تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

این سخن را از دوستی  چند وقت پیش شندیم که حال می خواهم بر شما بازگو نمایم.

این دوست ما دوست دیگری دارد که در حال و هوای خودش است. با زنش مشکل خورده و طلاق داده.

بر شکست شده. چند روز در آسایشگاه بستری شده و از آنجا فرار کرده.

این دوست دوست ما یک باره تصمیم می گیرد برود غرب ایران. در اتوبوس با یک نفر از اهالی آن منطقه رفیق می شه و می شود یار غار ش ۰چند روزی را آنجا می ماند و در منزلشان مهمان میشود. این شخص پدری داشته که سریع با این دوست دوست ما رفیق می شود . تعریف می کند که بعد از چند روز حرکات مشکوک از او دیدم و بعد از آن او تقاضاهای نامشروع کرد.(فکر کن یک دفعه با تقاضایی نامشروع از فردی کهن سال بر بخورد)- البته تقاضا آن بود که این دوست دوست ما فاعل باشه او مفعول. نوعی تقاضای همجنس خواهانه. یک جورهایی در عمل انجام شده قرار گرفت و بله. خلاصه او از آن شهر و دیار آمد به تهران و سرخورده از کار خویش بود. نمی تونم بگم عذاب وجدان - اما یه همچه چیزهایی داشت.آخه بنده خدا تا به حال از این همجنس گرایی ها انجام نداده بود.

آخرش می بیند که خیلی دارد آزار می بیند تصمیم می گیرد که برود به یک آخوند بگوید تا راه حلی پیش پای او بگذارد. (خیال کرده آخوند هم کشیش است که با اعتراف و پرداخت وجههی بهشت را بر او عرضه کند. فکر کنم نسل بعد با این تبلیغاتی که می شود فکر کنند آنها خود خدا هستند).

خلاصه می رود با آخوند مسجدشون صحبت می کنه و ماجرا را می گه.

این دوست دوست ما تعریف می کنه وسطهای حرفم می گفت برو دیگر نگو ، استغفار کن و از این حرفها.

یک جورهای می راندتش. تا این که این دوست دوست ما آخر حرفش گفته بله اون کسی که من و مجبور کرد که این عمل رو بااو انجام بدهم از برادران اهل سنت بوده!!!

این دوست دوست ما می گه: یه دفعه دیدم حاج آقا قیافش تغییر کرد،  گل از گلش شکفت. با خوشحالی می گفت خوب کاری کردی ، تو میخ اسلام رو کوبیدی و...

(این همه می گم دردل کنید برای همین هاست دیگه  هی مسخره ام کنید.)

آرای برادر اگر همچنان دین را را مصلحت گرایانه  و تبعیض آمیز بنگریم همین نتیجه کار ماست.

کاش روزی برسد که همه انسانها را جدا از کیش و آیین و رنگ و مذهب و قومیتشان ببینیم . قضاوت کنیم.

انسان را فقط در مقام انسان ببینیم.

آن وقت است که عدالت ظهور خواهد کرد حال با هر نامی. انسان -ابر مرد- مهدی موعد -مسیح- سوشیات.

۰ (این مطلب را با چاشنی طنز نوشتم تا از تلخی زهر گونه آن کاسته شود)

نوشته شده در شب جمعه۳۰ آبان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

آخر توانست فیلم کنعان را ببینم.

چانچه از اشخاصی هستید که این فیلم را ندیده اید این نوشته نمی تواند چنگی به دل  شما بزند.

این سیما آزادی هم خوب سینمایی است ها. آدمی فکر می کند در مکانی خارج از ایران رفته است.

اما فیلم.

داستان زن و مردی از خانواده روشنفکر جامعه ( ترانه علی دوستی و فروتن)است که زن خواهان طلاق است و مرد نمی داند چرا ولی با او همراهی میکند.

رادان دوست مشترک آن دو است و بایگان خواهر ترانه.( موجز و ساده موضوع فیلم را گفتم)

ابتدای فیلم  جالب است کارگرانی که مشغول باز کردن چاه آشپزخانه هستند و در نهایت از چاه یک لباس در میآورند.بوی گندی خانه را می گیرد و خانم خانه از زن کارگر می خواهد که هفته بعد هم بیاید .

خانه ای در اندر دشت تزیین شده با انواع تابلو های نقاشی مدرن و پست مدرن.

صورت زن هنگام صحبت کردن با شوهرش بی احساس و بی روح است. اما هنگام دیدار علی صورتی بشاش پیدا میکند.

کنعان فیلمی است در حوزه انتقاد از زندگی روشنفکرانه.( البته منصفانه بر عکس سریالهای تلوزیونی)

زندگی زنی سرگشته که نمی داند چه می خواهد- بدنبال چیست-

کسی که اصلی ترین سئوالات زندگی را بی پاسخ گذاشته است.

...آمدنم بهر چیست؟ ننمایی وطنم...

خانه ای به آن وسعت در بهترین نقطه شهر

اما بیننده هیچ احساس خوشایندی از آن ندارد. تنها متعجب است از بزرگی آن.

خانه ای با انواع تابلو نقاشی اما دریغ از تکه ای فرش.

خانه ای که یک لباس!!!!!!!! برود در چاه آشپزخانه اش گیر کند. نشان دهنده آن است که مسیر درستی نمی پیماید.خانه ای که سعادت( نام کارگری که در خانه کار میکند) تنها آورنده سعادت و نظافت به آن خانه است.

بله بزودی بوی گند این زندگی به هوا بر خواهد خواست.

فیلم بر روی لبه تیغ حرکت می کند.خط قرمز های نظام

آیا زن با علی رابطه داشته است و فرزند از اوست؟ تا به آخر نمی توان به این سئوال پاسخ گفت.

برای این است که زن از مرتضی( فروتن)فرار می کند؟باز پاسخی نیست؟

چه رابطه معنا داری وجود دارد بین اسامی. علی( دوست مشترک ( و مرتضی همسرش). مرتضی علی یک اسم است.

من دوست ندارم چنین نگاهی داشته باشم

بلکه همان گفتار اولی را بیشتر می پسندم که بعضی از روشنفکران در واقع سرگشتگانند.

ترانه نماد آنها.کسی که پدر خود - مادر خود حتی خواهری که برای او از جان مایه گذاشته را فراموش می کند.برای ادامه زندگی به نوعی لاتاری می مکند. بدون دلیل زنده است. بدون دلیل زندگی میکند.

البته انتهای فیلم به سمت کلیشه شدن به پیش می رود اما  در این دام نمی افتد.همین که ادامه زندگی کردن با مرتضی رابه نوعی شیر یا خط واگذار می کند- نشان دهنده همان سرگشتگی است که از زبان مرتضی می شنویم که این رسمش نیست.

زندگی این گونه همان می شود که شریک مرتضی می گوید: زن گفت می خواهم بروم باید برود.

حال آنکه راه درست همانی بود که مرتضی رفت. ساعتی چند گفتگو و گفتمان.

( احساس می کنم طلاقهای تفافقی بعضی شان چنین محتوایی دارند).

بعضی از روشنفکران هستند که از گذشته خود( تاریخ) خبر ندارند و سرگشته اند. تنها  نکته ای که خبر از تاریخ دارند ارثی بود که مادر مرتضی برای زنش گذاشت. یک روسری شمالی. که آن هم پاره شد و رفت( یعنی این مشکل ادامه دارد).

به راستی هنر تنها در نقاشی خلاصه می شود که روشنفکر آن را به در و دیوار خانه اش نصب کرده است. حال آنکه در تاریخ گذشته ما چنین چیزی مرسوم نبوده. یعنی در گذشته ما بی هنر بوده ایم . بی هنر زندگی می کردیم. نمی توان فرش را جزو هنر قرار داد.

بله عده ای هستند که به سمت جامعه کنعانی به پیش می روند که انسان گرگ انسان می شود( هابز)

داستان یوسف در کنعان بود که برادرانش او را به چاه انداختند.

آری اگر دیر بجمبیم اگر امیدمان نا امید شود( همین که در فیلم زن تکه ای از مانتو خود را به درخت گره می زند امید در او می دمد)باید به استقبال جامعه کنعانی رفت.

پس بیاید دین را از درون تهی نکنیم تا وقتی از ما پرسیدند که به که قول دادی؟( تکه ای از دیالوگ فیلم که فروتن از ترانه می پرسد) نگوید نمی دانم به که؟ خودم( نماد اومانیسم ) به تو؟ نمی دانم!!!!!!!!

بگوییم به خودم و خدا.

-بازی علی دوستی همچنان آدم را سحر می کندو از دیدن آن لذت می برد.

او همچنان در اوج است

چه در شهر زیبا و چه در کنعان در دو طیف مخالف.

در باره فیلم سخن بسیار داشتم که به همین چند کلام بسنده می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه(۲۴/۸/۸۷) مصادف بود با تولاد من و صعود به قله پرسون

بابچه های دانشگاه تربیت معلم و بهشتی همراه شدیم و در جوار آنان به کوه رفتیم.

نزدیک به ۶۰ نفر.ساعت ۷ از تهران به سمت لشگرک- لواسانات- روستای افجه(بعد از میدان بزرگ لواسانات خیایان پاچنار)ساعت ۸.۵به روستا می رسیم.ساعت ۹.۱۵ از انتهای روستا به سمت دشت هویچ حرکت کرده و ساعت۱۰:۲۰ به دشت هویچ می رسیم. قلل ریزان- آتشکوه - ساکا خودنمایی میکنند. ما در حالی که حسرت دیدار آنها را در دل داریم رو به پرسون که انتهای دشت است حرکت می کنیم. دقیقاْ مسیر صعود بین آبراه دامنه کوه است و قله بالا سر آن. در ساعت ۱۳:۰۰قله پرسون را صعود می کنیم.

از یک ساعت مانده به قله برفکوبی کردیم( انتظار چنین برفی را نداشتم). در واقع اولین برنامه زمستانه خود را کلید زدم.هوا بسیار صاف و آفتابی بودو برف کوبی در چنین هوای آفتابیی لذت صعود را صد چندان کرده بود. بسیاری از دوستان برای اولین بار بود که به قله صعود می کردند و شادمان از این صعود.

ما با دوستان زمین شناس همراه بودیم و توانستیم کنار آنها به اطلاعات خود اضافه کنیم.

از آنها از چگونگی بوجودآمدن دشت هویچ پرسیدم( این دشت در بین کوهای مرتفع واقع شده است و بسیار عجیب می نماید)

دلیل که آنها توانستن حدس بزنند آن بود که در جلوی دهانه خروجی رودخانه نوعی سد طبیعی بوسیله سنگهای درشت ایجاد شده است و آبرفتی که از کوهها -آب با خود می آورد پشت آن قرار می گیرد و در نتیجه به مرور زمان چنین دشتی در دل کوهها بوجود آمده است.

ناهار را چتر دوستان تربیت معلمی بودم و دل سیر ماکارونی خوردم.( ممنون که مرا از تن ماهی نجات دادید)

جالب بود که خودم به خودم هدیه تولد دادم:

یک صعود زیبای یک روزه  و لذت همراهی با دوستانی که به طبیعت عشق می ورزند.

سالهای گذشته از رسیدن روز تولدم ناراحت بودم. چرا که به نوعی این سخن را به آدمی یاد آور می شود که یکسال دیگر عمر تو از کف رفت و چوبخط پر شد داداش.( نوعی دهن کجی)

اما امسال چنین حسی نداشتم. شاید به این خاطر که به تجربه ها بیشتری برخورد کرده ام و این که فهمیده ام  سیر طبیعت همین است و آنچه طبیعی است غم ندارد.نمی دانم چرا ولی  امسال با آن به راحتی و حتی شادمانانه برخورد کردم( برعکس سالهای گذشته).

امام علی:کسی که عیبهای تو را برایت آشکار سازد دوست توست و کسی که بپوشاند دشمنت.

حال با توجه به این سخن مولا از شما دوستان می خواهم که به من هدیه ای بدهید.

بله لطف کرده و عیبی که در نظر شما در من ( هر چه باشد)وجود دارد را بر من بازگو کنید که در واقع به من منت گذاشته اید و هدیه ای داده اید( اگر احساس کردید که ممکن است بسیارشخصی باشد خصوصی بیان فرمایید).

فقط در باره نوشتار وبلاگ اگر انتقادی هست. بنده تمام سعی خود را کرده و می کنم که به سمت بهتری حرکت کنم.( به اشتباهات لغوی گیر ندید.).

عکسهای برنامه پرسون را در پست بعدی می آورم

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

ریشه در برگ تنیده

آوای دور دست

افسانه

شادمانانه

 

کلبه خدا

 

ریشه در آسمان

لشکریان لخت پیکر

مادر خوبی ها

نو عروس دیر زی

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه کوهپیمایی–جنگل نوردی سنگ چال( منطقه چالاو)به دیوا( منطقه بندپی غربی)

مشترک آلاله و گروه کوهنوردی  دانشگاه تربیت معلم تهران

بعد از نوشتن گزارش سخنی با  هم نوردان این برنامه دارم که در همان انتهای برنامه در ذهنم شکل گرفته بود و چون که عقب دار بودم و مزاحمتی نداشتم  دائم ذهنم را مشغول خود داشت و خود را پالایش کرد.

چهارشنبه ساعت 2 از تهران به سمت آمل حرکت کردیم.

ساعت3:15 احمد آقا را در جاجرود سوار کرده و به سمت آمل حرکت خود را ادامه دادیم.25 کیلومتری آمل در حالی که باران به شدت می بارید و هوا مه آلود بود بعد از پمپ بنزین و رستوران اکبر جوجه جاده هراز به سمت چالاو درسمت راست جاده می پیچیم.( سر جاده تابلوشهدای منطقه قرار دارد)( ساعت 6:30)

بعد از گذشتن از روستاهای کنگرج کلا – چمن قو – زر خونی – گته کلا در ساعت  7:30 به روستای سنگ چال می رسیم. در همان حسینه شب را به  صبح رساندیم.ساعت  4:30  از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه ساعت 6:15 برنامه را آغاز کردیم.

ساعت 6:35 در حالیکه نم نم باران می بارید به امام زاده محمد در بالای ده رسیدیم. سپس راه را به سمت چپ ادامه داده و در حالیکه مه غلیطی وجود داشت به کمک تجربه و بلدی حاج احمد راه را پیدا می کردیم.

ساعت 8:10 یک استراحت کوتاه کردیم و در ساعت 9 ابتدای گردنه بودیم و از این به بعد راه را در سراشیبی جنگل ادامه دادیم. هوا هوش ربا بود . نم نم باران گاهی می زد و گاهی رها می کرد. بوی عجیب نعنا و پونه کوهی جنگل را احاطه کرده بود و با گلستانه ناظری در حالتی خلسه وار فرو رفته بودیم.درختان راست قامتی چون شبه گاهی از مه سر به بیرون آورده و ناظر حرکت ما می شدند. اما چی بگم از گل که گاهی تا بالای ساق پا در آن فرو می رفتیم و یاد سرشت ازلی خود می افتادیم. اول با گل احساس غربت می کردیم و بیگانگی. اگر کسی می افتاد با اهی و اخی آن را استقبال می کرد، انگار نه انگار که ما نیز از آنایم و از آن خلق شده ایم. اما تا  پایان مسیر گویی خاطره الست به خاطرم بازگشته بود . همه گل بودیم و از آن اصلاً ناراخت نبودیم.آرای دمی با ماده اولیه خود به بازگویی خاطره های فراموش شده پرداختیم.

از مرحله پرت نشوم. در کنار جوی کوچکی که داخل جنگل راه افتاده بود - در روی یال و در انبوه درختان به سمت پایین مسیر را می پیمودیم.ساعت 10:15 کلبه جنگلی دامداران جنگلی نمایان شد و از کنار آبشار زیبایی رد شدیم. ساعت 1:00 ناهار خوردیم و ساعت 1:40 حرکت را مجدداً  آغاز کردیم. ساعت3:00 به رودخانه رسدیم. رودخانه باور نکردنی شده بود. حجم آبی که قبلاً حاج احمد از آن می گفت با اکنون قابل قیاس نبود و هرچه رو به پایین می رفتیم این بی قیاسی ابعادی وسیعتر به خود می گرفت. مجبور بودیم دائم عرض رودخانه را رد کنیم. آب تا زیر زانوانمان بود. هوا کم کم داشت غروب می کرد و ما هنوز در عمق جنگل بودیم. هوا تاریک شده بود و ما دائم به دلیل نبود مسیر به آب می زدیم. تا ساعت 9:15 که به  روستای دیوا( منطقه بند پی غربی بابل ) رسدیم شاید بالغ بر 50 بار عرض رودخانه  را رد کردیم. اواخر کار آب تا بالای زانو آمده بود. فضای آن شب شاید برای من غریب نبود اما برای بسیاری از همنوردانم غریب بود.خستگی – گلی بودن_  خیس بودن کفشها و لباس ها – و سرما دوستانم را آزار می داد اما با اینکه اکثرشان برای اولین بار بود که به جنگل می آمدند و انتظار چنین  فضایی را نداشتند کلمه ای ناشی از بی صبری،و این مشکلات بر زبان نیاوردند. به روستا رسیده و به کمک مادر بزرگ مهربان روستا ( خانم آزاد  که به راستی آزاد از قیود دنیا بود)در حسینه 130 ساله روستا شب مانی کردیم.

صبح پیر کهنان روستا به ما زیارت قبول می گفتند . دلیل را که پرسیدیم گفتند همین نفس خوابیدن در  امازاده عبادت است( چه راحت می شود در مازندران خدا را عبادت کرد گویی آنها تمام عمر خود را ماه رمضان می بینند). در گذشته هر کسی که مریض می شد تا گرفتن شفا در امامزاده می خوابید.( کم کم معمای  بودن این همه امامزاده در شمال برایم دارد هویدا می شود( آیینی که امروزه دیگر کمتر کسی از جوانان روستا به آن پایبند هستند چرا که دکتر متخصص هست و پنی سلین و خانه گرم چه حاجت به حسینه و در و تخته . شاید از بعد منطقی دلیل مناسبی باشد_ اما معنویتی که در آن عمل بدست میآوردند را هرگز در خانه های گرم خود بدست نخواهند آورد.

باری صبح پر انرژی از خواب برخواستیم  . گویی  نه انگار که 16 ساعت  روز وشب گذشته  راه پیموده بودیم.طبیعت ( مادر بشر) به همه ما از لطف خود بازهم دریغ نکرده بود. از جاده هراز که به سمت تهران می آمدیم، گنبد گیتی( دماوند) چون نو عروسان در لباسی از برف خود را پوشانده بود و ما هم تماشگه قامت رعنای او  ماندیم.

سخنم با  همنوردان این برنامه:

آری همه حرفم برای همان لحظات پایانی برنامه است .در شب -  درحالیکه جنگل  برایمان خوفناک شده بود و چون دیوی انتظارداشتیم ما را ببلعد.

این سخنان در همان شب در ذهنم جاودانه شد.

من در برابر  شما احساس حقارت کردم از این همه بزرگواری - صبر و استقامات( با دوستان بسیاری من به این نوع فضا ها و موقعیتها رسیده ام ، اما آنها صبر و استقامت شما را نداشته اند و سرپرست برنامه را با غر زدنهایشان بسیار آزار داده اند). اما شما – شمایی که برای بار اولتان بود برنامه سنگین می آمدید دم نزدید. نه غریدید. که حتی خنداندید.در آب افتادید و چون بزرگمردان کوهنورد قامت راست کردید و به راه خود ادامه دادید. انگار نه انگار که ما دائم به آب می زنیم در آن سرما. شما  از جنس دیگری بودید و هستید. بدانید که برای کوه ساخته شده اید و من و امثال من از شماها چون دانش آموز ردی بسیار باید بیاموزم.

بعضی وقتها متوجه می شوم که خدا مراخیلی دوست دارد. این بار نه تنها متوجه شدم ، که لمس کردم، چرا که چند روزی از زندگیم را در کنار بهترین بندگان خویش قرار داد.

 ممنون از این که بار دیگر مرا تحمل کردید.

عکسهای این برنامه را درپست جداگانه خواهم آورد.

تکه کلام:

حالا که عمو سام هم حسینی شد چه جوری مرگ بر امریکا بگوییم.( اون از صدام این هم از آمریکا تکبیر گفتنمون رو بهم ریخته ها)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

در ابتدا خواهش می کنم این مطلب را به طور کامل  بخوانید و در وسط آن را رها نکنید.

 در متون دینی است که حوا از دنده چپ آدم خلق شد( البته این سخن تورات است که در کتاب عهد جدید و عقاید بعضی از مسلمانان جاری شد).از لحاظ رمز شناسی این به چه معنی است؟

 

دنده معادل شکم است. خدا آدم را چون خود آفرید ،آدم پسر خداست و حوا دختر انسان( آدم).آدم حوا را در خواب زائید، بی درد و رنج و این زایمانی رویاوش است. اما زایمان برای حوا در حکم نفرین و لعنتی ابدی است و وی فرزندان آدم را با درد خواهد زائید، و هر زایمان به مثابه کابوس است.

در مسیحت ابتدا مریم را بسیار ارج گذاشت  و این  در حکم بزرگداشت مادر نیست، بلکه نمودار این نیز هست که اگر زنی بشریت را به سقوط کشانید( حوا)، زنی دیگر وی را نجات داد( مریم)

چرا گفتیم در ابتدا ؟ چرا که بعد از چند قرن ورق برگشت و مسحیت به راه دیگری رفت، آگوستین قدیس زن را چنین وصف کرد: حیوانی است که نه استوار است و نه ثابت قدم، بلکه کینه توز و زیانکار ...و منبع همه مجادلات و نزاعها و بی عدالتی ها و حقکشی ها.

زن گریزی ریشه در تورات دارد و چون میراث شومی به دیگر ادیان گسترش پیدا کرد.

در نگاه صوفیه است که : رمز های حق و حقیقت و ولادت کلمه از مریم باکره، یا گوشمند شدن کلمه در وی با تولد کلمه در پیغمبر امی مطابقت دارد.

حال دوباره باز گشتی به دین خواهیم کرد. سخنانی که در نکوداشت زن گفته شده است.

در مجمع السعادت است که از علامات صدق ایمان،شدت محبت به زنان است

از عایشه است که پیامبر هیچ گاه زن یا خادمی را کتک نزد.و آخرین سخنش هنگام رحلت این بود   ا.. ا.. فی النساء فانهن عوان بین ایدیکم.

 وپیامبر دارد  که من به 3چیز عشق می ورزم  : زن – بوی خوش - نماز

روایت از امام علی  به امام حسن: بازنان کاری کن که غیر تو مردی را نشناسد و به ایشان خدمتی به غیر آنچه به آنها تعلق دارد واگذار مکن،که این طرز رفتار از برای حال زنان و خشنودی و حسن جمال آنها بهتر است، زیرا زن گل است و خدمتکار نیست و او را گرامی بدار و در عین حال سخن او را در حق دیگران بپذیر و عنان خود را به دست او مسپار.

البته از مولا علی نیز سخن مشهوری ضد زنان هست که معمولاً به آن استناد می کنند. اما هیچ توجه ندارند که مولا آن سخن را بعد از جنگ جمل و پیروزی بر عایشه فرمودند و مردم آن سخن را سخن عام می پندارند.

 از این جا به بعد لحن گفتار تغییر می کند و بوی بی عدالتی در تاریخ به مشام می رسد.

خلیفه دوم البته جور دیگری سخن گفته است:

با زنان حدیث عشق مگوئید تا دل ایشان تباه نشود، که زنان همچون گوشتند بر صحرا افکنده، نگاه دارنده ایشان خدایست.

ناصر خسرو دارد:

به گفتار زنان هرگز مکن کار    زنان را تا توانی مرده انگار

زنان چون ناقصان عقل و دینند   چرا مردان ره آنان گزینند.

مصطفی فیض کاشانی:

گر عمر عزیر خار خواهی، زن کن     در دیده اگر غبار خواهی ،زن کن

ماننده ی اشتران بختی شب و روز     در بینی اگر مهار خواهی، زن کن

...

فرزند به سی سال هم آواز نشد     زن هم به چهل سال دمی ساز نشد

روزی به سگی گرسنه نانی دادم    آن سگ به دو صد سال زمن باز نشد.

نظامی دارد:

زن از پهلوی چپ گویند بر خاست    نیاید هر گز از چپ راستی راست.

از این گفته ها بسیار است و تنها یکی دیگر از آنها را ذکر می کنم.

از حکیمی پرسیدند که بهترین زنان کدام است، گفت آنکه از مادر نزاد.

پیامبر نیز سخنی دارد بدین معنی شاوروهن و خالفوهن.

تنها در صورتی می توان سخن پیامبر را فهمید که آن دوران را درک کنیم. زنان از آموزش بی بهره بودند. به آنان به عنوان جنس دوم نگریسته می شد.( فکر کنم آن دوران را هر کسی به راحتی می تواند درک کند) خوب در این صورت طبیعی است که با کسانی که هیچ آموزش و علمی دارند نباید مشورت کرد و اگر جوابی هم داد جوابی نیست که پشت آن منطق و اندیشه وجود داشته باشد.حال آنکه شیوه پیامبر با زنانی که اندیشمند بودند متفاوت از این سخن است که مهمترین آن نوع برخورد ایشان با دخترش است.

مولانا در این مورد سخنها رانده بعضاً مثبت و منفی.

اما جایی سخن زیبایی گفته است: مرد و زن را به آب و آتش مثال می زند که آب آتش را خاموش می سازد. ولی اگر واسطه ای مانند تابه یا دیگ در میان آید،آتش آب را در جوش میآورد و بخار تبدیل می کند. قدرت مرد، مانند آب است و نیروی زن مانند آتش که اگر واسطه محبتی و علقه مزاوجتی درست میانجی گردد، مرد با همه غالبی و نیرومندی، مغلوب و افتاده و گرفتار زن می شود. پس قدرت مردان، ظاهری و چیرگی زنان باطنی و نهانی است. ریشه این چیرگی و قهاری، مهر و محبت است که از صفات بزرگوار و والای انسانی شمرده می شود و بدین جهت، مردان فرهیخته و خردمند، غلبه زن را می پذیرد و مردم ناترشیده و بی خرد و دانش، زنان را به زیر فرمان می کشند.زیرا دسته اولین به کمال انسانیت رسیده و دسته دوم به حضیض حیوانیت در افتاده اند... بنابر این می توان گفت که معیار نیت و صفای روح از نظر مولانا، عشق ورزی و فرمانبرداری از زنان و میزان حیوانیت و ستور طبعی، درشتی و آزار آنهاست.

ابن عربی آورده است:کامل ترین تصور وجود خداوند را کسانی درک میکنند که حق را در پیکر زن مورد تفکر قرار دهند.

چه نیک گفته است ضیاء الدین نخشبی، عارف قرن هشتم:

ای قدم در راه مردان نهاده، زنانی که در این راه، مردوار رفته اند، اگر شمه ای از مناقب ایشان با تو در میان آرم، معجر خجالت بر سر وقت خود اندازی. عزیز من، چون فردا در معرکه مردان دین، ندای" یا ایها الرجل" برآید، اول کسی که در آن راه قدم زند، مریم باشد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

گاهی دوستانی را می بینم که مدعی هستند به روزمرگی افتاده اند و از این حالتشان احساس ناخرسندی می کنند.

با خودم فکر می کنم چرا آموزش پرورش که مسئول آموزش فرزندان جامعه است این قدر از وظایف خود شانه خالی می کند و حتی نمی تواند به فرزندان خود راه و رسم ساده زندگی کردن را بیاموزد.

یکی از مهمترین اصولی که به نظر من باید در مدارس به دانش آموزان آموزش داده شود مهارتهای زندگی است که از آن غافلیم.

حال می خواهم راه و رسمی که بنده خود در زندگی پیاده کرده ام تا به روزمرگی دچار نشوم را در اینجا ذکر کنم.

مهمترین اصل، اصل برنامه ریزی است حتی اگر به صورت حداقلی است. منظور از حداقلی آن است که لازم نیست برای هر 24 ساعت برنامه داشته باشیم. اما می توانیم برای هر روز 1 شاخص در نظر بگیریم.مانند این برج میلاد که هر جای تهران باشی با دیدن آن می توانی حدود مکانی خود را مشخص کنی. مثالاً روزهای زوج در فلان ساعت یک برنامه ثابت داشته باشید و بقیه برنامه های روزتان را حول و حوش آن ساعت مشخص کنید.

دوم دوستان است. تا می توانید با دوستان خود درد و دل کنید. دایره دوستان خود را در زمینه های متفاوت افزایش دهید.صحبت کردن با دوستان ،خود باعث می شود که نگاه دقیقتر  و متفاوتر نسبت به پیرامون خود داشته باشید.با یعضی از دوستانتان درباره موضوعات کاری صحبت می کنید. در کلاس زبان دوستانی پیدا می کنید که علاقه مشترکتان حول همان زبان است.با دوستان ورزشی خود پیرامون ورزش صحبت می کنید و هر روز موضوعات جدیدتری را کشف می کنید.دنیا همان دنیای دیروز نیست.چرا که اگر این باشد به قول مولایمان علی ضرر کرده ایم( هر که دو روز مانند هم باشد ضرر کرده است).

مهمترین زمینه که من در خودم کشف کرده ام و در بساری از دوستانی که با من هم قدم هستند اصل ورزش کردن است.

بله ورزش. حتی از نان شب هم واجب تر است. حتماً در هفته 3 -4 روز را به  صورت برنامه ریزی شده به ورزش اختصاص دهید. دنیای روزی که شب آن ورزش کرده اید دنیای کاملاً متفاوتی است.مردمان کدر نیستند. همجا آبی است. آرامشی در خود احساس می کنید که با هیچ دیازپامی آن را احساس نخواهید کرد. نگاهتان به جامعه به دلیل راحتی فکر دقیقتر و روشن تر است.راحتتر با مردمان کنار می آیید.

فقط کافی است همان چند روز را به ورزش اختصاص دهید .( بهترین ورزش ها هم  دوندگی، ایربیک و کار با وزنه و... در ساعت هنگام غروب آفتاب است).اگر بتوانید آن شاخصی که در بالا ذکر کردم  را ساعت ورزش قرار دهید بهتیرین کار ممکن را انجام داده اید.

شاید مدعی شوید که ما در ساعات پایانی روز شدیداً خسته ایم و توانی برای ورزش در ما باقی نمانده. حق با شماست اما اگر تنها 15 دقیقه ابتدایی را با همان حال زار شروع به ورزش کنید کم کم متوجه می شوید که شارژ شده اید و باقی ساعات ورزش را در حالتی کاملاً شارژ شده ورزش خواهید کرد و در پایان سر خوشی و خماری جالبی در بدنتان احساس خواهید کرد. درحالی که تمام انرژ ی های منفی که در طول روز در بدنتان تجمع یافته بود را تخلیه کرده اید. ( دوستی از دوستان ورزشی که دستی در می و   پیاله دارد  سرخوشی بعد از ورزش را قابل مقایسه با مستی بعد از می و حتی بالاتر از آن می داند).

شما در طول یک ساعت ورزش خود آهنگ مورد علاقه خود را گوش کرده اید ، با دوستانتان از غم ها و مشکلاتتان صحبت کرده اید و آنها هم همین طور.( در اصطلاح سبک شده اید). با قیاس مشکلات خود و دیگران احساس می کنید که مشکل شما آنچنان هم مشکل نبوده است .بعد از ورزش از شامی که می خورید لذت بی نهایتی خواهید برد، چرا که بدن می طلبد و شما به زور به آن تزریق نمی کنید.( البته این حالت بعد از چند هفته به سراغ ورزشکار خواهد آمد چرا که چند هفته اول چون بدن از حالت عادی ( یا در واقع غیر عادی خود) خارج شده است فرد را با مشکلاتی مانند سرگیجه- کوفتگی- بی اشتهایی و ضعف همراه خواهد کرد . اما بعد از ماه اول کم کم این اثرات سو که بدلیل کاهلی دراز مدت در بدن ایجاد شده بود . برطرف خواهد شد.

فقط کافی است همت کنید و نزدیک ترین پارک و یا باشگاه ورزشی نزدیک خانه را شناسایی کنید و مهمترین گزینه را فراموش نکیند( داشتن پا)( دوستی که شما با او در ساعت مشخص قرا بگذارید و شما بخاطر او، او بخاطر شما سر قرار ورزشی بیاید).چرا که بدن انسان نیز مانند بسیاری از نظمها میل به بی نظمی دارد( یا در واقع بهتر است بگویم میل به تنبلی دارد) و داشتن پا  میل به تبلی برای ورزش را خنثی می کند.

و آخرین راهکار آن است که هرگز طبیعت را فراموش نکنید. آخر هفته به طبیعت اطراف شهرها پناه برده و از طبیعت استمداد بطلبید که مادر همه ماست. در خانه از نگه داشتن حیوانات و گیاهان ترسی نداشته باشید. گیاه مخصوص به خود داشته باشید.

و این که نگاه منتقدانه داشته باشید. در این صورت جامعه برای شما هر روز آزمایشگاهی است که شما به کسب تجربه در آن می پردازید و هر روز متفاوت تر از دیروز خواهد بود

 و آن وقت است که دیگر احساس روزمرگی نخواهید کرد.

در آخر پیشنهاد می کنم کتاب مهارتهای زندگی نوشته  کریس. ال. کلینکه -ترجمه شهرام محمد خانی – انتشارات اسپند هنر را بخوانید( 2 جلد و غیر بازاری).

اگر چنانچه شما راهکارهای دیگری پیدا کرده اید بیان کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

اول که این وبلاگ را راه انداختم مخاطبم بیشتر دوستان کوهنورد بودند ، اما به مرور و با توجه به نگارش موضوعات متنوع دوستان غیر کوهنورد نیز بر آن اضافه شدند و حتی گوی سبقت را از آنان روبودند. برای همین قبل از گزارش برنامه یک نوشته غیر کوهنوردی می گذارم سپس  گزارش.

1. کتاب کارنامه چهل ساله نوشته اسلامی ندوشن را در پست قبلی کمی برسی کردم. حال می خواهم این کتاب را کامل تر معرفی کنم.

نوشته های این کتاب در دوقسمت است . یکی قبل از انقلاب، از تاریخ 37 تا 57 و دیگری از انقلاب تا 77

نویسنده ،نوشته های قبل از انقلابی را به نام گفتیم، نگفتیم نام گذاری کرده است . دلیل این نام گذاری نیز آن بوده است که او اعتقاد دارد مشکلات حکومت سابق را گفته در نوشته های خود بیان کرده اما آنها نشنیدن و  در نتیجه  حکومتشان ساقط شده است.دومین بخش کتاب نیز قطره باران است که بر گرفته از یک بیت حافظ می باشد.

اما نکته ای که من از خواندن این کتاب بدست آوردم آن بود که :بخش اول کتاب که در دوران شاهنشاهی نوشته است را  می توان به امروز خودمان نیز تعمیم دهیم. گویی بسیاری از مشکلات برای هر دو دوران  بدون راه حل عملی بوده است. حال اگر این حکومت نیز سخنان بزرگان خود راناشنیده بگیرد، اگر قرار باشد چاپ و تالیف جدیدی از نویسنده صورت بگیرد شاید نام قسمت سوم کتاب نام اولین بخش کتاب را بر روی  قسمت سوم بگذارد. امید آنکه حاکمان امروز به پندهای حکیمان  جهان دیده عمل کند تا به حاکمان دیروز  تبدیل نشوند و ملت به راه سعادت خود برسند.

گزیده ای از سخنان نویسنده درباره تهران آن زمان که حرف دل من می باشد( در بخش گفتیم نگفتیم):

"تهران، مانند زنی است که پاهایش را روی هم می گرداند و سیگار کنت می کشد،عینک دودی می زند و ودکالایم می خورد؛بی کینی می پوشد و حمام آفتاب می گیرد، اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از املی و سبک مغزی و حمق و پر وی و پرمدعایی و شلختگی و وقاحت و وراجی او،آدم تا سر حد مرگ ملول می شود."

به این صفات ،امروز می توان بسیاری صفتات دیگر اضافه کرد  اما فکر نکنم از آن بتوان کم کرد.

 

2.گزارش برنامه قله کهار(4050) به ناز(4150) هفته اول آبان87

جمعه صبح ساعت6:45 دقیقه در کلوان بودیم( جاده چالوس – بعد از پل خواب). صبحانه  3 تا نون بربری را 5 نفره در کمتر از 10 دقیقه به یغما بردیم.

ساعت 7:35 از روی یال به سمت کهار حرکت کردیم. ساعت 8 بر روی یال قرا گرفته بودیم. برای بازسازی جان پناه کهار عده ای وسایل ساختمانی با خود آورده بودند.

نصیب ما هم دو تسمه 3 متری فولادی بود که تا جان پناه کهار حمل کردیم.ساعت 10:30 آنجا بودیم.جان پناه در زمستان سال پیش آسیب دیده بود .ساعت 11:00 به سمت قله حرکت کردیم و در ساعت 2:15 قله بودیم. 50 متر پایین تر از قله چادر زده و  به تماشای غروب آفتاب نشستیم. هوا کم کم بسیار سرد می شد. ناهار را خورده و بلافاصله که آفتاب غروب کرد ما نیز خوابیدیم. ساعت 9 شب از خواب بیدار شدیم و شام خوردیم( این بار نیمرو نیز خوردیم) تا صبح ساعت 5:30 که آماده حرکت به سمت ناز شدیم.صبحانه بازنیمرو جانانه ای زدیم و در سرمای صبح چادر یخ زده را جمع کردیم و به سمت ناز حرکت کردیم. ساعت 7:30 حرکت کردیم و در ساعت 8 گردنه بین ناز و کهار بودیم. شیب تند یال فرعی را بالا کشیدیم و در ساعت 9 بر روی یال اصلی قرار گرفتیم . کوله ها را زمین گذاشته و به سمت قله آخرین همت را گماردیم.ساعت 9:30 بر روی قله ناز بودیم. سپس یال طولانی ناز را تا جان پناه ناز به سمت کلوان ادامه مسیر دادیم. تا نزدیکی جان پناه جاده کشی کرده اند( گند زده اند به طبیعت، تا سال بعد برف و بهمن نصف جاده را نابود خواهد کرد، تنها طبیعت آسیب دیده است و بس و البته پول یامفت نفت که ...).

ساعت 2 در کلوان بودیم در حالیکه پاییز به معنای واقعی کلمه را در  کلوان نظاره کرده بودیم.

این برنامه پیش مقدمه ای برای صعود زمستانی همین برنامه است.چنانچه کسی جی پی اس آن را نیاز داشت در قسمت نظرات بیان کند تا به امیل او بفرستیم.

این برنامه را به یاد دانشگاه تربیت معلم  و اعضای انجمن آن برگزار کردیم .

 

 

نمایی از قله به قله(آزاد کوه رو می بینید)

 

جان پناه نیاز به بازسازی کهار

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت   توسط سهیل  | 

کسی که اندکی ادعای شرافت و فهم کند، باید گاه گاه بتواند از خود بپرسد :

آیا به نانی که می خورم می ارزم؟

جنید رحمت ا.. گفت: نزد مغربی رفتم و او چیزی می نوشت. گفتم تا کی نویسی، عمل کی خواهی کرد؟ گفت ای ابالقاسم، این نه عمل است؟ و از دهشت ندانستم که چه گویم.

بر گرفته از کتاب کارنامه چهل ساله محمد اسلامی ندوشن

چند وقتی است که خواندن این کتاب را شروع کرده ام

کتاب جالب و چکیده ایست.

نکته ای از بخش زن و تجدد نظرم را جلب کرد:

"عده ای از آن دسته از زنان که طرز لباس پوشیدن و آرایششان با متجددترین زن های فرنگی برابر می کند از حیص فرهنگی حتی از مادربزرگشان هم عقب تر رفته است. نمی گویم سواد، می گویم فرهنگ، یعنی آنچه شخصیت را پر مایه تر و آگاه تر و انسان تر می کند البته توانایی خواندن و نوشتن یا یه کار بردن چند کلمه فرنگی ضمن صحبت ، به هیچ وجه مبین فرهنگ نیست".

 

مادر بزرگ من فرد بیسوادی است و نزدیک 80 سال( خدا برایمان نگهدارد که ریشه کهن قومیت ماست). مهربان تر از برگ لطیف تر از باران.

  شخصیت و غنای فرهنگی او را بسیار بیشتر از بعضی از دختران امروزی می دانم. برای حرفم مثالی می آورم:

چند وقت پیش برای چندمین بار  دختری ( با تحصیلات بالا) از فامیل های دورمان طلای خود را گم کرد و برای عمل خود توجیح می آورد. خوب زیاد مهم نیست و...( ارزش مادی آن کم یا زیاد مهم نیست)

تا این را مادربزگم شنید با همان زبان ترکی گفت نه بیشور ده.!!!!! مگه برای اون پول داده نشده زحمت کشیده نشده است؟ که این گونه گستاخانه جواب  داده می شود.( نه در جلو او که آن دختر برای او حتی فامیل هم نیست)

گاهی برای درک مسائل می توان آنها را به ساده ترین صورت نوشت. آنوقت است که جواب در خود مسئله نمودار می شود.

گاهی اعمال و کرداری از او می بینم که نشان از غنای فرهنگ او دارد. مثلاً هیچ گاه فرزندان خود را بدون پسوند آقا صدا نکرده است. آقا رحیم .آقا امیر(با این که ما در کل خانواده ها به صمیمیت و مهربانی شهره هستیم). وخیلی ها دیگر ...

آخر هفته قله ناز و کهار.

برای فیلم دعوت:

عکسها برای روحیه های حساس آزار دهنده هستند. پس اگر چنین روحیه ای دارید آنها را نبیند.

 

جنین در جوی خیابان ولیعصر

جنین در جوی خیابان ولیعصر

جنین در جوی خیابان ولیعصر

 دعوت نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت   توسط سهیل  |