1.بعد از سالها بروی دانشگاهی که زندگیت، مرامت، شخصیتت و خلاصه هویتت را تشکیل داده است ، چه حالی پیدا می کنی؟
یک نوع سرخوشی غمناکانه. چه زود 8 سال از بهترین دوران زندگی گذشت و هنوز به یاد روزهای گذشته و آینده پیاله بالای سر می بری.
پر کن پیاله را کین جام تهی دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم می شوند تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش
پرکن پیاله را...
به قول خودمان در آن دوران، از قدیم هم گذشتیم. فسیل شدیم و در نگاه دیگران بزرگتر. اما چرا من بزرگ نمی شوم. گویی زمان در توقف دائمی است و من همچنان شر و شور کوکانه خود را دارم.
هنوز آینده چون قله های سفیدی است که در دشت به تماشای آن نشسته ام.
هنوز روز بعد همانی است که سالهای سال خواهد آمد و رفت.
هنوز از امتحان دیکته می ترسم.
خانم هر غلط را چند بار بنویسم؟؟؟؟؟
هنوز هنوز هنوز..
هنوز کودکی عالمی دارد که در بزرگی ، نه بزرگی انسانی و خدای آن، که بزرگی شناسنامه ای به پای آن نمی رسد.
مردتیکه بزرگ شدی، خودت خبر نداری، مادرت هیچی ، عمه و مامان بزرگت هیچی، خاله هاتت هیچی ،این بچه جقله هایی که تازگی ها با هاشون کوه می ری آستین برات بالا زده اند و می خوان زن بستونندت.
شیطونه می گه ادا بزرگا رو در بیارم برم توپ پلاستیکشون بترکونم داد بزنم :برین دم خونه خودتون بازی کنید وگرنه... وگرنه وگرنه چی ؟ از خواب بیدار شو، مهمترین هم بازیشون خودتی،آره خودتی
حتی دوستای هم سنت، که با هم بزرگ شدیم ، تا می گن کی شیرینت رو بخوریم یه اشاره به سر و وضعم می کنم و می گم این سر و وضع کسی که می خواد شیرینی بده؟؟؟؟؟؟
اما تو کجایی و آنها کجا؟
چرا همه به تاریخ شناسنامه نگاه می کنند؟
چرا به اون نیمچه عقلت نگاه نمی کنند. آخه مگه فقط تاریخ شناسنامه می گه چند ساله هستی. بخدا یکی تو 17 سالگی مرد زندگی و یکی در 70 ،در کودکی خود دست و پا می زند.
دست و پایی از سر شوق و آرزوی شیر مادری؟ اما امروز که دیگر شیر مادری در کار نیست. شیر خشکی و پستونکی و خفه خونی...
این همه آدم بزرگ شدند و رفتند. از هر کدام می پرسی ناله و فقانشان بلند است که رنج را زندگی نام کردم و رفتم. اما کودک چه؟ همه زندگیش در لذت سرخوشانه به سر می برد. حالا با آب نباتی سر خوش می شود. با قله ای به وجد می آید. با برنامه کوهی سر از پا نمی شناسد، اما بزرگی با سانتافه ای هیچ کدام از این لذته ها را نخواهد چشید.
دیده اید کودکی لب به غذا نمی برد و بهترین چلو کباب هم برایش بی معنی است. هی مادر می گوید نایب است ،پدر سگ بخور. دیگه این گوشت کباب گیرت نمیآید بخور. اما بچه هوسی دیگر دارد. تنها دنبال بازی با کودکی دیگر است. تنها یک بازی، فقط چند دقیقه بیشتر.
اما بزرگان آی می خورند . دم از چلو کبای نایب و شاندیز و کوفت و زهرمار می زنند. آخر سر هم از زور بی خوابی تا صبح از این دنده به آن دنده می شوند و سوزش معده و دستشویی و فحش و بد و بی راه به زمانه و رسم آن و فردا ،حساب چک و سفته و...
اما کودک در خواب آرام خود به دنبال بازی دیگر به این سو آن سو می پرد.
من آن خواب و آن بپر بپرها را به تمام لذت های شادخوارانه شما می بخشم.کباب نایب و زندگی فاخر و ماشین پاجر و دختر تاجر ، همه را به شما می بخشم.
دوستان لصفاً مرا از من مگیرید.(خدا کنه دیکته امروزم که شما خواندید بالای 18 بشه)
2. آخرین قسمت سیزن ۵لاست را هم دیدیم و باید تا سال 2010 صبر کنم تا ششش از راه برسد.( خوب تا آن زمان بیشتر در معنای آن می توان کنکاش نمود و یک بار هم که شده تورات را خواند تا ببینیم این لایه زیرین لاست چیست). خبر در گذشت آیت ا.. بهجت نیز با پایان لاست آمد، یعنی تا 2010 زنده می مانم؟ شب قدر امسالمان شاید بوی لاست بگیرد!!!!!!(آواز پریسا هم در این نوشته بی تاثیر نبود)
من و هم بازیم ستاره














