3- عيد بر همه شما دوستان وخوانندگان جانم مبارك(ادامه در پايين صفحه)
1-امسال توانستم براي دومين بار رمان فريدون 3 پسر داشت اثر عباس معروفي را بخوانم.
اين بار چيزهاي ديگه اي برداشت كردم پس آمدم نقد كنم اما ديدم نقد اين كتاب نقد انقلاب ، نقد چند نسل و كاري بس عظيم است و من ناتوان. پس تنها راه چاره اين بود كه برداشته هاي كوتاهم رو از قسمتهاي مختلف كتاب بنويس.
اول بايد تشكر كنم از نويسنده اي كه توانسته نوشته را تصوير كند. چند جاي داستان نويسنده تصوير گر بوده وبه چه زيبايي.جايي كه كليسا است . راهب و ناقوص زن. بين شهوت وايمان در چنبره هم اند. جايي كه ثمره انقلاب را نشان مي دهد در همان ابتداي كار ،پيروزي ضعيف بر قوي و صحنه اي كه مادر بر پدر حكمراني مي كند. جايي كه بازجويي آخر ايرج است و جايي كه مجيد و رويا در مذهب وشهوت ميكنندجان ناصر را .
چه زيبا از ايرج نام مي برد الگوي چپ هاي جهان. مخالف خشونت .نه عينك مشكي ضخيم زده كه عينك ظريف طلايي رنگ به چشم دارد نه سيگار زر كه پيپ مي كشد نه از كشتن كه از ادبيات حرف ميزند نه از ايدوئولوژي كه از نفس آگاهي حرف ميزند.چه غمي بر دلم افتاد وقتي كه مرگ ايرج تصوير شد به واحي ترين بهانه ها وچه غمي كه مادر بر آن تحمل كرد.
معروفي مسخ شدن را تعريف كرد از 4 پسر هر يك به راهي رفتند و به گوشه اي پرتاب شدند همه به نوعي به شقاوت رسيدن جز ايرج.سعيد كه از مجاهديت خود به آنجا رسيد كه به كشورش حمله ور شود وكشته شد در بيابانها. اسد كه به خونريزي تمام عيار تبديل شد و مجيد كه مراحل تنزل از انسانيت را يكي يكي طي كرد . اول به زنش دوم به آرمانش و سوم به دوستش خيانت كرد . شايد بزرگترين لطف زندگي بود كه مهدوي او را كشت چرا كه از درد خيانت آسوده كرد .خيانتي كه چون تابلو بر روي ديوار خيالش نقش بسته بود
و كجروي انقلابي را نشان ميدهدكه به راهي كه ايرج ها نشان دادند نرفت ودرخت انقلاب را باخون آبياري كردند ميوه اش شد فريدون انسي حتي مادر تاب تحمل ديدنش را ندارد . بد قواره و معلول.
مي توانست انقلابي به آن عظمت با كمي تحمل و تقسيم قدرت به شكوفايي انجامد كه هدفي جز اين نداشت. وهزاران هزار نفر را به ديار قربت نمي فرستاد اگر مي توانستند بني صدر ها ورجوي ها و ماركسيتها را تحمل كنند چرا كه تاريخ در 10 سال بعد خود نشان داد كه مضمحل شدني است چنين تفكري و آنوقت بود كه ما مطهريها وبهشتي ها و محمد منتظريها را اكنون داشتيم وديگر قحط رجال نبود كه فردي 5 شغله باشد.
اما من هنوز از رفتار فريدون در عجبم كه چه بود شايد نماد ملت بود كه بي اعتماد است به هرچيز . نون به نرخ روز خور.نمي دانم وچگونه قطعه قطعه شدند فرزندانش را ديد و دم نزد.كه او حتي شور انقلابي افرادي كه انقلابي بودند وفرزندناخلفشان را كشتندرا هم نداشت .نمي دانم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2- جمعه سالگرد مهدي دوست و رفيقم بود كه به نوعي اين وبلاگ رو با ياد او درست كردم يا درواقعه اولين تولد و سالروز پرچنان بود. چند روز ديگه پرچنان هم يك ساله مي شه. نمي خواهم تجديد خاطرات مرگ كنم كه در اولين پستم به ياد مهدي نوشتم .اما اما چه زود خاطره مي شويم و هنوز سعي داري اين خاطره را كتمان كني . بگي حقيقت اين نيست و اينكه مرگ چه پرسش سخت و بي جوابي است كه مي تواند شاهزاده اي غرق در لذت را بودا كند*.
و اينكه مرگ برادر خواب است . و همين نزديكي هاست و شايد هم خيلي دور در ناكجا آبد اما هست همچنان مثل بزرگترين علامت سئوالي است كه تا كنون ديده ام .ساده ترين راه جواب دادن به اين پرسش راهي است كه خيام رفت و من نمي خواهم اينگونه جواب بگيرم.
هميشه از سال روز تولد خودم هم خوشنود نبود چرا كه دهر به شدت هرچه تمامتر وجودم را تكان مي دهد و با نعره فرياد مي زند سهيل يك سال ديگر هم رفت . چوبخطت داره پر مي شه.
و اكنون هم پرجنانم به چنين سرنوشتي دچار شده. ما هم كه اهل عرفان نيستيم ولافش را نمي زنيم كه :
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك چند روزي قفسي ساختهاند زين بدنم .اما آرزو دارم قبل از اينكه من هم خاطره بشوم به چنين جمله اي برسم (اين از خدا خواهم به زاري) .
سال پيش كه من مسافرت بودم وبعد 7 روز خبردار شدم خبر مرگ رفيقم راحيران شدم و خلاصه بگويم وقتي ديدم ناتوانم از كاري- حركتي -دادي- شيوني - به دهر فحش دادني پس شريعتي يادم آمد ورفيق ديرينش-يار غارش -رفيق گرمابه اش -قلم .و شروع به نوشتن كردم و پرچنان متولد شد.
آخر گاگولم ها داره عيد مي شه ما هم چي بلغور ميكنيم اما چه كنم كه هر سال اسفند ماه وهنگام ديدن زنده شدن طبيعت اين افكار بر من هجوم مي آورند.
3-ادامه بالا-بله عيد شما هم مبارك.ببخشيد تكدر اوقات كردم. شما دوستان با لطفهاي گاه و بيگاهتون مرا شاد كرديد( يا بهتر بگم شادتر كرديد)خدا شادتون كنه.از دوستاني كه با نظرهاشون مرا راهنمايي كردند واميد دادند بر قلم در حال آموختنم تشكر خاضعانه دارم(يك در دنيا صد در آخرت ببينيد(گداي محل )).اميدوارم بر همه، امسال همان سالي باشد كه سالها آرزويش را داشتي تا برسد.
اميد آن را دارم كه همه شاد وخرم باشند به خواسته هايي كه ته قلبشون برسند به آرزوهاشون نزديكتر شوند. سالي باشد كه نه گراني باشد . نه غم نان . نه غم امنيت .كشور راه سعادت خودش را پيدا كند. نه پسر غم ازدواجش رو بخورد نه دختري. جهان روي آرمش و صلح ببيند . نه از بوش خبري باشه نه از جنگش. همه كودكان جهان روزهاي خنده شان بر روزهاي گريه شان افزون تر باشه و نه..(سهيل پاشو لنگه ظهر چي با خودت داري ميگي. س:چي شده؟ حالا چرا بابا با لگد آدم رو بيدارميكني؟ناسلامتي آدميم ها!!!!!! بلند شو حرف نزن كلي كار داريم)
*در احوالات بودا است كه شاهزاده اي از برهمنها بود كه همه چيز برايش محيا بود وهر پرسشي برايش پاسخي.اما وقتي تشيع مردي را ديد و پرسيد اين چيست وجوابي جز مرگ نشنيد به انديشه رفت و شد بودا.





