اولاً چرا ما بايد خودمان را دست کم بگيريم(آقا بهنام). بنده مثال روزنامه نگار را زدم و در مثل مناقشه نيست.
همين که تو مي تواني روي يک نفر تأثير بگذاري. کافي است. تأثير شايد يک لبخند يک لحظه تفکر يا تغيير در روش زندگي باشد.
پيشنهاد مي کنم مقاله اي که بهنود در ويژه نامه شهروند ( عيد) نوشته بود را مطالعه کنيد( مخصوصاً آقا بهنام)
که چگونه يک وبلاگ توانست دنيايي را بر ضد بوش بشوراند.يا چگونه ابو غريب بر ملا شد.
ديوماً اين که انسان خود آرماني را نشان مي دهد را بنده رد نکردم. اما چون اين آرمان به نوشتار تبديل مي شود
وخودت مي نويسي تو را مجبور خواهد کرد به آن نزديک تر شوي.( همان سخن که تير چراغ برق زده بود)ديگر نمي تواني به خودت به درونت هر روز و هر روز دروغ
بگويي مگر آنکه به قول معروف گرگ باشي.خوب آدم گرگ هم که وبلاگ نويس ثابت و حرفه اي نمي شود.
لحظه به لحظه سعي مي کني به نوشته اي که از درونت برخواسته نزديک تر شوي و اين تعالي ايست.ناب شدن است. حساب پست دادن به خود است
بميريد قبل از آنکه بميرانند است.
در ضمن در برشهايي از مطالبي که در پست ها مي گذاري. خود واقعي را به نمايش مي گذاري( تجربه خودم و چند نفر ديگر از وبلاگ نويسان است)
البته خودخواهي است که تجربه خودم را به ديگران تأميم بدهم. مثالاً هنگامي که ناراخت هستي محال است که بتواني پست شاد بگذاري
و يا بالاعکس. وقتي غرق کتابي هستي نمي تواني خارج از آن بنويسيآيا اينها واقه و رئال نيست.
اينها همان برشهاي واقعي از زندگيست.
و اين که مي نويسي و آگاه مي شوي به دروني ترين حالت هاي خودت که گاهي هيچگاه نمي شناسيمشان.
و تخليه روحي مي شوي - شناخته مي شوي نه براي ديگران که براي خودت.
اگر هم دمي نداري مي تواني گاهي حرف دلت رو بنويسي و هم دمت شود دوستان مجازيت
من شايد هيچ گاه نمي توانستم پست سيگار در پادگان رو براي خيلي ها تعريف کنم . اما توانستم يکي از طنزگونه ترين و در عين حال هشدار گونه ترين
سخنانم را بنويسم.
و اين که خيلي حرفها که درونت است . غمباد کرده را مي تواني بنويسي.و چون نوشتي راحت شدي
گويي بعد بغضي گريه اي سخت سر داده باشي ( اولين پست من اينگونه بود)
ببخشيد که از تجربه هاي خودم در وبلاگ گفتم اما مي خواستم . نمونه اي عيني بياورم.
تا پست بعد.

