بعد از نزدیک به یک ماه زندگی بی کوه و بی سفر به لطف تعطیلی 22 بهمن توانستیم برنامه جدید اجرا کنیم.
راه پیمای دور جزیره هرمز و دیدار از قلعه پرتغالی ها.
21 بهمن سوار قطار شدیم.وضعیت واگن ها به سامان نیست و قدمت از سر و صدای آن پیداست. به لطف بی نیاز شدن کشور از واردات واگن و استقلال کشور در زمینه تعمیر اساسی واگن ها توانسیم خود را با لوکومتیو 50 سال پیش آمریکایی به بندر عباس برسانیم.
انتظار هوایی بهاره داشتیم اما تابستان به پستمان خورده بود. مردان و زنان پوشش محلی داشتند. لباس زنان بسیار براق بود. فکر کنم اگر سردار رادان آنجا بود همه ملت را به نام تبرج روانه بازداشتگاه می کرد. مردان و زنانی سیاه یا سفید.
بی خود نیست این خوانندگان بندری ناله و فریادشان باند است که دختر بندری تو مال منی.
فکر کنید پسر جوان بندری دختر با پوست کاملاً روشن و گیسوانی بور و چشمانی روشن پوشیده در لباس محلی که چادری قرمز و خوش رنگ است را ببیند که به اشارات نگاه او بی تفاوتی می کند. چه حال و روزی خواهد داشت جز آنکه به طرب آید دختر بندری تو مال منی.
22 بهمن بود همه جا تعطیل حتی اسکلهای مهم منطقه که شریان اقتصادی کشور و ملتی هستند. اقتصاد بالنده در همین تعطیلی اسکله ها کاملاً مشهود است.
جمعیتی در اسکله اصلی ایستاده بودند و راهپیمایی می کردند و هلیکوپتری بر سر مردم گل می ریخت ولی مشکل آنجا بود که آنقدر به زمین نزدیک بود که صدای وحشتناک آن بر لطافت گل می چربید. گویی می خواست به مردم یاد آوری کند که در 30 سال پیش چنین فضایی حاکم بوده و یک تجدید خاطرات باشد برای آن مردمی که فکر کنم در همان 30 سال پیش هم هلیکوپتر را به آن نزدکی ندیده بودند.
بسیاری از دوستان برای اولین بار بود که خلیج همیشه فارس را می دیدند . اما مشکل آنجا بود که آن را آبی نمی دیدند. دریا رنگ خون آب داشت . گویی کشتارگاهی خونآب قربانیانش را بر آن ریخته است. دلیل را جویا شدیم.
:به علت وجود جلبک های قرمز رنگ -رنگ دریا این گونه شده است و باعث مرگ ماهی ها و در نتیجه متوقف شدن صیادی شده است. این جلبک که در دارو سای نقش مهمی دارد به آبشش ماهی چسبیده و آن را خفه می کند. در نتیجه چند وقتی است صیادان بیکار شده اند و البته دولت هیچ اطلاع رسانی هم بر آنان که زندگی شان به دریا وابسته است نمی کند.یادم می آید اولین بار که خلیج را دیدم رنگ آبی آن مسحورم کرد و دریای مازندران را برای همیشه از چشم انداخت.
بعد از ظهر اسکله باز شد و قایقهای پلیس دست از گشت برداشتند و اجازه دادند که مردم مسافر به سمت جزیره های قشم و کیش حرکت کنند.جزیره هایی که زنده بودنشان بخاطر دلایل اقتصادی است و این بسته بودن نشانی از بی خردی مسئولان محلی استان هرمزگان دارد.
ما جزو معدود مسافرانی بودیم که مقصدمان نه کیش بود و نه قشم. ما عازم هرمز بودیم. نامی که بسیاری از مردم جهان بخاطر نفت یا همان شیره تمدن امروز یک بار در زندگی شان احتمالاً شنیده باشند.نزدیک به 30 دقیقه طول کشید تا به هرمز برسیم. تقریباً یکی از دورترین نقاط ایران بود که بر روی آن پا می گذاشتم.
از آن نام و جبروتی که همیشه در ذهنم بود و با تنگه هرمز در ذهنم گره خورده بود نشانی ندیدم. یک شهر معمولی نیمه روستایی با مردمی بسیار بسیار مهربان و مهمان نواز .
شهری آرام – با مردمی خون گرم و اجتماعی -کوچه پس کوچه های خاکی و منظره ای همیشه رو به دریا. سکون و سکوت همه جا بود و البته بز. حیوانی که چون گربه های تهران در همه جای شهر دیده می شود.
اکثر ساکنین آن به صیادی مسغول هستند و معادنی که چند صباحی است که محیط زیست آنها را بسته است.
هرمز را بهشت زمین شناسان نام نهاده اند. جزیره ای انجیری شکل با کوههایی الوان. از هر نوع سنگی که بگوی در جزیره یافت می شود. خاک قرمز رنگ آن که به خاک سوخته مشهور است از 500 سال پیش در دارو سازی و خشک کردن میوه ها تا چین رفته است. جمعیت آن اکنون 6500 نفر می باشد.
بعد از اسکان در تربیت بدنی به بازدید قلعه پرتغالی ها رفتیم.آقای دریا پیما مسئول قلعه است و با شیوه پرسش و پاسخ و با لهجه ای شیرین خصوصیات قلعه را توضیح می دهند.دل خوشی از شاه عباس ندارد چرا که جمعیت 40 هزار نفری آن زمان جزیره را بعد از فتح آن متفرق کرده و گامبرن را که به زبان لاتین - پرتغالی معنای خرچنگ می داده است را بجای جزیره آباد می کند و نام خود بر آن می نهد.
اصلاً میانه خوشی با اعراب ندارد و حتی از گفتن کلمه عربی نخل خود داری می کند و تاکید زیادی بر ایرانی و فارس بودن مردم جزیره می کند.گوشه ای از بازسازی های میراث فرهنگی را نشان می دهد که چگونه باعث تخریب اصل قلعه شده است. از تعطیل شدن تنها هتل جزیره که 40 سال پیش بارها میزبان سران حکوت آن زمان بوده است گفت و اینکه اکنون محل بسیج خواهران شده است و در آن اکثر ایام سال بسته است.
از مسابقات جهانی قایق رانی در جزیره گفت که در حکومت گذشته برگزار شده بود و...
به نظر من تنها راه برون رفت جنوب ایران از فقر و بی کاری ،بخصوص هرمز توسعه گردش گری و توریسم جهانی است که هرمز پتانسیل عظیمی آن را دارد که بعد از مشاهده عکسها شاید با من هم رای شوید.
4 شنبه صبح در هوایی کاملاً بهاری راهپیمایی دور جزیره را از خط ساحلی آغاز کردیم. بعد از چندی با دریا اجین شده بودم. گویی اگر آن را نمی دیدم چیزی کمم بود.دریا آرام بود آرام آرام چون خواب کودک نئشه شده از شیر پستان مادرش.
انواع مرغان ماهی خوار مشغول شکار ماهی بودند و ما خود شاهد زنده راز بقا بودیم. گهگاهی بچه ماهی های مرده در کنار ساحل را می دیدم و یاد آن جلبک قرمز می افتادم.دیگر هوا تابسانه شده بود.
البته دریای کنار هرمز آن گونه قرمز نبود و بعد از مدتی که به آن سمت دیگر جزیره رفتیم آب آبی را مشاهده کردیم .
و کشتی هایی که خبر ازدنیای دیگر جز اینجا می دادند.
در قسمتی از راهیمایی که از کنار صخره ها می گذشت آب ناگهان بالا آمد . بالاتر از قد یک انسان قد بلند. در نتیجه سرعت ما کم شد و تقریباً همه چیزمان خیس شد . برنامه شکل اکشن به خود گرفته بود .مسیر 15 دقیقه ای را نزدیک به 1.5 ساعت طول کشید تا عبور کنیم تا به محیط بانی برسیم. ساختمانی که در گذشته برای انگلیسی ها بوده و اکنون محیط بانی آنجا است .جزر و مد آب زیاد بود و در نتیجه سرعت ما را کاهش می داد و ما نتوانستیم یک دور کامل جزیره را بزنیم و چیزی در حدود 18 تا 20 کیلومتی از مسیر 28 کیلومتری آن را طی کردیم.
صبح پنجشنبه که هنگام برگشت بود دریا نا آرام بود. بی قرار بود. از آن کودک آرم خبری نبود و بجای آن شیر ژیانی خلق شده بود که آدمیان را در سر انگشت خود بازی می داد. ترمینال قایقرانی بسته شد و اجازه خروج مسافران را نمی داد.ما هم بلیط قطار داشتیم و باید می رفتیم. در نتیجه از بندهای زیر میزی استفاده شد. قایقهایی که مسافران را 1500 می بردند با نرخ 4000تومان حاضر شدند که ما را از سمت دیگر اسکله سوار کنند و به بندر ببرند.قایق بر روی موج ها می رفت یا شاید هم پرواز می کرد. آن آب نرم تبدیل به بتن آرمه می شد که دل و روده ما را جابجا می کرد.
برنامه از اکشنی هم گذشته بود و ما چاره ای جز خندیدن نداشتیم.در آن بحر مواج قایق می راند و ما با چرت و پرت گویی مرگ را به تمسخر می گرفتیم. ظاهراً خصلت ایرانی جماعت است که مرگ را جدی نمی گیرد حتی اگر نزدیک آن باشد که تمسخر هم می کند. برای همین است که هنوز موتور سواری بدون کلاه – ماشین سواری بدون کمربند و... بهتر از عکس آن است.
بعد از آنکه اعضاء و احشای ما کاملاً خانه تکانی شد به بندر رسیدیم.خوب جسته بودیم. بعد از ما دیگر قایقی نیامد و بسیاری از قطار جا ماندن.
در قرن 21 هنوز با کمی مواج شدن دریا زندگی ملتی به هم می ریزد. بسیاری در قشم گرفتار شده بودند. چرا که وسیله حمل و نقل مسافرین قایق ها ی ضعیفی هستند که توانایی برخورد با شرایط سخت را ندارند.
تا به بندر رسیدیم خانمهای گروه عزم بازار کردند . اما من همچنان مسحور دریا بودم. نمی توانستم چشم از دریا برگیرم. دریای مواج رنگ آن را هم از آن حالت خارج کرده بود. یک نیم ساعتی بازار را چرخی زدم و یک ساندویچ بندری خوردم خود را به ساحل رسانده تا به دریا بنگرم. دریایی که اکنون دیوانه بود و موجش پس از برخورد با اسکله تا پیاده رو هم می آمد. با تمام ارادتی که به کوه دارم احساس می کنم دریا معنا و مفهوم عمیق تری نسبت به کوه دارد. کوه در برابر دریا چون کودکی است ایستاده در برابر استاد خویش.
قطار برگشت راحتتر بود. شاید واگن آن هنوز زیاد تعمیر نشده بود.اما لوکومتیو آن همان قدمت 50 ساله را داشت!!!
*نام پیشنهادی علی انوری
**اجرا شده در گروه سیالان