تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

 

توپ مروارید

 

آدمها و افق

مشت نمونه خروار( گمرک ساخته شده در روبروی منظره قلعه)

در چنگ انسان

امان از جلبک قرمز

حیرت ساحل

در انتظار مرگ

دریای دریا

سرگشته

تنها - تنهای تنها

چشم زیبا بین

ساحل معنا

عمو کجا؟

 

واقعاْ بدون شرح

درون گویا

گم شده از خویشتن

در درون زیبایی

نگاه

ماورا

اینجا ایران است

 

و اینجا هم

می توان در خواستی کنم:

اگر خواستید نظر بگذارید لطف کرده بگوید کدام عکس بر شما دلنشین تر بوده است

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

بعد از نزدیک به یک ماه زندگی بی کوه و بی سفر  به لطف تعطیلی 22 بهمن توانستیم  برنامه جدید اجرا کنیم.

راه پیمای دور جزیره هرمز و دیدار از قلعه پرتغالی ها.

21 بهمن سوار قطار شدیم.وضعیت واگن ها به سامان نیست و قدمت از سر و صدای آن پیداست. به لطف بی نیاز شدن کشور از واردات واگن و استقلال کشور در زمینه تعمیر اساسی واگن ها توانسیم خود را با لوکومتیو 50 سال پیش آمریکایی به بندر عباس برسانیم.

انتظار هوایی بهاره داشتیم اما تابستان به پستمان خورده بود. مردان و زنان پوشش محلی داشتند. لباس زنان بسیار براق بود. فکر کنم اگر سردار رادان آنجا بود همه ملت را به نام تبرج روانه بازداشتگاه می کرد. مردان و زنانی سیاه یا سفید.

بی خود نیست این خوانندگان بندری ناله و فریادشان باند است که دختر بندری تو مال منی.

فکر کنید پسر جوان بندری دختر با پوست کاملاً روشن و گیسوانی بور و چشمانی روشن پوشیده در لباس محلی که چادری قرمز و خوش رنگ است را ببیند که به  اشارات نگاه او بی تفاوتی می کند. چه حال و روزی خواهد داشت جز آنکه به طرب آید دختر بندری تو مال منی.

22 بهمن بود همه جا تعطیل حتی اسکلهای مهم منطقه که شریان اقتصادی کشور و ملتی هستند. اقتصاد بالنده در همین تعطیلی اسکله ها کاملاً مشهود است.

جمعیتی در اسکله اصلی ایستاده بودند و راهپیمایی می کردند و هلیکوپتری  بر سر مردم گل می ریخت ولی مشکل آنجا بود که آنقدر به زمین نزدیک بود که صدای وحشتناک آن بر لطافت گل می چربید. گویی می خواست به مردم یاد آوری کند که در 30 سال پیش چنین فضایی حاکم بوده و یک تجدید خاطرات باشد برای آن مردمی که فکر کنم در همان 30 سال پیش هم هلیکوپتر را به آن نزدکی ندیده بودند.

بسیاری از دوستان برای اولین بار بود که خلیج همیشه فارس را می دیدند . اما مشکل آنجا بود که آن را آبی نمی دیدند. دریا رنگ خون آب داشت . گویی کشتارگاهی خونآب قربانیانش را بر آن ریخته است. دلیل را جویا شدیم.

:به علت وجود جلبک های قرمز رنگ -رنگ دریا این گونه شده است و باعث مرگ ماهی ها و در نتیجه متوقف شدن صیادی شده است. این جلبک که در دارو سای نقش مهمی دارد به آبشش ماهی چسبیده و آن را خفه می کند. در نتیجه چند وقتی است صیادان بیکار شده اند و البته دولت هیچ اطلاع رسانی هم بر آنان که زندگی شان به دریا وابسته است نمی کند.یادم می آید اولین بار که خلیج را دیدم رنگ آبی آن مسحورم کرد و  دریای مازندران را برای همیشه از چشم انداخت.

بعد از ظهر اسکله باز شد  و قایقهای پلیس دست از گشت برداشتند و اجازه دادند که مردم مسافر به سمت جزیره های قشم و کیش حرکت کنند.جزیره هایی که زنده بودنشان بخاطر دلایل اقتصادی است و این بسته بودن نشانی از بی خردی مسئولان محلی استان هرمزگان دارد.

ما جزو معدود مسافرانی بودیم که مقصدمان نه کیش بود و نه قشم. ما عازم هرمز بودیم. نامی که بسیاری از مردم جهان بخاطر نفت یا همان شیره تمدن امروز یک بار  در زندگی شان احتمالاً شنیده باشند.نزدیک به 30 دقیقه طول کشید تا به هرمز برسیم. تقریباً یکی از دورترین نقاط ایران بود که بر روی آن پا می گذاشتم.

از آن نام و جبروتی که همیشه در ذهنم بود و با تنگه هرمز در ذهنم گره خورده بود نشانی ندیدم. یک شهر معمولی نیمه روستایی با مردمی بسیار بسیار مهربان و  مهمان نواز .

شهری آرام – با مردمی خون گرم و اجتماعی -کوچه پس کوچه های خاکی و منظره ای همیشه رو به دریا. سکون و سکوت همه جا بود و البته بز. حیوانی که چون گربه های تهران در همه جای شهر دیده می شود.

اکثر ساکنین آن به صیادی مسغول هستند و معادنی که چند صباحی است که محیط زیست آنها را بسته است.

هرمز را بهشت زمین شناسان نام نهاده اند. جزیره ای انجیری شکل با کوههایی الوان. از هر نوع سنگی که بگوی در جزیره یافت می شود. خاک قرمز رنگ آن که به خاک سوخته مشهور است از 500 سال پیش در دارو سازی و خشک کردن میوه ها تا چین رفته است. جمعیت آن اکنون 6500 نفر می باشد.

بعد از اسکان در تربیت بدنی به بازدید قلعه پرتغالی ها رفتیم.آقای دریا پیما مسئول قلعه است و با شیوه پرسش و پاسخ و با لهجه ای شیرین خصوصیات قلعه را توضیح می دهند.دل خوشی از شاه عباس ندارد چرا که جمعیت 40 هزار نفری آن زمان جزیره را بعد از فتح آن متفرق کرده و گامبرن را که به زبان لاتین - پرتغالی معنای خرچنگ می داده است را بجای جزیره آباد می کند و نام خود بر آن می نهد.

اصلاً میانه خوشی با اعراب ندارد و حتی از گفتن کلمه عربی نخل خود داری می کند و تاکید زیادی بر ایرانی  و فارس بودن مردم جزیره می کند.گوشه ای از بازسازی های میراث فرهنگی را نشان می دهد که چگونه باعث تخریب اصل قلعه شده است. از تعطیل شدن تنها هتل جزیره که 40 سال پیش بارها میزبان سران حکوت آن زمان بوده است گفت و اینکه اکنون محل بسیج خواهران شده است و در آن اکثر ایام سال بسته است.

از مسابقات جهانی قایق رانی در جزیره گفت که در حکومت گذشته برگزار شده بود و...

به نظر من تنها راه برون رفت جنوب ایران  از فقر و بی کاری ،بخصوص هرمز توسعه گردش گری و توریسم جهانی است که هرمز پتانسیل عظیمی آن را دارد که بعد از مشاهده عکسها شاید با من هم رای شوید.

4 شنبه صبح در هوایی کاملاً بهاری راهپیمایی دور جزیره را از خط ساحلی آغاز کردیم. بعد از چندی با دریا اجین شده بودم. گویی اگر آن را نمی دیدم چیزی کمم بود.دریا آرام  بود آرام آرام چون خواب کودک نئشه شده از شیر پستان مادرش.

انواع مرغان ماهی خوار مشغول شکار ماهی بودند و ما خود شاهد زنده راز بقا بودیم. گهگاهی  بچه ماهی های مرده در کنار ساحل را می دیدم و یاد آن جلبک قرمز می افتادم.دیگر هوا تابسانه شده بود.

البته دریای کنار هرمز آن گونه قرمز نبود و بعد از مدتی که به آن سمت دیگر جزیره رفتیم آب آبی را مشاهده کردیم .

و کشتی هایی که خبر ازدنیای دیگر جز اینجا می دادند.

در قسمتی از راهیمایی که از کنار صخره ها می گذشت آب ناگهان بالا آمد . بالاتر از قد یک انسان قد بلند. در نتیجه سرعت ما کم شد و تقریباً همه چیزمان خیس شد . برنامه شکل اکشن به خود گرفته بود .مسیر 15 دقیقه ای را نزدیک به 1.5 ساعت طول کشید تا عبور کنیم  تا به محیط بانی برسیم. ساختمانی که در گذشته برای انگلیسی ها بوده و اکنون محیط بانی آنجا است .جزر و مد آب زیاد بود و در نتیجه سرعت ما را کاهش می داد و ما نتوانستیم یک دور کامل جزیره را بزنیم  و چیزی در حدود 18 تا 20 کیلومتی از مسیر 28 کیلومتری آن را طی کردیم.

صبح پنجشنبه که هنگام برگشت بود دریا نا آرام بود. بی قرار بود. از آن کودک آرم خبری نبود و بجای آن شیر ژیانی خلق شده بود که آدمیان را در سر انگشت خود بازی می داد. ترمینال قایقرانی بسته شد و اجازه خروج مسافران را نمی داد.ما هم بلیط قطار داشتیم و باید می رفتیم. در نتیجه از بندهای زیر میزی استفاده شد. قایقهایی که مسافران را 1500 می بردند با نرخ 4000تومان حاضر شدند که ما را از سمت دیگر اسکله سوار کنند و به بندر  ببرند.قایق بر روی موج ها می رفت یا شاید هم پرواز می کرد. آن آب نرم تبدیل به بتن آرمه می شد که دل و روده ما را جابجا می کرد.

برنامه از اکشنی هم گذشته بود و ما چاره ای جز خندیدن نداشتیم.در آن بحر مواج قایق می راند و ما با چرت و پرت گویی مرگ را به تمسخر می گرفتیم. ظاهراً خصلت ایرانی جماعت است که مرگ را جدی نمی گیرد حتی اگر نزدیک آن باشد که تمسخر هم می کند. برای همین است که هنوز موتور سواری بدون کلاه – ماشین سواری بدون کمربند و... بهتر از عکس آن است.

بعد از آنکه اعضاء و احشای ما کاملاً خانه تکانی شد به بندر رسیدیم.خوب جسته بودیم. بعد از ما دیگر قایقی نیامد و بسیاری از قطار جا ماندن.

در قرن 21 هنوز با کمی مواج شدن دریا زندگی ملتی به هم می ریزد. بسیاری در قشم گرفتار شده بودند. چرا که وسیله حمل و نقل مسافرین قایق ها ی ضعیفی هستند که توانایی برخورد با شرایط سخت را ندارند.

تا به بندر رسیدیم خانمهای گروه عزم بازار کردند . اما من همچنان مسحور دریا بودم. نمی توانستم چشم از دریا برگیرم. دریای مواج رنگ آن را هم از آن حالت خارج کرده بود. یک نیم ساعتی بازار را چرخی زدم و یک ساندویچ بندری خوردم  خود را به ساحل رسانده تا به دریا بنگرم. دریایی که اکنون دیوانه بود و موجش پس از برخورد با اسکله تا پیاده رو هم می آمد. با تمام ارادتی که به کوه دارم  احساس می کنم دریا معنا و مفهوم عمیق تری نسبت به کوه دارد. کوه در برابر دریا چون کودکی است ایستاده در برابر استاد خویش.

قطار برگشت راحتتر بود. شاید واگن آن هنوز زیاد تعمیر نشده بود.اما لوکومتیو آن همان قدمت 50 ساله را داشت!!!

 

 *نام پیشنهادی علی انوری

 **اجرا شده در گروه سیالان

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

ناهار را تازه خورده بودیم

استانبولی قابل قبولی در آمده بود. با آن امکانات و زمان و فضا و 7 تا آدم گشنه که از صبح کار کرده بودند بهتر از این نمی شد.

موی بولا: سوئل خوشمزه بود بوی خیلی خوبی داشت.همیشه کم حرفه ، وقتی هم که مجبورش می کنی که بجای پتک زدن برود  بیل بزند با اکراه قبول می کند. خوش ندارد که گزک به کارگرهای دیگر  بدهد که همه قوم و خویش او هستند تا به او نگویند بچه.

از پس ابری که تازه باریده بود آفتاب نمایان شد و گرما را به تن تزریق کرد. با جابجای آفتاب جابجا  می شدم گویی منم سایه آفتاب.

یک تخته پیدا کردم و روی آن نشستم. از وقتی که پام پیچ خورده نمی تونم مدت زیادی روی پا بند شم.

همه مشغول کارند و حالا می توانی باقیمانده کتاب رضا قاسمی رو که در موبایل ریخته ای بخوانی.آفتاب درخشان شده و باعث می شود کلاه کاپشن را جلوتر بکشی. سربازی هیچی نداشته باشد یک کاپشن سربازی بهم داد که هم گرمه و هم غم کثیف شدن و خاکی شدنش را نداشته باشم( البته روی هیچ لباسی چنین غمی ندارم. اما این ویژه تره)

خانمهای ورزشکاری که با آخرین مدل آرایش دارند ماشین ها را پارک می کنند تا به سالن بدنسازی چند خانه جلوتر بروند نگاهی از بی تفاوتی بر ما ها می اندازند و می روند.آفتاب حسابی گرم ام کرده  است.بعد از آن سرمایی که تنم نشسته بود خیلی به تن مزه می دهد و چشمانم را سنگین می کند، نمی فهمم که چی دارم می خوانم. صدای تق تق تق تق تق تق  کمپرسور هم برام شده لالایی، خوبی کاپشن گله گشاد اینکه می تونی بخودت بپیچونی و بشه یک کیسه خواب بی واک . همینجوری رو به آسمان می افتدی و به خواب لذیذی فرو می روی. انگار نه انگار که صدای کمپرسر زمانی آزار دهنده بود.

سرما وجودت را می گیرد و از خواب بیدار می شوی انگار از استخر آب یخ بیرون آمدی.

خدا بگم چکارت کنه ای لکه ابر. این همه جا تو آسمون خدا  اد گیر دادی آمدی روبرو خورشید ما.ساعت را نگاه می کنم 20 دقیقه ای گذشته است. باید بروم.  کافیست باید به بقیه کارها برسم.

از ۲۱ بهمن نخواهم بود تا جمعه

منتظر عکسهای جزیره هرمز باشید.

خیلی وقته که عکس برنامه نگداشتم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

ترافیک شدیدی همت را فرا گرفته. به خود می گویی تا یکساعت دیگر می رسی و می روی استخر و آرام جان می یابی. همین که غوطه ور شدی در آبی آب- همه این ترافیک و هر چه دیگر را فراموش می کنی. آخ برم تمام وقت شنا کنم و تو ذهنم غوطه بخورم.

اکثر نوشته های پرچنان در همان شنا کردن در ذهنم جرقه می زنند. به خود میآیم که وقت به پایان رسیده و من و این همه موضوع برای نوشتن.ای کاش چیزی اختراع می شد که حین شنا کردن تخیل رو به نوشتار تبدیل کند.

به دنیای رئال بر می گردم و می بینم که هنوز ماشین تکان نخورد.

همه کانال های رادیویی دارند از دست آورد های 30 ساله سخن پرانی می کنند و سرود های انقلابی را پخش می کنند حتی موج محبوبم آوا، و من  هم که به عینه دارم دست آورد 30 ساله را می بینم و می رانم داغ و داغتر  می کنم. خوب لامصب رادیو را خاموش کن تا روان بیش از این نرنجانی. همین ترافیک برای 30 سال بعد من کافیست. دست آورد بزرگی است. امید آنکه روز افزون باد!!!!!!!!!

یک ساعت تمام شد و وقت استخر آغازید و من همچنان در همت متوقف هستم.

اشکال ندارد تو همش می خواهی یک ساعتی شنا کنی دیگر . حالا نیم ساعت کمتر. همین که تو آب غوطه بزنی برای امروزت کافیست.

45 دقیه هم از زمان آغازیدن گذشت و من نرسیدم و آرزوی غوطه خوردن به سرابی تبدیل شد.

برای مسیر20  دقیقه ای  1:45 دقیقه زمان صرف کرده ای و آخر هم به آرزویت نرسیده ای.اگر پات سلم بود می رفتی می دویدی تا آرام شوی.گور بابای ریه.

حال در خانه هستی . آرامتر از هر زمان دیگر سخن می گویی . نه آنکه آرام هستی نه

بلکه  اگر صدایت معمولی باشد شاید تبدیل به فریادی شود و وای بر من که بر سر کس دیگر فرو آید.

تنها می ماند تلفنی به امیر و  دردل کردن با او ، شاید که روان با غوطه خوردن در کلام آرام شود.

2.  سخنی با دوستان وبلاگ نویس

گاهی دوستان وبلاگ نویس گله می کنند که مطلبی برای نوشتن نمی یابند. در کتب مدیرت پیشنهاد شده است که برای خلاقیت و بوجود آمدن موضوع و موقعیت جدید مکانی را مخصوص فکر کردن قرار دهید.تا بتوانید از خودتون فکر در وکنید-که به آن طوفان مغزی گویند. من این حالت را در شنا کردن بدست آورده ام بگردید شما هم چنین مکانی یافت خواهید کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

یک ساعتی بود که مشغول کار شده بودند. جانان داشت با کمپرسر  کار می کرد. ممد و فیض ا.. داشتند آجر بالا می بردند و امیر دیوار آجر چین رو مرتب می چید.

موی بولا و ولی هم رو دیوار بودند و آن را یکی یکی از آجر خالی می کردند. برف گرفت. برف شدید تا 1 متری رو هم نمی شد دید.

کار تعطیله. بگذارید ببینیم هوا چه جوریه می شه.!

امروز یک قوری مستعمل که در خانه استفاده نمی شد  رو برده بود تا دیگه چای رو جوشیده و افغانی نخوریم.

همه چپیدیم تو اتاقک نگهبانی.2 در 3 متر جایی دنج که با یک بخاری تبدیل شده بود به گرمترین اتاق دنیا.( خانه امید چندین خانوار افغانی منتظر پول در افغانستان)

جایی که در  نگاه اول شاعرانه بنظر می رسید. شبیه همون خانه ی آرزوی زوج های جوانی شده بود که می گفتند اگر باشه زندگیه رو با آن آغاز می کنیم.

لازم نیست که آدم بره تو یه جای 100 متری بشینه. 6 متر جا اول زندگی. نه بچه هست. نه کسی از فامیل مهمون می یاد تا کمتر خرج در دستت بگذارند. یواش یواش خانه رو بزگرتر می کنیم.

آری همون خانه آروزیی که بسیاری از پسر و دخترهایی که در ذهنشان می سازند و در همان ته ذهن نیز می ماند. آرزوی وصال و تبدیل شدن به همسر و شوهری تک در جهان را هم بعد از مدتی که این آرزو تبدیل شد به خانه افسوسشان از یاد می برند.

برف شدید تر شده بود. چای رو که قشنگ دم کشیده بود دادم دست فیض ا..

اول رنگ رو بریز بعد آب رو.

اگر امیر نزده بود تو سرش قوری رو خالی کرده بود تو کتری و دوباره باید طعم زنگ آهن رو احساس می کردیم.

عزیز من این جوری نه که.

ببین اول رنگ رو در لیوان می ریزی. بعد آب جوش را. این جوری

برای همه چای ریختم و شروع به نوشیدن کردیم.

جانان خوب دو تار می زند اما دوتارش در کار قبلی شکسته است.2 -3 تا سی دی موسیقی برایشان آورده بودم. دو تای آن افغانی بودو دیگری آهنگ های شاد و ترانه های ایرانی.

امیر:موی بولا اون سوتی را روشن کن ( به موسیقی سوتی می گویند)

موی بولا ضبط را روشن می کند همین طور تلوزیون را.

شبکه یک بر صفح ظاهر می شود. برنامه خاله شادونه است و عروسکهای او. با لحن بچه گانه ای از دنیای 30 سال ÷یش بزرگترها برای بچه ها سخن فرسایی می کند.

خوشگلا باید برقصند... صدا ظبط ست که پرتاب می شود و در اتاق می پیچد. اما موی بولا که محو برنامه خاله شادونه شده صدای ضبط را کم می کند.

امیر: صیداشو چیرا کم می کنی؟

اما موی بولا همچنان نگاهش به عروسک بازی های خاله شادونه بود.

تلوزیون خاموش شد و همه با چای تازه دم گرفته مشغول نوشیدن شدند.(یه پسری مثل من عاشق و بی قراره...

( صدای مویسقی))

اما موی بولا همچنان دوست داشت برنامه خاله شادونه را ببیند.آخه او سنش بین 12 تا 14 سال تخمین زده می شود.( هیچ نوشته و سندی ،در خانواده او وجود ندارد که آغاز پرتاب شدن به این دنیا را ثبت کرده باشد. نه شناسنامه ای . نه خاطره ای نه حتی پشت قرآنی، زندگی برای آنان دو حالت دارد. بچگی= نمی توانی کار کنی، بزرگسالی=هر وقت توانستی کار کنی و در پایان برگشتن به همان جهانی که به زور لذت پدر و نه مادر از آنجا به اینجا پرتاب شده بودی.در دنیای آنان کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی و پیری و بازنشستگی واژهایی ناشناخته است).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

تا حالا شده کنجکاو باشید شب که همه خواب هستند تهران چه گونه است؟

در شبان تهران آنچه بیداد می کند ظلم است.

از آن کارگری که در دپو جاده دماوند در میان سرما و انبوه کامیونهایی که آمده اند نخاله  های ساختمانی خالی کنند بدنیال چیزی برای فروختن می گردد تا زنانی که مست از خانه های انچنانی خارج می شوند و روزی( شبی) خود را از تن فروشی بدست می آورد( باید بیدار بود تا دید)

2.زبان و فرهنگ بین الملی چیست؟اصلاً چنین چیزی داریم؟

یک روز مهمان کارگران افغانی بودم و آنان داشتند تلوزیون تماشا می کردند . در این هنگام تلوزیون داشت گله و سگان گله و زندگی عشایری ایران را نشان می داد. متوجه نگاه عمیق شده آنان به صفحه تلوزیون شدم. گویی آنان داشتند به مردان و کودکان و زنان قوم وخویش خود نگاه می کردندآنچنان در خیال خوش بودند که گویی در سرزمن خود تنفس می کند. اما حیف که تصاویر عشایر کنار رفت و دوباره غم غربت در دلشان جان گرفت.

جواب سئوال بالا را فکر کنم دادم.

 

با ممد صحبت می کردم مسن ترین کارگر افغانی با 34 سال سن.

گفتم چند تا بچه داری؟ – گفت 4 تا

گفتم چند سال دارند؟  با دست اندازه قدشان را نشان داد( حتی نمی دانست چند سال دارند.نگاه کنید جهل و فقر چه به روز آدمی میآورد گویی سخن مارکس که دم از جبر تاریخ می زد حقیقت دارد. زمانی هرات قلب فرهنگ و اندیشه جهان بود و امروز چنین مردمی را پرورش داده)

دلت برای  کودکانت تنگه نمی شود؟

-چیرا خیلی     بعضی وقتها که این خردکان( کودکان) را در خیابان می بینم دلم برایشان می گیرد.

چه غمی در چشمش لانه کرده بود و آتش هیزم آن را نمایان می ساخت.

در خیابان که هستید مراقب باشید شاید با ناز کردن کودکتان دل رنجوری را برنجانید

3.این لاست هم برای ما دردسر شده. قسمت ابتدایی معرفی آقای اکو چنان تکانی داد مرا که هنوز گیجم.گیج سرنوشتی که ما بر خودمان رغم می زنیم.

4.دمت گرم و سرت خوش باد.دوست داشتم بپرم تلوزیون رو ماچ کنم وقتی که اردغان حرف زد.

نمونه امروزی و اسلامی شده گاندی و ماندلا را من در حزب فضیلت ترکیه می بینم و امیدوارم که ما هم چنین احزابی و سرانی  داشته باشیم.( دیگه این موضوع رو کش نمی دم)

مقایسه کنید کار ایشان را با ریس جمهور کشورمان. کدام تاثیر گذار تر و کدام عمیق تر بود؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.تصور ما از اسطوره چیست؟

خیالات موهن مردمی خیال پرست.

اما در معنا و کنه قضیه که وارد می شو یم گونه رخ نمی نماید.

به قول قبایل آفریقا اسطوره ها دروغ های راست هستند.

نمی خواهم زیاد وارد این بحث سنگین بشوم. اما باید بگویم که هر چه قدر که ملت و مردم ایران زمین اسطوره های ناب خود را فراموش کرده اند( که می تواند امید و عشق و... به آنان ارزانی دارد) غربیان سخت در ساختن اسطوره برای خویش موفق هستند. نمونه آن هم فیلم بنجامین است .فردی که پیر بدنیا می آید و کودک از دنیا می رود و در این سیر زندگی برعکس مفاهیم خود را تزریق می کند.حال با اساطیر خودمان چون رستم،اسفندیار،زال... مقایسه کنید که ما چه چیز هایی را در حال از دست دادن هستیم.

مفهوم عشق لیلی و مجنون به شیوه غربی در این فیلم بشدت برجسته است.

در انتهای فیلم انسان به مفهوم پیری، کودکی ، تجربه و عشق جور دیگری نگاه خواهد کرد.( نگاه های جوانی یا در واقع پیری برد پیت( بنجامین) در اواخر داستان سخت عمیق و دیدنی است)

2. تازه ترین خبرهای دو روز گذشته:

 10 تن از سربازان مرزی ایران در سیستان کشته شدند.

فیلترینگ سایتها به هفتان و رادیو زمانه هم رسید

3.این روزها سال مرگ گاندیست.

برای این چهره بزرگ زیاد باید نوشت. اما من با تصویر ذهنی که از او دارم کار را کوتاه میکنم.

من همیشه در تخیلم این تصور را دارم که اگر روزی دیدار پیغمیر یا مولا حسین نصیبم شود آنان را به چهره و تصویر گاندی یا ماندلا خواهم دید.باشد که زندگی  و اندیشه آنان رهنمون ما باشد.

مقاله بهنود خواندنی است

4.به لطف دوستٍ دوست داشتنیٍ چون دوبیتی های بابا طاهرم ام ( امیر قاضی) گنجینه ای بزگ از کتاب در موبایلم  دارم  که دوست زمان مرده ام است.

کتاب 24 ساعت بهرنگی را می خواندم که خمیر مایه های چپی دارد و داستان فقر و فلاکت کودکانی است که در شهر تهران آوره هستند.کودک به اسباب بازی ویترین اسباب بازی فروشی دل می بند و روزی که می بیند فرد پولداری آن را خریده آرزو می کند ای کاش مسلسل درون ویترین  برای او بود.( یک تئوری و نظریه درباره بزهکاری به شکل داستان).

اگر درد اجتماع دارید خواندن آن را از دست ندهید.برای دانلود این کتاب به سایت پرنیان مراجعه کنید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.در بسیاری از کشورهای جهان بعد از برداشت محصول، کارگران در می خانه ای جمع می شوند و می گساری میکنند.

حال مثل ما شده مانند آنها . بعد از پایان امتحانات در دریای از فیلم و کتاب غرق شده ام.

امروز توانستم اولین قسمت لاست را که 6 تا دی وی دی بود را ببینم.

لاست سریالی است که در استرالیا ساخته شده است و فیلم نامه ای بسیار قوی دارد.آدمی متحیر می شود از این همه نبوغ در نویسندگی.

فاصله فیلمنامه این سریال به بهترین سریال ما از عرش تا فرش است( بدون اغراق می گویم).

از ازادیاد نمادها و نشانی ها و معانی و مفاهیم عمیقی که در غالب سریال گنجانده شده است سعی می کنی فرار کنی.مفاهیمی چون سرنوشت ، امید، تفاوت  میان ایمان و عقیده ، اسطوره، مرز  بین واقعیت و خیال، توتم پرستی تا خدا پرستی و... را می توانی در آن ببینی و بر آن بی اندیشی.

فکر کنم ملت آنان هم دچار عدم معنویت و معنی در زندگی شده اند اما هنرمندان و اندیشمندانشان به بهترین صورت ممکن سعی در بازسازی آن کرده اند بطوری که هم مخاطب عام و هم خاص را بدست آورده اند. همان کاری که گذشتگان ما چون مولوی و فردوسی و حافظ و خیام و سعدی کرده اند و ما امروزه عاجز از دامه دهنده بودن راه آنان هستیم.

پیشنهاد دیدن فیلم را شدیداً توصیه می کنم.

 

 

 

2.امروز بعد از

ظهر توانست چاه بابل قاسمی را تمام کنم و غرق در تاریکی شوم.تجربه جدیدی بود .چرا که متن بصورت پی دی اف بود و مجبور شدم پشت مانیتور بخوانم ، در نتیجه فضای تاریک اتاق و آهنگ زمینه ای که انتخاب کرده بودم تاثیر کار دو چندان شد.

رمانی که به دنبال معنی زندگی است( من چرا هی گیر دادم به این عبارت نمی دونم) اما به آن دست نمی یابد.

 موضوع رمان ،زندگی کسانی است که  در ته جانشان باید تاوان بی وجدانی خود را پس دهند. قلم نویسنده روان است و خواننده را با خود همراه می کند. بخصوص که شخصیت های داستان غالباً از توابین سیاسی انتخاب شده است و مقداری در حال و هوای فریدون 3 پسر داشت گام بر می دارد.

در قسمتی که فرد از نجات پیدا کردن خود از گودال سنگسار و در گور ماندن دیگری می گوید قلم نویسنده به اوج می رسد. چای داغ در لیوانت یخ  می کند و چند لحظه ای گیج می مانی تا بتوانی این کلماتی که خواندی را هضم کنی.( نمی دانستم  مرد زنا کار را تا کمر و زن زنا کار را تا سینه در خاک دفن می کنند)

اگر دستی در هنر و نقاشی و موسیقی دارید خواندنش را هرگز از دست ندهید و اگر حال روز روحی و درونی تان خوش نیست اصلاً خواندن آن را پیشنهاد نمی کنم.

دارم تلاش می کنم از تاریکی چاه خارج شوم.

گزیده ای از رمان:

"چرا اینهمه فرق می کند تاریک با تاریکی؟چرا تاریکی ته گور فرق می کند با تاریک اتاق؟فرق می کند با تاریک ته چاه؟ فرق می کند با تاریکی زهدان؟ تو بگو نایی. چرا تاریک ازل فرق می کند با تاریک ابد؟"

نمی دانم تجربه تنفس کردن در تاریکی را داشته اید یا نه؟

به لطف چراغ و برق، یافتن چنین تاریکی در شهر ها و  حتی جاده ها  نایاب و کم یاب است. باید سر در بیایان و کوهها گذاشته باشید تا به عمق جان متوجه بشوید تاریکی با تاریکی فرق دارد!!!!

سایت رضا قاسمی ( دوات)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت   توسط سهیل  |