تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

با تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم

آتش آلوده و جگر سوخته آبی بخوریم

در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست

دست در گردنت آویخته تابی بخوریم.

بوسه با وسوسه ی وصل دلارم خوش است

باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم

سپر از سایه ی خورشید قدح کن زان پیش

کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم

پیش چشم تو بمیرم که چه مست است، بیا

تا به خوشباشی مستان می نابی بخوریم

صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست

غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم.

ه. سایه

چشم به راهی بهار و داستان جای خالی سلوچ چه ملغمه ای از آدم می سازد.در روزهای اسفند ماه.

اما چی بگم از دولت آبادی که زجرانسانی را در قالب نوشته برای مخاطب هجی می کند.اسپل می کند. نقاشی می کند.عکاسی می کند.سخنرانی می کند.دعوا میکند.میتینگ برگزار می کند.خود را آتش می زند .تو را آتش می زند.دودمانت را آتش می زند تا    تا    تا....شیر فهم کند زجر را. مخاطب را ایمان آورده ومومن و مسلم کند بر دردی که انسان در سایه فقر .استبداد.خود پرستی و...تحمل می کند.

بیخود نبود که در زمان شاه او را گرفتند گفت جرمم چیست؟

باز پرس گفته بود نمی دانم ولی همین دانم که هر که را که دستگیر کرده ایم از کتابهای تو در خانه داشته است وخوانده.

photo

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

22  بهمن رو قسمت شد رفتيم شمال.هميشه كه شمال مي رفتيم انرژي  دريافت مي كردي كه تا يك ماه سرخوش بودي. همچه روزهايي كه مي رفتي كم كم بهار نارنج ها جلوه افشاني  مي ركدند وبهار را مژده مي دادند. اما امسال.، هوا همچنان سرد بود و هيچ نشاني از بهار نبود. اما چيزي كه ناراحت كننده بود ، انبوه پرتقال هاي يخ زده روي درختان بود ، انبود پرتقال هايي كه در كنار جاده ها ريخته شده و حسرت باغداري كه يك سال دسترنش را اينگونه بر باد رفته مي ديد و اشك باغداراي كه دسترنج چندين سالي كه براي درختانش كشيده بود وحالا بايد از ريشه قطع مي كرد درختي كه چون فرزندش بزرگ كرده بود.باغداري مي گفت اكثر اين پرتقال ها با دوبار آفتاب و باران خوردن خواهند افتاد ولي بعضي را بايد حتماً چيد و البته بر زمين ريخت(آخ كه صداش چه داغدار بود).د  لامصب امسال چه باري داده بودند درختان.

هرچه بود تمام شد و رفت. فكر نكم بهار امسال هواي شمال معطر بهار نارنج ها شود كه بوي ذوق آن همه پرتقالي كه بايد فاسد شوند خواهد چربيد بر بوي بهار.

 از حال وهواي مملكت هم كه شميم  خوشي نمي شنوم و بوي زوق همان پرتقال هاي شمال نيز زودتر از آن خطه بر كشور حاكم شده .كذابي شغل روز و ماهمان شده . خبر نداريم كه سرما خواهد رفت  و رو سياهي بر زغال خواهد ماند.

با همه اين  حرف ها دلم براي بهار تنگ شده . خيلي تنگ . راستش بعد از اين سفر  از دست برف و سرما هم خسته شدم.يعني اين تو ذاتم ها! هيچ وقت دوست ندارم يه كاري رو تا به پايان به نظاره بنشينم .هميشه كه مشق مي نوشتم (بچه كه بودم)يا مي خواستم جزوه بنويسم ؛ اولش مرتب وخوش خط شروع مي شد باكلي رنگ هاي قرمز وآبي اما همين كه 10 صفحه از وسط دفتر مي گذشت.خط مي شد خرچنگ- قورباغه كلمات مي شدند سرخ پوست وآخرش انواع شكلكها و .. در دفتر مي كشيدم و تمام. يا نه فوتبال كه تماشا مي كردم آخرش وبي خيال مي شدم.اتوبوس كه سوار مي شم آخرش اگر به ترافيك بخوره 1 ايستگاه 2 ايستگاه زودتر پياده مي شوم وكتاب رو حتي آخرش رو يه جورهايي ماسمالي مي كنم و...اصلاً آخرش برام عذاب آوره . الان هم يه همچه حالي دارم زمستان كه به آخرش داره نزديك مي شه دلم بند كرده به بهار.

بهار من كجاي كه دل تنگم برايت.

زودتر بيا

مگر تو بتواني آرامم كني

بيا

شايد البته شايد كه

چون شاطران

نشاطمان بخشايي.

اما اگر مي خواهي نمك پاش زخم مردم دل ريش باشي!!!

نيا!!!!!!

آخر تو آره با توام .مگر، بهار نمك ريز دل ريش است؟

بها ر نه اما، سرماهاي استخوان سوز گراني ، تورم

نمك ريز دل ريش است.

ولي

بيا

 ولي جون مولا

با آن سوز نيا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

همچنان بهمن ماه است و تلوزیون سریال های مناسبتی خودش ونشان می دهد گریم های آنچنانی برای شبییه ساختن هر چه بیشتر. شبیه ساختی! (پس چرا با کلاه می چرخند این زنان فاسد) .

این که بعد ۲۹ سال یاد احسان نراقی افتاده اند.اینکه صدای پیرمرد را در بیاورند که چرا بر علیه رستاخیز ننوشتی و او فریاد کند که آقا آزادی نبود.

این که بگی مجلس فرمایشی بود و ...

حال برادران شما را چه شده که به آن حال و هوا برگشته اید. مجلس رو بسمت فرمایشی رفتن به پیش می برید و جوان ملت رو می کشید ومی گویید خودکشی کرد.شکنجه گران شاه را نشان می دهید(چند سال پیش بود صدای لرزان زن سعید امامی و آن الفاظ عیان شد. با دوست این شود با دشمن چه ها شود).اینکه آزادی فقط بشود خالی از معنا و محتوا. اینکه حتی نوه امام هم جزو یاران شما نباشد.....

بهتر است سکوت کنم که آخه بتو چه؟ تو ته پیازی یا سر پیاز؟آره.فقط این رو بگم که الان برای بسیاری از مردم- انتخابات آمریکا از انتخابات ۳۶ روز دیگه مهمتر جلوه می کنه.لحظه به لحظه دنبالش می کنند.چرا؟؟؟؟

تو این آهنگ های انقلابی که پخش می شه از سرود ای شهید خیلی خوشم می آید وهمیشه برام تازگی داره.فکر کنم بهترین سرودی باشه که بتواند حال آن روزها را ترسیم کنه.از شهید و وطن وآزادی حرف می زنه و قسم می خوره به .....قسم به لحظه ای که جان دادی...قسم به فریاد آخر...و ریتم ارتشی وچریکی آن و اینکه ناب آن سالهاست.(فریدون ۳ پسر داشت عباس معروفی رو از دست ندید).

در انقلاب نمی توان نقش رهبر کاریزما (فرهمند) رو نادیه گرفت.رهبری که با کلمه ای هزاران فدایی در پای خود داشته باشد.چه قبول داشته باشم یا نه امام رهبری بشدت فرهمند بود (امروزه ما نمی توانیم اون حسی که انقلابیون عاشق امام داشتند را بفهمیم چرا که رهبر کاریزما رو درک نکرده ایم).اینکه در اکثر سخنرانی ها جوانان گریان او بودند .تلوزیون یک سخنرانی از امام پخش می کرد که داشت از سربازان سخن می راند و سربازن هم در حالی که گریه می کردند سراپا  گوش بودند.(الان ما با تعجب خاصی می بینیم) همین که گفت من لایق شما ...گریه آنها به هوا رفت.آری برای انقلاب کردن خون می خواهد وجانی در کف و رهبر این چنین.(سهیل آرزو:چی می شد انقلاب به اون چیزهایی که وعده داده بود وفا می کرد؟چی می شد؟)

و در پایان سلام بر شهیدان راه وطن که جانشان را برای آزادی وطن از دست دادند(با هر دین ومسلک)

مرد را گفتم :
زندگي زيباست
گفت آري . اما من زنم مرده . جوانم رفته اجباري !(برگرفته از وبلاگ آزد کوه)

نام عکس:وطن من- جان من(عباس جعفری (آزاد کوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

بهمن آغاز شد و باز آهنگ های انقلابی برای مردمی غیر انقلابی.

باز آذین بستن خیابان به نام مردم

باز ......

در مقام منتقد حرف زدن خیلی راحت است. اما براستی اگر من این سن را در آن زمان داشتم  در جریان انقلاب شرکت نمی کردم.نه قطع یقین شرکت می کردم چرا که

۱. شیفته آزادیم    ۲. کلی هیجان داشت      ۳. تفنگ به دست این ور و آن ور می رفتم          ۴. با پر قدرت تر از خودم دست وپنجه نرم می کردم....

حال سئوال را تغییرمی دهم.

اگر به ناگاه صبح از خواب بر می خواستیم ومی دیدم پرت شدیم به سال ۵۷(نوعی سفر زمان کرده ایم)

حال با توجه به آگاهی به پیامد انقلاب بازدر این فرایندشرکت می کردیم ؟

من باز هم شرکت می کردم. نه به این خاطر که از انقلاب خوشم می آید. که نتیجه آن دیده ایم. بلکه چون شیفته آزادی هستم و بعد ۲۲ بهمن چند روزی را در فضای آزادی تنفس می کردم و از آن پس سعی می کردم  مسیر اینگونه نگردد.مسیر را تغییر دهم.

همه انقلابیون را سهیم کنم در قدرت که به خون هم تشنه نشوند. به آزادی که بدست آوردیم احترام بگذارم و از دیگرانی که با عقایدم متفاوتند نگیرم.

 سردمداران گذشته را می بخشیدم اگر نادم بودند. خون را خون نخواهد شست(تجربه آفریقای جنوبی)و...

اما حیف که این خوابی بیش نیست.

این هم نیمچه خرفی که بعد از وزنه زدن به ما دست داد!!الان خیال می کنند چی هستیم ما)!!!

من با کسي دشمني ندارم .
کارم نداشته باشيد تا کارتان نداشته باشم
که من چون نمکي خواهم گفت اذيت مي کني...
گرگ قصه ها نيستم اما هر گز حبه انگور نخواهم بود .هرگز.هرگز...
دستهايم را آردي نخواهم کرد تا فريبتان دهم
اما اگر شما کرديد.
 با خودتان که کودک در جهان بسيار است و من ديگر کودک نيستم.
مطمئن باشيد دنياي ديگر نخواهم ستان حقم را همچون پيرزنان از شما.
 که همين دنيا چاک خواهم داد پيرهنتان.
پس مراقب باشيد که
 پيراهن نبوشيد اگر مرا خواهيد ديد.

الهام گرفته از زی زی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

در ابتدا باید از خانم تقوایی که حرکت وبلاگی را بغیر از تهران کشاندن تشکر کنم.

یک پرسش:

امروز بشدت راه بندان بود و ماشینها که ترافیک را می دیدند از مسیر ممنوعه به طرف مقابل آمده و ترافیک را بشدت گره می زدند .ما باید تا ۱۰ دقیقه دیگر سوار اتوبوس اولیه می شدیم و به سرویس اصلی می رسیدیم .پس مجبور شدیم ۳ نفره برویم سر سراهی و گره کار را بگشاییم.

من مامور شدم که در سر راهی که ماشینها ممنوع آمده وباعث ترافیک می شدند بایستم و نگذارم که ماشین دیگری بیاید و ترافیک ایجاد کند.بعد از کلی تلاش ترافیک روان شد وماشینها حرکت کردند.ناگهان یک تاکسی آمد و روبه روی من ایستاد وگفت من می خواهم بروم برو کنار.

من گفتم نمی روم چرا که دوباره ترافیک می شود(چند دقیقه منتقی صحبت کردم) اما گوش او بدهکار نبود .بد دهانی کرد و آخر تهدید. اما من باز کنار نرفتم .در آخر که مرا محکم دید ماشن را به راه اصلی برد ولی ماشین را به پای من زد(آرام زد والبته پای من هم درد زیادی نگرفت) و من هم با لگد نچندان محکمی به ماشینش کوبیدم(احساس کردم که اگر نزنم نشان از کم آوردن است).از ماشین پایین آمد و در حالی که بد دهانی را به اوج رسانده بود و قفل فرمان دستش بود به جلو آمد .اما من کنار نرفتم و فقط عینکم را در جیبم گذاشتم ومن هم شروع کردم

راننده:چرا جفتک زدی به ماشین ..... فلانت می کنم....فلانت می کنم  س:دیگه عصبی شده بودم وبلند داد می زدم هیچ گهی نمی تونی بخوری(مدام تکرار می کردم و لفظ دیگه ای بکار نمیبردم.هنوز کنترل خودم رو داشتم و یک جوری گارد گرفته بودم که بتونم کله برم تو صورتش(نزدیک ۵۵ رو داشت).با قفل فرمان فشار آرامی به دنده من داد و من مجبور شدم قفا فرمان رو بگیرم(در ضمن یه امتحانی هم کردم که ببینم  قوت عضلانیش چقدره که احساس کردم  قوت عضلانی من به راحتی می چربه بر او، چرا که به راحتی کنترل قفل فرمان رو گرفتم .باز منتظر بودم که اگر قرار شد که دعوایی بشه اول شروع کننده او باشد .او یخه ام را گرفت....اما در آخر فردی پادر میانی کرد و مرا کنار کشید و یک نفر هم او را .ولی او هنوز بد دهانی می کرد(البته انصاف باید داد که از الفاظ خیلی رکیک استفاده نمی کرد).شخص مداخله کننده به من گفت جواب نده و من هم دیگه کامل اعصابم دست خودم بود وگفته اش را اجابت کردم.

در این حین سرویس آمد وما سوار شدیم و رفتیم.

در اینجا من خودم را محق می دانستم چرا که مطمئن بودم که او خلاف می آید و باعث راهبندان مجدد می شود و ما دیگر به سرویس اصلی نمی رسیم(در حد ۵۰ نفر)

در سرویس به این هم فکر کردم که راننده از جای دیگه عصبی بوده و یاد آینه های دردار گلشیری افتادم که قهرمان داستان که از اتفاقات پیش آمده ناراحت بود(زیاد یادم نیست.تا اونجا که یادم رفیقش کشته شده بود)می یاد تو پیاده رو  یک دفعه می زنه زیر گوش یک غریبه.

حال به نظر شما من کار درستی کرده ام یا نادرست؟

چه کاری میتوانستم در آن شرایط بغیر آن انجام می دادم؟

شما بودید چه می کردید؟

در ضمن بنده اصلاً آدم عصبی نیستم و از این نوع شرایط به ندرت تجربه کرده ام.بشدت بی خیال هم هستم.

آن روزش به یکی از همکارام گفتم  تا حالا کسی نتونسته مرا عصبی کنه(دقیقاً همون روز)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

و خدا همچنان  برف بر سر مردمانش ريخت.تا سيرآب شود دشتهايش تا نگويند: خدا دامهامان تشنه ،كودكانمان گرسنه هستند .ولي براستي فكر كرده بود كه اگر تركمنستان 5% گاز صادراتيش رو قطع كند آنوقت يك ملت خواهند لرزيد؟

با احترام تقديم به پنجره چوبي:

1.شكر خدا كه امسال توانستيم حركت وبلاگي كوچكي راه بيندازيم. دوشنبه بعد عاشورا بود كه با امير قاضي قرار گذاشتيم كه بريم خون بديم(س.ب:ريا نشه البته هاااااا).سوابق كار رو كه پرسيدن و ما هم تو بعضي از سئوال ها جواب محكم نه گفتيم و رفتيم برا خون دادن.خوابيده بوديم و خون از ما مي رفت.البته امير آقا آخر بي رگ بود و پرستار بيچاره شد يه رگ از دستش در بياره(هيكل گنده كرده).اون روز حسابي سهيل بامزه شده بدم  و اخر ش آقاه بهم دو تا آب پرتقال داد و به امير  هم يكي داد تازه گفت اگر حالش بد شد بشين ولي آب پرتقال اضافه نداد.

احساس كردم خونم بوي قيمه مي ده از بس كه آن چند روزه قيمه خورده بودم.اصطلاح قالب كه بين پرستاران سازمان اهداي خون قالب است تعداد سوزن زدن اسنت كه مثلاً اگر بخواهد بگويد كه از 10 نفر خون گرفته مي گويد:من امروز 10 تا سوزن زدم .

يه پيشنهاد كه به ذهنم رسيد كه به پرستار سازمان گفتم اين بود كه  خانم و آقا با هم  و در تخت هاي كنار هم خون دهند .فكر كن دو دل داده در حاليكه در چشمهاي هم خيره شده اند و خون از دستانشان مي رود  و باز به هم نگاه مي كنند.البته پرستار حرف قشنگي زد كه اون وقت مگه مي شه از تخت بلندشان كرد (ولي آمار اهدايي ها بالا مي ره )

2. كتاب صفير سيمرغ اسلامي ندوشن را چند روزي مي شود كه تمام كرده ام .ايشان خاطرات سفر خود به كشور هاي دانمارك، تركيه، لندن ،بلغارستان و… را كه نزديك 35 سال پيش انجام داده و در همان زمان هم نوشته است  را بازگو مي كند.قسمت تركيه و دانمارك وافغانستان و لهستانش براي من جذابيت بيشتري داشت و ريز شدنش در آثار هنري اصفهان .كلاً مي توان با خواندن كتاب ديد هنري تري  نسبت به اشياء هنري پيدا كرد.

اما دانمارك كه در آن زمان پيشگام سكس در جهان بود و واستاد به شيوايي تمام اول شرح نگاه كرده بود آنگاه نقد و اينكه آيا اين نهضت كه دانمارك طلايه دار آن است ادامه خواهد داشت يا نه ؟و اكنون كه بعد 35 سال به جهان مي نگريم بايد قبول كرد كه اين نهضت ادامه دارد(پيشنهاد اكيد مي كنم حتماً بخوانيدش).

كتاب گفتگو هاي تنهايي دكتر شريعتي را هم شروع كرده ام و در تعجب كه چرا تا كنون از دستم در رفته . در باره اين كتاب بعداً خواهم نوشت هر گاه كه حس كتاب در وجود آدمي باشد .اما دكتر 30 سال پيش طريقه وبلاگ نويسي را در اين كتاب با هنر نمايي تمام آورده و جايي از كتاب كه آدم را در نقش خيال خود به خيالي ديگر مي برد جايي است كه دكتر خود را با شمع مقايسه كرده.

3. اي هفته 5 شنبه –جمعه را شيرپلا توچال رفتم .اين برنامه هم براي وقتي كه آدم براي كوه هاي قوي تر وسايل ندارد و البته وقت هم زياد دارد بسيار مناسب است.پناهگاه شير پلا درارتفاع 2750 متري واقع شده و منظره اي از تهران دارد كه گران ترين ساختمان هاي در تهران نيز فاقد آن هستند .كلاً با هزينه اي بسيار ناقابل مي تواني حس و منظره كوه هاي آلپ و سويس را تجربه كني.فقط هر كس كه اين چند وقت خواست برود حتماً يخ شكن با خود به همراه داشته باشد كه مسير كاملاً بلوري است وآبشار  دوقلو و آبشار زير شير پلا به زيبايي هر چه بهتر تماماً يخ زده اند.

۴.داستانك:

حاج آقا وارد مترو شد واگن حركت كرد پسر ميله مقابل او را گرفته بود وچون بيكار بود زل زده بود تو چشمهاي مسافرين .اين آقا از اون با خدا هاست ها ياد بگير ببين چه زير لب داره ذكر مي گه(وجدان پسره مي گفت به او).اما حاج آقا با نگاه كج كه اگر قطار يه ترمز كوچك مي كرد مردمك در همان گوشه گير مي كرد داشت بر انداز مي كرد دختر كنار دستيش را  وفكر مي كرد كه چه خوب شد كافران بد انديش را رد صلاحيت كردند.(حاج آقا ما رو هم دعا كن).

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  | 

محرم امسال زود آمد و زود رفت از بس كه سرد است هوا هنوز.

سالهاي پيش معمولاً 5، 6 روز رو در حال و هواي مردم و آداب و رسومشان و تجربه اندوزي مي گذارنديم.مثلاً سال پيش تفت بوديم با نخل كشي و مراسم شتر كشان و كاروان هاي تعزيه مانندش. اما امسال نشد چرا كه مردمي نبودند كهآداب ورسوم را به نمايش گذارند و همه يا چپيده بودند خانه يا حداكثر در فضاهاي بسته.

امسال ولي سرما اين حسن را داشت كه ترافيك نبود ونيمه شب با صداي دقل و طبل  از خواب بيدار نمي شدي.

اصولاً شركت كردن در مراسم محرم را نبايد از ديد مذهبي صرف نگاه كرد يا حتي از ديد مردمشناسانه و يا جامعه شناسانه.

من دوست دارم كه از يك نگاه ديگر  به موضوع بنگرم.نگاه هنر:

ما ترك زبانيم ولي بدليل دور ماندن از اصل خيش روان وساده نمي توانم صحبت كنم .ولي به راحتي ملتفت مي شوم و محرم زماني است كه ني هواي نيستان مي كند و ما به مراسم ترك زبان مي رويم(يا به قول خودشان آذري هاي مقيم مركز(حتي در اين جمله هم نيم نگاهي به بازگشت نهفته شده حتي بعد 50 سال!!)

مراسم اين هيئت ها با مراسمي كه اين روزها متداول شده فرق دارد.

در مراسم تركان فقط و فقط شعر خوانده مي شود و گاهي در حد چند كلمه از شعر خارج شده. اكثراً استعاره حاكم شعر است و كمتر بيان مصيبت به صورت واضح بيان مي شود.مثلاً گويد پروانه يانده (سوخت)و... كه بايد خود ملتفت موضوع با توجه به حال مجلس شوي.تماماً در دستگاه خوانده مي شود و گاهي تحرير هاي جانانه با توجه به حال مجلس مي زند مداح(كه به جاي خود بسيار درد آلود است و از صد تا قيمه قيمه كردن امام مؤثر تر).تا قبل از ظهر عاشورا در اشعار و دستگاه ها گاهي حماسه خوانده مي شود ولي اغلب دستگاه هايي را براي خواندن انتخاب مي كنند كه حزن دار هستند.اما بعد ظهر ديگر به هيچ عنوان حماسه در كار نيست .يك دستگاه به شدت حزن آور خوانده مي شود و زمزمه زير لب كه مردم نيز اين زمزمه را بر لب دارند كه البته عده اي كه به امام حس قوي تري دارند نعره زده يا خود زني مي كنند (معمولاً در اين وقت اتفاق مي افتد)و شام غريبان كه ديگر طوري حزن آور مي خوانند كه غم پاتيل دل آدمي شود (بنده معمولاً در شام غريبان به اين دليل شركت نمي كنم) برعكس مراسم هاي امروزه كه نعره و فرياد متن قالب قضيه است و افراد شركت كننده در آن را خسته مي كند.

در مجموع مراسم اين چنين، عنصر هنر بسيار پر رنگ است و قدمت چند صد ساله آن را با كمي مطالع بيشتر مي توان حس كرد.

در اين هيئت ها چندين نفر مسئول هستند كه همه مسن و گرم و سرد روزگار چشيده .در آبدار خانه مسن ترين ، مداح اصلي مسن ترين است و كسي كه ابتدا كمي قرآن تفسير مي كند نيز مسن.سلسله مراتب كاملاً رعايت شده و تمام اينها نا نوشته است و مديريت از ابتدا تا انتهاي آن حاكم است.هر كسي نمي تواند در هيئت خدمت كند .ابتدا بايد برادري خود را ثابت كند .حتي براي قند گرفتن!!!!!!

امسال شام غريبان گفتيم كه به مراسم تعزيه اي كه تلوزيون تبليغ مي كند برويم كه در تأتر شهر برگزار مي شد.خيابان آزادي تاريك _ميدان وليعصر تاريك و هوا سرد . سرد سرد.(در آن تاريكي آدم فكر مي كرد تو جاده  انارك به خور(جاده اي در مركز ايران و در دل كوير) گام بر مي دارد(مهمترين خيابان مملت را ببين)) خلاصه رسيديم و تعزيه شروع شد نيم ساعت كه گذشت ديديم سرما به عمق جانمان راه يافته .پس تعزيه را ول كرده به خانه هاي خود رجوع كرديم .حال آنكه خود تعزيه هم چنگي به دل نمي زد و ارشاد برا خالي نبودن عريضه هزينه كرده بود و چيزي در حد آبدو غ خيار در آن هواي سرد بود.

همه اينها به كنار .ولي محرم زماني است براي گرد گيري از عاطفه هاي غبار گرفته

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت   توسط سهیل  |