تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

گفتم عکس کم اما با کیفیت بهتری بگذارم.

01.JPG

خدا با همه زیبای هایش


05.JPG

در این خانه حتماً کسی هست== بازآی_بازآی_ هر آنچه هستی باز آى*

02.JPG

3 یارو یاور و خانه شان=من اناری را میکنم دانه/به دل می گویم/ ای کاش
این مردم دانه های دلشان پیدا بود.*


04.JPG

بر افراشته


03.JPG

حسرت کودکی خاله*

داستانک:

تازه شهرداری دیوارهای بتونی شهر را کاشی کرده بود. زیر گذر آزادی هم از این قاعده مستثنی نبود.خیلی قشنگ کنجشکک اشی مشی با تمام ورجه ورجه هایش را در داخل آن دخمه به تصویر کشیده بودند.

دست کارگرا و سرامیک کارا و هنرمنداشون درد نکنه. خیلی زحمت کشیده بودند.

اما گنجشک واقعی، همونی که از اندازه نقاشی روی دیوار خیلی خیلی خیلی کوچیک تر بود حیرون و سرگردون داشت دنبال لونه و جوجه هاش می گشت حیونکی.

آخه روی لونش را کارگرای زحمت کش با گچ و بتن و سیمان و سرامیک ،گنجشکک اشی مشی گذاشته بودند.

پیشنهاد:پنجشنبه ها ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه آخر ُداستان کوتاه احمد غلامی و داستانک تاکسی نوشت سروش صحت را از دست ندهید./

*اسامی که دوستان در آن نقش داشته اند. با تشکر از خاله و لیلی عزیز خانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

داستانک

تو اتوبوس خط بی آرتی آزدای – امام حسین نشسته بودند.

نزدیک های انقلاب که رسیدند خیابان شلوغ شد. مردم شعار می دادند و پلیس های زره پوش  بر آنان حمله ور می شدند.

پسرک در بغل مادرش گریه می کرد و می ترسید. مردی که درصندلی کناری پسر نشسته بود، دستی به سر پسرک کشید و گفت نترس. اینها دارن دزد و پلیس بازی می کنند. دزد و پلیس بزرگترها این جوریه.یکم دعوا زیاد داره. ببین من سیبیل دارم تو نداری، دعوای ما هم سیبیلویه!!

پسرک آرام شد .

نزدیکهای میدان فردوسی بود که پسرک رو کرد به مامانش و گفت:

 من بزرگ شدم دیگه نمی خوام پلیس بشم.

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

.این داستان واقعی  نیست.

پسر سرباز بود در یکی از پادگانهای تهران

 همه بهش می گفتند خوب شد تهران افتادی!

جاهای دیگه می افتادی پدرتو در میآوردند.

اما خودش این نظر را نداشت . یک روز در میان پاسدار بود. خواب و خوراک نداشت.

اما همه سعی و تلاشش را می کرد تا از وقتهای اضافه استفاده کند و درس بخواند.

دانشگاه برود. راهی پیدا کند که خودش را بالا بکشد

آخه وضع مالی مناسبی نداشتند. همه پولی که در یک ماه بدست می آورد همان ۲۰ هزار تومانی بود که ارتش بهش می داد.

با هزار مکافت توانست مرخصی بگیرد و در کنکور شرکت کند.

شهریور که نتایج دانشگاه آمد بال در آورده بود. در دانشگاه تهران قبول شده بود. در خیالتش خود رادانشجویی می دید  که همه دختران کلاسشان از او جزوه می خواهند. چشم وچراغ دانشگاهشان شده است .

حالا می توانست درس بخواند. کارهای ترخیصش را شروع کرد از ۲۰ - ۳۰ نفر که تا حالا ندیده بود امضا گرفت و کار ترخیصش  بعد از یک هفته تمام شد. ماه رمضان  بود و اخبار اعلام کرده بود ادارات ساعت ۹ شروع به کار می کنند.

او ساعت ۷ طبق معمول رفته بود نظام وظیفه تا  آخرین کار که همان نامه نظام به دانشگاه است را انجام دهد و نامه را بگیرد و بشود دانشجو.کارمندان ساعت ۹ آمدند و ساعت ۱۰ شروع به کار کردند. نمی دانست چه خورده بودند که هر ۱۰ دقیقه یک بار نیم ساعت می رفتند دستشویی.

آفتاب مستقیم رو ملاجش می خورد.ساعت ۱۲ بود و تنها کار ۱۰ نفر از گروه ۳۰۰ نفری راه افتاده بود.سحری هم آب نخورده بود و حالا بد تشنه بود. یادش میآمد که از ۱۱ سالگی روزه اش رو گرفته.

تو این فکر ها بود که یک دفعه داد زد:

-آقا چرا کار نمی کنی؟ مگه پول نمی گیری که کار کنی؟

- چه جوری این پول رو به دست زن و بچت می رسونی؟

کارمند انگار نه انگار که چیزی شنیده مشغول لاسیدن با موبایلش بود.

- آقا با توام چرا کار نمی کنی؟

حرفی هست برو به رئیسم بگو.

یواش یواش کار بالا گرفت.

در این بین بقیه هم با او هم صدا شدند. دژبان آمد و سرگرد مسئول گفت اونو بندازید بیرون.

۳ تا سرباز قوی هیکل آمدند کل مدارکی که برایشان زحمت کشیده بود را از دستش گرفتند و او را کشان کشان بیرون بردند

-مدارکم مدارکم  مدارکم و بدید.

کارمندی که با او قاطی کرده بود حسابی از بقیه کلفت شنیده بود آمد گفت مدرک می خواهی؟

این هم مدرک:

قچ- قچ...

در حالیکه اشک در چشمان پسر حلقه زده بود-رقص خورده کاغذها را در آسمان دنبال می کرد.

بیرون پادگان کنار بساط یک سیگار فروش کز کرده نشست. مات و مبهوت.

به پادگان نگاه می کرد و  مردمی که فوج فوج به داخل می رفتند.

این نوشته را بر دیوار دید:

عبادت جز خدمت خلق نیست...

دیگه بقیه نوشته ها پشت دود سیگار محو شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  |