تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

5.

در راه آهن 2 ساعتی منتظر بودیم تا ساعت موعود بلیط برسد.

یگانه و امیر حسین ، دو کودک هم نورد ما هم در آنجا بودند. آمدند به پدرشان اصرار کردند به آنها پول بدهد تا آنان سوغاتی بخرند.پسر قلدر گونه و یک قیافه حق به جانب ایستاد و گفت از پول توجیبی ماهانه ام کم کن و پول بده، اما دختر با 3 – 4 تا بوس آبدار از گونه پدر پول را گرفت(بعداً بگوید پسرها اله هستند، جیم بله هستند، اون ها از سادگی این جور هستند) ، پدر ،پدری کرد و پول را داد. اما سوغات آنان جالب بود. کتاب فال حافظ با معنی. جالب بود این حسن انتخابشان.

آمدم کمی قمسور بیام، گفتم کتاب را بدهید ببینم تصحیح کیست؟اهم..

کتاب را گرفتم و هیچ رد و نشانی نه از مصصح و نه از مترجم نیافتم. گفتم این نوع کتابهاست که فرهنگ ایرانی را نابود می کند( با کمی کج کردن لب و خنده و تمسخر مخصوص اهل فن). اهم

03.JPG

سفر به اساطیر

یگانه گفت عددی را انتخاب کن. به این شرط که شعر را هم برایم بخواند انتخاب کردم. با هم خواندیم و سپس معنا یا فال شعر را در زیر آن .همچین هم مخرب فرهنگ نبود. واقعاً شرح این روزهای من بود. کمی چشمانم گرد شد. برای دوستان دیگر هم گرفتند که تا حدودی با حس و حالشان جور بود.  می خواستم خودم هم یکی بخرم. اما یک نکته دیگر در ذهنم جرقه زد. غرور. برای چیزی که نداشته و ندارم در برابر این کودکان احساس غرور کردم. این کتاب بد است، آن خوب است. اهم و اهوم کردم وحس کردم که پ.. هستم اما حافظ این زنگ را در گوشم نواخت بچه برو دم خونتون بازی کن.

راستی یادم رفت ما اصلاً انار نرفتیم.

13.JPG

همه ما و آقای عکاس


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

3.

شب را دهج ماندیم. پاییز واقعی را باید در این مناطق احساس کرد. همین که آفتاب غروب کرد سرمای پاییزه منطقه را فرا گرفت. آسمان شهر ستاره باران است اما به علت وجود چراغ نمی توانیم از این زیبایی بهره بیشتری ببریم.رطوبت در این منطقه وجود ندارد،پس پاییز واقعی تر است و هوا خشک. پوست دست و صورت بچه ها خشکه زده بود و حس خواندن کلیدر دولت آبادی را در آدمی زنده می کند.


11.JPG

تفکر

صبح همزمان با اذان صبح از خواب بلند شدیم و تا آماده شویم برای حرکت، آفتاب طلوع کرد. به علت فاصله زیاد سرویس بهداشتی با محل اقامتمان هنگامه طلوع آفتاب را در بیرون بودم. هوای خنک و سردی که پرتو آفشانی آفتاب بر چهره خیس و آب خورده من می خورد پاییز را مزه دار تر کرده بود. یاد دوران آموزشی افتادم که بعد از پست نگهبانی با چشمانی که خواب آلود بود در صبحگاه می ایستادم و من نگران که چگونه با این خواب آلودگی آن روز را پشت سر بگذارم. اما همین که آفتاب بر چهره می خورد انرژی و امیدی در آدم بر می انگیخت که تا شب سرحال و پر انرژی می ماندم.(دوستانی که مرا می شناسند: خیلیه عجیبه)

بعد از صرف صبحانه ،دو گروه شدیم. عده ای به سمت قلل دوعاج رفتند که دو قله جدا از هم و آتشفشانی است و عده ای دیگر بسمت قله ایوب که غار ایوب در آن قرار دارد رفتیم. (گزارش فنی آن را بعداً خواهم نوشت).منطقه بسیار عجیبی بود. هر قدم منظره اش با منظره قدم قبلی تفاوت داشت. مسیر از بوی چوب درختان کوهی و بادمهای کوهی بسیار معطر بود و در بالاتر ، بوی آویشن می پیچد و مسیر کمی فنی تر می شود. اگر کفشهای ما از کفشهایی بود که به سنگ نمی چسبید شاید به مشکل بر می خوردیم.در مسیر صعود محمد نصیری صعود تیم خودشان به گاشبروم 1 را توضیح داد که بسیار جالب بود و صعود ما را پر خاطره تر کرد.روی قله کمی بیشتر ماندیم و عکس های بیشتری گرفتیم. در مسیر برگشت هم 200-300 تاکل و میش (واحد شمارشش چیست؟) دیدم و سرعت عمل آنها در فرار کردن و حرکت در صخره ها و سنگ ها. واقعاً خلقت و طبیعت اثری شگفت دارد در استتار این حیوانات.

12.JPG

همتی باید، علی علی


ناهار را آقا داود کته گذاشت و غدا نیمرو کته خوردیم که خیلی مزه داد. . در حمام قدیم شهر حمام کردیم و شب هم سالگرد ازدواج یکی از زوجهای گروه بود و شیرینی خامه ای و هندوانه در فضایی پاییزه و سرد خوردیم. شاید بتوان گفت شب خنده در تضاد ها بود. در عین سرما هندوانه خوردیم و در عین شیرین بودن ، شیرینی و در همان حال یاد خاطره پاتک بچه ها به قابلمه ماکرونی خنده و شادی را دو چندان می کرد و آخر هم چای. فکر کنم شب را باید پای موال می خوابیدم.

صبح به سمت روستای میمند(مخفف می ماند) حرکت کردیم. در 170 کیلومتری یزد و در دو راهی سیرجان.

ادامه دارد...

14.JPG

کوه بستنی قیفی

4.

روستای در دل کوهها با قدمت 12 هزار ساله. واقعاً ارز می کنم گویی در دل تاریخ نوشته شده و نا نوشته این مملکت رفته ایم. پا جای هزاران مردمانی در هزاران سال قبل می گذاشتیم. این حس در من کاملاً ملموس بود. حسی که شاید کلمات نتوانند آن را بیان کنند. در آنجا بادام و آلاله و سوغات دیگر خریدیم.  بعضی مردمان ساکن آنجا هنوز بوی همان اجدادشان را  در هزاران سال قبل می دهند.در خانه یکی ز اهالی رفتم. از پای تریاک کشی تازه بر خواسته بود و چایش به راه بود. لاغر و تکیده بود. از حال و احوال تهران پرسید. من که نمی خواستم و نمی خواهم امیدشان را نابود کنم . گفتم الحمد ا.. همشان خوب هستند این نشد آن. اما آنان گفتند که ما قبل انتخابات از دولت پولی دریافت کردیم که می گفتند سهام عدالت است. اما ما به موسوی رای دادیم. بیشتر  هم کلام نشدم و امید روزهای بهتر را به هم دادیم و از آنجا خارج شدم.

یکی از جالبی های آن منطقه میمیند چرهره و قواره اهالی منطقه است. اگر شما به شمال کشور رفته باشید دیده اید که چهره ای مخصوص به خود دارندکه کاملاً ملموس است. گویی همه با هم پسر خاله و دختر دایی و عمو  و عمه هستند. یکی از دلایل آن وجود کوههایی است که از حمله توامان اقوام در سالها از آنان محافظت کرده است شاید باشد. در این منطقه کرمان نیز مردم به هم بسیار شبیه هستند . چهره ای سوخته با صورت های گرد  و کوچک چشمانی ریز که در خانه چشم، سوسو می زند.همه به هم  را شبیه می کند. شاید بیابانها از آنان محافظت کرده است که نژاد خالص تری نسبت به بقیه اقوام ایرانی داشته باشند.

ساعت 5 به یزد رسیدیم. اگر از دیدن کامیون ها و تریلی های ترانزیت لذت می برید جاده سیرجان - یزد که میمند هم در آن قرار دارد ، مسیر رفت و آمد این نوع ماشین ها است.   در شهر یزد و در خیابانهای صفایه قدم زدیم. آخر نفهمیدم این خیابان بالاشهر است یا پایین شهر. بسیاری از افغانها در این خیابان با لباس های محلی خود در کنار خیابان هستند. در کنار خیابان و به راحتی ناس فروخته می شود. این یزدیها هم که خانواده دوستیشان مرا کشته است. جمعه کمتر مغازه ای باز بود.

ادامه دارد...

10.JPG

مسیری که باید تا به آخر رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

2.

اما منظر دیگری هم وجود دارد.اگر کمی با اسطوره آشنا باشیم، دیگر نمی توانیم این گونه بی اندیشیم. این اسوره ایوب  در گذشته این بیابان نشینان کوهستانی را که به هیچ درمان و دکتری دسترسی نداشتند را نجات می داد، نه آنکه این آب شفا می بخشید(که با بودن  و نبودن آن کاری ندارم). اما به آنان امید می داد. امیدی که لازمه زندگانی است. اگر هزار درمان و دوا باشد اما امید نباشد شانس بهبودی کاهش می یابد. اما در زمان های دور همین امید جان هزاران نفر را نجات داده و نجات می دهد.غار ایوب غار امید بود و هست.

فلذا این اسطوره هم خلق شده است، چه زیبا، مرمانی از آب و کوه و غار برای خود امید خلق می کردند.

ما به درون غار رفتیم و از آب نوشیدم. به این امید که کرم های درون و برونمان از بین برود( ای کاش جرعه ای هم از اهالی وبلاگ و بر و بچ می نوشیدن).

در آن منطقه و آبی که در شهر دهج در لوله ها و تانکرها جریان داشت، واقعاً آب حیات بود، آب زندگانی بود.فکر کنید هزاران سال قبل برای آن مردمان چه طعمی داشت ، این آب گوارا. همین آبی که در عصر جدید برایمان گوارتر از هر آبی بود.

مسیر غار سر و لغزنده بود. پس در طول مسیر میله زده بودند تا دستگیر زائران باشد. زائرانی که هم کهن بودند و هم جوان. دقیقاً همان حس و حالی را داشتند که مردمان تبت و اینکاهای پرو در هنگام زیارت معابد خود داشتند، بخصوص آنکه  پیرمردان و پیر زنانی با لباس محلی و لنگ لنگان و با ضمیر خالص و صاف برای تبرک به آنجا گام بر می داشتند.صحنه های نابی بود که شاید در آینده کمتر نشانی از آن بیابیم.

درون غار در قسمتهایی که مسطح بود محلی برای عبادت و نماز قرار داده بودند. مسیر قبله در جهت دهانه غار بود و همین که در دل تاریکی رو به نور و روشنایی نماز می گذاری و با آبی که ایوب از آن شفا یافت وضو می سازی، خود حس و حال عجیبی دارد.مخصوصاً خواستم این حس و حال را درک کنم و جالب یافتم.

در ذهنم یک فرضیه مطرح شد. البته بنده بی مقدار تر از آن هستم که این گونه بی مطالعه و گستاخانه نقبی بر تاریخ و فرهنگ وارد کنم. اما اجازه دارم این حس و حال را مطرح کنم.

با توجه به وجود آب و دهانه پهن پیکری که غار دارد و هم چنین اشکال و شکل ها و رنگهای عجیبی که درون غار وجود داشته، همچنین وجود روستا های میمند و منطقه تاریخی جیرفت در همین استان که قدمت اولی تا 12 هزار سال و دومی را تا 15 هزار سال تخمین زده اند. غار معبدی بوده است از گذشته ای دور برای پرستش.برای امید داشتند، برای جدا شدن از خود و رسیدن به خود، برای تضمین امنیت روانی هر انسانی. درون تاریکی می ایستی و بر روشنایی عبادت می کنی، سجده بر نور می کنی .این بوده تا اسلام به منطقه وارد شد، لذا اگر می خواستند این غار همچنان همان کارکرد اسطوره ای خود را که همان امید بخشی و محل عبادت بودن را داشته باشد با دین آمیخته می شود. اما جالبی آنجاست که در همین راه هم به اسطوره های کهن دین اسلام رجوع کردند و مثالاً در آنجا امامزاده و پیغمیر زاده ای قرار ندادند.(اگر معبد آناهیتا رفته باشید کنار معبد امامزاده ای قرار دارد). آنان خود به یکی از قدیمی ترین پیغمبرانی که در قرآن اشاره شده است متوسل شدند. جا برای اهل تحقیق باید زیاد باشد.

عده ما بسیار بود و دوستانی بودند که هنوز فرهنگ گردی را درک نکرده اند. گاهی به این عقیده به دیده تمسخر می نگریدند. پیر زنی که گفتاری این چنین شنیده بود دست بر آسمان فرو برد و گفت: خدایا گویی آخر الزمان شده که جوانانی این گونه می کنند.

ادامه دارد...

07.JPG

جدا افتاده



08.JPG

اغاز جدایی

09.JPG

در بلندای آزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه دو عاج- غار و قله ایوب:

سه شنبه  شب ساعت 8:55 به سمت یزد قطارمان حرکت کرد. تعدادمان 38 نفر بود و یکی از شلوغترین برنامه هایی بود که آلاله برگزار می کرد.در میان دوستان محمد نصیری ، یکی از اعضای اصلی تیم صعود کننده به گاشربرم1 نیز بود و ما سیبیلمان را چرب کردیم که باز گزارش برنامه یک 8000 دیگر خواهیم شنید.

ساعت 6، در یزد بودیم و اتوبوس منتظر ما بود.در جاده یزد – بندر عباس شروع به حرکت کردیم و بعد از 25 کیلومتر به مسجد ابوالفضل رسیدیم و صبحانه را آنجا خوردیم.مسجد عجیبی بود. شبستانهای آن را اختصاص به مسافرین و استراحت آنان قرار کرده بودند. چای و قند و یخ و حمام صلوانی داشت . یک مسجد با معماری بسیار زیبا .کبوترهایش در کنار پای مسافران می نشستند و دانه ها و ارزنها را می خوردند ، بدون آنکه کمترین نگرانی بر خود راه دهند. کلاً دیدن چنین فضایی در آن قسمت ایران برایم کمی عجیب بود. چرا که به قسمتهایی کویری و بیابانی با آب و هوای خشن آن قسمت ایران معروف و وضعیت مالی مردمانش نیز ضعیف است و اگر طبقه بندی قرار باشد انجام بدهیم ، طبقه پایین بیشتری در آنجا ساکن هستند. اما باز می بینیم که با کمک های همان مردمان این چنین فضایی ایجاد شده است.(مسجدها و شبستانهای آن نشان از خرج بسیار داشت). همین که کبوترها آنچنان آزاد بودند. نشان می داد این مردمان هیچ اذیتی بر آنان روا نداشته اند تا شرطی شده اند. دلیل بودن چنین جایی  را بیشتر نتوانستم کنکاش کنم.. اما همین جای امیدواریست که فرهنگمان را می توانیم در تمام اقشار بسمت کمال پیش ببریم.یکی از دوستان ، وسایلی را در همین مکان جا گذاشت و در مسیر برگشت و بعد از 3 روز آن را در همانجا یافت.

01.JPG

رنگ به رنگ، عرش و فرش

بله بعد از صرف صبحانه به سمت شهر دهج ادامه مسیر دادیم. کم کم با دوستان جدید آشنا می شدیم. ساعت 10 در دهج بودیم. شهری کوهستانی – بیابانی(نمی دانم چگونه توضیحش دهم)در عین بیابانی بودن کوهای عجیب و غریب آتشفشانی آن را احاطه کرده است .

بعد از مستقر شدن در جایی که شهرداری برایمان جور کرد، به سمت غار ایوب حرکت کردیم. 3 کیلومتری آنجا در مسیر خاکی غار ایوب بود. با دهانه ای بسیاری بزرگ.باغات گردو و بادام در مسیر وجود دارد که اینک برگهای آن به زردی گراییده بودند.

و اما غار ایوب:

غار ایوب را به این نام می خوانند چون اهالی منطقه بر این اعتقادند که ایوب پیامبر بعد از صبری که بر تمام مشقات و سختی ها بر خود روا داشت به آخرین بزنگاه رسید.بدنش مریض و مریض تر شد تا آنجا که بدنش کرم گذاشت. چون به این منطقه رسید و به این غار وارد شد. چشمه ای در آن یافت، چون نوشید بدنش بهبود یافت و کرم های بدنش از بین رفتند و دوران امتحان الاهی پایان یافت. حال زائرینی به نیت شفا و سالم بودن فرزندان و عزیزانشان به این منطقه می آیند و مسیر 300 متری( از لحاظ ارتفاع) را بالا می روند و سختی و محنت بسیار می بیند تا به آن چشمه برسند و جرعی چند از آن مینوشند. در انتهای غار نیز جایی را به نام قدمگاه ایوب نشانه گذاری کرده اند و آن را تبرک می کنند.

02.JPG

زائران بزرگ و کوچک

این کوه آتشفشانی است و انواع و اقسام شکلهای گوناگون بر اثر فرسایش  بر آن ایجاد شده است و خود این حالت کوه و وهم آلود بودن و راز آلود بودن آن به نوعی کوه و غار داخل آن را به این سمت و سو در نظر مردمان می کشاند.(واقعاً جای زمین شناسان خالی بود)

04.JPG

جای خالی یک زمین شناس

اما ما می توانیم از دو منظر بر این موضوع بنگریم. یکی ساده ترین و کم بهاترین آن است که خداوند ما را از دست خرافات نجات دهد.

05.JPG

در نگاه ایوب

06.JPG

دخیل به آفتاب

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

نمی دانم شما هم برای میلهایی که بدستتون می رسه پرونده جدا گانه درست می کنید یا نه؟ در واقع آرشیو می کنید یا نه؟

اما وقتی که بری سراغ آرشیو 4 سال پش و یک دفعه لامصب تو مدیا پلیر که حالت رندمی شده داره، صدای محسن چاووشی بیاد  تو اسپیکر و یکی هم بیرون کافی نت پیپ بکشه،دودش بیاد تو کافی و دهنت، مشامت، ذهنت، غرقه در گیجی بشه، آدم  را می بره با خودش. به سالهای دور. سالهای خامی .سالهایی که ...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

به لطف پارازیت های جدید که ما را از 60 دقیقه بی بی سی محروم ساخته است، چند فیلم را این چند وقته دیده ام،.که دو تای آن جالب بود. اولی فیلم حاشیه شهر با بازی جنیفر لپز است که تمی بشدت اجتماعی دارد و فریادی است بر علیه جهانی سازی و رنجی که  بخصوص زنان از آن می برند. اگر اهل این نوع فیلم ها هستید ، آن را از دست ندهید.

دومی با نام  v for vendetta ( v  برای دشمن خونین) است با بازی  فوق العاده natalia Portman)، فیلمی  نیمه سورئالیستی که شدیداً با حال و امروز ما تناسب دارد.اگر رنگ فیلم را از سیاه به سبز باز گردانیم دیگر خود ما می شویم. بدون هیچ توضیحی واجب می دانم بر شما که این فیلم را ببنید. البته به جای  vمی توانیم ما مردم ایران از M استفاده کنیم(البته همان v هم بد نیست)فیلمی سرشار از امید، فیلمی که نشان می دهد راه درست چیست؟قرآن اشاره ای دارد به این مضون که ما سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کینم، جز آنکه خودشون بخواهند. یا اینکه خداوند مسلمانان را در جنگ بدر به کمک فرشتگان یاری کرد. شاید با تسامح زیاد بتوان گفت که این فیلم تبدیل هنری چنین مضونی باشد(البته با تسامح  بسیار زیاد!!)

******

نیمکت های پارک ستارخان را که سبز رنگ بود به رنگ قرمز در آوردند.گیرم نیمکت ها را قرمز کردید. با دار و درخت و چمن آن چه می کنید؟

 

********

این خبر هم جالب و پر مفهوم بود. خیلی خیلی خیلی:

 

کوتاه از ۲۰9. او.ین

 

آرمان‌های پاکم جهاد می‌کنم، بیرونی و درونی؛ و البته رسول جهاد درونی را بر سر محکم و پر اراده بزرگ‌تر و مهم‌تر نامید. پس بدرود بر «من». سلام بر «ما».

 

کیوا.ن.صمیمی

***

 این 3 روز را نخواهم بود. در سفری به انار خواهم رفت. هیچ مپرسید که خود کم می دانم. بعد از 3 روز با عکس ها و گزارش برنامه خواهم آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

دوران سربازی هنگام ناهار، معمولاً سرباز و رئیس نداشتیم و در کنار هم ناهار می خوردیم(البته لازم به ذکر است که بنده در اداره ای مشغول خدمت بودم) هنگام ناهار از هر دری سخن می آمد و می رفت. بعد ها که خدمانی تر شدم این سخنان ، خدمانی تر هم شد. یادم می آید روزی حرف از ازدواج و دیر شدن ازدواج پسران و دختران شد، یکی از دوستان حاضر در جلسه که گویی حرف دل او را زده اند گفت: بله، پسرهای این دوره زمانه خیلی نامرد شده اند. نامرد به معنای واقعی. من 21 سالم بود ازدواج کردم. شما ها هم تا 22-23 نهایتاً25 ازدواج کرده اید( با اشاره به دیگر کارمندان). اما پسرهای این دوره زمانه عین خیالشان نیست. این رسم مردانگی نیست.

من هم داشتم با خیال راحت غذایم را می لمباندم، بدون آنکه ذره ای به خودم بگیرم. نه در مقام پاسخ بر آمدم و نه در تایید آن کلامی راندم. فقط هر وقت که لقمه در دهانم به داخل فرو می رفت نیش مبارک را به مقدار متنابهی که حساسیت بر انگیز نباشد باز می کردم.

حال چی شد که یاد این خاطره افتادم:

چند روز پیش با دوستی صحبت می کردم( دانشگاهها که باز شد دوستان ما هم افزایش یافتند). می گفت : من به شدت احساس تنهایی می کنم. جای خالی کسی به عنوان همسر را در کنار خودم احساس می کنم. نه اهل بازار آزاد هستم و نه اهل طریقت و عرفان و ...، اما نمی توانم ازدواج کنم، چرا که پول کافی در ماه در نمی آورم که بتوانم هزینه زندگی دو نفره را پرداخت کنم.با اینکه وضعیت مادی خانوادگیشان خوب است و بسیاری هزینه های دیگر که در اوایل ازدواج به سراغ مردها( کلمه مقابل نامرد) می آید را ندارد، باز می ترسید و البته به نظرم حق داشت.چرا که قانون و فقه و نفقه و آمار طلاق و... باعث شده است که ازدواج برای مرد ایرانی همچون 7 خان رستم شود،همچون لاتری ، همچون هندوانه سر بسته ای که شرط چاقو ندارد، همچون بازار سهام امریکا در این رکود تازه باشد.

حال با مقایسه خاطره اول و دوم یه یک دور تسلسل وار می رسیم که نمی دانم چگونه آن را  بر هم خواهند زد.در واقع تسلسل وار متناقض شاید بتواند نامید. چرا که به قول معروف در و تخته جور است و نتیجه حاصل نیست.

از یک طرف چنان نگاهی هست و از طرف دیگر چنین انگیزه ای، اما باز کارمان می لنگد.تمام علت و معلوم جور می شود. اما برهان اتفاق نمی افتد. براستی چرا؟   دور تسلسلی تناقض وار این قضیه را  می توان اینگونه نام نهاد:مردانی که دوست دارند مرد باشند.

این مطلب را نوشتم تا اینکه یک مقاله خواندم که دیدم با درون مایه این پست اشتراکات زیادی دارد، ترجیح دادم که آن را در اینجا ذکر کنم، و از اهل فن، بخصوص روانشناسان بخواهم که آن را هویداتر و آشکارتر کنند.

"پس کسی که قادر به عاشق شدن نیست، در واقع به نوعی بیماری روانی مبتلاست، زیرا هنوز نمی تواند نیروی گذاری روانی خود را به کسی غیر از خودش معطوف کند. عشق نشانه ی سلامت روان است، یا به تعبیر فروید(برای بیمار نشدن باید عاشق شویم.و اگر بر اثر سر خوردگی عاجز از عاشق شدن باشیم،آنگاه حتماً بیمار خواهیم شد)."ارغنون 18 ص 30 خودشیفتگی در زمانه ی ما کریستو فر لش/حسین پاینده

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

اگر اهل تاتر هستید و از فیلم های بیضایی خوشتان میآید و در عین حال سورئالیست را دوست دارید همانگونه که شعر حافظ را ،پیشنهاد می کنم به تماشای فیلم تردید بروید.

البته نه در سینما های روشنفکری چون سپیده و فرهنگ، که باید در آن سکون کنی. در همین سینما پارس انقلاب که عده ای از دیدن فیلم حوصله شان سر برود. جلویت به خواب رفته باشد. کناریت چیپس و تخمه خود را بخورد. و تو با دوست خود در بعضی صحنه های فیلم یک گفتگوی درباره آن داشته باشی و کسی نگوید سیس.

بیشتر درباره فیلم نمی گویم که نه نقاد فیلم هستم و نه توانایی آن را دارم.

اما یک موضوع که من احساس کردم کارگردان سعی بر برجسته کردن آن دارد را بیان می کنم.

فیلم بشدت خرافات زده است. در دل مدرنیته و زندگی مدرن کهنگی بیداد می کند و عقاید کهنه راه به خرافات می زند.

شاید یک پیام کارگردان آن است که خطر خرافات را گوش زد کند که با تمسک به آن از زندگی مدرن دور می شویم و بازگشن به عقبی خواهیم داشت.

درست است که پایان بندی فیلم آن چیزی نشد که تناشگر فرک می کرد

اما یک جورهایی هندی از آب در آمده است.

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

به کمک دوستان توانستم عکس های پاشوره را باز گردانم.

حال  گذارش مختصر آن برنامه:

صبح جمعه رهسپار منطقه نوا ، واقع در روبروی رینه شدیم. پس از عبور از روستای گیلاس، وارد روستای بزرگ نوا شدیم. کنار آب معدنی نوا ماشین را پارک کرده و در کنار رودخانه به سمت دشت آزو رهسپار شدیم(ساعت 8).

ساعت 9:15 در دشت آزو بودیم. نمای دماوند فوق العاده بود و از اینکه روستاییان این منطقه هر روز با دیدن چنین منظره ای از خواب بر می خیزند به آنان حسرت بردیم.

ساعت 10 به سمت قله حرکت کردیم. سر راه به انواع و اقسام سنگ پا بر خوردیم.( برای همین نام قله، پاشوره می باشد)، مقداری سنگ جمع کردیم . ساعت 2 به گردنه رسیدیم. تشخیص دادیم که هنگام  برگشت به تاریکی می خوریم و در نتیجه دیگر به سمت قله نرفتیم.

ناهار را در همان دشت آزو و کنار کلبه خوردیم و دماوند را هر لحظه به تماشا نشستیم.

پیشنهاد می کنم اگر خواستید آب معدنی بخرید، از برند نوا استفاده کنید که به راستی آبی بهشت گون دارد.

به یاد استاد تازه دور گشته از وطن( شفیعی کدکنی)

نام گذاری عکسها با الهام از اشعار ایشان می باشد.

01.JPG

1.رویایی از زندگی

02.JPG

2.از پس لبخند دماوند

03.JPG

3.بلندتر از بام حیرت

04.JPG

4.بوسه های نرم

05.JPG

5.در امتداد جوی و درخت

06.JPG

6.گامی به تو نزدیک و گامی به تو دور

07.JPG

7.رستنگاه آوای هزاران

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

آدم که سوار اتوبوس های بی .آر.تی یا مترو می شود، اول فکر می کند در یک حمام سورائلیسم قرار گرفته که شامپو هایی در آسمان معلقند و اکنون است که حوریان با لیف و صابون خدمتت برسند و ...(ترجیح می دهم سانسور کنم تا به هیچ چیز متهم نشوم. )

کمی که با ترمزها و تکانه های اتوبوس از عالم خیال بیرون آمدی  و دیدی مرد سیبیلوی کنار دستییت داره چپ چپ نگاهت می کنه و اونیکی کنار دستیت هم روزنامه ای با تیتر کهریزک در دستش داره ،دو دستی به همون شامپو ها می چسبی و از خدا بابت افکار مواجت طلب بخشش می کنی تا سالم ،سالم از هر جهت به مقصد برسی. قضیه همان چوپان لر می شود که بالای درخت گردو مشغول چیدن گردو است که طوفان می شود. با خدای خود نزر و نیازی می کند که کشک و پشم امسال رمه اش را وقف خدا کند. طوفان آرام می شود و لرک پایش به زمین می رسد و رو به آسمان می کند و می گوید: چه کشکی؟، چه پشمی؟

ما هم از اتوبوس پیاده می شویم  و خدا را شکر می کینم که در کشوری کاپیتالیستی زندگی نمی کنیم.


*******

در دو پست گذشته چند نفر نظرات جالبی دادند که من چکیده آنها را باز دز اینجا می آورم تا از چند زاویه دیگر بر موضوع بنگریم. زوایایی که اگر تنها می دیدم هرگز گذری به روشنایی موجود نمی زد:

احسان:

سلام

نماد سازی ایرانی کلاغ رو دانای پرندگان می دونه
بر خلاف اون در اروپاست که مظهر شومی کلاغه
این که تو هنوز هم در برزخ انسانهای بدور از آدمیت یا آدمهای به دور از انسانیت طواف می کنی قابل تقدیره
ما که تصمیم گرفتیم آدمیت و انسانیتمون رو انکار کنیم تا شاید به بقیه بدبختی هامون برسیم
یاعلی



امیر:

این کلاغ به مسیر ورود و خروج آدمها خیره شده


می دانیم که با نابود شدن محیط زیست شهرمان هر روز تعدادی از گونه های جانوری و پرنده هایمان کمتر میشود و کوچانده می شوند و ما را با زشتی هایمان تنها می گذارند،و گفته میشود افزایش تعداد کلاغها یک زنگ خطر است برای وضعیت محیط زیستمان

چرا که اتفاقا کلاغها با این شرایط سازگاری دارند!

بیماری و بیمارستان هم بی ارتباط با آلودگی و زبونی طبیعت تهران نیست
شاید این کلاغ هر روز به بیماران و همران آنها میخواهد بگوید:

دیدید؟ همه رفتند و من ماندم ، شما هم می روید و من می مانم!



سمیه:

سلام

توجه و دقت و نگاه انتقادی شما اون کلاغ رو هم شامل شده...
کلاغ نماد عمر طولانی هم هست.در ادبیات هم اتفاقا به این مسئله اشاراتی داریم. شاید این کلاغ برای امیدواری دادن به بیماران و همراهان و ملاقات کنندگانی است که راهشان به این بیمارستان می افته.. کسی چه می داند؟؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 با تشکر از نظرات سارا و امیر چوبی(نظرت عالی بود).

نظری احسان در پست "نمی دانم" قرار داده بود و به نکته ی مهمی اشاره کرده است که بنده به آن جاهل بودم. کلاغ در فرهنگ ایرانی نماد دانایی است که اگر با همان اسطوره هابیل و قابیل و کلاغ آن داستان، در قرآن مطابیقت داده شود به نظر می رسد که در فرهنگ اسلامی هم به همین معنا بکار رفته باشد. اما در فرهنگ مسیحیت کلاغ نماد شیطانی دارد و با توجه به حجم فیلمهای ترسناکی که از فرهنگ غرب بر خواسته و کارگردانهای ایرانی که در همین موضوع کار کردند  ولی کور کورانه ،این می شود که کم کم ما از نمادهای خود فاصله گرفته و حتی متضاد فکر کنیم.

در دنیای امروز هر چقدر هم که سعی کنیم خود را از تیغ تبلیغات حکومتی دور کنیم، اما باز خود را گرفتار شده در دام می بینم. باشد که با کمک یکدیگر و آگاهی رساندن به یک دیگر خود را برهانیم.

*******

در مترو بودم و مثل همه تو خودم غرق. صدای سائلی، مردم را به خودش متوجه می کرد. صدای زنی که تماماً در چادر سیاه پوشیده شده بود.صدای ضعیف و حزن انگیزی داشت ، صدا گویی از عمق درد بر خواسته است(عجب بازیگری) می گفت: برادرا ، خواهرا، کمک کنید. مریض دارم، فال حافظ و کاغذ دستمالی دونه ای دویست تومن.

برادرا، خواهرا ..برادرا کمک کنید.صدا طوری بود که تا 2 متر جلوتر نمی رفت و زن ،آرام ،آرام ، راه خود را از بین مسافرین پیدا می کرد. مسافر پشتی گفت: کلی در آمد داره ها.

اما  اما   اما

   چیز دیگری ذهن مرا درگیر خود کرد. حال که ما به دولت به بالاترین حد خود بدبین شده ایم و نه آمار و نه ارقام تولید شده در ذهنشان را باور می کنیم، نه اخبار منتشر شده شان را، چگونه می توانیم به همین دولت خوش بین باشیم که وظیفه خود را در قبال همین گونه افراد درست و کامل انجام می دهد. درست و کامل پیشکش شان. حتی ناقص هم از آنان شاید بشود قبول کرد و  این سائل تنها فیلم بازی می کند. تنها آمده احساسات مرا جریه دار کند. آمده سو استفاده کند. وگرنه هیچ مشکلی ندارد و کلی در آمد دارد.

حال من به شکل یک علامت سئوال  در آمده بودم.

این شکلی  ؟

ای کاش یک دستمال کاغذی می خریدم...

نه این هم مثل بقیه گدا ها...

ای کاش...

نه این هم...

حسی کلاغی دارم.کلاغی ...

 

ای کاش یک دستمال کاغذی می خریدم...

نه این هم مثل بقیه گداها...

ای کاش...

نه این هم...

...

(البته اگر نظرتون را در باره پست قبل بدید هم ممنون می شوم)





+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 


می دانم تا به حال از روبروی بیمارستان آتیه واقع در شهر غرب گذشته اید یا خیر؟

من هر از چندی از آنجا می گذرم.البته همیشه با تاکسی.

چند بار که می رفتم کلاغ پیری را می دیدم که بر روی سنگی نشسته و در فکر فرو رفته. در فکر خودش غرق شده.

بعد از این که 2 -3 بار رفتم و دیدم آن کلاغ سر جای قبلیش است تازه دوزاریم افتاد آن یک مجسمه است.

نمی دونم هنرمند مجسمه سازش چه کسی بوده؟ اما یک اندشه قوی پشت کارش گذاشته که آدم را گیج می کند.

ساده و در عین حال پیچیده.

کلاغ نماد انسانیت ماست. یا داره به عنوان شخص سوم از بیرون بر انسانیت ما می نگرد؟ نمی دانم.پیر شدن و زبونی ما را گوش زد می کند؟ نمی دانم.

شاید این کلاغ همان کلاغی است که به قابیل یاد داد چگونه برادر کشته خود را دفن کند.نمی دانم؟ یعنی هنوز امید داره که ما به خودمون بیایم؟ نمی دانم. یا شاید دارد ابن بزرگترین درسی را که انسان از او آموخته  باز از ما امتحان پس می گبرد؟ نمی دانم.به راستی چرا در بین این همه موجود خدا انسان باید بزرگترین درس نادرس خود را از کلاغ یاد بگیرد که چگونه جرم خود، گناه خود ، پاکی و معصومیت خود را بپوشاند.دفن کند.هیچ وقت فکر نمی کردم بین این همه حیوان یک کلاغ بتواند مرا به تفکر فرو ببرد.

اصلاً نمی دانم آن مجسمه کلاغ در من چه حسی می آفریند. برای همین گیج می مانم. اصلاً نمی دانم قرار دادن آن کلاغ پیر متفکر در سر در بیمارستان درست هست یا نه ، این را هم نمی دانم. اما وقتی که آن کلاغ را می بینم و آن حس ناشناخته در من بر انگیخته می شود بشدت دوست دارم جبر جغرافیای نامجو را گوش کنم.

اگر  شما هم آن را دیده اید بگوید این حس چیست ، تا ما هم از این گیجی در بیاییم.

(2) P1110271.JPG

آخر یکبار با موتور رفتم و این عکس را هل-هلکی گرفتم



یک روز از خواب پا می شی,می بینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست,همه رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه ت سفید شد,ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس

غوز پشتت بیشتر شد,شونه هات افتاده تر
پیرامونتو ببین با دقت,می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی؟جون مادرت!

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی؟جون مادرت!


یک روز از خواب پا می شی,می بینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست,همه رو بردی ز یاد
چند تا موی دیگه ت سفید شد,ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس

غوز پشتت بیشتر شد,شونه هات افتاده تر
پیرامونتو ببین با دقت,می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر

این که دستاتو روی سر می ذارن...می ذارن
این که باهات هیچ کاری ندارن...ندارن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که سر به سرت میذارن
این که سر به سرت میذارن

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

 این هفته پاشوره رفته بودیم.

هوا عال و بی نظیر بود. دماوند تماماً روبرویت بود.

کلی سنگ پا جمع کردم برای دوستان و غیره.

عکسهای نابی گرفتم. واقعاً ناب

اما حیف که بر اثر یک اشتباه فاحش به علت ویروسی بودن کارت حافظه پاک شدند.

حالا نمی دونم می شه بر گردوند یا نه؟


+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

اگر از این پست های اخیر، پست 87-10 و وصیت نامه را کنار هم بگذاریم شاید بیتوانیم به یک نتیجه برسیم. این که ما با همین وبلاگهای خودمان خانه هامان، وسط قلب صنوبریمان را برای هم قبله کرده ایم. این که وبلاگ نویسان بزرگترین کسانی هستند که آن آیه قرآن با آن تفسیر عرفان گونه اجرا کرده و می کنند.

7.مهر برای من گرامی خواهد بود

چرا که در آن روز فردی زاده شده است که مسیر زندگی نسل ما  را دوباره به خودمان نشان داد. زندگی ما را از نق زدن رهانید.حماسه را دوباره از نو متولد کرداما این بار بدون تزویر. بدون دروغ،پاک ، زلال، همچون چشمه ساران کوهستان. همه نسل های دوم و سوم ایرانیان را در تمام جهان به فریاد آورد که من پرشیا نیستم. من ایرانیم. همان حسی را در من خلق کرد که در همان  ایرانی  که نه خودش نه پدرش رنگ ایران را در آن سوی جهان ندیده اند و این مگر جز وحدت در عین کثرت است و این نه مگر آنکه ما تاریخ را، فضاهای عمومی  را ، خودمان را از دیگران (others) باز پس گرفتیم. فراموشمان نشود که زمانی ایرانیان بسیاری به باکو ،قفقاز ، استانبول رفتند و در تاریخ دورتر تا اواخر هخامنشی به هند و ماچین سفر کردند و بعد از مدتی دیگر ایرانی نبودند.اما در این روز کسی زاده شد که تمام تاریخ را به نفع ما عوض کرد. این که ما را به هم قبله کرد. این که نشان داد سرنوشت دست خودماست. این که آرمانهایی که پدران ما برای آن انقلاب کردند از جنس دیگری بود ،

آرمان هایی از جنس همت که برای مام وطن جنگید.از همان جنس باکری ها که خواهرش فریاد کرد. این که ما همان ملتی هستیم که از ما مشروطه برخواست. از ما مصدق بر خواست .این که ما همانی هستیم که بسیجی را در همت و باکری ببینیم. از ما انقلاب 57 بر خواست. از ما ،ایران سبز بر خواست.

"من زیاد عادت ندارم مناسبت نویسی کنم اما قبول کنید این چیز دیگری بود."

این را نوشتتم که بیانیه آخر آمد و قصار ترین قسمت آن را تقدیم شما می کنم:

"تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید. برادر شما - میر حسین موسوی"

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

بعد از یکماه جدایی و فراغ

سر انجام دیدار حاصل شد.

این هفته قله کلوم بستک با ارتفاع 4150 متر را در منطقه دیزین و دربند سر صعود کردیم

اولین برف بعد از تابستان خیلی سر حالمان آورد. برف سفیدی که کمتر کسی انتظار داشت 2 روز بعد از تابستان ببیند.یک مقدار بدنها تنبل شده است که این برنامه برای آماده شدن آن مناسب بود.

حرکت از کنار دکل مخابرات ساعت 8 شروع شد و  ساعت 12 روی قله بودیم.

منطقه تخت سلیمان و قله علم کوه بشدت برف زده بود و دماوند سپید بر ما لبخند می زد.


این برنامه ای بود که گروه آلاله انجام داد.(تقویم شش ماه دوم آن را از دست ندهید)





01.JPG

قمریان همیشه عاشق

02.JPG

اولین برف بعد از تابستان



03.JPG

علم و ابرهایش


04.JPG

گروه کوهنوردی آلاله


+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

این پست بر خلاف رویه و عادت و پیشنهاد خودم به دیگران طولانی است.

چند صباحی است که بعد از روز قدس دسترسی به وبلاگ و بلاگفا و اینترنت مشکل شده است و میز گرد و میتینگ پیرامون خطرات نرم در این زمینه برگذار می شود. بعد از دادگاه پنجم و محاکمه اینترنت، بوی غزل خداحافظی وبلاگها به مشام می رسد.

و این چنین است که اگر این چنین باشد هر مرگی را وصیتی است، حتی اگر تنها خدا از مرگ خبر داشته باشد.

این وصیتی است که مرگ ممکن است او را از شما خوانندگان جان که بسیاریتان را ندیده ام، اما واژه واژه شما را خوانده ام باشد جدا کند.

شب های رمضان تمام شدو من اکنون خارج از رمضان می نگرام ، نه بر کیبرد ، که در کاغذ . ونه در روبروی کامپیوتر که در فضایی طبیعی  که صدها کیلومتر با کامپیوترم فاصله دارم. همچنین اعتراف می کنم که برای اولین بار است که دست به چنینی عملی می زنم.

آری می گفتم، رمضان تمام شد. رمضانی که با همه رمضانهایمان تفاوت داشت. رمضانی که مرا دوباره به شریعتی پیوند داد.مرا در کویر هبوط شده ی آدم پرتاب کرد.سالها پیش، کویر و هبوطش را خوانده بودم. آن سالها سهیل دیگری بودم. اما امسال که خوانش جدید همان کتاب را آغازیدم، آن را بسیار متفاوت تر از آنچه قبلاً دیده بودم یافتم.ظاهراً آن سهیل  از نو تولد یافته است.

یک مقاله که از دکتر شریعتی بسیاری خواده شده، توتم است.

توتم شریعتی قلم اوست، می دانیم توتم یعنی چه و دیگر توضیحی درباره آن نمی دهم .ام دکتر در کتابش از خواننده می پرسد توتم تو چیست؟کیست؟ کجاست؟

همانی که ذاتت، قبیله ات، قبله ات از آن سر بر داشته است؟

همانی که تو را آدم می خواهد. به قول دکتر:

" هر کسی را توتمی است و توتم "ذکر" است. و مگر نه زندگی، هیچ نیست جز فراموشی؟ و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز بیاد نمی آورد؟! که" آدیمیت" یعنی از دست دادن بهشت، یعنی هبوط، تبعید، کویر، غربت، تنهایی و همنشینی و همخانگی با مرغ و مور و مگس! و خوشبخت، بدبختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است"

حال توتم من و تو چیست؟

خدا وکیلی فکر کنیم و جواب آن را به خود بگوییم، اصلاً خواستید بازی وبلاگی راه بی اندازید. اما فکر کنیم توتم من و تو چیست؟ و از دیگران هم بپرسیم.

جواب من این بود:

اول خواستم بگویم کوه، اما دیدم آن هست و همه اش نیست. باید فراتر از کوه باشد، ذات من، هویت من، درون من

پس بیشتر اندیشیدم.

شما فکر کردید؟ اگر به جواب رسیدید ادامه مطلب را بخوانید و گرنه بگذارید برای دگر روز تا جواب خود را بیابید.

توتم من" پرچنان" است، پرچنانی که در آن هم از کوه نوشتم، هم از زندگی،

برای کوه خلق کردم تا ناب ترین لحاضات زندگی ام را که  در کوهستانها داشته ام را در آن ثبت کنم و در ادامه به همان تعریفی که از دکتر ذکر کردم رسیدم، لحظه ای که فهمیدم این دنیا کویر است، کویری که در آن هبوط کرده ایم. در ادامه آن اندیشه ها و لحظه ها به این پرچنان اکنون رسیده ام. ضمیر نا خود آگاهم، دادگاه بی دادگر زندگی ام ، و من پرچنان شدم، همچنا که دوستان بسیارم مرا با پرچنان دوباره یافتند. همچنان که خودم، خودم را در پرچنان دوباره یافتم.

توتم من پرچنان است که ملغمه ای از کوه و فکرت و اندیشه و قلم است.

 بی بی سی برنامه ای دارد به نام نوبت شما.

قسمتی از آن به وبلاگها سر می زند و نوشته هایی از آن را که با موضوع ارتباط دارد می خواند. به نظر من بهترین قسمت کل بی بی سی همانجاست و اکنون گویی دولت قصد داردبهترین قسمت من ، ما ، شما را از من، ما و شما بگیرد.


P1110177.JPG


دکتر شریعتی پس از آن که توتم خود را به خواننده معرفی می کند ، با خود اتمام  حجتی نیز می کند، از خود باز پرسشی می کند: با توتم خویش تا کجا خواهم رفت:

"قلم توتم من است، توتم ما است، به قلمم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند، به ضجه های دردی که از سینه اش بر میآید سوگند که توتم مقدس را نمی فروشم، نمی کشم،گوشت و خونش را نمی خورم، به دست زورش تسلیم نمی کنم، به کیسه ی زرش نمی بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم، دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم، چشمهایم  را کور می کنم، گوشهایم را کر می کنم، پاهایم را می شکنم، انگشتانم را بند بند می برم، سینه ام را می شکافم، قلبم را می کشم، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم...

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.

به جان او سوگند که جانم را فدیه اش می کنم، اسماعیلم را قربانیش می کنم..."

حال اگر هر کسی با توتم من همچین رفتاری کند، پاسخ من همان پاسخ دکتر خواهد بود.


اگر ماندیم و ماندید همچنان پرچنان خواهد ماند و گرنه mail و e-mail خواهد بود ، وگرنه کاغذ و قلم خواهد بود، وگرنه پوست آهو و دوات خواهد بود و گرنه چکش و سنگ و تیشه خواهد بود و حتی در آخر اگر هیچ نبود ، خنجر و قلب من و شما خواهد بود، اما بیگانه نخواهد بود.

چرا که ما آگاهی از یک دیگر کسب می کنیم  و هر گز بیگانه نخواهیم بود.


P1110178.JPG

شب های رمضان من

به این فضا 24 و سخنرانی سروش و کویر را هم بی افزایید


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت   توسط سهیل  |