برنامه راهپیمایی جنگل از سیاه سنگ به ولی ران.
گزارش فنی آن بعداً ارائه خواهد شد.
مست و مستانه:
پنجشنبه با کوله پشتی به دانشگاه رفته بودم تا سر ساعت بتوانم خود را به ترمینال شرق برسانم. ساعت 4:30 از تهران حرکت کردیم و در پلیس راه آمل آژانس گرفته و ساعت 8:30 در روستای زیبای سنگچال بودیم و در تکیه قدیمی حسینیه روستا، شب را به صبح رساندیم.
هوا حسابی سرد بود و پاییز را ما به راستی تجربه می کردیم. دوباره تنبل بازیمان گل کرده بود و من وممد نان نخریده بودیم. صبح ساعت 7:00 که آماده حرکت بویدم بانویی که برای زیارت اهل قبور خود به حسینیه آمده بود به ما 5 قرص، گرمه نان داد و رفت(خدا خیلی باهالی- به خدا)
هوا بسیار خوش بود و آسمان آبی آبی آبی، درست رنگ عشق. واقعاً برای همچین آسمانی دلتنگ بودیم. این روزها که هوای تهران به مرز جنون و لجنمالی رسیده است بودن در چنین هوایی حکم نفس کشیدن در بهشت برین را داشت. آسمان صاف بود و خورشید طلایی، طلایی.
چندین بار اشتباه به جنگل زدیم(جی پی اسی که قرار بود همراه ما باشد را دوستمان نیاورده بود)
دفعه قبلی که این مسیر را آ مده بودیم دائماً در مه قرا داشتیم و نتوانسته بودیم منطقه را شناسایی کنیم.به حدودی که قرار بود به روستای دیوا بپیچیم رسیده بودیم. هوا بقدری دل ربا بود که هوش از سرمان ربود و همین طوری تصمیم گرفتیم آن سمت جنگل برویم.(واقعاً همین طوری)
بعد از گذر از چندین یال و دره بجایی رسیدیم که عملاً گم شدیم. هنوز سر کیف بودیم و پر انرژی . اما احساس خطر کم کم در دلمان پدیدار می شد.چندین بار به دل رودخانه زدیم و در آمدیم تا به آخر تصمیم گرفتیم به بلندترین ارتفاع منطقه برویم. تقریباً در قسمتهایی تا بالای قوزک پا در گل چسبناک مخصوص جنگل فرو می رفتیم. خود را به ارتفاع رساندیم. چشمتان روز بد نبیند_ تا چشم کار می کرد جنگل بود و جنگل. فکر می کردیم پای آدمیزاد و روستتاهایش به عمق جنگل باز شده باشد اما کور خوانده بودیم. ما دقیقاً در عمق جنگل بودیم. جایی نزدیک قلب در بدن آدمی. با کمی چشم چرخاندن در منطقه متوجه شدیم که در یک کاسه قرار داریم، که تنها یک راه خروجی از آن کاسه وجود دارد. در این بین کلبه دامداران وجود داشت. اما دامداری وجود نداشت.بعد از چندین ساعت، در یکی از کلبه ها قاطری دیدیم که مشغول خوردن ناهار خودش است.(در عمرم از دیدن قاطری این چنین خوشحال نشده بودم. همچنین یکم حسودیم شد از ناهار خوردن او و گشنه ماندن خودمان). هر چه داد و بیداد کردیم – صاحب آن لامصبی را پیدا نکردیم. ای کاش سلیمان بودیم یا قاطر تا زبان آن زبان نفهم را می فهمیدیم. البته اولی بودیم بیشتر حال می داد.
باز بسمت کف دره حرکت می کردیم تا به ابتدای رودخانه رسیدیم. آب آشامیدنیمان تمام شده بود و آب رودخانه هم چندان تمیز نبود. ماهی هایی در آن وجود داشت که این ور و آنور می رفتند.بعد از چندی- صدای گاوهای زنگوله دار پیدا شد و سپس خودشان. نمی دانم تا به حال صدای زنگوله این گاوها را شنیده اید یا نه . چنیدن زنگوله که صدایشان با هم پیچیده بود تنینی خوش را بوجود می آورد.مثل صدای پیانویی که از دور دست بشنوی.
هر چه صدا زدیم صاحبشان را پیدا نکردیم. باز همان حسرت که برای پی بردن به زبان قاطر بر دلمان افتاد به شکل دیگری حس شد برای گاوهای زبان نفهم!!!
بعد از چندین دقیقه صدای اوووی صاحب گاوها را شنیدیم. در بد جایی بود که نه او می توانست پایین بیایید نه ما بالا برویم. همین را فهمیدیم که امتداد رودخانه به سمت روستای ولی ران می رود. او گفت که نمی رسید و گم می شوید. پس مهمان او باشیم. دعوتش را رد کردیم و بر سرعت خود افزودیم.بلآخره چشمه ای یافتیم. قمقمه ها را پر کردیم و لبی تر کردیم. چشمه چون نافی بود که آب از آن خروج می کرد. لب بر سر حفره گذاشتیم و قرت قرت قرت آب نوشیدیم. مزه ای داد در آن حال و هوا و تشنگی.مسیر رودخانه بی نهایت زیبا بود اما ترس از نرسیدن اجازه نمی داد حتی برای لحظه ای ایستاده و عکس بگیرم.
40 تا 50 بار عرض رودخانه را قطع کردیم تا اینکه در ساعت 6:30 به روستای ولی ران رسیدیم و خدا را شکر کردیم که اجازه داد از جنگل بیرون بیاییم.
امیدوارم که دیگر طبیعت زیبا ما را جو گیر نکند و راه خودمان را برویم.
افراد شرکت کننده: من و نعمت و ممد کبلایی. وای بر ما اگر تعدادمان بیش از این بود، چرا که سرعتمان نصف می شد و ما شب را مهمان جنگل بودیم.
عکس های این برنامه را بعداً در پست جدا گانه قرار می دهم.




































































































































روستای نسن
جنگل انبوه سیسنگان
گروه در جنگل
