تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

این هفته کویر بودیم(27/28/29/9/87/.کویر مرنجاب.

چهارشنبه به سمت کاشان حرکت کردیم از آنجا نوش آباد و  فیض آباد و تقی آباد و سپس در مسیر خاکی به سمت دریاچه نمک و کاروانساری عباسی مرنجاب حرکت کردیم.

ساعت 4 بعد از ظهر در مرنجاب بودیم. به اسم بازسازی و نوسازی استخر زیبایی که با آب قنات  پر می شد  را تخریب کرده بودند و به شکل امروزی آبی کرده بودند و خالی از آب و قو هایی که سالهای پیش در آب شناور بودند شده بود.

دراین کاروانسرا سالهای دور مردمانی زندگی می کردند و کارشان شترداری و کشاورزی بود. خانی بود که در کاروانسرا اقامت داشت. بعد از آنکه میراث فرهنگی بر آنجا دست گذاشت مردمان آن از آن کوی به جاهای دیگر رفتند.

 

به تماشای غروب زیبای بیایان نشستیم وشب را چند ساعتی در کنار آتش بودیم. هوای بیابان بسیار سرد بود اما کنار آتش گرم بودیم. چای پشت چای خوردیم و از خاطرات کوهنوردی هر کسی گفت و شنید.

پنجشنبه ساعت 6:30 از خواب بیدار شدیم . دیدن منظره بیرون چادر این احساس را به آدم می داد که هنوز خواب است و خواب می بیند.تمام دشت و کویر سفید و بود و همجا را برف پوشانده بود. به قول دوستی ما در خیال خود فکر می کردیم تشنگی امان ما را خواهد برید اما سوز برف بود که جایگزین آن شده بود.

ساعت 8:10 به سمت دریاچه نمک و جزیره کشتی سرگردان حرکت کردیم. در قسمتهایی از آن تا مچ در آب بودیم. به علت سردی هوا گل ها یخ زده بودند و را رفتن ما را ساده تر کرده بود.

ساعت 10:40 در جزیره بودیم. استراحتی کردیم و سپس به سمت شن های روان که در شرق جزیره قرار داشت حرکت کردیم. در ساعت 12 در روی شن ها بودیم. گویی بدون هیچ تذکره و روادیدی به صحرای بزرگ آفریقا رفته ایم. شکلها و حالت غریبی که شن به خود گرفته بود دوستان را سر شوق آورده بود. برف دیشب هم که آب شده بود باعث می شد که باد شن را بلند نکند.

هر سال باد شکل تپه  ها را عوض می کند. برای  ماهر سال این منطقه  به نوعی تازه جلوه گر می شود.

ساعت 1:15 از شن ها جدا شدیم و به سمت کاروانسرا به راه افتادیم . کنار تنها چشمه آب نسبتاً شیرین آنجا توقفی کردیم. در افسانه های آن منطقه است که این چاه که در 2متری زمین قرا دارد را اما رضا کنده است . چرا که در آن منطقه همه جا آب شور  است و دریاچه آب شور در کنار آن. و بودن  این چاه چیزی در حد معجزه است . حتی در چاه ماهی قرمز نیز وجود داشت.ساعت 3:15 در کاروانسرا بودیم. دوباره کنار آتش نشسته و چای هیزومی و ناهار خوردیم.در مجموع 24 کیلومتر راه رفته بودیم.

 سوار ماشین شدیم تا شب را در  امامزاده سلیمانیه فیض آباد کنار دیگر دوستان آلاله ای باشیم.

هنگام برگشت  به گله های بزرگ شتر بر خورد می کردیم که آرام و صبور از کنار ما می گذشتند. به شدت حال و هوای جای خالی سلوچ در ذهنم جاری بود.

شب به گروه آلاله پیوستیم.

شب جمعه بود و در روستای تقی آباد دیگ حلیم و گوشت بر قرار بود.

شب نذری گوشت و لوبیا را خوردیم ( بسیار خوشمزه بود . گوشت و لوبیا را ساعتها در دیگی که زیر آن آتش هیزم است به هم می زنند و گوشت را در لوبیا حل می کند و معجونی خوشمزه از آن خارج می شود).هوای آن شب بسیار سرد بود. شیشها یخ بسته بود و سرما کویر را با جان و دل احساس کردیم.برفها هم همه یخ زده بودند.

 صبح جمعه حلیم  راخوردیم و بر برکت رزق و روزی و زندگی آنها دعا کردیم.

آخرین برنامه ما دیدار  از شهر زیر زمینی نوش آباد بود. ظاهراً سازمان میراث فرهنگی بر آن نظارتی ندارد. جا دارد که روی این سایت باستانی  کار بیشتری  شود.http://aftab.ir/lifestyle/view.php?id=15910

ساعت 4 بعد از ظهر در تهران بودیم.

این برنامه مشترک دانشگاه تربیت معلم و آلاله بود.

جا دارد که از امیر آقا و حاج احمد هم تشکر ویژه ای بکنم.

 

 

غم زیبا

وصال

 

 

 

منتظران دشت

 

تک درخت

 دوستان بی دل

محزون

 خود خود

 سخن سایه

 

توهم

 همسفران

 نبض کویر( جزیره روبرویمان است)

 همیشه تشنه

 سکوت

   

 جویندگان سلوچ

 مسافرین سکوت

 سوژه

نذری

 در ضمن شب چله  که حاجی بابام( بابا بزرگم) از حافظ مدد گرفت

یک غزل آمد که یک بیت آن که بسیار مشهور است را می آورم.

تفسیرش با شما:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان به جویی نفروشم.

احساس می کنم برای من پیغامی دارد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

این چند وقته که هوای تهران آلوده شده است ما را مجبور کرده است که از دیویدن در پارک به شنا کردن در استخر روی بیاوریم.

شنا کردن هم حال و هوای خود دارد. رسیدن به آرامش در آب آبی ، حس ماهی شدن در ورطه خیال، غوطه خوردن در خیالات و تفکرات، اندیشیدن در مورد کارهای آینده همه جزو مزایای شنا کردن است. از معایب آن هم است که ورزشی است بشدت انفرای و منفردانه.در یک مسیر ثابت دائم در حال رفت و برگشتی. بدون هیچ کلامی

شاید بتوان گفت ورزشی عارف مسلک باشد.حال آنکه دویدن بر عکس آن است. با جمعی می دوی و می خندانی و می خندانند و از هر در و تخته ای می شنوی و می گویی.با مردمانی و از مردمانی

چند شب پیش بود از استخر بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم.

هوا سرد بود ومجبور بودم برای جلوگیری از سرما خوردگی شال گردنم را که سفید رنگ است روی سرم انداخته و سرو صورتم را پوشاندم.

کلاهم را روی شال انداخته و منتظر تاکسی شدم.

طریقه تاکسی گرفتن من هم این گونه است که به سمت مقصد شروع به حرکت می کنم و بر روی هر ماشینی که به سمت مقصد من حرکت می کند دست می جنبانم.

این گونه می رفتم که یک ماشین ایستاد و من در جلو سوار شدم.

احساس کردم که نگاه راننده سنگین است. هیچ کلامی نه او گفته بود و نه من.

چند بار صورت برگرداند و مرا بر انداز کرد. دفعه دوم دقیق تر

دفعه سوم خم شد و کامل چهره ام را دید.

اخماش در هم رفت و به راه خود ادامه داد.

من تازه متوجه موضوع شده بودم. او خیال می کرد یک خانوم سوار کرده و بعد که خم شد و چهره مرا دید . با اون سیبیل های مسخره و سرو صورت مردانه، اخم در هم کرد. مرا می گویید. داشتم در دلم از خنده منفجر می شدم.

 در مقصداز ماشین پیاده شدم . او هم  که خیال شب شیرین خود را بر باد می دید به راه خود رفت .یک دل سیر خندیدم و فهمیدم در این زمانه نامردی می شود به نامردان چه نیرنگها که نزد.

اگر دوستان خواستند این نیرنگ را پیاده کنند به خاطر داشته باشند که چند وقتی از آخرین اصلاح صورتشان گذشته باشد و یک سیبیل چخماخی هم بالای لب مبارک قرار داده باشند تا احتمال خطر را از خود دور کنند.

خوب شد. در این زمانه نامردی یک کارکرد مثبت برای سیبیل های بلامصرف پیدا شد ، سیبیل هایی که زمانی یک تار آن گرویی روزگاران بود.

چه سخت باشد زندگی در زمانه ای که  نامردان بر مردان پیشی گرفته باشند.

شب یلدا  هم خوش باشید و به انتظار آفتاب بیدارو سرزنده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

 این هفته جمعه 22/9/87 قله  ورجین (2980) را در منطقه حفاظت شده ورجین( جاده فشم) صعود کردیم.

این برنامه مشترک بین گروه آلاله و گروه کوهنوردی دانشگاه شهید بهشتی بود.

بعد از 4 روز کمبود اکسیژن بالاخره آخر هفته یک  پرس اکسیژن حسابی استشمام کردیم. فکر کنم تا سالهای دیگه این جمله آخر کلاس باشه و مایه داری.( بله در جامعه ای که جان ملت برای حکمرانانش بادمجان باشد غیر از این نمی شود که 4 روز هوای تهران در حالت اظطرار باشد و استاندار بگوید مشکلی نیست.( این را با حادثه شهید شدن 16 سرباز ایرانی مقایسه کنید ملتفت می شوید که خوشبختانه حکومت همه را با یک چشم نگاه می کند))!!!!!!!!!!!!!

 در مسیر جاده فشم، روستای کلوگان از ماشین پیاده شده و روستا را به سمت قله ترک می کنیم( ساعت 7:45). مسیر پاکوب را ادامه داده  و رودخانه خود روستا رارا از روی پل رد می کنیم تا ابتدای یال برسیم که از آن به بعد دائم بر روی یال قرار می گیریم. مسیر در ابتدا خشک بود تا یک ساعت مانده به قله ، و بعد از آن در مه و ریزش نم نم برف صعود را ادامه دادیم و درساعت 1:30 قله را صعود کردیم.( چون منطقه ورجین از مناطق حفاظت شده است ما در طول مسیر 50-60 تا کل و قوچ دیدیم. جاتون خالی دیدن این حیوانات خارج از قاب تلوزیون لذت بخصوصی دارد.

مسیر را از یال جنوبی به سمت جاده ادامه داده و در ساعت 5 در جاده بودیم  (نرسیده به رودک).

تا قله 7 کیلومتر و در مجموع 11.5 کیلومتر کوهپیمایی و کوهنوردی داشتیم.

از این به بعد می خواهم یک یادداشتک کوتاه در پایان مطالبم بگذارم( البته اگر دماغم چاق باشه) به اسم نوشته های لمپنی، شاید در آینده خود پرونده مستقل شود.

نوشته های لمپنی:

این هفته یکی از دوستان جک بامزه ای تعریف کرد که بنده هم ابتدای این نوشتار را با این جک شروع می کنیم.

یک بنده خدایی را در قزوین بازداشت می کنند و به زندان می اندازند، بعد از چند ساعتی فرد مورد نظر با چنان شدتی در می کوبد که نگهبان به سراغش می رود. مرد می گوید ، اعتراف می کنم 2 نفر را در مشهد کشتم،3 نفر را در تهران کشتم ؛1 نفر را در قم کشتم ،6 نفر را در تبریز کشتم، مرا به انفرادی بی اندازید. نگهبان دستی بر شانه فرد می زند و می گوید ببم جان تو منم کشتی.

3 روز  آخر هفته  بیابان مرنجاب(منتظر عکسهای نابش باشید)

دختر زمین

نگاه به نگاه

اولین پیوند دست از نوع ایرانی(به اندازه و شکل دست پیوندی بیشتر دقت کنید - لامصب قیافیه این عسل خان ما چقدر شبیه این عراقی های اسیر کش شده)

 در جستجوی راز دیر زیستن( سرو کوهی به این اندازه عمری بالای ۵۰۰ دارد) 

تلاش جمعی

شادی در اوج

بوسه دو سنگ( ما آمدیم و خلوتشان را به هم زدیم)

سایه روشن

قسمت

( به احتمال زیاد این حیوان به دست انسان کشته نشده و در میان این همه شکارچی مردن این چنین قسمت است)

عکس قله پرسون که ۳ هفته پیش اجرا شد

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

دیدید چه راحت از خون 16 سرباز وطن گذشتند و وزیران اطلاعات و خارجه  و رئیس پلیس ،با یک اظهار تاسف قضیه را ماست مالی کردند.حتی وزیر کشور اظهار نظر هم نکرد

اینان فرزندان این ملت بودند. ارزش داشت نه به اندازه غزه اما یک دهم آن اطلاع رسانی کنید.

به این دلایل است که من می گویم مردم بر غزه بی تفاوت شده اند. چنین اطلاع رسانی جهت داری چنین نتیجه هایی دارد.( تازه امروز در خبر آورد که دوباره برق نیروگاه غزه به دلیل عدم سوخت رسانی قطع شد. با خود گفتم کی این برق بازگشته بود که دوباره برود؟ در واقع این گونه بود که برق شهر وصل شده بود و ایران به دلیل آنکه خدایی ناکرده از دشمن ستیزی خون ما کم نشود این اخبار را نگفته بود)

این حادثه هرجای دیگر دنیا اتفاق می افتاد، اگر باعث سرنگونی دولت نمی شد .( مانند تغییر حاکمیت اسپانیا به دلیل کشته شدن چند سرباز آن در جنگ عراق در 2 سال پیش) قطع یقین به استعفای مقامهای مسئول می رسید. مانند همین حادثه بمبئی که وزیر کشور آن استعفا داد.

بله دولت محکم بر سخن خود ایستاد که ما با گروگان گیران صحبت نمی کنیم و این یک دندگی به مرگ سربازان انجامید. اما براستی این شیوه بهترین روش بود؟دولت نمی توانست با گروگان گیران وارد مذاکره و مبادله شد؟( بدیهی ترین کاری که به عقل هر انسانی می رسد)( مقایسه کنید با همان اسرائیل که چند صد نفر از دشمنان خود را با چند جنازه 3 سربازان خود مبادله کرد( تازه آنها درنده خویند و ما...)).

 وای بر وطنی که حاکمانش بر نگهبانان مرزش اینگونه می اندیشد

چرا؟ چرا که تک تک اندیشه های ماست که اندیشه های دولت مردان ما را می سازد.( با نگاهی به طرز رانندگی- صف ایستادن ها – جرایم  و خود پرستیهای دیگر می توان دریافت که جامعه به سمت خودخواهی افسار گسیخته ای در حال حرکت است.( شاید همه به راستی کور شده ایم!!!!!!!!!)

پس وای بر ما

 خاتون خاله  چه عکسهایی را تلفیق خواهی کرد تا پستی تاثیر گذار داشته باشی؟

جمعیت وبلاگ نویسان مسلمان،آیا این موضوع هم در دستور کار شما قرار دارد؟ یا نه؟

نمی خواستم عیدتان را خراب کنم اما لازم دیدم در همان جهت انسانی که بر غزه نوشتم بر این عزیزان سوگ غم بگیرم چرا که 1. خود زمانی هم لباس آنان بودم و 2. نمی خواهم به کوری دچار شوم.

هنگام نوشتن این پست آهنگ کاروان شهید  ناظری کمک زیادی بر من کرد تا بر قلم مسلط باشم. اگر این آهنگ را دارید پیشنهاد می کنم یکبار دیگر  آن را گوش کنید

 

می گذرد کاروان    روی گل ارغوان       قافله سالار آن    سرو شهید جوان

در غم این عاشقان    چشم فلک خونفشان     داغ جدایی به دل    آتش حسرت به جان

خورشیدی    تابیدی    ای شهید    در دلها جاویدی    ای شهید....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- در یونان یک نفر کشته شده یک هفته است که کشور ناآرام است 

- آخر هفته قله ورجین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته قرار بود سیاه سر شمالی برویم  اما به دلایلی کنسل کرده و به اوسون رفتیم.

خیلی دیر به دربند رسیدیم و مجبور شدیم  که ماشین را در  میدان دربند پارک کنیم.ساعت 8 از پای مجسمه راه افتادیم. در ساعت 10.5 در کنار چشمه اول اوسن صبحانه خورده و آرام آرام به سمت امیری حرمت کردیم و در ساعت 2 جانپناه بودیم.

هوا عجیب می نمود. هیچ بادی نبود و این از شگفتی های توچال بود. گاهی مه ای می آمد و می رفت.

قله های کلکچال و پیاز چال در نهایت زیبایی بودند(شاید عید قربان به این سمت برویم).

تشخیص دادیم که بالاتر نرویم و برنامه را در امیری به اتمام برسانیم.

در جانپناه آش داغی خوردیم که درآن هوا بسیار دلچسب بود و در حالیکه افتاب و آسمان همه به رنگهای جادویی  درآمده بودند به سمت سربند سرازیر شدیم و در ساعت 6:15 در سربند بودیم.( امان از ترافیک و اس ام اس بعضی ها که با لوو باطری موبایل همراه شود).

 رکوع با عبای سفید

کرشمه حق

قبله گاه درخت

بوی غروب

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

آخرین پست خاتون خاله مرا به فکر فرو برد.تو را چه شداست سهیل؟تو که مدعی بودی به آرمان خودت وفادار بودی.به آزادی – برابری – برادری

از مهمترین اعلامیه هایی که این سه را تضمین کرده اعلامیه حقوق بشر است. یعنی حمایت از حقوق بشر فراتر از نام و رنگ و مذهب و هر چه باعث جدایی می شود. حال چگونه حکایت رنج غزه بر تو بی تفاوت شده است( بهتر است بگویم بود)؟

شاید من هم از برج عاج نشینان شده بودم . به من مربوط نیست. به من چه؟ می خواستند زمینهاشون رو نفروشند. خوب برن صلح کنند دیگه.

اما این بهانه ها هیچ دلیل موجهی نیست بر من که بی تفاوت باشم بر ظلمی که بر انسان می رود . حال چه فلسطینی چه ایرانی و چه هر قیبله دیگر.

ممنون که مرا از خواب مردگی بهوش آوردی.

اما چه شده است که ما( عموم ایرانیان ) را می گوییم به این موضوع( غزه) بی تفاوت شده ایم؟

چرا هیچ ان –جی- اویی هیچ نهاد مردمی( نه اسماً مردمی و در واقع صد در صد دولتی) از خود حرکتی نشان نمی دهد، همانند بسیاری از کشورهای جهان؟ بخصوص بلاد کفر.

به نظر من این چند ساله راه را به اشتباه رفته ایم . دولت شده قیم بزرگ. اوست که باید اعلام کند- تبلیغات اسلامی ایست که باید بیانیه صادر کند.و این چنین شده است که مردم بر این موضوعات چهره بی تفاوتی گرفته اند .آنقدر این آش را شور کرده اند که قابل خوردن نیست.

این بلا چند سالی است که گریبان هیئت های مذهبی را هم گرفته و در بلند مدت همین نتیجه را در بر خواهد داشت.

مردم دنیا وجدانهایشان بدرد می گیرد اما چون دولت همه چیزها را به سیاست پیوند داده است ، مردم ما این را هم جزئی از سیاست میپندارند و اولین گزینه سیاست را بی پدر و مادری آن می داند . پس اینگونه می اندیشند که ول کن . اگر تلوزیون برنامه ای پخش می کند بگوید بزن کانال دیگر.

بی تفاوتی در ما کم کم به سمت نهادینه شدن بپیش می رود و این بسیار خطرناک است  و در دراز مدت دود آن به چشم خودمان خواهد رفت. وقتی که این بی تفاوتی با بی اعتمادی که در حال شکل گیری است پیوند بخورد بچه ای نا مبارک از دل آن سر بر خواهد آورد به نام کوری.

کوری از جنس رمان هم نامش.

به قول شبستری اجازه دهید دین به آسمان برگرد و کمی هم آسمانی باشد نه زمینی.

دولتیان اگر دست از سر دین دار کردن مردم بردارند . این ملت همانند تاریخ 5000 ساله خود بلد است که خود را در کوران حوادث، دین دار و دل سوز انسانیت نگه دارد.( در کارنامه ما همین بس که اولین اعلامیه حقوق بشر به نام ما ثبت شده است و از کشتار و خون ریزی یهودیان جلوگیری کرده ایم)

عکس در این زمینه بسیار بود اما ترجیح می دهم که بدون آن همه عکس این پست را ثبت کنم. شاید شما هم بر کردار خود بی اندیشید.

و  در پایان گزیده شعری از سایه:

 

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست

هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

 

میان این همه نامردی و نامردی

نشسته در غم مردم، هنوز مرد اینجاست

 

بیا که مسئله ی بودن و نبودن نیست

حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

 

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش

هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

 

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند

چو چشم بازکنی صبح شب نورد اینجاست

 

جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است

تو را ز خویش جدا می کنند، درد اینجاست.

 

آخر هفته قله سیاه سر شمالی در سنگان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته بجای قله دوشاخ -  قله چین کلاغ  را صعود کردیم.

جنگل کارا منظره پاییزی نابی را بدست آورده بود.

دیگه کم کم دوستان آلاله ای ما هم به سمت  متاهل شدن بپیش رفته اند و می روند. چقدر خوشحال شدم از خوشحالی و بشاشی امیر که او هم رفت قاطی مرغها. جمعیت ما تک ها روز به  روز رو به زوال می رود.

باشد که پا بر جا و استوار در کوهها بماند .

۳ روز خرابی در بلاگفا باعث تاخیر بنده بود.

آرامش در صبح

(صبحانه خیلی مفصل بین دوشاخ و چین کلاغ)

کوه - خدا - انسان

 همسایه تهران

( جنگل کارا ۲۰ دقیه ای درکه)

ایستاده بر اوج

(امیر عزیزم که بر من الگوی کوهنوردی  و زندگی می باشد. از این به بعد عکس تکی برای او ممنوع است)

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

سه شنبه توانستیم بعد از مدتها پا به سالن تاتر بگذاریم  و تاتر کارناوال با لباس خواب به نویسندگی و کارگردانی چیستا یثربی را به تماشا بنشینیم.( سالن قشقایی تاتر شهر)

این نمایش از 5 پرده منفک از هم و تفکیکی تشکیل شده بود و خمیر مایه تمام آنها مشکلات روانی بود  که به نوعی جامعه ایرانی دچار آن شده است و تاکید زیادی بر آن داشت که این مشکلات در کودکی افراد و در درون خانواده بوجود آمده است و این که بعضی از مشکلات روانی بدلیل برآورده نشدن مسایل جنسی در آدم های پیرامونی ماست.

نمایش موزیکال  بود که گاهی نیز رقص را خمیر مایه آن می کرد. نمایش میل زیادی داشت که کمدی باشد و الحق و النصاف که در این زمینه هم موفق بود و خنده های مستانه ای را از بیننده می گرفت.

این خنده ها البته به پایانی خوش نمی رسید بلکه داستان با یک زهر مرگباری به پایان می رسید و این بخاطر قلم توانا و البته بازی های زیبای  بازیگران آن بوده است که می توانست بخنداند و لحظه ای بعد اندوهگین کند( البته گیتار و موسیقی  زنده آن را در این زمینه نباید دست کم گرفت)

مجموع داستانهای نمایش از عدم اعتماد حرف می زند.اعتمادی که در جامعه روز به روز در حال گم شدن است . ما می خندیدم اما نه بر داستان که به مرگ آینده ای که در پیش داریم. پایکوبی می کردیم برای این بی اعتمادی جدیدی که در حال شکل گیری است( ارجاع می دهم شما را به وبلاگ سفر به دیگر سوhttp://mohammadinlondon.blogfa.com/post-137.aspx).

پرده ها که پس از دیگری می آمد به بیننده  این خبر را می داد که این داستان که ابتدایش خنده دار است نه پایانی این چنین دارد و بیننده سعی می کرد در خندیدن احتیاط نماید. اما قلم و بازیها طوری به جلو حرکت می کرد که این عمل دفاعی بینده را خنثی می کرد. به طوری که حتی در  آخرین پرده که بیننده به نوعی خبر از پایان شوم آن داشت را نیز وادار به خندیدن  می کرد البته لازمه آن به کار بردن کلمات استعاره ای بود که تمام بیندگان نوع دوم کلمه  راکه اروتیک بود را برداشت می کردند.

شاید بتوان گفت این خنده ها، خنده های زهر آلودی بود که یک محکوم به مرگ در آخرین ساعات زندگی خود انجام می دهد.

این نمایش کمدی بود اما امیدی نبود. خنده های تهی. حال را چسبیدن بدون درنگ بر آینده. گویی از روی مستی قایق سرگردان در اقیانوس خودمان را سوراخ می کنیم و بر آن می خندیم اما امان از آن لحظه که هوشیار شویم و ببینم این قایق در حال غرق شدن است.خنده های مستی در پیش شبی هول ناک.

برای همین بود که درپایان نمایش آهنگ بسیار تندی نواخته شد که به نوعی ذهن مخاطب را ریست کند. شای دپیام آن این بود که:

شما مستید.(انسان مست در عین آنکه می خندد می تواند لحطه ای بعد گریه کند و فردای آن هرچه را که کرده فراموش کند. اما از آنچه که کرده در ذهن خود ته مایه ای دارد و نگران از کردار خود).

اکنون من در همین فکرم که چرا بر چنین بادام تلخی دائم در حال به به گویی بودم.

 

 

 

 آخر هفته قله دوشاخ از درکه - برگشت از فرحزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه این هفته به همراه عسل خان و علی سلطانی رهسپار توچال شدیم.

دیگه هیچ جایی گیر نیاوری بهترین قله همین است دیگه.

ساعت ۷ از مجسمه راه افتادیم . هوا بی نهایت خوب بود. گاهی ابر بود و بارش و گاهی آفتاب دل انگیز.

از اوسون انداختیم رفتیم بالا تا به شلوغی شیرپلا نخوریم. مسیر اسون را هم فدراسیون تا خود گردنه درست کرده است. ساعت ۸:۴۵ کنار چشمه معروف اسون ( بین شیر پلا - ایستگاه ۵) رسیدیم.

هوا مطبوع بود و ما هم داغ کرده بودیم و یکتا لباس شده بودیم. کمی خرما و تنقلات خوردیم .آب برداشته و به سمت سنگ سیاه حرکت کردیم. روی یال اصلی که افتادیم باد شروع شد . نزدیکی ها سنگ سیاه باد شدید شده بودُ بطوری که راه رفتن را مشکل می کرد.

ساعت ۱۱:۰۰امیری بودیم. ۸ تا تخم مرغ آورده بودم که آشپز ما علی آقا اونها رو نیمرو کرد. بعدش با آب جوشی که آورده بودم قهوه درست کرده و خوردیم .ساعت ۱۱:۴۰ به سمت قله حرکت کردیم. باد بسیار شدید شده و تمام برفهای یال رو بصورت یخ در آورده بود. شانسی که آوردیم آن بود که کاملاْ زمستانه آمده بودیم. با کلاه بوران صورتم گرم بود. شلوار بادگیر جدیدم هم خوب جواب داد و پاهایم گرم بودند.روی یال اصلی که افتادیم باد طغیان کرد. آنقدر شدید می وزید که باز چشمم کمی اذیت شد( اینبار حتماْ عینک بوران خواهم گرفت).نزدیک های قله دو برابر آنچه که باید هر قدم انرژی از ما می گرفت  تا هم بالا برویم و هم بر کولاک غلبه کنیم.ساعت ۱:۳۰ قله بودیم . بعد از مدتها قله جون داری را صعود می کردیم. نفسمون رو گرفته بود. آنجا بقیه قهوه را خوردیم که در آن شرایط و هوا در حد خدا بود. به سمت تله حرکت کردیم. آن سمت کوه دیگر بادآنچنان که ما را فرا گرفته بود نبود. فضا بقدری زیبا شده بود مه مسحور آن همه زیبایی شده بودیم. به خودم نفرین فرستادم که چرا دوربین را با خود نیاوردم.( دلیلم آن بود که از هر جای توچال که بگی عکس دارم)اما حیف که نیاورده بودم. شادی کی از دلایلی که آن همه ما آنجا را زیبا  می دیدم آن بود که سختی زیادی کشیده بودیم تا به آن منطقه برسیم و گرنه شاید برای کسان دیگر آنچنان که بر ما رخ می نمود نبود.از ایستگاه ۷ تا ۵ را با تله آمدیم و بقیه را هم پیاده. ماشاا.. بلیط راگران کرده اند.نزدیک غروب بود که پاهایما آسفالت را لمس کرد.

این برنامه نشان داد که عسل خان همچنان اسد خان سابقه.

باد ما را با داشتن  باطوم آنچنان می تکاند که اگر کمی غفلت می کردیم سر از آهار در می آوردیم. اما اسد که باطوم نمی گیره عین کوه در برابر آن باد بود.نفر اول شدن در پرتاب دیسک حقاْ برازنده اش است.

کم کم باید خودمون را برای برنامه زمستانی ناب آماده کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت   توسط سهیل  |