گوسفند سرا( حسینیه امام زمان)

سیاه وسفید

عشوه گر مرگ


این همان مجسمه است

داش سهیل

بارگاه سوم

دوستان بر فراز قله
گوسفند سرا( حسینیه امام زمان)

سیاه وسفید

عشوه گر مرگ


این همان مجسمه است

داش سهیل

بارگاه سوم

دوستان بر فراز قله
گزارش برنامه دماوند:
چهارشنبه بعد از ظهر با بچههاي دانشگاه بهشتي عازم پلور شديم.دماسنج ماشين دماي 50 درجه را نشان مي داد و جاده شلوغ بود. قرار بود از جبهه غربي صعود كنيم كه ماشين در اواسط راه نتوانست بالا بكشد . پس برگشتيم و قرار شد از جنوبي بالا برويم. نزديك هاي غروب بود كه ما به گوسفندسرا رسيديم.شب را بر روي سقف اتاقكهاي پايين حسينيه خوابيديم. هوا بسيار لذت بخش بود . پايين تر از ما دريايي از ابر بود وگهگاه بالا مي آمد و مه بر صورت خواب زده ما مي خورد وباز پايين مي كشيد. بعد از آن گرما اين خنكها بر جان ما چون آب بر آتش بود.
صبح با كولههايي كه براستي سنگين بود ه سمت بارگاه حركت كرديم. همچنان در زير پايمان گسترهاي از ابر كشيده شده بود . بعد از 3:15 به بارگاه رسيده چادر زده و بعد از نهار براي هم هوايي 1 ساعت به بالا كشيديم.
شب شام سوپ درست كرديم كه نزديك به 1:30 فرايند درست كردن آن طول كشيد و لي به راستي ارزش آن را داشت.
صبح ساعت 3 از خواب بيدار شديم و ساعت 4:05 به سمت بالا حركت كرديم . هوا خوب بود و كوهنوردان بسياري در يك خط مستقيم در حال صعود بودند.( كمطقه شلوغ بود شايد 500 نفر رد منطقه بودند)حركت نور چراغهاي پيشاني در كوه منظره جالبي را خلق كرده بود.
بعد از 2.5 از كنار آبشار يخي رد شديم.و سرانجام در ساعت 10:15 بر بلنداي بام ايران ايستاديم.چندين چشمه گوگرد درسمت شرقي تر قله فعاليت مي كرد كه يكي از آنها بسيار مي غريد ومي جوشيد. (همانند آنچه در فيلم هاي مستند از آتشفشانهاي هاوايي پخش مي كند)قله شلوغ بود و گروهايي از دانشگاه تهران –فولاد مباركه- بهبهان و... بر روي قله عكس يادگاري مي نداختند.نزديك به نيم ساعت بر روي قله بوديم. اكثر بچه هايي كه با هم صعود كرده بوديم براي اولين بار بود كه پا بر روي اين ديو سپيد مي گذاشتند و من خيلي دوست دارشتم ودارم حس و حال خودشون را بگويند. من هر بار كه به قله پا ميگذارد احساساتم بشدت بغليان ميآفتد و خودم و بزور جمع وجور مي كنم. اين بار نيز از اينكه خدا مرا باز مورد رحمت خودش قرار داد و به خوش نزديك تر كرد شكر مي كنم . بعد از دعا بر دوستان و خويشان با حال سرخوشان مست قدمي بر كاسه زدم وباز اين آقا رضا را ديدم كه چادر درون كاسه چادر زده بود و 12 روز است كه شروع كرده( سال پيش 56 روز اين كار را ادامه داد). سال پيش شايد از اين كارش خوشم آمده بود اما اين بار نه. چرا كه احساس مي كنم براي خودنمايي بيشتر به اين كار رو آورده . درست است كه بودن در آن شرايط براي انسان دشوار است اما بدن خاصيت انطباق پذيري دارد و بعد از چند روز بدن خود را با محيط وفق ميدهم( همانند آنكه شمال مي رويم ورطوبت هوا در چند روز اول باعث تعريق مي شود ولي بعد از آن بدن خود را با محيط وفق مي دهد).
گوگرد نسبت به سال پيش نصف شده بود و كمتر چشمه هاي گوگرد وجود داشت.
براي اولين بار ديدم كه بر روي كاسه به غير از برف ويخ يك درياچه كوچك هم تشكيل دشه بود و آخرين نكته آنكه از مجسمه صياد هيچ نشاني جز آهنپاره نبود ورو سياهي آن بر آنان كه مي خواستند قله را مصادره به مطلوب كند باقي ماند و البته خود دماوند اين نشان را پاك كرد نه كس ديگر. مجسمه اي كه قرار بود تا 70 درجه زير صفر دوام آورد يك زمستان دوام نياورد و آن همه هزينه كه سال پيش صورت گرفت تنها سفره عده اي را رنگين كرد وديگر هيچ.
روز به روز از گوسفندان يخ زده روي قله كم مي شود. والبته نمي دانم چرا.آنها كه خود اكنون به عنوان نماد قله شناخته مي شوند و چند تايي كه مانده بودند سرشان نبود!!!!!
چشمانمان كه بر اثر گوگرد سوزش شديد داشت را به حال خود رها كرديم تا خودش درست شود.( تا بحال اين مدت بر روي قله نيستاده بودم)
پايين برگشته وهمه مسرور شادمان بوديم ناهار جايتان خالي نيمرو خورديم و شب را به گوسفند سرا بازگشتيم و شب باز جايتان خالي قرمه سبزي خورديم.
قله دماوند براستي جهاني شده بود گروههايي از تركيه، ايتاليا، آلمان، بلاروس، تاجيكستان، چك براي فتح مرتفع ترين نقطه خاورميانه به آنجا آمده بودند. ظاهراً از خارجيان مبلغي حق صعود از آنها مطالبه مبكنند.
كار كاسبي قاترچيان كه سكه بود هر كوله كه بالا مي بردند مبلغ 15000 تومان ناقابل دريافت مي كردند.
جمعه صبح در حاليكه هوا صاف بود با دماوند وداع كرده و به تهران آمديم.
پس 24 ساعت آخر :
جمعه صبح در گوسفند سرا از خواب بيدار شديم . با ميني بوس عازم تهران شديم. در جاجرود بستني عمو حسين خورديم آنقدر خوش تيپ است كه سيبل كان اشتباهي مي گيره. البته مثل سيبل كان خوردني نيست اما بستنيش واقعاً خوردني)
ساعت 2 به خانه رسيدم و حمام دلچسبي كردم تا بوي گوگرد را از تن بزديام.
ظاهراً وفات حضرت زينب بود. مي دانك چگونه اين تاريخها را روز به روز كشف ميكنند زماني 13 رجب را چهار – پنج روز جشن مي گرفتند اما حال به 2 روز كاهش داده اند!!!!! همان بهتر كه اين تعطيلات را در دامان خدايي طبيعت به سر بريم تا بيش از اين از ايمانمان جدا نيفتيم.
سپس فيلم مرد سيندرلايي را ديدم . فيلم بسيار قشنگي بود و به راستي مرا تهيج كرده بود . چون خانه كسي نبود با صداي بلند فيلم را تماشا كردم وواقعاً در حال وهواي مسابقات او قرار گرفتم.
فيلم داستان ساده يك مرد است مه مسابقه ميدهد اما هدفش فرق دارد. ديگران مسابقه ميدهند تا مشهور شوند و پولشان بيشتر شود. او مسابقه ميداد تا كودكانش از فقر نميرند( داستاني شبيه بايسيك ران).
سپس دنبال پایه گشتم براي مسجد كه نه پنجره چوبي پايه شد نه داش علي و نه هيچ كس ديگر. اما چون حوصلهام سر رفته بود رفتم مسجد و آنجا را بسيار شلوغ ديدم . ظاهراً روز آخر اعتكاف بود.بعد از نماز هم رفتم پاساژ مفيد وكافي نت. نيم ساعتي در اينترنت بودم وسپس به خانه آمده و فيلم واكسي را از شبكه چهار ديدم. فيلم بسيار زيبايي بود كه آخر فيلم آه از نهاد بيننده به بيرون ميكشد. بازيگران كودك فيلم كه قيافه مظلومشام بر صداقت فيلم افزايش داده بود و اين كه مربي با مددكار آنها هيچ كاري نميتوانستند برايشان بكنند.
نقد آخر فيلم را خواستم ببينم كه ديدم مجري جهانگير الماسي( خوب نون احمدينژاد بودنش رو بلاخره خورد)اين بشر كه ظاهراً زده تو خط عرفان از ساختن يك جمله با فعل قاصر است و تا ميامد مهمان برنامه از نمادها ونشانه هاي فيلم حرف بزنه ميپريد وسط و نخود آش ميشد.
بعدش هم كه فيلم پرده آخر را ميخواستم ببينم كه خواب چشمانم را ربود.
باورتا بشود که اواخر تیر ماه است.

دریاچه یخ زده معروف قله ساولان




گل سنگ - از محبوبترین گلهای من


حسینه و جانپناه سولان که زمانی پایگاه شنود آمریکا از شوروی بود.

اسد که من بهش مگم عسل و البته فکر کنم باورش هم شده!!!!!!( البته با کسب اجازه از ایشان بنده جسارت گستاخی یافتم)

سنگ محراب - که نوید فتح قله را به آدمی میدهد

غروب دل انگیزی که تعریفش را کردم

دوستان در راه قله
چهارشنبه به همراه دوستان دانشگاه بهشتي با يك دستگاه اتوبوس عازم مشكين شهر و لامرد و از آنجا شابيل شديم.
پنجشنبه صبح از شابيل ساعت 10:50 دقيقه حركت كرديم و ساعت 14:30 به حسينه رسيديم( در ضمن لندور ها 3000 تومان مي گيرند و شما را به حسينه مي رسانند)
ناهار را خورده و سپس 1 ساعت به بالا كشيده تا هم هوا شويم و دوباره به حسينيه بازگشتيم .باران تندي شروع به بارش كرد و ارتفاعات كه بصورت برف ميآمد را سفيد پوش كرد. بعد از آن ابرها تكه تكه گشته و من يكي از زيباترين مناظر غروب خورشيد را ديدم. قرص خورشيد چون مدال طلا بر آسمان گشته بود و همجا رنگ غروب گرفته بود.
صبح ساعت 3:30 از خواب بيدار شديم و تا صبحانه بخوريم . 5 از حسينيه به سمت قله حركت كرديم. هوا سرد بود وابري .گهگاهي برفي مي زد و گاهي آفتاب رخ نشان مي داد. ساعت 9:00 كنار سنگ محراب بوديم . و ساعت 9:15 در كنار درياچه يخ زده قله سبلان عكس يادگاري مي گرفتيم.
تا ساعت 10 كه به سمت پايين حركت كرديم.هوا گاهي آفتابي مي شد و ما مست از صعود به قله سبلان بوديم . آفتاب آنچنان زلال بود كه من آفتاب سوز شدن را به جان خريدم تا بوي كرم از اين حال خارجم نكند حتي عينك آفتابي خود را نيز از چشم در آوردم.
بله در انتهاي تير ماه ما در دامنه ها سبلان بهار را ديديم و اينك در قله زمستان را.
گاهي گل سنگهاي سفيد و زرد ،ناز آلود به كرشمه اي خود را نشان مي دهند ومارا سرمست از اين همه سر خوشي مي كنند. براستي كه در آن ارتفاع و در آن حال هيچ زيبايي بهتر از اين گلهاي كوچك نيست، اينان محبوبترين گلهايي هستند كه من در زندگي يافته ام .
سعت 1:15 در حسينيه بوديم و بعد از ناهار ساعت 14:00 به سمت پايين حركت كرديم. به علت مه آلود بودن راه را منحرف شده و كمي به راهمان اضافه شد وما در ساعت 16:30 در شابيل بوديم.
آب گرم شابيل آنقدر شلوغ بود كه ما نتوانستيم آب تني كرده و تن خود را در آب گرم شابيل رها كنيم.
اگر گذرتان به استان اردبيل افتاد آب گرم شابيل را فراموش نكنيد .بخصوص كه الان مسير آسفالت شده و آب گرم مدرني انتظار شما را مي كشد.
در اولين فرصت عكسهاي برنامه را ميگذارم
(تعداد افراد شركت كننده :28)
چهارشنبه 13/5/87 ساعت 7 با قطار به سمت درود
پنجشنبه 14/5/87 ساعت 3:30 درود
نيسان(هر نيسان10 هزار تومان) به سمت پاركينگ
ساعت 9:15 حركت به سمت درياچه
ساعت 10:15 رسيدن به انتهاي تيرهاي برق( گردنه اول)
ساعت 11:00 رسيدن به گردنه پنبهكار
ساعت 11:45 رسدن به چشمه اول
30 دقيقه استراحت
ساعت 12:30 حركت و ساعت 13:15 رسيدن به چشمه دوم
و ساعت 15:30 رسيدن به درياچه.
آنچه در بالا آمده نماي كلي برنامه بود حال گزارش كامل آن
چهارشنبه مستقيم از محل خدمتم به سمت راهآهن حركت كردم( با كوله آمده بودم). ساعت 5 از نوبنياد حركت كردم و گفتم كه دو ساعت زودتر طبيعي است كه به راحتي برسم . اما ساعت 6:15 دقيقه بود كه هنوز به وليعصر نرسيده بودم . پس پياده شدم و يك موتوري گرفتم و البته كساني كه سوار موتوري شده باشند مي دانند كه او حركت نمي كند بلكه پرواز مي كند و چون خودمون هم موتور سوار بوديم والبته گاه گاهي هم هستيم شيرش كردم ورفت. خلاصه سر موقع به قطار رسيدم.
صبح ساعت 3:30 دردرود بوديم .از آنجا تا ابتداي راهي كه به سمت درياچه مي رود را پياده رفتيم و پس از تهيه كردن نان سنگگ به سمت پاركينگ با دو عدد نيسان به راه افتاديم .
صبحانه را در كنار چشمه خورديم و شروع به حركت كرديم. هوا غبار عجيبي داشت به طوري كه 50 متر جلوتر را به سختي مي توانستي ببيني( ظاهراً از عربستان وارد ايران شده است). پس از عبور از گردنه پنبه كار به چشمه اولي رسيديم كه آن را مرتب كرده و سيمان كشيده بودند . هوا گرم بود و بچه ها خسته. آنهايي كه مرا ميشناسند مي دانند كه بنده در اني گونه موارد چه مي كنم. پس اول خودم را بعد بقيه را با آب يخ چشمه شروع به خيس كردن كردم . اول خيلي ها نوچ ونوچ كردند بعد كه ديدن من از رو نمي روم آنها هم شروع كردند. در چشمه دوم هم همينگونه بود تا آنكه به نزديكي هاي درياچه رسيديم .من و سينا( برادرم )و پسر عمه ام تا به درياچه رسيدم لباسها را كنده و با بدن گرم ( يا شايد داغ) زديم به آب تگري درياچه.
چه لذتي داشت شنا بعد 5:5 ساعت راهپيمايي در هواي گرم.
بعد از شنا هم رفتيم ناهار كه جوجه كباب بود زديم تو رگ و سپس شروع به گشت وگذار در اطراف درياچه كرديم.
درياچه به وسعت 85 هكتار و عرض 500 و طول 1700 و عمق 27 متر در ارتفاع نزديك به 3000 قرار دارد و آب آن شيرين است( هنگام شنا آب بخور نوش جونت)
در حدود 500 نفر در آنجا مستقر بودند اما چون منطقه بزرگ بود زياد محسوس نبود. به تازگي چندينتير چراغ برق در منطقه كار گذاشته اند كه انرژي مصرفي خود را از خوشيد مي گيرد. 6 دستگاه توالت نيز گذاشته اند كه البته وضع آنها وخيم است.
وآب لوله كشي از چشمه اي در آن نزديك در منطقه است.
يك جنگل ابتداي درياچه و جنگلي پر پشت تر و انبوه تر در انتهاي آن قرار دارد. در سمت شمال آن نيز ارتفاعات اشترانكوه و قله هاي سن بران وگلگل قرار دارد( از آنجا بسيار وهم انگيز به نظر مي رسيد و صعود از آن يال را محال مجسم مي كرد.
چندين گروه بودند كه با خود مرغ وگوسفند زنده آورده بودند و به مرور زمان آنها را بسمل مي كردند وكباب كرده و مي خوردند.( ديگر نيازي به يخچال و سرد كردن آنها نبود و مي توانستند مدت زمان زيادي را در كنار درياچه باشند)بسيار نيز اهل مي و پياله بودند و تا در چادر را باز مي كردند بوي الكل بود كه به مشام آدمي ميخورد.
در واقع كباب و رباب( خيلي از الوار نيز اهل آواز بودند) و خواب و خيال و البته شنا، كار چند روزه آنها بود.تنها عيبي كه به چشم ميخورد : به دليل زياد بودن خر و الاغ ( براي حمل كالا هاي كوهپيمايان واحياناً خودشان) تمام منطقه از فضولات آنها پوشيده شده بود واين باعث كثيف شدن منطقه شده بود. به نظر مي رسد كه بايد براي اين مشكل راهكاري انديشيده شود( مثلاً كيسه اي در پشت آنها قرار داده شود)
در ضمن هر الاغ هم براي حمل كالا تا 15 هزار تومان مي گرفت.شب كه شد ما هم وسايل خود را جمع كرده و كنار خود قرار داديم ( منطقه امنيت صد در صدي ندارد)و تا صبح
ساعت 3:30 دقيقه شب بود كه چاد كناريها كه زيادي زده بودند بالا شروع كردن به عرعر كردن و در نتيجه همه خر و الاغ هاي منطقه با آنها هم آواز شدند و ما براي اولين بار مژده رسيدن صبح را نه از خروسان كه از خران والاغان شنيديم.
صبح ساعت 10 :30 به سمت پاركينگ شروع به حركت كرديم اما قبلش من با همان لباس و دستك يه وداع با درياچه كردم(زدم به آب)و سپس حركت كرديم . سر هر چشمه هم همان بازي را در آورديم اما اين بار بچه ها حرفه اي تر بودند و از آب بازي لذت بيشتري بردند.( كلاً كوهنوردي در هر فصلي لذت مخصوص به خود دارد .زمستان كه لذت واقعي كوهنوردي در آن فصل است . پاييز كه طبيعت نقاش و چيره دست را مي بيني. بهار و معجزه طبيعت و تابستان و آب بازي هاي بين راه.
يادم نمي رود وقتي كه بچه بوديم هميشه آرزو داشتيم مدارس كه تعطيل شد خانه مادر بزگمان بمانيم. خانه كه حياط زيبايي داشت و براي ما كه بچه بوديم بسيار بزگ به نظر مي رسيد. حياطي كه تمام سبزي لازم خانه را تأمين ميكردو حوز كوچك مربعي شكل آبي كه دايم درون آن ماهي قرمز مي ريخت. با اصرار ما و البته مادر بزرگمان ( به او ملوس ميگوييم) مجبور مي شد كه ماهي ها را بگيرد و ما شروع به آببازي مي كرديم. امان از موقعي كه دور از چشم دايي شروع به آب بازي مي كرديم و او ميآمد وميديد كه بله دو سه تا از ماهي ها به ديار عدم رفته اند.هميشه آب بازي در كوه مرا به آن دوران پرتاب ميكند.
باري ما ساعت 6:45 بليط برگشتمان بود.
قطار آمد وما 26 نفر با كوله ها داخل قطار شديم. كه ديدم جاي ما افراد ديگري نشسته اند . حال مي كوييم ما بليط داريم شما بايد برويد بيرون و آنها مي گويند ما بليط داريم و شما اضافي هستيد. كار داشت بحراني ميشد كه بليط مان را نگاه كرديم ديدم تاريخ فردا يعني شنبه را دارد و چون شوك بزرگي بر سرمان فرود آمد . قطار آماده حركت بود كه پياده شديم و مانديم چه كنيم. كل شهر را بابت اتوبوس زير و رو كرديم . اما هيچ گيرمان نيامد. 2 قطار ديگر هم به سمت تهران مي رفتند كه من با يكي از آنها توانستم خود را صبح شنبه به تهران برسانم و دوستان با اتوبوس آمدند.
و اين خود شد خاطره اي جالب و عبرت بر انگيز كه حتما دفعات ديگر همه چيز بليط را چك كنيم.


شكر خدا كه اين مسابقات تمام شد و ما حالا مي توانيم صبح ها راحت از خواب بيدار شويم و روز خود را در حالت چرت بسر نبريم.
اما ما در اين چند هفته يك چيز مهم كشف كرديم ، زنان غربي موجودات خبيثي هستند. موجوداتي كه حتي نبايد يك لحظه قيافه پليد آن ها را نشان داد. اگر خداي نكرده يك لحظه از دست سانسور چياني كه نگران دين من جوان هستند و صحنه اي در مي رفت ويك خانم كه لباس حلقهاي پوشيده بود را نشان مي داد مطمئن هستم كه شب خوابش نمي برد.حاضر بودند 37 بار يك گل را نشان بدهند وآدم را از هرچي گل است متنفر كند اما يك لحظه خدايي نكرده اين موجود خبيث را نشان ندهد. باري حالا ما مي دانيم كه اگر زنان ايراني هم پايشان به ورزشگاه ها باز شود آنها هم بي ناموس بازي در خواهند آورد و ما ها هم همه لخت بازي را به تماشا خواهيم نشست. با اين تفاوت كه ما زير آفتاب جزغاله خواهيم شد (آفتاب اروپا كه نيست ، نرم ولطيف باشه).
به راستي فرهنگ غرب اينقدر وحشت زاست.آيا پاي من روزي به آن ور آبها باز نخواهد شد ؟ آيا من غير از فيلمهايي كه ايران پخش مي كند نمي توانم با نوع زيست آن مردمان از طريق اينترنت، ماهواره، DVD و... آشنا شوم و ببينم .آيا تنها راه ارتباطي من با غرب از كانال جمهوري اسلامي ميگذرد.پس چرا با اين كه هم ما مي دانيم و هم آنان كه همه از اين صحنه ها ديده ايم وخواهيم ديد باز دست به چنين اعمالي مي زنند.جز اين است كه با اين كار بغير از عقده در من چيزي افزوده نخواهد شد.
حلا ما هر چقدر هم كه از اين جور آدمها در اين فيلمها ديده باشيم . باز تا صحنه آهسته يك بازي را نشان مي دهد، كه آن صحنه را نمي بينم. درون تماشاگران مي گرديم و يك مورد كه از دست سانسورچي در رفته رو سعي مي كنيم پيدا كنيم و ببينم و تو دل خودمون به ريش اون سانسور چي بخنديم. يا بلعكس.

در پاسخ به پنجره چوبی:
می بینم که در این یک سال هیچ کدام از اون 3 پارمتری که گفتی نداشته ای و در اولین سالگرد تولدت( تولد خود واقعی) به آنها رسیده ای
بله این اولین هدیه داشتن وبلاگ است. حس داشتن اعتماد به نفس. اینکه من هم می توانم.
اما من در نگرش شما که بیشتر بعد منفی آن را در نظر گرفته بودید نقدی دارم.
1.اگر ما وبلاگ را در حوزه رسانه در نظر بگیریم ملتفت می شویم که فرد وبلاگ نویس
نیز مانند دیگر نویسندگان رسانه ها ست که در اکثر رسانه ها نیز نام تنها زینت بخش مقاله است .
2. شما در فضایی می نویسی مجازی . یعنی هست اما نیست. وجود دارد اما وجود ندارد. پس نیازی ندارد که چهره خود را نمایان سازد و تنها افکاری را که در مغز خود دارد نمایان خواهد کرد.
3.بسیاری از وبلاگ ها متعلق به بزرگان و اساتید دانشگاهی است که آنها هم اکثراً تصویری از خود نداده اند. آیا آنها که شناخته شده هم هستند هم همان 3 مشکل را دارند؟
4.نگذاشتن تصویر کمک می کند که خواننده بدون هیچ قضاوتی به آن چه نوشته شده است بیندیشد. مانند خواندن مقایسه بین رمان و یک فیلم از همان رمان
که اکثراً رمان را دل چسب تر می دانند که یکی از دلایل آن است که خواننده برای فرد شکل و قیافه در خیال می سازد و در فهمیدن کلمات او را بیشتر یاری خواهد کرد. در نتیجه کلمات تاثیر عمیق تری می گذارند.
5.گاهی از موارد باید هدف از ساختن وبلاگ برای نویسنده را نیز مدنظر داشته باشیم. چرا که شاید یکی تنها خودش می داند که وبلاگ دارد و برای کسانی می نویسد و پنهان بودن خود یکی از مهمترین دلایلی است که وبلاگ را برای نوشتن انتخاب کرده است.
6.باید این نکته را هم مدنظر قرار داد که ما در کشور دموکراتیکی زندگی نمی کنیم وباید برای آن هم اندیشه ای کرد.
7. و این سئوال که اول باید کرد اینکه گذاشتن تصویر چه سودی دارد؟که به نظر من جواب های شما پاسخ مناسبی برای این سئوال نبود.
8.شاید من عکس خود را میگذاشتم این نوشتار نیز تغییر می کرد(ارزش های متغییر)
*این هفته هم برنامه دریاچه گهر داریم.
نمی خواهم بنویسم.
اما این داستان بقدری تکانم داد
که گفتم شما هم بخوانید البته اگر جیگرش را داشته باشید.
من وقتی فیلمی می بینم از آن قسمتهایی که دوربین روی چشمهای بازیگر زوم میکند در حالیکه آرام اشک در چشمان بازیگر حلقه زده وسپس جاری می شود را خیلی دوست دارم
.با خواندن این داستان خود صحنه پرداز فیلم خود شدم.
این داستان را از وبلاگ خوابگرد برداشته ام(کاملتر آن ا آنجا بخوانید):
«سهیلا»، مادری ۲۸ ساله، که نوزاد ۵روزهاش را به طرز دلخراشی کشت و کمتر از یک سال پیش، گزارش محاکمهی او به اتهام قتل عمد، در روزنامه چاپ شد. پیشنهاد میکنم اگر دلاش را دارید، این گزارش را به عنوانِ نمونهای از صدها و شاید هزارها ستمی که بر زنان میرود، بخوانید و سپس، اگر باز هم دلاش را داشتید، «روایتِ داستانی» علیرضا محمودی را که ابتدا قصد انتشارش را در اینجا نداشتم، ولی آنقدر آکندهام اکنون از حسی تلخ که، چشم بستم و آن را در ادامهی این چند خط منتشر کردم. عذر میخواهم اگر در روزهای بزرگداشت مقام «مادر»، به ضدِ بزرگداشتی با چنین مقدمه و چنانتر مؤخرهای مهمانتان کردم.
شبِ خیس ِ رستگاری
تقدیم به سهیلا
سرش را که بریدم احساس کردم کار هنوز تمام نشده است. مگر میشد این قدر آسان باشد؟ هنوز اسم نداشت، اما از همان هفت سال پیش که با رضا فرار کردم، دوست داشتم اسم پسرم «آرش» باشد. به نظرم کسی که اسمش «آرش» باشد، امکان ندارد با یک گالن نفت خودش را آتش بزند یا با دختر خودش بخوابد.
شش روز پیش که دنیا آمد، مثل این بود که گنج پیدا کردهام. واقعا به درد زاییدنش میارزید. توی بهداری زندان وقتی بهام گفتند پسر است، طوری بود انگار پنج هزار و سیصد تومانم، بنز مشکی بانک تجارت را برده باشد. اما بعد گفتند باید آرش را ببرند یک جای دیگر. قاضی اجازه نداده بود پیشام بماند. دوست نداشتم گنجم را ببرند. چه فرقی میکند اگر HIV مثبت خونم هم در خونش جاری باشد، این حتا بیشتر ثابت میکند، مال خودم است. نه مال هزاران هزار نفری که فقط یک شب میبینیشان و کارشان را میکنند و تمام میشوند. تکهای از خودم که میتوانم، بیرون از خودم توی دست هایم بگیرم و نگاهش کنم. اولین بار بود که کسی این قدر آرام کنارم میخوابید.
تیغ ریشتراشی را از لای کتاب دعای خانم تقوی دزدیدم. خانم تقوی با آن، یواشکی زیرابروی دخترها را میتراشید. این آخرین شبی بود که پسرم را کنار خودم میخواباندم. جیرجیر تخت «شهینبشکه» که بلند شد، دکمههای پیراهنم را باز کردم و شیرش دادم. سالها بود که از لمس سینهام چنین سست نشده بودم. بعد دهانش را گرفتم ، آن قدر صبر کردم تا دیگر نفس نکشد، بعد با تیغ کوچک شروع کردم به بریدن سرش. صدایی نکرد، تکان زیادی هم نخورد. تیغ ریشتراشی شکسته و کند بود و انگشتهای خودم را هم میبرید. فکر کردم اما آدم که به این سادگیها نمیمیرد. آدم حتا اگر چشمهایش را هم ببند، باز ممکن است نمرده باشد. دوست نداشتم گنجم را این طور سالم و درسته ، حتا اگر چشمهایش بسته باشد تحویل شان بدهم. شاید فردا ، توی اتاق دیگری چشمهایش را باز میکرد و از سینهی زنی دیگر شیر میخورد و مثل وقتی تن مرا میمکید نفس نفس میزد ... شبی که در آن خانهی بالاتر از میدان پیروزی، نه نفری تا صبح کارم را میساختند، من یکسره چشمهایم را بسته بودم ، اما نمردم! آن شب برفی بهمن ماه که زیر جوی سرپوشیدهی چهارراه کالج خوابیده بودم، تا صبح فکر میکردم، آدم چه طور میمیرد؟ موشها از روی موهایم رد میشدند . تن موشها سرد بود، اما زنده بودند و یکسره دورم راه می رفتند.
«شهینبشکه» بدجوری جیرجیر تختش را درآورده بود. از این که خون انگشتها و کف دستم با خون پسرم مخلوط میشد، خوشم میآمد. وقتی هم که توی دلم رشد میکرد، احساسی شبیه این داشتم. تیغ را با تکه سنگی که توی حیاط زندان پیدا کرده بودم، تیز کردم. صدای ساییدن تیغ روی قلوه سنگ، مثل صدای نفس کشیدن حیوانی بیگناه توی تاریکی بود. یاد قصهی ابراهیم افتاده بودم که چاقویش را روی سنگهای کوه تیز میکند تا گلویی پسرش را ببرد ولی باز هم چاقویش نمیبرد. اما تیغ ریش تراشی من که از یک بند انگشتم بلندتر نبود، خوب میبرید.
دوست داشتم ببینم قلبش چه شکلی است... زندگی یک آدم چه شکلی است... قلبی که تا شش روز پیش توی بدن خودم میتپید. یاد شعرهایم افتادم که کنار بُسفر برای رضا میخواندم. منتظر بودیم اندازهی یک کتاب بشوند. توی همه شعرهایم پر از کلمهی قلب بود... در آوردن قلب «آرش» با آن تیغ لیز و کوچک خیلی سخت بود. تیغ را که فشار میدادم، بیشتر کف دست خودم را میبرید. اما وقتی درش آوردم و لای انگشتانم گرفتمش، دیدم به زحمتش میارزیده است، مثل زاییدن خودش... خیس و کوچک و لیز بود و توی نور لرزانی که از راهروی بند میتابید، برق میزد. انگار یک بار دیگر دنیا آمده باشد.
قلبش را کف دستم گرفتم و نگاه کردم و فکر کردم یک آدم چه طور میتواند بمیرد؟ خیلی شبها این را از خودم پرسیده بودم. آن یخچالفروش سهراه امینحضور که برای خاموش کردن سیگارش توی نافم دویست هزار تومن میداد، همیشه میگفت آدم با این چیزها نمیمیرد. اما رضا خیلی راحت مرد. توی استامبول جلوی آن نانوایی چاقویش زدند، او دلش را گرفت، روی زمین افتاد و مرد. آن قدر سریع که فرصت نداشت فکر کند، آدم چه طور میمیرد.
قلب کوچک و خیس پسرم را توی مشتم فشار دادم. شاید جان آدم از همین جا بیرون میآید. شاید هم جای دیگری قایم شده باشد. یکی داشت توی خواب فحش میداد. بوی سیگار اتاق دانشجوها تا اینجا هم میآمد. وقتی با رضا به ترکیه میرفتیم، کتاب های کنکورم را هم با خودم برده بودم ، ولی بعد همهشان را ریختم دور. بعدها دلم می خواست کتابی باشد که تویش نوشته باشند آدم چه طور میمیرد. باید باز هم توی سینهاش میگشتم، مثل کتابی بود که دوست داری تا آخرش را بخوانی.
چهل و سه شب بعد از مردن رضا، وقتی از استامبول برمیگشتم، دوست داشتم آدم توی تنش جایی داشته باشد که بشود فشارش داد و بعد همه چیز تمام شود. آن شب برای اولین بار، با رانندهی اتوبوسی که برایم ساندویج میخرید و عقب ماشینش تا تهران جای خواب بهام میداد، خوابیدم. نفسش بوی سیگار و تخمهی آفتابگردان میداد. تکانهایش گاه با تکانهای اتوبوس یکی میشد. اما من فقط به قلب پلاستیکی قرمزی که از سقف آویزان بود و تکان میخورد خیره مانده بودم. به نظرم قلب پلاستیکی گاه بزرگ و بزرگترمیشد و باز کوچک میشد. دم دمای صبح که راننده پشت فرمان برگشت، پردهی مخملی را کنار زدم. از میان شیشهی سرتاسری عقب اتوبوس که با برچسبهای سرخ چیزی روی آن نوشته بودند، به آسمان خیره ماندم. آخرین ستارهها در سپیده محو میشدند.
نور سپید ضعیفی از دریچهی کوچک نزدیک سقف به داخل بند میتابید. معلوم نبود سپیده است یا لامپ گازی حیاط زندان را روشن کردهاند. یکی توی خواب خسخس میکرد. «شهینبشکه» آرام گرفته بود. از جایی خیلی دور صدایی شبیه آواز میآمد. انگشتهایم میسوختند. دستهایم تا مچ خیسخیس بودند. تیغ را جایی، لابه لای همین تکههای کوچکی که از پسرم باقی مانده بود،گم کرده بودم. اما دیگر هیچ کس پسرم را نمیبرد. اذیتش هم نمیتوانست بکند. هیچ آرزویی هم نداشتم. بعد از فرار با رضا این تنها کاری بودکه توانسته بودم، خودم برای خودم بکنم. برای تکهای از خودم. این شب خیس رستگاری، ارزش سوزش دست ها و گم کردن یک تیغ ریش تراشی کوچک را داشت.
علیرضا محمودی ایرانمهر
تب و تاب گفتن ها درباره دکتر شریعتی فرو کاشت.
من با کتاب پدر مادر ما متهمیم آشنا شدم و بعد اسلام شناسی و شیعه علوی وصفوی و ... تا آنکه با کویر و هبوط آشنا شدم.
حال کمتر از او می خوانم اما هر از چند گاهی به کویر و هبوطش سرکی می کشم.
در این گفتگوی تنهای که واقعاً نوشته های تنهایی او بوده جایی به کلمه محراب اشاره کرده و خواسته آن را بست بدهد. اما به ناگاه تغییر عقیده می دهد و موضوع و خواننده نخواسته اش را تنها می گذارد. بر اساس نوشتار ایشان کلمه محراب اسم صفت از ریشه حرب به معنای جنگ است.( هنوز برای من جای سئوال است که چرا آنجا را به چنین نامی خوانده اند. راحتترین سخن آن است که بگویی چون نماز مانند صف جنگ بوده و پیش قراول جنگ در جلو می ایستاده به آن شبیه کرده و آن واژه را ساخته اند.اما به نظرم دکتر از آن میخواسته پیرامون ایدولوژی انقلابی که از اسلام می خواسته بسازد بهره برداری کند .
کلاً شریعتی در این کتاب ( گفتگوی تنهایی) شخصیتی رنجور وغم روزگار خورده است. حتی گاهی فکر می کردم به شخصیت افسرده یا دپرس نزدیک می شود. اما گاهی قلم چنان می تازد که براستی می توانی بگوی او بعد از نوشتن به بالاترین لذتها که یک انسان می رسد رسیده است.
مجله شهروند یک گفتگو با دکتر سروش پیرامون دکتر شریعتی کرده است که من قسمتهایی از آن را در اینجا می گذارم. سروش خود را با شریعتی مقایسه کرده و البته سهیل 87 متمایل به آرا و عقاید سروش است و البته اعتقاد دارد که این ادامه راهی است که دکتر شریعتی به عنوان روشنفکر دینی آغاز کرده بود.
مقاله شهروند امروز:
...اين داستان بلندي است. من در جايي به صراحت و خلاصه گفتهام كه مرحوم شريعتي دين را فربه ميكرد و من دين را لاغر ميكنم. فربه كردن دين همان ايدئولوژيك كردن دين بود و بالا بردن انتظار از دين. من اما حقيقتا ميكوشم كه انتظارات از دين را كمتر كنم. مرحوم شريعتي دين را خيلي دنيايي ميكرد و ميگفت كه ديني كه به درد اين دنيا نخورد به درد آن دنيا هم نميخورد. من اما گمان ميكنم كه دين اصلا و اساسا براي اصلاح امر آخرت است و اگر انسان از جهان و حيات پس از مرگ برخوردار نبود، دين هم نداشت و خداوند پيامبري براي او نميفرستاد و اصليترين آموزههاي دين، آدمي را براي زندگي ديگري آماده ميكند. مرحوم شريعتي ميخواست دين را در مقام يك موسس بنشاند، يعني از دل دين يك نظام تازه بيرون بكشد. مرحوم شريعتي همچون سيد قطب تمام جهان را نظام جاهلي ميدانست و از اسلام ميخواست كه يك نظام ضدجاهلي بيرون بكشد. من حقيقتا چنين ديدگاههايي ندارم و معتقدم كه با دين ميتوان زندگي كرد ولي دين را به عنوان يك منبع و مخزن براي زندگي نميتوان به كار برد. از دين صرفا ميتوان بينش گرفت و با آن بينش به زندگي «روح» بخشيد؛ قبول ندارم كه با آن بينش بتوان به زندگي «شكل» بخشيدو .... . البته فراموش نكنيد كه از نوشتههاي مرحوم شريعتي حقيقتا بوي تحقير دموكراسي هم ميآمد. ميدانم كه پارهاي از شاگردان ايشان سخن من را نميپسندند اما من اين را ميگويم كه ما امروز خصوصا در ايران حاجت به يك دموكراسي داريم كه هيچ قيدي نداشته باشد. همين كه شما قيدي براي او بياوريد با هر دليلي و ملاحظهاي هم كه باشد، نهايتا آن را از اثر خواهيد انداخت. بنابراين من بيمهريهاي مرحوم شريعتي را نسبت به دموكراسي مطلقا نميپسندم و معتقدم كه بايد به جاي آن يك التزام جدي نسبت به دموكراسي را نشاند، از آن دفاع كرد و هيچ قيد و شرطي را هم براي آن قائل نبود.
آدرس این مقاله :
http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-529.aspx
شعر شمع از دکتر که من خیلی دوستش دارم:
تا سحر ای شمع بر بالین من، امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست، رحم کن امشب مرا غمخوار باش
آه ای یاران به فریادم رسید، ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه، چونکه از پای افتادم رسد
گریه و فریاد بس کن شمع من، بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
قصه بی تابی دل پیش من، بیش از این دیگر مگو خاموش باش
همدم من مونس من شمع من، جز تو اندر این جهان غمخوار کو
واندر این صحرای وحشت زای مرگ، وای من وای من یارکو
اندر این زندان من امشب شمع من، دست خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند، ملتم زنجیرهای بردگی
1.نقد فيلم:
فيلم خانواده جهنمی كارگردان سوسن تسليمي.
برايم خيلي جالب بود كه از بازيگر باشو غريبه كوچك فيلمي ببينم كه خارج از ايران تهيه شده است. يادم ميآيد ان صحنهاي كه بچه ها در جنوب به دنبال يخ هستند و سرابشان در كادر دوربين هميشه در ابتداي برنامه كوچك و تيتراژ ابتداي آن نشان داده ميشد.
فيلم موضوع خانواده حسن سربندي است كه در سوئد زندگي مي كند. زنش در خانه خياطي كرده و خود خوراك ايراني در خانه تهيه مي كندو عروسي دختر بزرگش در راه است. او بادختر كوچكترش كه تازه از آمريكا برگشته مشكل دارد و...
به نظر من كل فيلم اين موضوع را خواسته نشان دهد كه فرد خود را بايد با فرهنگ كشوري كه به آن آمده هماهنگ كند نه بلعكس.
اگر حسن آن سختگيري را براي دختر كوچكتر كه در مراحل نوجواني بوده نميكرد او سر از آمريكا در نميآورد و آن سر نوشن نصيب او نمي شد.يا براي دختر بزرگتر كه در شرف عروسي است آن سختگيريها معمول كه در ايران صورت مي گبرد را نبايد مي كرد تا چنان سرنوشتي براي خودش در پايان فيلم رقم بزند . ( جايي درخانواده نداشته باشد)
پدر ملغمه اي از فرهنگهاست.از يك طرف غيرتي است براي دخترانش و از طرف ديگر خانم باز و چشم چران خانمهاي همسايه.
اين فيلم بيش ازآنكه براي مردم سوئد ساخته شده باشد به نظر من براي ايراني هاست تا با فرهنگمان از زاويه د نقدي تيز آشنا شويم.
به نظر من كاملترين و منطقي ترين فرد در اين خانواده در حال فورپاشي همان دختر عصيان گر بود كه توانسته بود نسبت به بقيه با مشكلات خود كنار بياييد.
كسي كه در آمريكا سختيها و ناملايمات زيادي را تجبه كرده بود و حال باز به خانواده پناه آورده بود.
بهترين جاي فيلم از نظر من: مراسم عروسي و غافلگيرشدن پدري مست ، بدست دخترش.( سياه مستياش واقعاً ايراني بود)
ننه بزرگ نيز نماينده ميراثي كهن و پوسيده است كه ديگر كسي به آن اهميت نمي دهد و دير يا زود مزمهل خواهد شد.

فيلم CASH.
فيلمي فرانسوي با بازي بينوشه.
روند فيلم بشدت كند است و تا آخر داستان هيچ موزيكي ندارد. تنها شوك داستان كه محكم و اساسي نيز است خودكشي مجيد به آن صورت است.
فيل در نگاه ساده چيزي براي گفتن ندارد.
اما در كنه قضيه پيام بزرگي در آن نهفته است و آن بيتفاوتي نژادي است كه اروپا و بخصوص فرانسه كه كارگردان آنجا ساخته است در حال شكل گيريست.( واژه نژاد پرستي را مناسب نديدم).كارگردان اين پيام را در دل داستان جاي داده و البته فكر كنم بسيار هم زيركانه انجام داده است و اينكه فرانسه ( بنده او را به عنوان نماينده اروپا در نظر مي گيريم) به سمت اين بي تفاوتي در حركت است.البته من اين موضوع را مي خواهم بيشتر بست بدهم و به كل جوامع كلان شهري بكشانم. همان چيزي كه گريبانگير شهرهاي بزرگ ايران هم است كه چه ساده از كنار دختران در حال گدايي. ناله هاي مر يا زني غريبه ميگذرم .( فقط بايد حافظهمان را تكاني دهيم و آخرين باري كه با چنين وضعيتي روبرو شديم را بخاطر آورده و عكس العملي را كه انجام داديم را بار ديگر بازسازي كنيم).
البته براي من چند جاي سئوال ماند كه آيا براستي نوارها را مجيد مي گرفت.
و پسر به چه علت با مادرش رابطه بدي پيدا كرده بود و چرا 1 روز به خانه نيامده بود( البته جواب راحت آن است كه بگويي به سن بلوغ رسيده بود) البته جا برای حرف زدن بسیار دارد.

بهترين قسمتي از فيلم كه پسنديدم:
ملاقات مادر و پسر پس از 1 روز نگراني و جوابهاي سربالاي پسر و البته نرمش و كنترل فوق العاده مادر در برابر پسر( به نظر من اين رفتار مشكل و شايد محال باشد). وصحنه خودكشي مجيد.
2.چند روز پيش سال مرگ دكتر شريعتي بود.من هم توانستم در مدت 6 ماه قسمت اعظم كتاب گفتگويي تنهايي (جلد 1) را بخوانم. باخود كتاب فعلاً كاري ندارم . اما يك نكته برايم جالب بود. كلمه محراب به چه معني است؟ دكتر هم كه معني آن را گفته نخواسته يا نتوانسته بگوييد چرا چنيين كلمه اي را براي محراب معابد و مساجد گذاشته اند.
حال از شما ميپرسم كلمه محراب كه مكاني است در مسجد به چه معني است؟جوابش آدمي را به فكر فرو خواهد برد.