چهارشنبه به لطف دوست همیشه مهربانم (پنجره چوبی) رفیتم تاتر .
افرا به نویسندگی وکارگردانی بهرام بیضایی.
خلاصه داستان آنکه دختری به نام افرا که معلم نیز هست در محله ای که همه هم را می شناسند در خانه ی شاهزاده ای قجری زندگی می کند که این شاهزاده (مرضیه برومند) پسر کند ذهنی دارد که می خواهد افرا با او وصلت کند وچون افرا سر باز می زند برای او پاپوش درست کرده و رسوا می کند .حال آنکه در آخر بی گناهی افرا ثابت شده ولی چه فایده که آب رفته کی به جوی باز گردد.البته کارگردان ۲ جور پایان برای آن ترسیم کرده بود که من آن نوع دوم را نگزیدم (خودش هم همین نظر رو داشت)که شق دوم آن پسر عموی خیالی باز می گردد و به دیدن شاه پریان خود -افرا می رود و در خوشی وسلامتی زندگی آغاز می کنند.
نوع داستان - صحنه پردازی ها - نور پردازی ها به نظر من به شدت وام گرفته از داگویل است و البته که نقص کار نیست.
این اون چیز هایی بود که فرمالیته باید نوشت .ولی وبلاگ جای حرف دل (برای من)است که نقدها را خواهند نوشت نقادین شناخته شده.
برای اولین بار بود که می خواستم تالار وحدت برم(آخه ما هم باید پز روشنفکری بدیم دیگه)
به علت هوای برفی (همونی که خدا دمت گرم بود)نتونستم از سر کار به خانه رفته ولباس عوض کنم - پس به ناچار با لباس نظامی رفتم.جلوی تالار همه جمع بودند و ما هم رفتیم داخل جمعیت(جمعیتی که احساس غریبه ای می کردم -نه به این خاطر که بار اولم بود که از این تجربه های اول زیاد داشتم).
(در حالیکه به نظر من پارک جلوی تالار خیلی مناسب تر برای تجمع است و البته زیباتر. اما اگر اونجا به ایستی که نمی گن و نمی فهمند مردمم- اون ها اومدن تاتر برن- پس با پیشنهادم مخالفت شد.)
داخل تالار شدم .از معدود افرادی بودم که داشتم در ودیوار رو نگاه می کردم ولمس می کردم(عین این ندید بدی ها) .از راهرو گذشته و به داخل تالار رفته و سر جای خود نشستیم.تالار به آن بزرگی که تو تلوزیون نشان می دهد نبود.یادم از بچگی اخبار علمی فرهنگی ساعت ۷.۳۰ تو تیتراژش سالن را نشان می دهد.
بیشتر یاد فیلم پدر خوانده۳ افتادم - با آپرای آخرش.
هنوز سهیل شیطون بودم وداشتم ورجه ورجه می کردم و آدم هایی که آمده بودند و رو برنداز می کردم(هنوز بیگانه بودم)یواش -یواش -نور سالن کم شد تا تاریک شد.آهنگ حزن انگیز ناله وار زنی پخش شد.به ناگاه افرا(مژده شمشایی(زن بهرام بیضایی)روی صندلی در حالیکه نور روی صورتش بود شروع به معرفی خودش کرد و سپس تک تک کارکترها شروع کردند.افرا معلم بود(شغلی که یکی از آرزوهای من است حتی حالا).
خاطره:ما در رشته تحیصیلی مان کار ورزی زیاد داشتیم .یکی از کارورزی های من در دبستان بود که به عنوان معلم ورزش باید مددکاری جامعه ای با بچه ها کار می کردیم.هم معلم ورزش -هم کارهایی که استاد مون خواسته بود.بچه ها بعضی شان شر بودند و شیطان و جمع و جور کردن کلاس مشکل و من هم که اصلاْ نمی خواستم با خشونت باشم کارم مشکل.با این حال با بچه ها خیلی حال می کردم.آخر که کارم تموم می شد گلو و لب ودهنم خشک بود و حتماْ چای باید می خوردم .یک روز که تو دفتر بودم یکی از معلو های خانوم که گاهی یکی از بچه های خیلی شلوغ رو می زد داشت تعریف می کرد که تا چند ماه دیگه باز نشستست.(لحنش اصلاْ خوشحالی توش نبود)و آخرش نم اشکش در آمد و گفت من با سر وصدای این بچه ها زندگی کردم .سکوت در زندگی من جایی نداره)من هم که با علت سیستم کنترل کلاس ایشان از او همیشه انتقاد داشتم شرمنده .آخر کار که از مدرسه داشتم می رفتم .بچه ها دورم حلقه زده بودن.بعد چند روز استادم که پیر خودش کلاس اول همون مدرسه بود آمد گفت .به بچه ها چی گفتی؟: سهیل:من هم باید برم درسام رو بخونم وگرنه خانوم معلمم که مامان فلانی به من نمره کم می ده استاد:پی بخاطر همین پسر م رو زدن(ما اینیم دیگه)
خلاصه با افرا با این سابقه بشدت همزاد پنداری کردم .
از دیگر شخصیت ها دوچرخه ساز بود .که نقشش رو عالی بازی کرد و البته گاهی آینه تمام نمای خودم و گذشتم رو دیدم(نه تو کارهای خبثاتیش)آن روز هایی که کارگری می کردم و شاگرد نصاب بودم و کار کردن سخت و مزد کم اجرت من بود از زحمت بسیار.
و اخری که حالم (اکنونم)بود پاسبان بودکه چند روز دیگر بازنشسته می شد ومن هم سرباز بودم با لباس افسری نشسته بودم.(دیگه قبول دارید که با این باید هم زاد پنداری کنم.(بنده بر خلاف خیلی های دیگر که سربازی رو هر روز با جان کردن به شب می برند .با هاش کامل کنار آمدم . از دو دره بازی های معمول سربازی بدم می آید -بخصوص که الان تو همان رشته خودم دارم تقریباْ کار می کنم )).
نمایش که شروع شد بعد ۱۰ دقیقه کامل در تاتر غرق بودم.اولین شوک آنجا وارد شد که کلمه مددکار اجتماعی خورد به گوشم و گوشم رو تیز کردم(رشته خودم)بعد .شهادت پدر افرا در راه وطن و تنها مدد رسان آنها مدل افتخاری وبس(تازه گی ها (بعد از سربازی)به کلمه وطن حساس شدم( فکر کنم یک پست هم درباره ش نوشتم)).
یکی از نکات مثبت بیضایی انتخاب اسامی ایرانی است.افرا و برادرش برنا وخواهر کوچکتر که اسمش یادم نیست(اگه کسی بگه خوشحال می شم)
داستان مسیر خودش رو می رفت و عرصه بر افرا تنگتر و تنگتر می شد.
جایی رسیده بود که داشتم زیر لب به مرضیه برومند فحش می دادم .حسی رو داشتم که یک بار تو شب احیا داشتم .رفته بودیم مسجد محل .آخر عزاداری بود که آخونده شروع کرد به حرف زدن .حی حرف زد... دعا می کرد انسانها رو از آدم ۱۶۰ سانتی متری شروع می کرد و می گفت آی اونی که این قدر قد داری تا۶۵-۷۰-۷۵-۸۰-۸۵-۹۰-۹۵ بعد می رسید به سن و به همین ترتیب ادمه می داد.خلاصه حسابی اون شب فحش دادم.
من که افرا رو از جنس خودم می دیدم .معلم -فرزند شهید راه وطن و کمک خرج مادر.می دیدم که داره به بن بست می رسه(همیشه خودم رو جای کارکتر ها می گذارم و از خودم می پرسم که تو بودی چه می کردی و گاهی که جواب نمی تونم بدم - کفری می شم- به اون لحظه های کفری رسیده بودم.آنجایی که افرا رو هو کردند داقون شدم خودشم به دست کی ؟عاشق دل سوختش(اینجا فکر کنم یکی از صفتهای منفی ایرانی جماعت رو که در فرهنگش است رو نشان داد).یه دلم آرزو می کرد (باور کنید برای اولین بار بود) ای کاش آخر نمایش فیلم هندی تموم شه که آخر شاهنامه خوشه(از فیلم هندی متنفرم) و البته یه دل دیگم می گفت نه بگذار افرا نابود بشه همون جوری که نمایش پیش می رفت -حتی بدتر از این .که نتونه حتی بی گناهیش رو ثابت کنه.این جوری یک هفته داقون بودم .خالی بندی نیست داقون بودم و در این اندیشه که به کجا چنین شتابان .خون خونم رو خواهد خورد
اما دو جای نمایش بود که شدید سهیل احساساتی شدم.اول جایی بود که آقای ارز یاب اون برگه رو که در بی گناهی افرا بود به پاسبان داد و پاسبان که مستاصل بود .۳۰ سال سابقه رو متلاشی شده می دید.۳۰ سال تجربه رو بازی می دید.پوچ می دید(در اینجا هم خودم رو جای پاسبان گذاشته بودم و البته باز کفری).یک لحظه با دیدن آن برگه همه ی گذشتش رو باز یافته مشاهده کرد و برای تقدیر و سپاس از آقای ارز یاب احترام نظامی به او گذارد(اینجا -دقیقاْ همین جا بود که احساسی شدم)که اون سلام نظامی من بود .(هنوز که الان می نویسم احساسی می شم)
در آخر که افرا به خانه می آمد ومردم محله از هر کوی و برزن به خانه های خاموشی خود می رفتند تا نگاه در نگاه افرا نیندازند
او در محله تنها به سوی خانه می رفت.آبروی ریخته -نابود شده -هو شده.
نور از پشت بر او می تابید و غروب زندگی رو نشان می داد .به ناگاه دختری -دخترکی -خواهری خواهرکی یک گل زرد به او داد و رفت (اینجا هم دیگه انگار روزه حضرت عباس می خونند خودشم روز عاشورا)(س.ب:خاکتو سرت.بچه ننه!!!!)(فکر کنم یک پست هم درباره احساساتی بودن سرباز وفرمانده گذاشتم(افسارنی که گریستند))-اما احساس می کنم که خیلی های دیگر ازتماشاگران اینگونه نبودند(س.ب:همه که مثل تو بچه ننه نیستند).آنها(تماشاگران) خودشان استادند وآمدند مچ بگیرند.تو نادانی و ناآگاه .هر چی به خوردت می دند می گی به به.نمایش برایشان خسته کننده بوده .بیضایی کار شاغی هم نکرده .اشکالات فنی دارد.(س.ب:اما توی الاغ -نه از فن نمایش حالیت .نه بلدی پز بدی . با اون سیبیلای عهد بوقت)
و در آخر که سخنان از جنس اندشه شده بود و تفکر سخن می گفت. که برای روشن شدن روزگار افرا پایان دیگری را نیز برایش رغم زد جوانی های بضایی . پسر عموی خیالی را با نشان خیالی به زندگی افرا آورد (فکر کنم از صندوق مهر رضا هم برای ازدواجشون وام هم گرفتند و البته چند روزه و در کمال همکاری بانک و چون دانشجو هم بود نهاد براشون ازدواج دانشجویی گرفت و البته چون از فرنگ آمده بود و مهندس -نخبه هم حسابش کردند و از سربازی معاف)
خیلی چیز های دیگه که باید می نوشتم را نتونستم عامش کنم که باید برای خود رازهایی نگه دارم.
و خیلی چیز های دیگه که باید دیلیت می کردم.(اما با خود پیمان بستم که صادق بودن را تمرین کنم و در ضمن وبلاگ جایی برای حرف دل شود)
داستان در دوران شاهنشاهی بود .روی میز پرچم شاهی بود اما هیچ گاه ریس کلانتری دیده نشد.(همین).
این که بیضایی دو نوع پایان برای نمایشش انتخاب کرده رو فکر کنم این شعر کدکنی بیشتر بتونه حلاجیش کنه:
چشم بر هم می نهم ، هستی دو سو دارد:
نیم از آن در من است و نیمی از آن بر من.
نیمه در من، بهارانی پر از باغ است و
آفاقی پر از باران.
نیمه ی بر من، زبان چاک چاک خاک و
چشمان کویر کور تبداران.
چشم بر هم می نهم، هستی چراغانی ست
روشن و آفاق در اشراق
می گشایم چشم، می بینم چه زهر آگین و ظلمانی ست.
آن که این دشواره پاسخ گوید ، آیا کیست؟
-در کدامین سوی باید زیست؟
در ظلام ظالم بر من
یا در آن آفاق پر اشراق،
روشن در من؟
و پایان تاتر که می خواهم سهیل بامزه شوم اما نمی توانم