تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

3- عيد بر همه شما دوستان وخوانندگان جانم مبارك(ادامه در پايين صفحه)

 

1-امسال توانستم براي دومين بار رمان فريدون 3 پسر داشت اثر عباس معروفي را بخوانم.

اين بار چيزهاي ديگه اي برداشت كردم پس آمدم نقد كنم اما ديدم نقد اين كتاب نقد انقلاب ، نقد چند نسل و كاري  بس عظيم است و من ناتوان. پس تنها راه چاره اين بود كه برداشته هاي كوتاهم رو از قسمتهاي مختلف كتاب بنويس.

اول بايد تشكر كنم از نويسنده اي كه توانسته نوشته را تصوير كند. چند جاي داستان نويسنده تصوير گر بوده وبه چه زيبايي.جايي كه كليسا است . راهب و ناقوص زن. بين شهوت وايمان در چنبره هم اند. جايي كه ثمره انقلاب را نشان مي دهد در همان ابتداي كار ،پيروزي ضعيف بر قوي و صحنه اي كه مادر بر پدر حكمراني مي كند. جايي كه بازجويي آخر ايرج است و جايي كه مجيد و رويا در مذهب وشهوت ميكنندجان ناصر را .

چه زيبا از ايرج نام مي برد الگوي چپ هاي جهان. مخالف خشونت .نه عينك مشكي ضخيم زده كه عينك ظريف طلايي رنگ به چشم دارد نه سيگار زر كه پيپ مي كشد نه از كشتن كه از ادبيات حرف ميزند نه از ايدوئولوژي كه از نفس آگاهي حرف ميزند.چه غمي بر دلم افتاد وقتي كه مرگ ايرج تصوير شد به واحي ترين بهانه ها وچه غمي كه مادر بر آن تحمل كرد.

معروفي مسخ شدن را تعريف كرد از 4 پسر هر يك به راهي رفتند و به گوشه اي پرتاب شدند همه به  نوعي به شقاوت رسيدن جز ايرج.سعيد كه از مجاهديت خود به آنجا رسيد كه به كشورش حمله ور شود وكشته شد در بيابانها. اسد كه به خونريزي تمام عيار تبديل شد و مجيد كه مراحل تنزل از انسانيت را يكي يكي طي كرد . اول به زنش دوم به آرمانش و سوم به دوستش خيانت كرد . شايد بزرگترين لطف زندگي بود كه مهدوي او را كشت  چرا كه از درد خيانت آسوده كرد .خيانتي كه چون تابلو بر روي ديوار خيالش نقش بسته بود

و كجروي انقلابي را نشان ميدهدكه به راهي كه ايرج ها نشان دادند نرفت ودرخت انقلاب را باخون آبياري كردند ميوه اش شد فريدون انسي حتي مادر تاب تحمل ديدنش را ندارد . بد قواره و معلول.

 مي توانست انقلابي به آن عظمت با كمي تحمل و تقسيم قدرت به شكوفايي انجامد كه هدفي جز اين نداشت. وهزاران هزار نفر را به ديار قربت نمي فرستاد اگر مي توانستند بني صدر ها ورجوي ها و ماركسيتها را تحمل كنند چرا كه تاريخ در 10 سال بعد خود نشان داد كه مضمحل شدني است چنين تفكري و آنوقت بود كه ما مطهري‌ها وبهشتي ‌ها و محمد منتظريها را اكنون داشتيم  وديگر قحط رجال نبود كه فردي 5 شغله باشد.

اما من هنوز از رفتار فريدون در عجبم كه چه بود شايد نماد ملت بود كه بي اعتماد است به هرچيز . نون به نرخ روز خور.نمي دانم وچگونه قطعه قطعه شدند فرزندانش را ديد و دم نزد.كه او حتي شور انقلابي افرادي كه انقلابي بودند وفرزندناخلفشان را كشتندرا هم نداشت .نمي دانم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2- جمعه سالگرد مهدي دوست و رفيقم بود كه به نوعي اين وبلاگ رو با ياد او درست كردم يا درواقعه اولين تولد و سالروز پرچنان بود. چند روز ديگه پرچنان هم يك ساله مي شه. نمي خواهم تجديد خاطرات مرگ كنم كه در اولين پستم به ياد مهدي نوشتم .اما اما چه زود خاطره مي شويم و هنوز سعي داري اين خاطره را كتمان كني . بگي حقيقت اين نيست و اينكه مرگ چه پرسش سخت و بي جوابي است كه مي تواند شاهزاده اي غرق در لذت را بودا كند*.

و اينكه  مرگ برادر خواب است . و همين نزديكي هاست و شايد هم خيلي دور در ناكجا آبد اما هست همچنان مثل بزرگترين علامت سئوالي است كه تا كنون ديده ام .ساده ترين راه جواب دادن به اين پرسش راهي است كه خيام رفت و من نمي خواهم اينگونه جواب بگيرم.

هميشه از سال روز تولد خودم هم خوشنود نبود چرا كه دهر به شدت هرچه تمامتر وجودم را تكان مي دهد و با نعره فرياد مي زند سهيل يك سال ديگر هم رفت . چوبخطت داره پر مي شه.

 و اكنون هم پرجنانم به چنين سرنوشتي دچار شده. ما هم كه اهل عرفان نيستيم ولافش را نمي زنيم كه :

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك          چند روزي قفسي ساخته‌اند زين بدنم .اما آرزو دارم قبل از اينكه من هم خاطره بشوم به چنين جمله اي برسم (اين از خدا خواهم به زاري) . 

سال پيش كه من مسافرت بودم وبعد 7 روز خبردار شدم خبر مرگ رفيقم راحيران شدم و خلاصه بگويم وقتي ديدم ناتوانم از كاري- حركتي -دادي- شيوني - به دهر فحش دادني  پس شريعتي يادم آمد ورفيق ديرينش-يار غارش -رفيق گرمابه اش -قلم .و شروع به نوشتن كردم و پرچنان متولد شد.

آخر گاگولم ها داره عيد مي شه ما هم چي بلغور ميكنيم اما چه كنم كه هر سال اسفند ماه وهنگام ديدن زنده شدن طبيعت اين افكار بر من هجوم مي آورند.

3-ادامه بالا-بله عيد شما هم مبارك.ببخشيد تكدر اوقات كردم. شما دوستان با لطفهاي گاه و بيگاهتون مرا شاد كرديد( يا بهتر بگم شادتر كرديد)خدا شادتون كنه.از دوستاني كه با نظرهاشون مرا راهنمايي كردند واميد دادند بر قلم در حال آموختنم تشكر خاضعانه دارم(يك در دنيا صد در آخرت ببينيد(گداي محل )).اميدوارم بر همه، امسال همان سالي باشد كه سالها آرزويش را داشتي تا برسد.

اميد آن را دارم كه همه شاد وخرم باشند به خواسته هايي كه ته قلبشون برسند به آرزوهاشون نزديكتر شوند. سالي باشد كه نه گراني باشد . نه غم نان . نه غم امنيت .كشور راه سعادت خودش را پيدا كند. نه پسر غم ازدواجش رو بخورد نه دختري. جهان روي آرمش و صلح ببيند . نه از بوش خبري باشه نه از جنگش. همه كودكان جهان روزهاي خنده شان بر روزهاي گريه شان افزون تر باشه و نه..(سهيل  پاشو لنگه ظهر چي با خودت داري ميگي.   س:چي شده؟ حالا چرا بابا با لگد آدم رو بيدارمي‌كني؟ناسلامتي آدميم ها!!!!!! بلند شو  حرف نزن كلي كار داريم)

*در احوالات بودا است كه شاهزاده اي از برهمنها بود كه همه چيز برايش محيا بود وهر پرسشي برايش پاسخي.اما وقتي تشيع مردي را ديد و پرسيد اين چيست وجوابي جز مرگ نشنيد به انديشه رفت و شد بودا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه

از ایستگاه 15 خرداد مترو پیاده شدم.

بازار بود وشلوغی بیداد میکردم.به صحنه ای برخورد کردم که حالم را گرفت.

در دل جمعیت دیدم یک کلونی آدم تشکیل شده .گفتم دعوا شده چیزی که تو بازار زیاداتفاق می افتد. رفتم جلوتر دیدم حدسم درسته اما کامل نه.چرا که دعواهای بازار مردانه بود و  این دعوا شکل دیگری داشت.

خانومی داشت با آقایی دعوا میکردم .اما طوری نبود که صداشان رو بالا ببرند.گویی شرم از دعوا بین جمع داشتند . ما هم مثل بقیه فضولیمان گل کرد گفتم ببینم چه خبر. دعوا خانوادگی بود و سیل عظیم تماشاگر از خریدار وفروشنده از حمال و دلال  (سر سبزه میدان بود)داشتند می دیدیدند.کمی دقت  کردم دیم بین این دو نفر یک دختر 8 ساله ناز(خیلی قشنگ بود)  با لباس سفید بین این پدر ومادر داره کشیده می شه.حالا که دعوا بالا گرفته هرکی میخواهد بچه رو با خودش ببره.مامانه میکشید – بابا می کشید ودختر ریز داشت گریه میکرد (خیلی مظلومانه میگریست. دلم سوخت – دیدم حالا که نمی تونم کاری بکنم بهتر که برم تا از این بیشتر دلم آتیش نگرفته- یک دفعه می رم پیش دختره با هم شروع میکنیم به گریه کردن).آره گذر روزگار است دیگر .حالا که حالاشون  را با هم کردن .جیک وپیکشون  و  تو بغل هم کردن  و یک بچه پس انداختن  یاد جنگ افتادن.آره بکش – اون قدر بکشید تا از نسل آدم چیزی نمونه.تا هرچی که می مونه بشه وازده- بشه پس زده- داغون ومتلاشی شده.

بخیال خودشان هم صلاح دخترشون رو میخواهند.فردا  امثال اون دختر که بزرگ شدند چگونه روانی خواهند داشت؟چگونه تو این جامعه گرگ زندگی سعادتمندی را آغاز خواهد کرد؟

به قول دکتر شریعتی:

پدر ،مادر ،ما متهمیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

بهاررا چه شيرين وشادآمدي                  وقتي كه صبح خواستم از خانه بيرون بزنم

كه  با  مژده‌داران  داد  آمدي                   ديدم كه بوته گل زردي كه در حياط خانه

بده‌دادما را كه خون خورده‌ايم                  است گل داده.ديگر يقينم شد كه بهار آمد

ستم‌هاي آن سرنگون برده‌ايم                 بوسه اي بر برگهايي كه با ناز و كرشمه از

بدر  برده  از   دست  بيدادگر                 درخت گلابي داشتند سر در مي آوردند زدم

دلي  دربدر ، غرق خون جگر                و خدا را شاكر شدم كه باز هم به قول‌اش

دلي،مانده‌صدزخم‌خنجر در او                 عمل كرد ودرختان خشكيده را سبزانيد.

دلي ،  كين  خون برادر در او                نمي دانم چرا هنوز به يقين نرسيده‌ام بعد‌هر

دلي، در عزاي عزيزان به درد                 زمستان بهاري در راه است.

نداني كه نامرد با ما چه كرد

گرفتند  و   بردند  و  آويختند

چه‌خون‌هاكه‌هرصبحدم‌ريختند

ندادند  رخصت  كه  بيوه زني

برآرد  ز  سوز   جگر  شيوني

نه آن سوگواري كه نگذاشتند

كه از گريه هم باز مي‌داشتند

بهارا! ببين اين دل ريش ريش

بلا برده از طاقت خويش بيش

دلي‌كش‌به صد درد آغشته‌اند

دلي‌كش‌به‌هرصبحدم‌كشته‌اند

بهارا ،من  از  اشك پنهان پرم

كه‌اين ‌گريه‌ها را فرو مي‌خورم

كجا بودي ‌اي  كاروان   اميد

كه‌عمري‌دلم‌انتظارت‌كشيد

چه  آوردي  از  راه دور و دراز

بگو آنچه بود از نشيب و فراز

بهارا بيا كآن زمستان گذشت

گل ولاله پركرد  دامان دشت

.

.

.

بيا  تا  ببينيم  در  كار  گل

زشبنم بشوييم رخسار گل

بهاري نو آمد به صد دلبري

بيا  تا ازو گل به دامن بري

بهارا ببين تا چه پرورده ايم

زخون دل خود گل آورده ايم

...

ه.سايه

loo3-4.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

ملاقات با بانوي سالخورده

اين هفته توانستيم طلسم رو بشكنيم وتاتر ملاقات با بانوي سالخورده را به تماشا بنشينيم.

خلاصه داستان:زني ميليارد به نام كلارا با قطار به شهري كه برشكسته شده به نام گولن ميآيد شهری که خود دوران كودكي را در آنجا گذرانده است. مردم خوشحال از اينكه او مي تواند شهر را از فقر وبدبختي نجات دهد . او به شهر میآد. مي رسد و وارد آنجا مي شود ابتدا با معشوق گذشته خود آلفرد ايل ساعتي چند خلوت مي كند.سپس در  بین مردم شهر مي گويد حاضر است 100 ميليارد دلار به شهر ببخشد اما يك شرط دارد وآن اين است كه عدالت اجرا شود. و خواسته آن این است  كه او هنگامي كه دختري 17 ساله بود از آلفرد ايل بچه دار مي شود اما آلفرد ايل زير بار نرفت ودر دادگاه دو شاهد دروغين آورده و راي خلاف براي خود صادر میکند .او مجبور شد از شهر برود ،دولت فرزندش را از او گرفت و1 سال بعد بچه مرد. حال مي خواهد عدالت اجرا شود و آلفرد ايل بايد كشته شود تا آن پول به مردم شهر برسد. مردم ابتدا مقاومت كرده ولي در آخر تسليم مي شوند وهمه با هم او را مي كشند.

اين نمايشنامه را صمندريان در سال 1352 نيز روي پرده آورده است.

 می توان این گونه برداشت کرد که داستان ملهم از انديشه هاي ماركسيستي است كه در دهه هاي مياني قرن بيستم بشدت جاري و ساري بود. كلارا نماد كاپتاليسم و سرمايه داري است.شهر در فقر يا به قول نمايشنامه هيولاي فقر غوطه ور است .

در طول داستان بيننده هيچ بيگناهي نمي بيند .دنياي داستان دنياي خاكستري است .شر وباطلي نيست بل همه باطل هستند تنها شدت و درجه آنها متفاوت است.

كلارا پيشنهاد خود را مي دهد اما با جواب منفي قاطبه مردم روبرو مي شود. اما در مردم يك حس بوجود مي آيد . احساس نياز بيشتر و بيشتر. در واقع مردم  خود را کم کم محق مي دانند.نياز و نياز و قسط وقسط. شاید بتوان گفت که نوع  نحوي بازار سرمايه داري را بيان ميكند كه دائم در حال توليد نياز است . نيازهاي كاذب و همين باعث مي شود كه مردم .حتي معلم بشر دوست به سمت كشتن همشهري خود بروند.

در ديدي عرفاني‌تر(با توجه به جنبه هاي سورئاليستي دورنمارت ) كلارا  نماد دنيا است .عجوزه ي هزار شوهر. وسوسه‌گر و  وسوسه‌انگيز. هماني كه قابيل را به وسوسه انداخت تا هابيل بكشد.تماماً سياه . تماماً درد. هديش نفرت است (رنگ زرد نماد نفرت(البته فكر كنم)) و خالي كردن انسان از انسانيت.

داستان هيچ راه حلي نشان مي دهد. انسان امروز را نشان مي دهد گيج ومنگ. گم. نمي داند چه كند. پناه برده به دود وبنگ(الكل).در نمايش چندين صحنه بود كه سيگار كشيدن عناصر داستان نقش ويژه اي داشت .بخصوص پرده آخري كه سيگار خود يك شخصيت شد. آلفرد ايل يك سيگار را از اول تا با آخر به آرامي كشيد بدون آنكه بازيگري تكان بخورد(آنقدر سكوت شده بود كه نمي خواستم صداي تنفسم سكوت را به هم بريزدو دقيقاً نكته همينجا است كه چنين تفكري سكوت آور و مرگ آور است حتي براي تماشاگر).نياز هايي كه براي مردم توليد می شود چه بود ؟.مهمترين چيزي كه كارگردان روي آن تأكيد داشت كفش زرد نو بود و بعد از آن سيگار.سیگار به سيگار بهتري تبديل شد .الكل به الكل بهتري تبديل شد . مردمي كه الكلي نبودند به الكل روي آوردند(معلم).همه بهتر شدن ها در واقع بدتر شدن بود و همه در پايان شدند كلارا. عجوزه وسياه پوش. بي هويت.سرمايه دار اما بدون احساس خوشبختی ، درد كشتن انساني آنها را آزار خواهد داد تا پايان عمر.

داستان ساختار قضايي نظام غرب را نيز به چالش كشيده است. در اين نظام با رشوه مي تواني راي دادگاه را بخري . مي تواني مردي را از مردي بيندازي و همچنان آزاد بگردي.

اما نكته اي كه داستان به آن توجه داشت رسانه بود .تنها كو سوي اميد نويسنده.ركن چهارم دمكراسي.  چرا كه اگر آلفرد ايل مي‌خواست  مي توانست با خبرنگار صحبت كند و خود را نجات دهد . حتي معلم كه با رسانه صحبت كرد .ديگران بر خود لرزيدند. اما اين اميد زود رنگ مي بازد چرا كه رسانه در صحنه دادگاه مردم شهر حضور فعال دارد.حضوري‌كه باعث مرگ انساني مي شود و او نمي داند .او بازي مي خورد. رو دست مي خورد حتي باعث تأكيد بيشتر حكم مي شود(با اجراي دوباره تمام ماجرا).چرا؟چون رسانه از هدف اصلي خود دور شده، بازار سرمايه او را هم پول دوست كرده ، به دنبال سوژه وماجرايي است كه سود بيشتر نصيب او كند.حتي ماجرايي را به دليل تشكيل چنين ذهنيتي وارونه مي‌بيند.

و اكنون به آلفردايل مي رسيم.فردي كه در ابتدا تحسين مردم را برانگيخت. سپس موجب تنفر آنان گشت. از  نظر من ايل نماد روشنفكر امروز ماست. دكانش بي رونق است. در آرزوي شهردار شدن وبه سمت وسوي سياسي رسيدن .اما ناكامياب.سيگار (به عنوان نماد روشنفكر چپ)پشت سر هم دود كردن و آخر وادن .گردن نهادن به مرگ خود بي هيچ مقاومتي .(صادق هدايت و...)حتي اگر كسي به حمايت از او بر ميخواست او را مي نشاند.من مانده ام كه چرا ايل سوار قطار نشد وبرود .آنقدر كه سر درگم ومبهوت شده بود آنقدر كه به مردم مشكوك شده بود. اگر آن لحظه مي رفت تمام مي شد. اما شكي كه دائم بين مردم ودر تضاد آنها ايل رشد مي كرد نگذاشت كه او فرار كند .روشنفكري كه پناهگاهي ندارد جز دامن دشمن .جز با دشمن دردل كندو پناه بردن.پناه بردن به سيگار .در آن صحنه كه ايل سيگار را تا به آخر ميكشد .اوج واماندگي ،نااميدي،بي پناهي روشنفكران زمانه را نشان مي دهد.اصلاً تاكيد بيش از حد كارگردان بر سيگار چه بود؟

پوستر نمایش ملاقات بانوی سالخورده

اين جواب را من خارج از پرده تاتر مي نويسم: امروزه اكثر مردم به مضرات سيگار براي خود وديگراني كه با آن در تماس هستند مي دانند .حال كسي با سطح سواد متوسط به سمتش برود مي گوييم درك او هنوز كامل نشده است. اما اگر افرادي از جنس نخبه مردم ، از تحصيل كردگان آن قوم به سمت سيگار رو آوردند چه؟ديگر آن دليل كه براي اقشار ديگر ذكر كرديم كه مناسب آن‌ها نيست. پس يك جواب مي ماند.او اتفاقاً آگاهانه پاي در اين ره گذارده است .زيرا كه از آينده خود،از آينده كشور خود . از آينده دنيايي كه درآن زندگي مي كند نااميد است.بي اميد راه مي رود.آينده در غباري فرو مي رود واو نيز دوست دارد از بين آن دود به زمان بنگرد .جرئت خودكشي ندارد اما راه خودكشي تدريجي را بلد است . حال كه نمي تواند مردم، ملت، دنيا را تغيير دهد پس مبارزه منفي ميكند به خود ضربه ميزند .همدمي پيدا مي كند تا با او دردل كند و او هم پاسخش را بگويد و تصوير مه آلود خيالش را به واقعيت نزديك كند.

و به آخرين نقطه مي رسيم كه اولين گام بود و( خدايي نگذاشت 3 ساعت خواب درست حسابي كنم شب بعد از ديدن نمايش)

عدالت.اين كلمه جادويي اين واژه مقدس كه ديني(اسلام) را به دو مذهب (شيعه وسني) تقسيم كرد.تئوريها برايش ساخته شد. پيامبران ورسولان آمدند تا اداراک بخشند ملت را به اين كلمه اما نشد. ماركس ها آمدن تا عينيت بخشند اين واژه اما نشد چه بسیار از پيروان ماركس كه در راه آن جان دادند و چه بيهوده و بي ثمر بود جان دادنشان.

كلارا آمد تا عدالت را براي خود اجرا كند.او تنها مي خواست انتقان خون فرزند خود،انتقام جواني خود كه مجبور به تن فروشي شده بود را بگيرد از كسي كه آن بلا را سرش آورده بود.شهادت دروغ خريده بود.آيا مجاز بود؟ نمي دانم.واقعاً نتوانستم جوابي پيدا كنم.و مردم ،مردمي كه در فقر دست وپنجه نرم ميكردند.در بيكاري مي لوليدن چه آنها مجاز بودند خواسته كلارا را برآورده سازند تا فرزندانشان راحت باشند، تاغم نان نداشته باشند؟ دوست داشتم به اين سوئال هم جواب مي دادم  يا لااقل مي نوشتم نمي دانم. اما جوابم مثبت است چرا كه من هم اگر خود را جاي آنها ميگذاشتم راهي را انتخاب مي كردم كه آنها انتخاب كردند مثل آنها شروع به دليل آوردن مي كردم(مردتيكه بي شرف)(كثافت با يه زن چه ها كه نكرده!؟)حداكثرش مي شدم معلم داستان كه كمي مردانگي كرد. اما من هم در جرگه آنان بودم. اي لعنت بر برگمارت كه چنين داستاني را نوشت.لامصب طوری نوشته که بی عدالتی را می توانی عین عدالت بدانی از بسياري هم كه بعد از توضيح داستان پرسيدم چه ميكردند متأسقانه جواب مرا داند!!!!!!!

خوب اصلا/ض بگییم مرگ برای ایل مناسب است و عادلانه چرا که بطور غیر مستقیم باعث مرگ انسانی شده.زنی را بسمت لئانت کشانده و دادگاه را فریب داده.اما اجرای عدالت که برای منزه کردن جامعه نیست.دقیقاً سود ومنفعت شخصی است و حتی اگر مرگ را عادلانه بدانیم چون در نتیجه ان منفعت شخصی بوجود میآید تماماً مزموم و غیر انسانی می شود.

و نمايش تمام شد (ما در رديف دوم نشسته بوديم و بسيار نزديك به صحنه)بازيگران در جلو صف كشيده بودند و مي ديدم كه چند تايي از آنان اشكشان جاري است. اولين مووضعي که به ذهنم رسيد اين بود كه در فضاي تاتر هستند و متأثر از تشويق تماشاگران. اما با خودم گفتم كه اين تاتر در حدود 2 ماه است كه بر روي صحنه است .اگر اين موضوع هم باشد بايد كم رنگ شده باشد  و به جوابي ديگر رسيدم(یعنی ذهنیتم را به این سمت سوق دادم). آنها هم دوست نداشتند كه دست به جنايت بزنند اما دستي نامرئي آنان را مجبور كرد که مرتکب عملی غیر انسانی شوند. این دست نه دست كارگردان بود كه اگر واقعيت هم بود يك دست، دست سرنوشت اين مهم را برعهده مي گرفت و ياد اين سخن امام حسين افتادم كه گفت: انا قتيل و العبراة( من كشته ي اشكها هستم) مي گيوند كه در عاشورا قاتلين امام  بر او گريه مي كردند و سنگ می زدند . حتي چنين صحنه اي را هم براي مسيح آورده اند به راستي ما اگر در زمان مسيح وحسين بوديم در كدام سمت بوديم؟

ما در پایان تاتر هیچ نقطه روشنی پیدا نمی کنیم که بتوانیم بر آن چنگ بزنیم و خود را نجات دهیم.تنها نقطه روشن کفشها و شال های زرد رنگی بود که مردم گولن بدست آورده بودند اما باز هم رنگ واقعیشان قرمز بود و کفش و شال خود نماد و اوج تاریکی بود.

اين نوشته هم آش شلغلمكار شد. از آقاي ايمني و هفته سلامت بگير تا آخوند بازي و روضه خوني تا رفتن به كليساي سرکیس مقدس همه رو در برگرفت.... مانند پياز پرده پرده گشت .تو در تو و آزارنده .بد بو و گريه آور اما اما اما مفيد وسودمند .

 

 گزارش تصویری ملاقات بانوي سالخورده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

...

مایه ی درد است بیداری مرد

آه از این بیداری پر داغ و درد

 خفتگان را گر سبکباری خوش است

شبروان را رنج بیداری خوش است

گرچه بیداری همه حیف است و کاش

ای دل دیدار جو بیدار باش

هم به بیداری توانی پی سپرد

خفته هرگز ره به مقصودی نبرد

ه. سایه

نوشته: محمود دولت آبادي

همانطور كه قبلاً در يك پست توضيح مختصري دادم جاي خالي سلوچ يعني تماماً درد را به تصوير كشيدن .بنده توانستم رمان را در 3 هفته بخواندمش . در اين 3 هفته واقعاً تأثير آن در نوشته هايم وپستهايم و زندگي روزمره ام مشهود بود. داستان كه تمام مي شود آدم غمباد مي گيرد. غمبادي كه براي هر انسان لازم است ولازمه انسان بودن.

    مرد را اگر دردي باشد خوش است        درد بي دردي علاجش آتش است.

رمان اصطلاحات فراواني از خطه خراسان دارد.اشخاص در طول داستان كاملاً براي تو معرفي مي شوند.

در نگاه اول مي توان اين رمان را زمان دار دانست. اما اگر كمي ريز بين شويم خواهيم يافت تمام آن درد ها وجود دارد تنها قالب عوض كرده اند پس رمان بي تاريخ است.

داستان نامش جاي خالي سلوج است .خواننده در ابتدا اين فرض را مي كند كه همه از سلوچ خواهد شنيد . اما همه از مرگان مي خوانيم.مرگان، زن سلوچ، با كسره زير ميم به معناي شكارچي.

رمان پي يك هدف است كه به خواننده تفهيم كند .اگر از زندگي عنصر فرهنگ را به هر دليل كه مهمترين دليل آن فقر است خارج كني- آن وقت است كه  انسان از آدميت مي افتد.انسايت را بي مفهوم مي كند .روابط انساني بين همسايه و همسايه_ دوست با دوست – برادر با برادر و حتي بين مادر و فرزند را نيز سايه مي اندازد (چه تشابهي كه هر دو با حرف ف شروع مي شوند.فقر-فرهنگ) ديگر او انسان نيست بل حيوان است وحركات از غريضه وفطرت حيواني اش سرچشمه مي گيرد.

با اين مقدمه طولاني به متن حركت مي كنيم.

داستان با واگويي مردي كه از خانواده در حال جدا شدن است شروع مي شود در فضايي غبار آلود ومه گرفته .دليل اين كار معلول نيست و البته جواب مشخص و واضحي نيز تا پايان داستان نمي دهد و اينكه تنها خر خانواده مرده و  خبر دهنده فضاي تاريك داستان است.سلوچ زود از داستا  مي رود و تنها خاطرات پركنده اش مي ماند. همين كه رفتنش هويدا شد .بدبختي و نكبت سراغ خانواده او مي رود. ديگر داستان ميشود غمهاي مرگان .براي نگهداري تنها اشيائ ارزشمند خانواده (چند ظرف مسي)حاضر است با همه در آويزد . فحش بشنود. كتك كاري كند وحتي بكشد. شايد كه بتواند نگهدارد.ديگر خواننده در اينجا كامل با داستان اخت شده سپس براي روشن كردن بدبختي خانواده سراغ عباس و ابرو پسران مرگان مي رود كه چگونه براي بدست آوردن يك قرص نان،بله يك قرص نان حاضرند در دشت هاي سرد بدنبال بوته بروند و در آخر كه يك پشته دال كند جمع كردند به نانوا بدهند ويك قرص نان بگيرند حتي اگر بقيمت كتك كاري باشد .در انتهاي اين قسمت عباس برادر بزرگتر كه از گشنگي جانش به لب رسيده پشته برادر كوچكتر را بر مي دارد و ابرو به مقاومت مي ايستد(كه چه هنرمندانه نويسنده اين صحنه را بازگو كرده)در آخر عباس گوش برادر را گاز گرفته ومقداري از آن را مي كند.در اينجا آنقدر خواننده تعجب مي كند كه برايش قابل مفهوم نيست. مگر مي شود برادر با برادر چنين كاري كند؟ مگر گرگ با گرگ اين چنين مي كند؟لابد نويسنده اغراق كرده. اما اگر يك روز درد گشنگي به معني واقعي كشيده باشد هرگز تعجب نخواهد كرد.

داستان ادامه پيدا مي كند همانگونه كه بقيه خانواده ها هم مثل آنهايند. در اين فلاكت حتي عده اي شيره اي شده اند و عده اي ديگر از جمله عباس قمار باز.از سلوچ خبري نيست.تنها لحظه شادي خانه هنگامي است كه برف باريده و پسران برف خانه ها را پايين مي ريزند و بعد از يك روز مي تواند برف وشيره بخورند.در اينجا ست كه با علي گناو آشنا مي شويم فردي كه مادرش را به اصرار زنش به خرابه فرستاده و برف سقف خرابه را پايين آورده ومادر را كشته. فرزند نيز به اين دليل به زنش حمله ميكند وسر و پا و اندامش را مي شكند . به همين راحتي و زن را از زني مي اندازدو در فكر دختر مرگان، هاجر مي افتد.چه راحت! انگار اين زن حيواني بيش برايش نبود .دليل هم مي شود، بچه نمي آورد- چرا؟ در جواني هنگامي كه زن حامله بوده لگد به شكمش زده و هم زن را نازا كرده وهم بچه را سقط.

 پسران مرگان به كار برده مي شوند و عباس مي شود ساربان شتر .اما هرچي سنگه پيش پاي لنگه. شتري مست كه از عباس كينه گرفته بود او را در بيابان دنبال مي كند واو خود را به چاه مي اندازد. بدنش خرد مي شود و شب هنگام ماران وموران او را احاطه ميكنند و صبح كه از چاه در مي آورند . او عباس نيست. بلكه فردي كج وكوله است كه موي سرش از ترس سفيد شده. خواننده از عباس كينه دارد بدليل شقاوتي كه در حق برادر روا داشت .اما هرگز چنين تاواني را براي او نمي خواست.

نويسنده بعد از اين ماجاراا سراغ دخترمرگان ميرود .هاجر.دختري كه هنوز به سن بلوغ نرسيده و علي گناو بعد از آنكه زنش را له كرد او را ازمرگان خاستگاري كرده. مرگان مجبور است كه يك نانخور كم كند.پس با ابتداي ترين مراسم به زني علي گناو در مي آورد .دختري كه هيچ نمي داند.دختري كه شب اول عروسي از دست علي گناو فرار مي كند به سمت خانه .اما خانه هم ديگر پناهگاه او نيست چرا كه او ديگر مال علي گناو است  وبايد برگردد و مادر خود را بگزد وسرنوشت بد خود را لعن كند وصبح جسم بي حال دختر افتاده در خون خشكيده اش را جمع وجور كند(امروزه به اين عمل جز واژه تجاوز چيز ديگري نمي گويند).

حال نوبت به خود مرگان مي رسد.ديگر نويسنده خوشنت جامعه را عريان مي كند .پلشتي آن را هويدا مي كند.پس مرگان روز يكه براي مزد عباس كه ديگر عباس نيست و به لقب پشمال در آمده و از مردي افتاده و از آن همه نيرو جسمي- مفلوكي بيش از او باقي نمانده است مي رود اما ساربان كه 30 سال است زنش از دستش فرار كرده او را كه حالا سلوچي ندارد بر مي گيرد و به او تجاوز ميكند.چند روز بعد هم مزد عباس يا بهتر است بگوييم مزد مرگان را با كيسه گندمي جبران ميكند.

شرح حال درگيري كربلايي دوشنبه وساربان هم براي تصاحب مرگان جاي خود دارد.

اما ابرو تنها شخصيتي است كه نكات روشن در او يافت مي شود كوشا،سخت كوش ،گاهي به سلوچ فكر ميكند. در شبي كه هاجر به خانه پناه آورده بود او بود كه مي خواست با علي گناو درگير شود.

اما نويسنده نمي خواهد كه فاجعه انساني را با تجاوز به مرگان تمام كند تنها با زخم كه نا تمام است. بايد اين زخم دمل ببند از آن چركاب وخون آب تراوش كند .پس در درگيري كه بين شريكان زمين ها با مرگان بوجود مي آيد ابرو كه حال راننده تراكتور است به جلو مي آيد مادر كه از زمين زراعيش بلند نمي شود را با زنجير به تراكتور مي بندد و او را روي زمين مي كشد. تا بلندش كند ومردم بگويند شير مادرت حلال !!!!!!ديگر مهمترين خصيصه آدم ها براي بقا ،محبت بين فرزند ومادر را بايد قرباني كرد تا قدرت بي همتاي فقر را نمايان ساخت.

اواخر داستان كه از زمينج ديگر چيزي نمانده قنات آن در حال خشك شدن است ، مرگان به قصد يافتن سلوچ به سمت معادن شاهرود حركت ميكند. اما در راه مي بينند قنات  پرآب شده ومردي در دور دست پيداست(گمان قوي كه سلوچ است) اما مرگان بايد برود  و به راه خود ادامه مي دهد و مي رود.ديگر مي شود جاي خالي مرگان و اين دور تسلسل ادامه دارد تا به امروز.

اين داستان در فروردين 57 نوشته شده است با خودم قياسي كردم، آن دوران را با امروزمان تا بيابم تغييرات را.

فقر همچنان هست اما شدت آن كاهش پيدا كرده .

مردم احساس فقر دارند نه به اين دليل كه گرسنه هستند بل به اين خاطر كه اين مردمان با چيزي به نام حق آشنا شده اند و طالب آن شده اند. كه از قديم گفته اند حق گرفتني است ودادني نيست و چون به حقوق خود نمي رسند پس اين احساس در آنها ماندگار مي شود.(در اين مورد شايد در آينده بنويسم).

در پايان : آفرين بر مرگان  و مرگان هاي زمانه

عکس:وبلاگ آزاد کوه(عباس جعفری)

آمدم که مطلب رو ثبت کنم که این خبر رو خواندم.قیمت سکه از ۲۸۵ گذتشت.

خدا دیگه عید نمی خوام.از عید بدم می آید.یعنی می شه عید نیاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه شير كوه يزد:

چهارشنبه 9/12/86  ساعت 8:35 با قطار تهران به سمت يزد حركت كرديم. صبح ساعت 5 در يزد بوديم . برنامه اين بود كه 5 شنبه را در اردكان باشيم وديدني هاي آن منطقه را ببينيم.

با ميني بوس به سمت اردكان و مزار پير سبز(چك چك ) رفتيم.

چك چك كه يكي از اماكن مقدس زرتشتيان است و در بالاي كوهي واقع شده كه دائماً خطر ريزش سنگ آنجا را تهديد مي كند و برا ي همين هيچ ساختمان قديمي در آنجا وجود ندارد.حتي درختان كهنسال آن كه اغلب  سرو بودند نيز انگشت شمار بود و البته درختان اكاليپتوسي كه به تازگي كاشته بودند بر اثر سرماي شديد خشك شده بودند.

به دليل ريزش قطره اي و چكه مانند آب از دهانه غار مانند، آنجا را به اين نام مي خوانند.توضيحات مسئول آنجا اينگونه بود كه در زمان يزد گرد سوم آخرين پادشاه ساساني كه اوضاع مملكت آشوفته شده بود تصميم مي گيرد كه پايتخت را از تيسفون به يزد انتقال دهد و اين مكان را براي خانواده خود بسازد.

اما اعراب حمله ميكنند. يزد گرد كشته شده و يك دختر آن به همسري امام حسين درآمده(مكاني در كرمانشاه است كه از اماكن مقدس اهل حق است به نام بابا يادگار. مي گويند پسر امام حسين از اين دختر است و هنگامي كه شهبانو به آن منطقه آمده وخرابي ها راديده بچه را سقط كرده ) وديگري نيز از دست اعراب به اينجا پناه آورده و در بالاي كوه مي ميرد واز آن پس مكان مقدسي براي زرتشتيان مي شود.

در داخل دهانه غار جايي شبيه محراب با آهن درست شده و شمع هايي نيز  روي آن روشن شده و در وسط غار يك مجمر آْتش روشن است كه در اطراف آن عود روشن است.زرتشتيان هنگام زيارت كلاه سفيدي روي سر گذاشته و مشغول عبادت مي شوند.راهنما تأكيد داشت كه زرتشتيان آتش پرست نبوده وآن را مظهر پاكي ميدانند.هنگاميكه ما در آنجا بوديم يك اردو از مدارس تهران نيز آنجا بودند.يكي از شاگردان از راهنما پرسيد :«آتش مظهر پاكي.اما دود آن كه تمام فضا را سياه كرده و باعث ناپاكي ميشود.(به نظر من سئوال بشدت مدرنيته اي بود در عصري كه همه براي زمين دست به دعا برداشته اند مهم است كه انرژي بيهوده مصرف نشود و ابسيلوني در آلودگي هوا وجو زمين تأثير بد نگذارد).

در مجموع با ديدن آنجا به تشابهات بيشمار شيعگي خود وزرتشتيان پي بردم(دخيل بستن.شمع نزر كردن.امامزاده درست كردن و...) و اينكه اديان در بستر مردمان آن شكل و قالب مي گيرند و دين پديده اي خارج از دنياي انسان ها نيست و امري است بشدت زميني پس قول دكتر سروش ها را بايد جدي گرفت و دين را براي پذيرش مدرنيته آمده كرد چرا كه بستر تاريخ چنين روندي را در پيش گرفت و هر وقت كه چشم خود را بست به سرنوشت يزد گرد ها دچار شد و بجاي حل مشكل به فكر پاك كردن صورت مسئله افتاد وتعويض جا ومكان .اما خود مزمحل شد.(اين هم روز اربعين ما)

بعد از ديدن پير سبز به سمت يزد آمده در راه از مسجد ريگي كه از دل خاك بيرون آمده ديدن كرديم.(بنظر من خوب احيا نكرده بودند وبافت آن رابشدت تأغيير داده بودند)مسجد فعال بود وما هم ناهار اربعين را در آنجا خورديم.

و از آنجا بسمت ده بالا رفتيم .

در ساعت6 عصر به ده بالا رسيدم از آنجا بسمت مزرعه شيخ عليشاه رفته و به خانه عمو رحمت رفتيم(كسي كه خانه در اختيار كوهنوردان قرار مي دهد).آدم بسيار مهمان نوازي كه از گذشته خود مي گويد و از شكارهايي كه كرده و البته نادم از شكار/تعريف مي كرد كه زنم مخالف شكار بود وهروقت كه من شكار مي كردم براي من نان درست نمي كرد و من گوشت خالي مي خوردم و او نان خالي( ودر آخر حرف خانم بر تفنگ عمو چربيد)

ساعت 3:30 به سمت قله حركت كرديم . ابتدا در مسير جاده رفته تا به انتهاي آن مي رسيم كه يك استخر وجود دارد و راه بسمت راست كج مي شود .از آنجا بسمت كوه هايي مانند مجسمه كه روبروي ما قرار دارد مي رويم و پس از رسيدن به زير كوه به سمت چپ رفته و بعد از 20 دقيقه به دره نجيب مي رسيم و شيب تند آنجا را بالا رفته و در ساعت 7:15 به پناهگاه مي رسيم.دره نجيب برعكس سالهاي گذشته و در حيرت ما برف نداشت و خبر خشك سالي منطقه را مي داد. بسياري با كفش  دو پوش آمده بودند و اين منظره را مي ديدند. اين همان كوهي بود كه ما سال پيش در 22 بهمن نتوانستيم خود را به ابتداي دره نجيب برسانيم . بقدري كه برف بود و هوا بد بود.از جانپناه در ساعت8:10 به سمت قله حركت كرديم .اصلاً آن باد معروف وحشتناك شيركوه خبري نبود و برف آنچناني هم در مسير نبود.شير كوه قله عجيبي است همين كه به جانپناه مي رسي با يك دشت وسيع طرف مي شوي كه با شيب ملايم ارتفاع مي گيرد .يك سال وحشي وياقي است و سال بعد آرام و سر به راه.در ساعت10:15 به قله رسيده عكس يادگاري گرفته و در كنار اتاقك دكل مخابرات مقداري استراحت كرديم و سر انجام در ساعت3:15 به ده بالا برمي گرديم. هنگام برگشت در دره نجيب بايد مراقب بود كه سنگي از زير پادر نرود كه شيب تند است و اگر كسي در پايين باشد خطر جدي او را تهديد خواهد كرد.

در يزد يك فالوده يزدي خورديم و سوار قطار شديم و صبح ساعت 4:30 در تهران بوديم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

بهترين بندگان خدا كساني هستند كه به وعده خود وفا كنند.(پيامبر ص)

تقويم شش ماهه اول سال 1378 گروه كوهنوردي آلاله تهران

رديف

برنامه گروه

منطقه

زمان

مدت(روز)

توضيحات

1

آبشار شوي

سر دشت دزفول به تله زنگ درود

6/1/87

5

راهپيمايي**

2

راهپيمايي

جاده قم- كوشك نصرت

16/1/87

1

 

3

قله شادژ

ساري- لنگر

22/1/87

6/1/875/1

**

4

 قله تيز كوه

پلور

30/1/87

1

 

5

قله پرو

كرمانشاه- چالابه

5/2/87

5/1

 

6

آبشار سفيد آب

اليگودرز- روستاي خاكي

12/2/87

5/1

دشت لاله ها**و*

7

قله ارفع كوه

پل سفيد- ارفع ده

19/2/87

5/1

سي وسومين سالگرد گروه*

8

قله پهنك

رودهن- ايرا

27/2/87

1

 

9

قله‌امام زاده قاسم

آمل- علي مستان

2/3/87

5/1

*

10

قله خرسنگ

آبنيك

10/3/87

1

 

11

قله شاه شهيدان

شهركرد- كوهرنگ

13/3/86

5

بزرگداشت زنده ياد استاد علي اصغر غني پور**

12

قله كلون‌بستك

دربند سر

24/3/87

1

برگشت از گردنه ديزين

13

قله سبحان ا..

بلده- كلا

30/3/87

5/1

*

14

قله گره سر

بلده-ايوا

6/4/87

5/1

برگشت از منطقه نمارستاق

15

قله ميشكا خاني

بايجان- هفت تن

13/4/87

5/1

 

16

قله كهار

پل خواب

20/4/87

5/1

 

17

 اشترانكوه

درود- تيون

25/4/87

3

برگشت از مسير صعود**

18

قله سركچال

لالون

4/5/87

1

برگشت از شمشك

19

قله قاش مستان

سيرم- خفر

8/5/87

3

**

20

قله سي‌چال

گردنه ديزين

18/5/87

1

*

21

قله علم كوه

رودبارك- سركچال

24/5/87

5/3

برگشت از حصار چال و پراچنان

22

قله جانستون

آبنيك

1/6/87

1

 

23

قله خله نو

لاون- تلخ آب

7/6/87

5/1

 

24

لوارك به شاه نشين

سولقان –رندان

14/6/87

5/1

شبانه- ماه مبارك رمضان

25

قله دارآباد

شميران

21/6/87

5/1

شبانه- ماه مبارك رمضان

26

قله كلكچال

شميران

28/6/87

5/1

شبانه- ماه مبارك رمضان

 

ü                    شركت خامواده محترم اعضا در برنامه هايي كه با علامت * مشخص شده بلا مانع است

ü                    سه هفته قبل از اجراي برنامه هايي كه با علامت** مشخص شده اند، جهت تهيه بليط هماهنگ شود.

ü                    ALALEHGROUP.BLOGSPOT.COM

ü                    ALALEHGROUP@YAHOO.COM

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت   توسط سهیل 

اولش فكر مي كني نوشتن درباره سنتوري كار ساده اي است.بعد كه شروع مي كني متوجه مي شوي كه نه همچين هم ساده نيست. از توقيفش بگي . از قاچاقش بگي. از اين كه خودت قاچاقش و نگاه كردي ازفيلم …

اگر بخواهم ببخشيد(چسه كلاس بگذارم )مي گويم فيلم گيشه اي بود ولي خوب ما كه از اين ادا و اصول ها نداريم.

 مي خواهم از نگاه به كارگردان فيلم رو تحليلش كنم.

در يك كلام . اين فيلم عمق درد ونگراني مهرجويي بود بر نسلي كه گمه – بي هدفه-

پر بيراه بد نگفته بود هرندي كه قاچاق فيلم كار خودشان است. كه اگر اين فيلم ديه نمي شد. اگر اين فيلم رو تك تك خانواده هاي اين ملت نگاه نمي كردند اون وقت دسترنج مهرجويي سوخت مي شد- هدف و آرمانش نابود مي شد.چرا كه به نظر من مهرجويي براي اين فيلم از سرمايه شخصي تا حتي آبروي كاريش گذاشته بود تا بگه خطر كاملاً جديست. اصلاً مثل ماشيني شده كه كيلومترش از سرعت مجاز بالا زده و داره بوق بوق مي كنه.

علي سنتوري  يعني نسل امروز يعني همه جوان هاي اين مرزو بوم (شايد تأكيد بر نام علي دلالت بر گستردگي اين نام  داشته باشد). جوياي نام هستند .عاشق مي شوند. زود سرخورده مي شوند. ديگر هنجارهايي كه براي خانواده هاشان ارزش بود براي او بي ارزش است.

در فيلم سير كامل سرخوشي و عرش بودن را تا به حيوانيت رسيدن و در فرش بودن را مي بينيم كه اين عمل به وسيله دود وبنگ انجام مي شود .در فيلم حتي آرماني ترين جوانان نشان داده شده هم سيگار بدست هستند. با اين همه گفتن از مضررات ولي گويي جوانان مهرجويي اين نكات بهداشتي را از تلوزيون وراديو وروزنامه نخوانده اند . مگر مي شود؟ آري اگر نا اميدي  باشد اگر حس مبهم از آينده در وجودت رخنه كند آن وقت است كه مي توان جواناني كه مهرجوي به تصوير كشيده است را باور كرد. سيگار كشيدن اين نسل با سيگار كشيدن نسل هاي گذشته فرق دارد .بنگ كشيدن اين نسل با نسل هاي گذشته فرق دارد . چرا كه در اين زمان عنصر آگاهي حاكم است و هر كسي كه قدم به اين راه مي گذارد با آگاهي كامل قدم برداشته و خودكشي است تدريجي.

مهرجويي در تقابل بين علي و خانواده اش اين مهم را نشان داده كه نگرش وانديشه هاي جوان بطور كامل با انديشه هاي پدرانشان متفاوت شده . حتي در نوع نگاه هاي قدسي.براي نسل امروز شايد ساز همان تقدسي را داشته باشد كه براي گذشتگان متون ديني.

مراسم ازدواجش آنگونه كه پدران انتظار دارند نيست .دختر به خواستگاري پسر رفتن عيب نيست.آشنايت قبل از ازدواج داشتن هم برايش مهم نيست و...

كارگردان در دو قسمت نقش حكومت را در سوق دادن جوانش به سمت تباهي نشان مي دهد. نه اين كه حكومت با نيت اين كار را بكند . در جايي كه هانيه درد دل مي كند و از مجوز ندادن وبيكار كردن علي گفت كه چگونه به سمت جنس كشيده شد.(هم اينكه علي چگونه رفت و هم اينكه هانيه چگونه به مردي غريبه پناه برد(سست شدن بنيان خانواده) ريشه اصلي در اقدامات دولت نهفته شده( درحاليكه دولتمردان سخت در جهت عكس آن مي كوشند) .

و دوم جايي كه پدر به ديدار پسر مي آيد (بازي درخشان رادان در اين صحنه خيره كننده است). پدر در حاليكه دست پاچه شده .منگ شده به پسر جنس تزريق مي كند.

 – آررره مسسسكنه...

-          ككش و محكم ببند...

مي توان اين صحنه را نمادين فرض كرد .پدر نه نماد والدين كه نماد حكومت مي شود. آري حكومت آروز دارد مشكل حل شود .اما اقداماتي كرده كه عكس آن را جواب داده .حالا نيز خود ناخواسته به تزريق مرگ به نسل‌مبهوت مي پردازد. مي گريد و تزريق مي كند .نمي داند و تزريق مي كند. هل است وتزريق مي كند. درد مي كشد و تزريق مي كند.اما بايد به خود آيد.(در انتها مي بينيم كه علي را به يك موسسه ترك برده و باز پرورد مي شود).

اما هانيه ها. هانيه هايي كه با آرزو آمدند و دل سرد شدند.(در اينجا جا داشت كوشش هانيه براي ترك اعتياد علي را كمي بيشتر نمايان مي كرد و نه با حرف .تا كنده شدن از علي را موجهتر بنمايد)هانيه از او جدا شد. اما دلش با او بود. زخم در دل است واگر ميخواهي زخم را بكني بايد كه دل نيز بركني.اما مرگ شدني است؟؟؟؟

كارگردان اين فيلم را براي معتادين نساخته بر خلاف تفكر عده اي . حتي نخواسته آخر وعاقبت اعتياد را به جوانان بفهماند( يا كاملتر بيان كنم هدف اصلي نبوده)بل خواسته پايان راه نا‌اميدي ، بي اميدي، بي هويتي را به به نسل جوان شير فهم كند.

سير كامل يك جوان كه به شهرت رسيده اسير مواد گشته و در آخر به يك فرد كارتون خواب تبديل مي‌شود.

از نظر من پايان فيلم نيز كمي دچار ضعف است .نه به اين خاطر كه علي از دام رهانيده شده بلكه از نظر علمي امكان كمي براي فرد كراكي تزريقي براي ترك است.

كارگردان در پايان فيلم علي را از دام اعتياد رها شده نشان مي دهدكه در نگاه ساده هندي وار است .اما با كمي دقت در ديالوگ هاي بين علي ودكتر متوجه مي شويم كه علي ديگر علي سنتوري معروف نشده كه ديگر نمي تواند يا نمي خواهد به بستر جامعه(جامعه اي كه نا اميدي را به او تزريق كرد)برگردد كه اگر برگردد همان كراكي سابق خواهد شد پس دنياي او ديگر مي شود محوطه بيمارستان وآموزش سنتور به ديگراني كه آرزوي رهايي را دارند.

صحنهاي عاشقانه بين علي و هانيه را بسيار زيبا در آورده علي كه هانيه را بايد ببيند تا ترانه سازي كند تا آهنگ سازي كند. هانيه اي كه هوشنگ در دست داردو علي محو تماشاشان.اگر پستر اصلي فيلم را ديده باشيد ملتفت زيبايي هاي اين صحنه ها مي شويد(كمتر فيلم ايراني صحنه هاي عاشقانه را اينگونه زيبا به تصوير كشيده). طوري كه تماشاگر در پايان فيلم به از بين رفتن چنين زندگي عاشقانه زيبايي حسرت مي خورد.

علی سنتوری

فيلم را البته در نزديك ترين حالت مي توان زندگي محسن چاووشي نيز ناميد.صداي چاووشي در فيلم نيز خود جاي مخصوص خود دارد . كلاً چاووشي گويي از عمق وجود خود مي خواند به قولي درد كشيده كلاماتي كه ميخواند است و واقعاً حيف مي شد اگر فيلم را بدون صداي او مي ديديم.

من از چند جاي فيلم بسيار خوشم آمد. اول لحظه متوجه شدن علي به استعداد نوازندگي هانيه در خانه شانو شوخي هايي كه با هم مي كردند/دوم هنگامي كه علي به خانه ميآيد و بساط مادر را به هم مي زند از نوع ديالگ هايي كه بين آنها رد وبدل مي شود و در آخر دنبال مداد گشتش و /سوم لحظه اي كه پدر به خانه ميآيد و علي را در تزريق كمك مي كند. در ابتدا از ديالگ علي خندهام گرفت ولي صحنه هاي بعد چنان بر سم كوبيد كه خنده به زهر خند تبديل شد و از خودم بدم آمد كه چرا آن خنده ابتدايي را كردم.

در پايان اميدوارم كه مهرجويي ما را ببخشد كه كپي فيلمش را ديديم.ولي مطمئنم كه اگر او هم در اين زمانه هم سن وسال ما بود همين مي كرد كه ما كرديم.

آخرين خبرها است كه شماره حسابي كه براي هم دردي با تهيه كننده و كارگردان تهيه شده بود را گويي مي‌خواهند مسدود كنند.

و آخرين آرزو: اي كاش بشود كه اين فيلم را باز هم بتوانيم روي پرده سينما ببينيم.

ا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱- به نام خدای علی

امام علی سخنی دارد که در عین زیبا بودن برای آدمی پیچیده هم هست:

تا آنجا که یادم می آید اینگونه است:

گروهی خدار ا بخاطر عذاب وعده شده عبادت می کنند که این عبادت بردگان است.

گروهی خدار ا برای پاداشهایش عبادت می کنند که این عبادت تاجر پیشگان است.

و گروهی خدا را بخاطر خودش عبادت می کنند که این عبادت آزادمردان است.

حال باید اعتراف کنم که دوست دارم خدا را چون گروه سوم عبادت کنم .اما چه کنم که چون خدا عبادتش را واجب کرده(یه جوری زور کرده)عبادتم جزو گروه اول شده.

الهی -بر من بچشان عشق خود را تا ملحق شوم بر گروه آخرینت یا اگر لایق عشقت نیستم مزه کن بر دلم عشقی دیگر تا بیاموزم عاشقی را.

ای دیده تو را به روی او خواهم داد

از گریه ی شوق آبرو خواهم داد

می خند چو آیینه که در حجله ی بخت

 دست تو به دست آرزو خواهم داد.

سایه

۲-این هفته بعد از ۳ هفته خدا قسمتمون کرد رفتیم کوه و قله کلکچال.آفتاب جان داری بود وخطر ریزش بهمن.برای هفته های بعد این خطر احتمالش چند برابر خواهد بودو برای صعود به قله کلک نباید به سمت گردنه(مسیری که به شیر پلا می رود)کشید . بلکه باید بعد از پناهگاه مسیر مستقیم بالای آن را رفت و از کنار صخره سنگی به سمت قله رفت البته مقداری شیب تند می شود.در مجموع ۲متر برف شاید بیشتر خوابیده و هفته های بعد قطع یقین بهمن آنجا آغاز خواهد شد.(کرم ضد آفتاب و کلاه آفتابی یادتون نره که آدم وجزغاله میکنه)

۳- هفته بعد هم شیر کوه یزد است از چهارشنبه شب تا جمعه شب.(هر کی خواست بیاد تماس بگیره)

۴-دم ناجی گرم که ناجی هنر ایران شده که از خطه ترک زبانان هم هست. یک شعر قشنگ آذری که در فیلم آواز گنجشکها خوانده را اینجا می گذارم که بی ارتباط با انتظار من برای رسیدن بهار نیست.

اولام سنه وفا دار نرگیز دو گعل دو گعل

 سن نه قدر ناز الیسن

عاشقوم صبرایلرم

چوخدی سنه محبتیم

نرگیز از کنی نیلرم

:

آفتاب غروب کرد نرگس بیا بیا

 وفادارت می شم نرگس بیا بیا

هر چقدر نازکنی

عاشقتم و صبر میکنم 

محبیتم به تو زیاد است

هیچ نرگس دیگری نمی خواهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت   توسط سهیل  |