5.
در راه آهن 2 ساعتی منتظر بودیم تا ساعت موعود بلیط برسد.
یگانه و امیر حسین ، دو کودک هم نورد ما هم در آنجا بودند. آمدند به پدرشان اصرار کردند به آنها پول بدهد تا آنان سوغاتی بخرند.پسر قلدر گونه و یک قیافه حق به جانب ایستاد و گفت از پول توجیبی ماهانه ام کم کن و پول بده، اما دختر با 3 – 4 تا بوس آبدار از گونه پدر پول را گرفت(بعداً بگوید پسرها اله هستند، جیم بله هستند، اون ها از سادگی این جور هستند) ، پدر ،پدری کرد و پول را داد. اما سوغات آنان جالب بود. کتاب فال حافظ با معنی. جالب بود این حسن انتخابشان.
آمدم کمی قمسور بیام، گفتم کتاب را بدهید ببینم تصحیح کیست؟اهم..
کتاب را گرفتم و هیچ رد و نشانی نه از مصصح و نه از مترجم نیافتم. گفتم این نوع کتابهاست که فرهنگ ایرانی را نابود می کند( با کمی کج کردن لب و خنده و تمسخر مخصوص اهل فن). اهم
یگانه گفت عددی را انتخاب کن. به این شرط که شعر را هم برایم بخواند انتخاب کردم. با هم خواندیم و سپس معنا یا فال شعر را در زیر آن .همچین هم مخرب فرهنگ نبود. واقعاً شرح این روزهای من بود. کمی چشمانم گرد شد. برای دوستان دیگر هم گرفتند که تا حدودی با حس و حالشان جور بود. می خواستم خودم هم یکی بخرم. اما یک نکته دیگر در ذهنم جرقه زد. غرور. برای چیزی که نداشته و ندارم در برابر این کودکان احساس غرور کردم. این کتاب بد است، آن خوب است. اهم و اهوم کردم وحس کردم که پ.. هستم اما حافظ این زنگ را در گوشم نواخت بچه برو دم خونتون بازی کن.
راستی یادم رفت ما اصلاً انار نرفتیم.
همه ما و آقای عکاس

