این هفته کویر بودیم(27/28/29/9/87/.کویر مرنجاب.
چهارشنبه به سمت کاشان حرکت کردیم از آنجا نوش آباد و فیض آباد و تقی آباد و سپس در مسیر خاکی به سمت دریاچه نمک و کاروانساری عباسی مرنجاب حرکت کردیم.
ساعت 4 بعد از ظهر در مرنجاب بودیم. به اسم بازسازی و نوسازی استخر زیبایی که با آب قنات پر می شد را تخریب کرده بودند و به شکل امروزی آبی کرده بودند و خالی از آب و قو هایی که سالهای پیش در آب شناور بودند شده بود.
دراین کاروانسرا سالهای دور مردمانی زندگی می کردند و کارشان شترداری و کشاورزی بود. خانی بود که در کاروانسرا اقامت داشت. بعد از آنکه میراث فرهنگی بر آنجا دست گذاشت مردمان آن از آن کوی به جاهای دیگر رفتند.
به تماشای غروب زیبای بیایان نشستیم وشب را چند ساعتی در کنار آتش بودیم. هوای بیابان بسیار سرد بود اما کنار آتش گرم بودیم. چای پشت چای خوردیم و از خاطرات کوهنوردی هر کسی گفت و شنید.
پنجشنبه ساعت 6:30 از خواب بیدار شدیم . دیدن منظره بیرون چادر این احساس را به آدم می داد که هنوز خواب است و خواب می بیند.تمام دشت و کویر سفید و بود و همجا را برف پوشانده بود. به قول دوستی ما در خیال خود فکر می کردیم تشنگی امان ما را خواهد برید اما سوز برف بود که جایگزین آن شده بود.
ساعت 8:10 به سمت دریاچه نمک و جزیره کشتی سرگردان حرکت کردیم. در قسمتهایی از آن تا مچ در آب بودیم. به علت سردی هوا گل ها یخ زده بودند و را رفتن ما را ساده تر کرده بود.
ساعت 10:40 در جزیره بودیم. استراحتی کردیم و سپس به سمت شن های روان که در شرق جزیره قرار داشت حرکت کردیم. در ساعت 12 در روی شن ها بودیم. گویی بدون هیچ تذکره و روادیدی به صحرای بزرگ آفریقا رفته ایم. شکلها و حالت غریبی که شن به خود گرفته بود دوستان را سر شوق آورده بود. برف دیشب هم که آب شده بود باعث می شد که باد شن را بلند نکند.
هر سال باد شکل تپه ها را عوض می کند. برای ماهر سال این منطقه به نوعی تازه جلوه گر می شود.
ساعت 1:15 از شن ها جدا شدیم و به سمت کاروانسرا به راه افتادیم . کنار تنها چشمه آب نسبتاً شیرین آنجا توقفی کردیم. در افسانه های آن منطقه است که این چاه که در 2متری زمین قرا دارد را اما رضا کنده است . چرا که در آن منطقه همه جا آب شور است و دریاچه آب شور در کنار آن. و بودن این چاه چیزی در حد معجزه است . حتی در چاه ماهی قرمز نیز وجود داشت.ساعت 3:15 در کاروانسرا بودیم. دوباره کنار آتش نشسته و چای هیزومی و ناهار خوردیم.در مجموع 24 کیلومتر راه رفته بودیم.
سوار ماشین شدیم تا شب را در امامزاده سلیمانیه فیض آباد کنار دیگر دوستان آلاله ای باشیم.
هنگام برگشت به گله های بزرگ شتر بر خورد می کردیم که آرام و صبور از کنار ما می گذشتند. به شدت حال و هوای جای خالی سلوچ در ذهنم جاری بود.
شب به گروه آلاله پیوستیم.
شب جمعه بود و در روستای تقی آباد دیگ حلیم و گوشت بر قرار بود.
شب نذری گوشت و لوبیا را خوردیم ( بسیار خوشمزه بود . گوشت و لوبیا را ساعتها در دیگی که زیر آن آتش هیزم است به هم می زنند و گوشت را در لوبیا حل می کند و معجونی خوشمزه از آن خارج می شود).هوای آن شب بسیار سرد بود. شیشها یخ بسته بود و سرما کویر را با جان و دل احساس کردیم.برفها هم همه یخ زده بودند.
صبح جمعه حلیم راخوردیم و بر برکت رزق و روزی و زندگی آنها دعا کردیم.
آخرین برنامه ما دیدار از شهر زیر زمینی نوش آباد بود. ظاهراً سازمان میراث فرهنگی بر آن نظارتی ندارد. جا دارد که روی این سایت باستانی کار بیشتری شود.http://aftab.ir/lifestyle/view.php?id=15910
ساعت 4 بعد از ظهر در تهران بودیم.
این برنامه مشترک دانشگاه تربیت معلم و آلاله بود.
جا دارد که از امیر آقا و حاج احمد هم تشکر ویژه ای بکنم.

غم زیبا

وصال


منتظران دشت

تک درخت

دوستان بی دل

محزون

خود خود

سخن سایه

توهم

همسفران

نبض کویر( جزیره روبرویمان است)

همیشه تشنه

سکوت

جویندگان سلوچ

مسافرین سکوت

سوژه

نذری
در ضمن شب چله که حاجی بابام( بابا بزرگم) از حافظ مدد گرفت
یک غزل آمد که یک بیت آن که بسیار مشهور است را می آورم.
تفسیرش با شما:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان به جویی نفروشم.
احساس می کنم برای من پیغامی دارد



















