تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

1.در تعطیلات 4 روز عید اخیر شمال رفتیم و فرصت شد چند فیلم ببینم . جوانی بدون جوانی اثر کارگردان بزرگ پدر خوانده ها، کاپولا، به احترام فیلم پدر خوانده نمی گویم چرت بود که فیلم ضعیفی است. اما فهرست شیندلر را هم دیدم که کارگردان آن اسپلر برگ بود .فیلم درباره هولاکاست است و به صورت سیاه و سفید .اثر در اکثر موارد بیننده را میخکوب خود می کند و جاهایی از آن بشدت دردناک می شود که به غلو نزدیک تر است.به نظر من از این دست فیلم که پیرامون هواکاست تهیه شده استُ پیانیست که قبلاً هم در اینجا نقد کرده ام زیباتر جلوه می کند.

اما بسیاری که این فیلم و خود  اصل موضوع را مشکوک می دانند:

در سال 1998 در همین نزدیک و در تمدن جدید ما 800 هزا توتسی در آفریقا کشته شدند که فیلم های زیادی هم در این زمینه ساخته شده است. این جریان تنهادر طول  1 ماه این جریان اتفاق افتاد. در کشور 4 میلیونی

حال ما بر می گردیم به سال 1940 و بزرگترین جنگی که در جهان اتفاق افتاد و همه جهان درگیر آن بودند.جنگی که 60 میلیون کشته بر جا گذاشت. به نظر من با این ارقام وقوع هولوکاست اصلاً غیر منطقی نمی آید.و همانگونه که از کشته شدن انسانها در تمام جهان خشمگین می شویم از این جریان هم خشمگین  باید باشیم.

 

در این زمینه:رادیو زمانه

2.موضوع مدرک وزیر هم یک واقعیتی را آشکار ساخت، اینکه شما برای خدمت رسانی به مردم هر عمل مضموم و پستی را می توانی در این راستا جزو مصلحت قرار دهی و آن را نه تنها بد جلوه نداد که پسندیده جلوه داد.

حال براستی دینی که این گونه بر مردم عرصه شود، دین صرفاً مصلحت گرا ُبر من جوان جزابیت دارد می یا نه. با این ساختار می تواند به حیات خود ادامه دهد یا نه؟چه بسا که هر کس دیگر در قدرت قرار گرفت مصلحت های خود را داشته باشد که بعد از مدتی حتی شکل ظاهری از این دین نمی ماند.

تنها گفتاری که می توانم اول برای خود سپس برای دوستان داشته باشم آن است  که اعمال و کردار دینی خود را هرگز به سیاست و سیاست مدارها نسپاریم و از آنها وام مگیریم، هرگز اسکناس 100 ريالی در جیبمان نگذاریم. چرا که شعار سیاست ما عین دیانت ما که فرموده مرحوم مدرس است چنین نتیجه ای را در بر خواهد داشت :

یکی از مدیران فوق ارشد نظام مدرکی که با آن نان زن وبچه و خانواده خود را در میآورد و به مقام های اجرایی بالاتر می رساند را جعل می کند و مقام بالاتر بر او لبخند ملیحی تحویل میدهد.

در میخانه ببستند خدا را مپسند       که در خانه تزویر و ریا بگشادند.

 

3.ظاهراً بازار  دیدار کنندگان و  دستور گیرندگان از  امام مهدی داغ است. اما این بازار سالهاست که داغ است، تنها عده های آمدند طبق قانون عدم انحصار تجارت که در بسیاری از کشور ها جریان دارد این انحصار را بشکنند. تنها همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

1. نمی دانم فیلم کینه 1 و 2 را دیده اید یا نه؟

اما من در اینترنت هر چه گشتم نتوانستم نقد درست حسابی برای فیلم ها پیدا کنم. فیلم 1 که اصالت ژاپنی داشت که واقعاً ترسناک بود و تا 2 ساعت در قالب فیلم بودم

اما دومی فان بود و هالیود  که آمده بود بهتر کنه واقعاً گند زده بود. در دومی روح خبیص شورش را در آورده بود.

اما چند نکته برایم جالب بود. این روح در اکثر مواقع قیافه مظلومی داشت. موضوع بد شدن زن از یک خارجی و آمریکایی آغاز می شود. نوعی فیلم ، ضد آمریکایی بود.دختر عاشق استاد آمریکایی شده و شوهرش او را می کشد و سپس دختر که مادری جن گیر داشت به یک روح بد  تبدیل می شود که به هیچ کس رحم نمی کند و در آخر گریبان خود امریکایی ها را هم می گیرد.در واقع به نظر من آغاز جدا شدن ژاپن از قافله سالاری امریکاست.

 و این که هیچ طلسمی برای از بین بردن این روح وجود ندارد هر کس را می تواند به لشگر خود اضافه کند. ( به نظر من این خیلی معنا دار است)

در فیلم حلقه که شبکه 4 هم نشان داد و آن هم 1 و 2 داشت و به همین ترتیب بود

یک آنتی تز داشت ولی اینجا فرد ناتوان می شود و از خود هیچ اختیاری ندارد.

 

2.ظاهراً هر کی می خواهد خودش رو از احمدی نژاد دور کنه باید بره غسل بکنه خودشم در آب گل آلود مترو .اول آقای رفسنجانی و بعد هم آقای ناطق.

در آینده ای نزدیک فکر کنم مرکز دختران فرار تواب رو در آنجا دایر کنند که غسل توبه را در همان جا برقرار کنند.

 

 

3..این هم عکس نویسنده محبوب من:

محمود دولت آبادی

 Mahmoud Dolatabadi   --- محمود دولت‌آبادی

4. ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

تا بلغزد بر بلور برکه ی چشم کبود تو

پیکر مهتابگون دختری کز دور

با نگاه خویش می جوید

بوسه ی شیرین روزی آفتابی را

از نوازش های گرم دست های من.

...

                           سایه

بگم دلتون رو صابون نزنید

هیچ خبری نیست.

یه مدت بود که شعر کم می خوندم

 دارم خودم رو تنبیه می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

پوشیده بودی برایم آبی ترین دامنت را

باد کولر تازه کرده گل های پیراهنت را

میآوری روی ایوان – بی روسری، بی گل سر

در دست سینی چایی بر گونه حندیدنت را

حال گپ و حال و احوال، حالا کنارت نشستم

دل داده ام با سکوتم، احوال پرسیدنت را

بعد از گپ و چای و خرما یک دسته ماهی قرمز

چشم انتظارند در حوض، باز استکان شستنت را

باغی غزل نذر کردم یک بار دیگر ببینم

لبخند های عجین با نارنج و و آویشن ات را

حامد عسگری

این شعر سالها پیش دلم را خنک کرد باشد که دل شما را خنک کند.

 

 

امید آنکه همه  این شعر را با تمام وجود درک کنیم و تنها دل خنک کن نباشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

به خود سانسوری دچار شده ام.

از کوه که بر میگشتم ۳:۳۰ به تهران رسیدم و خیابانمان غرق تاریکی بود.

همین

 

 
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه ز بهر ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز زان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه جاه و مال
این آبِ ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاهِ بقا ماتِ حکمِ اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سيف فرغانی

 

 اولین بار تکه هایی از این شعر را از یوسف میر شکاک در فیلم فقر وفحشای ده نمکی شنیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

9/10/11/5/87 دره 3000

سه شنبه شب ساعت 9 حرکت خود را به سمت طالقان آغازیدیم.

ساعت 3:00 بامداد ما در پراچان بودیم. در ساختمان نیمه سازی شب را به صبح رساندیم و بعد از خوردن صبحانه ساعت 8:35 دقیقه صبح به سمت بالا  و در امتداد جاده ارتفاع گرفتیم.

در ساعت 10:05روی پل گذشته و  ساعت 10:15 استراحت کردیم.. ساعت 10:45 جاده تمام شد و ما مسیر رودخانه را ادامه می دادیم تا که به یک دوراهی رسیدیم(11:30) که البته از هر دو مسیر می توان رفت اما راه اصلی که در نقشه وجود دارد راه سمت راستی است که در امتداد رودخانه است و سپس بر روی یال سوار می شود.

مسیر کمی شیبش تند است و ما ساعت 3:00 در دمچه بودیم. متاسفانه تا دمچه چشمه های موجود خشک شده بود و کمی تشنگی بچه ها را اذیت کرد.

دمچه هوایی دلپذیر و آبی گوارا داشت. از عشایر مهربان آنجا ماست و نان محلی گرفته و ناهار را نان و ماست و چیپس خوردیم.

تا غروب آفتاب مشغول بودیم .شام عدسی و ذرت و سیب زمینی امیر را خوردیم وگاهی به شهاب های گذرای شب نظر می دوختیم . شب را در زیر لهاف آسمان پر ستاره شب در حال گوش دادن به نوای شب سکوت کویر  شجریان به خواب رفتیم.( آخر ماه بود و ماهی در آسمان نبود و در نتیجه آسمان پر ستاره ).

صبح  ساعت 7:00 از خواب بلند شدیم و در حال صبحانه خوردن  باز از مهربانی های عشایر نصیبی بر ما رسید و چیزی بین خامه و سر شیر و پنیر به نام لور  را به ما دادند و ما خوردیم .لور در  نهایت خوشمزگی  بود. طوری که من چنین صبحانه ای را به یاد ندارم.

ساعت9:05 از دمچه سمت گردنه حرکت کردیم.( باید به سمت خط الرس قله لشگرک ها برویم تا پاکوب مشخص شود.)

ساعت 10:35 کنار چشمه بودیم و کمی استراحت کردیم.یرانجام ساعت 12:20 بر روی گردنه میش چال بودیم و کنارمان قله های خرسان و هفت خوانی خودنمایی می کردند و در دور دست قله نرگس حریم  2000-3000 را نگهبان بود. دیگر مسیر در دره می افتد که به دره 3000 معروف است و دائماً در حال دور زدن هفت خوانی می باشد و در کنار رودخانه  3000 حرکت می کنیم. ما از ابتدای تشکیل رودخانه در کنار آن بودیم تا اواخر آن که به دریا می ریزد.ساعت 6:40 به آب گرم می رسیم و شب را در  منطقه می خوابیم . به دلیل آنکه مردم محلی زیادی آمده بودند و گنجایش حوزچه آب گرم کم بود_ حداکثر 7نفر) ما نتوانستیم در آب بی افتیم. البته به دلیل استفاده زیاد از آب . کمی کثیف بود. نظر مردم محلی که اعتقاد عجیبی به چشمه دارند آن است که حضرت سلیمان نبی در این آب آب تنی کرده و شاید به همین دلیل آن منطقه به تخت سلیمان معروف است و قله های قدر قدرتی دارد. شام یک املت اساسی زدیم تو رگ و به خواب زیبایی رفتم.

صبح  من و امیر به دلیل آنکه  زود به مینی بوس برسیم  ساعت 5:40 حرکت کردیم. ساعت 6:10 کنار پل بودیم. ساعت 6:40 دقیقه روستای میان رود و 7:15 درجان بودیم و سر انجام ساعت 7:30 در شهرستان بودیم. یک ابتکار خوبی که انجام شده است آن بود که برق شهرستان را از خود رودخانه اش با نصب بک ژنراتور گرفته اند.

ساعت 9:05 در قاضی محله بودیم و جایتان خالی نیمروی مفصلی زدیم و منظر بچه ها شدیم . تا که بچه ها ساعت 3:00 آمدند و ساعت 4:30 از آنجا به سمت شهسوار حرکت کردیم .مسیر شوسه است و قابل قبول. جاده جاهایی در دل سنگ تراشیده شده و منظره هایی بدیعی از همزیستی جنگل و سنگ را می توان از آن جاده دید. جاده چالوس  ترافیک  سنگینی داشت . طوری که ما ساعت 3:20 بامداد به تهران رسیدیم. یعنی نزدیک 12 ساعت در مینی بوس بودیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

مذابی به نام تهران

 

اين هفته برنامه  توچال- شهرستانك را اجرا كرديم. پنجشنبه ساعت 5  قبل شير پلا  باران شديد ي گرفت و من كه از گرما تازه رهانيده شده بودم به استقبال  باران رفتم و تنها كاور كوله را كشيدم و ساعتي چند زير باران حركت كردم.

ساعت 10 به سمت قله حركت كرديم .

تهران از آن بالا در شب بسيار زيباست چون رگهاي  مذابي است كه تازه از دهانه آتشفشان فرو ريخته  باشد. آرام به سمت بالا اوج ميگرفتيم در حالي كه اسپيكرهاي داش علي نيز حركتمان را صفايي ديگر بخشيده بود .

در امير 1.5 بچه ها خوابيدند و ما چند شرور گروه از فرصت استفاده كرده و يك املت جانانه اي زديم تو رگ( كلاً نيمرو و املت غذاي محبوب من در كوه مي باشند). قله سرد بود و جانپناه هم جايي نداشت و بعد از گرفتن چند عكس يادگاري  به سمت ايستگاه هفت حركت كرديم. ديگر  آسمان سپيده زده بود و باز  خدايم به من اين لطف را كرده بود كه يك شبانه او را لحظه لحظه درك كنم. كنار ايستگاه هفت قرار شد 2 ساعتي بخوابيم . همه رفتن تو كيسه خواب و من هم كه كيسه خواب نبرده بودم چون كوليهاي كارتون خواب يك گوني رويم كشيدم وخوابيدم. جالب آنكه دوستان در كيسه خواب سردشان شده بود و من در اين دو ساعت كلي خواب رنگي ديدم( اما بعد از خواب يك ده دقيقه اي بدنم لرز داشت).

به سمت شهرستانك به راه افتاديم . بي آبي محسوس است و چشمه هاي اطراف چمن مخمل خشك شده اند. هوا نيمه ابري بود و لذت راه رفتن ما را افزون مي بخشيد. چشمه قصر هم آبش نسبت به سال گذشته اگر گزاف نگفته باشم يك – پنجم بود. باري ناهار  ( املت) را در كنار قصر  خورديم و ساعت 4:20 در ده بوديم. جاده روستا تا قصر را پهن كرده اند بطوريكه تا نزديك قصر ماشين مي آيد.فكر كنم امروز – فردا  است كه حال و هواي شهرستانك هم چون لولسانت و خيلي روستاهاي ديگر دگرگون شود.

امروز صبح( شنبه) به سمت محل خدمتم در حركت بودم كه صحنه اي بسيار زيبا و بديع ديدم . نزديك ساعت 6:15 دقيقه بود كه خورشيد دقيقاً از پشت دماوند در حال طلوع بود. نوار طلايي از اضلاع كنار دماوند مي درخشيد و دالاني   و سايه دماوند در برابر طلوع خورشيد دالاني تشكيل داده بود.پيشنهاد مي كنم اگر از خانه تان دماوند ديده مي شود در اين ساعت بي خيال خواب شد و اين منظره را ببينيد.

هفته بعد برنامه به لطف حق طالقان – شهسوار .

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  | 

1.دوست تازه وبلاگیم  توده کشت ازم خواسته وارد بازی وبلاگی بشم   که اگر 24 ساعت به پایان عمرم مانده باشد چه می کنم؟

دو سه روز فکر کردم براستی چه می کردم اگر اینگونه بود اما به جوابی نرسیدم.

دوستانی که مرا می شناسند می دانند که در عوالم بی خیالی سیر می کنم.

گفتم خوب می میرم دیگه اما نه واقعاً نمی تونم اینگونه فکر کنم که اگر اینگونه بگویم خالی بستم.

زمانی که تازه دبیرستان رفته بودم و البته کلی هم مذهبی بودم (نسبت  حالم به آن موقعم مثل مقایسه مایکل جکسون با مصباح است).

آره تو عوالم اینکه این دنیا مفت چنگ دنیا دوستان بودم.( خفن بودم ) و مثل هر مومن دیگه آرزو مرگ می کردم اتفاقاً روزی در کوه تفاقی افتاد و من در شرف پرت شدن از ارتفاع 200 -300 متری بودم که صد در صد به آرزویم ( مرگ) می رسانید. اما همان موقع چنان عطش ترس از مرگ مرا احاطه کرده بود( با اینکه تند تند آب می خوردم اما همین که آب از لبم فاصله می گرفت گویی 3 روز است آب نخورده ام) که اگر کمی این روند ادامه پیدا می کرد از تشنگی تلف می شدم. آنچنان به زندگی وابسته بودم که با دستانم وقتی خارهای تیز را می گرفتم اصلاً متوجه نمی شدم و آخر وقتی که از آن مهلکه نجات پیدا کردم  متوجه شدم که تمام بدنم از خار و خاشاک خون آلود است و البته یک نکته مهمتر که کشف کردم این بود: که چه مقدار به زندگی  و زنده بودن وابسته هستم.

اما اکنونم دنیای بی سهیل برایم معنا نداره و  هنوز گاهی به فکر همان دوستم می افتم که پرچنان و به یاد او تشکیل دادم ومی بینم که دنیا براحتی بدون او می چرخد.

برا همین خیلی سخت بود درباره این موضوع بی اندشم و بنویسم. اما اگر واقعاً قرار بود همین گونه باشد

شاید آن 24 ساعت را شروع به توبه می کردم ( اما نه آخه پدر صلواتی کل زندگی  را نمی شه تو 24 ساعت شست. )

به کوه و قله پناه می بردم که چند بار در سخترین شرایطی که در زندگیم بوده به آن پناه برده ام.

اول تو پرچنانم که احساس می کنم دائم در حال هویت بخشی به من است از دوستانم حلالیت می طلبیدم.

کوله را می بستم و به مرتفع ترین جایی که در آن منطقه است می رفتم. اگر به قله می رسیدم وهنوز 24 ساعت تمام نشده بود بر می گشتم پایین و دوباره بالا می رفتم تا کار تمام شود- فکر کنم گاهی در آن لحظات به امام حسین خودم  فکر می کردم .تو راه هم هر کسی را دیدم هر چه وسایل کوه همراه داشته باشم به او می دادم.اگر در دل شب این اتفاق می افتاد رازی تر بودم.

2.یک کم اوقاتم تلخ شد. مثل اینکه دنیا بدون من هم خواهد چرخید.( هنگام نوشتن معمولاً آهنگ می گذارم. معمولاً سنتی اما این بار پاپ بود ولی این قدر حالم گرفته شد که به شجریان بازگشتم)

4. فکر می کردم بازی خوبی باشد اما بر من که تلخ شد اما اگر امیرجانم پنجره چوبی بپذیرد او را به بازی دعوت می کنم.

5. آخر هفته توچال – شهرستانک شبانه با دانشگاه تربیت معلم خواهم رفت هر کسی از دوستان خواست با ما همراه شود با من تماس بگیرد.4

 نوشته شده در غروب تلخ 3 شنبه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت   توسط سهیل  |