهای یال رو بصورت یخ در آورده بود. شانسی که آوردیم آن بود که کاملاْ زمستانه آمده بودیم. با کلاه بوران صورتم گرم بود. شلوار بادگیر جدیدم هم خوب جواب داد و پاهایم گرم بودند.روی یال اصلی که افتادیم باد طغیان کرد. آنقدر شدید می وزید که باز چشمم کمی اذیت شد( اینبار حتماْ عینک بوران خواهم گرفت).نزدیک های قله دو برابر آنچه که باید هر قدم انرژی از ما می گرفت  تا هم بالا برویم و هم بر کولاک غلبه کنیم.ساعت ۱:۳۰ قله بودیم . بعد از مدتها قله جون داری را صعود می کردیم. نفسمون رو گرفته بود. آنجا بقیه قهوه را خوردیم که در آن شرایط و هوا در حد خدا بود. به سمت تله حرکت کردیم. آن سمت کوه دیگر بادآنچنان که ما را فرا گرفته بود نبود. فضا بقدری زیبا شده بود مه مسحور آن همه زیبایی شده بودیم. به خودم نفرین فرستادم که چرا دوربین را با خود نیاوردم.( دلیلم آن بود که از هر جای توچال که بگی عکس دارم)اما حیف که نیاورده بودم. شادی کی از دلایلی که آن همه ما آنجا را زیبا  می دیدم آن بود که سختی زیادی کشیده بودیم تا به آن منطقه برسیم و گرنه شاید برای کسان دیگر آنچنان که بر ما رخ می نمود نبود.از ایستگاه ۷ تا ۵ را با تله آمدیم و بقیه را هم پیاده. ماشاا.. بلیط راگران کرده اند.نزدیک غروب بود که پاهایما آسفالت را لمس کرد.

این برنامه نشان داد که عسل خان همچنان اسد خان سابقه.

باد ما را با داشتن  باطوم آنچنان می تکاند که اگر کمی غفلت می کردیم سر از آهار در می آوردیم. اما اسد که باطوم نمی گیره عین کوه در برابر آن باد بود.نفر اول شدن در پرتاب دیسک حقاْ برازنده اش است.

کم کم باید خودمون را برای برنامه زمستانی ناب آماده کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه(۲۴/۸/۸۷) مصادف بود با تولاد من و صعود به قله پرسون

بابچه های دانشگاه تربیت معلم و بهشتی همراه شدیم و در جوار آنان به کوه رفتیم.

نزدیک به ۶۰ نفر.ساعت ۷ از تهران به سمت لشگرک- لواسانات- روستای افجه(بعد از میدان بزرگ لواسانات خیایان پاچنار)ساعت ۸.۵به روستا می رسیم.ساعت ۹.۱۵ از انتهای روستا به سمت دشت هویچ حرکت کرده و ساعت۱۰:۲۰ به دشت هویچ می رسیم. قلل ریزان- آتشکوه - ساکا خودنمایی میکنند. ما در حالی که حسرت دیدار آنها را در دل داریم رو به پرسون که انتهای دشت است حرکت می کنیم. دقیقاْ مسیر صعود بین آبراه دامنه کوه است و قله بالا سر آن. در ساعت ۱۳:۰۰قله پرسون را صعود می کنیم.

از یک ساعت مانده به قله برفکوبی کردیم( انتظار چنین برفی را نداشتم). در واقع اولین برنامه زمستانه خود را کلید زدم.هوا بسیار صاف و آفتابی بودو برف کوبی در چنین هوای آفتابیی لذت صعود را صد چندان کرده بود. بسیاری از دوستان برای اولین بار بود که به قله صعود می کردند و شادمان از این صعود.

ما با دوستان زمین شناس همراه بودیم و توانستیم کنار آنها به اطلاعات خود اضافه کنیم.

از آنها از چگونگی بوجودآمدن دشت هویچ پرسیدم( این دشت در بین کوهای مرتفع واقع شده است و بسیار عجیب می نماید)

دلیل که آنها توانستن حدس بزنند آن بود که در جلوی دهانه خروجی رودخانه نوعی سد طبیعی بوسیله سنگهای درشت ایجاد شده است و آبرفتی که از کوهها -آب با خود می آورد پشت آن قرار می گیرد و در نتیجه به مرور زمان چنین دشتی در دل کوهها بوجود آمده است.

ناهار را چتر دوستان تربیت معلمی بودم و دل سیر ماکارونی خوردم.( ممنون که مرا از تن ماهی نجات دادید)

جالب بود که خودم به خودم هدیه تولد دادم:

یک صعود زیبای یک روزه  و لذت همراهی با دوستانی که به طبیعت عشق می ورزند.

سالهای گذشته از رسیدن روز تولدم ناراحت بودم. چرا که به نوعی این سخن را به آدمی یاد آور می شود که یکسال دیگر عمر تو از کف رفت و چوبخط پر شد داداش.( نوعی دهن کجی)

اما امسال چنین حسی نداشتم. شاید به این خاطر که به تجربه ها بیشتری برخورد کرده ام و این که فهمیده ام  سیر طبیعت همین است و آنچه طبیعی است غم ندارد.نمی دانم چرا ولی  امسال با آن به راحتی و حتی شادمانانه برخورد کردم( برعکس سالهای گذشته).

امام علی:کسی که عیبهای تو را برایت آشکار سازد دوست توست و کسی که بپوشاند دشمنت.

حال با توجه به این سخن مولا از شما دوستان می خواهم که به من هدیه ای بدهید.

بله لطف کرده و عیبی که در نظر شما در من ( هر چه باشد)وجود دارد را بر من بازگو کنید که در واقع به من منت گذاشته اید و هدیه ای داده اید( اگر احساس کردید که ممکن است بسیارشخصی باشد خصوصی بیان فرمایید).

فقط در باره نوشتار وبلاگ اگر انتقادی هست. بنده تمام سعی خود را کرده و می کنم که به سمت بهتری حرکت کنم.( به اشتباهات لغوی گیر ندید.).

عکسهای برنامه پرسون را در پست بعدی می آورم

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

ریشه در برگ تنیده

آوای دور دست

افسانه

شادمانانه

 

کلبه خدا

 

ریشه در آسمان

لشکریان لخت پیکر

مادر خوبی ها

نو عروس دیر زی

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه کوهپیمایی–جنگل نوردی سنگ چال( منطقه چالاو)به دیوا( منطقه بندپی غربی)

مشترک آلاله و گروه کوهنوردی  دانشگاه تربیت معلم تهران

بعد از نوشتن گزارش سخنی با  هم نوردان این برنامه دارم که در همان انتهای برنامه در ذهنم شکل گرفته بود و چون که عقب دار بودم و مزاحمتی نداشتم  دائم ذهنم را مشغول خود داشت و خود را پالایش کرد.

چهارشنبه ساعت 2 از تهران به سمت آمل حرکت کردیم.

ساعت3:15 احمد آقا را در جاجرود سوار کرده و به سمت آمل حرکت خود را ادامه دادیم.25 کیلومتری آمل در حالی که باران به شدت می بارید و هوا مه آلود بود بعد از پمپ بنزین و رستوران اکبر جوجه جاده هراز به سمت چالاو درسمت راست جاده می پیچیم.( سر جاده تابلوشهدای منطقه قرار دارد)( ساعت 6:30)

بعد از گذشتن از روستاهای کنگرج کلا – چمن قو – زر خونی – گته کلا در ساعت  7:30 به روستای سنگ چال می رسیم. در همان حسینه شب را به  صبح رساندیم.ساعت  4:30  از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه ساعت 6:15 برنامه را آغاز کردیم.

ساعت 6:35 در حالیکه نم نم باران می بارید به امام زاده محمد در بالای ده رسیدیم. سپس راه را به سمت چپ ادامه داده و در حالیکه مه غلیطی وجود داشت به کمک تجربه و بلدی حاج احمد راه را پیدا می کردیم.

ساعت 8:10 یک استراحت کوتاه کردیم و در ساعت 9 ابتدای گردنه بودیم و از این به بعد راه را در سراشیبی جنگل ادامه دادیم. هوا هوش ربا بود . نم نم باران گاهی می زد و گاهی رها می کرد. بوی عجیب نعنا و پونه کوهی جنگل را احاطه کرده بود و با گلستانه ناظری در حالتی خلسه وار فرو رفته بودیم.درختان راست قامتی چون شبه گاهی از مه سر به بیرون آورده و ناظر حرکت ما می شدند. اما چی بگم از گل که گاهی تا بالای ساق پا در آن فرو می رفتیم و یاد سرشت ازلی خود می افتادیم. اول با گل احساس غربت می کردیم و بیگانگی. اگر کسی می افتاد با اهی و اخی آن را استقبال می کرد، انگار نه انگار که ما نیز از آنایم و از آن خلق شده ایم. اما تا  پایان مسیر گویی خاطره الست به خاطرم بازگشته بود . همه گل بودیم و از آن اصلاً ناراخت نبودیم.آرای دمی با ماده اولیه خود به بازگویی خاطره های فراموش شده پرداختیم.

از مرحله پرت نشوم. در کنار جوی کوچکی که داخل جنگل راه افتاده بود - در روی یال و در انبوه درختان به سمت پایین مسیر را می پیمودیم.ساعت 10:15 کلبه جنگلی دامداران جنگلی نمایان شد و از کنار آبشار زیبایی رد شدیم. ساعت 1:00 ناهار خوردیم و ساعت 1:40 حرکت را مجدداً  آغاز کردیم. ساعت3:00 به رودخانه رسدیم. رودخانه باور نکردنی شده بود. حجم آبی که قبلاً حاج احمد از آن می گفت با اکنون قابل قیاس نبود و هرچه رو به پایین می رفتیم این بی قیاسی ابعادی وسیعتر به خود می گرفت. مجبور بودیم دائم عرض رودخانه را رد کنیم. آب تا زیر زانوانمان بود. هوا کم کم داشت غروب می کرد و ما هنوز در عمق جنگل بودیم. هوا تاریک شده بود و ما دائم به دلیل نبود مسیر به آب می زدیم. تا ساعت 9:15 که به  روستای دیوا( منطقه بند پی غربی بابل ) رسدیم شاید بالغ بر 50 بار عرض رودخانه  را رد کردیم. اواخر کار آب تا بالای زانو آمده بود. فضای آن شب شاید برای من غریب نبود اما برای بسیاری از همنوردانم غریب بود.خستگی – گلی بودن_  خیس بودن کفشها و لباس ها – و سرما دوستانم را آزار می داد اما با اینکه اکثرشان برای اولین بار بود که به جنگل می آمدند و انتظار چنین  فضایی را نداشتند کلمه ای ناشی از بی صبری،و این مشکلات بر زبان نیاوردند. به روستا رسیده و به کمک مادر بزرگ مهربان روستا ( خانم آزاد  که به راستی آزاد از قیود دنیا بود)در حسینه 130 ساله روستا شب مانی کردیم.

صبح پیر کهنان روستا به ما زیارت قبول می گفتند . دلیل را که پرسیدیم گفتند همین نفس خوابیدن در  امازاده عبادت است( چه راحت می شود در مازندران خدا را عبادت کرد گویی آنها تمام عمر خود را ماه رمضان می بینند). در گذشته هر کسی که مریض می شد تا گرفتن شفا در امامزاده می خوابید.( کم کم معمای  بودن این همه امامزاده در شمال برایم دارد هویدا می شود( آیینی که امروزه دیگر کمتر کسی از جوانان روستا به آن پایبند هستند چرا که دکتر متخصص هست و پنی سلین و خانه گرم چه حاجت به حسینه و در و تخته . شاید از بعد منطقی دلیل مناسبی باشد_ اما معنویتی که در آن عمل بدست میآوردند را هرگز در خانه های گرم خود بدست نخواهند آورد.

باری صبح پر انرژی از خواب برخواستیم  . گویی  نه انگار که 16 ساعت  روز وشب گذشته  راه پیموده بودیم.طبیعت ( مادر بشر) به همه ما از لطف خود بازهم دریغ نکرده بود. از جاده هراز که به سمت تهران می آمدیم، گنبد گیتی( دماوند) چون نو عروسان در لباسی از برف خود را پوشانده بود و ما هم تماشگه قامت رعنای او  ماندیم.

سخنم با  همنوردان این برنامه:

آری همه حرفم برای همان لحظات پایانی برنامه است .در شب -  درحالیکه جنگل  برایمان خوفناک شده بود و چون دیوی انتظارداشتیم ما را ببلعد.

این سخنان در همان شب در ذهنم جاودانه شد.

من در برابر  شما احساس حقارت کردم از این همه بزرگواری - صبر و استقامات( با دوستان بسیاری من به این نوع فضا ها و موقعیتها رسیده ام ، اما آنها صبر و استقامت شما را نداشته اند و سرپرست برنامه را با غر زدنهایشان بسیار آزار داده اند). اما شما – شمایی که برای بار اولتان بود برنامه سنگین می آمدید دم نزدید. نه غریدید. که حتی خنداندید.در آب افتادید و چون بزرگمردان کوهنورد قامت راست کردید و به راه خود ادامه دادید. انگار نه انگار که ما دائم به آب می زنیم در آن سرما. شما  از جنس دیگری بودید و هستید. بدانید که برای کوه ساخته شده اید و من و امثال من از شماها چون دانش آموز ردی بسیار باید بیاموزم.

بعضی وقتها متوجه می شوم که خدا مراخیلی دوست دارد. این بار نه تنها متوجه شدم ، که لمس کردم، چرا که چند روزی از زندگیم را در کنار بهترین بندگان خویش قرار داد.

 ممنون از این که بار دیگر مرا تحمل کردید.

عکسهای این برنامه را درپست جداگانه خواهم آورد.

تکه کلام:

حالا که عمو سام هم حسینی شد چه جوری مرگ بر امریکا بگوییم.( اون از صدام این هم از آمریکا تکبیر گفتنمون رو بهم ریخته ها)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

اول که این وبلاگ را راه انداختم مخاطبم بیشتر دوستان کوهنورد بودند ، اما به مرور و با توجه به نگارش موضوعات متنوع دوستان غیر کوهنورد نیز بر آن اضافه شدند و حتی گوی سبقت را از آنان روبودند. برای همین قبل از گزارش برنامه یک نوشته غیر کوهنوردی می گذارم سپس  گزارش.

1. کتاب کارنامه چهل ساله نوشته اسلامی ندوشن را در پست قبلی کمی برسی کردم. حال می خواهم این کتاب را کامل تر معرفی کنم.

نوشته های این کتاب در دوقسمت است . یکی قبل از انقلاب، از تاریخ 37 تا 57 و دیگری از انقلاب تا 77

نویسنده ،نوشته های قبل از انقلابی را به نام گفتیم، نگفتیم نام گذاری کرده است . دلیل این نام گذاری نیز آن بوده است که او اعتقاد دارد مشکلات حکومت سابق را گفته در نوشته های خود بیان کرده اما آنها نشنیدن و  در نتیجه  حکومتشان ساقط شده است.دومین بخش کتاب نیز قطره باران است که بر گرفته از یک بیت حافظ می باشد.

اما نکته ای که من از خواندن این کتاب بدست آوردم آن بود که :بخش اول کتاب که در دوران شاهنشاهی نوشته است را  می توان به امروز خودمان نیز تعمیم دهیم. گویی بسیاری از مشکلات برای هر دو دوران  بدون راه حل عملی بوده است. حال اگر این حکومت نیز سخنان بزرگان خود راناشنیده بگیرد، اگر قرار باشد چاپ و تالیف جدیدی از نویسنده صورت بگیرد شاید نام قسمت سوم کتاب نام اولین بخش کتاب را بر روی  قسمت سوم بگذارد. امید آنکه حاکمان امروز به پندهای حکیمان  جهان دیده عمل کند تا به حاکمان دیروز  تبدیل نشوند و ملت به راه سعادت خود برسند.

گزیده ای از سخنان نویسنده درباره تهران آن زمان که حرف دل من می باشد( در بخش گفتیم نگفتیم):

"تهران، مانند زنی است که پاهایش را روی هم می گرداند و سیگار کنت می کشد،عینک دودی می زند و ودکالایم می خورد؛بی کینی می پوشد و حمام آفتاب می گیرد، اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از املی و سبک مغزی و حمق و پر وی و پرمدعایی و شلختگی و وقاحت و وراجی او،آدم تا سر حد مرگ ملول می شود."

به این صفات ،امروز می توان بسیاری صفتات دیگر اضافه کرد  اما فکر نکنم از آن بتوان کم کرد.

 

2.گزارش برنامه قله کهار(4050) به ناز(4150) هفته اول آبان87

جمعه صبح ساعت6:45 دقیقه در کلوان بودیم( جاده چالوس – بعد از پل خواب). صبحانه  3 تا نون بربری را 5 نفره در کمتر از 10 دقیقه به یغما بردیم.

ساعت 7:35 از روی یال به سمت کهار حرکت کردیم. ساعت 8 بر روی یال قرا گرفته بودیم. برای بازسازی جان پناه کهار عده ای وسایل ساختمانی با خود آورده بودند.

نصیب ما هم دو تسمه 3 متری فولادی بود که تا جان پناه کهار حمل کردیم.ساعت 10:30 آنجا بودیم.جان پناه در زمستان سال پیش آسیب دیده بود .ساعت 11:00 به سمت قله حرکت کردیم و در ساعت 2:15 قله بودیم. 50 متر پایین تر از قله چادر زده و  به تماشای غروب آفتاب نشستیم. هوا کم کم بسیار سرد می شد. ناهار را خورده و بلافاصله که آفتاب غروب کرد ما نیز خوابیدیم. ساعت 9 شب از خواب بیدار شدیم و شام خوردیم( این بار نیمرو نیز خوردیم) تا صبح ساعت 5:30 که آماده حرکت به سمت ناز شدیم.صبحانه بازنیمرو جانانه ای زدیم و در سرمای صبح چادر یخ زده را جمع کردیم و به سمت ناز حرکت کردیم. ساعت 7:30 حرکت کردیم و در ساعت 8 گردنه بین ناز و کهار بودیم. شیب تند یال فرعی را بالا کشیدیم و در ساعت 9 بر روی یال اصلی قرار گرفتیم . کوله ها را زمین گذاشته و به سمت قله آخرین همت را گماردیم.ساعت 9:30 بر روی قله ناز بودیم. سپس یال طولانی ناز را تا جان پناه ناز به سمت کلوان ادامه مسیر دادیم. تا نزدیکی جان پناه جاده کشی کرده اند( گند زده اند به طبیعت، تا سال بعد برف و بهمن نصف جاده را نابود خواهد کرد، تنها طبیعت آسیب دیده است و بس و البته پول یامفت نفت که ...).

ساعت 2 در کلوان بودیم در حالیکه پاییز به معنای واقعی کلمه را در  کلوان نظاره کرده بودیم.

این برنامه پیش مقدمه ای برای صعود زمستانی همین برنامه است.چنانچه کسی جی پی اس آن را نیاز داشت در قسمت نظرات بیان کند تا به امیل او بفرستیم.

این برنامه را به یاد دانشگاه تربیت معلم  و اعضای انجمن آن برگزار کردیم .

 

 

نمایی از قله به قله(آزاد کوه رو می بینید)

 

جان پناه نیاز به بازسازی کهار

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

از روی قله علم کوه  بر روی( شاخکهای عام)

گلهای محبوب من( گل سنگ)

منطقه حصار چال و قله مشرف ر منطقه( گردون کوه)

خانم ماریان اون عینکی هم منم جالب اینکه شماره چشممان هم مثل هم بود( س. ب: چشممان روشن)

بر روی قله گردون کوه و آرم فلزی راه آهن

پشتم دقیقاْ بالای لکه برف قله علم است

یخچال عظیم خرسان

( این خاک نیست بلکه سنگهایی است که بر روی یخچال ریزش کرده اند)

ظاهراْ در سیستم بلاگفا ایرادی پیدا شده و نمی توان نظر گذاشت. تیر چراغ برق- خلوت لیلا- قدمگاه-سیاوش-بهنام بسیار سعی کردم نظرم را درباره مطالبتان بگذارم اما موفق نشدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت   توسط سهیل 

چهارشنبه 30/5/87  ساعت 6 تهران را به مقصد چالوس با اتوبوس‌هاي تهران – نوشهر ترك كرديم.در مرزن آباد از اتوبوس پياده شده و به سمت رودبارك ماشين گرفتيم. شب را در رودبارك و هتل فدراسيون گذرانديم( نفري 2500) و صبح با نيسان به سمت تنگ گلو رفتيم كه نزديك به 35 كيلومتر است.( هر نيسان 35000 تومان).

از تنگه گلو تا حصار چال 2 ساعت طول كشيد و ما پس از برپا كردن چادر و خوردن صبحانه ساعت 10 به سمت قله حركت كرديم و در ساعت 2:30 بر روي قله 4850 متري علم كوه ايستاديم. در راه 4 نفر از بانوان فرهنگي شهر بهار استان همدان به ما ملحق شدند و از گروه 17 نفره آنها آن 4 نفر توانستند قله را صعود كنند.

مسير بازگشت از كنار يخچال بزرگ حصار چال و خرسان مي گذشت و ما از مناظر بديع آن چشمانمان روشن و اذهانمان متعجب مي شد .شب را در حصار چال خوابيم . مهتاب زيبايي دشت را روشن كرده و قله لشگرك چون ديوي بر منطقه سايه انداخته و هوا  بس سرد بود. صبح كه از خواب بيدار شديم متوجه شدیم كه ديواره چادر يخ زده است و آبها یخ زده اند . پس از صرف صبحانه ساعت 8 به سمت گردنه هزار چم در جنوب غربي حصار چال حركت كرديم و در ساعت 9:30 بر روي گردنه ايستاديم. از آنجا تا قله هاي لشگرك بزرگ و كوچك 30 دقيقه زمان نياز داشتيم تا اين دو قله را نيز صعود كنيم . ساعت 10:15 از گردنه هزار چم و روي خط الرس به سمت گردنه ميش چال حرکت کردیم. پس از تراورس بسيار زيبايي كه از زير قله گردون كوه مي گذشت به خط الرس گردون كوه- ميش چال رسيديم. با اصرار دوستان، 2 نفر از گروه به سمت قله گردون كوه رفته و بعد از 40 دقيقه قله را صعود كرديم. بر روي قله يك علامت فولادي و سنگين از راه آهن ايران قرار داشت .بعد از آن به سمت گردنه ميش چال رفته و ساعت 2 از روي گردنه به سمت دره 3000 فرود آمديم. در كنار سرچشمه رودخانه 3000 نهار را خورديم. سرچشمه نسبت به 4 هفته پيش كه ديده بودم تقريباً خشك شده و آب رودخانه به يك – پنجم رسيده بود.همين كه ناهار تمام شد تگرگ درشتي به مدت 45 دقيقه شروع به بارش كرد و زمين را سفيد پوش و ما بعد از ماهها پانچو ( لباس بارانی بزرگی که فرد وکوله آن را در بر گرفته و او را در برابر باران محافظت می کند) پوش شديم .ساعت 6:25 به آب گرم رسيديم ولی این بار آب گرم بسيار خلوت بود. بعد از خوردن مقداري ماست و نان تن خود را به آب گرم ،و معدني آنجا سپرديم و نزديك به 3 ساعت در آب بوديم. آب در يك گودال 5 در 3 متر كه شبيه غار است جمع مي شود و براي تني كه 2 روز با كوله سنگين راه رفته چون لالایی مادر بر بچه  مي ماند. مردم محلي به آب بسيار اعتقاد دارند و معجزات زیادی را به آن نسبت مي دهند . از جمله آنكه بسياري پس از سالها توانسته اند پس از شستشو در آن آب بچه دار شوند و ...

در راه آقاي نقوي( از بزگان كوهنوري در ايران) را ديديم كه با خود يك كوهنورد فرانسوي به نام ماريان را آورده بود و توانسته بودند قله هاي علم وهفت خواني را صعود كنند،.بعد از آب گرم چشمانمان خمار بود و به خواب نياز وافر داشت.

صبح ساعت 8 به سمت پايين حركت كرديم و من چون آب گرم زنانه شده بود نتوانستم از دهانه آن عكس بگيرم.

ساعت10:10 ما در روستای شهرستان بودیم.

دوباره آقای نقوی و همراهشان را دیدیم و من با این زبان شکسته انگلیسی دلماج گروه شدم .او که 5 روز بود به غیر از no و yes چیزی نشنیده بود . بشدت استقبال کرد و ما تا شهسوار با او و نقویان همراه بودیم . آقای نقوی،  ماریان را به احمد آقا سپرد و تا تهران همراه ما بود. او 30 سال داشت و نزدیک به 18 کشور جهان رفته بود. فرد اکتیوی بود و اگر نمی توانست منظور  خود را از طریق زبان بیان کند با ÷انتومیم و حرکات دست به آدمی می فهماند. همه چیز را بی ÷رده می گفت از معایب و محاسن کشورهایی که دیده بود. از این که بوش و احمدی نژاد هر دو دیوانه هستند و اینکه خاتمی را دوست دارد. از ایران بشدت خوشش آمده است و برای سال بعد از ما قول گرفت که او را دماوند ببریم. در یک کم÷انی ÷وشاک کار می کرد وبا این حال یک زندگی متوسطی داشت و البته در کشور اس÷انیا  فعلاً زندگی میکند . حساب ملتها و دولتها را از هم جدا کرده  و ایرانیان را مردمی مهربان و جمعی یافته بود حال آنکه به نظر او  در ارو÷ا مردم فردا گرا هستند. اما در کشور ما جاده ها ترافیک دارند .مردم شهرها و جاده ها را کثیف می کنند و قانون را اجرا نمی کنند. از اینکه 3 هفته روسری در سر داشته باشد مشکلی نداشت اما اگر این  برای تمام عمر ش می بود ، غیر قابل قبول می شد.

با این که تجربه جهانگردی بسیاری داشت اما هرگز خود را نمی گرفت و خاکی خاکی بود.در حالیکه فکر کنم دختران ایرانی دقیقاً برعکس این باشند.زیاد خود را می گیرند حال آنکه در چنته چیزی ندارند( البته نه همشون)

بسیار شجاع بود با اینکه گفته بودند در ایران مرگ انتظارت را می کشد قبول کرده بود به ایران سفر کند و از کرده خود خیلی خوشحال بود . از زبان عربی بدش می آمد و آن را احمقانه می دانست.از فرهنگ عربی بعضی از کشورهای عربی اصلاً خوشش نمی آمداما از لبنان ومراکش خوشش آمده بود.بارسلون را از لحاظ آب و هوا و ÷وشش گیاهی شبیه  شمال ایران می دانست. از کوههای ایران بسیار خوشش آمده بود و صعود به علم کوه را نسبت به هفت خوان آسانتر یافته بود( چرا که روی قله هفت خوان بودند که رعد و برق  شروع به زدن میکند و او از شدت ترس شروع به گریه کردن می کند).

و ما بعداز 10 ساعت ترافیک در جاده چالوس به تهران رسیدیم.

شاید از او در آینده بیشتر نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

9/10/11/5/87 دره 3000

سه شنبه شب ساعت 9 حرکت خود را به سمت طالقان آغازیدیم.

ساعت 3:00 بامداد ما در پراچان بودیم. در ساختمان نیمه سازی شب را به صبح رساندیم و بعد از خوردن صبحانه ساعت 8:35 دقیقه صبح به سمت بالا  و در امتداد جاده ارتفاع گرفتیم.

در ساعت 10:05روی پل گذشته و  ساعت 10:15 استراحت کردیم.. ساعت 10:45 جاده تمام شد و ما مسیر رودخانه را ادامه می دادیم تا که به یک دوراهی رسیدیم(11:30) که البته از هر دو مسیر می توان رفت اما راه اصلی که در نقشه وجود دارد راه سمت راستی است که در امتداد رودخانه است و سپس بر روی یال سوار می شود.

مسیر کمی شیبش تند است و ما ساعت 3:00 در دمچه بودیم. متاسفانه تا دمچه چشمه های موجود خشک شده بود و کمی تشنگی بچه ها را اذیت کرد.

دمچه هوایی دلپذیر و آبی گوارا داشت. از عشایر مهربان آنجا ماست و نان محلی گرفته و ناهار را نان و ماست و چیپس خوردیم.

تا غروب آفتاب مشغول بودیم .شام عدسی و ذرت و سیب زمینی امیر را خوردیم وگاهی به شهاب های گذرای شب نظر می دوختیم . شب را در زیر لهاف آسمان پر ستاره شب در حال گوش دادن به نوای شب سکوت کویر  شجریان به خواب رفتیم.( آخر ماه بود و ماهی در آسمان نبود و در نتیجه آسمان پر ستاره ).

صبح  ساعت 7:00 از خواب بلند شدیم و در حال صبحانه خوردن  باز از مهربانی های عشایر نصیبی بر ما رسید و چیزی بین خامه و سر شیر و پنیر به نام لور  را به ما دادند و ما خوردیم .لور در  نهایت خوشمزگی  بود. طوری که من چنین صبحانه ای را به یاد ندارم.

ساعت9:05 از دمچه سمت گردنه حرکت کردیم.( باید به سمت خط الرس قله لشگرک ها برویم تا پاکوب مشخص شود.)

ساعت 10:35 کنار چشمه بودیم و کمی استراحت کردیم.یرانجام ساعت 12:20 بر روی گردنه میش چال بودیم و کنارمان قله های خرسان و هفت خوانی خودنمایی می کردند و در دور دست قله نرگس حریم  2000-3000 را نگهبان بود. دیگر مسیر در دره می افتد که به دره 3000 معروف است و دائماً در حال دور زدن هفت خوانی می باشد و در کنار رودخانه  3000 حرکت می کنیم. ما از ابتدای تشکیل رودخانه در کنار آن بودیم تا اواخر آن که به دریا می ریزد.ساعت 6:40 به آب گرم می رسیم و شب را در  منطقه می خوابیم . به دلیل آنکه مردم محلی زیادی آمده بودند و گنجایش حوزچه آب گرم کم بود_ حداکثر 7نفر) ما نتوانستیم در آب بی افتیم. البته به دلیل استفاده زیاد از آب . کمی کثیف بود. نظر مردم محلی که اعتقاد عجیبی به چشمه دارند آن است که حضرت سلیمان نبی در این آب آب تنی کرده و شاید به همین دلیل آن منطقه به تخت سلیمان معروف است و قله های قدر قدرتی دارد. شام یک املت اساسی زدیم تو رگ و به خواب زیبایی رفتم.

صبح  من و امیر به دلیل آنکه  زود به مینی بوس برسیم  ساعت 5:40 حرکت کردیم. ساعت 6:10 کنار پل بودیم. ساعت 6:40 دقیقه روستای میان رود و 7:15 درجان بودیم و سر انجام ساعت 7:30 در شهرستان بودیم. یک ابتکار خوبی که انجام شده است آن بود که برق شهرستان را از خود رودخانه اش با نصب بک ژنراتور گرفته اند.

ساعت 9:05 در قاضی محله بودیم و جایتان خالی نیمروی مفصلی زدیم و منظر بچه ها شدیم . تا که بچه ها ساعت 3:00 آمدند و ساعت 4:30 از آنجا به سمت شهسوار حرکت کردیم .مسیر شوسه است و قابل قبول. جاده جاهایی در دل سنگ تراشیده شده و منظره هایی بدیعی از همزیستی جنگل و سنگ را می توان از آن جاده دید. جاده چالوس  ترافیک  سنگینی داشت . طوری که ما ساعت 3:20 بامداد به تهران رسیدیم. یعنی نزدیک 12 ساعت در مینی بوس بودیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

مذابی به نام تهران

 

اين هفته برنامه  توچال- شهرستانك را اجرا كرديم. پنجشنبه ساعت 5  قبل شير پلا  باران شديد ي گرفت و من كه از گرما تازه رهانيده شده بودم به استقبال  باران رفتم و تنها كاور كوله را كشيدم و ساعتي چند زير باران حركت كردم.

ساعت 10 به سمت قله حركت كرديم .

تهران از آن بالا در شب بسيار زيباست چون رگهاي  مذابي است كه تازه از دهانه آتشفشان فرو ريخته  باشد. آرام به سمت بالا اوج ميگرفتيم در حالي كه اسپيكرهاي داش علي نيز حركتمان را صفايي ديگر بخشيده بود .

در امير 1.5 بچه ها خوابيدند و ما چند شرور گروه از فرصت استفاده كرده و يك املت جانانه اي زديم تو رگ( كلاً نيمرو و املت غذاي محبوب من در كوه مي باشند). قله سرد بود و جانپناه هم جايي نداشت و بعد از گرفتن چند عكس يادگاري  به سمت ايستگاه هفت حركت كرديم. ديگر  آسمان سپيده زده بود و باز  خدايم به من اين لطف را كرده بود كه يك شبانه او را لحظه لحظه درك كنم. كنار ايستگاه هفت قرار شد 2 ساعتي بخوابيم . همه رفتن تو كيسه خواب و من هم كه كيسه خواب نبرده بودم چون كوليهاي كارتون خواب يك گوني رويم كشيدم وخوابيدم. جالب آنكه دوستان در كيسه خواب سردشان شده بود و من در اين دو ساعت كلي خواب رنگي ديدم( اما بعد از خواب يك ده دقيقه اي بدنم لرز داشت).

به سمت شهرستانك به راه افتاديم . بي آبي محسوس است و چشمه هاي اطراف چمن مخمل خشك شده اند. هوا نيمه ابري بود و لذت راه رفتن ما را افزون مي بخشيد. چشمه قصر هم آبش نسبت به سال گذشته اگر گزاف نگفته باشم يك – پنجم بود. باري ناهار  ( املت) را در كنار قصر  خورديم و ساعت 4:20 در ده بوديم. جاده روستا تا قصر را پهن كرده اند بطوريكه تا نزديك قصر ماشين مي آيد.فكر كنم امروز – فردا  است كه حال و هواي شهرستانك هم چون لولسانت و خيلي روستاهاي ديگر دگرگون شود.

امروز صبح( شنبه) به سمت محل خدمتم در حركت بودم كه صحنه اي بسيار زيبا و بديع ديدم . نزديك ساعت 6:15 دقيقه بود كه خورشيد دقيقاً از پشت دماوند در حال طلوع بود. نوار طلايي از اضلاع كنار دماوند مي درخشيد و دالاني   و سايه دماوند در برابر طلوع خورشيد دالاني تشكيل داده بود.پيشنهاد مي كنم اگر از خانه تان دماوند ديده مي شود در اين ساعت بي خيال خواب شد و اين منظره را ببينيد.

هفته بعد برنامه به لطف حق طالقان – شهسوار .

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

گوسفند سرا( حسینیه امام زمان)

 

سیاه وسفید

عشوه گر مرگ

این همان مجسمه است

داش سهیل

بارگاه سوم

دوستان بر فراز قله

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه دماوند:

چهارشنبه بعد از ظهر با بچه‌هاي دانشگاه بهشتي عازم پلور شديم.دماسنج ماشين دماي 50 درجه را نشان مي داد و جاده شلوغ بود. قرار بود از جبهه غربي صعود كنيم كه ماشين در اواسط راه نتوانست بالا بكشد . پس برگشتيم و قرار شد از جنوبي بالا برويم. نزديك هاي غروب بود كه ما به گوسفندسرا رسيديم.شب را بر روي سقف اتاقك‌هاي پايين حسينيه خوابيديم. هوا بسيار لذت بخش بود . پايين تر از ما دريايي از ابر بود وگهگاه بالا مي آمد و مه بر صورت خواب زده ما مي خورد  وباز پايين مي كشيد. بعد از آن گرما اين خنكها بر جان ما چون آب بر آتش بود.

صبح با كوله‌هايي كه براستي سنگين بود ه سمت بارگاه حركت كرديم. همچنان در زير پايمان گستره‌اي از ابر كشيده شده بود . بعد از 3:15 به بارگاه رسيده چادر زده و بعد از نهار براي هم هوايي 1 ساعت به بالا كشيديم.

شب شام سوپ درست كرديم كه نزديك به 1:30 فرايند درست كردن آن طول كشيد و لي به راستي ارزش آن را داشت.

صبح ساعت 3 از خواب بيدار شديم و ساعت 4:05 به سمت بالا حركت كرديم . هوا خوب بود و كوهنوردان بسياري در يك خط مستقيم در حال صعود بودند.( كمطقه شلوغ بود شايد 500 نفر رد منطقه بودند)حركت نور چراغ‌هاي پيشاني در كوه منظره جالبي را خلق كرده بود.

بعد از 2.5 از كنار آبشار يخي رد شديم.و سرانجام در ساعت 10:15 بر بلنداي بام ايران ايستاديم.چندين چشمه گوگرد درسمت شرقي تر قله فعاليت مي كرد كه يكي از آنها بسيار مي غريد ومي جوشيد. (همانند آنچه در فيلم هاي مستند از آتشفشان‌هاي هاوايي پخش مي كند)قله شلوغ بود و گروهايي از دانشگاه تهران –فولاد مباركه- بهبهان و... بر روي قله عكس يادگاري مي نداختند.نزديك به نيم ساعت بر روي قله بوديم. اكثر بچه هايي كه با هم صعود كرده بوديم براي اولين بار بود كه پا بر روي اين ديو سپيد مي گذاشتند و من خيلي دوست دارشتم ودارم حس و حال خودشون را بگويند. من هر بار كه به قله پا مي‌گذارد احساساتم بشدت بغليان ميآفتد و خودم و بزور جمع وجور مي كنم. اين بار نيز از اينكه خدا مرا باز مورد رحمت خودش قرار داد و به خوش نزديك تر كرد شكر مي كنم . بعد از دعا بر دوستان و خويشان با حال سرخوشان مست قدمي بر كاسه زدم وباز اين آقا رضا را ديدم كه چادر درون كاسه چادر زده بود و 12 روز است كه شروع كرده( سال پيش 56 روز اين كار را ادامه داد). سال پيش شايد از اين كارش خوشم آمده بود اما اين بار نه. چرا كه احساس مي كنم براي خودنمايي بيشتر به اين كار رو آورده . درست است كه بودن در آن شرايط براي انسان دشوار است اما بدن خاصيت انطباق پذيري دارد  و بعد از چند روز بدن خود را با محيط وفق مي‌دهم( همانند آنكه شمال مي رويم ورطوبت هوا در چند روز اول باعث تعريق مي شود ولي بعد از آن بدن خود را با محيط وفق مي دهد).

گوگرد نسبت به سال پيش نصف شده بود و كمتر چشمه هاي گوگرد وجود داشت.

براي اولين بار ديدم كه بر روي كاسه به غير از برف ويخ يك درياچه كوچك هم تشكيل دشه بود و آخرين نكته آنكه از مجسمه صياد هيچ نشاني جز آهن‌پاره نبود ورو سياهي‌ آن بر آنان كه مي خواستند قله را مصادره به مطلوب كند باقي ماند و البته خود دماوند اين نشان را پاك كرد نه كس ديگر. مجسمه اي كه قرار بود تا 70 درجه زير صفر دوام آورد  يك زمستان دوام نياورد و آن همه هزينه كه سال پيش صورت گرفت تنها سفره عده اي را رنگين كرد وديگر هيچ.

روز به روز از گوسفندان يخ زده روي قله كم مي شود. والبته نمي دانم چرا.آنها كه خود اكنون به عنوان نماد قله شناخته مي شوند و چند تايي كه مانده بودند سرشان نبود!!!!!

چشمانمان كه بر اثر گوگرد سوزش شديد داشت را به حال خود رها كرديم تا خودش درست شود.( تا بحال اين مدت بر روي قله نيستاده بودم)

پايين برگشته وهمه مسرور شادمان بوديم ناهار جايتان خالي نيمرو خورديم و شب را به گوسفند سرا بازگشتيم و شب باز جايتان خالي قرمه سبزي خورديم.

قله دماوند براستي جهاني شده بود گروه‌هايي از تركيه، ايتاليا، آلمان، بلاروس، تاجيكستان، چك براي فتح مرتفع ترين نقطه خاورميانه به آنجا آمده بودند. ظاهراً از خارجيان مبلغي حق صعود از آنها مطالبه مبكنند.

كار كاسبي قاترچيان كه سكه بود هر كوله كه بالا مي بردند مبلغ 15000 تومان ناقابل دريافت مي كردند.

جمعه صبح در حاليكه هوا صاف بود با دماوند وداع كرده و به تهران آمديم.

 

پس 24 ساعت آخر :

جمعه صبح در گوسفند سرا از خواب بيدار شديم . با ميني بوس عازم تهران شديم. در جاجرود بستني عمو حسين خورديم آنقدر خوش تيپ است كه سيبل كان اشتباهي مي گيره. البته مثل سيبل كان خوردني نيست اما بستنيش واقعاً خوردني)

ساعت 2 به خانه رسيدم و حمام دلچسبي كردم تا بوي گوگرد را از تن بزديام.

ظاهراً وفات حضرت زينب بود. مي دانك چگونه اين تاريخ‌ها را روز به روز كشف ميكنند زماني 13 رجب را چهار – پنج روز جشن مي گرفتند اما حال به 2 روز كاهش داده اند!!!!! همان بهتر كه اين تعطيلات را در دامان خدايي طبيعت به سر بريم تا بيش از اين از ايمانمان جدا نيفتيم.

سپس فيلم مرد سيندرلايي را ديدم . فيلم بسيار قشنگي بود و به راستي مرا تهيج كرده بود . چون خانه كسي نبود با صداي بلند فيلم را تماشا كردم وواقعاً در حال وهواي مسابقات او قرار گرفتم.

فيلم داستان ساده يك مرد است مه مسابقه مي‌دهد اما هدفش فرق دارد. ديگران مسابقه مي‌دهند تا مشهور شوند و پولشان بيشتر شود. او مسابقه مي‌داد تا كودكانش از فقر نميرند( داستاني شبيه بايسيك ران).

سپس دنبال پایه گشتم براي مسجد كه نه پنجره چوبي پايه شد نه داش علي و نه هيچ كس ديگر. اما چون حوصله‌ام سر رفته بود رفتم مسجد و آنجا را بسيار شلوغ ديدم . ظاهراً روز آخر اعتكاف بود.بعد از نماز هم رفتم پاساژ مفيد وكافي نت. نيم ساعتي در اينترنت بودم وسپس به خانه آمده و فيلم واكسي را از شبكه چهار ديدم. فيلم بسيار زيبايي بود كه آخر فيلم آه از نهاد بيننده به بيرون مي‌كشد. بازيگران كودك فيلم كه قيافه مظلومشام بر صداقت فيلم افزايش داده بود و اين كه مربي با مددكار آنها هيچ كاري نمي‌توانستند برايشان بكنند.

نقد آخر فيلم را خواستم ببينم كه ديدم مجري جهانگير الماسي( خوب نون احمدي‌نژاد بودنش رو بلاخره خورد)اين بشر كه ظاهراً زده تو خط عرفان از ساختن يك جمله با فعل قاصر است و تا مي‌امد مهمان برنامه از نمادها ونشانه هاي فيلم حرف بزنه مي‌پريد وسط و نخود آش مي‌شد.

بعدش هم كه فيلم پرده آخر را ميخواستم ببينم كه خواب چشمانم را ربود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

باورتا بشود که اواخر تیر ماه است.

دریاچه یخ زده معروف قله ساولان

 

 

 

 

 

 

 

گل سنگ - از محبوبترین گلهای من

حسینه و جانپناه سولان که زمانی پایگاه شنود آمریکا از شوروی بود.

اسد که من بهش مگم عسل و البته فکر کنم باورش هم شده!!!!!!( البته با کسب اجازه از ایشان بنده جسارت گستاخی یافتم)

سنگ محراب - که نوید فتح قله را به آدمی میدهد

غروب دل انگیزی که تعریفش را کردم

دوستان در راه قله

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

20/4/87 تا 22/4/87

چهارشنبه به همراه دوستان دانشگاه بهشتي با يك دستگاه اتوبوس عازم مشكين شهر و لامرد و از آنجا شابيل شديم.

پنجشنبه صبح از شابيل ساعت 10:50 دقيقه حركت كرديم و ساعت 14:30 به حسينه رسيديم( در ضمن لندور ها 3000 تومان مي گيرند و شما را به حسينه مي رسانند)

ناهار را خورده و سپس 1 ساعت به بالا كشيده تا هم هوا شويم و دوباره به حسينيه بازگشتيم .باران تندي شروع به بارش كرد  و ارتفاعات كه بصورت برف ميآمد را سفيد پوش كرد. بعد از آن ابرها تكه تكه گشته و من يكي از زيباترين مناظر غروب خورشيد را ديدم. قرص خورشيد چون مدال طلا بر آسمان گشته بود و همجا رنگ غروب گرفته بود.

صبح ساعت 3:30 از خواب بيدار شديم و تا صبحانه بخوريم . 5 از حسينيه به سمت قله حركت كرديم. هوا سرد بود وابري .گهگاهي برفي مي زد و گاهي آفتاب رخ نشان مي داد. ساعت 9:00 كنار سنگ محراب بوديم . و ساعت 9:15 در كنار درياچه يخ زده قله سبلان عكس يادگاري مي گرفتيم.

تا ساعت 10 كه به سمت پايين حركت كرديم.هوا گاهي آفتابي مي شد و ما مست از صعود به قله سبلان بوديم . آفتاب آنچنان زلال بود كه من آفتاب سوز شدن را به جان خريدم تا بوي كرم از اين حال خارجم نكند حتي عينك آفتابي خود را نيز از چشم در آوردم.

بله در انتهاي تير ماه ما در دامنه ها سبلان بهار را ديديم و اينك در قله زمستان را.

گاهي گل سنگهاي سفيد و زرد ،ناز آلود به كرشمه اي خود را نشان مي دهند ومارا سرمست از اين همه سر خوشي مي كنند. براستي كه در آن ارتفاع و در آن حال هيچ زيبايي بهتر از اين گل‌هاي كوچك نيست، اينان محبوبترين گلهايي هستند كه من در زندگي يافته ام .

سعت 1:15 در حسينيه بوديم و بعد از ناهار ساعت 14:00 به سمت پايين حركت كرديم. به علت مه آلود بودن راه را منحرف شده و كمي به راهمان اضافه شد وما در ساعت 16:30 در شابيل بوديم.

آب گرم شابيل آنقدر شلوغ بود كه ما نتوانستيم آب تني كرده و تن خود را در آب گرم شابيل رها كنيم.

اگر گذرتان به استان اردبيل افتاد آب گرم شابيل را فراموش نكنيد .بخصوص كه الان مسير آسفالت شده و آب گرم مدرني انتظار شما را مي كشد.

در اولين فرصت عكسهاي برنامه را ميگذارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

(تعداد افراد شركت كننده :28)

چهارشنبه 13/5/87 ساعت 7 با قطار به سمت درود

پنجشنبه 14/5/87 ساعت 3:30 درود

نيسان(هر نيسان10 هزار تومان) به سمت پاركينگ

ساعت 9:15 حركت به سمت درياچه

ساعت 10:15 رسيدن به انتهاي تير‌هاي برق( گردنه اول)

ساعت 11:00 رسيدن به گردنه پنبه‌كار

ساعت 11:45 رسدن به چشمه اول

30 دقيقه استراحت

ساعت 12:30 حركت و ساعت 13:15 رسيدن به چشمه دوم

 و ساعت 15:30 رسيدن به درياچه.

آنچه در بالا آمده نماي كلي برنامه بود حال گزارش كامل آن

چهارشنبه مستقيم از محل خدمتم به سمت راه‌آهن حركت كردم( با كوله آمده بودم). ساعت 5 از نوبنياد حركت كردم و گفتم كه دو ساعت زودتر طبيعي است  كه به راحتي برسم . اما ساعت 6:15 دقيقه بود كه هنوز به وليعصر نرسيده بودم . پس پياده شدم و يك موتوري گرفتم و البته كساني كه سوار موتوري شده باشند مي دانند كه او حركت نمي كند بلكه پرواز مي كند  و چون خودمون هم موتور سوار بوديم والبته گاه گاهي هم هستيم شيرش كردم ورفت. خلاصه سر موقع به قطار رسيدم.

صبح ساعت 3:30 دردرود بوديم .از آنجا تا ابتداي راهي كه به سمت درياچه مي رود را پياده رفتيم و پس از تهيه كردن نان سنگگ به سمت پاركينگ با دو عدد نيسان به راه افتاديم .

صبحانه را در كنار چشمه خورديم و شروع به حركت كرديم. هوا غبار عجيبي داشت به طوري كه 50 متر جلوتر را به سختي مي توانستي ببيني( ظاهراً از عربستان وارد ايران شده است). پس از عبور از گردنه پنبه كار به چشمه اولي رسيديم كه آن را مرتب كرده و سيمان كشيده بودند . هوا گرم بود و بچه ها خسته. آنهايي كه مرا مي‌شناسند مي دانند كه بنده در اني گونه موارد چه مي كنم. پس اول خودم را بعد بقيه را با آب يخ چشمه شروع به خيس كردن كردم . اول خيلي ها نوچ ونوچ كردند بعد كه ديدن من از رو نمي روم آنها هم شروع كردند. در چشمه دوم هم همينگونه بود تا آنكه به نزديكي ‌هاي درياچه رسيديم .من و سينا( برادرم )و پسر عمه ام تا به درياچه رسيدم لباسها را كنده و با بدن گرم ( يا شايد داغ) زديم به آب تگري درياچه.

چه لذتي داشت شنا بعد 5:5 ساعت راهپيمايي در هواي گرم.

بعد از شنا هم رفتيم ناهار كه جوجه كباب بود زديم تو رگ و سپس شروع به گشت وگذار در اطراف درياچه كرديم.

درياچه  به وسعت 85 هكتار و عرض 500 و طول 1700 و عمق 27 متر در ارتفاع نزديك به 3000 قرار دارد و آب آن شيرين است( هنگام شنا آب بخور نوش جونت)

در حدود 500 نفر در آنجا مستقر بودند اما چون منطقه بزرگ بود زياد محسوس نبود. به تازگي چندينتير چراغ برق در منطقه كار گذاشته اند كه انرژي مصرفي خود را از خوشيد مي گيرد. 6 دستگاه توالت نيز گذاشته اند كه البته وضع آنها وخيم است.

وآب لوله كشي از چشمه اي در آن نزديك در منطقه است.

يك جنگل ابتداي درياچه و جنگلي پر پشت تر و انبوه تر در انتهاي آن قرار دارد. در سمت شمال آن نيز ارتفاعات اشترانكوه و قله هاي سن بران وگلگل قرار دارد( از آنجا بسيار وهم انگيز به نظر مي رسيد و صعود از آن يال را محال مجسم مي كرد.

چندين گروه بودند كه با خود مرغ وگوسفند زنده آورده بودند و به مرور زمان آنها را بسمل مي كردند وكباب كرده و مي خوردند.( ديگر نيازي به يخچال و سرد كردن آنها نبود و مي توانستند مدت زمان زيادي را در كنار درياچه باشند)بسيار نيز اهل مي و پياله بودند و تا در چادر را باز مي كردند بوي الكل بود كه به مشام آدمي مي‌خورد.

در واقع كباب و رباب( خيلي از الوار نيز اهل آواز بودند) و خواب و خيال و البته شنا، كار چند روزه آنها بود.تنها عيبي كه به چشم مي‌خورد : به دليل زياد بودن خر و الاغ ( براي حمل كالا هاي كوهپيمايان واحياناً خودشان) تمام منطقه از فضولات آنها پوشيده شده بود واين باعث كثيف شدن منطقه شده بود. به نظر مي رسد كه بايد براي اين مشكل راهكاري انديشيده شود( مثلاً كيسه اي در پشت آنها قرار داده شود)

در ضمن هر الاغ هم براي حمل كالا تا 15 هزار تومان مي گرفت.شب كه شد ما هم وسايل خود را جمع كرده و كنار خود قرار داديم ( منطقه امنيت صد در صدي ندارد)و تا صبح

ساعت 3:30 دقيقه شب بود كه چاد كناريها كه زيادي زده بودند بالا شروع كردن به عر‌عر كردن و در نتيجه همه خر و الاغ ‌هاي منطقه با آنها هم آواز شدند و ما براي اولين بار مژده رسيدن صبح را نه از خروسان كه از خران والاغان شنيديم.

صبح ساعت 10 :30 به سمت پاركينگ شروع به حركت كرديم اما قبلش من با همان لباس و دستك يه وداع با درياچه كردم(زدم به آب)و سپس حركت كرديم . سر هر چشمه هم همان بازي را در آورديم اما اين بار بچه ها حرفه اي تر بودند  و از آب بازي لذت بيشتري بردند.( كلاً كوهنوردي در هر فصلي لذت مخصوص به خود دارد .زمستان كه لذت واقعي كوهنوردي در آن فصل است . پاييز كه طبيعت نقاش و چيره دست را مي بيني. بهار و معجزه طبيعت و تابستان و آب بازي هاي بين راه.

يادم نمي رود وقتي كه بچه بوديم هميشه آرزو داشتيم مدارس كه تعطيل شد خانه مادر بزگمان بمانيم. خانه كه حياط زيبايي داشت و براي ما كه بچه بوديم بسيار بزگ به نظر مي رسيد. حياطي كه تمام سبزي لازم خانه را تأمين مي‌كردو حوز كوچك مربعي شكل آبي كه دايم درون آن ماهي قرمز مي ريخت. با اصرار ما و البته مادر بزرگمان ( به او ملوس مي‌گوييم) مجبور مي شد كه ماهي ها را بگيرد و ما شروع به آب‌بازي مي كرديم. امان از موقعي كه دور از چشم دايي شروع به آب بازي مي كرديم و او ميآمد وميديد كه بله دو سه تا از ماهي ها به ديار عدم رفته اند.هميشه آب بازي در كوه مرا به آن دوران پرتاب ميكند.

باري ما ساعت 6:45 بليط برگشتمان بود.

قطار آمد وما 26 نفر با كوله ها داخل قطار شديم. كه ديدم جاي ما افراد ديگري نشسته اند . حال مي كوييم ما بليط داريم شما بايد برويد بيرون و آنها مي گويند ما بليط داريم و شما اضافي هستيد. كار داشت بحراني ميشد كه بليط مان را نگاه كرديم ديدم تاريخ فردا يعني شنبه را دارد و چون شوك بزرگي بر سرمان فرود آمد . قطار آماده حركت بود كه پياده شديم و مانديم چه كنيم. كل شهر را بابت اتوبوس زير و رو كرديم . اما هيچ گيرمان نيامد. 2 قطار ديگر هم به سمت تهران مي رفتند كه من با يكي از آنها توانستم خود را صبح شنبه به تهران برسانم و دوستان با اتوبوس آمدند.

 و اين خود شد خاطره اي جالب و عبرت بر انگيز كه حتما دفعات ديگر همه چيز بليط را چك كنيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

شقایق گل همیشه عاشق( جاده بلده)

قله آزاد کوه( شاهزاده کج گردن)

روستای نسن

جنگل انبوه سیسنگان

گروه در جنگل

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

گزارش كامل:

صبح سه شنبه در مترو بوديم و با مترو به سمت كرج به راه افتاديم. خيل عظيم اتومبيل هاي سواري كه در اتوبان تهران – كرج به راه افتاده بودند وترافيك سنگيني را نويد مي داد را پشت سر گذاشتيم.

در ايستگاه كرج تا آمديم همه پياده شويم قطار شروع به حركت كرد ومن با 4 نفر ديگر مجبور شديم در ايستگاه مهر شهر پياده شويم . در كرج سوار اتوبوس هاي گچسر شديم و ما نيز به خيل مشتاقان شمال پيوستيم. من كه كنار در ورودي اتوبوس  روي پله ها نشسته بودم وهر از چند گاهي مي خوابيدم وبيدار مي شدم .در حدود 5 ساعت مسير كرج – وارنگه رود به طول انجاميد. باري ما به وارنگه رود رسيده بوديم و از كناررودخانه زيباي آن مي گذشتيم. ناهار را در كنار آخرين ويلا كه زيبا ترين ويلا نيز مي باشد خورديم. خداوند به مالك آن خانه هم خير و بركت بهد كه بودن هيچ چشم داشتي از چشمه آب هميشه جاري در كنار سر در خانه قرار داده بود و ما از آن آب گوارار نوشه جان كرديم.

نزديك هاي 4 بود كه ما مي خواستيم حركت مان را شروع كنيم. هوا گرفته بود و هر لحظه ابرهاي تيره بر آسمان افزوده مي شد.از روي پل گذشتيم و در امتداد رودخانه حركت كرديم .همه سر حال بوديم و سر خوش. تا اينكه باران شديدي شروع به ريزش كرد به طوري كه اجراي كل برنامه را با ترديد همراه كرد. اما ما بر ترديد غلبه كرديم  و به راه خود ادامه داديم . از دره شير کمر كه بالا مي رفتيم آسمان رام شده بود . 2 ساعت مانده به كلبه محيط باني،چادر زديم. دوباره هوا گرفته بود ونم نم باران ميباريد و البته هوا نيز سرد شده بود. شام عدسي داغ و خوشمزه اي خورديم. 6 نفر از بچه‌ها( من جمله من) كه در چادر جايي نداشتيم مجبور شديم بيرون بخوابيم.آسمان صاف شده بود وستاره ها پيدا بودند. ساعت 12 بود كه متوجه شدم باران بشدت در حال ريزش است . سريع كيسه خوابم را جمع كردم و زير فم قرار دادم و خودم هم به صورت جنيني داخل پانچو رفتم. فكر كنم در حدود يكساعتي اين گونه خوابيدم. ( من خوابم بياد هيچ پديده اي نمي تواند مرا بعد از اين زمان احساس كردم بدنم خيلي سرد شده و از خواب بيدار شدم.هوا دوباره صاف شده بود و از باران خبري نبود .كيسه خوابم را دوباره پهن كردم( كمي خيس بود اما قابل تحمل) و دوباره خوابيدم. صبح كه از خوا ب بلندشدم يك چند دقيقه اي ورزش كردم تا بدنم دوباره به حالت عادي برگردد. بچه ها هم از خواب بيدار شدند و بعد از صبحانه به سمت بالا در ساعت 7:35 حركت كرديم. نزديك هاي 9 به كلبه رسيده بوديم . در راه چندين چشمه بزرگ ديدم كه از دامنه كوه فوران مي كرد وچندتايي نيز از روي زمين به صورت فواره هاي كوچك بيرون مي آمد . حال به ابتداي چشمه سرخاب رسيده بوديم . و منطقه‌اي دشت مانند پيش رويمان بود. 45 دقيه آنجا بوديم و بعد مسير را به سمت دره سمت چپمان ادامه داديم.تقريباً از زير كمانكوه و در دامنه آن تراورس كرديم تا در ساعت 12 بر روي گردنه رسيديم.حال تاج قله آزاد كوه خودنمايي مي كردو اين شاهزاده كج گردن ما را سرخوش كرده بود. به تشخيص سرپرست برنامه قرار شد از صعود به قله و گذشتن از گردنه آزاد كوه صرف نظر كنيم.پس به سمت دره ي روبرويمان به راه افتاديم كه جاده اي نيز در آن كشيده شده بود . در راه يك معدن كوچك با دهانه اي حدود 1.5 متر نيز بود .دره يخچال خوبي داشت پس چند تن از بچه ها بر روي برفها سر خورده و پايين آمدند.

از دور و در انتهاي برفها يك درياچه بزرگ سفيد رنگ خود نمايي مي كرد كه ما فكر مي كرديم برف است اما با نزديك شدن   به آن متوجه شديم كه فاضلاب كارخانه سربي است كه در بالادست كوه قرار دارد و آن سفيدي غبار ناشي از فاضلاب كارخانه بود به سرعت منطقه را ترك كرديم.تا به ده كاولانگاه رسيديم.اهالي آنجا قدمت كارخانه را نزديك 60 سال دانسته و از فاضلاب آن گله داشتند.ده بسيار با صفايي بود كه تنها در تابستانها اهالي به آنجا مي آمدند . ناهار را آنجا خورديم و سپس به سمت ده پايين آن كه ايليكا بود رفتيم. مسير بسيار با صفا بود . در راه يك گله گراز ديديم كه تشكيل شده بود از 4 گراز بالغ و نزديك 12 بچه گراز.نزديك اذان به ده ايليكا رسيديم. با مساعدت  اهالي مهمان نواز آنجا كه اكثراً ساكن شهرها بودند و تنها در تابستان به آنجا مي آمدند ما شب را در مسجد خوابيديم.شام را هم كه ماكاروني بود در خانه يكي از اهالي آماده كرديم.صبح ساعت 10 از روستا به سمت گردنه ...... حركت كرديم تقريباً نصف مسير ا در كنار جاده يوش – بلده در حركت بوديم . مسير بينهايت زيبا بود و ياد وخاطره راهپيمايي در دشت لار سال‌هاي گذشته را در ذهنمان زنده كرد.. ساعت 1:30 بر روي گردنه بوديم. مردم در كنار برفي كه روي گردنه انباشته شده بود مشغول برف بازي بودند. عده اي از دوستان با نيسان وكاميون و لودر به سمت نسن رفتند ولي من به همراه 4 نفر ديگر از دره كناري جاده به سمت ده رفتيم. مسير بينهايت زيبا بود طوري كه دل كندن از آن مشكل.بخصوص نوع و زاويه تابش خورشيد چمنزارهاي منطقه رو چن نگيني بر انگشتر كرده بود. ساعت 4 در نسن بوديم و بعد از ناهار و نماز ساعت 6:30 با يك نيسان به سمت كجور حركت كرديم.( قرار بود اين قسمت از مسير را نيز پياده برويم اما به دليل كمبود وقت از آن صرف نظر كرديم) بسيار از دوستان بودند كه براي اولين بار سوار نيسان مي شدند و در پوست خود نمي گنجيدند.(نيسان نديده بودند)نمي دانم نيسان چه حسي دارد كه تا آدم سوار مي شود بع بع اش مي گيرد و رو دربايسي و از اين حرفها به كنار مي رود و همه بع بع گويان ماشين هاي ديگر را رد مي كنند. حال اين بع چند نوع دارد. بع بع عاشق. بع بع تحت فشار.بع بع افسرده و...

كه ما از هر نوعش چندين نوع داشتيم.ياد مان باشد كه من يك هنر نماي بزرگ ركدم و آن كه 24 آدم را به همرا كوله هاي 5 روزه در يك نيسان جا كردم.كم كم هوا داشت سرد مي شد و ما گردنه قرق را نيز رد كرده بوديم.در نيسان هر شعري كه بگوييد خوانده مي شود از عمله دسته دسته تا مجنون نبودوم. اما همينكه هوا رو به تاريكي گذاشت وزن شعرهايمان نيز سنگين وغمگين شد. هوا تاريك شده بود و ما در جنگلهاي مه گرفته با نيسان در جاده هاي پر پيچ وخم به اين سو و آن سو مي رفتيم.كه يادم آمد من در موبايلم ببار اي ابر بهار شجريان را دارم .پس گذشتم و در آن هواي مه گرفته و گرگ و ميش همه گوش داديم.( تا به حال به اين شدت از صداي استاد سر ذوق نيامده بودم) هوا تاريك شده بود ونياز بود كه همه در كف نيسان بنشيند( 24 نفر) و در آخر اوج هنرنمايي خود را كردم وبا هر فحش و در دسري توانستم همه را بنشانم. تا ساعت 11 به كجور رسيديم( راننده راه را گم كرده بود و به همين خاطر دير رسيديم).

صبح ساعت 4:30 از خواب بيدار شديم و باز سوار نيسان شديم و به سمت معدن و راه ابتداي جنگل سيسنگان رسيديم(ابتداي جاده چشمه باصفايي قرار دارد).5 نفر از دوستانمان از ادامه دادن به مسير منصرف شدند وراه شهر را در پيش گرفتند.

جنگل سيسنگان به جرئت مي توانم بگويم كه يكي از زيبا ترين جنگل‌هايي است كه تا به حال ديده ام.اما امسال آب رودخانه كم بود واثرات سيل بر روي  آن تأثير گذاشته بود بار يما سرانجام در ساعت 4 بعد از ظهر دريا را ديديم و در ساعت 6 در كنار ساحل بوديم.

اما بقدري كناره هاي جاده‌ها كثيف بود كه هيچ رقبتب براي آدم نمي گذاشت شب ماني كند.

اين بود برنامه تعطيلات ما

عكسها را سعي مي كنم شنبه در پست جداگانه اي بر روي پرچنان بگذارم چرا كه هنوز دوربينم دست خودم نرسيده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه تهران شمال :

به صورت اختصار:

سه شنبه 14/3/87 ساعت 10 حركت از كرج به سمت وارنگه رود

ساعت 4 حركت از وارنگه رود به سمت رودخانه حركت در امتداد رودخانه را شروع ميكنيم.سپس به سمت چپ و در امتداد دره شيب بر( در ابتداي دره چشمه وچند اصله درخت وجود دارد و رودخانه كوچكي نيز از آنجا به رودخانه وارنگه رود ميريزد).ساعت 7:30چادر زدن در اواسط دره.( به دليل بدي آب وهوا)

چهارشنبه 15/3/87 ساعت 7:30 حركت به سمت محيط باني . ساعت 9 استراحت در كنار محيط باني.( در كل مسير تا به اينجا چشمه هاي متعددي وجود دارد)ساعت 9:35 حركت به سمت دره راستي و قله سوتك بزرگ و كوچك( مسير اصلي آزاد كوه از سمت چپ است كه پاكوب مشخصي نيز دارد. ساعت 12 رسيدن بر روي گردنه ونظاره كردن قله آزاد كوه.

ساعت 1 سرازير شدن به دره روربرويمان و در ساعت2:30 رسيدن به روستاي كلاونكاه.ناهار و استراحت.ساعت 6 حركت به سمت روستاي اليكا . ساعت 8 به روستا مي رسيم.شب را در مسجد خوابيده و صبح ساعت 10 به سمت نسن حركت مي كنيم.در ساعت 1:30 به گردنه لاوش رسيده و از آنجا به سمت دره و روستاي نسن حركت ميكنيم.ساعت 4 به روستا مي رسيم.ناهار ونماز وساعت 7 سوار نيسان شده وبه سمت كجور مي رويم. شب را در مسجد بزگ كجور به صبح رسانده و ساعت 5 از آنجا به سمت جنگل و معدن با نيسان مي رويم. ساعت 6:30 به سمت سنگان حركت كرده . مسير در ابتدا جاده است تا به سمت تنگه و كف رودخانه برسيم. سپس در حدود 2 ساعت مسير را درسمت چپ رودخانه حركت مي دهيم . سپس دوباره رودخانه را قطع كرده و به سمت راست رفته كه يك چشمه در كنار آن قرار دارد. باز در حدود 2 ساعت از مسير را در آن سمت رودخانه حركت كرده تا وقتيكه در كنارمان يك ديواره صخره اي مي بينيم كه باز به سمت كف رودخانه آمده و رودخانه را قطع كرده و به سمت راست رفته و به راه خود ادامه مي دهيم. مسير سنگ فرش شده كاملاً مشخص مي باشد.( در همان بستر رودخانه،سمت چپ كه سبزه هايي آويزان است چشمه‌اي وجود دارد كه امسال خشك شده بود و آب دم موشي بيشتر نبود.مسير را دامه داده و ارتفاع كم مي كنيم تا به يك بركه زيبا مي رسيم كه باز نسبت به سال قبل آبش بسيار كمتر بود مي‌رسيم. . ازآنجا آب برداشته و حركت خود را دامه داده تا بعد از نيم ساعت كه به يك فضايي مي رسيم در حدود 500 متر مربع كه درخت ندارد و چشمه‌ي اصلي قرار دارد و آب براي دهات پايين را از آنجا برداشت مي كنند.مسير را ادامه داده تا باز به بستر رودخانه مي رسيم رودخانه را رد كرد و در كنار بلندي كه سيل آنجا را برده حركت مي كنيم( دراينجا بايد كمي دقت شود تا راه گم نشود.)و سعي مي كنيم رودخانه در كنارمان باشد تا به راه پا كوب برسيم( نشان آن هم لوله كشي آب است.) كه به بستر رودخانه رسيده . چندين بار رودخانه را قطع مي كنيم و در ساعت 3:30 به ابتداي جاده رسيده وساعت 4:30 به روستاي صلاحدين كلاه و در ساعت 6 بعد از ظهر نيز به ساحل مي رسيم.

گزارش كامل در پست ديگر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

10 خرداد 87 قله شاه البرز (4125 متر)

پنجشنبه ساعت 5 بعد از ظهر تهران را به سمت طالقان ترك كرديم و در ساعت 5/8 در روستاي حسن جون بوديم.

شب را در دبستان روستاي سيد آباد كه امروزه تبديل به طويله شده است؟!؟!؟ به صبح رسانديم .

جمعه صبح ساعت 5:35 با كوله هاي يك روزه حسن جون را به سمت قله ترك كرديم.

مسير صعود از بالاي روستا و از كنار گورستان روستا است كه در امتداد رودخانه به پيش مي رود. پس از نيم ساعت پا كوب دو قسمت شده ( در كنار يك تپه خاكي)، يكي در امتداد رودخانه است و ديگري به سمت بالا مي رود. براي درگير نشدن با رودخانه بهتر است از پاكوبي كه بسمت بالا مي رود استفاده كرد . بعد از 1 ساعت به پل چوبي كه در عرض رودخانه قرار دارد مي رسيم و از آن عبور مي كنيم. بعد از عبور از پل بايد سمت راست رفت( در واقع 5 دقيقه در امتداد رودخانه به سمت عقب مي رويم تا به دره اي كه رودخانه اي ديگر در آن جاري است و به رودخانه اصلي مي ريزد مي رسيم.سپس در امتداد رودخانه به سمت بالا مي رويم.( تمام اين مسيرها پاكوب مشخصي دارد). ديگر از رودخانه فاصله مان زياد مي شود و از اين به بعد دامنه كوه‌ها را تراورس مي كنيم. تراورس ها زيبا هستند و البته مشخص و واضح .( در مسير بوته هاي ريواس زيادي وجود دارد كه بسياري از آنها به زردي گراييده اند كه زيبايي بخصوصي به دامنه ها داده است. در ساعت 9 به چشمه اي مي رسيم . آب پر كرده و به مسير خود ادامه مي دهيم. و در ساعت 10 به گوسفند سراي آب بر مي رسيم. منطقه اي زيبا و دشت مانند كه براي شب ماني مناسب است .دو آبشار در كنارههاي آن در دو طرف آن وجود دارد. براي صعود به قله از كنار رودخانه‌اي كه سمت راست آب بر واقع شده بر روي يال سوار مي شويم و يال را تا انتها بالا مي رويم . كم كم خط الرس شاه البرز خود نمايي ميكند . يال را ادامه مي دهيم تا به يال اصلي برسيم و در ساعت 2:20 به قله صعود ميكنيم. از ابتداي يال تا قله مسير نعلي شكل است . بر روي شكر خدا را بر جا آورده و دقايقي مناظر پيرامون خود را به تماشا مي نشينيم. علم وتخت سليمان و خطالرس‌هايشان از ما دلفريبي مي كنند و كمي پايين تر ناز و كهار به كرشمه پردازي مشغول بودند . امتداد خط الرس شاه البرز آنگونه كه از روي نقشه نگاه كرده ام به قله خشه چال با ارتفاع 4050 متر مي رسد( با قله خشچال نبايد اشتباه گرفت) كه ما به دليل كمبود وقت از آن منصرف شديم.هنوز مسير برگشت مانده است و ما كمي خسته شده ايم . نزديك 8 ساعت صعود قله به طول انجاميده است و البته كه ما با سرعتي متوسط مسير را طي كرده بوديم.ساعت 2:35 از قله به سمت پايين حركت كرديم و از همان مسير كه آمده بوديم برگشتيم.

در بين راه در كنار چشمه زيبا و كوچكي كه سنگ چين شده بود ناهار خورده و در ساعت 5:45 به آب بر رسدم و در آخر ساعت 9 پس از تقريباً 14 ساعت كوهپيمايي به روستا رسيديم.

* بهترين حالت و منطقي ترين حالت اين برنامه، اجرا شدن آن در دو روز است و دراجراي در يك روز بهتر است از افرادي استفاده شود كه قدرت بدني مناسب داشته باشند و كم ترارتفاع زده شوند.

* براي شب ماني در ارتفاع نيز گوسفند سراي آب‌بر جاي بسيار مناسبي مي‌باشد.

مسير يال اصلي با سنگچين ها بزرگي مشخص شده است. 2 تا از اين سنگچينها بسيار بزرگ هستند كه در نوع خود جالب بشمار مي آيند.

* در طول مسير چندين چشمه آب وجود دارد و آب رودخانه در ارتفاعات نيز قابل شرب است.

* و اين نكته را بايد توجه داشت كه مردم طالقان مردمي مذهبي هستند كه بايد به اين موضوع دقت شود.

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

درام- ماسوله 2 تا 4 خرداد 87
1.چهارشنبه به سمت منجیل حرکت خود را آغاز کردیم بعد از آن از پل فلزی که بر روی رودخانه سفید رود زده اند و به سمت زنجان می رود گذشته و از کنار سد بزرگ سفید رود عبور می کنیم . در ساعت 12
به درام رسده و از آنجا به سمت سیاه رود حرکت کرده . ناهار را درکنار رودخانه سیاه رود می خرویم و در ساعت 1:30 از ابتدای پل یه سمت تازه کند  و در امتداد رودخانه حرکت می کینم. مسیر بی نهایت زیبا است و ما
بعد از 2 ساعت به تازه کند می رسیم. از چشمه ای که 5 دقیقه با ابتدای روستا فاصله دارد آب برداشته و همچنان به مسیر خود در امتداد مسیر رودخانه حرکت میکنیم . ساعت 6:45 با توجه به بارانی شدن هوا در جایی که فلت بود کمپمان را برپا میکینم
و با چوبهایی که رودحانه با خود آورده آتش خوبی روشن می کینم. سیب زمین هایی که قرار بود آب پز بشود را در زیر خاکستر اتش گذاشته و شام را سیب زمینی کبابی می خوریم.صبح در ساعت 6:45 به حرکت خود ادامه می دهیم و در ساعت 10 به روستای زیبای اندراخت میرسیم.
روستایی که مرتع بسیار زیبایی دارد. خدا ار شاکر میشویم که به ما این لطف را ارزانی داشت تا چنین زیبایی خیره کننده ای را ببینیم.
مسیر را تا گردنه شاه معلم رفته و از آنجا به سمت ماسوله سرازیر می شویم.( اگر قصد صعود به قله شاه معلم را داشته باشید باید به سمت راست گردنه  رفته و از آنجا بر روی یال سوار شوید).
در ساعت 2 به ماسوله رسیده گشت وگذاری می کنیم.به علت زمان امتحانات ماسوله خلوت است .سپس سوار ماشین می شویم و به سمت قلعه رودخان حرکت می کسنم که 18 کیلومتری فومن می باشد
شب را در ده قلعه رودخان خوابیده و صبح به جنگل انبوه قلعه رودخان وارد می شویم. مسیر تا انتها که قلعه می باشد سنگ فرش شده و 1:15 طول مسیر است. مسیر زیبایی خیره کننده ای دارد گویی درون کارت پستال در خال حرکت هستی .بعد از دیدن قلعه و عکس گرفتن از منطقه به سمت
تهران حرکت میکنیم.( پشیشنهاد می کنم قلعه رودخان را اگر حداقل آمادگی بدنی دارید هرگز از دست ندهید. هرگز. بهترین زمان دیدار از قلعه هم از 15 اردیبهشت تا اواخر خرداد است).


2.ادمه وبلاگ
وبلاگ می تواند نقش کاتالیزور را برای فرد وبلاگ نویس داشته باشد. یعنی فرد به زوایای پنهان ضمیر ناخودآکاه خود پی ببرد.
شاید امیر (پنجره چوبی)هیچگاه نمی دانست قلمی مستعد در داستان نویسی دارد. یا من نمی دانستم که می توانم فردی کاملاً جدی باشم و جدی بنویسم.
در واقع وبلاگ شخص را هدایت می کند تا به خود بیشتر شناخت پیدا کند( هر که خود را شناخت خدا را شناخت( متن عربی برا فراموش کرده ام ولی فکر کنم اینگونه بود من عرفه ...فمن عرفه ربه. مولا علی)می بینیم که باز  در اینجا یکی از مراحل خدا شناسی طی می شود.
دوستی اشاره کرده بود که من با حرف زدن این کار را بهتر انجام میدهم( تخلیه روانی) . بله در این امر شکی نیست اما باید توجه داشت که در نوشتن شما رو در رو نیستید.پس رو دربایسی ندارید.شما در معرض نقد و نقادی قرار دارید. با یک شخص حرف نمی زنید بلکه با مجموعه ای از انسانها روبه رو هستید
گویی دربرابر هئیت منصفه قرار دارید.کسانی هم که شما را نقد می کنند آن حجب و حیایی که ممکن است از گفتن آن ،آنها راباز دارد را ندارند. پس مشورت سازنده تری برای نویسنده به ارمغان می آید.
شما می توانید هر حرفی را بنویسید اما نمی توانید هر حرفی را بنویسید.( در نگاه اول جمله متناقصی است)
نمی خواهم از واژه منفی خود سانسوری استفاده کنم. اما در وبلاگ یاد می گیرید که نکته سنج باشید( از نگاه مثبت به موضوع می نگرم) در جامعه ای که آزادی و دموکراسی نهادینه نشده نباید هر حرفی را بر زبان راند که زبان سرخ سر سبز بر باد می دهد و در وبلاگ یاد می گیری این گونه بی اندیشی
تا بتوانی خود را با این جامعه آب دیت کنی. ولی موضوعی که به هر حال از نکات منفی آن است و البته نه معضل وبلاگ که معضل جوامع بسته است همان خود سانسوری است که کم کم در آدمی نهادینه می شود و ممکن است انسان را به سمت کثیفترین صفات اخلاقی که همانا ریا  و دروغ است بکشاند
که باز با توجه با مطالبی که در پستهای گذشته گذاردم این امکانش بسیار کم است. مگر آنکه شخص آگاهانه اقدام به این کار کند.( تا بعد)


3.امکان زندگی کردن تنها یکبار اتفاق می افتد و من گاهی حسرت می خورم که چرا خواهری، خواهرکی ندارم که بتوانم نازش را بکشم( همیشه در عاشورا مرثیه های زینب و حسین برایم جالب و دل گداز بوده اند. مخصوصاً ترکان که با لحن اندوهناک کلمه باجی را تکرار می کنند).حیف که خدا مرا از این
نعمت محروم کرد.
۴.(۵ خرداد مصادف ود با ۱۰۰ سالگی نفت در ایران) صد سال نفت و همچنان در انتظار فرج...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.در یکی از صعود هایی که داشتیم. دختری نیز که نمی توانست قله را برود با ما که جمعی 15 نفره بودیم همراه شد. شخصیتی متین و بسیار کم حرف داشت اما نکته ای که نظر مرا جلب کرد تأکیدی بود که بر هویت زنانه خود کرده بود و آن این که با پوشش دامن  وارد کوه شده بود.( از نظر کلی حجابی سخت داشت) همچون زنان شمالی که در کشتزار ها کار می کنند اما نه رنگی که تیره .به نظر من ورزش  کوهنوردی ورزشی مردانه است و زنان نیز که می آیند باید خود را با آن وقف بدهند. اما ایشان با توجه به قوت بدنی خود راهی را انتخاب کرد که می توانست بیاید و از صعود به قله صرفه نظر کرد و این که بر هویت زنانه خود تأکید داشت.

امید آنکه تک تک ما انسانها  با توجه به شناختی که از خود پیدا می کنیم  به دامان طبیعت بازگردیم.

2.این هفته  سی وسومین سالگرد گروه را با صعود به قله ارفع برگذار کردیم. به جرئت می توانم بگم که آلاله در شناخت این قله به جامعه کوهنوردی ایران نقش بسزایی داشت. در ضمن در پرچمی که نصب شده بود فهمیدم که گروه ۱۳ شهید در دوران جنگ داده و به همین خاطر به همین نام مفتخر شده. نسل امروزی( ماها) چه قدر با گذشته نچندان دورمان فاصله گرفته ایم؟؟؟؟؟

3. بنده کاری گرفته ام که درباره نقد کتاب است و باید کتاب معمای  هویدا نوشته دکتر عباس میلانی را نقد کنم . از دوستانی که این کتاب را خوانده اند و احساس می کنند می توانند بر من کمکی کنند سپاسگذار خواهم بود که مرا راهنمایی کنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه 13/2/87

قله خرسنگ(4050) و خرسنگ شمالی(3950)

صیح ساعت 6:45 از  روستای آب نیک واقع در جاده فشم – گرمابدر از کنار رودخانه به سمت دشت جانستون حرکت کردیم . مسیر تا غار آقا بیوک با قله جانستون یکی است . یعنی بعد از آنکه 35 دقیق حرکت کردیم به سمت راست رودخانه رفته و دامنه کوه را تراورس کرده و سپس از  تنگه گذشته و وارد دشت جانستون می شویم . تقریباً قسمت عظم برف موجود که ما 4 هفته پیش دیده بودیم آب شده است . و منطقه بشدت سبز شده.سیرک ها بعضی به 25 cm هم رسیده اند. باری به آبشار و چشمه کنار غار آغا بیوک رسیدم. هوا سرد بود و باد تندی می وزید پس ما مجبور شدیم که به غار پناه ببریم. غاری که زحمات 302 ساله مردی است که با قلم و چکش برای کوهنوردان سرپناهی ساخته و نامی از خود به یادگار. هنوز هر از چند گاهی به غارهای ساخته شده اش می روید و به آنها رسیدگی می کند.مردی بسیار لاغر . که اگر ببینش هرگز باورت نمیشود که اوست چرا که او خود کوه است.

باری صبحانه را خورده و سپس از سمت چپ غار و از بالای آبشار به سمت گردنه حرکت می کنیم .( ساعت 9:30) و در ساعت 11 به گردنه می رسیم . از اینجا دیگر روی یال قرار داریم و باد تند و البته سردی می وزد که ما را کمی غافل گیر می کند. در ساعت 12 به قله اول و در ساعت 12:45 به قله اصلی می رسیم .سلامی و درود و سرودی و در آخر دعایی و به سمت پایین حرکت می کنیم .دوستان که سرما  خسته شان کرده است پیشنهاد کردند که از مسیر دیگری به پایین برویم و سرانجام  حرف خود را عملی کردند و ما از یالی که دقیقاً بر روی تنگه ورودی جانستون می رود به سمت پایین می رویم. که بعد از مدتی شیب تند و تند تر می شود. میر به پرتگاه خورده و بشدت ریزشی می شود. با احتیاط کامل تنگه ها و ÷رتگاه ها را رد کرده و یرانجام به یک شن اسکی( یا بهتر بگویم سنگ اسکی) می رسیم و تا تنگه پایین می رویم. راه تمام شده و وقتی که به عقب خود برگشته و نگاه می کنیم باورمان نمی شود که چنین جایی را آمده باشم از پایین مسیر واقعاً 90 درجه نشان می دهد . باری ما که حال خیالمان آسوده شده به ده رفته و ناهار جانانه ای می خوریم.بعلت آنه سریع ارتفاع کم کرده ایم . بعضی از دوستان از سر درد رنج می برند . اما شیرینی صعود بر همه مصائب آن می ارزد.

تنها نکته  مهم این برنامه آن است که سرپرست برنامه نباید  اجازه دهد که دیگرانی که از منطقه اطلاع ندارند مسیری که خود می پسندند را بر گروه حاکم کنند و از منش لیبرالی استفاده کند . بلکه باید بشدت در این گونه مواقع استبدادی برخورد کرد.

در ضمن نام قله برگرفته از قله آن است که سنگ بسیار بزرگی است.

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.این هفته قسمت شد قله درفک صعود کنیم . ما یک بار هم در پاییز قله رو صعود کرده بودیم و با این صعود بهاره  کار رو کامل کنیم البته چه عرض کنم که  دو ماه و نیم است که منطقه باران نباریده و در قسمت  های پایینی گیاهان رو به زردی گراییده اند و شالی ها خشک و در انتظار باران. این بار مسیر رو بالعکس رفتیم . یعنی شب رو در شاه شهیدان خوابیدم . برای رفتن به شاه شهیدان مسیر زیباتری را انتخاب کردیم . یعنی از رستم آباد رفتیم و تقریباً 3 ضلع مستطیلی رو که قرار بود برویم کم کردیم . مسیر اصلی شاه  شهیدان  از رشت به لاهیجان -سیاهکل دیلمان- است. امامزاده در قرق سپاهیانی بود که  اردو آمده بودند و ما شب را در خانه باصفای مش غلام ( خادم امامزاده) خوابیدم. صبح  با تراورس به سمت شمال غربی به سمت در فک رسیدم( اطلاعات کاملتر در گزارش قبلی می باشد http://www.parchenan.blogfa.com/8608.aspx). در ساعت 2 بعد از ظهر قله بودیم و قرار شد که شب را در کاسه بخوابیم .اکثر برفهای کاسه آب شده بود و چوپانان کم کم داشتند وارد منطقه می شدند. از وقت استفاده کردیم و عده ای از بچه ها به داخل غار برفی رفتند و تا اواسط آن گام برداشتند.جمعه آخرین روز نیز باز به سمت گردنه جنوبی رفته و به سمت سیبن   حرکت کردیم. مسیر سیبن بینهایت زیبا بود . بین راه از درخت آرزو ( نامی که اهالی محل به آن داده اند (البته فکر کنم)) نیز دیدن کردیم . قطر ابتدای درخت نزدیک 4 متر است و محکم و استوار  و به امید باران. هنگام ورود به سیبن  در کنار چشمه مشغول  آب خوردن بودیم که شخصی از اهالی ما را به ناهار دعوت کرد . هرچه از ما انکار بود از او اصرار . پس ناهار را هم مهمان سیبنی ها بودیم که از پلو – قیمه- نیمرو- ماست- سالاد –سبزی- دوغ-  دریغ نکرده بود .  و ما حیران از این همه مهمان نوازی و بزرگ منشی .

2. سر انجام توانستم فیلم بادبادک باز رو ببینم (قبلاً در پست سهیل سرباز در حال باد باد کباز خوانی نقدی بر داستان نوشته بودم). فیلم قابل قیاس با کتاب نیست و پیشنهاد می کنم که اولویت را به کتاب بدهید. تنها نکته مثبت فیلم آن است که 80 در صد فیلم به زبان فارسی است و من از این امر لذت بردم .

3. این هفته شنبه مستند درختان دیر زیست را نمی دانم دیدید یا نه. اما قسمت پایانی آن تکان دهنده بود . قسمتی که به باغ سنگی درویش خان رفت و از درختانی فیلم گرفت که میوه های آن سنگ بود و این سرنوشت مختوم جنگ انسان با طبیعت است( در جراید امروز بود که دولت مجوز جاده جنگل ابر را داده است)

عکسهای قله:http://mc-tmu.bravehost.com/e.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.شبکه چهار یک مستند شنبه شبها پخش می کند بنام درختان کهن زیست ایران(ساعت 9:10)

کارگردان در تمام پهنای کشور با دوربین خود چرخیده و از درختان کهن مستند تهیه کرده است.برنامه جالبی است. درختان 1000 تا 4000 ساله را نشان می دهد .درختان، بخصوص سروهایی که به این سنین رسیده اند حالتی راز آلود پیدا کرده اند وبه این خاطر قالباً در کنار آنها امامزاده یا مسجد یا معبدی قرار دارد.

کاری که کارگردان کرده ، عملی بسیار پسندیده است که ایران دوستان و طالبان طبیعت و فرهنگ کشور را به مام وطن پیوند عمیقتر می زند.متاسفانه در اکثر این درختان آثار مرگ دیده می شود که به کمک دوستاران طبیعت و این برنامه بتوان آنان را که به نظر من نماد و مظهر جاودانگی خداوند هستند حفظ کرد.

2. امسال که عید در شمال بودیم با درخت عجیبی آشنا شدم که قبلاً زیاد به آن دقت نکرده بودم.نام آن درخت انجیری است که فکر کنم از خانواده ی انجیر معابد باشد . این درحت خاصیت مهمی که دارد شاخه های آن در درون هم فرو رفته و در هم ادقام می شوند و اگر درخت دیگری هم در کنار او باشد به آن درخت رسیده و آن را هم در خود هضم می کند. به این خاطر ظاهر درخت بسیار وهم آلود است و به خیال نزدیک.

3. این هفته برنامه فرحزاد به امامزاده داود رفته بودیم. متاسفانه زمینی که سالهای پیش تا اواخر اردیبهشت سبز بود و دل انگیز و سیرک و والک های آن دائم در حال رویش بود ،خشک بود و از سبزیهای کوهی خبری نبود.گویی سال موش ،دو ماه آخر بهار امسال را خورده است.

با چه دلی، سرمای خشن امسال را به امید بهار دل انگیز گذراندیم و این هم از بهار.

گویی خدا دعای کوروش را فراموش کرده. مگر نه اینکه او ذوالقرنین بود وحافظ  پیامبرانش؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه ۲۴/۱/۸۷

صبح ساعت 7:10 از آب نیک به سمت بالا حرکت کردیم . باید توجه داشت که تا رسیدن به گردنه جانستون دائم از کنار رودخانه می گذری.30 دقیقه بعد از حرکت به مخزن آب ده که از چشمه معروف جانستون سرچشمه می گیرد می رسیم و بعد از 15 دقیقه باید به سمت راست رودخانه بروی زیرا که روبرو به تنگه وآبشار برخورد میکنی پی با کمک یک تنه درخت کوچک رودخانه را رد می کنی.

سپس لحظه لحظه از رودخانه فاصله گرفته و به سمت یال کوه سمت راست می کشی  که لوله آب ده نیز از کنار آن می گذرد . بعد از عبور از گردنه به دشت زیبای جانستون وارد می شوی . در این فصل سال برفهای کرمی شکل دامنه کوه در سبزی دشت جلوه ای دیگر می آفرینند.

و بعد از گذر از دشت به آبشار کنار غار آقا بیوک می رسی( در ساعت 8:45 )که راه دو قسمت شده سمت راست به سمت خر سنگ می رود و سمت چپ به جانستون .

ساعت  9:30ما بعد از خوردن صبحانه به سمت یال  اصلی جانستون که در سمت چپمان قرار دارد آرام بالا می کشیم واکثر مسیر را در برفچال ها بالا می رویم . در ساعتپ20 :11  به یال رسیده  و در ساعت 12:45 به قله 4100 متری جانستون صعود می کنیم.

مسیر برگشت نیز تا همانجا که ابتدا به یال رسیده بودیم رفته و بعد از آن تا غار آقا بیوک به صورت اسکی پایین می آییم. ناهار را  نیز در کنار آبشار خورده و 1 ساعت در زیر نور درخشان آفتاب که به واقع زلال بود استراحت کرده و در ساعت 4 به آب نیک می رسیم.

هوا بسیار زیبا و فرخ بخش بود  و آسمان بسیار آبی . نور خورشید بسیار درخشان. گهگاهی ابری سفید و بازیگوش  بر آسمان ظاهر می شد و این شعر مشیری را بخاطر می آورد ... من نه به بازی آن ابر سفید روی این آبی آرام بلند،  من نه به خلوت خاموشی کبوترها  من نه ... من به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی.

بعد از قریب یکماه  به ارتفاع بالای 4000 متر پاگذاشتیم. خداوندا شکر گزارت هستم که به من درک زیبا بودنت را بخشیدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت   توسط سهیل