تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

امروز 1 شنبه 28/7/87 فیلم دعوت اثر جدید  حاتمی کیا را دیدم

اولین پیشنهاد بنده آن است که اگر گروهی  به سینما می روید . در گروههای جنسیتی جداگانه آن را به تماشا بنشینید چرا که درچند اپیزد فیلم خندهای شدیدی از طرف مردان خواهید شنید که شاید خوشایند بانوان گروهتان نباشد.

دوم این که بر عکس خیلی ها چون من با دید منفی به سینما رفته بود، آن را آنگونه که توصیف کرده بودند ندیدم و در مجموع  آن را پسندیم .

اصلاً موضوع سقط موضوع جدید و به نظر من ادامه داری در آینده خواهد بود که حاتمی کیا زودتر آن را فهمیده است.

این فیلم تنها از زاویه دید حاتمی کیاست و نویسنده آن که چیستا یثربی است فکر کنم تنها در حد ویرایش آن اقدام کرده ، چرا که در بطن فیلم نگاهی کاملاً مردانه حاکم است

قصد تعریف فیلم را ندارم . حتی نقد به آن صورت معمول نیز.

اما این فیلم در 5 اپیزود است که دومی و بخصوص سومی بر من بسیار شیرین آمد و اولی را متوسط ارزیابی کردم و چهارمی را اصلاً خوشم نیامد و پنجمی را نیز متوسط درک کردم.

حاتمی کیا سراغ بدیهیات رفته.

چرا که بسیاری از مردمان امروز ایران به مردی که چهار سال از ازدواج او گذشته حق می دهند که بچه داشته باشدو یا به زنی که با انگ نازا بودن در جامعه زندگی می کند حق می دهند که بچه خود را نگه دارد.

اما در اپیزدی که فروتن بازی کرده است . حاتمی کیا سعی کرده است که دل تماشاگر را با خود همراه کند.

 در اپیزد سومی گوهر خیر اندیش بازی فوق العاده ای انجام داده است  و خنده های نابی از بیننده ( بخصوص مرد خود) می گیرد.

اما نکته ای که در  درون فیلم مخفی است همانا توجیح  منطقی داشتن دو زن برای مرد است . درست است که مرد خیانتی به زن خود کرده است و زن دیگری را وارد زندگی کرده اما چون این عمل شریعی بوده است . بیننده فیلم با مرد همدردی اگرنکند ، او را گناهکار و خیانت کار نمی بیند( با توجه به چیدمان فیلم) .

دو  آنکه در درون خود یک گریزی به نقد حقوق غرب زده است.

از زبان دکتر :که بله این همون  تجاوز جنسی است( در ارتباط  زن و شوهری در فیلم) که به زن بر می خورد و صحنه را ترک می کند. اما باید توجه داشت که در حقوق غربی این عمل( ارتباط جنسی) هنگامی  تجاوز جنسی محسوب می شود که مرد بدون رضایت زن به این کار اقدام کند. حال آنکه ما در فیلم این عدم رضایت که قالباً با زور نیز باید همراه باشد را درچهره زن نمی بینمی.

اما بزرگترین نقدی که به کل فیلم وارد می آید همان سخن   بادوماست.

تمام داستان روابط  زن و شوهری بودند. خوب قانوناً ، شرعاً عرفاً می توانند با هم کنار بیایند. اما اگر این جنین از رابطه ای غیر از ازدواج بوجود آمده بود تکلیف چیست؟ که حاتمی کیا جرئت بیان آن را نداشته است .

آیا باید زن تاوان تمام انگها را به همراه بچه به عنوان کودک نامشروع تحمل کند؟

یا به سمت از بین رفتن خود برود؟

آری این ها موضوعات اصلی خواهند بود که در آینده بیشتر شاهد آن خواهیم بود.

سخن پایانی:

این قدر می گم ورزش کنید برای همین دیگه در پیری هم چون بازنشته راه آهن احساس جوانی کنید!!!!!!!!!!!!!

جو سینما:

ما ساعت 7:45 شب  سینما مرکزی انقلاب رفته بودیم

اکثر بینندگان جوانان مردی بودند که با دیدن صحنه های ابتدایی اپیزود دومی و سومی از خنده ریسه می رفتند.

فکر کنم بتوانم در پرونده شناخت زن ، شناخت فرهنگ قرار دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

«من که هیچ‌وقت نفهمیدم فمینسیم چیست. ولی همین قدر می‌دانم که هر وقت حرف‌هایی زدم که من را از یک آدم دست و پا چلفتی متمایز می کرد، دیگران من را فمینیست نامیدند.»
(ربکا وست، 1913)به نقل از دالhttp://www.daal.ir/

از این نوشته خوشم آمد و گفتم اول کار گفته باشم.اما فکر نکنم آخر کار مرا به این نام بخوانید.

بنده در ابتدا خاطر نشان کنم که در ایجا تنها تنه اصلی متن را می گذارم و شاخه ها ی آن که همانا نظارت دوستان است  به این درخت حالت تاستانی یا زمستانی می دهد. هرچه عمیق تر باشد سئوالها و جوابهایمان کاملتر خواهد بود.

ستاری زن را رمز طبیعت می داند و نگرش قوم به وی را نمودار آن که چگونه راز طبیعت راشکافته و شناخته است و زنان هر سزمین را شعر آن سرزمین می داند.

ملک شعرا بهار میگوید:

زن بود شعر خدا، مرد بود نثر خدا

مرد نصری سره و زن غزلی تر باشد.

دانشمندان انسان شناس یر این باورند که در ابتدا زن و مرد با هم برابر بودند و بعد از کشف و اختراع تجهیزات و ابداعات و مرسوم شدن برده داری به تدریج زنان به حاشیه رانده شده اند.

این دانشمندان دوران تمدن بشری را به دو صورت مادر تباری و پدر تباری می دانند

و اعتقاد دارند در دوران گذشته انسانها بیتشر مادر تبار بودند و هرچه به سمت امروز حرکت میکنیم. دنیا پدر تبار تر گشته است.

برای آشنا شدن بیشتر با این مقولات باید به کتابهای انسان شناسی  مراجعه کرد.

در گاتها( کتاب زرتشتیان):آمده است که زن آزاد است در پرتو خرد و شناخت خویش آنچه را که بهتر می داند برگزیند.در پیش اسلام نیز زنان در دو موضع بودند. 1. زنان اشراف که در موقعیت نابرابر با مردان قرار داشتند و زنان عادی که در موقعیت برابر بودند.

بحث در این باره نیز بسیار است اما چون این مقولات صرفاً بحثی تاریخی می گردد از ادامه آن صرف نظر می کنیم.

بودا سخنی دارد با این مضمون: زن تجسم شر است و گروهی از مسلمین نیز با او هم کلام گشته اند.

اما باید دید قرآن و سخن رسول چه می گوید.قرآن زن و مرد را از یک گوهر  میداند و طینت آنها را از آب و گل. قرآن تعلیم نمی دهد که زن عامل گناه و فتنه است و بعکس ادیان دیگر که مدعی هستند حوا آدم را فریفت( یهود) قرآن در این باره می گویدشیطلان هر دو را به خطا واداشت پس وسوسه کرد آن دو را و بفریفت.

لازم است که خاطر نشان کنم  یهود بر این اعتقاد است که زن از قسمت چپ شکم مرد آفریده شده است.زیرا آدم احساس تنهایی می کرد و هنگامی که در خواب بود دنده ای از دندهایش را خدا گرفته و سپس زن را آفریده است.

زنان بزرگ در قرآن بسیارند( مریم – آسیه و...) و زنان بد نیز هستند( زنان نوح و لوط).

در قرآن حقوقی برای زنان قرار داده شده است که تا 1.5 قرن پیش زن غربی دارا نبود( البته با درست بودن این حرف باید یاد آور شویم که بعضی از احکام نیاز به تغییر دارند( با توجه به نگاه از دید روشنفکری دینی)).

در این باره اگر لازم شد بیشتر می نویسیم. چرا که آن دلیلی که برای بسیاری از حقوق زنان ومردان استفاده می شد اینک با تغییر جوامع دچار لرزش شده اند.

قرآن مردان را بر زنان برتری داده است( نسا24)

که گروهی دلیل آن را نفقه دادن مرد می دانند.( با این استدلال موافقم) اما اگر شرایط تغییر کرد باشد، استدلال محل اشکال دارد.( که تغییر کرده است)

نکته مشکل زایی که در قرآن است و به آن خرده می گیرند همانا اجازه دادن به مردان به داشتن 4 زن می باشد.

قرآن اجازه به مرد داده است که از 1 تا 4 زن بگیرد به شرط آنکه در میان آنان به عدالت رفتار کند و لی در آیه 3 نسا آمده به یک زن بسنده کنید و در 129 همان سوره است که هر چند بکوشید هرگز نتوانید در میان زنانتان به عدالت رفتار کنید و در احزاب 24 فرموده است خدا در درون هیچ مردی دو قلب ننهاده است.

از مجموع این آیات می توان استنباط کرد که قرآن تنها در مقام نظری به داشتن 4 زن اجازه داده است . حال آنکه در مقام عملی این را محال دانسته و با فطرت انسانی در تضاد می داند.

حال سئوالی که به ذهن انسان می رسد آن است که خوب نمی توانست اصلاً چنین موضوعی را مطرح نکند.

جوابی که به ذهن بنده می رسد (توجه به ادبیات روشنفکر دینی و کارکرد گرایی جامعه شناسی)

آن است که در آن دوران با توجه به موقعیت های جنگ و کشتار که فراوان بوده است و آنکه بسیاری از زنان بیوه می گشته اند لازم بود چنین گفتاری بگنجد و چون اسلام رابطه جنسی را تنها در قلمر ازدواج آورده است برای اعراب جاهلی آن زمان این مناسب ترین راهکار به نظر می رسد حال آنکه به مومنین راه اصلی را نیز نشان داده است.

در ضمن با نگاه به آن دوران می توان فهمید از آن تلاطم جنسی که آن زمان حاکم بوده است نباید انتظار داشت که به یک باره به دریار آرام تبدیل شود بلکه این سیر را باید آرام آرام طی می کرده است

 و نکته اصلی آنکه ما هیچ گاه نباید با فهم دنیای امروزی دوران گذشته رانگاه بکنیم که این راه به خطا می برد.

اما می توان با نگاه امروزی نگاه دیروزی را اصلاح کرد.

از دیگر گفتنی ها اسلام

قانون متعه است که همانا برای شرایط خاص وضع کرده است.و هنانگونه که قبلاً نیز گفته شد چون اسلام تنها راه جنسی را راه ازدواج دانسته است مجبور بوده است در این راه با دست باز حرکت کند.

امام علی می فرماید: هرگاه بدانم مرد زن داری متعه کرده است او را سنگسار می کنم.

با همان نگاه امروزی به دیدگاه دیروزی روی این موضوع می توان دیدگاه های کاملتری را مطرح کرد.

با خاطره ای مطلب را به پایان می برم.

کار ما طوری بوده است که یا کارگر ساختمانی زیاد برخورد داشتیم.

یکی از همین کارگران افغانی تعریف می کرد که نامزد کرده است( با دختر عمو) و چند ماه دیگر ازدواج  می کند.پرسیدم چگونه:

گفت 12 میلیون خریدم .8 میلیون آن را داده ام و تنها 4 میلیون آن مانده است. دوستی پرسید خوب اگر تا آن روز به جای دیگر رفتند چه؟ گفت نمی شود که پولش را داده ام!!!!!!!!!!

می بینید که حتی همین احکام اسلامی نیز نتوانسته است نگاه بسیاری از مسلمین را عوض کند.

 می ماند گفتار و کردار رسول که برای پست دیگر

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.به دنبال جواب یک سئوالی می گردم که تازگی ها به چند دلیل درونم را بر انگیخته است .

دلیل اول:

با همنوردان کوهنورد و همچنین آشنایانی که بنده را می شناسند صحبت که می کنم اشخاصی اظهار می کنند که تو یک صفت ضد زن  در درونت برجسته است. وبالعکس با عده دیگری که صحبت می کنم اظهار می کنند که تو  طرفدار حقوق زنان هستی و یا به قولی ززز.

البته سخنان گروه اول بیشتر از جانب بانوان بیان می شود و سخنان دومی از طرف آقایان.یاد دکتر شریعتی می افتم که می گفت به عربستان راهم نمی دادند که شیعه غایی است و از طرف دیگر در کشورم می کوبیدند که ملحد است و وهابی.البته قیاس مع الفارقی بود. هر چه بود یادش افتادم.

اما به راستی چرا این گونه متضاد در باره اندیشه هایم فکر می کنند. خودم را آدم هرهری مذهب نمی دانم.البته حدس می زنم ذهن انتقادی که دارم دلیل چنین برداشتهای متفاوتی شده است و باز البته نمی خواهم چیزی را بشورم .

دومین دلیل:

چند روزی است که کتاب سیمای زن در فرهنگ ایران نوشته جلال ستاری را  برای بار دوم می خوانم و  ناشناخته های بسیاری را نسبت به بار اول در آن یافته ام.

اما نکته مهمی که مرا با این سئوالاتی که به نظر من بشدت فلسفی و در عین حال عمومی است دچار کرد چند جمله اول پیشگفتار به قلم نویسنده بود:

زن به نظر من یکی از چند کلید رازگشای فرهنگ قوم است، زیرا موجودی است اسرار آمیز که همواره دو ساحت داشته: جمال و جلال عشق، و دیگری زشتی و پلشتی مرگ. هم بار می گیرد و می زاید و بنابر این با مهر زندگی می آفریند، و هم می میراند یعنی از فرط دلبستگی خود خواهانه جگر گوشه اش را چنان در آغوش می فشارد که نفسش را می گیرد.

این یک پاره گراف بسیاری از معانی را در خود نهفته است

اما سطحی ترین برداشتی که بنده از آن کردم آن بود که بسیاری از مردان که ازدواج می کنند  در این پندار باطل می افتند که رازگشای زن شده اند. اما زهی زخیال باطل که هر دو را( مرد و زن) به ناکجا آباد می برد.حتی به نظر من یک پله از کسانی که ازدواج نکرده اند نیز عقب می افتند. چرا که لااقل مردان مجرد به چنین پنداری آلوده نیستند و شاید سعی در رازگشایی این رمز نمیایند.

باری

هر چه هست این دو دلیل  مرا بر آن داشت تا به کمک این رسانه کوچک( وبلاگ) و اطلاعات ناقص خود و کتابهایی که در این مورد به مطالعه خواهم پرداخت و کمک ها و نظرات ونقادی های شما عزیزان سعی در شناخت فرهنگ نمایم.( چرا که شناخت زن شناخت فرهنگ قوم است). از این پس سلسله نوشتارهایی با موضوع زن و با نام شناخت زن به معنای شناخت فرهنگ در پرچنان خواهم آورد  که جوهره  آن در ابتدا از همان کتاب معرفی شده خواهد بودو پیشنهاد خواندن آن را نیزبر شما می کنم. دست یاری نیز از دوستان می طلبم و امید دارم که به کمک هم شناخت کاملتری از  مرد و زن بدست آوریم.

2.امشب( 1 شنبه) فیلم جناب سرهنگ را از شبکه چهار دیدم.( نمی دانم چرا حال که سربازی ما را ول کرده وقایع پیرامونیم مرا به گذشته و دوران آموزشی پرتاب می کند). من در آن نوشته های پادگانی که سال گذشته در همین روزها می نوشتم ( امیدوارم که همین روزها یک انبار گردانی نمایم و نوشته هایم را موضوع بندی بکنم) یک مطلب آوردم و آن این که جنگ انسان را به استحاله نزدیک می کند.در این فیلم نیز همه  زیر دستان شیفته و فرمانبردار سرهنگ بودند و تنها کسی که مفتون او نشد( یعنی در ابتدا به این دام غلطید و سپس  خود را وارهاند)سروان جوانی بود که حقوق خوانده بود و کافکا می خواند و درد بشریت داشت.( حتی با تمام این تفاسیر 6 ماه در خدمت جنگ بود و فجیع ترین اعمال غیر انسانی را انجام می داد). جنگ یعنی گذشتن از عقل.( چه فیلم زیبایی است فیلم اینک آخرالزمان کاپلو)

با خود گاهی به این می اندیشم که چگونه این جنایت بشری در طول تاریخ اتفاق افتاده است از حمله چنگیز بگیرید تا هیتلر و صربها.

اما وقتی به این صفت برجسته جنگ( تعطیل کردن عقلها و باز کردن احساست و خوی ناب حیوانی که درون همه انسانها یافت می شود) می افتم تا حدودی توجیه می شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.سال تحصیلی جدید هم شروع شد و بنده به عنوان دانشجو وارد عرصه علم و ادب شدم.( خوش به حالت)

این بار دانشگاهم آزاد است و باید برای آنچه می آموزم بپردازم. باشد که این عمل باعث درک بهتر مفاهیم بشود.

یادتان میآید که مطلبی با این عنوان (جانم فدای آزادی) نوشته بودم و در آن از نحوه ی آرایش ها و تاتوهای دختران دانشجو در دانشگاه آزاد متعجب شده بودم و  آن را منافی علم (در ضمن احترام به عقاید دیگران) و جایگاه علمی که در آن درس داده می شود دانسته بودم. اکنون کم کم این حالت کمتر تعجبم را بر می انگیزد( اگر خالی نبسته باشم) چرا که در دانشگاه ما به وفور چنین افرادی یافت می شوند. برعکس کلاسمان که اصلاٌ چنین تیپی یافت نمی شود. ( فشنشون خودمم با آن سیبیل هام). اما به راستی بعضی بصورت فشن در دانشگاه ظاهر می شوند که منافات عمیقی با اهداف علمی دارد.( در ضمن که زیان این گونه اعمال به آزادی های فردی و بهانه قرار گرفتن آنهاو فدا شدن نیم بند آزادی های فردی را سبب می شود).

به هر حال .

2.حال می خواهم قیاسی بین اولین روزهای دوران آموزش سربازی و اولین روزهای حضور در کارشناسی ارشد بکنم.

اولین روز ورود ما به پادگان:

ابتدا سرهنگ گروهان دانشجویی آمد به سربازان راحت باش نظامی داده شد( نشستن نیمه راحت)، سپس خود را معرفی کرد و در حدود 1 ساعت به سخنرانی پرداخت و از اهداف و چگونگی گذراندن   دو ماه آموزشی  و این که چه باید کرد و چه نباید نکرد سخن گفت.

در امتداد همان روز و درنماز جانشین پادگان که سرهنگ تمام بود به سخنرانی پرداخت و روزهای بعد جانشین رهبری در پادگان که آیت ا.. بود سخنرانی کرد و در آخر خود رییس پادگان صحبت کرد.

می بنینم که  در اینجا تمامی نظامیان با توجه به سلسله مراتب به سربازان خود احترام گذاشتند و هر کدوام در خور خود  به تفهیم  سربازان پرداخته اند.

اولین روهای دانشگاه( کارشناسی ارشد)

دو هفته اول سرگردان آموزش هستی تا آموزشی ها با ناز وکرشمه شاید کارت را راه بی اندازند.

کوچکترین اعتراضی هم این گونه جواب داده می شود که پس من کاری نمی کنم تا کارشناس جدیدتان بیاید.( 3 هفته است که با این بهانه کارها را از سر خود وا می کنند.)

ظاهراً در روزی که هیچ یک از کارشناسی های ارشد کلاس ندارند.برنامه گذاشته اند  تا رییس کل دانشگاه به ایراد سخنرانی بپردازد!!!!!!!!!!

و اکنون که دو هفته است کلاس ها راه افتاده نه رییس دانشکده و نه ریس گروه هیچ کدام نه یرنامه معرفی برای دانشجویان برپا کرده اند و نه در سر کلاس های خود از اهداف و چگونگی گذراندن این دو سال سخن رانده اند.

حتی بسیاری از ما نمی دانیم رییس دانشکده کیست.

توجه داشته باشید که کار ما با دانشگاه 2 تا 3 سال ادامه می یابد و در پادگان تنها دو ماه بود.

نتیجه هایی که می توان گرفت:

1.سطح آگاهی نظامیان  بالا رفته.

2.سطح فهم عموم مردم بالا رفته ( اگر عملکرد نظامیان را به عنوان عضوی از آحاد جامعه در نظر بگیریم)

3. برعکس دو فرضیه بالا سطح  کلی نخبگان کشور پایین آمده است.

4. نخبگان کشور  افرادی را که کمتر از آنها آگاهی دارند را به دیده تحقیر و از موضعه نخوت و غرور نگاه می کنند.

* این نکته ضروری است بیان شود که اساتید آنجا واقعاً ممتاز و در حد ممتاز می باشند.

5. سیستم دانشگاهی کشور هنوز نتوانسته خود را آپدیت و به روز کند و حتی از جامعه نظامی ما عقب افتاده.

 

 

 

3.

یاد سربازان گروگان کشته شده به دست اشرار شرق کشور را هم گرامی بداریم و این نقطه بسیار تاریک را در پرونده دولت قرار دهیم که دولت برای آزادی کسانی که جان خود را برای دفاع از حریم کشور بر کف گذاشته اند هیچ کاری نکرد.

ظاهراً جان آنها هیچ ارزشی نداشت.بود و نبود آنها یکی است.

کشته شدند.

خوب بجای آنها کسان دیگری از خیل عظیم سربازان را می فرستند. کوچه محل سکونتشان را هم به نام خود سربازن کشته شده مزین میکنند و  به خانوادهشان هم سهیمه  می دهند.در مجامع جهانی هم افتخار خواهیم کرد که ما در راه مبارزه با اشرار فلان عدد کشته داده ایم( هرچه آمار بالاتر باشد نشان دهنده جدیت کار است)

4. تا به حال شده با شنیدن یک شایعه بال در بیاورید. حتی مطمئن باشید که این شایعه است و ممکن است اصلاً چنین چیزی وجود نداشته باشد.

من با شنیدن کم شدن 2 ماه از خدمت سربازی چنین حسی پیدا کردم. باشد که به واقعیت نزدیک شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

چند وقت بود که فرصت نوشتن برایم فراهم نشده بود.

به امید خدا در اولین فرصت خواهم نوشت

اما به اطلاعتون برسونم

که پیوندهای روزانه را فعال کرده ام

و در پیشنهاد می کنم که آخرین پستهای در خیال - مهاجرانی و با گریه خندیدن رو بخونید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

کم کم ماه ضیافت به پایان خود می رسد و امیدوارم که همه ما بهره برداری لازم را کرده باشیم.

در ضمن عید فطر را که مشترک بین همه مسلمین جهان است را به دوستانم تبریک عرض می کنم و امیدوارم برایمان عید واقعی باشد.

راستش وقتی داخل ماه رمضانیم ،دوست دارم که  ماه زود تمام شود اما همین که به آخر هایش نزدیک می شود یک جوری دل تنگ می شم. احساس می کنم این تار موی وصل شده با او را که با زور و اجبار خودش با او پیدا کرده ام را از دست بدهم.

تو عید هم اول صبحش یک کم حالم گرفته است. هر چه هست این ماه که برای ما خوش یمن بود و اتفاقات کاملاً بدون پیش بینی را برای ما آغاز کرد باشد که پایانش هم بر ما شیرین باشد هم پایان این اتفاقات.

در این ماه رمضان یک آموخته دیگر کسب کردم . این که شب تهران از روز آن زیبا تر است . یعنی اصلاٌ روزش زیبایی ندارد.اما شب همه زیبایی است. رویای است .البته در کوههایی که شبانه  توچال راصعود می کردیم این زیبایی را از بالا می دیدم ، اما فکر می کردم که تنها از این بالا زیباست.

این شبها که فوتبال می رفتیم تا ساعت 1 – 2 در پارک بودیم و بازی می کردیم و آن روزهایی که تعطیل بود تا نزدیکی های سحر آنجا بودیم.

در نتیجه ابتدا و انتهای شب رو درک می کردیم.بی خود نبود که محبوب ما بر پیامبرمان می گفت قم الیل.

 یک حس و حال دیگری است.شب در این ساعت حالت اسطوره پیدا می کند .دیدید آدمی هر چقدر بر شعله آتش می نگرد از لذت دیدن آن سیر نمی شود. یک همچه حسی دارد. آدمی بعد از تحر ک بدنی که کلی تعرق داشته کمی خسته و خمار است . چشمانش حالت چشمان شراب خوردگان را دارد.خمار است گویی تمامی مواد معتادین شهر را یکجا کشیده و البته سر خوش. آرام در بلوار می راند . اصلاً عجله ای برای رسیدن ندارد که خود این راندن رسیدن است گویی ماشین تنها دو دنده دارد 1 و 2 .در توهم می رانی یا واقعیت. خدا داند.

 

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم

نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست

چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی  

سایه

خلاصه دیگر زبان به درازا نمیکشانم و تنها یک پیشنهاد دارم که البته خودم آن را تا به حال به این صورت انجام نداده ام.

 

وسایل:

یک فلاسک آب جوش به همراه چند عدد کافی میکس

یک همراه ، ترجیحاً یک دوست قدیمی که بشود با او حرف دل زد.

یک وسیله نقلیه( ترجیحاً ماشین) زیرا که موتور صدایش زیاد است .صدار  در آن موقع شب بشدت دل آزار می شود.

اگر ماشین ضبط داشت پیانوی پاییز طلایی بهترین پیشنهاد برای موسیقی آن زمان است

و کتاب شعر سیاه مشق ابتهاج

هدف: در ساعتهای انتهایی شب با وسیله نقلیه از اتوبان یادگار به سمت میدان آزادی حرکت کنی) با تاکید بر لذت بردن از نورپردازیهای جدیدی که شهرداری تازگی ها کار گذاشته است خود را به خیابان ولیعصر رسانده از آنجا بلوار را یک دوری بزنید و سپس راه را به سمت پارک لاله کج کرده و پارک کنید . چند دوری دور پارک را پیاده طی کنید تا وقتی که احساس خستگی بر شما غالب شود در همین حین آن کافی میکس را میل کنید و چند غزل از غزلهای هوش ربای سایه را بخوانید و سپس به خانه باز گردید.( ترجیحاً تا هوا سرد نشده و این گونه ملس است اقدام شود)

همه این کنیم به امید صبح دل آویز

 که من:

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم       نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

شب آبی                                                                           دریای مازندران آبان ۸۶   عکاس:سهیل

پی نوشت:

1.با خدای خود به خود:

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

اندرین ره میتراش و میخراش

تا دم آخر دمی غافل مباش

2. و باز هم تاکید می کنم این روزها  که کم کم هوا پاییزی شده لذت گوش دادن به پیانوی (پاییز طلایی) را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

"تا وقتی بچه بدنیا بیاد نگهت می دارم"

این جمله ای بود که در فیلم روز خسرت از زبان بازیگر مرد به زن گفته شد( نمی دانم دیدید یا نه که حوصله خلاصه گویی ندارم)، این روزها یا بهتر است بگویم این شبها که دیگه حس و حال فوتبال در آدمی نیست و کفگیر به ته دیگ خورده- چاره ای نیست جز نشستن جلوی تلوزیون و دیدن فیلم هایش.

براستی مردان در دنیای درونی خودشان در دیالوگهاشان و گفتگوهای مردانه شان چگونه صحبت می کنند یا چگونه می اندیشند؟

می رم از خونه مامانش برش می دارم، می برش مسافرت، تو خونه نگهش می دارم ، شب که می رم خونه م... و ...

اگر بخواهم با یک فعل کل این بخش از نوشتار را جمع کنم این گونه می شود: می خرمش.

به نظر من آن گفتار فیلم بر گرفته از واقعیتهای گفتاری مردانه یست که بین خودشان جریان دارد . این گونه گفتار می کنند و کلام می رانند( شک نکنید) و البته به نظر من این نوع اندیشیدن (  حال اگر بشود گفت مردانه)نتیجه ی کردارهای زنانه است و این کردار چیزی نیست جز خواستن ها، جز باز تولید نیازهای اضافی و اضافی.آن قدر این خواستن ها زیاد می شود آن قدر این نیازها افزون می شود که برای بدست آوردن آن باید بفروشد. چه چیز را؟ خود را . بله خود را تا به آنها شاید برسد( شاید که آینده مال تو). در واقعه بزرگترین علت این معلول خود زنان هستند.( از ماست که بر ماست) البته مرا جز این ماست قرار ندهید  که خر ما از کرگی دم نداشت. پس از شماهاست.( چه شد)( البته به این بخش می توانید شک وارد کنید و شک صحیح است و نماز را باطل نمی کند و البته مورد استقبال بنده نیز واقع می شود)

این نوشتار وقتی کامل می شود که این شعر را که یکی از دوستانم امروزبرایم میل زده بود را در این جا بگنجانم:

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر

چه اسیری كه ز دنیا شده ام یكسره سیر
من گرفتم تو نگیر

بود یك وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر

زن مرا كرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه دّرد كشان
بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر

ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

می دهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر

این را داشته باشید تا مطلب آخر را ذکر کنم.

باز همین تلوزیون شبکه یک ساعت 12 یک برنامه داشت و یک مهمان بنام خانم جلالی دعوت کرده بود. ایشان تولید کننده رادیو بودند،البته گاهی بشدت متناقض صحبت می کردند و می توانستی به راحتی از سخنان نیمه اول، نیمه دوم سخنانش را بکوبی. با اینش کاری ندارم، اما یک تقسیم بندی عالی را برای تشکیل نهاد خانواده بیان کردند :

"کسی که برای تشکیل نهاد خانواده می رود باید دارای هدف باشد که در دو طبقه گنجانده می شود:

هدف اول: برآورده کردن نیازهای اصلی مانند جنسی، نیاز به هم صحبت داشتن، بچه دار شدن، سر وسامان گرفتن، شرش خواباندن( این دو سه تا را از خودم گفتم) و...

هدف دوم: شکوفا شدن -به تعالی رسیدن و...( که از نظر من همان عاشق و معشوقی بود که فرازهایی از آن را در پست قبلی آوردم)"

حال اگر کسی با هدف اول جلو برود( که اکثراً با این هدف جلو می روند و یا آرزو ازدواجشان در این اهداف می گنجد، مانند وبلاگ یادداشتهای یک دختر ترشیده که با زبان طنز واقعیت ها هویدا می کند)، 5 سال- 10 سال بعد از ازدواجشان می توانند با این هدف زندگی مشترک خود را ادامه دهند. اگر در اهداف خود تغییر نداشته باشند

زندگی کردن سخت و گران می شود و نتیجه اش سرودن چنین اشعاری چنین دیالگهای مردانه ای می شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت   توسط سهیل  | 

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو

که  مستحق  کرامت  گنه کارانند      حافظ

آخرین شب قدر این ماه رمضان نیز فرا رسید و ضیافت خدا روزهای پایانی خود را طی می کند.

به روزگار خود می نگرم می بینم که در گذشته بیشتر عاشق خدای خود بوده ام( البته فکر کنم)

روزگاری دائم به این طرف آن طرف سرک می کشید تا بیابم آنچه حقیقت است. از سخنرانی فلان آخوند بگیر  تا روضه سعید حداد. از فلان کس که مدعی درویش بود تا نا کجا آباد. اما هرچه گشتم کمتر یافتم. درونم می گفت آنچه که تو می خواهی نخواهی یافت.

البته نه این که این ها همه دروغ بود . نه من مرد این کار نبودم.

چرا که من از یک طرف سوختن می خواستم و از یک طرف عقل گرایی و این دو چون آب و آتش بود. عده ای تنها راه را طریق مرشد ومرادی می دانستند و عده ای دیگر عقل و ...

اما من سرگشته بین این دو بودم و عشق به خدا را شاید بتوان گفت تظاهر می کردم. بدون آنکه واقعاً عاشقش باشم.

تا آنکه کتابی از جلال ستاری خواندم در وصف عشق و مراحل تکامل عشق در نزد قدما( عشق صوفیانه)

جان کلام کتاب آن بود که عشق در نزد بزرگان عرفان ما از عشق مجازی آغاز کرده اند، حتی پیامبر.

در آن کتاب که بنده فکر کنم از لحاظ اسناد و عمق کار، ستاری عالی کار کرده است ازمراحل عشق مجازی گفتارهای هرچند بشدت خصوصی آورده است که جای گفتار آن در این نوشتار نمی گنجد . از شرح حال پیامبر با عایشه از زبان مولوی و شرح حال مولوی با خاتون خود که بنده در مقامی نیستم که آن را بازگو کنم.

در نتیجه دیدم عاشق خدا شدن با دم مسیحایی نمی شود. این بود که کم کم شدم این سهیل امروزی که در این زمانه عاشق و عشق مجازی هم خود شیر دلی می خواهد که در بنده یافت نمی شود. اگر هم  در دوستان دیگر دیده ام از عشق کمتر دیده ام.

چرا که زندگی مجال عاشق شدن را به آنها نمی دهد.

باری هرچه بود دیگاه حلاج ها و مولوی ها را بیشتر پسندیدم که خدای حلاج خدای زیباتری است که گفت:

"معشوق همه ناز باشد نه راز"

و امشب کلام حافظ الگوی عمل ما باشد که:

" می صبوح و شکر خواه یبحدم تا چند

به عضر نیم شبی کوش و گریه سحری"

و خود را فقیر و تنگدست درگاه وجود ببینم که:

"تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش"

و خدا را چون  دوست خود صدا کرد:

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی و من

با صد هزار دیده تمنا کنم ترا

و کلام آخر : شبهای باقی مانده  از ماه مبارک کتاب حدیث بندگی و بردگی دکتر سورش را برای مطالعه پیشنهاد می کنم که خمیر مایه این نوشتار بنده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت   توسط سهیل  |