تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

بگذارید کمی درباره آن جمله قرآن که خانه های خود را قبله کنید. بیشتر دیالوگ داشته باشیم.

به نظر شما منظور قرآن از آن آیه و سخن و کلمه چیست؟

من این گونه می اندیشم که منظور قرآن مهربان شدن بنی اسرائیل با یکدیگر باشدو از فهوای کلام مهندس نیز چنین احساس می شود.

 معمولاً در مشقات و سختی ها  خیلی ها شروع می کنند ماست ها را کیسه کردن.تا آن گونه که انتظار داشتند نشد، گویند،دیدید گفتیم فایده نداره. غر زدن؛ نق زدن، تو سر دیگران زدن و دیگران را خفیف کردن تا از خفتی که فکر می کنند دچار آن شده اند بکاهند.

اما در این جا خدا گوید با هم مهربان باشید و مهربانیتان را با یکدیگر بیشتر کنید. همان ارادتی را که رو به قبله نشان می دهید را حال به خانه دوست روا دارید.

این گونه می شود که مع السر یسرا می شود.خدا رحمت خود را بر شما نازل می کند.دریای نیل را زیر پایتان جاده سعادت و آزادگی و رها شدن قرار می دهد. به همان شرط که با یکدیگر بمانید و مهربانی کنید با یکدیگر.

 

من بعضی اوقات فکر می کنم چگونه عرب 1400 سال پیش توانست فرهنگ آفرین باشد. همانی که دختر زنده به گور می کرد- سوسمار می خورد. زنان چند همسر داشت.شاید عده ای بگویند که در مواجهه با فرهنگ های ایران و روم و سومر و... فرهنگ مدار شد. این حرف هم در جای خود شاید درست باشد، اما چیزی به عنوان فرهنگ و تمدن اسلامی بوجود آمد. اسکندرها و چنگیزها هم همین کشور گشایی ها را کردند ، اما تمدن بخش و فرهنگ بخش نبودند. یا به این شکل نبودند.

تنها یک دلیل می توان برای آن ذکر کرد.همانی که حافظ در یک بیت و مصرع خلاصه گفته است: نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، مسئله آموز صد مدرس شد.

یک مربی و هدایت گری مانند پیامبر داشتند.

دیگر سخت تر از نده کردن مرده بدست مسیح که نبودو این گونه شد که مربی و رهبر مردمانی را از ته تاریکی بیرون آورد. حال مهم ترین خصوصیت این پیامبر چه بود؟

مهربان بودن- با دیگران مروت داشتند. با دوستان مروت- با دشمنان مدارا. به همین دلیل است که صفت بارز ایشان می شود رحمت العالمین.

این گونه می شود که عرب جاهلیت در پرتو هدایت پیامبر این گونه رفتار می کند و می شود.

با یکدیگر مهربان شدن تنها به همسایه و دوست و فامیل خلاصه نمی شود.رفتار من با راننده تاکسی که گران می گیرد. با راننده اتوبوسی که بد می راند حتی با کیف قاپی که گرفتار شده باید عنصری از مهربانی را در خود نهفته داشته باشد. نمی گویم پول گران به راننده تاکسی بدهیم – که با همان گفتگو آرام و منطقی آنچه را انجام می دهد بر او روشن کنیم. من امتحان کرده ام. وقتی که این گونه رفتار کرده ام بیشتر  رانندگان قبول می کنند. آنهایی  هم که قبول نمی کنند. خوب مشکلی ندارد. 50 تومان-200 تومان بیشتر گرفته اند. اما این بار با آگاهی از کار خویش.بدون آن مشروعیت بخشی بر کار خویش.

چرا که عموم انسانها بدنبال بهانه برای اعمال خویشند و حال تو اگر آن بهانه را برایش باطل منی، باید کاری دیگر کند.کسی کار بد او را برایش برجسته کرده. مطمئن باشید اگر چند نفر دیگر هم این گونه با او برخورد کند، نه قهر آمیز. همین گونه اثر بخش خواهد بود.

بگذارید مثالی بیاورم.

خیابان روبروی خانه ما پهن است. قدیم ها که ما بچه بودیم، هر کسی که می خواست فوتبال بازی کند حتماً این جا را مد نظر قرار می داد. می آمدن- گل می خوردن فحاشی می کردند. گل می زدن فحاشی می کردند.اگر فحاشی نبود هورا و داد و بیداد بود.هیجان بود. اصلاً آدم بود .صبح جمعه آدم بود. شب جمعه آدم بود... ( چه معنی داره شب جمعه هی داد و بداد راه بندازند).چند همسایه با همان بر خورد آرام آنها را آرام تر کرد. کار داشت درست پیش می رفت که یک همسایه دیگر که جوشی بود. آمد دعوا و مرافه انداخت. امضا جمع کرد که بیایید در خواست کنیم بلوار بکشند. با پارتی بازی بلوار را کشیدند اما اکنون شده محل پارک ماشین های انبوهی  که به پاساژ می روند. هزار بار فحاشی را به دزد گیرهای بی هنگام ترجیح می دهیم . دزدی زیاد شده. امنیت سابق کم شده و اگر هم بخواهیم امیت بر قرار باشد باید همیشه آجانهایی را ببینیم که این روزها دیگر دل خوشی از آنها نداریم.قبل ها  چند ساعت عده ای می آمدن و می رفتند اکنون از صبح تا نصفه شب ماشین  هست.جیغ این ماشین ها نفهم است. شب جمعه و صبح جمعه حالیشون نمی شه. بقیه روزهای هفته هم همچنان هستند.

قبل ها آدم بود و می توانستی با او گفتمان داشته باشی. اکنون چه کنی که طرفت ماشین زبان نفهم جیغ جیغو ایست که اگر بزنیش صدایش بیشتر می شود.

ای کاش ما هم همان زمان خانه هامان را قبله کرده بودیم.

با هم مهربان باشیم.

کنکاشی در چند تفسیر قرآن انجام دادم تا ببینم دیگران چگونه آن را تفسیر کرده اند. اما نزدیک ترین تفسیر در باره آیه 87 سوره 10 قرآن را برخلاف انتظار من که المیزان می دانستم در تفسیر نمونه دیدم.

هر چه باشد این نگاه و تفسیر عارفانه تر و عاشقانه تر است. این که کلمه قبله را به همبن معنی کنونی آن تفسیر کنیم. چرا که اگر با معنی دیگر آن که همان ساکن شدن است تفسیر کنیم ، مجبوریم که تنها به یک سری تفسیرهای تاریخی بسنده کرد.


.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

همیم.شاید شاعرانه ترین عبارت را از زبان عباس معروفی شنیدم در توصیف این دل انگیز محزون.شما هم اگر خواستید بروید در رادیو زمانه بخوانید.

جان کلام شعر شاعرو آوای شجریان چسیت؟

کمی بی اندیشیم.

 

 

 

 

 

 

کلمه

کلمه

کلمه



این ذات و هستی درونی آن شعر و آواز است.

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه ، خدا بود( تورات)

برادران ، خواهران ما از خدا دور شدیم چون از کلمه دور شدیم.از کلمه دور شدیم پس از خدا دور شدیم.

اگر همچنان زبان گفتگوی بینمان نه آتش و آهن که کلمه بود نه سرنوشت امروزمان این بود و نه حال روز انسانیت این گونه

متوحش و وحشت زده. غرق شده در ماکیاولی قدرت. با هر نام و با هر نانی.

و چرا این گونه این آواز بر جانمان نشست؟

همانا پیامی از روز الست بود و قالو بلی که گفتیم. پس حق کلمه را بر بشر آموخت.

آموخت که با گفتگو می توان جهان گرفت. به اتفاق آرای جهان می توان گرفت.

و این گونه شد که هر کدام از ما به خود خودمان باز می گردیم.

با امیر و علی در شبهای بی خلوت خویش در گفتگو بودیم. حال آنها لاست می بینند و من می شنوم. با هم گفتمانی داشتیم. کلمه از هم شنیدن و به هم کلمه قرض دادن

نتیجه اش آن شد که زوایای تاریکی از همان لاستی که چنیدن ماه پیش دیده بودم بر من و دوستان هویدا شود. عریان شود. لخت شود. چون حوا بر آدم.

در تعجب بودم که چرا این  تفکر و خیال آنان بر  خیالات من نیامد یا چرا این خیالات ، همان چند ماه پیش که فیلم را می دیدم در من ظهور نکرد و جواب همان بود که گفتم.

با گفتن کلمات درون و دیالکتیک بینمان ،هویدا شد بسیاری از  آنچه که باید می دانسیم.

شب بیست سوم ماه رمضان ما همراه شد با بند های پایانی معبد دکتر شریعتی. همچون خیاری نه درختی که صیفی- می خوری و غرق لذت می شوی اما ته آن تلخ است. هر چه لذت بخش تر. تلخ تر. تلخی که چشمانت را مجبور به تنگ کردن می کنی.

حال و روز مشتاقان رها شدن نیز این گونه است. پس بیایم همچون مومنین بنی اسرائیل خانه هامان را قبله کنیم که خورشید تابنده شویم.

به قسمتهایی از بندهای پایانی معبد بی اندیشم:

(دکتر در سفری ذهنی به اعماق معبدهای درونی ذهنش رفت تا بدست آورد چشمه گوارا را. حال به آن کوهستان رسیده و آن را آتشفشانی غرق در مذاب و عفن می بیند)

کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلود باز گردانده ام.

شرم دارم که آنها را به تو- که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکام، به دیدارم خواهی آمد - پس دهم.

همچون قطره ای بر نیلوفر، شبنمی افتاده به چنگ شب حیات ،آرام و بی نشان، در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ، نشسته ام و چشم های خاموشم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام...

پرستو های بی بهارمن، قاصدک های آواره در باد، باز گردید!

و تو ، تشنه ی مجروح و عزیز من!

چشمهایت را به من مدوز، ببند. من از دیدن آنها رنج می برم.

و اگر خانه هامان را با همانی که شجریان خواند(با گفتگو و دیالکتیک کلمات) قبله نکنیم، چنین سرنوشتی در انتظار ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 


پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم چند سالی است که به علت کهولت سن نمی توانند روزه بگیرند و ما همچون دوران کودکی نمی توانیم در سفره افطار آنها جمع شویم.

مادرم تصمیم گرفت افطار خودمان را که از قضا کوفته تبریزی بود بردارد و برویم در خانه آنها افطار کنیم. با دیدن ما واقعاً خوشحال شده بودند. گویی ÷ر دار آورده و ÷رواز می کردند. حسی که من از آن هیچ سر در نمی آورم.حاجی بابا می گفت از خدا خواستم  (ایکی - اوچ دانا از کیزلرم جلسینن)- ( یکی – دو تا از دخترام این جا باشن) و ما از قضا حاله ای دیگر آنجا بودیم. یک ساعتی به افطار باقی مانده بود که چشمانم خواب آلود شد.

در عالم خواب و بیدار یاد خاطرات کودکیم افتادم. زمانی که هنوز خانه را نکوبیده بودند و هنوز همان خانه دوطبقه قدیمی بود که در طبقه دوم می نشستند و طبقه اول مخصوص مهمان بود . درهایش بسته. اگر می توانستی از درهای آن عبور کنی در ظرفهای شکلات خوریش قطعاً چیزی می یافتی. اما باید مخفیانه می رفتی.در آنجا تنها یک اتقاق بود که بالای پارکینگ قرار داشت و  سقف کوتاهی داشت و ما به آن اتاق کوچیکه می گفتیم. پدرم اگر می خواست آنجا قدم بزند باید حتماً گردن خود را کج می کرد. آرزو داشتم من هم به آن سن برسم که گردن خمیده در آن اتاق کوچک قدم بزنم . آرزویی که برآورده شد. اما دیگر آن اتاق نیست.در مجاورتش حمامی قرار داشت که پر از اسباب و لواز خانگی بود که حاجی بابا و ملوس برای دخترانشان که خاله های ما می شدندجهازیه گرفته بودند . هر دختری که میرفت از آن کم نمی شد. تا آخری که کم کم خالی شد.همیشه دوست داشتیم در خانه آنها بمانیم و با پسر خاله یمان بازی کنیم.از صبح بازی می کردیم. در حیاط می رفتیم و در کاشی های کم آن فوتبال بازی می کردیم. تا بعد از ظهرساعت 4 که بابا بزرگم که ما به او حاجی بابا می گوییم بیاید. دیگر احتیاط می کردیم. چرا که حاجی بابا می شد که عصبانی بشود. اگر میرفت و می دید که باغچه حیاط لگد مال شده است و سبزیهایی که کاشته کج گردن شده اند. لطیف ترین سبزیهای زندیگیم را در آن خانه خوردم .اما مادربزگم همیشه مهربان بود. تا به حال خشم او را ندیده ام. آنقدر مهربان است که ما به او ملوس می گوییم. وقتی حاجی بابا می آمد روی مبل های قدیمی آمریکایی که داشتند می نشست و اخبار استان شبکه یک را می دید تا از وضعیت کپن و ارتزاق خانواده خبر دار شود. در اخبار شهرستان بود که خواب قیقوله اش را شروع می کرد . نیم ساعت بعد میرفت در حیاط و به باغچه و سبزیهایی که کاشته بود می رسید. از حوض آبی رنگ آن آب بر می داشت و آرام آرام سبزیها را آب می داد. گلهای هره ایوان را سپس سیراب می کرد.

در ماه رمضانها هر هفته خانه آنها بودیم و صفایی داشت. هنوز در این آپارتمان نشینی که به خاطر داماد شدن دایم بود در گلدانهایی که در ایوان کوچک خانه قرار داده است سبزیهای لطیفش را می کارد.

اما زمانه گرد پیری را بر آن دو پاشیده است. گردی که بر سر و صورت ما هم خواهد نشست. باشد که از ما هم به نیکی خاطره بماند.

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

بی بی سی مستندی به نام خلوت را هفته پیش پخش کرد که پیرامون دراویش دیوان دره کردستان بود.مردمانی روستایی در جایی به نام خلوتگاه، چله می نشتند و در 40 روز روزه بودند و عبادت داشتند و با اندک طعانی روزه خود می گشودند. مستند فوق العاده ای بود.

آدم احساس می کرد در ابیات مولوی شنا می کند.

یاد سال 81 افتادم که برنامه اورامان داشتیم. شب هنگام در منطقه ای بکر رسیدیم و چشمه ای و ستاره ای و همه مشخصات شبی با خدا بودن فراهم بود. به ناگاه جمعیتی از دروایش آمدند. نماز گذاردند و سپس سماع شروع شد. آتشی برپا کردند و با دفی که داشتند ذکر و مدح رسول گفتند.اول می ترسیدیم داخل حلقه شان شویم. چرا که احساس ما بود که شاید ما را شایسته حضور در کنار خود ندانند. آنان با اینکه سنی مذهب و کرد نژاد بودند اما صفایشان از هر ایرانی و مسلمانی بالاتر بود. در حلقه آنان رفتیم و سماع کردیم و آخر هندوانه ای که آنان آورده بودند را نوش جان خوردیم.

مستندی بود که مرا به آن سالهای دور و دوستان آن سالها برد. اما چند وقت پیش هم رفتم فیلم طنز مستند تهران انار ندارد را در شبهای رمضان دیدیم.در محافل روشنفکری صدا کرده بود که بله من روشنفکر هستم چون این فیلم را دیده ام و پسندیده ام و... با رخش پر خورشمان سوار بر موتور وسپا به سینما رفتیم شاید تنها نکته طنز ماجرا آن جا بود که روی بلیط قیمت 20000 ریال ذکر شده بود و از ما 25000 ریال گرفتند و در پاسخ اعتراض ما گفتند نیم بهاست!!!!!!!!!!!!

زندگی در قانون که می گویند همین ما ها را گویند. شاید روزی در این باره کامل نوشتم. شاید.

فیلم تهران انار ندارد یکی از مزخرفترین فیلم هایی بود که تا کنون دیده بودم. به این دلیل که می توانی صدای ویگن را در سینما بشنوی دلیل خوب بودن نیست.فیلم نه سری داشت و نه تهی.بسیاری از انتقاداتی که در فیلم می شد امروز در حد جک و لطیفه است.نمی دانم چه تفسیری کرده اند این روشنفکر جماعت که وقتی بابا کرم ، دوست دارم ویگن روی صورت شاه پیشین می نشست نشان اوج سانتماتالیسم تفسیر کردنده اند.اگر روشنفکر این است ، داداش ما لمپنیم.لمپنی که خوشبختانه یا متاسفانه  علوم اجتماعی خوانده است.

درد دارد نه از جنس شما که درد ما چیز دیگریست.بی خیالش شوید و با معشوقاهای کثیرتان از دیدن فیلم و شنیدن بابا کرم لذت ببرید.

 

به قول بنده خدایی: ما در راهی پر از نورانیت وارد شده ایم که از هم اینک سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است...

ما پختگانیم.نرد عشقی بازی کرده و می کنیم که تمام تاسهایمان جفت شش است و حریفمان تماماً  ششخان.

رمضان نیمه را گذشت . عجب رمضانی است امسال.چقدر ندبها و دعاهایمان برای او خالصانه شده. از سر درد. درد دین داری در عصر دین فروشی هم درد بزرگیست اما مبارک باد این درد.

 

شنیده اید خشت چگونه تهیه می شود. ابتدا گل یک دستی تهیه می شود، سپس مالش داده می شود، کوبیده می شود. لهیده می شود تا شکل بر خود بگیرد، سپس در آتش کوره می رود و بعد از سرد شدن تبدیل به آجر می شود. مقاوم و محکم. اگر حوادث خرداد ماه ر در نظر بگیریم ، ماه مبارک حکم همان کوره بود.

 

 

شبهای قدر به یاد تمام از دست رفتگان و بازماندگان باشیم.

این حقیر از خلق و خدا دور مانده ملتمس شما بندگان ÷اک محبوب است. باشد که او را در حدیث عاشقی ومعشقی خود بیاورید.

*به نقد بجای اسد خان یک اصلاحیه در متن صورت گرفت

با پوزش از دوستانی که شاید رنجاندمشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

*قطبی(امپراتور سابق)گفته من سیاسی نیستم و دلایل خود را آورده است(واقعاً نمي دانم چه کار کنم. مثلاً زماني که در پرسپوليس بودم، وقتي مي خواستم پيراهن آبي کمرنگ زير کت و شلوارم بپوشم، همه مي گفتند تو استقلالي هستي. حالا اگر هم سبز بپوشم مرا به جناح خاصي وصل مي کنند. واقعاً شورش را درآورده اند)

آقای قطبی بسیاری از افرادی که رفتند در خیابانها  سیاسی نبودند. امروز می بینم که هر کسی سیاسی بوده دارد آب خنک می خورد.

فکر نکنم شما از ندا ،غیر سیاسی تر باشید. چرا که مصاحبه با بی بی سی  یک سال پیش شما را که خبر  از مافیای دولتی فوتبال داده بودید را خواندیم. این کار شما اصلاً سیاسی نبود. بودن بر سر تیمی که مدیریت دولتی دارد و بزرگان و مقامات اول سیاست کشور در مدیریت آن نقش دارند هم اصلاً سیاسی نبود.

آقای امپراطور سابق شما از بسیاری از انسانهایی که آمدند و رفتند و احیاناً شاید مردند سیاسی تر هستید و بودید. شما اگر امپراطور شدید نه بخاطر اصول ناب مربی گریتان بود که به خاطر خصوصیات اخلاقی ویژه ای بود که مردم و جوانان در شما یافتند. بله خواهشاً شورش را در نیاورید.حال باخت 2-4 از بحرین نوش جانتان.

 

*فیلم زندگی زیباست را در این شبها دیدم. فیلمی که سراسر از زندگی می گوید.در عین زندگی زیبایی که تصویر می کند برای کودک خویش جان می دهد، برای کودک جان خویش.

فیلم ویژگی جالبی دارد . در آخر داستان که جریان بر مخاطب معلوم می شود و باید تم غمگین بر فیلم افزوده شود هم شاد می ماند تا نشان دهد زندگی برای همین لحظات است که زیباست.همین قسمتهای انتخابی زندگی است که زندگی را زیبا می کند.همچنان که اگر مرگ هابیل نبود زیبایی زندگی عاشقانه  را کسی درک نمی کرد.اگر قابیل نبود ما نمی فهمیدیم قربانی کردن بهترین شتر سرخ موی برای عشقی هابیلی چه معنا دارد. چرا که آن وقت هر دو به زندگی عادی خود ادامه می دادند و دیگر زیبایی قربانی شدن معنا نداشت. دیگر زندگی، روزمره بود، زیبا نبود، عاشقانه نبود، چون کانال فاضلاب بود که همیشه در یک مسیر مشخص با برنامه ریزی دقیق آب در آن جاری است. اما زندگی ما رودخانه ای شد، گاهی خروشان، گاهی آرام، گاهی عمیق، گاهی کم عمق، گاهی پر ماهی، گاهی بی ماهی، گاهی متعفن، گاهی گوارا. بعضیشان به دریا می ریزند، بعضی شان به مرداب.بعضی شان از تشنه لبی رفع عطش می کنند ،بعضی شان پای درختی، بوته گلی ریخته می شوند و بعضی دیگر از چاقویی خون می شورند. بعضی شان در سرما پای بند می شوند و در کوهستانها اسیر یخچال ها می مانند و بعضی دیگر در دشتهای داغ به به قطره بخاری تبدیل می شوند  و این گونه می شود که زندگی زیبا می شود.

در این روزهای بعد از خرداد شما را به دیدن این فیلم دعوت می کنم تا هم بخندید. هم عاشق شوید و هم آخرش نمه اشکی در چشمانتات ظاهر شود

 

*(متن به شدت تخصصی ویژه سریال بازهایی که 24 را دیده اند)

من فکر می کنم اگر ما در این 30 سال به جای مرگ بر آمریکا گفتن، جک باور را می کشتیم الان آمریکایی وجود نداشت.


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

داستانک

تو اتوبوس خط بی آرتی آزدای – امام حسین نشسته بودند.

نزدیک های انقلاب که رسیدند خیابان شلوغ شد. مردم شعار می دادند و پلیس های زره پوش  بر آنان حمله ور می شدند.

پسرک در بغل مادرش گریه می کرد و می ترسید. مردی که درصندلی کناری پسر نشسته بود، دستی به سر پسرک کشید و گفت نترس. اینها دارن دزد و پلیس بازی می کنند. دزد و پلیس بزرگترها این جوریه.یکم دعوا زیاد داره. ببین من سیبیل دارم تو نداری، دعوای ما هم سیبیلویه!!

پسرک آرام شد .

نزدیکهای میدان فردوسی بود که پسرک رو کرد به مامانش و گفت:

 من بزرگ شدم دیگه نمی خوام پلیس بشم.

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

زنگ زد گفت آخر هفته کجایی؟

گفتم ماه رمضون روزه که می گیرم بدنم افت می کنه. قبل و بعد افطار 4-5 کیلو کم و زیاد می کنم ، نمی توانم جایی بروم.

گفت مجبوری مگه اسکل؟

گفتم کیف می ده.

تازه اگر هم کیف نده باز هم مجبور هستم.

اما کیفی که تو افطار وجود داره رو نمی شه تو هیچ چیز و هیچ جای دیگر پیدا کرد.

مثل دوش آب گرم بعد از یک صعود سنگین، مثل بغل گرفتن محبوب بعد از سالها فراق ،مثل بوسه اولین و آخرین . مثل اشک گرم بر صورت سرد تو فصل زمستان می ماند.گرم و خودمانی

اگر گاهی احساس کنم با خدا خودمانی هستم شایدهمین لحظات باشد.

البته سالهای پیش این حس خیلی قویتر بود. چرا که اون شاگردونه آخری که به شاگرد مغازه ها می دهند و که از خدا می خواستم بیشتر درونی بود. نه خواسته خود  خودخواهم که خواسته رها شدن از منیتها.اما امسال تنها خواستهایی از جنس امروزی ماست که بر دلم ظهور می کند و به طبع آن خشم و کین در آن لحظات غالب می شود بر حس و سالهایی که پیش از این داشتم.

البته این همه گفتم اما باز تاکید می کنم حداقل 2 ساعت قبل از افطار برای گرفتن خبرها در وب پرسه نزنید.که شاید خبری بر مغزت بینشیند که داغ کنی و آتش بزند ذهنت را ، درونت را. خدا خدا کنی همه خبر دروغ باشد ، چرا که آبرو انسانیت را بر باد رفته میبنی.

اکنون چند بار نوشتم وپاک کردم. بگذارید این ذهن و قلم رام باشد. می گویم نروید. شما هم گوش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

شبهای رمضان چیز دیگریست؟

بخصوص اگر کویر شریعتی با موسیقی لایت همراه شود.

این شماره حساب هم برای مجروحان و کشته های اخیر مطرح شده.

بانک ملی شعبه چیذ.ر شماره حساب 8007967. به نام مجتمع نیکو.کاری شهید رحما.نی

اگر می خواهیم کار خیر کنیم بسم ا..

*اگر شما هم چون بنده از همان افرادی هستید که به قول ضرغامی ریزش کرده اند و صدا و سیما را نگاه نمی کنند.راد.یو فر.دا تغییر ماهوی بسیاری کرده است. اگر رادیو آوا و پیام را قرار بود با هم مخلوط کنند. چیزی در مایه های همین رادیو می شد. البته بدون تبلیغات و اخبار اعصاب خورد کن.

**قبل از افطار اخبار اینترنتی نخوانید.یک وقت دیدی خبری از سعید.ه آقا.لو بود و آن وقت هر لقمه زهری است در گلو.دیگه افطار اون مزه و شیرینی خود را ندارد.ترو خدا نخوانید.از من گفتن بود ها

مطلب آخر را با دست نوشته دکتر شریعتی در کویرش به پایان می رسانم.

تقدیم به دوستان روزه دار و روزه خوار خودم که هر دوشان از همین جنسی هستند که دکتر شرح دادهند.

 

گرچه آنها که خدا را یافته اند و او را عاشقانه دوست می دارند، با آنها که او را گم کرده اند و مأیوسانه و مظربانه دم می زنند، با هم بی شباهت نیستند، هر دو شور و شعف های رنگین و روزمره را در خود کشته اند، هر دو بزرگتر از آنند که در کنار این جوی متففنی که لجن زندگی از آن می گذرد، بنشینند و بنوشند و بزنند و بخورند و بکوشند و مست شوند...

ملتمس دعای همه شما هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

این چند وقت این قدر نامه های جور واجور خواندیم که من هم هوس کردم نامه بنویسم. اما به کی ، درباره چی؟

خوب پیدا کردم. هم مخاطبم را و هم موضوع را

 

امیر شجاعی سلام. خوبی برا.

راستش می خوام یه نامه اعتراف گونه بنویسم. می خوام اعتراف کنم نه از جنس مخملی که از جنس ململی.

دوست دارم تو اون کشیشی باشی که این اعتراف رو می خونی.

راستش این بار که کوه رفتیم برگشتنی کلی شقایق دیدم. حتماً دیدی که این گلهای همیشه عاشق تو باد چه جور سر به این سو و آن سو می زنند. اصلاً گویی جنونی آنها را این گونه بی تاب کرده. پایین تر که رسیدیم گلبرگ ها شون ریخته شده بود و اون شکل مخصوصشون هویدا شده بود. همه سنگین و آب دار . منتظر یک زخم بودن تا شیره  جانشون را بدهند بیرون.خوب دیدی دیگه تو این جور مواقع اکثر آنها زخم خورده هستند و یکی آمده شیره ها رو جمع کرده رفته. تو این حین دیدم یکی زخم خورده هست . اما شیره اش جمع نشده.دقیقاً سر یک سوزن بود. مثل خال هندویی که حافظ ،سمرقند وبخارا را فدای آن کرد.گفتم امتحانی کنم . ببینم این چیه که جمعی گرد محفلش  نشستند، برای بسیاری خدایی می کند این ریز نقش خوش خط و خال.

دقیقاً اندازه نوک سوزن. کندم و انداختم در دهان. در کمتر از 5 ثانیه دنیا در نظرم تلخ شد. در طول عمرم چیزی به این تلخی نخورده بودم. تلخی اش آن قدر زیاد بود که احساس می کردم چشمانم ، گوشهایم تلخ شده اند. باور کن. سر سوزنی و این گونه تلخی جهان ریخته شده در آن. باور کردنی نبود.حالا است که می فهم چرا اهل دل نام تل بر آن گذارده اند. تل به معنای تلخ. خوب نئشه که می شه دیگه حل نداره آخر کلمه رو بگه و می شه تلللخ  کم کم  کلمه می شه تل.

من سر سوزنی انداختم و جهان این گونه شد. وای به حال آنان که یه نخود و یه لوبیا بالا می اندازن. چگونه است که می توانند این گونه تلخی آن را تحمل کنند. خوب اینجاست که می گویند طرف معتاد شده. یعنی با همه زجری که او را احاطه می کند نمی تواند دست از آن برکشد.با تمام مرات و شکنجه ای که می بیند باز محبوبش است. باز دست از زن و بچه می شوید و گرد آن طواف می کند.مثل ÷روانه دور آتش باید آن قدر به آن نزدیک شوند تا جان دهند.

امیر جان

در  آنجا بود که شباهتهای بین تل و کوه را یافتم. هر بار که کوه می رویم خستگی دارد. ترافیک برگشت دارد. دردسر برگشت دارد. کنایه های دیگران را دارد. تشنگی دارد. از همه بالاتر خطر دارد. خطر شکستن. سر خوردن . کوفتن حتی مردن. اگر متاهل باشی . هم خطر تلخ شدن زندگی. اما هر بار که می روی بالا، بر نوک کوه می ایستی، قله. چیزی درست مثل خواهش تن در برابر تل تو را برای هفته بعد مصمم تر می کند.اصلاً به آن همه که گفتم فکر نمی کنی. خمار شدی، خمار ناب،خمار کوه. مست قله.

این جاست که می فهمی تو معتاد شدی. نه از جنس تل اما در همان مایه ها.اما ما یک شانسی آورده ایم،یک موهبتی در دامان ما افتاده ،یک لطفی نمی دانم خدا ، تاریخ ، اجتماع، رسوم و سنت به ما کرده.

 این اعتیاد خوش نامست و آن دیگری بدنام. این عزت است و آن ذلت.

خودمانیم شانسی آورده ایم و گرنه بین خودمان باشد این همان است.هر دو عاشق شدن بر مفتونی است.

خوشا حال ما که مفتون ما از این جنس است.

همنورد تو سهیل.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

*این هفته جمعه مهمان علی و فاطمه بودم در کنار آبشار سنگان. آبشار دیگر آبی نداشت. اما همان مقدار هم  جان می داد که زیرش بروی و یخ بکنی. بعد رو به آفتاب بشینی تا بخشکی.بعد از خشک شدن بری بساط ذغال آمده کنی و جوجه بخوری و جزو اولین مهمانان علی و فاطمه شوی.

بعد بگیری تو تور خوابی که علی رو درخت درست کرد بخوابی و احساس نوزاد بودن کنی.

ماه رمضان است و یکماهی باید از کوه و کوهنوردی جدا شد.

پس برنامه را گلگشتی می روی و طالبی و دلستر و میوه و پفک را هرگز فراموش نمی کنی.

 

 (4) 01.JPG

ملتمس دوستان روزه دار و روزه خوار هستیم  که هم از آنها و هم از این ها بسیار یاد گرفته ام. صفای وجودتون.

**بعضی وقتها برام یک سئوالاتی بوجود می آید که جوابش رو بدست نمی آورم.

این خوانندگانی که شو ویدئو درست می کنند و در تمام اشعارشون دم از معشوق و محبوب می زنند چگونه است که هر دفعه در هر show محبوبشون عوض می شه. اگر واقعاً عشق بلدند پس چرا این چنین روسپیانه رفتار می کنند.

 

به نظر من هیچ کدوم از این خوانندگانی که این گونه شو ویدوئو دارند و خودشون نقش اولش را بازی می کنند. نه عاشق شدند و نه می دانند عشق چیه؟

اینها باید بیایند یک مدت پیش علی و فاطمه تلمذ عشق کنند!!!!!!!!

تقدیم به این دو:

نگهی کردی و از خود نگرانم کردی

نگران پیش نگاه دگرانم کردی

 

من نظر باز نبودم تو به یک چشم زدن

در چراگاه نظر چشم چشرانم کردی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

این گزارشی از برنامه عسل خان می باشد.

هیچ دخل و تصرفی در آن نشده است.

در ضمن تاکید دارم که ایشان حس پدرانه دارند. همین.

:

 

فریدون

 

اسد: الو سلام سهیل خوبی

سهیل: سلام عسل اقا

اسد: سهیل لطفا چک کن ببین آب و هوای دماوند چطوره. راستی چه خبر خوش گذشت پالونگردن. کاش به من هم گفته بودین پایه بودم.

سهیل: بابت آب و هوا چشم. اما بابت پالون گردن شرمنده تو نمیتونستی بیای آخه تو دو میدانی کار و دنبال مدال هستی و توانایی قله رفتن را نداری اخه برنامه مردونه بود..

راوی که خودم باشم: خلاصه کلی سهیل و من با هم کل کل کردیم و این بود ماجرای 3شنبه غروب .

گزارش برنامه خودمونی 13-5-88 جبهه جنوبی

بنگر به کجا میبردم این نقش به دیوار مرا مرا مرا....

هوا چک شد ابری بود اما قابل صعود.گروه به سرپرستی خودم اماده شد که متشکل از سعید، مرتضی، صارم، دارا و خودم. ساعت 5 از خوابگاه به راه افتادیم و ساعت 30/9 رسیدیم پلور عجب هوای بود به به همه چیز برای یه صعود عالی مهیا بود . یه ماشین گرفتیم وبه سوی گوسفندسرا به راه آفتادیم. حال خاصی داشتم نمیدونستم چمه اما دلشوره شیرینی داشتم و هی مدام به خودم میگفتم یعنی من و ما میتونیم برم قله .ساعت 15/10 به گوسفندسرا رسیدیم بد نبود زیاد شلوغ نبود. اتفاق به ارا گفتیم که صبحونه را بالاتر بخوریم و خوردیم (نوش جان).مسیر را تا بارگاه سوم آرام آرام برای ما در حال پیمودن بود.مسیر سکوت زیبایی داشت مثل سکوت آب. گلها (این جمله را با خودم تکرار میکردم: تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم) همه در حال تماشای بندگان دوپای خدا بودند و به ما نوید روزی زیبا را میدادند.با کوله های سنگین ساعت 28/4 به بارگاه سوم رسیدم و مرا آن دم خوش بود که برگشتم و نظاره گر پشت سرم را و انگار در دنیای بالاتر هستم، دنیای جاودانه (دنیای امرداد). بعد از خورد شام دلم هوای بیرون کرد و از چادر زدم بیرون شب دلی بود مهتاب دماوند با ستاره هاش مهمونی گرفته بودن.خلاصه کلی با خودم دردل کردم.ساعت 11 پهن کردیم کیسه خوابها را و آماده خواب شدیم. حس جالبی داشتم چرا که سر مرتضی تو بغلم بود و احساس پدرانه ای داشتم شاید هم فقط یه حس بود. ساعت حول وحوش 12 بود که دیدم یکی داره در میزنه  اول به خود و بعد به او گفتم کیستی ای نوای آهنگین جوابم گفت باران. جاتون خالی عجب بارونی زد من چون بغل چادر خوابیده بودم کمی خیس شدم اما سرپرست که نباید با این بادا بلرزه تازه اون هم من که عاشق بارونم. به بارون خوش آمد گفتم و عذر خواستم چرا که باید میخوابیدم . صبح ساعت 4 از خواب برخواستم و احساسم به گونه ای بود که سالها در اغوش مادرم خوابیده بودم و سپس بچه ها را بیدار کردم. صبحانه صرف شد و به را آفتادیم به مانند پیرمردها (آهسته و پیوسته) در طول مسیر بارها یه حضور مه سلام رساندیم و جویای احوال شدم. به ناگاه چشمم خیره ماند به دور و پاهام ثابت شد چرا؟ نمیدونم.  ماتم برده بود از دیدار صحنه مقابل چشمانم کی بود؟ چی بود؟ بغضم در دل و درونم شکست و یاد کل کل خودم و سهیل افتادم که سالم بودن پاها و تواناییهایمان را به رخ هم می کشیدیم به خودم گفتم که آن چه انسانها را به قله میرساند همت است همت و نه چیزی دیگر. بله آقا سهیل تو و من هیچیم در مقابل توانایی روح الله. روح الله کی بود؟ همون آقای معلولی که منو مات و مبهوت خودش کرده بود آری روح الله معلول دوپا بود و در حالی که پاهایش را با پارچه بسته بود برای جلوگیری از زخم شدن  به کمک دستاش داشت بالا می رفت مسیری که با پا رفتنش کار هرکسی  نبود. باز به خود گفتم که به کجا میبردم این نقش به دیوار مرا.در اون لحظه به این فکر میکردم که این روح­الله است که چون فریدون ضحاک درونش را به زنجیر کشیده و به سمت قله میره.واقعیتش از خودم شرمم اومد. خلاصه از فریدون خداحافظی کردیم و به سمت قله به راه افتادیم. نزدیک ابشار یخی بود که دیدم بچه ها دارن اذیت میشن به همین خاطر به بچه ها گفتم تصمیمتون چی میخواهین بالتر برین یا نه  که سعید اقا گفت من می خوام کمپوت بخورم (کمپوت بخوریم  تو برنامه های که به سرپرستی من است یعنی برگشت) و بچه های دیگه هم موافقت بعد از خوردن کمپوت به سمت گوسفند سرا به راه افتادیم. ساعت 12 رسیدیم پایین و جاتون خالی بعد از اماده شدن سوپ و خوردن آن چادر را جمع کردیم و به سمت پایین به راه افتادیم...

آنچه آدمها را بزرگ می کند سالم بودن جسمشان نیست بلکه بزرگ بودن فکر و همتشون است (فرداد)

Damavand14-5-88 (58).JPG

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

تو مثل لحظه خوش و بش کردن دو راننده اتوبوس تو خط ویژه ولیعصر می مونی یکی در مسیر رفت ، دیگری در برگشت . فاصله شون از همه  آدمهای دو تا اتوبوس به هم نزدیک تر. ساده و بی ریا. مثل چای فلاسکشون گرم و دلپذیر.

 

ول* من کفش نارنجی به پپاشه

خدا میدونه راه رفتن جفاشه

الهی مادر پیرش نباشه

مگر کفش طلا چندی بهاشه

*ول= محبوب

 

 

اما اما به راستی این تو کیستی؟

هر چه می اندیشم هیچ توی زمینی در خودم پیدا نمی کنم. البته توی آسمانی که آره کوه و خدا  و طبیعت و اهم، بله از همین حرفا.

یاد دوران دانشگاه تربیت معلم و دوره لیسانش بخیر.تو خوابگاه ها که می رفتی از هر 5 نفر که می دیدی 3 تا شون عاشق بودن. شعر عاشقانه به در و دیوار می چسبوندن.آهنگ های داریوش و شهریار قنبری و قمیشی گوش می کردن. تیپ می زدن. تو پار ک برادران قرار می ذاشتن. جزوه به هم قرض می دادند. اصلاً تو اون فضا نفس کشیدن تو رو مجبور می کرد دنبال تویی بگردی.

اما الان چند سالی می شه که از این فضا ها کاملاً دورم. هم کلاسهای جدیدم همه مردان و زنان دنیا دیده اند و  به مشکلات دنیای خودشون می نگرند.

تو اتوبوس نشته بودم که صحنه بالا را دیدم. این گونه ترسیم شد. شاید بیت بیت های مثنوی  حضرت مولانا مرا این گونه یاد گذشته انداخته. شاید نامه ها عاشقانه فاطمه شمس به معشوق دربندش این چنین ذهنم را به ناکجا آباد پراتاباننده.شاید.

حالا فکر کنم این جور که من می بینم و بعد ترسیم می کنم یک هو اگر دیدم دو نفر همدیگر رو بغل کردن یاد سرویش بهداشتی مکانیزه میدان سربند بی افتم.

 

ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

                                      (ه.ا.سایه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  | 

این نوشته ها هیچ ربطی به امروز ندارد کنترل اندیشه به جای مدیریت اندیشه: کنترل فکر دیگران ریشه ی بی اعتمادی ، بحران مشروعیت ، بدبینی ، ضعف و خود بزرگ بینی است که در تاریخ استبداد در ایران سابقه دارد. متوسل شدن افراد به شعر و کنایه و لطیفه ، داستان سرایی و نیز تشکیلات جلسات دوره ای و محدود شدن اعتماد در سطح خانواده و گسترش دامنه ی خصوصیات ناپسند اخلاقی ، مثل غیبت، بدگویی و جوسازی از مشقات رفتاری و از عواقب ضعف یا فقدان آزادی اندیشه است. تعطیل شدن ابداع و خلاقیت نیز نتیجه ی مستقیم کنترل انسانهاست. کنترل اندیشه ی انسانها کار سختی نیست، برعکس مدیرت انسانها کار سختی است. مدیریت اندیشه ی انسانها و در گردش انداختن اندیشه های نو پا، محتاج عقل و اخلاق است. این نوشته ها مربوط به کتاب پارادایم های روشنفکری در آستانه دو انقلاب ایران: انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی نوشته نوروز هاشم زهی – چاپ موسسه و نشر آثار امام خمینی در سال 1381 است . شرحی که در بالا آمد مربوط به تفکر رایج در زمان قاجار و شرایط بوجود آمدن مشروطیت است. حال دو قسمت از این کتاب و از همان زمان مشروطیت ذکر می کنیم و ما را بخیر و شما را به سلامت. نامه وزیر امور خارجه به وزیر مختار در سال 1283: "مهمترین هدف بلند مدت روسیه محافظت از تمامیت قلمرو شاه است به گونه ای که ایران را از نظر سیاسی مطیع خود کرده و از این طریق بی آنکه علائم ظاهری استقلال آن را نقض کنند یا به ساختار داخلی اش دست بزنند، تدریجاً تمام نقاط ایران را زیر سلطه خواهند گرفت" قزاقها هر روز 3 بار به ترکی فریاد سر می دادند (هورا امپراتور روسیه و زنده باد شاه ایران)قزاقها قابل اعتماد ترین واحد سپاه آن زمان بود. **می خواهم یک جوک هم بگم در این ایام روزه داری کامتان شیرین شود. : می دونی به استخر پر از دختر چی می گن؟ رانی با طعم هلو. - بنده خدایی هم آقای لنکرانی رو هلو می بینه. ***دیگه برو تا آخرش ****مادر سهراب اعرابی: گلوله را به کهریزک ترجیح می دهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط سهیل  |