تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

این پست بر خلاف رویه و عادت و پیشنهاد خودم به دیگران طولانی است.

چند صباحی است که بعد از روز قدس دسترسی به وبلاگ و بلاگفا و اینترنت مشکل شده است و میز گرد و میتینگ پیرامون خطرات نرم در این زمینه برگذار می شود. بعد از دادگاه پنجم و محاکمه اینترنت، بوی غزل خداحافظی وبلاگها به مشام می رسد.

و این چنین است که اگر این چنین باشد هر مرگی را وصیتی است، حتی اگر تنها خدا از مرگ خبر داشته باشد.

این وصیتی است که مرگ ممکن است او را از شما خوانندگان جان که بسیاریتان را ندیده ام، اما واژه واژه شما را خوانده ام باشد جدا کند.

شب های رمضان تمام شدو من اکنون خارج از رمضان می نگرام ، نه بر کیبرد ، که در کاغذ . ونه در روبروی کامپیوتر که در فضایی طبیعی  که صدها کیلومتر با کامپیوترم فاصله دارم. همچنین اعتراف می کنم که برای اولین بار است که دست به چنینی عملی می زنم.

آری می گفتم، رمضان تمام شد. رمضانی که با همه رمضانهایمان تفاوت داشت. رمضانی که مرا دوباره به شریعتی پیوند داد.مرا در کویر هبوط شده ی آدم پرتاب کرد.سالها پیش، کویر و هبوطش را خوانده بودم. آن سالها سهیل دیگری بودم. اما امسال که خوانش جدید همان کتاب را آغازیدم، آن را بسیار متفاوت تر از آنچه قبلاً دیده بودم یافتم.ظاهراً آن سهیل  از نو تولد یافته است.

یک مقاله که از دکتر شریعتی بسیاری خواده شده، توتم است.

توتم شریعتی قلم اوست، می دانیم توتم یعنی چه و دیگر توضیحی درباره آن نمی دهم .ام دکتر در کتابش از خواننده می پرسد توتم تو چیست؟کیست؟ کجاست؟

همانی که ذاتت، قبیله ات، قبله ات از آن سر بر داشته است؟

همانی که تو را آدم می خواهد. به قول دکتر:

" هر کسی را توتمی است و توتم "ذکر" است. و مگر نه زندگی، هیچ نیست جز فراموشی؟ و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز بیاد نمی آورد؟! که" آدیمیت" یعنی از دست دادن بهشت، یعنی هبوط، تبعید، کویر، غربت، تنهایی و همنشینی و همخانگی با مرغ و مور و مگس! و خوشبخت، بدبختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است"

حال توتم من و تو چیست؟

خدا وکیلی فکر کنیم و جواب آن را به خود بگوییم، اصلاً خواستید بازی وبلاگی راه بی اندازید. اما فکر کنیم توتم من و تو چیست؟ و از دیگران هم بپرسیم.

جواب من این بود:

اول خواستم بگویم کوه، اما دیدم آن هست و همه اش نیست. باید فراتر از کوه باشد، ذات من، هویت من، درون من

پس بیشتر اندیشیدم.

شما فکر کردید؟ اگر به جواب رسیدید ادامه مطلب را بخوانید و گرنه بگذارید برای دگر روز تا جواب خود را بیابید.

توتم من" پرچنان" است، پرچنانی که در آن هم از کوه نوشتم، هم از زندگی،

برای کوه خلق کردم تا ناب ترین لحاضات زندگی ام را که  در کوهستانها داشته ام را در آن ثبت کنم و در ادامه به همان تعریفی که از دکتر ذکر کردم رسیدم، لحظه ای که فهمیدم این دنیا کویر است، کویری که در آن هبوط کرده ایم. در ادامه آن اندیشه ها و لحظه ها به این پرچنان اکنون رسیده ام. ضمیر نا خود آگاهم، دادگاه بی دادگر زندگی ام ، و من پرچنان شدم، همچنا که دوستان بسیارم مرا با پرچنان دوباره یافتند. همچنان که خودم، خودم را در پرچنان دوباره یافتم.

توتم من پرچنان است که ملغمه ای از کوه و فکرت و اندیشه و قلم است.

 بی بی سی برنامه ای دارد به نام نوبت شما.

قسمتی از آن به وبلاگها سر می زند و نوشته هایی از آن را که با موضوع ارتباط دارد می خواند. به نظر من بهترین قسمت کل بی بی سی همانجاست و اکنون گویی دولت قصد داردبهترین قسمت من ، ما ، شما را از من، ما و شما بگیرد.


P1110177.JPG


دکتر شریعتی پس از آن که توتم خود را به خواننده معرفی می کند ، با خود اتمام  حجتی نیز می کند، از خود باز پرسشی می کند: با توتم خویش تا کجا خواهم رفت:

"قلم توتم من است، توتم ما است، به قلمم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند، به ضجه های دردی که از سینه اش بر میآید سوگند که توتم مقدس را نمی فروشم، نمی کشم،گوشت و خونش را نمی خورم، به دست زورش تسلیم نمی کنم، به کیسه ی زرش نمی بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم، دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم، چشمهایم  را کور می کنم، گوشهایم را کر می کنم، پاهایم را می شکنم، انگشتانم را بند بند می برم، سینه ام را می شکافم، قلبم را می کشم، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم...

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.

به جان او سوگند که جانم را فدیه اش می کنم، اسماعیلم را قربانیش می کنم..."

حال اگر هر کسی با توتم من همچین رفتاری کند، پاسخ من همان پاسخ دکتر خواهد بود.


اگر ماندیم و ماندید همچنان پرچنان خواهد ماند و گرنه mail و e-mail خواهد بود ، وگرنه کاغذ و قلم خواهد بود، وگرنه پوست آهو و دوات خواهد بود و گرنه چکش و سنگ و تیشه خواهد بود و حتی در آخر اگر هیچ نبود ، خنجر و قلب من و شما خواهد بود، اما بیگانه نخواهد بود.

چرا که ما آگاهی از یک دیگر کسب می کنیم  و هر گز بیگانه نخواهیم بود.


P1110178.JPG

شب های رمضان من

به این فضا 24 و سخنرانی سروش و کویر را هم بی افزایید


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

چند وقت بود که فرصت نوشتن برایم فراهم نشده بود.

به امید خدا در اولین فرصت خواهم نوشت

اما به اطلاعتون برسونم

که پیوندهای روزانه را فعال کرده ام

و در پیشنهاد می کنم که آخرین پستهای در خیال - مهاجرانی و با گریه خندیدن رو بخونید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

توده كشت مرا به يك بازي وبلاگي دعوت كرده است

به اين مضمون كه 3 تا از مشكلهايي كه دوست داري تا آخر ماه مبارك برطرف شود چيست؟

و 3 تا از آرزوهاي كه دوست داري تا آخر سال بر طرف شود كدام است.البته توده كشت براي مجردها اين دومي را 2 تا در نظر گرفته چرا كه يكيش از نظر ايشان معلومه.

اما  من هرچه فكر كردم  نه مشكل بخصوصي دارم و نه آرزويي. برا همين هر وقت سرم را رو بالشت مي گذارم 3 سوته به خواب مي روم .

اما اولي:

1.دوباره  ورزش دو وميداني  يا همان دويدن دور پارك پرديسان را شروع كنم

  2. خدا من و دوستانم را به خودش بيشتر نزديك كنه

3.يك كفش دوپوش بتوانم بخرم

اما دومي

1. اين شش ماه سربازي باقي مانده كه مجبورم بعد از فوق ادامه اش بدهم ماست مالي بشه

2.يه پول و قدرت بدني درست حسابي گيرم بياد تا بتوانم بروم قله هاي خارج از كشور را صعود كنم.

3.  من هر كار كردم ديدم اين 3 ما همون 3 توده كشت نيست.بر ايران يكنفر آدم درست حسابي حكومت كنه و ديگه ريخت و صداي رييس جمهور و نشنوم.

حال پنجره جوبي را هم بنده به اين بازي وبلاگي دعوت مي كنم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.بازیهای المپیک هم تمام  شد و باز ایران یک فرصت دیگر را از دست داد. ایران از المپک سال 1948 تا به کنون بدترین نتیجه ی خود را گرفت البته منظور من این نتیجه گند نبود. چرا که زیان بیشتر از این بود. بهتر است منظور خود را بهتر بیان کنم. ایران فرصت بزرگی برای فرهنگ سازی ورزش از دست داد. فرصتی که جوانان کشور خود را از این خمودگی برهاند و به دامان ورزش بسپارد.چگونه؟

بسار ساده اگر ایران این رویداد بزرگ جهانی را که حتی جنگ گرجستان و روسیه هم نتوانست بر آن غالب شود پخش مستقیم می کرد و تمام رشته ها را مانند دیگر کشورها پخش می کرد و پسران و دختران ایرانی اندام زیبا و ورزیده و چهرهای زیبای این ورزشکاران را می دیدند.آن وقت بود که متوجه می شدند، می شود بدون ساکشن و عمل بینی هم زیبا بود ،آن وقت بود که متوجه میشدند دامان ورزش بسیار امن تر از پناه بردن به تریاک و اکس است.آن وقت بود که اراده قوی برای فرهنگ ورزشی بودن ایجاد می شد. 28 رشته ورزشی می دیدی و می توانست ورزشی که مورد علاقه خودت است را پیدا کنی. آن زمان بود که غم مان نبود در افغانستان 180 هزار تن مواد مخدر تولید می شود یا 280 کیلو ، چرا که با فرهنگ سازی ورزش تقاضایی برای مواد نمی ماند. البته تنها پخش آن چنین نتیجه ای در بر نداشت بلکه می توانست یک استارت اولیه و محکم باشد و سپس در پی آن مدیریت اصولی در این زمینه بود که نتیجه همین آرزو می شد.

فکر کنید  اندام زیبای مایکل فلپس چه انگیزه ای در من جوان برای شنا گر شدن ایجاد می کرد. اما حیف که تنگ نظری های مسئولین امر باز فرصت سوزی دیگری نصیب ایران کرد. و ما مثل همیشه بازنده از این فرآیند به بیرون آمدیم.

در تمام این ورزشکاران شاید هیچ کدام مثل مایکل فلپس برای من نبود. کسی که 8 مدال طلا این المپیک و 7 مدال المیپک قبلی را از آن خود کرده. کسی که گفته در این 4 سال 3 کار بیشتر نکردم . تمرین کردم – خوردم – خوابیدم و  دیگر هیچ. کسی که هر وعده غذا 4000 کالری می خورد . در حالیکه یک انسان معمولی 2500 کالری بیشتر درکل روز نمی خورد. آن وقت این آقا 12000 کالری می خورد. گوارای وجودت .

 2. این هفته ماه رمضان شروع می شود. امسال بنا دارم حرکت  وبلاگی اهدای خون را برای دومین بار اجرا کنم.( سال گذشته پنجره چوبی و برادران خانم تقوایی نگذاشتند این طرح به شکست بی انجامد که  جل دارد یاز از آنان تشکر کنم) پس کسانی که تمایل دارند در این حرکت شرکت کنند( اهدای خون):

 وعده ما 1 شنبه ساعت 6:15 ، مرکز انتقال خون ولیعصر.

اگر چنانچه پیشنهاد دیگری برای روز و ساعت و تاریخ دارید – لطفاً تا قبل از آن تاریخ بیان فرمایید. دوستانی که در دیگر شهرهای ایران و یا هر کجای عالم هستند نیز می توانند در این امر انسانی شرکت کنند.

منتظر هستم.

در پایان فیلم فهرست شیندلر یهودیان نجات یافته به نشانه تشکر از شیندلر انگشتر طلایی  با استفاده از طلای دندان خود برای او درست کردند و این سخن از تورات را بر روی آن حک کردند.

هر که جان یک انسانی را نجات دهد گویی جان تمام انسانها را نجات داده.

 این سخن از تورات دقیقاً آیه ای از قرآن است. که من آدرس دقیق آن را فراموش کرده ام.

حال عده ای می گویند برای بدن حجامت خوب است. البته که بر این سخن اما ها می آید چرا که اگر کسی حجامت کرده باشد تا 5 سال( فکر کنم) از خون دادن منع می شود.

حال بگوییم این حرف اصلاً درست. خونی که می تواند جان انسانی را نجات دهد حیف نیست بیهود از بین رود؟

به امید دیدار دوستان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.دوست تازه وبلاگیم  توده کشت ازم خواسته وارد بازی وبلاگی بشم   که اگر 24 ساعت به پایان عمرم مانده باشد چه می کنم؟

دو سه روز فکر کردم براستی چه می کردم اگر اینگونه بود اما به جوابی نرسیدم.

دوستانی که مرا می شناسند می دانند که در عوالم بی خیالی سیر می کنم.

گفتم خوب می میرم دیگه اما نه واقعاً نمی تونم اینگونه فکر کنم که اگر اینگونه بگویم خالی بستم.

زمانی که تازه دبیرستان رفته بودم و البته کلی هم مذهبی بودم (نسبت  حالم به آن موقعم مثل مقایسه مایکل جکسون با مصباح است).

آره تو عوالم اینکه این دنیا مفت چنگ دنیا دوستان بودم.( خفن بودم ) و مثل هر مومن دیگه آرزو مرگ می کردم اتفاقاً روزی در کوه تفاقی افتاد و من در شرف پرت شدن از ارتفاع 200 -300 متری بودم که صد در صد به آرزویم ( مرگ) می رسانید. اما همان موقع چنان عطش ترس از مرگ مرا احاطه کرده بود( با اینکه تند تند آب می خوردم اما همین که آب از لبم فاصله می گرفت گویی 3 روز است آب نخورده ام) که اگر کمی این روند ادامه پیدا می کرد از تشنگی تلف می شدم. آنچنان به زندگی وابسته بودم که با دستانم وقتی خارهای تیز را می گرفتم اصلاً متوجه نمی شدم و آخر وقتی که از آن مهلکه نجات پیدا کردم  متوجه شدم که تمام بدنم از خار و خاشاک خون آلود است و البته یک نکته مهمتر که کشف کردم این بود: که چه مقدار به زندگی  و زنده بودن وابسته هستم.

اما اکنونم دنیای بی سهیل برایم معنا نداره و  هنوز گاهی به فکر همان دوستم می افتم که پرچنان و به یاد او تشکیل دادم ومی بینم که دنیا براحتی بدون او می چرخد.

برا همین خیلی سخت بود درباره این موضوع بی اندشم و بنویسم. اما اگر واقعاً قرار بود همین گونه باشد

شاید آن 24 ساعت را شروع به توبه می کردم ( اما نه آخه پدر صلواتی کل زندگی  را نمی شه تو 24 ساعت شست. )

به کوه و قله پناه می بردم که چند بار در سخترین شرایطی که در زندگیم بوده به آن پناه برده ام.

اول تو پرچنانم که احساس می کنم دائم در حال هویت بخشی به من است از دوستانم حلالیت می طلبیدم.

کوله را می بستم و به مرتفع ترین جایی که در آن منطقه است می رفتم. اگر به قله می رسیدم وهنوز 24 ساعت تمام نشده بود بر می گشتم پایین و دوباره بالا می رفتم تا کار تمام شود- فکر کنم گاهی در آن لحظات به امام حسین خودم  فکر می کردم .تو راه هم هر کسی را دیدم هر چه وسایل کوه همراه داشته باشم به او می دادم.اگر در دل شب این اتفاق می افتاد رازی تر بودم.

2.یک کم اوقاتم تلخ شد. مثل اینکه دنیا بدون من هم خواهد چرخید.( هنگام نوشتن معمولاً آهنگ می گذارم. معمولاً سنتی اما این بار پاپ بود ولی این قدر حالم گرفته شد که به شجریان بازگشتم)

4. فکر می کردم بازی خوبی باشد اما بر من که تلخ شد اما اگر امیرجانم پنجره چوبی بپذیرد او را به بازی دعوت می کنم.

5. آخر هفته توچال – شهرستانک شبانه با دانشگاه تربیت معلم خواهم رفت هر کسی از دوستان خواست با ما همراه شود با من تماس بگیرد.4

 نوشته شده در غروب تلخ 3 شنبه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

در پاسخ به پنجره چوبی:

می بینم که در این یک سال هیچ کدام از اون 3 پارمتری که گفتی نداشته ای و در اولین سالگرد تولدت( تولد خود واقعی) به آنها رسیده ای

بله این اولین هدیه داشتن وبلاگ است. حس داشتن اعتماد به نفس. اینکه من هم می توانم.

اما من در نگرش شما که بیشتر بعد منفی آن را در نظر گرفته بودید نقدی دارم.

1.اگر ما وبلاگ را در حوزه رسانه در نظر بگیریم ملتفت می شویم که فرد وبلاگ نویس

نیز مانند دیگر نویسندگان رسانه ها ست که در اکثر رسانه ها نیز نام تنها زینت بخش مقاله است .

2. شما در فضایی می نویسی مجازی . یعنی هست اما نیست. وجود دارد اما وجود ندارد. پس نیازی ندارد که چهره خود را نمایان سازد و تنها افکاری را که در مغز خود دارد نمایان خواهد کرد.

3.بسیاری از وبلاگ ها متعلق به بزرگان و اساتید دانشگاهی است که آنها هم اکثراً تصویری از خود نداده اند. آیا آنها که شناخته شده هم هستند  هم همان 3 مشکل را دارند؟

4.نگذاشتن تصویر کمک می کند که خواننده بدون هیچ قضاوتی به آن چه نوشته شده است بیندیشد. مانند خواندن مقایسه بین رمان و یک فیلم از همان رمان

که اکثراً رمان را دل چسب تر می دانند که یکی از دلایل آن است که خواننده برای فرد شکل و قیافه در خیال می سازد و در فهمیدن کلمات او را بیشتر یاری خواهد کرد. در نتیجه کلمات تاثیر عمیق تری می گذارند.

5.گاهی از موارد باید هدف از ساختن وبلاگ برای نویسنده را نیز مدنظر داشته باشیم. چرا که شاید یکی تنها خودش می داند که وبلاگ دارد و برای کسانی می نویسد و پنهان بودن خود یکی از مهمترین دلایلی است که وبلاگ را برای نوشتن انتخاب کرده است.

6.باید این نکته را هم مدنظر قرار داد که ما در کشور دموکراتیکی زندگی نمی کنیم وباید برای آن هم اندیشه ای کرد.

7. و این سئوال که اول باید کرد اینکه گذاشتن تصویر چه سودی دارد؟که به نظر من جواب های شما پاسخ مناسبی برای این سئوال نبود.

8.شاید من عکس خود را میگذاشتم این نوشتار نیز تغییر می کرد(ارزش های متغییر)

 

 

*این هفته هم برنامه دریاچه گهر داریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت   توسط سهیل  | 

دوستان با نظرهايشان به بنده کمک کردند که دريچه هاي تازه تري برايم باز بشود.
اولاً چرا ما بايد خودمان را دست کم بگيريم(آقا بهنام). بنده مثال روزنامه نگار را زدم و در مثل مناقشه نيست.
همين که تو مي تواني روي يک نفر تأثير بگذاري. کافي است. تأثير شايد يک لبخند يک لحظه تفکر يا تغيير در روش زندگي باشد.
پيشنهاد مي کنم مقاله اي که بهنود در ويژه نامه شهروند ( عيد) نوشته بود را مطالعه کنيد( مخصوصاً آقا بهنام)
که چگونه يک وبلاگ توانست دنيايي را بر ضد بوش بشوراند.يا چگونه ابو غريب بر ملا شد.
ديوماً اين که انسان خود آرماني را نشان مي دهد را بنده رد نکردم. اما چون اين آرمان به نوشتار تبديل مي شود
 وخودت مي نويسي تو را مجبور خواهد کرد به آن نزديک تر شوي.( همان سخن که تير چراغ برق زده بود)ديگر نمي تواني به خودت به درونت هر روز و هر روز دروغ
بگويي مگر آنکه به قول معروف گرگ باشي.خوب آدم گرگ هم که وبلاگ نويس ثابت و حرفه اي نمي شود.
لحظه به لحظه سعي مي کني به نوشته اي که از درونت برخواسته نزديک تر شوي و اين تعالي ايست.ناب شدن است. حساب پست دادن به خود است
بميريد قبل از آنکه بميرانند است.

در ضمن در برشهايي از مطالبي که در پست ها مي گذاري. خود واقعي را به نمايش مي گذاري( تجربه خودم و چند نفر ديگر از وبلاگ نويسان است)
البته خودخواهي است که تجربه خودم را به ديگران تأميم بدهم. مثالاً هنگامي که ناراخت هستي محال است که بتواني پست شاد بگذاري
 و يا بالاعکس. وقتي غرق کتابي  هستي نمي تواني خارج از آن بنويسيآيا اينها واقه و رئال نيست.
اينها همان برشهاي واقعي از زندگيست.
و اين که مي نويسي و آگاه مي شوي به دروني ترين حالت هاي خودت که گاهي هيچگاه نمي شناسيمشان.
 و تخليه روحي مي شوي - شناخته مي شوي نه براي ديگران که براي خودت.
اگر هم دمي نداري مي تواني گاهي حرف دلت رو  بنويسي و هم دمت شود دوستان مجازيت
من شايد هيچ گاه نمي توانستم پست سيگار در پادگان رو براي خيلي ها تعريف کنم . اما توانستم يکي از طنزگونه ترين و در عين حال هشدار گونه ترين
سخنانم را بنويسم.
و اين که خيلي حرفها که درونت است . غمباد کرده را مي تواني بنويسي.و چون نوشتي راحت شدي
گويي بعد بغضي گريه اي سخت سر داده باشي ( اولين پست من اينگونه بود)
ببخشيد که از تجربه هاي خودم در وبلاگ گفتم اما مي خواستم . نمونه اي عيني بياورم.
 تا پست بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت   توسط سهیل  | 

چند وقت بود كه دلم به نوشتن نمي آمد. اما اكنون اندكي اين موضوع تعديل شده است.

موضوعي را پنجره چوبي آغاز كرد و وبلاگ تير چراغ برق آن را پي گرفت كه به نظرم با توجه به اين كه موضوع اصلي ما است بايد بيشتر بدان پرداخته شود.

وبلاگ و وبلاگ نويسي كه امير و تير چراغ برق به آن پرداختند كه به نظر من نكات زيبايي در نوشته‌ي تير چراغ برق نهفته بود.

حال بنده نيز مي خواستم مطالبي را به آنها بيفزايم.

وبلاگ همچون روزنامه ايست كه خبرنگار و مدير مسئول و.... آن همه خود ما هستيم و البته لازمه روزنامه نگاري دانستن است و گرنه چون روزنامه هاي زرد خواهي شد و بيننده اي زرد تو را خواهد ديد . اما اگر خواهان آني كه بخوانندت آنان كه ميدانند و دوستدار دانستن هستند ، آن وقت بايد چاره اي ديگر كني .

پس بايد تجربه هاي زندگي را زياد تر كني ، قلم را روان تر و دقت خود به پيرامون خود بيشتر.

در مورد تجربه از دو صورت خارج نيست. يا خود شخصاً اقدام كني يا آنكه با استفاده از تجربه ديگران به مرحله پختگي برسي كه اين حالت را با خواندن داستان ، رمان،فيلم( چرا كه آنها خود موضوعي كه خلق كرده اند را در بستر تجربه هاي خود بدست آورده بودند) پيدا كني.

و به پيرامون خود بنگري چون تازه واردي كه به شهري غريب پا مي گذارد. پس تو همچون مسافري مي شوي تيزبين و نكته‌سنج. پس دنيا ديگر براي تو تكراري نيست  حتي اگر هر روز از يك مسير  به مقصدي معين بروي و برگردي. چرا كه مردم پيرامون خود انسانهايي هستند كه هر روز با خصوصيات اخلاقي و ذهني متفاوتي ظاهر مي‌شوندو سخن مولا علي را به ذهن  روان مي سازي كه هر كس كه دو روز زندگي اش مانند هم باشد ضرر كرده است و تو  اجابت كننده راه او مي شوي.

 در وبلاگ تو بايد دائم در حال آموختن باشي تا بتواني بياموزي يا نه بتواني خود را  آيينه نگاه و نقد ديگران پيرايش كني و به رستگاري نزديك تر شوي و اگر غير اين باشد . لحظه به لحظه به پايان راه خود مي رسي.

و اگر اين گونه بود به خود واقعي خود بيشتر نزديك شده اي.

و در آخر تو با كساني آشنا مي شوي كه شايد بسياريشان را نديده باشي و هرگز هم نتواني ببيني . اما با تكه و قطعه و برشي از زندگي او بر خورد كرده اي كه واقع است . دروني است و به خود واقعي آن نزديك تر. ( اين قسمت آخر را در پستهاي ديگر بيشتر توضيح خواهم داد).

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت   توسط سهیل  |