تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

.این داستان واقعی  نیست.

پسر سرباز بود در یکی از پادگانهای تهران

 همه بهش می گفتند خوب شد تهران افتادی!

جاهای دیگه می افتادی پدرتو در میآوردند.

اما خودش این نظر را نداشت . یک روز در میان پاسدار بود. خواب و خوراک نداشت.

اما همه سعی و تلاشش را می کرد تا از وقتهای اضافه استفاده کند و درس بخواند.

دانشگاه برود. راهی پیدا کند که خودش را بالا بکشد

آخه وضع مالی مناسبی نداشتند. همه پولی که در یک ماه بدست می آورد همان ۲۰ هزار تومانی بود که ارتش بهش می داد.

با هزار مکافت توانست مرخصی بگیرد و در کنکور شرکت کند.

شهریور که نتایج دانشگاه آمد بال در آورده بود. در دانشگاه تهران قبول شده بود. در خیالتش خود رادانشجویی می دید  که همه دختران کلاسشان از او جزوه می خواهند. چشم وچراغ دانشگاهشان شده است .

حالا می توانست درس بخواند. کارهای ترخیصش را شروع کرد از ۲۰ - ۳۰ نفر که تا حالا ندیده بود امضا گرفت و کار ترخیصش  بعد از یک هفته تمام شد. ماه رمضان  بود و اخبار اعلام کرده بود ادارات ساعت ۹ شروع به کار می کنند.

او ساعت ۷ طبق معمول رفته بود نظام وظیفه تا  آخرین کار که همان نامه نظام به دانشگاه است را انجام دهد و نامه را بگیرد و بشود دانشجو.کارمندان ساعت ۹ آمدند و ساعت ۱۰ شروع به کار کردند. نمی دانست چه خورده بودند که هر ۱۰ دقیقه یک بار نیم ساعت می رفتند دستشویی.

آفتاب مستقیم رو ملاجش می خورد.ساعت ۱۲ بود و تنها کار ۱۰ نفر از گروه ۳۰۰ نفری راه افتاده بود.سحری هم آب نخورده بود و حالا بد تشنه بود. یادش میآمد که از ۱۱ سالگی روزه اش رو گرفته.

تو این فکر ها بود که یک دفعه داد زد:

-آقا چرا کار نمی کنی؟ مگه پول نمی گیری که کار کنی؟

- چه جوری این پول رو به دست زن و بچت می رسونی؟

کارمند انگار نه انگار که چیزی شنیده مشغول لاسیدن با موبایلش بود.

- آقا با توام چرا کار نمی کنی؟

حرفی هست برو به رئیسم بگو.

یواش یواش کار بالا گرفت.

در این بین بقیه هم با او هم صدا شدند. دژبان آمد و سرگرد مسئول گفت اونو بندازید بیرون.

۳ تا سرباز قوی هیکل آمدند کل مدارکی که برایشان زحمت کشیده بود را از دستش گرفتند و او را کشان کشان بیرون بردند

-مدارکم مدارکم  مدارکم و بدید.

کارمندی که با او قاطی کرده بود حسابی از بقیه کلفت شنیده بود آمد گفت مدرک می خواهی؟

این هم مدرک:

قچ- قچ...

در حالیکه اشک در چشمان پسر حلقه زده بود-رقص خورده کاغذها را در آسمان دنبال می کرد.

بیرون پادگان کنار بساط یک سیگار فروش کز کرده نشست. مات و مبهوت.

به پادگان نگاه می کرد و  مردمی که فوج فوج به داخل می رفتند.

این نوشته را بر دیوار دید:

عبادت جز خدمت خلق نیست...

دیگه بقیه نوشته ها پشت دود سیگار محو شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

امروز بعد از ۱۲ ماه و ۲۶ روز سرباز بودن سرباز نیستم.

دورانی که خیلی ها عقیده دارند در آینده حسرت آن را خواهی خورد.

هر چه هست فعلاْ تمام شد تا ۷ ماه بعدی آن کی تمام شود؟

در شبهای آتی ملتمس دعای شما دوستان هستم.

شاید شبهای قدر جور شد توانستم در حلقه دراویش حضور پیدا کنم

اگر این چنین شد حتماْ حس و حالش را خواهم نوشت.

 از همه دوستانی که به من مشورت های لازم را برای انتخاب بهتر دادند ممنون و سپاسگذارم

بخصوص آقای جعفر پور ( در خیال) و علی ذوقی(کسی ایشان را می شناسد).

امیدوارم که مرا همیشه راهنما و یاور باشید و  نقد مرا هیچگاه فراموش نکینید( همه دوستان).

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

یادم بچه که بودیم بابا برامون تابستونها جوجه می خرید.

می رفتیم بازار و از آنجا مولوی و صاحب جمع و محله حیوان فروش ها را می دیدیم.

یه بار داداش سینا ماهی آبی خرید.

خلاصه همیشه دنیال جک و جونور بودیم.

یه بار ۲۴ جوجه خریدیم و مصمم شدیم که آنها را بزرگ کنیم .( ما درآپارتمان زندگی میکنیم)۱ ماه اول جوجه ها را در حمام نگه می داشتیم. بزرگ که شدند بردیم بالکن.

آخر ۷ تا از آن جوجه ها بزرگ شدند۵ مرغ و ۲ خروس

خروس که از اولین سپیده های صبح قوقولی خود را شروع کرده بود. همون روز اول ما را مجبور کرد سوپور محلمون و خبر کنیم و  گلوی آن دو را به زیر تیغ ببریم.

 ما ماندیم و ۵ مرغ  و مرغانه هایی که از آنها بدست میآوردیم.چندین سال به همین صورت بود. یعنی مرغ ها کم وزیاد می شدند و جایشان هم چون بو می دادند به سمت پشت بام تغییر داده بودیم.

تا اینکه دیگر کسی حوصله رسیدگی به آنها را نداشت و چند سال این مرغداری ما مسکوت ماند.

بعد از دو سه سال - به دستم ۲ تا کبوتر قرمز مایل به قهوه ای پا پری رسید و آنها را ابتدا در بالکن جا داده و سپس که فرت و فرت جوجه گذاشتند بردم پشت بام.جالب آن بود که آنها که حال نزدیک ۱۰ تا شده بودند آزاد آزاد بودند. رها. لانه ای که برایشان درست کرده بودیم در نداشت. چون پشت بام بودپس دست هیچ گربه ای به آنها نمی رسید. فقط هر از چند گاهی کلاغ میآمد وجوجه ها را نفله می کرد .تا اینکه یک روز همسایه اولیمان آمد گفت کبوترات رو سرم ریدن دیگه نبینمشون

ما هم که حوصله دعوا معوا نداشتم . در ضمن دیگه حس و حال آنها را هم نداشتم. یک روز سینا همه را جمع کرد و برد صاحب جمع فروخت و با پولش بلبل اهوازی و ترقه و چند تا پرنده دیگه گرفت.

بلبل اهوازی که وحشی بود. همین جور ترقه . همش خودشون رو به در و دیوار می زدند. آدم دلش کباب می شد. بلبل فرار کرد - ترقه  هم برد فروخت و دو تا طوطی کوتوله برزیلی خرید. نمی دونم این پرنده ها رو دیدید یا نه؟ اما خیلی خجالتی هستند و شبیه دلقک.این روزها دیگه سینا یکه میدان این عرصه شذه بود.با خدا بیامرز مهدی( همونی که فوتش باعث  تولد پرچنان شد) می رفتند خرید وجمعه ها مولوی بودند. خلاصه این پرنده ها خجالتی تا آدم رو میدیدند. می پریدن در لانه شان.

پس آنها را هم فروختش و مرغ عشق خرید.یک بار هم با یکی شریک شد ونزدیک ۲۰۰ -۳۰۰ تا مرغ عشق خردید تا پرورش بدهند که بعد از مدتی همه رو فروختند

تا رسید به طوطی هلندی. پرندهایی زیبا و یه جورهایی سلطنتی.

کلی بهشون می رسید . یک بار اول صبح دیدم لخت وعورپرید من و بدار کرد که بیا که یکی از طوطیام در قفس رو باز کرده و الان رفته بیرون رو بالکن نشسته.

ما تا آمدیم بگبریمش پر زد و رفت. 

دو - سه روز سینا پکر بود وبعدش رفتیم یکی خریدیم. ۲ سال هی ما رو می کشوند مولوی تا نرها رو عوض کنه . چرا که تخم هایی که میگذاشت نطفه دار نبود.

بعد این همه سال تلاش وکوشش سینا به نتیجه رسید و طوطیها( سیمین و آقاسیامک) پدر و مادر شدند. حال آقاداود و آقامنوچهر و افسانه به جمع ما اضافه شدند .

حال مامان بزرگمون که خونه مون می آید به جایی که به ما چیزی بده برا اونها پسته می یاره و ما هم با حسرت پسته خوردن آنها را تماشا می کنیم.!!!!!!!!!!!

من هم یک آکواریوم گرفتم و گهگاهی رقص ماهی ها رو تماش می کنیم .

 یه قناری هم تازه  به جمع ما اضافه شده  که اسمش آقانکیساست فعلاْ تو لکه

هروقت آمد بیرون عکس او را هم جهانی می کنم.

خوب طبیعی دیگه آدم خواهر نداشته باشه می ره سراغ این چیزها دیگه!!!!!!!! 

به امید روزی که یک جفت همستر هم کنار آکواریوم  جا بگیرند و وول بخورند.

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

توده كشت مرا به يك بازي وبلاگي دعوت كرده است

به اين مضمون كه 3 تا از مشكلهايي كه دوست داري تا آخر ماه مبارك برطرف شود چيست؟

و 3 تا از آرزوهاي كه دوست داري تا آخر سال بر طرف شود كدام است.البته توده كشت براي مجردها اين دومي را 2 تا در نظر گرفته چرا كه يكيش از نظر ايشان معلومه.

اما  من هرچه فكر كردم  نه مشكل بخصوصي دارم و نه آرزويي. برا همين هر وقت سرم را رو بالشت مي گذارم 3 سوته به خواب مي روم .

اما اولي:

1.دوباره  ورزش دو وميداني  يا همان دويدن دور پارك پرديسان را شروع كنم

  2. خدا من و دوستانم را به خودش بيشتر نزديك كنه

3.يك كفش دوپوش بتوانم بخرم

اما دومي

1. اين شش ماه سربازي باقي مانده كه مجبورم بعد از فوق ادامه اش بدهم ماست مالي بشه

2.يه پول و قدرت بدني درست حسابي گيرم بياد تا بتوانم بروم قله هاي خارج از كشور را صعود كنم.

3.  من هر كار كردم ديدم اين 3 ما همون 3 توده كشت نيست.بر ايران يكنفر آدم درست حسابي حكومت كنه و ديگه ريخت و صداي رييس جمهور و نشنوم.

حال پنجره جوبي را هم بنده به اين بازي وبلاگي دعوت مي كنم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

اولین روز ماه رمضان بود و ما  افطار کرده بودیم.

حوصله خانه ماندن ندارم همچنین سریال های ماه رمضانی. با بر و بچ محله قرار می گذارم و می رم بیرون .

میگم کجا می روید مگن  قلیان خانه( قهوه خانه سابق) من هم میگم بریم( من به دود حساسیت دارم و با قلیان حال نمی کنم. یعنی اصلاً با چیزهای دودی حال نمی کنم). می ریم قلیان خانه. هوا بسیار سنگین است طوری که تنفس کشیدن مشکل است. خدا برکت نده به کارش کلی آدم آمده بود ، همه قیافه ها غم زده- گویی هرکی غمباد بگیره می آید آنجا. 2 تا چای خوردم و زدم بیرون. نمی توانستم بیشتر آنجا بنشینم. در همان گفتاری که با دوستام داشتم . شاکی بودند. میگفتن قبض موبایل آمده 140 هزار تومان. گفتم چرا . گفتند با زیدامون زیاد صحبت می کنیم( یا به اصطلاح مخ می زنیم). گفتم خوب برید جایی -  کافی شاپی      - گیر بازره بهتر ه با تلفن صحبت کنیم بعد که با هم رفیق شدیم آن وقت بیرون می ریم.

با خودم فکر میکردم دولت طرح امنیت اجتماعی درست می کنه مردم تلفنشون زیاد می شه. میآید قلیان خانه ها را می بندد و سپس می کند- مردم حریص تر شده و در نتیجه قلیان خانه ها شلوغ تر . در نتیجه مالیات بیشتر ( می گفت قلیانی سر میدان انقلاب ماهی 4 میلیون ماهی اجاره می دهد)، مردم در غم و استرس می روند و در نتیجه رو به دخانیات می آورند و باز مالیات کلانی است که دولت از دخانیات می گیرد.

در این جا کی ضرر می کند و کی سود؟

ماشاا.. تا بخواهی جایی هست که غم تولید کند و باز خورد غم را داشته باشد( نظیر همین قلیان خانه ها) آیا جایی هست که بتوانی شادی تولید کنی؟

با این سئوال ها دست و پنجه می کردم که شب دوم رمضان رفتیم پارک لاله تا سنت قدیممان را که فوتبال بازی کردن در شبهای ماه مبارک است را احیا کنیم. دیدم شهرداری کار خوبی کرده است و تا ساعت 12 شب مراسمی و جشن و سروری گذاشته که برای خودش کار بسیار جالبی است و امید است که بخش های خصوصی هم بتوانند وارد معرکه شوند( مانند دیسکوهای غرب) تا مردم طریقه تولید شادی را هم بیاموزند.

اما آمدیم فوتبال بازی کنیم که...( نمی دانم ماه رمضان تا به حال پارک لاله رفته اید یا نه هم آنجایی که وسایل ورزشی تازگی ها گذاشته اند. آنجا تا نزدیک های سحر فوتبال و والیبال برگزار می شود)بجز 3 تا چراغ بقیه چراغها خاموشند . پس فوتبال تعطیل و کجا-؟!؟!

 فکر می کنید کجا می توانستیم برویم؟!!!!!!!!

 توده کشت هم مرا به یک بازی دعوت کرده  ان شاا.. پست بعدی.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

1. ا شنبه به علت شلوغی زیاد نتوانستیم خون اهدا کنیم. پس راهی تالار مولوی شده ( من و دادش) تا به امیر ملحق شویم و تاتر مرغ دریایی را تماشا کنیم.

تا به حال تاتر مولوی نرفته بودم  اما بعد از مشاهده از آن خوشم آمد – خیلی خودمانی بود. بی شیله پیله.

نمایشنامه مرغ دریایی از چخوف بود و داستان عشق های به هم نرسیده و گاهاً خائنانه. عشقهای یک طرفه.

در پایان نیز تنها کسی که به عشق خود وفادار بود و وفادار ماند دست به خودکشی زد و خود را کشت.در این نمایش، ارتباط های نزدیک  خانوادگی را نشان می داد که چگونه به سستی گرایده اند  و  چگونه ارتباط مادر ی فرزند – فرزند ی مادر، شوهر ی همسری  و بالعکی به صورتی فانتزی و تهوع آمر  در آمده است . دائم در حال حیله کردن بر علیه هم هستند و هیچ محبتی میانشان حاکم نیست

در مجموع من نمره متوسطی به این کار می دهم چرا که موضوع بیشتر ربط یه  همان خانواده تاتر دارد و من فعلاً با این خانواده ارتباط سببی یا نسبی پیدا نکرده ام. اما بازیها بسیار عالی و در خور ستایش بود.

2. سر انجام توانستم خون را اهدا کنم. وظاهراً این بار تنها بوده ام . چرا که در زمان مناسبی برگزار نکرده بودم.اما چندتن از دوستان بودند که می خواستند همراهی کنند اما با مخالفت خانواده هایشان روبرو شده بودند. از همه دوستان که لحظه ای و بایتی از ذهنشان را به این موضوع اختصاص دادند سپاسگذارم. اما از نکات  جالب، آن بود که مرکز اهدای خون به سایت  خوبی مجهز شده و تمام اطلاعات اهدا کننده را از ابتدا  در آن دارد و شما با گفتن شماره ملی هر  آنچه که در خون شما بوده و یا آخرین باری که اهدا کرده اید را می توانید ببینید.

در مورد حجامت ار خانم پزشک آنجا سئوال کردم که چرا باید 1 سال از آن گذشته باشد( تاتو هم شامل آن میشود)گفت به علت آلوده بودن فضای حجامت و تاتو و آلوده بودن وسایل ما می گذاریم 1 سال از آن بگذرد .چرا که هر کار بکنند برای استریز کردن فضای آنجا ها باز خطر وجود دارد.

3.ماه مبارک هم آمد . یادش بخیر سال پیش ما ماه رمضان را آموزشی بودیم و یکی از سخت ترین رمضان های خود را تجربه کردیم و شاید شیرین ترین. چرا که سختی ما را مجبور می کرد با خدای خود بیشتر مأنوس شویم. هر کار می کردی نیم ساعت تا اذان صبح وقت داشتی و چون نماز هم اجباری بود همه در مسجد جمع بودیم در نتیجه حال و حوایی با خدای خود داشتیم.

اما هیچ سحری مانند سحری خانه و بوی غذای مادر نمی شود.آن چنان غذایی درست می کند که خود ملتفت نیستی کی و چگونه خود را سر سفره حاضر کرده ای. بعضی وقتها از شدت خوشمزگی دیوانه می شود.هر چه باشد حال و هوای رمضان وسحر چیز دیگریست. گویی خداوند می خواسته بر همه مسلمین لذت تجربه های درونی که  عارفان  او می کشند را حتی به زور بر ما بچشاند.

4. ظاهراً این گونه است که سربازی و حال و هوای آن، شکل و شمایل آن را باید کم کمک نیمه کاره ترک کنیم و دوباره لباس تحصیل به تن کنیم ولی این بار دانشگاهمان هم در کوه است و نزدیک قله بند عیش.

در یک دودلی عجیب قرار داشتم . بطوریکه 3 روز بعد از اعلام نتایج رفتم و کارنامه و قبولی ام را دیدم. بعد از کلی مشورت کردن با دوستان و همراهان به این نتیجه رسیدم که بروم بهتر است و 6 ماه سربازی را بعداً بگذرانم. از تمام دوستانی که مرا در این زمینه راهنمایی کردند تشکر می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

از روی قله علم کوه  بر روی( شاخکهای عام)

گلهای محبوب من( گل سنگ)

منطقه حصار چال و قله مشرف ر منطقه( گردون کوه)

خانم ماریان اون عینکی هم منم جالب اینکه شماره چشممان هم مثل هم بود( س. ب: چشممان روشن)

بر روی قله گردون کوه و آرم فلزی راه آهن

پشتم دقیقاْ بالای لکه برف قله علم است

یخچال عظیم خرسان

( این خاک نیست بلکه سنگهایی است که بر روی یخچال ریزش کرده اند)

ظاهراْ در سیستم بلاگفا ایرادی پیدا شده و نمی توان نظر گذاشت. تیر چراغ برق- خلوت لیلا- قدمگاه-سیاوش-بهنام بسیار سعی کردم نظرم را درباره مطالبتان بگذارم اما موفق نشدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت   توسط سهیل 

1.بازیهای المپیک هم تمام  شد و باز ایران یک فرصت دیگر را از دست داد. ایران از المپک سال 1948 تا به کنون بدترین نتیجه ی خود را گرفت البته منظور من این نتیجه گند نبود. چرا که زیان بیشتر از این بود. بهتر است منظور خود را بهتر بیان کنم. ایران فرصت بزرگی برای فرهنگ سازی ورزش از دست داد. فرصتی که جوانان کشور خود را از این خمودگی برهاند و به دامان ورزش بسپارد.چگونه؟

بسار ساده اگر ایران این رویداد بزرگ جهانی را که حتی جنگ گرجستان و روسیه هم نتوانست بر آن غالب شود پخش مستقیم می کرد و تمام رشته ها را مانند دیگر کشورها پخش می کرد و پسران و دختران ایرانی اندام زیبا و ورزیده و چهرهای زیبای این ورزشکاران را می دیدند.آن وقت بود که متوجه می شدند، می شود بدون ساکشن و عمل بینی هم زیبا بود ،آن وقت بود که متوجه میشدند دامان ورزش بسیار امن تر از پناه بردن به تریاک و اکس است.آن وقت بود که اراده قوی برای فرهنگ ورزشی بودن ایجاد می شد. 28 رشته ورزشی می دیدی و می توانست ورزشی که مورد علاقه خودت است را پیدا کنی. آن زمان بود که غم مان نبود در افغانستان 180 هزار تن مواد مخدر تولید می شود یا 280 کیلو ، چرا که با فرهنگ سازی ورزش تقاضایی برای مواد نمی ماند. البته تنها پخش آن چنین نتیجه ای در بر نداشت بلکه می توانست یک استارت اولیه و محکم باشد و سپس در پی آن مدیریت اصولی در این زمینه بود که نتیجه همین آرزو می شد.

فکر کنید  اندام زیبای مایکل فلپس چه انگیزه ای در من جوان برای شنا گر شدن ایجاد می کرد. اما حیف که تنگ نظری های مسئولین امر باز فرصت سوزی دیگری نصیب ایران کرد. و ما مثل همیشه بازنده از این فرآیند به بیرون آمدیم.

در تمام این ورزشکاران شاید هیچ کدام مثل مایکل فلپس برای من نبود. کسی که 8 مدال طلا این المپیک و 7 مدال المیپک قبلی را از آن خود کرده. کسی که گفته در این 4 سال 3 کار بیشتر نکردم . تمرین کردم – خوردم – خوابیدم و  دیگر هیچ. کسی که هر وعده غذا 4000 کالری می خورد . در حالیکه یک انسان معمولی 2500 کالری بیشتر درکل روز نمی خورد. آن وقت این آقا 12000 کالری می خورد. گوارای وجودت .

 2. این هفته ماه رمضان شروع می شود. امسال بنا دارم حرکت  وبلاگی اهدای خون را برای دومین بار اجرا کنم.( سال گذشته پنجره چوبی و برادران خانم تقوایی نگذاشتند این طرح به شکست بی انجامد که  جل دارد یاز از آنان تشکر کنم) پس کسانی که تمایل دارند در این حرکت شرکت کنند( اهدای خون):

 وعده ما 1 شنبه ساعت 6:15 ، مرکز انتقال خون ولیعصر.

اگر چنانچه پیشنهاد دیگری برای روز و ساعت و تاریخ دارید – لطفاً تا قبل از آن تاریخ بیان فرمایید. دوستانی که در دیگر شهرهای ایران و یا هر کجای عالم هستند نیز می توانند در این امر انسانی شرکت کنند.

منتظر هستم.

در پایان فیلم فهرست شیندلر یهودیان نجات یافته به نشانه تشکر از شیندلر انگشتر طلایی  با استفاده از طلای دندان خود برای او درست کردند و این سخن از تورات را بر روی آن حک کردند.

هر که جان یک انسانی را نجات دهد گویی جان تمام انسانها را نجات داده.

 این سخن از تورات دقیقاً آیه ای از قرآن است. که من آدرس دقیق آن را فراموش کرده ام.

حال عده ای می گویند برای بدن حجامت خوب است. البته که بر این سخن اما ها می آید چرا که اگر کسی حجامت کرده باشد تا 5 سال( فکر کنم) از خون دادن منع می شود.

حال بگوییم این حرف اصلاً درست. خونی که می تواند جان انسانی را نجات دهد حیف نیست بیهود از بین رود؟

به امید دیدار دوستان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه 30/5/87  ساعت 6 تهران را به مقصد چالوس با اتوبوس‌هاي تهران – نوشهر ترك كرديم.در مرزن آباد از اتوبوس پياده شده و به سمت رودبارك ماشين گرفتيم. شب را در رودبارك و هتل فدراسيون گذرانديم( نفري 2500) و صبح با نيسان به سمت تنگ گلو رفتيم كه نزديك به 35 كيلومتر است.( هر نيسان 35000 تومان).

از تنگه گلو تا حصار چال 2 ساعت طول كشيد و ما پس از برپا كردن چادر و خوردن صبحانه ساعت 10 به سمت قله حركت كرديم و در ساعت 2:30 بر روي قله 4850 متري علم كوه ايستاديم. در راه 4 نفر از بانوان فرهنگي شهر بهار استان همدان به ما ملحق شدند و از گروه 17 نفره آنها آن 4 نفر توانستند قله را صعود كنند.

مسير بازگشت از كنار يخچال بزرگ حصار چال و خرسان مي گذشت و ما از مناظر بديع آن چشمانمان روشن و اذهانمان متعجب مي شد .شب را در حصار چال خوابيم . مهتاب زيبايي دشت را روشن كرده و قله لشگرك چون ديوي بر منطقه سايه انداخته و هوا  بس سرد بود. صبح كه از خواب بيدار شديم متوجه شدیم كه ديواره چادر يخ زده است و آبها یخ زده اند . پس از صرف صبحانه ساعت 8 به سمت گردنه هزار چم در جنوب غربي حصار چال حركت كرديم و در ساعت 9:30 بر روي گردنه ايستاديم. از آنجا تا قله هاي لشگرك بزرگ و كوچك 30 دقيقه زمان نياز داشتيم تا اين دو قله را نيز صعود كنيم . ساعت 10:15 از گردنه هزار چم و روي خط الرس به سمت گردنه ميش چال حرکت کردیم. پس از تراورس بسيار زيبايي كه از زير قله گردون كوه مي گذشت به خط الرس گردون كوه- ميش چال رسيديم. با اصرار دوستان، 2 نفر از گروه به سمت قله گردون كوه رفته و بعد از 40 دقيقه قله را صعود كرديم. بر روي قله يك علامت فولادي و سنگين از راه آهن ايران قرار داشت .بعد از آن به سمت گردنه ميش چال رفته و ساعت 2 از روي گردنه به سمت دره 3000 فرود آمديم. در كنار سرچشمه رودخانه 3000 نهار را خورديم. سرچشمه نسبت به 4 هفته پيش كه ديده بودم تقريباً خشك شده و آب رودخانه به يك – پنجم رسيده بود.همين كه ناهار تمام شد تگرگ درشتي به مدت 45 دقيقه شروع به بارش كرد و زمين را سفيد پوش و ما بعد از ماهها پانچو ( لباس بارانی بزرگی که فرد وکوله آن را در بر گرفته و او را در برابر باران محافظت می کند) پوش شديم .ساعت 6:25 به آب گرم رسيديم ولی این بار آب گرم بسيار خلوت بود. بعد از خوردن مقداري ماست و نان تن خود را به آب گرم ،و معدني آنجا سپرديم و نزديك به 3 ساعت در آب بوديم. آب در يك گودال 5 در 3 متر كه شبيه غار است جمع مي شود و براي تني كه 2 روز با كوله سنگين راه رفته چون لالایی مادر بر بچه  مي ماند. مردم محلي به آب بسيار اعتقاد دارند و معجزات زیادی را به آن نسبت مي دهند . از جمله آنكه بسياري پس از سالها توانسته اند پس از شستشو در آن آب بچه دار شوند و ...

در راه آقاي نقوي( از بزگان كوهنوري در ايران) را ديديم كه با خود يك كوهنورد فرانسوي به نام ماريان را آورده بود و توانسته بودند قله هاي علم وهفت خواني را صعود كنند،.بعد از آب گرم چشمانمان خمار بود و به خواب نياز وافر داشت.

صبح ساعت 8 به سمت پايين حركت كرديم و من چون آب گرم زنانه شده بود نتوانستم از دهانه آن عكس بگيرم.

ساعت10:10 ما در روستای شهرستان بودیم.

دوباره آقای نقوی و همراهشان را دیدیم و من با این زبان شکسته انگلیسی دلماج گروه شدم .او که 5 روز بود به غیر از no و yes چیزی نشنیده بود . بشدت استقبال کرد و ما تا شهسوار با او و نقویان همراه بودیم . آقای نقوی،  ماریان را به احمد آقا سپرد و تا تهران همراه ما بود. او 30 سال داشت و نزدیک به 18 کشور جهان رفته بود. فرد اکتیوی بود و اگر نمی توانست منظور  خود را از طریق زبان بیان کند با ÷انتومیم و حرکات دست به آدمی می فهماند. همه چیز را بی ÷رده می گفت از معایب و محاسن کشورهایی که دیده بود. از این که بوش و احمدی نژاد هر دو دیوانه هستند و اینکه خاتمی را دوست دارد. از ایران بشدت خوشش آمده است و برای سال بعد از ما قول گرفت که او را دماوند ببریم. در یک کم÷انی ÷وشاک کار می کرد وبا این حال یک زندگی متوسطی داشت و البته در کشور اس÷انیا  فعلاً زندگی میکند . حساب ملتها و دولتها را از هم جدا کرده  و ایرانیان را مردمی مهربان و جمعی یافته بود حال آنکه به نظر او  در ارو÷ا مردم فردا گرا هستند. اما در کشور ما جاده ها ترافیک دارند .مردم شهرها و جاده ها را کثیف می کنند و قانون را اجرا نمی کنند. از اینکه 3 هفته روسری در سر داشته باشد مشکلی نداشت اما اگر این  برای تمام عمر ش می بود ، غیر قابل قبول می شد.

با این که تجربه جهانگردی بسیاری داشت اما هرگز خود را نمی گرفت و خاکی خاکی بود.در حالیکه فکر کنم دختران ایرانی دقیقاً برعکس این باشند.زیاد خود را می گیرند حال آنکه در چنته چیزی ندارند( البته نه همشون)

بسیار شجاع بود با اینکه گفته بودند در ایران مرگ انتظارت را می کشد قبول کرده بود به ایران سفر کند و از کرده خود خیلی خوشحال بود . از زبان عربی بدش می آمد و آن را احمقانه می دانست.از فرهنگ عربی بعضی از کشورهای عربی اصلاً خوشش نمی آمداما از لبنان ومراکش خوشش آمده بود.بارسلون را از لحاظ آب و هوا و ÷وشش گیاهی شبیه  شمال ایران می دانست. از کوههای ایران بسیار خوشش آمده بود و صعود به علم کوه را نسبت به هفت خوان آسانتر یافته بود( چرا که روی قله هفت خوان بودند که رعد و برق  شروع به زدن میکند و او از شدت ترس شروع به گریه کردن می کند).

و ما بعداز 10 ساعت ترافیک در جاده چالوس به تهران رسیدیم.

شاید از او در آینده بیشتر نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت   توسط سهیل  |