تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

اولین چیزی که به ذهنم می آید طوفان رکسانایی بود که مدیری در برنامه طنز خود به تقلید از طوفان کاترینا درست کرده بود.خوب اسامی فارسی را به راحتی می توان مورد تمسخر قرار داد و علی سنتوری را چون دو کلمه نامتجانس تلقی کرد.موضوع این نیست که  ذهن من چون گنجشککی به این شاخه وآن شاخه می پرد.

جرم ایشان جاسوسی عنوان شده است و 8 سال زندان برایشان بریده اند.

حال به این خبر دقیق شویم:

" به گزارش خبرنگار «آینده»، از سه‌شنبه تا پنج‌شنبه گذشته، همایشی تحت عنوان ایرانیان خارج از کشور در سالن اجلاس سران برگزار شد که هرچند هدف آن برقراری ارتباط بیشتر با ایرانیان مقیم خارج از کشور و ترغیب آنان به سرمایه‌گذاری در کشور اعلام شد، برخی آن را بیشتر به یک همایش تبلیغاتی در آستانه انتخابات شبیه می‌دانند.

در این همایش، 800 تن از ایرانیان، از کشورهای مختلف اروپایی، آمریکایی و دیگر نقاط دنیا به ایران آورده شدند و هزینه کامل رفت و برگشت آنان، اقامت در هتل استقلال و نیز سفر به مشهد،‌ اصفهان یا عسلویه به آنان پرداخت شد.

در حالی که تاکنون میزان هزینه این همایش اعلام نشده، برآوردها از هزینه 6 تا قریب 10 میلیارد تومانی برای این همایش حکایت دارد و البته مشخص نیست این هزینه گزاف، از محل کدام بودجه تأمین شده است"

اصل خبر

 دقیقاً بعد از آن همه صرف پول و امکانات که به نظر من اصراف هم نبوده است خبر محکومیت  رکسانا در جهان می پیچد و هر چه رشته بودیم را پنبه می کنیم( هنوز خبر آن در یاهو پاک نشده است)

باز ترس از سفر به ایران را نه بر فرنگیان که بر ایرانی های  خارج کشور  تزریق می کنیم .

اما نکته مهمتر که به نظر من اسفبار تر است ، آن است که با این رفتار ریشه به تیشه خودمان در سالهای بعد می زنیم.

همانطور که جراید نوشته اند ایران با توجه به تابعیت دو گانه ایرانی _ آمریکایش توانسته است او را  این گونه محکوم کند. شاید اگر تنها تابیعت آمریکایی داشت این چنین حکمی برای ایشان در نظر گرفته نمی شد. حال آنکه او از پدری ایرانی و مادر ژاپنی در آمریکا بدنیا آمده است و پدر به عشق ایران برای او شناسنامه ایرانی هم گرفته است.

 با این حکم  پدران و مادران فردا در تردید خواهند بود که آیا برای فرزندانشان تابعیت ایرانی بگیرند یا نه؟

 و این یعنی پیش به سوی فاجعه .

فاجعه ای که ما خود و با دست خود ایجاد کردیم ، دیگر چند نسل بعدی که بدنیا خواهند آمد هیچ وابستگی به ریشه خود ندارند.

دیگر فریدون زندی ها و هزارن نفر از فرزندان ایران را نخواهیم داشت. همانگونه که اکنون گرجیان مهاجر در اصفهان که در زمان صفویه به آنجا آمدند ، یا ایرانی های مقیم قفقاز و آذربایجان به مام وطنشان وابستگی ذهنی و عاطفی ندارند.

سومین آسیبی که از این منظر وارد می شود، بی اعتمادی به دستگاه قضایی و در کل به حکومت است، چرا که دیر یا زود من احتمال می دهم ایشان هم با همان عفو و بخششی روبروشوند که سربازان بریتانیایی برایشان اتفاق افتاد. همانهایی که حکم جاسوس زدیم و تقاضای اعدام کردیم و یک روزه همه  آنها را آزاد کردیم.

خبر مرتبط

واین

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

آخر هفته قرار بود خانه مادر بزرگمان را رنگ بزنیم و مجبور شدم تنها پنجشنبه کوه بروم.

هر کسی که توانسته بود آمده بود تا در جمع کردن اساس منزل کمک کنیم.

گاهی اوقات چیز قدیم خارج می شد و در زمان به گذشته سفر می کردیم. زمانی که آجان زنده بود و تابستانها در تراس و حیاط می شستیم. حیاط را آب می زدیم و همه دور هم بودیم. حالا حیاط و باغچه به حال خود رها شده اند . آخه از وقتی که آجان رفت به سفر  همیشگی ،بچه هایش دل نگران مادر  اینک تنهای خود شدند و تراس را با حیاط به وسیله نرده هایی که آدم را یاد زندان می اندازد جدا کردند و این جدایی باعث شد با حیاط و باغچه بیگانه بشیم.

با این همه حصار کشی هنوز امنیت در جان ما ریشه ندوانده است.

حال فیلم کشور های کفر را می بینی که خانه هشان نه در دارد و نه دروازه، دیوار را با درخت و بته درست کردند و آن همه امنیت ذهنی دارند و ما با این ها زندان کشی دور خود هنوز امنیت نداریم.

خوب معلوم است دیگر حاکمان آنها دروغ بار ملتشان می کنند که شما امنیت دارید و ما امنیت را برقرار کرده ایم. نترسید  ای رمه که ما چون شبان از شما در برابر گرگها محافظت می کنیم وآنها چون کفار هستند و با دعای ما که بعد از هر نماز جماعت مرگشان را آرزو می کنیم خنگ شده اند و این خنگی سرآغاز مرگشان است و در نتیجه آن دروغ دولتمردانشان را باور میکنند.

اما دولتمردان ما راست می گویند و جز حقیقت چیزی نمی گویند. آنها مدعی نیستند که ما امنیت را برقرار کرده ایم.

خوب طبیعی است ما دشمنان خون خوار داریم.  در نتیجه مردم خودشان به فکر امنیتشان می افتند و به دولتمردان حق می دهند. در نتیجه تا داخل خانه هاشان میله کشی و حصار کشی می کنند و در درون زندانی به نام خانه ادامه حیات می دهند. صبح ها که از خواب بر می خیزند نیزه های هر روزه رو دیوار را می بیند و به تکنولژی و تمدن آفرین می گویند که آری زمان های دور هر کسی یک نیزه و شمیشر داشت و ما اکنون به لطف تکنولوژی 100 ها  از آن را بر دیوارمان نصب کرده ایم.

چه می خواستم بگویم چه شد.

بله دوستان هرکسی وسیله ای گرفته بود و جا بجا می کرد. دختر خاله  ما که دختر عموی ما هم هست و 9 – 10 سالش است نیز کمک می کرد.

مادر من یا خاله او:

گلم بیا این روسری را سر کن

10 دقیقه بعد در حالیکه گلدان ها دستش است و روسری تازه وارد به زندگیش می افتد به راهش می رود.

خاله:

ای گلی بازم که روسریت افتاد.

: آخه سخته گرمم می شه عرق می کنم.

: از داداش سهیل هم سر کنم.

:آره، سهیل دیگه نامحرمه

: آخه خودش میاد هی یواشکی روسریم رو می کشه

خاله: سهیل اذیتش نکن،خدا دوست داره تو را این جوری ببینه.

:آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعاً چرا ؟ من دنبال دلایل عقلانی این قضیه هستم تا بفهمم چرا یک دختر 9-10 ساله باید این کارها را بکنه.

باید قانون بزرگسالان بر او اجرا بشود.

کمتر ورزش کند و...

لطفاً کمکم کنید تا به جوابی برسم که نه اگر عقلم که دلم رازی بشه.

جشن تکلیف

   2 . بانوانی که با دیدن یوزارسیف ناراحت شده اند فیلمfighter    را حتماً ببینند. .

داستان دختری ترکیه ایست که در کپنهاک زندگی می کند و عاشق کونگ فو ست.

آهنگ و تمام خصوصیات فیلم بشدت شبیه فرهنگ ایرانی است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

100 صفحه اول دا را خوانده بودم که با امیر در پاتوق همیشگی ، مسجد محلمان قرار گذاشتم.احساس می کردم از غسال خانه خارج شده ام. همه چیز را خون آلود می دیدم و زخمی(وقتی که کتاب را تا به آخر خواندم در پستی جدا گانه درباره اش خواهم نوشت).

هنگام برگشت از دیدار و اواسط یوزارسیف به خانه باز برگشتم.

خانواده غرق پیامبر خدا بود و بنده هم گرسنه درگاه خدا . تا به حال سریال را به تماشا ننشسته بودم و تنها از طریق سیل اس ام اس ها بود که از فیلم شناخت داشتم.

خوب  مجبور بودم تا به پایان سریال صبر کنم تا مادر مرحمت فرماید و غذا را بر ما ارزانی دارد( آخه نمی دونم این چه چیزی است که غذایی که مادر جلوی روی آدم می گذارد مزه و طعم و همه چیزش فرق می کند، بخصوص آنکه قرمه سبزی باشد).پس ما هم مجبور شدیم و به تماشای سریال نشستیم.

هنوز در حال و هوای لاست هستم  و فکر کنید من چه حالی داشتم پس از دیدن یوزارسیف.

اما نکته مهم این همه قر  آمدن آن بود  که در این قسمت دیدم زلیخاه جوان و البته همسر دوم پیامبر خدا و الگوی خلق شده است.

حال فهمیدم که چرا مادر بزرگم سفارش می کرد یوزارسیف را ببین. لابد انتظار معجزه جوان شدن دارد و یک یوزارسیف  را چشم به انتظار است .(مادر بزرگ ما دو سه بار هم تکرارش را می بیند).

باز بی خود نبود که بانوان کلاسمان از تبلیغ دو همسری در صدا سیما شکایت می کردند و موکلین نان خور آن سازمان معظم دو همسری را در قالب ژانر وحشت توجیه می کردند.

سریال تمام شد و گفتم آری . تبلیغات چند زنی بود این قسمت ناب که من دیدم.

مادر به مخالفت بر خاست : او پیامبر خداست و نتیجه معجزه اش را می بیند(به قول شصت چی ، مادرٍ جان) و پدر خندید که در این زمانه گرانی دو همسری را خیال است و بر این خیال خام ما خندید.( بگذار بخندد ، یک هو دیدی ما چیزی گفتیم و جرقه ای در ذهنش زد وآن جرقه زبانه گرفت و فردا ما شدیم فرزندان طلاق!!!!!!!)

بله زندگی با دو همسر هزینه گزافی می طلبد که از عهده بسیاری خارج است

دایره دوستان من بسیار گسترده است و از هر تیر و طایفه ای می توان در آن یافت.دوستان متاهل هم به نوبه خود در این دایره می گنجند.اما دوستانی دارم که پس از سالها زندگی مشترک به فکر زن دوم افتاده اند. البته زن دوم نه آنکه عقد و شناسنامه و برو و بیا و بگیر و ببر و  از این حرفها باشد. همین هایی که منتظر بوق ماشن هستند بهترین نوع این زنان دوم هستند.

شاید بگویید این چه ربطی به آن دارد؟خوب صدا و سیما به یک موضوعی مشروعیت داده است و افرادی که نمی توانند از راه قانونی، آن مشروعیت را کسب کنند به سمت مسیر های میان بر می روند و به اسم صیغه کردن در این دام گرفتار می شوند.

این افراد به این امید جلو می روند که بل چند روزی را با تجربه ای متفاوت از آنچه در زندگی دائمی خود سر کرده اند  به سر برند.چرا که طبیعی است. با این خرج و مخارج که زیر همین بار زندگی به اصطلاح بچه های گذز قلی زاییدند!!!! اما حال اگر دو سه روزی را با زنی دیگر باشند که خرج چندانی هم ندارد و با یک کلاه شرعی می توانند آن را به راحتی کسب کنند چرا از آن غافل شوند و سنت پیامبرانش را اجرا نکنند.

 در واقع و در کلام امروزی می توانند خیانت کنند بر شریک زندگیشان و  سینه سپر کنند که ما الگو برداری از پیامبر خدا کرده ایم.

 در واقع این تبلیغات آشکار چند زنی که در صدا و سیما و در یک فیلم دینی می شود ،کارکرد ضد دین و ضد اجتماع  به خود می گیرد و بنیان خانواده را در مرحله اول متلاشی کرده و در مرحله دوم بنیان های دینی و اعتقادی فرد خاطی را متلاشی می کند. چرا که زنی که وارد زندگی او شده است ،نه فرد او را به اسم همسر خود و نه او مرد را به عنوان همسر می داند و  فرد او را چون یک کارگر جنسی می بیند و نه بیتشر و زن او را چون بیشمار مشتری های خود.در ثانی اگر آن اعمال فقهی بخصوص نیز به  اجرا در نیامده است( که با توجه به موقعیت زنان خیابانی آن شرایط دست نیافتنی است) و فرد متشرع ای باشد، او با یک احساس گناه دست بگریبان می شود و به دنبال مفری می گردد. پس خود را به دستگاه مولا حسین می چسباند تا با هر قطره اشک سبک کند جرم گناهان خود را. این گونه می شود که مراسم ها غلیظ و غلیظتر می شود. از 2 روز به 10 روز از 10 روز به دو ماه و الی آخر گسترش می یابد و باز گناهی دیگر و توبه ای دیگر و سالی دیگر( یاد یک داستان کوتاه هدایت افتادم که چنین مضمونی داشت و متاسفانه نام آن را به یاد ندارم). اگر هم متشرع نباشد با یک احساس خیانت دست و پا می زند. تا چه روزی به دام بی افتد به دست همسر  خود یا به دست  همسر  چون خودش.

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

قسمت آخر

از این پسر زابلی خیلی خوشم آمد، دوستان ما در انتهای اتوبوس نشسته بودند و من در جوار راننده و کمکش و مالک.

موبایل پسر  مالک زنگ زد و گفتگوی کرد. برگشت و به ما گفت:

زنم بود می گفت چرا خانه نیامده ای؟ مگر فردا 13 بدر نیست؟هر جا هستی از ماشین پیاده شو و بیا زابل .جواب داده بود که مسافر خورده و باید به کرمان برود.

زنش گفته بود که مگر چند روز سال 13 بدر است؟

راننده میان کلامش پرید که: به زن جماعت باج نده ها رو گردنت سوار می شن.

پسر گفت: باید زندگی کرد دیگر. با دعوا و مرافه هم می شود زندگی کرد با آشتی هم.به او قول دادم عوض این نیامدن ببرمش مشهد.آخر می دانی بچه است. 15 بیشتر ندارد. راستش ماه عسل هم نبردمش. یتیم هم هست. خدا را خوش نمی آید من بر او جفا کنم.

این سخنان را شنفتن و آمیخته شدن با تار جلیل شهناز فکر میکنیدشما که من چقدر لطیف شدم؟؟؟؟؟

(2) 15.JPG

امیدوار به زندگی

27.JPG

ستاره ٍ سهیل(محبوب ترین عکس این برنامه ام)

نام این فرشته ستاره است.و اینکه سهیل ستاره اش را یافت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

با دوستان در مورد این واقعه (قاچاق انسان و پناهندگان غیر قانونی)صحبت می کردیم. دوستی گفت من با 110 تماس گرفتم و این موضوع را اطلاع دادم چرا که آنان جنایت می کنند ، مالیات نمی پردازند ، در ایران هیچ مدرک شناسایی ندارند و ... این یک دید  است که دیدی قانونی است و  البته کاملاً بجا.

اما دید دیگری را هم در اتوبوس دیدم:

معمولاً این اتوبوس های جدید یک مالک دارد و یک راننده .ماشین ما هم از همین نوع بود.یعنی راننده برای مالک کار می کرد.

مالک ماشین جوانی 23 -24 ساله به نظر می رسید و زابلی بود ، همین که پژوی مورد بحث ما با سرعت از اتوبوس سبقت گرفت، گفت: خدا پشت و پناهشان، !!!!

چرا ؟

:به این خاطر که به سرنوشت آن 8 نفر دچار نشوند، چرا که زنده بمانند!!!

من این دیدگاه را که حاکم بر منش انسانیت است بیشتر می پسندم.

(2) 10.JPG

زندگی

(2) 16.JPG

در خیال

(2) 17.JPG

 توهم

(3) 20.JPG

قلوه سنگ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

شب را در زاهدان ماندیم تا بتوانیم از چهار راه رسولی خرید کنیم. کفشهای خوبی بود که دوستان خریدند و من هم.اگرچه نتوانستیم قله را صعود کنیم اما در زاهدان کفشهای خوبی نصیبمان شد.

برگشت هم تنها مسافران اتوبوس ما بودیم و به نوعی اختصاصی ما بود.هنگام برگشت هم پلیس گیری نداد و به راحتی به کرمان رسیدیم.

بعد از آنکه پلیس راه صدوقی را رد کردیم ناگهان از دل کوه 13-14 نفر دوان دوان به سمت جاده سرازیر شدند و همه- بله همه!!! سوار یک پژو سواری شدند  و ماشین با سرعت سرسام آوری حرکت کرد. در جاده بم -زاهدان

پژو های سواری می بینی که کنار جاده ایستاده اند. به اینان باربر می گویند و در کار قاچاق انسان هستند و افغانی های بدون مجوز را به مقصد تهران و جلفا می رسانند.به گفته راننده اتوبوس ،پلیس راه با این ماشین ها مقابله نمی کند چرا که با سرعت زیادی که دارند هم جان خودشان هم  جان پلیس را به خطر می اندازند.راننده، اتوبوسی را نشان داد که کنار جاده افتاده بود و گفت که با یکی از این پژو ها تصادف کرده است و همه 8 سرنشین آن که 7 افغانی بوده اند جان باخته اند.او می گفت شاید در صندوق عقب 5 نفر و بیتشر انسان سوار کند و بقیه را هم بر روی هم سوار می کنند و زود می برند.

این است سرنوشت انسان. به راستی که ما همه از فرزندان قابیلیم.

(2) 14.JPG

خوشا به حالت که انسان نیستی

(2) 12.JPG

بازی رنگ و برف و زندگی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

این تفتان نامه هم آن قدر زیاد شده که ما برای نوشتن دلمان به تنگ آمده است.

پنجشنبه و جمعه  جایتان خالی در خطه شمال و شهسوار بودم.

مدتها بود که جاده چالوس را تا به آخر نرفته و آن را به خاطرات سپرده بودم. بچه که بودم از این جاده تنفر داشتم ، چرا که همیشه حالم  در پیچ و خم جاده به هم می خورد.

این پیچ و خم جاده و صدای رشید بهبود اف و لب لبی او  بود که ما را بی قرار بیرون پنجره ماشین کرده بود. اصلاً گویی بهبود اف با پیچ و خم جاده چالوس  خوانده است.

شمال هم که در این وقت سال عین بهار بود ، نه ،خود بهار بود. درختان ارغوان و شاخه های اعجاب بر انگیزش و میدان ها و بلوار های باصفای شهر های شمالی همگی بهار را مهمان بودند.در این پنجشنبه و جمعه اگر مرا کسی بهار صدا می زد شاید بر می گشتم و می گفتم بفرمایید.

sina.jpg

ناز وکرشمه(اندیمشک)

بعد از مدتها نرفتن به سینما ، فیلم وقتی همه خوابیم بیضایی را به تماشا نشستم.

فیلم در واقع غزل خداحافظی سینمای  متعهدانه و هنری  با جامعه است و سلام و دوردی بر فیلم های لمپنی و فارسی و سرگرم کننده.

بیضایی با دید خود با صدای بلند اعلام کرده است که : من اعلام خطر می کنم. مردم، مسئولین...

دید استراتژیک ما در معرض خطر است. اگر سینما را به معنای یکی از بارزترین و گسترده ترین نشانه های یک فرهنگ بدانیم. با این دید کنونی در یک گستره بلند مدت 10 ساله فرهنگ ما دست خوش طوفان های جدی خواهد بود که نمود آن در سینما اتفاق افتاده است .مقایسه کنید، کشور هند و پاکستان را . پاکستان همسایه ما، الفبایی نزدیک ما ، زبانی از آن نزدیکتر و دانشمندانی  که به ایران عشق می ورزیدند و مهمتر آنکه هم دین ما. اما مردم و نخبگان ما چه مقدار این کشور را می شناسند.

بر عکس آن هند  است که هیچکدام از آن آیتم هایی که برای پاکستان ذکر کردم در آن موجود نمی باشد. اما هم مردم و هم نخبگان ما غرابت بیشتری با هند دارند.به نظر من یکی از مهمترین دلایل آن است که صنعت سینمای قوی تری نصبت به پاکستان دارد. چرا که امروزه ادبیات و زبان  که در گذشته به صورت شعر به دیگر کشورها صادر می شد، سینما این نقش را بر عهده گرفته است و  البته  کارکرد های مهم دیگری را نیز  همچون ، معرفی کشور و فرهنگ و تکنولوژی و... را می توان بر آن اضافه کرد.

مدتها بود که موسیقی درویشی را نشنیده بودیم. بازگشت او را به عرصه هنر گرامی باید داشت.

سینمایی که به سمت تفریح می‌رود

باشد که از خواب برخیزیم.

لینک های مرتبط:

1 -  2 -  3

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

صبح دو گروه شدیم . یک گروه ماند و دیگری ساعت 5/3 بامداد حرکت کرد.

در سکوت و شب حرکت می کردیم. تا آنکه هنگام طلوع رسید. خورشید طلوع کرد. هیچ می دانید که اولین نقطه که در ایران طلوع آفتاب را می بیند در بلوچستان و در منطقه کوهک واقع شده است.

حییف که این منظره را از دست دادم اما جناب نصیری زیبا عکسی انداختند که اگر دستم رسید در پرچنان قرار خواهم داد.

هوا ابری تر می شد. در کنار صخره ای  که گود رفتگی داشت صبحانه خوردیم که باران شروع شد. بارانی بسیار شدید. از در و دیوار کوه آب بود که جاری شده بود.( جدی ما بلوچستان آمده ایم) چاره ای نبود جز حرکت.پس از آنکه باران خوب خیسمان کرد بالادست تبدیل به برف شد.هوا کاملاً قمر در عقرب شده بود. هر چه بالاتر می رفتیم هوا بدتر می شد و برف بیشتر . ظاهراً تفتان نمی خواست ما بازهم قله را صعود کنیم. به ناچار در ارتفاع 3500 متوقف شدیم و بازگشتیم.

ساعت 18 در روستا بودیم.شب مهمان عمو قدرت بودیم و پلو بوقلمونی خوردیم  با دوغ مشکی بز(جدی جاتون خالی) . در این جور موارد آرزو می کنم که ای کاش معده ای حجیم تر داشتم تا یک پارچ را می کردم دو پارچ.

چربی زیاد دوغ با توجه به هوا صبح و خیس شدن و سرما کمی سینه ام را اذیت کرد.صبح هم که شیر بز و کره بز آمد. خوب سینه چند روزی خراب باشد مشکلی نیست. این کره را من کی و از کجا گیر بیاورم!!!!!!!! با توجه به آنکه دوستان زیاد نتوانستند بخورند. کره جان داری خوردم.

لحظه خداحافظی رسید و ما از این همه خوبی خداحافظی کردیم.

به راستی که بلوچ در مهمان نوازی یگانه است.من در بیشتر ایران سفر کرده ام اما مهمان نوازی بلوچ چیز دیگریست.

خدا آباد کند و آباد تر عمو.

(2) 13.JPG

زمستان در بهار

 

(2) 14.JPG

علمدار بهار

(2) 26.JPG

قدرت ترشابی و کمی از خانواده

31.JPG

لحظه خداحافظی

(2) 28.JPG

ستاره(نام این فرشته ستاره است)

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

وارد بلوچستان شدیم.

از زاهدان با اتوبوس  به سمت خاش و از آنجا هم با ماشین سواری سمت روستا ترشاب و سپس به محل عمو قدرت که نامش کنده زرد است رفتیم.

خاش نسبت به دو سال پیش آباد تر شده بود. در مسجد جامعه آنجا که تاریخ ساختش به سال 1315 می رسید ناهار را خوردیم.

اما کنده زرد. جایی است که عمو قدرت از هیچ آنجا را ساخته بود. چرا که آنان در گذشته جزو عشایر منطقه بودند و عمو قدرت تصمیم گرفته بود یکجا نشین شود.

نسبت به دو سال پیش تغییرات شگفت انگیزی کرده بود. حال روبروی خانهشان یک باغ کوچکی از درختان انجیر و هلو  و شفتالو داشتند و مسیری را مسقف به درخت تاک و مو کرده بود که در تابستان زیر آن باید تماشایی باشد.

6 حوض پرورش ماهی قزل آلا داشت و بوقلمون ها و ماکیانش افزون شده بود.(خدا بیشتر کند)

وقتی عمو قدرت را می بینم از خودم خجالت می کشم. فردی چون او این همه سازنده و این همه تولید گر و من ...

لوح های تقدیری که بر دیوار بود نیز افزون شده بود.

در لحظه برخورد با حاج احمد و ما ُگویی داشت بال در می آوررد. براستی اگر انسان توانایی آن را داشت که بال در بیاورد  باید او را بر اوج قله تفتان می یافتیمش.

کسی هست که با دیدن مهمان خوشحال می شود. اما کسی هست که با دیدن مهمان به وجد می آید . عمو از این دست انسانها است.

رفتیم و در کنار هم نشستیم. یک پسر دیگر نصیبش شده بود و از زن اولش تعداد بچه ها به 8 نفر رسیده بود. دو سال پیش تعداد بچه هایش 11 نفر بود.

امسال به لطف خدا حاجی خواهد شد.

قرار شد شب شام خودمان را بخوریم. به خود آمدیم دیدیم که بزی را زمین زده تا بسمل کند. چون باد بر او رسیدیم و از او امان بز را گرفتیم. هر حرفی می زدیم که ما شام نمی خواهیم،با حرفی دیگر ماتمان می کرد.

می گفتیم زحمت می افتی. خود را نشان می داد  و می گفت من اکنون در زحمت هستم. آخر گفتیم غذا هایی که ما درست کرده ایم خراب می شود و این اسراف است و خداوند اسرافکاران را دوست ندارد.( عمو قدرت متشرع ترین آدمی است که من تا کنون دیده ام).به هر حال از تصمیمش منصرفش کردیم و قرار بر این شد که فردا را مهمان عمو باشیم.

هوا بارانی بود و گویی 1300 کیلومتر راه آمده بودیم و به شمال رسیده بودیم.

(2) 30.JPG

یاسر ترشابی

 (2) 25.JPG

دست رنج عمو قدرت(کنده زرد)

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

بعد از آن صدای زیبای اذان و آن خواب رویا گون

صبحانه را خورده و به سمت جاده بم – زاهدان رفتیم. یکی از موارد عجیبی که در این منطقه از ایران حاکم است آن است که اتوبوس با 5 نفر مسافر هم حرکت می کند تا بتواند از سوختی که به قیمت دولتی می زند و به قیمت آزاد می فروشد بهره ببرد.برای همین اکثر پمپ های گازوئیل این منطقه شلوغ می باشد.

ما 24 نفر بودیم از این که در بین راه ماشینی گیرمان نیاید کمتر نگرانی داشتیم.

اتوبوس اول آمد.

حاج احمد:بقیه کجا هستند؟

من: هنوز راه نیفتادند.

حاجی: ما که نمی تونیم اتوبوس را معطل کنیم. بگذار برود.

همه آمدند و 10 دقیقه بعد اتوبوس دیگری نصیبمان شد. من که شیفته نشستن در جلو هستم رفتم پشت راننده جا خوش کردم.جلو اتوبوس همانند ویترینی است که زیبایی های طبیعت را گویی با دور تند به تماشا نشسته ای.طوفان شنی بود که شن ها را از این سمت جاده به آن سمت می کشاند . گویی جاده وارد حریم بیابان شده است و بیابان برای بدست آوردن حرمت سابق خود مشغول زور آزمایی با این وسیله بشریی است. تا حال که توانسته بود تمام زیر گذرر های جاده که برای عابر و آب های فصلی ساخته شده است را پرکند.مدت ها بود که جاده مستقم نرفته بودم. از آن جاده ها که آخرش نقطه است و حدی برایش قابل تصور نیست.باد شن ها را روان کرده بود ولی آن جاهایی که بوته و پوشش گیاهی داشت را نتوانسته بود تکان دهد و همین شده بود که فاصله آن بوته با اطرافش تا نیم متر و بیشتر هم برسد.(چون اتوبوس در حال حرکت بود نتوانستم عکس جالبی بگیرم)

بیابان مشغول من و من مشغول بیابان و گوشم مشغول همای و چشمم در گرمای خواب آلودگی می پیچید که ناگهان در کنار جاده چیزی مشاهده شد.

اتوبوسی پس از برخورد با تویو تای هالیکس( از بهترین نمونه های آن در ایران و شاید جهان)چپ کرده بود و تویوتا نصف شده بود. نصفی در وسط جاده افتاده بود ونصفی دیگر در کناری.حادثه چند دقیقه قبل اتفاق رخ داده بود و هنوز مسافران و مجرروحان حادثه در کناری بودند. راننده تویوتا پشت رل و در بین آهن له شده بود و بقیه مجروح بودند. اما صبر کن چرا این قدر اتوبوس آشنا می زند. کمی بیشتر صبر کن.

آری خودش است . وللاه خودش است. بللاه خودش است. همان اتوبوس اولی که ما نگرفتیم و به راه خود ادامه داد.

اکنون در چیزی به نام قسمت و سرنوشت و شانس و... گیرم. منگم.

 

هنگام برگشت وقتی پرسو جو کردیم متوجه شدیم که ماشین سواری دولتی بوده است و نظامی.ار اررومیه بکوب آمد تا کرمان به راننده که سربازی وظیفه بوده 3 ساعت وقت خواب داده است و دوباره حرکت.

بیچاره آن سرباز له شده

(2) 09.JPG

آیینه تقدیر

(2) 11.JPG

توهم

(2) 29.JPG

گردن بند محبوب من

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

در ارگ نشسته و مشغول درست کردن غذا بودیم  که گفتم بروم با دوست جدیدیی که به همراه آقا داود آمده است سلام و سلامتی کنیم. در بین سخنان آقا داود بود که متوجه شدام ایشان قله برود پیکیکی از 14قله ی 8000  جهان و دوازدهمین آن ، که در منطقه هیمالیا واقع شده است را صعود کرده اند. اول مقداری هنگیدم و متوجه موضوع نشدم . اما بعد به خود آمد و در محمد نصیری غرق شدم. 5/3 ساعت گفت و گفت . از برنامه های انتخابی تا صعود و فرود قله   آنچنان که مرا در افسون صعود خود غرق کرد.من متعجب از این که این مرد بزرگ چگونه کوچکی مثل مرا قابل دانسته است و این گونه بر چون منی سخن پراکنی می کند( شاید شما که اهل کوه نباشید عظمت این کار ایشان را ملتفت نشوید) اما دوستانی داشتم و دارم که با یک صعود زمستانی دماوند آدمی را لایق سلام کردن هم نمی دانند. خوب هر چه باشد کوه است و بزرگی آن بعضی مواقع ضد خود عمل می کند.در ادامه برنامه بر عظمت و حسن منش ایشان بیشتر واقف شدم و بر آن غبطه خوردم(شایدم حسودی کردم)ایشان مثال بارز همان مثلی است که هر چه درخت پر بار تر سر به زیر تر.

امسال نیز قرار است به همراه تیم کارگری ایران قله های گاشبروم 1 و 2 را همانهایی که اسطوره کوهنوردی ایران ، اراز را از ما گرفت ، صعود کنند. برایشان آرزوی موفقیت می کنم.

برای اطلاعات بیشتر در مورد قله های ۸۰۰۰  اینجا  را ببخوانید

(2) 21.JPG

چوب طلا

(2) 23.JPG

همنشین سنگ( خاری که گل کرده است)

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

3.

با اتوبوس رهسپار ارگ جدید شدیم و شب را در آنجاماندگار شدیم. ارگ جدید را می توان باغ شازده جدید دانست اما این شازده چیزی و کسی نیست جز تکنولوژی.انتظامات یکپارچه سفید پوش که بر موتور سفید خود گشت زنی می کنند و راهنمای مسافرین هستند جلب نظر می کند. پلیس هایی که پیراهن آستین کوتاهشان مرا به یاد دو گانگی ها و دوئیت هایی انداخت که با آن رشد کرده ایم و فرهنگ پذیر شده ایم. یاد سخن دوستی افتادم که می گفت برای مسابقه ای در تلوزیون دعوت شده بود و به او گفتند حتماً با آستین بلند تشریف بیاورید!!!!!!!

چه دل پذیر تر می شد اگر زلزله ارگ قدیم را فرو نمی ریخت و مردم بعد از دیدار از آن به این به بهشت درخت خرما و اکالیپتوس می آمدند و لذت خود را می بردند.

شب هوا دلپذیر بود و بیرون چادر خوابیدم. نیم ساعت قبل از اذان صبح بود که از صدای نیاش بلبلان و هزاران باغ بیدار شدم. بلبلی می خواند و در درخت دیگر جواب می گرفت و این کار تا تک تک درختان ادامه پیدا می کرد. مگر می شود دریکجا این همه بلبل در حال معاشقه باشند؟ای کاش این لحظه ها تا ابد ادامه می داشت!!! چرا من هر جا می روم این گونه مست می شوم؟

در خواب هم این مستی و شوریدگی دست از سرما بر نمی دارد. البته بگذار بر ندارد که رمز زندگی همین است.حالا از عمق جان ، جان کلام سعدی را می فهمیدم:

"یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم، و سحر در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد ، و راه بیابان گرفت، و یک نفس آرام نیافت.چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟گفت: بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و غوکان در آب، و بهایم از بیشه، اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که ترا

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و من خاموش"

بهار بود و ارگ بیش از اندازه بلبل داشت و فکر می کنم از نوع خواندنشان هم بلبل خرما خور اهوازی بودند.

من در خواب و بیداری مست این نوا ها بودم که اذان صبح از تنها مسجد واقعی ایران( در ابتدای در وردی مسجد جوی آبی هست که حتماً باید پا ها را شست تا بتوانی وارد مسجد شوی) که در ارک واقع شده است سر رسید. اذان کامل موذن زاده اردبیلی.

،یک قسمت از اذان را می گفت و در قسمت بعدی بیتی به فارسی  و در دستگاه می خواند،15 دقیقه ای طول کشید تا تمام اذانش تمام شود. به قول دوستی با این اذان زیبا دوباره به خواب رفتیم.

 

(2) 18.JPG

تماشاگران بی صدا

 

 

 

(2) 24.JPG

تفتان بهاری

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

2.

کرمان و باغ شازده دو کلمه مترادف هستند. باغی که عکس هوایی آن است که اگر دیده شود عظمت کار معلوم می شود. فصل و کلمه بهار را در این باغ به عینه دیدم و بوییدم و حالیدم. از بوی گل ها و شکوفه های درختان باغ براستی مست شده بودم . مممممممممست مسسسسسسسست مستتتتتتتتتتت.

 

(2) 07.JPGبهار

امیر هم با این  پستش ما را شرمنده کرد

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

۱.

برنامه 6 روزه ما هم به بلوچستان به اتمام رسید و کوله باری از تجربه نصیبمان شد.

این برنامه را 2 سال پیش نیز برگزار کرده بودیم که با نام عمو قدرت۱  - عمو قدرت 2نگاشته شده است.

در ضمن برای عکس های این برنامه از برنامه 2 سال گذشته هم استفاده خواهم کرد تا در سومین سالگرد پرچنان بر خود قیاسی کنم ممارست در عکاسی را.

قصدم برای نوشتن گزارش برنامه نیست تنها تکه هایی از سفر را بازگو خواهم کرد.

ما 7 فروردین 87 با قطار عازم کرمان شدیم نه به این خاطر که کرمان سرمان خورند بل آنکه سرمان پر از اندیشه شود از سرزمینی که زمانی شاهراه و قلب ایران و شرق آسیا بود. قبل از آنکه دماغه امید ( واقعه در انتهای آفریقا) امیدمان را نا امید کند و تکنولوژی، مسیر کاروان های هزارتایی شتر را به بیابان سکوت تبدیل کند( به قول پیر تاریخ نویس آن دیار باستانی پاریزی)

قطار بود و موجز گویی امیر از سفر هفته گذشته اش به شبه قاره هند و جان کلامش آن بود که هند و کثافت در هم آمیخته و در هم آمیختن انسان و میمون و سگ معجونی به نام فرهنگ هند بوجود آورده است.( امیر جان، جان رفاقتمان دست از مختصر گویی بردار و در وبلاگ گروه آلاله بنویس از این شبه قاره و آنکه عکسهایش فراموش نشود) .

در کرمان مرقد شاه نعمت ا.. ولی را به تماشا نشسته بودیم.

 

(2) 04.JPG

دنیای حبابی درویش

 

 

 خانقاهی که زمانی شکوه خود را داشت اکنون نام آن خانقاه شده مرقد شاه نعمت ا.. ولی. مگر چه اشکالی داشت همان نام  خانقاه بر رخسار این مکان قرار می گرفت .  خانقاهی که در فرهنگ یران بعد از اسلام عمری به درازای 1000 دارد و اینک هرچه بر این فرهنگ فخر می فروشیم از بستر خانقاهی بیرون تابیده است( مولوی و سعدی و...)

(3) 05.JPG

هو

وارد خانقاه یا همان مرقد شدیم.گویی درون یکی از غزل های سعدی نفس می کشم.سرو رعنای ایرانی و نماد ملی ایرانی در جای جای این مکان احساس می شود. اما همه ی غزل سعدی طربناک نیست و مصرع هایی از آن می شکند دل.یاد دو سرو از ریشه کنده شده ای افتادم که دو سال پیش در همین مکان دیدم هر چه گشتم نتوانستم  دقیقاً محل آن را بیابم و انسان است و نسیان و این نسیان عادت فرهنگ ایرانی جماعت است که چه زود فراموش می کند آنچه بر سرش آمده است.

(2) 01.JPG

سرو هنوز رعنا

 

جالب است که در این جا شاه نعمت ا.. برای حکومت محبوب است و دوست داشتنی، به این دو دلیل که یک، هم محل زایش پول است( توریست) و هم نشانی از فرهنگ شیعه در قرن ششم ایران اهل سنت و جماعت دارد.

اما چه راحت می توان بر دراویش نعمت ا..ی تاخت و در مدت 2 سال سه خانقاهشان را نابود کرد( فارق از خوب و بد بودن این فرهنگ، که اگر می خواهیم زنده بماند این ریشه ،تساهل و تسامحه فراموش شده باید بازیابی شود)بله انسان است و نسیان.

 

 

03.JPG

 سروستان

(2) 06.JPG

 نماد ایرانی

(2) 02.JPG

چله خانه

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

امروز جمعه اولین صعود کوهنوردی 88 را انجام دادم.

در مسیری اختصاصی و از دره اوسون قله توچال را صعود کردیم. کوه آن هم توچال ، بینهایت خلوت بود. آفتاب درخشان و زیبا و مسیر بدون باد و این گونه بود که تمام مقدمات آماده شده بود تا لذت شرب مدامی دیگرحاصل شود.

می خواهم یک مقدار بیشتر این توچال رو که ما گهگاهی از آن دم می زنیم ، بر شما معرفی کنم.

از نظر من بهترین مسیر صعود آن از دره اوسن است که هتل اوسون هم در آن قرار دارد.پیشنهاد می کنم تا تعطیلات باقیست سری به آن بزنید.( اتاق دو تخته آن با حمام شبی 28 هزار تومان، شما می توانید با تلی سیژ بالا بروید و در حدود 40 دقیقه راهپیمایی بکنید و به هتل برسید).  هتلی که معماری داخلی آن بشدت متاثر ار هتلهای منطقه آلپ است( از رو فیلم هایی که دیده ام می گویم ها. وگرنه ما پامون از دوقوز اباد  جلوتر نگذاشتیم). در بالای هتل و در حدود نیم ساعتی آن چشمه گوارای دره اوسون قرار دارد که آبی بس گواراست. در ادامه آن که به دو راهی شیر پلا و ایستگاه 5 می رسیم و چشمه بزرگ اوسون را می بینم( آبی براستی گوارا و سبک). اگر بخواهید در این جا می توانید بروید به سمت ولنجک یا شیر پلا و یا بالاتر بروید و به جان پناه امیری برسید. جانپناهی که خانواده مرحوم امیری در سال 73 در محل فوت فرزندشان ساختند و توانستند جان صدها نفر را نجات دهند.جانپناهی دو طبقه و 10 در 10 متر که کار کرد آن دنیاییش از صدها حسینیه و مسجد افزون تر است( از نظر من، چرا که قرآن گفته اگر جان انسانی را نجات دهید گویی جان تمام انسانها را نجات داده اید) و از آن بالاتر . قله توچال و جانپناه مخصوصش قرار دارد.

ما وارد قله شدیم و یک سفره هفت سین دل نشین را دیدیم و در آن ارتفاع بسیار روحمان ملیح شد(من و بگیر) در ملحییت  آن یک نیمرو از آن ملیحتر نوش جان کردیم  و از جانپناه خارج شدیم. در ضمن فکر کنم از فک و فامیل های جناب فهیم 1 و 2را هم دیدم چون سگی کاملاً  شبیه او بود اما یک مقدار هیکلی تر و درشتر، فکر کنم این فامیلشون بالدی بیلدینگ کار کرده بود. البته محل ... هم به ما نگذاشت. خواستم بگم بابا  بی وفایی نکن ما  با جناب فهیم برو بیایی داشتیم . اما وقت تنگ بود و باید خود را به تله کابین می رساندیم.

 در راه سامان خانی گفت سلام آقا سهیل؟حالا ما حی به این مغز معظم فشار آوردیم تا حداقل نشانی از او را در بایتی از ذهن بیابیم.(تا به حال سابقه نداشت که کسی مرا بشناسد و من نشناسمش،) اما مخم ما ... و چیزی نیافت. به صدا آمد که نفر جلویی گفت سهیل بدو بریم. من اسم شما را فهمیدم ، وگرنه شناختی از شما ندارم. یک دوستت دارم بسیار پر معنی بر او گفتم و خداحافظی کردم.

اولین عیدی دولت را هم در تله کابین گرفتم که بلیط ها را گران کرده اند

از 7 تا 5 3000 تومان بود کرده اند 4000 تومان و از 5 تا پارکینگ هم از 4000 کرده اند 5000 تومان. یک عید مبارک مخصوص هم بر عوامل اجرایی این عیدانه بزرگ فرستادیم و دیگر با تله کابین تا مدتی نامعلوم ( بستگی به جیب مبارک دارد) خداحافظی کردیم. خانه آمدم و کلاه قرمزی را دیدم و حسابی لذت بردم.

فردا هم عازم سیستان هستیم.

 

(4) 3.jpg

ملاحت قله

(3) 4.jpg

قله توچال و فامیل جناب فهیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

نوشته شده برای وبلاگ آسارا 

 29 که تعطیل بود فیلم میلک و پسری که پیژامه پوشیده بود را دیدم( فکر کنم اسمش این باشد)

میلک فیلمی است درباره همجنس خواهی و تاریخچه شکل گیری و قدرتمندی آنان است که امروزه این گونه می توانند جولان دهند

.

با موضوع فیلم کاری ندارم، خواستید خود خواهید دید. اما موضوعی دیگر ذهنم را مشغول ساخته است.یاد مقاله دکتر سروش افتادم درباره لیبرال ، و دموکراسی حداقلی و حداکثری. جان کلام آن مقاله آن بود که ما با توجه به ساختار جامعه مان نیازمند دموکراسی حداقلی هستیم و حداکثری آن برای جامعه ما مضر است.تا به امروز مخالف این نظر ایشان بودم  و می گفتم اگر قرار است که اصول دموکراسی در جامعه ما روزی نهادینه شود باید حداکثری آن باشد. اما حال بر این اندیشه خود مشکوکم.

جالبی این فیلم آن بود که نشان می دهد چگونه بد کارکردی یک سیستم و نهاد چون دین و مذهب( کلیسا) در آن جامعه می تواند  چنین گروهی را بوجود آورد با این تفاوت که همه سیستم و دولت مخالف آن باشند. اما این عمل کرد بد و دفاع بدتر آن باعث قطور شدن نهالی دیگر خواهد شد.چرا که اگر آنچه که گفتم نمی شد در همان دموکراسی و انتخابات، مردم طرف مذهب را می گرفتند و این نهال هیچ گاه هرس نمی شد.باشد که مسئولین ما این فیلم را ببینند و از این زاویه نیز بر موضوع بنگرند.

فیلم دوم نام انگلیسی آن   the  boy in the striped pajama  است.

باز موضوع فیلم درباره هولوکاست است.(به نظر من خانم وینست که امسال جایزه اسکار را به خاطر بازی در فیلم خواننده کتاب گرفت باید یک نامه تشکر به آقای احمدی نژاد بنویسد. چرا که اگر او  و سخنرانی هایش نبود نه روزی به نام نفی هولوکاست در سازمان ملل جهانی می شد و نه این همه فیلم پیرامون آن ساخته می شد)  .فیلم تا به انتها در نهایت زیبایست. بگونه ای که بصر از دیدن این همه زیبایی باز می شود و باز می ماند. اما در اواسط فیلم متوجه می شویم که در درون این همه زیبایی وحشتی ،هیولایی ،خفته است .(فارغ از جنبه حقیقی بودن یا واقعی بودن ماجرا) که مو بر اندام آدمی راست می کند و این دوئیت و دوگانی توامان، فیلمی درخشان را پیش روی بیننده قرار می دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

اگر چنانچه خواننده این مطلب هستید در چند قسمت و در چند روز عید بخوانید(ممنون)

1.شب آخر سال 87 است و تصمیم گرفتیم من وسینا ساعت 11 شب بریم فلکه دوم ببینم چه خبر است .شد یک شلوار هم بخرد.

ستارخان ترافیک عجیبی داشت و ما وقتی رسیدم که از فلکه اول تا دوم را بسته بودند و خیل عظیم جمعیت در وسط خیابان مشغول گشت زدن در بین دست فروشان بودند.جمعیت  بسیار زیاد بود بطوری که مسیر 10 متری را باید در 5 دقیقه طی می کردی، جالبی ماجرا آن بود که مغازه های خیابان بی مشتری بودند و مردم در بین دست فروشان گمشده خویش را می یافتند.( این همه دست فروش نشان بالنده ای از اقتصاد ایران است و این همه جوان که هر چه هنر داشتند ، از طنز تا صدای خوش برای جلب مشتری بکار می بستند نشان از آینده ای تابناک؟؟؟؟؟) چه کیفی می کردند بانوانی که برای خرید آمده بودند( من چون قصد خریدی نداشتم بیشتر جمعیت برایم جلب توجه می کرد). در آن شلوغی از این طرف خیابان به آن طرف میرفتند که لازمه آن قدرت بازو و هل دادن بود( نمی دانم خرید چه نیروی  به آنان داده بود که هر یک خود شده بودند یک حسین رضازاده)یاد بعد از ظهر افتادم که در تاکسی ون نشسته بودم( قسمت انتهایی آن) و روبرویم دو خانم نشسته بودند. تا دیدند که کیسه نایلون دست یک دیگر دارند رفیق شدند. نه رفیق 10 دقیقه ای گویی  رفیقانی ببوده اند که سالها از هم جدا شده اند و اینک این تاکسی ون آنها را به هم رسانده. خرید های خود را به یک دیگر نشان می دادند و نمی دانید در چهرشان چه لبخند رضایتی موج می زد. لبخندی که شاید تداعی گر  شیرین ترین لحضات زندگیشان بود و من متعجب از این هم شادمانی.

2.

بر گردیم به شب خودمان که شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد.ما در آن وادی حیرانی چون تخته موجی سوار بر دریا از این سو به آن سو رانده می شدیم. یاد حرف صالح اعلا افتادم که به بینندگان خود پیشنهاد چرا در وادی اندیشه می دهد و اینک این مردم در حال چرا در خرید بودند( ما هم  داخل همین مردم).اما ابن همه جمعیت نه فقط برای خرید آمده بودند که خوب کسان دیگر ی نیز بودند که مشتری این 16 روز تعطیلی خود را در بین جمعیت می گشتند و پیدا می کردند. یاد کتاب همه روسپیان سوداه زده من  نوشته مارکز افتادم و گل اندام و روزنامه نگار آن . اما مشکل آنجا بود که نه اینان گل اندام بودند و نه مشتری ها روزنامه نگار.شب عیدی در غمی فرو رفتم و به خانه آمدیم. غمی که که یاد آور گذشتن یکسال دیگر بدون کمترین بهره ای  و کشته شدن یک وبلاگ نویس نزدیک عید -آن را ُعمیق تر می کرد و اگر نبود خرید سینا و آن لباس تنگ داخل کله اش گیر شده و قهقه های بی امان من . نمی دانم چگونه تا سحر به خواب می رفتم؟

صبح بعد از 6 ماه که قرار بود یک تلوزیون بگیرم آخر با زور پدر راهی جمهوری شدیم( من و سینا زیاد اهل تلوزیون نیستیم و بود و نبود آن زیاد فرقی به حالمان نمی کند).تا به جمهوری برسیم در  رو بروی ساختمان پلاسکو و خیابان ملت و... ملتی به این سو آن سو می رفتند که جمعیت شب  گذشته چون رودی در مقابل دریایی بود.گویی مردم را جنونی فرا گرفته است که تا ساعتی دیگر  عالم کون فیکون خواهد شد.

3.

ما تلوزیون خود خریدم و سوار موتور خویش شدیم. کارتون تلوزیون دست من بود و نمی توانسم جلوی خود را ببینم و به ناچار مناظر کنار را به تماشا نشسته بودم بر موتور خویش.

درختانی که چون خواب دم صبح کودکان که با نوازش مادر خود بیدار می شوند را می دیدم که نوازش نسیم بهار چون مادر کودکان آنان را باکرشمه بیدار می کندو از آنان همه ناز بود و از نسیم انتظار.از دیدن زنده شدن درختان وطبیعت هیچگاه سیر نمی شوم واقعاً سیر نمی شودو هر بار که میبینم بر ترس و شک خود غلبه می کنم که چندین ماه قبل در وجودم رخنه می انداخت:

اگر این طبیعت زنده نشود چه؟

این خاک تیره می شود رنگی سبز بر خود گیرد؟

اما حال می بینم و یاد کلام دوست میافتم که ما شما را زنده خواهیم کرد ،اما درجهانی دگر.باشد که این شک، سالهای بعد به یقین تبدیل شود و این یقین پلی باشد بر ایمان قلبی ام که ابراهیم به قیمت قربانی کردن اسماعیل پرداخت!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  | 

4.ما قرار بود  از 29 بزنیم بیرون و با خانواده به سفر برویم اما چه کنم که اگر همه این روزها مرخصی دارند .جناب عزارئیل موجودی منظبط و بدون تعطیلی است.زد شب تحویل( همان شبی که تعریف کردم)یکی از فامیلها را قاطی باقالی ها کرد و  مخش رو زد و فرستاد اون دنیا.البته وقتی می گم فامیل شما ذهنتان جای نزدیک نیاید ها. ما ترک هستیم و ترجماعت فامیل بسیار پهناوری دارد که بزرگترین رزمناو آمریکا هم به گرد پایش نمی رسد. این آقا که عزرائیل مخش رو زد می دانید چه کس ما بود؟

خوب بابای ما 10-12 پسر عمو دارد. خوب به طبع آن آنها هم سالها پیش ازدواج کرده اند و زن و بچه راه انداخته اند دیگر.

این پسر عموی بابامون هم زن دارد( خوب مثل جون های این دوره زمونه نبودند که یا بی خیالش بشند و یا سر از بازار مشترک در بیاورند). این آقا که زن داره خوب زنش هم بابا – مامان داره دیگه.از زیر بته که در نیامده تازه مثل این دوره زمانه نبوده که بگه من با ننه بابات کاری ندارم خودت و رو عشق است. خلاصه بابای زن پسر عموی بابای ما فوت کرد و در نتیجه عزرائیل زد به فامیلم ما.(حالا دیدید بی خود به ما ها نمی گند ترک !!!! ). خلاصه حالا اگر وسط کویر مسافرت رفته باشی. رفته باشی بالای کوه قاف این تکنولوژی بی همه چیز که یک موبایل 5 در 10 سانتی متری درست کرده و گذاشته تو جیب بقلت، زنگ می زنه و باید برگردی. حالا عزرائیل یکی دیگه از فامبلهای مرا خوابانده در آب نمک، تا اگر احیاناً زدی و رفتی سفر با اون تکنولوژی خاک بر سر خبرت کنند که بیا عزرائیل یک آس دل کشیده زده وسط ، حاکم کتی شدیم .!!!!

بابا این قدیم ها چه حالی می کردند  ها. زندگی می کردند پیر می شدند کنار بچه هاشون و جلو چشمشون می مردند. اما امان از تکنولوژی. پیر زن 90 ساله که  زندگیش رو کرده به زور این که تو دماغش لوله بکنند و مغز کما رفته رو حی بچزونند که نه تو نمردی می خواهند چند روزی بیشتر در این عروس هزار شوهر نگه دارند که البته تو این تعطیلات عید خیلی بد می شه که آی سی یو بیمارستان خالی بمونه!!!!

حالا ما با ترس و لرز داریم بار مسافرت رو می بندیم که بریم . اگر دوباره حاکم کتی نشدیم  6 فروردین بر خواهم گشت تا  به همراه آلاله مسافر سیستان باشیم و زائر تفتان.

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت   توسط سهیل  |