تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

1.بعد از سالها بروی دانشگاهی که زندگیت، مرامت، شخصیتت و خلاصه هویتت را تشکیل داده است ، چه حالی پیدا می کنی؟

یک نوع سرخوشی غمناکانه. چه زود 8 سال از بهترین دوران زندگی گذشت و هنوز به یاد روزهای گذشته و آینده پیاله بالای سر می بری.

 

پر کن پیاله را کین جام تهی دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جامها که در پی هم می شوند تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش

پرکن پیاله را...

 

به قول خودمان در آن دوران، از قدیم هم گذشتیم. فسیل شدیم و در نگاه دیگران بزرگتر. اما چرا من بزرگ نمی شوم. گویی زمان در توقف دائمی است و من همچنان شر و شور کوکانه خود را دارم.

هنوز آینده چون قله های سفیدی است که در دشت به تماشای آن نشسته ام.

هنوز روز بعد همانی است که سالهای سال خواهد آمد و رفت.

هنوز  از امتحان دیکته می ترسم.

خانم هر غلط را چند بار بنویسم؟؟؟؟؟

هنوز هنوز هنوز..

هنوز کودکی عالمی دارد که در بزرگی ، نه بزرگی انسانی و خدای آن، که بزرگی شناسنامه ای به پای آن نمی رسد.

مردتیکه بزرگ شدی، خودت خبر نداری، مادرت هیچی ، عمه و مامان بزرگت هیچی، خاله هاتت هیچی ،این بچه جقله هایی که تازگی ها با هاشون کوه می ری آستین برات بالا زده اند و می خوان زن بستونندت.

شیطونه می گه ادا بزرگا رو در بیارم برم توپ پلاستیکشون  بترکونم داد بزنم :برین دم خونه خودتون بازی کنید وگرنه... وگرنه  وگرنه چی ؟ از خواب بیدار شو، مهمترین هم بازیشون خودتی،آره خودتی

حتی دوستای هم سنت، که با هم بزرگ شدیم ، تا می گن کی شیرینت رو بخوریم یه اشاره به سر و وضعم می کنم و می گم این سر و وضع کسی که می خواد شیرینی بده؟؟؟؟؟؟

اما تو کجایی و آنها کجا؟

چرا همه به تاریخ شناسنامه نگاه می کنند؟

چرا به اون نیمچه عقلت نگاه نمی کنند. آخه مگه فقط تاریخ شناسنامه می گه چند ساله هستی. بخدا یکی تو 17 سالگی مرد زندگی و یکی در 70 ،در کودکی خود دست و پا می زند.

دست و پایی از سر شوق و آرزوی شیر مادری؟ اما امروز که دیگر شیر مادری در کار نیست. شیر خشکی و پستونکی و خفه خونی...

این همه آدم بزرگ شدند و رفتند. از هر کدام می پرسی ناله و فقانشان بلند است که رنج را زندگی نام کردم و رفتم. اما کودک چه؟ همه زندگیش در لذت سرخوشانه به سر می برد. حالا با آب نباتی سر خوش می شود. با قله ای به وجد می آید. با  برنامه کوهی سر از پا نمی شناسد، اما بزرگی با سانتافه ای هیچ کدام از این لذته ها را نخواهد چشید.

دیده اید کودکی لب به غذا نمی برد و بهترین چلو کباب هم برایش بی معنی است. هی مادر می گوید نایب است ،پدر سگ بخور. دیگه این گوشت کباب گیرت نمیآید بخور. اما بچه هوسی دیگر دارد. تنها دنبال بازی با کودکی دیگر است. تنها یک بازی، فقط چند دقیقه بیشتر.

اما بزرگان آی می خورند . دم از چلو کبای نایب و شاندیز و کوفت و زهرمار می زنند. آخر سر هم از زور بی خوابی تا صبح از این دنده به آن دنده می شوند و سوزش معده و  دستشویی و فحش و بد و بی راه به زمانه و رسم آن و فردا ،حساب چک و سفته و...

اما کودک در خواب آرام خود به دنبال بازی دیگر به این سو آن سو می پرد.

 من آن خواب و آن بپر بپرها را به تمام لذت های شادخوارانه شما می بخشم.کباب نایب و زندگی فاخر و ماشین پاجر و دختر تاجر ، همه را به شما می بخشم.

دوستان لصفاً مرا از من مگیرید.(خدا کنه دیکته امروزم که شما خواندید بالای 18 بشه)

 

2. آخرین قسمت سیزن ۵لاست را هم دیدیم و باید تا سال 2010 صبر کنم تا ششش از راه برسد.( خوب تا آن زمان بیشتر در معنای آن می توان کنکاش نمود و یک بار هم که شده تورات را خواند تا ببینیم این لایه زیرین لاست چیست). خبر در گذشت آیت ا.. بهجت نیز با پایان لاست آمد، یعنی تا 2010 زنده می مانم؟ شب قدر امسالمان شاید بوی لاست بگیرد!!!!!!(آواز پریسا هم در این نوشته بی تاثیر نبود)

27.JPG

 من و هم بازیم ستاره

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته توانستم فیلم  راشل ازدواج می کند را ببینم

فيلم Rachel Getting Married ،خريد فيلم راشل ازدواج مي کند ، فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد فيلم Rachel Getting Married ، فروش فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس راشل ازدواج مي کند ، فيلم زيرنويس فارسي Rachel Getting Married ، فروش فيلم راشل ازدواج مي کند ، فروش پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ،خريد فيلم ، فروش سريال ، خريد پستي فيلم ، فروش فيلم ، خريد سريال ، فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد فيلم Rachel Getting Married ، فروش فيلم جديد راشل ازدواج مي کند ، خريد پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس فارسي راشل ازدواج مي کند ، فروش فيلم Rachel Getting Married ، فروش پستي فيلم راشل ازدواج مي کند

کارگردان معروف ،جاناتان دمی که فیلم  سکوت بره ها را ساخته است ، کارگردان این فیلم است.

فیلم کامل و محکمی است  در شناخت فرهنگ دموکرات منش  و هنری جامعه  آمریکا و مشکلات  پیش رویش.

فیلم در نگاه اول مستند گونه به نظر می رسد اما وقتی در جریان فیلم قرار گرفتید این مستند گونه بودن  که به نوعی خلاقیت تصویر بردار آن را این گونه  ترسیم کرده است  باعث لذت بخش تر کردن فیلم می شود.

بعد از ۲۰ دقیه از شروع فیلم شما دیگر بیننده یک فیلم نیستید، بلکه گویی جریان یک زندگی پیش چشم انشما در حال اتفاق افتادن است.

اگر  دوستان زیادی این فیلم را دیده بودند دوست داشتم نقدی بر آن داشته باشم. اما چون این گونه نیست ترجیح می دهم  تنها به معرفی آن  بپردازم.

دیدن این فیلم  را توصیه می کنم. بخصوص برای آن دسته که احساس می کنند فرهنگ غربی را کاملاً شناخته اند.

یک نکته از فیلم آن بود که در جریان مراسم ازدواج از آرایش های عجیب و غریبی که در تلوزیون و مراسم ازدواج خودمان حاکم است چیزی ندیدم!!!!!!!!!!!!!!

فيلم Rachel Getting Married ،خريد فيلم راشل ازدواج مي کند ، فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد فيلم Rachel Getting Married ، فروش فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس راشل ازدواج مي کند ، فيلم زيرنويس فارسي Rachel Getting Married ، فروش فيلم راشل ازدواج مي کند ، فروش پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ،خريد فيلم ، فروش سريال ، خريد پستي فيلم ، فروش فيلم ، خريد سريال ، فيلم Rachel Getting Married ، فيلم راشل ازدواج مي کند ، خريد فيلم Rachel Getting Married ، فروش فيلم جديد راشل ازدواج مي کند ، خريد پستي فيلم Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس Rachel Getting Married ، فيلم زيرنويس فارسي راشل ازدواج مي کند ، فروش فيلم Rachel Getting Married ، فروش پستي فيلم راشل ازدواج مي کند

 

از انتخابات:

با عملکرد شورای نگهبان احتمال رد صلاحیت کروبی پیش آمده است . اگر این اتفاق افتاد که تکلیف ما هم روشن می شود و گرنه همچنان جان لاکانه (لاست)به  زندگی ادامه می دهیم.اما  به نظر من  این اتفاقایی که در انتخابات کنونی افتاده ،مثبت بوده است، چرا که شک ها  را با  اندیشیدن و نه با احساس می تواند به یقین تبدیل کند.

مطلبی  در اعتماد ملی خواندم که در اینجا باز گو می کنم:

عملگرایی سروش در حمایت از کروبی و  داستان رضا شاه(بخصوص برای دوستان سنگک دوست!!!!)

در مقام تقريب به ذهن مي‌توان به گوشزد رندانه رضا شاه خطاب به معلم مدرسه‌اي در يکي از دهات کرمانشاه طي بازديدش از مدرسه آن روستا استناد کرد. آنجا که معلم خوش خيال با افتخار يکي از بهترين شاگردانش را مقابل رضا شاه قرار داد تا از حفظ يک يک قوانين نيوتن را براي اعليحضرت! بازگويي کند و اعليحضرت نيز بعد از شنيدن پاسخ‌هاي دانش‌آموز عصاي خود را به شکم آن معلم نگون بخت زد که:ابله، جوان کرمانشاهي قبل از اين محفوظات بايد کشاورزي استان و فلاحت و صناعت محلش را بلد باشد تا بتواند دردي از درد استانش را حل کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته برنامه کرکس را اجرا کردیم.

۵ سال پیش بود که اول بار به این قله رفتم و اینک بعد از گذشت این همه سال بار دیگر به آنجا رفتیم.

دیگر خبری از بوی گند مرغداری بزرگه کشه نبود و به جای آن مقدمات ساخت و ساز دهکده توریستی در دستور کار قرار گرفته بود. آن جانپناه زرد رنگ بود اما دیگر اعتباری نداشت چرا که پناهگاه بزرگ دیگری کنار آن ساخته شده بود.

نزدیک قله بود و حال و هوای مخصوص آن.

احساس کردم باید شکر گذار باشم . شاکر بزرگترین نعمت خداوندی که بر من عطا  شده است:

- اینکه بزرگترین لذتهای زندگیم را در کوهستان و کوهسار قرار داده است.

خداوندا شکرت:

 

 

 

3.JPG

سایه و آفتاب

1.JPG

زبان گون

2.JPG

غروب و تنهایی من

 100.JPG

زرد و آبی

 

 

4.JPG

شقایق کرکسی

5.JPG

نیم رخ

6.JPG

این همه گل

این هفته نمایشگاه گل رفته بود و کلی گل دیدم. اما گل های کوچک و ریز کوهستان را به تمام آن گل های بزرگ نمایشگاه  ترجیح می دهم.چرا که لذت دیدار آنان در آن هوا و در آن ارتفاع را  هیچکدام از این گل ها در من ایجاد نمی کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

P1100085.JPG

 خط موزون

P1100013.JPG

 دوردست

P1100023.JPG

 دوستان

P1100029.JPG

 بر فراز خیال

 

P1100043.JPG

 ماه و آب

P1100057.JPG

 دل سوختگان

P1100060.JPG

 اندیشیدن

P1100066.JPG

 اردیبهشت

P1100080.JPG

 خط کج

 برای شناخت امروزمان پیشنهاد خواندن کتاب جامعه شناسی خودمانی را می دهم.

کتابی با زبان ساده که ایرانی را از هر آنچه که افتخار می کند،پالایش می کند تا ایرانی ،ایران دیگری سازد.

در واقع کتاب جامعه شناسی خودمانی تفسیر این ضرب المثال است که از ماست که بر ماست.

باشد که در انتخابات پیش رو با خرد ورزی سیاستمدارانه وارد بازی شویم،تا شروع به بازسازی کنیم.

این هفته قله کرکس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

P1090904.JPG

فراموش شده

 

P1090928.JPG

 استوار اما کهن

P1090935.JPG

 چشمه ی نگاه

P1090961.JPG

 خواب و بیدار

همیشه با دوستان الوارم(لرها) که کوه می روم از برنامه راضی هستم. برنامه دلچسب و سنگینی اجرا کرده و اگر نتوانسته باشیم قله را صعود کنیم از عملکردمان راضی بوده ایم. چرا که تمام کوششش خردمندانه و نه جاهلانه را برای برنامه کرده ایم. برای همین خاطر است که هر وقت برنامه ای از طرف دوستان الوارم پیشنهاد شود از آن استقبال می کنم.کلاً اگر بخواهیم از کوهنوردی کسی تعریف کنیم، می گوییم طرف لری می ره.یعنی بدنی آماده برای کوهنوردی دارد و همپا شدن با او و هم قدم شدن با او شهامتی دو چندان می طلبد و البته داشتن بدنی آماده برای فرد مخاطب.

 

اگر بخواهم یک رنسانسی برای زندگیم معرفی کنم همان ملاقات با اندیشه های دکتر سروش است. از آن به بعد است که می توانم زندگیم را به دو بخش سهیل قبل از سروش و سهیل بعد از سروش تقسیم کنم.اندیشه های سروش بود که پایه های  عقلی و ایمانی سهیل امروزی را تشکیل داده است.

از دیگر شناخت هایی که تا کنون از خودم بدست آورده ام ، آن است که تفکر و مرامم را نزدیک به اصلاح طلبان دیده ام و با آنان هم ذات پنداری کرده ام تا کسان دیگر.

 

دکتر سروش با یک اندیشه سیاسی و منظم و ساختار یافته از کروبی ، حمایت کرده است. کروبی لر است و می تونم تصدیق کنم که لر اهل عمله. همان طور که در کوهها و کوهنوردی دیده ام.

 

از طرف دیگر مهندس موسوی است. کسی که خاتمی در کنار اوست. اما زندگی شخصی من به قبل و بعد از خاتمی تقسیم نمی شود. همان یک رنسانس فعلاً ما را بس است.در ضمن وجه تمایز موسوی با دیگران، زهرا رهنورد است. کسی که اگر در قامت زن رئیس جمهور باشد به نظر من اتفاقات جالبی در حوزه زنان و جوانان رخ خواهد داد. (بخصوص با خواندن آخرین مصاحبه ایشان با  مجله چلچراغ)

حال از این مقدمه  ها به اصل موضوع می رسم ، حال و روز من بسیار شبیه جان لاک در سریال لاست شده است( آن زمان که در شک بود دکمه را فشار دهد یا ندهد.)، تازه هیچ ربطی هم به من نداره که شما لاست رو دیدید یا نه!!!!

 هوس صعود لری در این بهار چیزیست که در دلم جاریست.

بیخیال موضوع شوید و از عکس ها لذت ببرید.

 

P1090967.JPG

 انگشت زمین

P1090990.JPG

 غار یخی دلفک

P1090996.JPG

 مبهوت

P1100002.JPG

 الماس گون

P1100010.JPG

 اندکی صبر سحر نزدیک است

P1100013.JPG

 آرامش درون

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

3 روز آخر هفته را به همراه دوستان دانشگاه تربیت معلمی به قله درفک واقع در منطقه استان گیلان رفتیم.

4 شنبه شب را مهمان مردم با صفای روستای شیر کوه بودیم. از بیکاری شکایت می کردند و امیدوار بودند که تله کابینی که به آنان وعده داده شده است عملی شود. تله کابینی که جز نابودی طبیعت چیزی دست آنان را نخواهد گرفت.

5 شنبه صبح ساعت 30/5 به سمت قله و در اعماق جنگل حرکت کردیم . ساعت 45/8 به لارود که چشمه ای گوارایی دارد رسیدم و صبحانه خوردیم. ساعت 30/9 در یال سمت چپمان به بالا رفتیم تا آنکه در ساعت30/12 به جیرانی و چشمه آن رسیدیم. آب چشمه نسبت به  2 سال پیش کم شده بود. کلاً جنگل تشنه بود.ناهار را آنجا خورده و به سمت خط الرس حرکت کردیم و در نهایت ساعت 17 در کاسه درفک قرار گرفتیم.قرار بر این شد که قله را صبح فردا صعود کنیم.بعد از مستقر شدن در کلبه های سنگی که در کاسه  واقع شده است ،به همراه چند دوست دیگر به درون غار یخی درفک رفتیم. مناظر شگفت انگیزی بود . اما حیف که  عدم امکاناتمان اجازه نداد به انتهای غار برویم.

بعد از آن به سمت شمالی کاسه رفتیم و دیواره های 400 متری و مخوف آن را دیدیم. در حالیکه ابر منطقه را فرا گرفته بود ما مبهوت و تماشا کنان منظره روبرویمان بودیم. زبان و کلام قاصر شده بود از بیان. از دیدن این همه زیبایی به نوعی در حالت خلسه فرو رفته بودیم. تنها کلمه خدا خدا بود که بر زبان جاری می شد.

بعد از دیدن آن همه منظره عالی در کنار دریاچه  به تماشای ماه شب 14 پرداختیم و شب در هوای سردی به خواب رفتیم.

صبح جمعه  از کاسه تا قله را یک ساعته صعود کردیم و از آنجا به سمت شاه شهیدان حرکت کردیم. ساعت 12 در روستای شاه شهید بودیم و از آنجا با ماشین به سمت آسیا بر و دیلمان و سیاهکل رفتیم و جنگل زیبای سیاهکل را منظر رواق چشممان کردیم. ساعت 10 در کرج بودیم.

گزارش این برنامه در سالهای پیش:

اینجا

و

اینجا

عکس های این برنامه در ۳ پست بر شما عرضه خواهد شد:

 

2.JPG

پرچین

P1090881.JPG

عابران خاموش

P1090882.JPG

چشم در راه

P1090884.JPG

کوره راه

 

P1090887.JPG

رخ تیغ

P1090912.JPG

خستگان

P1090933.JPG

عابد چله نشین

P1100035.JPG

در پهنای خیال

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

نقد دل گویی خودم بر کتاب " دا " نوشته زهرا حسینی.

کتاب شرح حال روزهای ابتدایی روزهای جنگ است و مقاوت مردم در خرمشهر. در قسمت های آخر کتاب ، شرح کلی از طول مدت جنگ و وضعیت جنگ زدگان در شهر های مختلف نیز ارائه می دهد.

زبان و نوشتار کتاب مناسب موضوع انتخاب شده و از قلمی روان بر خوردار است.

زهرا این دختر کرد تبار 17 ساله که از بصره عراق به علت ایرانی بودن به همراه خانواده سالها قبل رانده شده اند اینک به بازگویی خاطرات خود از روزهای اول جنگ و وضعیت خرمشهر می پردازد.

قسمت های ابتدایی کتاب بسیار دردناک است. چرا که او که اینک در غسال خانه مشغول غسل و کفن کردن شهیدان و مردمان عادی است که کشته شده اند و صحنه های دل خراشی را که دیده است به تصویر می کشد. البته به نظر من این بخش مقداری طولانی شده است و جا داشت که قسمتهایی از آن کم شود.

یکی از اوج های داستان زندگیش زمانی است که پدر شهید ش را خود در قبر می گذارد و با او ودا می کند. 7 روز بعد برادر بزرگتر  خود را که او نیز به شهادت رسیده است در قبر می گذارد و با او ودا می کند.شاید لحضه های ودای او با برادر غمبارترین قسمت های کتاب باشد. برادری که توانایی های بلقوه و بالفعل زیادی داشته و محبوب خانواده بوده است. او مرگ برادر را از مادر یا همان  دا مخفی می کند تا مادر از شهر خارج شود.او امدادگر می شود و با دو پسر هم سن و سالش به جنگ با دشمن بعثی می پردازد.این قسمت زندگی لحظه های ناب و هیجان انگیزی است که او با خود به همراه دارد. تا آنکه در خط مقدم زخمی می شود و به بیمارستا ن اعزام می شود. ازآن پس مشکل جنگ زدگان و خیانتهای جنگ را باز گو می کند.

در قسمت هایی از کتاب نشان داده می شود که چگونه بین نیروهای رزمنده جنگ اختلاف و دو دستگی وجود دارد. سپاهیان، بنی صدر را مسئول سقوط شهر می دانند و ارتشیان  رهبر کشور را مسئول حمله عراق به ایران می دانند.

و این اختلافات باعث سقوط خرمشهر می شود.

حال آنکه 20 سال بعد از جنگ فرماندهان همان سپاه( صفوی و محسن رضایی) میآیند و می گویند بنی صدر خیانتی نکرد.در واقع این موضوع خصلت ایران جماعت را به تصویر می کشد که تا با مشکلی بر خورد می کند سریع فرافکنی می کند و مشکل را به گردن دیگری می اندازد.در این بین نیروهای جوان تر و احساسی با آن احساسی تر بر خورد می کنند و موضوع به یک مشکل ملی تبدیل می شود.حال اگر نیروها از یک قسمت مستقل فرمان می گرفت و کار می کردند. شاید این مشکل ها بوجود نمی آمد و همان هایی که منافق شدند در جبهه خودی به عنوان مجاهد در برابر عراق صف آرایی می کردند.

این کتاب ساده زیستی سپاهیان را نشان می دهد( حدود سالهای 61 تا 65) که چگونه در راه وطن از خود گذشتگی کردند.از خود، از زندگی ، از فرزندانشان گذشتند.

ای کاش سربازی نمی رفتم و ای کاش با سیاست میانه ای نداشتم تا همان تصویر دل نشینی که از سپاهایان در این کتاب ترسیم شده است در ذهنم حک می شد و این ذهنیت فعلی  را فراموش می کردم.

اما من در این کتاب دیدم سپاهیان امروز با سپاهیان دیروز از زمین تا آسمان متفاوت شده اند. ای کاش افرادی پیدا شوند که با خواندن این کتاب آسیب شناسی سپاه را انجام دهند.

یکی از تاثیر گذارترین لحظه های کتاب که بغض را تبدیل به اشک می کند. لحطه خبر کردن دا از شهادت علی، محبوب ترین پسرش  بعد از 4 ماه توسط پاپا یا همان پدر بزگ زهرا است.

اذان نماز صبح را می دهد و شروع به خواندن مرثیه عاشورا می کند( به زبان عربی، چرا که آنان کرد ایلام و ساکن بصره بوده اند). تک تک یاران مولا حسین را مقتل خوانی می کند و با صدای بلند شیون می کند. از مولا حسین می خواند و هنگامی که به علی اکبر می رسد به دخترش می گوید سید علی تو هم به علی اکبر حسین پیوست...

انتهای کتاب عکس بسیاری از افرادی که از آنها نامبرده شده است را نیز آورده اند. عکس حسین عیدی و عبدا.. معاوی که از هم رزمان زهرا بودند و ما ماجرا های آنان را خوانده بودیم بسیار غمبار بود.

 

امیدوارم که ملت و وطن دیگر شاهد هیچ جنگی نباشد و رزمندگان دیروز به تاجران امروز، با سرمایه 160 میلیاردی تبدیل نشوند.

سلام و درود خدا بر تمام شهیدان ایران و سلام خدا بر مادران شهیدان.

تصورش هم مشکل است مادری 5 پسر خود را از دست بدهد.

باشد که ما هم از رهروان آن شهیدان باشیم  و به قولا مولا علی فرزند زمان خویش.

سلام خدا بر "دا".

2. تازگی ها شهرزاد ( تاجیک ازبکستانی و از نویسندگان رادیو زمانه) از خاطرت سفر امسال خود به ایران می نویسد، خواندنی است ، از دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

P1090762_resize.JPG

دستان گرم

 

P1090818_resize.JPG

ناکجا آباد زندگی،

 

P1090800_resize.JPG

بت چین، ای صنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه شب مادربزرگم مهمان خانه ما بود و به اصرار او یوزارسیف را تماشا کردم. اتفاقاً آخرین قسمت آن بود و دل چسبترین آن ظاهراً.!!!!

در ابتدا نقد و سپس طنزی جدی پیرامون آن می نویسم.

اولین نقدی که به نظر من به آن وارد است همانی بود که دکتر حداد عادل بیان کرد.اسم یوسف که سالها در دلها و زبان ایرانیان بود را این فیلم تبدیل به کلمه نامتجانس یوزارسیف کرد، که البته به نظر من حالا حالا ها در زبانمان ماندگار خواهد بود.

دومین نقد:

اگر از کسی که با قرآن آشنایی دارد و یا حتی آشنایی مختصری داشته باشد ، پرسیده شود: جان کلام داستان حضرت یوسف قرآن را در یک جمله بگو ید ،چیست؟( شما می توانید همین سئوال را اکنون بر خود جواب دهید، کمی فکر کنبد).

حال اگر از همان کس این سئوال پرسیده شود که جان کلام داستان  سریال یوزارسیف چیست؟ او چه جوابی خواهد داد؟( لطفاً به این سئوال هم پاسخ دهید).

جواب سئوال اولی را از چند نفر که پیرامونم بودند پرسیدم و پاکدامنی حضرت یوسف را در قرآن جان کلام دانستند و لحظه ی فرار یوسف از دست زلیخاه را تاثیر گذارترین نمای داستان قرآنی آن دانستند.

اما جوابب سئوال دومی چیز دیگی بود. از دو همسری یوزارسیف بگیرید تا سفرهای استانی و نوع حکومت داری او جواب شنیدم. یعنی جان کلام سریال در دو موضوع خلاصه می شد. حکومت او و زندگی زناشویی اش.اما تقریباً کمتر کسی بود که جوابی را که از سئوال اولم و قرآن بود بگیرم.چرا؟

می توان به  این سئوال این گونه پاسخ داد که هدف قرآن از پرداختن به داستان، هدفی اخلاقی بوده است که مردمان ( بخصوص جوانان را)را به پاکدامنی در شرایط سخت رهنمون سازد و همه پرداخت داستان پیرامون نجابت و بزرگواری انسان ها و انسانیت باشد.

اما در سریال به دلیل آمیختگی  که دین و سیاست این چند ساله پیدا کرده است ،هدف تغییر پیدا می کند و سریال به جای هدفی اخلاقی هدفی سیاسی را در اولیت کار خود قرار می دهد. در نتیجه بزرگترین ضربه را به احسن القصص قرآن وارد می کند و سیل عظیم اس ام اس ها روانه بازار می شود.

سوم: که بی ارتباط با نقد اول نیست. در حافظه تاریخی ایرانیان یوسف عزیز مصر می شود و یعقوب مهجور او.

اما کور بودن یعقوب و فراق او آن گونه که در ادبیات ما حاکم است در نظر گرفته نمی شود.

قضیه دو زنی یوسف که آن همه روی آن فوکس شده است را هم می توان در همین نقد جای داد.

داستانی که بینندگان دیدند روح حاکم بر کتب عهد عتیق و جدید بود تا روحی قرآنی داشته باشد.

اما طنز جدی :

مادر بزرگ مهمان ما بود و من هم تماشا کنان یوسف و اهل و عیالش!!!!!!!!!!!!!( هی)

در نمایی که دو زن یوسف کنار هم خندان و خوشحال و در حال بگو بخند!!!!!!!!! تصویر شد. به مادر بزرگم گفتم: ما همیشه شنیده  بودیم هو ها با هم بد هستند اما این جا فرق می کنه .

مادر بزرگ که از ارداتمندان یوزارسیف بود گفت: یخ بورایی پیس دوزالدیبلر( اینجا را بد درست کردند).

اما خدایی ما که خودمون را کلی روشنفکر و منورالفکر و کلی از این حرفها می دونیم تو دلمون گفتیم بد هم نیست ها!!!!!!!!!( آخه کارگردان رضایت زندگی هر دوشن را خیلی زیبا و حرفه ای به تصویر کشیده بود. معلومه که یوسف عدالت را کاملاْ رعایت می کرده است) آدم زن نگیره نگیره یک دفعه ای دو نفری با هم بگیره.هم فال و هم تماشا. تازه می تونی کلی هم بر چسب روشنفکر ی بزنی که بله ما سه نفر با هم به تفاهم رسیدم و خیلی رازی هستیم. دو شب در میان ظرف می شوریم( هر شب یکی!!!!!!!!!) .همه جا با هم هستیم. لذت بیشتری از زندگی می بریم. الگوی ما هم  فیلم سر در میان ابرها است که پسر اصلی فیلم با دونفر زندگی می کند و هر 3 تا شون آنارشیست هستند و رزمنده جنگ. حالا اونها عقد و این حرفها نداشتند ما داشتیم( نمی گییم که الگو سریال یوزارسیف بوده که بی کلاسی داره. همون سر در میان ابرها خوبه)

 

البته اگر بخواهد شرایط این گونه بشود باید مقداری رسوم تغییر کند. یعنی پسر اول دو دختر را نشان می کند. بعد این دو دختر در یک پروسه 6 ماه باید رفیق بشوند و با هم مثل دو تا خواهر شوند( چرا که اگر غیر این باشد . زندگی پسره را زهر مار می کنند. خوب پسره هم که خر نیست زندگی گلش را به جهنم تبدیل کند).

بعد از این که این دو دختر به تفاهم کامل رسیدند. پسره می ره خواستگاری دو تاشون و بقیه ماجرا. ( فکر کنم چنین قضیه ای دو سال پیش در ایران اجرا شد )

سهیل پاشو صبح شده. چه خبره می خوابی؟

2. دل آدمی خون می شود وقتی که می بیند با بزرگان فرهنگ مملکت این گونه رفتار شده است.

اینجا

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

امروز روز ملی خلیج فارس بود.

persian-gulf

چند لحظه ای حال و هوای دوران سربازی و آموزشی در درونم زنده شد. چگونه هنگام آخرین رژه از هر نفسمان شراره های وطن پرستی شعله می کشید.هین، هین، هین

کتاب "دا "هم که این روزها می خوانم این شراره را با بغضی شعله ور تر می کند.باری به هر جهت.

در تاکسی نشسته بودم و اخبار از رادیو آن پخش می شد.

خبر:کشورهای عربی تهدید کرده اند که اگر از مدال ها و پوسترهای بازیهای همبستگی کشورهای اسلامی کلمه خلیج فارس را حذف نکنید ما در این بازیها شرکت نخواهیم کرد.

مفسر خبری: رئیس جمهور اعلام کرده اند که حتی اگر این بازیها لغو شوند ما این کلمه را حذف نخواهیم کرد.( و پیرامون این حرکت ملی رئیس جمهور مفسر چه حرفها که نمی زد)

یاد  حرکت سال پیش رئیس جمهور افتادم که در جلسه شورای خلیج عربی کشورهای عرب این منطقه شرکت کرد( با همین نام) و زیر پرچم بزرگ آن با عربهای به راستی گنده عکس یادگاری انداخت.( جگرم در حال سوختن است،صدای جز و ولز آن را می شنوید؟)

این کشورها حتی حاضر نمی شوند که تیم ورزشی آنها با اسم تاریخی منطقه در مسابقات شرکت کنند. آن وقت رئیس جمهور ما این گونه کار می کند. خوب آنان می توانند به جهانیان بگویند که این ملت کلمه خلیج عربی را خود قبول دارد ، چرا که ریس جمهور منتخبشان در زیر این کلمه با لبخند و کرشمه عکس یادگاری انداخته است. تنها خواهان آن هستند که نرخ کار را بالا ببرند.

این همه بی مهری از این کشورها می بینم و آن وقت بیشترین وارد کننده کالا از امارات هستیم و البته با تراز منفی.

۴۴ روز دیگر انتخابات است. امیدوارم نتیجه بی تفاوتی یا عملگرایمان مثبت باشد.

گروهان به پییییش: طبل بزرگ      زیر پای      چپ.راستی دا اگر زنده بودی چه می کردی؟

۲.این چند روز فیلم نیمه مستند "خانه صدام "را که بی بی سی ساخته است را تماشا کردم.

اصلاْ من دیونه صدام  شدم. البته جنایتهایش پیرامون ایران و شعیه و منطقه را فراموش نمی کنم. البته خوی وحشی او را فراموش نمی کنم. البته که استبداد و خفقان حاکم بر کشورش را فراموش نمی کنم.تنها به این خاطر دیونه اش شدم که زن صدام- ساجده بودو نقش ساجده هم شهره آغداشلو  بازی می کرد. با اون صدای کلفت و دوست داشتنیش. خوب آخه بی انصاف نقشت را بد بازی می کردی تا ما دیونه بازیت و ساجده و صدام نشویم.

 ساجده چه کشیدی وقتی که صدام ، سمیرا را بر برخود دید.

دیدن این فیلم که با ظرافت بسیاری ساخته شده است را توصیه می کنم.(آهنگ سازی آن فوق العاده است).

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

با کوله سوار مترو شده بودم .همه با تعجب تماشایم می کردند. کوله را کشیدم به سمت گوشه  قطار تا مزاحمت کمتری برای مردم ایجاد کنم.

3 نفر جوان هم در آن منطقه قطار ایستاده بودند.تا مرا دیدن پسرخاله شدند و از کوه و کوله و از این حرفها پرسیدند. من هم معمولاً همراه می شوم  تا اگر شد چیزی، بهره ای، کسب کنم.

نوع ادبیات و گفتاری  که داشتند  معلوم می کرد برای پایین شهر هستند و آن گونه هم که پیدا بود می خواستند بروند سمت شهر ری.

حال به محاوره ی آنها گوش فرا می دهیم:

به فاطمه زهرا می رم مادر... را می کشم.پدر... ،...،... را باید تیکه تیکه کرد.آره مادر... را ببین رفت نشست. اونجا باید یک ایرانی بشیند.

حواسم را جمع کردم دیدم دارند یک افغانی را نشان می دهند و در باره او صحبت می کنند.

درباره خاطرتشان می گفتند:

جواد ،مادر... یک شب مست کرد رفت یک افغانی گیر آورد و از سگ بدتر زد.

آخه می گن دیه شون رو زیاد کردند. نه بابا 9 تومنه.

بگو به فاطمه الزهرا.

به مولا.

این جوری باشه من هر روز یکیشون رو می کشم.

موضوع صحبت در همین حول و حوش ادامه داشت تا آنکه در ایستگاه امام از قطار پیاده شدند.

آنها پیاده شدند و ذهن من سوار شد.

براستی مرز نژاد پرستی با انسانیت کجاست؟

آیا دین و مذهب و ملیت می توانند حافظ انسان وانسانیت باشند؟

آیا ما ملت نژاد پستی هستیم؟

در وحله اولشاید جواب ساده به نظر آید و منفی باشد. اما اگر کمی در خودمان شویم، شاید نتوانیم پاسخ مثبت به این سئوال دهیم.

این مرز مبهم  ممکن است ما را به سرزمین های ناشناخته تر و مخوف تری ببرد.

سرزمینی که ملت آلمان رفت و از آن تنها مرگ فرزندان خود را دید.

اول افغانی و عرب و غیره می شود قوم پست . اما به دلیل آنکه تفکر نژاد پرستانه همیشه رو به جلو در حرکت است . فردا اقوام لر و ترک و ترکمن و روستایی و دهاتی ...در حلقه پست ها قرار خواهند گرفت.آن وقت است که ایرانیت خود را بر باد رفته خواهیم دید.

آن وقت است که دامن خود را آتش گرفته می بینم و تازه سعی بر خاموش کردن آن خواهیم کرد.

اگر اسلامی بنگریم این تفکر که متاسفانه رسانه ها و حتی دولت به آن دامن می زنند غیر اسلامی است و مخالف آیه معروف شعوباً است که فرمود: ما هر کدام از شما را به صورت پراکنده و در قبایل مختلف بوجود آوردیم...

همان آیه ای که ایرانیان تازه مسلمان شده در زمان بنی امیه برای رها شدن از قید عجم  بودن تکرار کنان آن بودند.

بله سرزمین ما هم در اعصار مختلف تاریخی زخم خورده نژاد پرستی بوده است.

یکی از دلایلی که من بر این موضوع زوم و فوکوس کرده ام آن است که انسانیت را در خود، باز تعریف کنم و شاید شما را هم با خود همراه کنم.

 

P1090773_resize.JPG

ناظرین انسانیت

2. این هفته فیلم 20 را دیدم.

تمام فضای سینما بوی سیگار گرفته بود از بس که حبیب رضایی سیگار کشید.فضای سینما فضای مرگ بود از بس که پرستویی افسرده بود. همه سینما بوی دل کباب شده خمسه را می داد ، از بس که لهیده بود.

و در آخر موسیقی آمد و سعی بر بر هم زدن روزمرگی کرد. موفق بود اما نتیجه آن مرگ بود .شعار فیلم فریاد های بلند نیچه بود پیرامون نیهلیسم.فیلم این سخن را می خواهد فریاد زند که ملتی که هویت خود را در عزا بیابد محکوم فنا شدن است.محکوم تنها ماندن است.

بازیگران، کارگردان، موسیقی  همه دست به دست هم داده بودند تا فیلمی خوش ساخت از درون پرده بیرون زند.

اگر اخراجی بین و چهارچنگولی بین هستید پیشنهاد می کنم اصلاً سراغ 20 نروید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته برنامه سرکچال را برگزار کردیم.

پنجشنبه ساعت 13 شمشک بودیم. بعد از خوردن ناهار ساعت 14 از کنار ÷یست اسکی به سمت یال سرکچال حرکت کردیم. یال برف کوبی مناسبی داشت. ساعت 6 در جانپناه لجنی بودیم( مسیر تابستانه آن از درون ده و روستای سپدستان و از زیر دیواره بزرگ شمالی  می گذرد).

دوستان دیگر هم دیگر به راه شده اند و همه تخم مرغ آورده بودند. 4 نفر و 25 تخم مرغ . حساب کنید چه برنامه ای می شود.شب از خاطرات دانشگاه تربیت معلم گفتیم و کلی یاد گذشته کردیم.

صبح ساعت 6:30 بیدار شدیم و بعد از خوردن نیمرو ساعت 8 به سمت خط الراس حرکت کردیم.

باد جان داری می وزید و هر چه بسمت بالا می رفتیم شدید تر می شد. ساعت 10:15 بر روی خط الراس قرار گرفتیم ، باد به قدری شدید بود که به راحتی ما را تکان می داد . با توجه به ستیغ بودن خط الرس و این که مسیر بسیار باریک بود و یخ زدهُ و ما بدون کرامپون و کلنگ بودیم و با توجه به باد بسیار شدیدی که می ویزد تصمیم گرفتیم که قله اصلی را صعود نکرده و برای زمان مناسبتری بگذاریم.

اما اگر هوا با ما یار می شدمی توانستیم از قله سرکچال تا سی چال را که خط الرس بسایر زیبایی است را طی مسیر کنیم.

بر گشت هم در مسیر سرخورده تا به جانپناه برسیم.

شمشک همچنان زمستانه است و یک ماه دیگر بهار به آنجا قدم خواهد گذاشت.

از این که عکس ها زمستانه است گلگی نکینید.منطقه زمستانه بود

در ضمن برای شناخت بیشتر شما از جانپناه  ها-عکس جانپناه کهار را که هفته قبل رفته بودم را نیز در اینجا قرار می دهم.

                     

P1090786_resize.JPG

نقاب

P1090791_resize.JPG

شیفتگان حضرت حق

 

P1090797_resize.JPG

کلک خیال انگیز

 

P1090799_resize.JPG

اندکی از دوستان بزرگ من

P1090806_resize.JPG

آینه در آینه

P1090816_resize.JPG

راه صواب

P1090828_resize.JPG

چهره به چهره

 

P1090824_resize.JPG

قله فرعی سرکچال

 

P1090769_resize.JPG

در کنارجانپناه کهار۳۰/۱/۸۷

 

P1090770_resize.JPG

جانپناه کهار

     

 P1090807_resize.JPG

جانپناه لجنی شمشک

P1090835_resize.JPG

داخل جانپناه لجنی

 

                   

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  | 

از بعد از عید استخر نرفته بودم.

هر جای استخر پا می گذاشتم با کسی چاق سلامتی می کردم. بدون عینک هم که همه را مثل هم می دیدم و یک دفعه می دیدی به یک نفر  دو سه بار سلام داده ام.

دیگه شنا تموم شده بود و همه مشغول چروندن خودشون بودند.

:سلام حاج آقا، سال نو مبارک.(فردی بین۶۰ تا ۷۰ و متشرع و از پا ثابت های استخر)

: سلام سال نو تو هم مبارک 

:حاج آقا سلمونی هم که تازه رفتید خبریه؟؟؟؟!!!

: نه جون از ما گذشته ، رفتم سلمونی گفتم موهام رو ابامایی بزن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*************

دولتمردان، بزرگان قوم این حسین(اوباما) زیرکتر از آن چیزی هست که به نظر میآید. یک آن به خود میآییم و میبینم  قافیه را چون بازی کارت برگردون دوران بچگیمان باخته ایم.

بازی کارت برگردون دوران بچگیمان این گونه بود که از آدامس عکس های فوتبالی در میآوردم و به نوعی کلکسیون درست می کردیم . هر از چند گاهی عکس هایی که بدست آورده بودیم را با عکس های فرد دیگر روی هم گذاشته و بر زمین قرار می دادیم. هر کس با توجه به مهارتش باید با دست بر روی آن  عکس ها می کوبید و هوا زیر عکس ها می انداخت و هر چند تا که توانست عکس ها را بر می گرداند و در نتیجه عکس ها برای او می شد.

گاهی فردی با  چهره ی ببو میآمد و تمام عکس هایش را با تمام عکسهایت قمار می کرد-بر دل صابون میزدی که اکنون عکسهایم دو برابر می شود و آن عکسی که بخاطرش ۱۰ تا آدامس خریده بودی و نصیب نبرده بودی را کسب خواهی کرد. بازی قمار گونه ما تمام می شد و حسرت عکس های پله و مارادنا و کلیزمن و فولر در دلمان و مزه بد آدامس ها بر زبانمان و پول تو جیبی های بربارد رفته در خاطرمان چون وزنه چدنی سنگینی میکرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت   توسط سهیل  |