تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

روایت مولوی از عاشورا و محرم را در زیر آوردم که از وبلاگ ملکوت گرفته ام.نگاه کنید دید مولوی به حادثه رو و با نگاه ما مقایسه کنید.فقط آخر مطلب نتیجه گیری کرده. همین 

ولی پست قبلی رو هم بخونید که هر کی پایست بسم ا..

روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم/ ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم‌ها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت / پر همی‌ گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از راه رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد / قصد جست‌و‌جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد: / «چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید /  که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم»
آن یکی گفتش که: «هی دیوانه‌ای / تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح / شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح»
گفت: «آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.در این روزها که ملت از سرما میلرزند شرط آدمیت نبود که برای تکیه ها و مسجد ها نور افکن ها نصب کنند تا نیروگاه ها بسوزانند گازی را که بسوزند از سرما مردمی.

۲.بیاید امسال شده کمی هم به جریان عاشورا عقل گرایانه تر نگاه کنیم و آزادگی را دراندیشه بجوییم.یا لااقلش از توی عزاداری هامان خود بزرگ بینی و تحقیر دیگر مردم بیرون نیاید.

۳.مدیریت دنیا پیش کش، همین سرما  را رد کنید خدا خیرتون بده!!!!!!!!

۴. مدرسه باز کردن از جیب ملت دیده بودیم .از جان ملت ندیده بودیم .خودشم جان فرزندان ملت.

امروز با ۳ ـ۴ تا از محصلین صحبت می کردم که چند تاشون  هم غیر انتفاعی می خونند.

-مدرسه آب ندارد پس سرویس بهداشتی کثیف شده (مخصوصاً الان که یک استکان چای می خوری یه پارچ پس می دی)حیاط شده سرسره - دست و پا شکسته هم که ماشاا... نور خیابان ها هم که نیست و صبح که می خوان برن مدرسه تو تاریکی می رن   - شهردار محترم که احساس غرور نمی کنه(یا در واقع می کنه) هم که پیاده رو ها رو برف روبی نکرده پس فرزندان ملت باید از وسط خیابون رد شدن :

نتیجه :از وسط خیابان تاریک باید رد شود تا اگر ماشین عاج از تو به او نزند به مدرسه برسد که اگر گاز داشته باشد نلرزد که فردا به دلیل آسیب مثانه بیمارستانی نشودکه  به دلیل نبود آب بهداشت رعایت نشود  که به ریش قبای آقایان بر نخورد و سیاسی نشود موضوع که بیخیال که(س.ب:که و درد ...دهن سرویس)حالا اگر ۱۰ روز تابستان بیشتر شود چه می شد؟

5.آخرین پست باران در دهان نیمه باز رو هم بخونید .زیبا نوشته.

۶.نظر تون چیه که در یک حرکت وبلاگی همه در یک روز مشخص بریم خون بدیم در یک جایگاه مشخص (در هر شهری)روش قکر کنید.محرم ها گفته باشم از صدتا سینه زدن هم بهتر که خدا در قرآن گفت :هر کس انسانی را نجات دهد گویی جان تمام انسانها را نجات داده(اگرپیامبران وامامان را هم جزء انسانها قرار دهیم انگار جان حسین وفرزندانش را هم نجات داده ایم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

و باز هم به نام خدای برف.

۱. ۳هقته است که کوههای تهران را می رویم.هفته پیش رفتیم چین کلاغ از مسیر درکه ـ کارا که البته به قله نرسیدیم.(مسیر فرحزاد نزدیکتر است).

این هفته هم که خواستیم بریم قله تلوزیون نمی دونم از کجا آمار داد که ۱۱ نفر در کوه مرده اند وخانواده که عمراْ بگذارم بری و پس رفتیم استگاه ۵ ولنجک .هوا فوق العاده سرد بود همین که آفتاب در آمد از سردی هوا کاسته شد.کوهپیمایی دل پذیر تر .خیلی وقت بود که اینگونه شیفته آفتاب نشده بودم.بعد سالها برف تهران سفید بود. سفید مثل برف همه جای ایران و دیگر اثری از سیاهی روی برف و تلخی مزه آن وجود نداشت.برف سفید ،افتاب طلایی اما کم روق و سیبیل هایی که بر آن بخار تنفس به قندیل تبدیل شده بودند ،آرامشی به آدم می داد دست نایافتنی.

در رستوران ۵  سوپ عدس که مادر مهربان تر از برگم درست کرده بود را خوردیم (غذا و میوه و چایی که در کوه می خورم را با بهترین غذا هایی که تصور کنید نیز عوض نخواهم کرد).هنگام برگشت برف و کولاکی گرفت که لذت کوهپیمایی ما را دو چندان کرد.

۲.هیلاری اولین فاتح اورست نیز در سن ۸۸ سالگی گذشت.

۳.تحریم نیز هیچ اثری برزندگی ملت نداشته و این افت گاز و قطع آن که به دلیل آماده نشدن مخازن ذخیره گاز و تعطیلی پروژه های پارس جنوبی است نیز همش توهمات ملتی چرتی است.

۴.گاهی با خود فکر می کنم در تاتر افرا بهرام بیضایی چرا؟

همه او را هو کردند حتی آقای ارزیاب(نماد روشنفکر ایرانی).

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱. به نام خدای برف

۲. به عنوان یک سرباز می خواستم نوشته باشم :که ای ملت چرا چشم سربازت را کور کردی؟مگر حافظ ناموس ،کور می خواهی؟

سال پیش بود که بازی پرسولیس ـ سپاهان رو رفتم استادیوم آزادی.که پرسپولیس بازی رو ۳ـ۲ واگزار کرد.نیمه اول که هنوز پرسپولیس جلو بود مناظری دیدم که چشمانم گرد شد.تماشگرانی از پرسپولیس بر روی تماشگران سپاهان که در طبقه پایین قرار داشت می انداختند هر چه که در دست داشتند .انواع الفاظ را بر هم می پراکنند و چون کار بالا گرفت عده ای از این تماشاگران(از هر دو طرف)پایین رفته و در حال در گیری بودند که با وساطت سربازان کار به اتمام رفت.(متأسفانه تنها جایی بود که از باطوم خوشم آمد چرا که پایانی بود بر وحشیگری).

در قضیه بازی امسال این دو تیم هم در جریان بازی دو طرف تماشگران به سمت هم طرقه پرتاب کردند و در آن میان خورد بر صورت یکی از حافظان وطن و کرد آنچه نباید می شد.به راستی کسی که بر سر آدم دیگری پرتاب می کند ،می توان انسان نامید.از نظر من آن افرادی که این کار را کرده اند باید شناسایی شوند وبه مراکز رواپزشکی تحویل داده شوند.(اگر کسی بیشتر می داند بگوید که من هنگ کرده ام)

برنامه ۹۰ این هفته به این موضوع می پرداخت.برای تحلیل جامعه شناختی آن به دکتر رفیعی پور رجوع کردند(استادی که بنده او را بسیار دوست دارم .ولی از لحاظ دیدگاه سیاسی در دو طرف یک پاره خط قرار داریم)(س.ب:چی خودت و تحویل گرفتی!!).دکتر حرفها گفت و به جامعه ی جامعه شناسی سخنان بسیاری راند(چون من در مقامی نیستم که بتوانم راستی و یا نادرستی آن را بفهم داوری نخواهم کرد).دکتر حرف از فرهنگ راند و با قاطعیت گفت باید تحقیق کنند عدهای از جامعه شناسان .ولی در حال حاضر هیچ محققی که به واقع در بحث فرهنگ کار کرده باشد نداریم.و هر چه که گفت باید تحقیق کنیم در پایان گفت چنین محققانی نداریم.حال  این همه دکتر جامعه شناس فرهنگ و مطالعات فرهنگی لابد به درد خیار شور انداختن می خورند.از نظر استاد خیار شور های بانمکی هستند.

این ایراد اول از همه به خود استاد باز می گردد که بعد عمری نتوانسته شاگردانی که متخصص در فن باشند تربیت کند.وای بر استاد و شاگرد و وطن!!!!!!!!!!

۳. به نظر من برنامه ۹۰ موضوع جالبی برای محققین فرهنگ کشور است و آیینه تمام نمای ایران.بخصوص اوایل که جنجالش زیادتر بود.هرکس که بتواند آرشیو آن را تهیه کند فکر کنم که بتواند پایان نامه قوی در آورد.در آخر پیشنهاد می کنم نقد دکتر فاضلی رو هم بخونید:http://mohammadinlondon.blogfa.com/

۴. دکتر سروش باز هم آواز بلندی سر داد.که متن کامل آن در رادیو زمانه است.(قرآن آفرییده پیامبر است)

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

1.خدا باز هم دمت گرم .

ما يه تمنا كردي و تو خفن اجابت كردي (آقااز خدايت كم نمي شه اگر به دل گلي وخاك آلود ما هم برفي بريزي و سفيد شه .سفيد سفيد.تازه برفش هم از اين برف هاي تهراني نباشه كه 2 روز بعد آب مي شه و گل وشل .از اين برف هاي اورستي كه هميشه موندگار باشه و هيچوقت سفيديش نره.(آره بيا اينجا هم آقايي كن)

 

2.هنوز كه هنوز برف مي بينم ذوق مي كنم ،نه اينكه خوشحالي و از اين حرف ها ،نه عينو هو بچه ها خر كيف .گويي بار اول است كه اين شي غريب رو مي بينم.هر كي مرا اينگونه بيند .باور ي يه يقين خواهد يافت كه اين هرچه از كوه گوييد دروغي بسش نيست.چرا كه لااقل تو كوه كه برف ديده!!!!! اما دست خودم نيست.ذوق مي كنم ديگه .اولين چيزيكه بعد ديدن برف به ذهنم مي رسه درست كردن آدم برفي از اين توپلي ها و بعدش صورت سرخ شده از برخورد گلوله برفيه(س.ب:گاگول آخه تو بزرگ شدي ،كلي سيبيل در آوردي ،تازه شم ديگه از اين كفش چسبي ها نمي پوشي ).

 

3.برف در نگاه اول خيلي زيباست(در هوايي كه زياد سرد نباشه و كلاك نباشه).شايد همون خوشحالي كه از ديدن يك گل به آدم دست مي دهد را به آدمي منتقل كند .اما تو مي تواني با يك گل ساعتها عشق بازي كني در بر بگيري و در دست بچرخاني.اما برف چي اول كه خيلي سرد است و دستت را بي حس مي كند .اگر عاشق باشي  وگويي من درد عشق را به هجران آن ترجيح مي دهم كم كم ديگر توجه نمي شوي كه دستت ، بدنت سردش است و بي حس مي شود .آرام آرام خواب آلود مي شوي و چون شمع مي سوزي و سياه مي شوي و آخر ميمري.(خدا هوس عشقي برفي به سرم زده اما نه با هيچ كس  كه من تو را هوا خواهم)

 

4.من به علت كارم صبح زود سر كار مي روم .امروز خيابان بر عكس هر روز بي اتوموبيل بود .سفيد بود  ومن اولين كسي بودم كه در وسط خيابان در حاليكه يك دست چتر ودست ديگر كيف  به راه خود مي رفتم .هم خودم تو حال بودم وهم فكر مي كردم كسي كه اين صحنه گذر عابر در برف را مي بيند كيف خواهد كرد.

(س.ب:اين پست كلي آخوند شده بودي ها)

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه به لطف دوست همیشه مهربانم (پنجره چوبی) رفیتم تاتر .

افرا به نویسندگی وکارگردانی بهرام بیضایی.

خلاصه داستان آنکه دختری به نام افرا که معلم نیز هست در محله ای که همه هم را می شناسند در خانه ی شاهزاده ای قجری زندگی می کند که این شاهزاده (مرضیه برومند) پسر کند ذهنی دارد که می خواهد افرا با او وصلت کند وچون افرا سر باز می زند برای او پاپوش درست کرده و رسوا می کند .حال آنکه در آخر بی گناهی افرا ثابت شده ولی چه فایده که آب رفته  کی به جوی باز گردد.البته کارگردان ۲ جور پایان برای آن ترسیم کرده بود که من آن نوع دوم را نگزیدم (خودش هم همین نظر رو داشت)که شق دوم آن پسر عموی خیالی باز می گردد و به دیدن شاه پریان خود -افرا می رود و در خوشی وسلامتی زندگی آغاز می کنند.

نوع داستان - صحنه پردازی ها - نور پردازی ها به نظر من به شدت وام گرفته از داگویل است و البته که نقص کار نیست.

این اون چیز هایی بود که فرمالیته باید نوشت .ولی وبلاگ جای حرف دل (برای من)است که نقدها را خواهند نوشت نقادین شناخته شده.

برای اولین بار بود که می خواستم تالار وحدت برم(آخه ما هم باید پز روشنفکری بدیم دیگه)

به علت هوای برفی (همونی که خدا دمت گرم بود)نتونستم از سر کار به خانه رفته ولباس عوض کنم - پس به ناچار با لباس نظامی رفتم.جلوی تالار همه جمع بودند و ما هم رفتیم داخل جمعیت(جمعیتی که احساس غریبه ای می کردم -نه به این خاطر که بار اولم بود که از این تجربه های اول زیاد داشتم).

(در حالیکه به نظر من پارک جلوی تالار خیلی مناسب تر برای تجمع است و البته زیباتر. اما اگر اونجا به ایستی که نمی گن و نمی فهمند مردمم- اون ها اومدن تاتر برن- پس با پیشنهادم مخالفت شد.)

داخل تالار شدم .از معدود افرادی بودم که داشتم در ودیوار رو نگاه می کردم ولمس می کردم(عین این ندید بدی ها) .از راهرو  گذشته و به داخل تالار رفته و سر جای خود نشستیم.تالار به آن بزرگی که تو تلوزیون نشان می دهد نبود.یادم از بچگی اخبار علمی فرهنگی ساعت ۷.۳۰ تو تیتراژش سالن را نشان می دهد.

بیشتر یاد فیلم پدر خوانده۳ افتادم - با آپرای آخرش.

هنوز سهیل شیطون بودم وداشتم ورجه ورجه می کردم و آدم هایی که آمده بودند و رو برنداز می کردم(هنوز بیگانه بودم)یواش -یواش -نور سالن کم شد تا تاریک شد.آهنگ حزن انگیز ناله وار زنی پخش شد.به ناگاه افرا(مژده شمشایی(زن بهرام بیضایی)روی صندلی در حالیکه نور روی صورتش بود شروع به معرفی خودش کرد و سپس تک تک کارکترها شروع کردند.افرا معلم بود(شغلی که یکی از آرزوهای من است حتی حالا).

خاطره:ما در رشته تحیصیلی مان  کار ورزی زیاد داشتیم .یکی از کارورزی های من در دبستان بود که به عنوان معلم ورزش باید مددکاری جامعه ای با بچه ها کار می کردیم.هم معلم ورزش -هم کارهایی که استاد مون خواسته بود.بچه ها بعضی شان شر بودند و شیطان و جمع و جور کردن کلاس مشکل و من هم که اصلاْ نمی خواستم با خشونت باشم کارم مشکل.با این حال با بچه ها خیلی حال می کردم.آخر که کارم تموم می شد گلو و لب ودهنم خشک بود و حتماْ چای باید می خوردم .یک روز که تو دفتر بودم یکی از معلو های خانوم که گاهی یکی از بچه های خیلی شلوغ رو می زد داشت تعریف می کرد که تا چند ماه دیگه باز نشستست.(لحنش اصلاْ خوشحالی توش نبود)و آخرش نم اشکش در آمد و گفت من با سر وصدای این بچه ها زندگی کردم .سکوت در زندگی من جایی نداره)من هم که با علت سیستم کنترل کلاس ایشان از او همیشه انتقاد داشتم شرمنده .آخر کار که از مدرسه داشتم می رفتم .بچه ها دورم حلقه زده بودن.بعد چند روز استادم که پیر خودش کلاس اول همون مدرسه بود آمد گفت .به بچه ها چی گفتی؟: سهیل:من هم باید برم درسام رو بخونم وگرنه خانوم معلمم که مامان فلانی به من نمره کم می ده   استاد:پی بخاطر همین پسر م رو زدن(ما اینیم دیگه)

خلاصه با افرا با این سابقه بشدت همزاد پنداری کردم .

از دیگر شخصیت ها دوچرخه ساز بود .که نقشش رو عالی بازی کرد و البته گاهی آینه تمام نمای خودم و گذشتم رو دیدم(نه تو کارهای خبثاتیش)آن روز هایی که کارگری می کردم و شاگرد نصاب بودم و کار کردن سخت و مزد کم اجرت  من بود از زحمت بسیار.

و اخری که حالم (اکنونم)بود پاسبان بودکه چند روز دیگر بازنشسته می شد ومن هم سرباز بودم با لباس افسری نشسته بودم.(دیگه قبول دارید که با این باید هم زاد پنداری کنم.(بنده بر خلاف خیلی های دیگر که سربازی رو هر روز با جان کردن به شب می برند .با هاش کامل کنار آمدم . از دو دره بازی های معمول سربازی بدم می آید -بخصوص که الان تو همان رشته خودم دارم تقریباْ کار می کنم )).

نمایش که شروع شد بعد ۱۰ دقیقه کامل در تاتر غرق بودم.اولین شوک آنجا وارد شد که کلمه مددکار اجتماعی خورد به گوشم و گوشم رو تیز کردم(رشته خودم)بعد .شهادت پدر افرا در راه وطن و تنها مدد رسان آنها مدل افتخاری وبس(تازه گی ها (بعد از سربازی)به کلمه وطن حساس شدم( فکر کنم یک پست هم درباره ش نوشتم)).

یکی از نکات مثبت بیضایی انتخاب اسامی ایرانی است.افرا و برادرش برنا وخواهر کوچکتر که اسمش یادم نیست(اگه کسی بگه خوشحال می شم)

داستان مسیر خودش رو می رفت و عرصه بر افرا تنگتر و تنگتر می شد.

جایی رسیده بود که داشتم زیر لب به مرضیه برومند فحش می دادم .حسی رو داشتم که یک بار تو شب احیا داشتم .رفته بودیم مسجد محل .آخر عزاداری بود که آخونده شروع کرد به حرف زدن .حی حرف زد... دعا می کرد انسانها رو از آدم ۱۶۰ سانتی متری شروع می کرد و می گفت آی اونی که این قدر قد داری تا۶۵-۷۰-۷۵-۸۰-۸۵-۹۰-۹۵ بعد می رسید به سن و به همین ترتیب ادمه می داد.خلاصه حسابی اون شب فحش دادم.

من که افرا رو از جنس خودم می دیدم .معلم -فرزند شهید راه وطن و کمک خرج مادر.می دیدم که داره به بن بست می رسه(همیشه خودم رو جای کارکتر ها می گذارم و از خودم می پرسم که تو بودی چه می کردی و گاهی که جواب نمی تونم بدم - کفری می شم- به اون لحظه های کفری رسیده بودم.آنجایی که افرا رو هو کردند داقون شدم خودشم به دست کی ؟عاشق دل سوختش(اینجا فکر کنم یکی از صفتهای منفی ایرانی جماعت رو که در فرهنگش است رو نشان داد).یه دلم آرزو می کرد (باور کنید برای اولین بار بود) ای کاش آخر نمایش فیلم هندی تموم شه که آخر شاهنامه خوشه(از فیلم هندی متنفرم) و البته یه دل دیگم می گفت نه بگذار افرا نابود بشه همون جوری که نمایش پیش می رفت -حتی بدتر از این .که نتونه حتی بی گناهیش رو ثابت کنه.این جوری یک هفته داقون بودم .خالی بندی نیست داقون بودم و در این اندیشه که به کجا چنین شتابان .خون خونم رو خواهد خورد

اما دو جای نمایش بود که شدید سهیل احساساتی شدم.اول جایی بود که آقای ارز یاب اون برگه رو که در بی گناهی افرا بود به پاسبان داد و پاسبان که مستاصل بود .۳۰ سال سابقه رو متلاشی شده می دید.۳۰ سال تجربه رو بازی می دید.پوچ می دید(در اینجا هم خودم رو جای پاسبان گذاشته بودم و البته باز کفری).یک لحظه با دیدن آن برگه همه ی گذشتش رو باز یافته مشاهده کرد و برای تقدیر و سپاس از آقای ارز یاب احترام نظامی به او گذارد(اینجا -دقیقاْ همین جا بود که احساسی شدم)که اون سلام نظامی من بود .(هنوز که الان می نویسم احساسی می شم)

در آخر که افرا به خانه می آمد ومردم محله از هر کوی و برزن به خانه های خاموشی خود می رفتند تا نگاه در نگاه افرا نیندازند

او در محله تنها به سوی خانه می رفت.آبروی ریخته -نابود شده -هو شده.

نور از پشت بر او می تابید و غروب زندگی رو نشان می داد .به ناگاه دختری -دخترکی -خواهری خواهرکی یک گل زرد به او داد و رفت (اینجا هم دیگه انگار روزه حضرت عباس می خونند خودشم روز عاشورا)(س.ب:خاکتو سرت.بچه ننه!!!!)(فکر کنم یک پست هم درباره احساساتی بودن سرباز وفرمانده گذاشتم(افسارنی که گریستند))-اما احساس می کنم که خیلی های دیگر ازتماشاگران اینگونه نبودند(س.ب:همه که مثل تو بچه ننه نیستند).آنها(تماشاگران) خودشان استادند وآمدند مچ بگیرند.تو نادانی و ناآگاه .هر چی به خوردت می دند می گی به به.نمایش برایشان خسته کننده بوده .بیضایی کار شاغی هم نکرده .اشکالات فنی دارد.(س.ب:اما توی الاغ -نه از فن نمایش حالیت .نه بلدی پز بدی . با اون سیبیلای عهد بوقت)

و در آخر که سخنان از جنس اندشه شده بود و تفکر سخن می گفت. که  برای روشن شدن روزگار افرا پایان دیگری را نیز برایش رغم زد جوانی های بضایی . پسر عموی خیالی را با نشان خیالی به زندگی افرا آورد (فکر کنم از صندوق مهر رضا هم برای ازدواجشون وام هم گرفتند و البته چند روزه و در کمال همکاری بانک و چون دانشجو هم بود نهاد براشون ازدواج دانشجویی گرفت و البته چون از فرنگ آمده بود و مهندس -نخبه هم حسابش کردند و از سربازی معاف)

خیلی چیز های دیگه که باید می نوشتم را نتونستم عامش کنم که باید برای خود رازهایی نگه دارم.

و خیلی چیز های دیگه که باید دیلیت می کردم.(اما با خود پیمان بستم که صادق بودن را تمرین کنم و در ضمن وبلاگ جایی برای حرف دل شود)

داستان در دوران شاهنشاهی بود .روی میز پرچم شاهی بود اما هیچ گاه ریس کلانتری دیده نشد.(همین).

این که بیضایی دو نوع پایان برای نمایشش انتخاب کرده رو فکر کنم این شعر کدکنی بیشتر بتونه حلاجیش کنه:

چشم بر هم می نهم ، هستی دو سو دارد:

نیم از آن در من است و نیمی  از آن بر من. 

نیمه در من، بهارانی پر از باغ است و

                                                آفاقی پر از باران.

نیمه ی بر من، زبان چاک چاک خاک و

                                   چشمان کویر کور تبداران.

چشم بر هم می نهم، هستی چراغانی ست

روشن و آفاق در اشراق

می گشایم چشم، می بینم چه زهر آگین و ظلمانی ست.

آن که این دشواره پاسخ گوید ، آیا کیست؟

-در کدامین سوی باید زیست؟

در ظلام ظالم بر من

یا در آن آفاق پر اشراق،

روشن در من؟

 و پایان تاتر که می خواهم سهیل بامزه شوم اما نمی توانم

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

خدایا خیلی دوست دارم

آقایی.دمت گرم لوتی گری کردی

امروز که خواستم از خونه برم بیرون کوچه سفید بود .(محله ای نزدیک آزادی)

رسیدم سر کار (فرمانیه) خشک.خدا برا دلمون هم که شده برف رو فرستاد.

خدا دمت گرم.

حالا اگر با این دید ببینم که موج هوای پر فشار بود .در یک زمان کوتاه در این منطقه به این علت دما پایین امده و ....(علمی ببینیم)چه جوریه؟

با دید اول انرژی مند می شوی و امید به رحمت خداوند در تو زنده تر می شود ودر دومی ....به ناکجا آباد

رب زدنی علماً(اما خدا این نگاه اول رو نگیری.خیلی آقایی)اگر می خوام به نگاه دومی برسم نوکرتم بزار همین امل بمونیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

زاغی سیاه وخسته،به مقراض بال هاش،

پيراهن حرير شفق را بريد و رفت.

من در حضور باغ برهنه

در لحظه ي عبور شبانگاه

پلك جوانه ها را

آهسته مي گشايم و مي گويم:

آيا  اينان

رؤياي زندگي را  در آفتاب و باران 

بر آستان فردا ـ احساس مي كنند؟

در دوردست باغ برهنه چكاوكي،

بر شاخه مي سرايد:

"اين چند برگ پير،

"وقتي گسست از شاخ،

"آن دم جوانه هاي جوان

                             باز مي شود

"بيداري بهار

"آغاز مي شود.

                                       شفيعي كدكني

اين چند روزه هواي تهران سرد وكثيف و غبار آلود است. گويي كوه هاي تهران را دزديه اند واز آن اثري نيست.

بهار من كجايي؟

من بهار مي خواهم.

يا لااقل تو اي ابر، برفت را بر بريز تا پليدي شهر را بپوشاني.

تا چند ساعتي بر روي برف گام برداريم

صداي جير جير كفش با برف را بشنويم.

تو اي ابر برفت را بريز.

(آخه من چرا اين هفته كوه نرفتم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

1.عید غدیر مبارک.امیدوارم از شعار کم کنیم و به عمل و معنا بیفزاییم.کمی به علی نزدیک شیم.که گفت هرچه بر خود دوست نداری بر دیگری نیز دوست مدار.

2.بی نظیر بوتو هم کشته شد یا بهتر بگم از نظر من شهید راه دموکراسی و آزادی شد.چند تای دیگه ازاین نوع سیاستمداران مسلمان کشته شوند ،دیگه اسلام طالبانی در کل دنیای اسلام حرف اول وآخر خواهد زد.او با اینکه یک بار جان سالم به در برد.اما وقتی دید که آزادی و مردمسالاری آن در خطر است ماند و کشته شد.روانش شاد باد 

3.فیلم 88 دقیقه با بازی الباچینو را دیدم. موضوع فیلم در باره اعدام است.با فیلمنامه ای بسیار قوی و بازی عالی آلباچینو.ولی این نون به نرخ روز خوردن آمریکایی ها دیگه داره حالم رو به هم می زنه.حالا که تو کشور خودشون مجازات اعدام دارند .دارند طوری جلوه می دهند که لازمه و بشریت به آن نیاز داره.فکر کنم از اون فیلمهایی باشه که به مزاق صدا سیما بشینه .حالا چه جوری بتواند نمایش دهد ا.. وعلم. `

۴.دوشنبه رفتيم سينما وفيلم اتوبوس شب را ديدم.

فيلم رو به صورت سياه و سفيد فيلمبرداري كرده بودند والبته اشتباهات ساختاري زياد داشت. با اينكه مشاورين قوي رو در تيتراژ پاياني ذكر كرد.

از اينكه جنگ رو سياه وسفيد نشون داده بود و گفته بود در جنگ اصلاً رنگي وجود ندارد خيلي خوشم اومد.اينكه سربازن ما را نه خيلي قوي و آنها را نه ضعيف نشان داده بود هم .اين كه بابا دو تا ملت مسلمان بودند و البته با هم درجنگ.دوتاشون به شئائر خودشون پايبند.حالا اون حمله كرد تو كش دادي.تا اينجاي كار پسنديده بود.ولي ديگه اونجوري هم كه من بميرم وتو بميري كه تو فيلم نشون داد ورابطه بين اسير و صياد رو اونقدر برادرانه و عشقولانه كه نه ديگه . به هر حال جنگ بود و اين رابطه كه كل داستان هم در حول وحوش آن شكل گرفته بود نيز بي معني. نه به اون شوري فيلمهاي قبل و نه به اين شيريني.ولي اشكالات ساختاري فراواني داشت در نحوي گم شدن عماد (چه جوري از اون خاكريز بالا رفته بود و از جاده منحرف كه گم شد.در نوع تيپيك فروتن .در عدم استفاده اسيران از چاقو در بسياري از جاهايي كه مي توانست .در پادگان بي نگهبان وبي سرباز قرار گاه .در رفتن از بين سيم خار دار خودشم با چادر.(فكر كنم نويسنده هاي فيلمنامه سربازيشون يادشون رفته كه در محيط نظامي و خودشم در بيابان والبته در اوج جنگ .سرباز جماعت حريص به جنسيت مونث.حالا خانوم كل قرار گاه وبالا پايين مي كنه .با اسير هاي عراقي .خوش بش ميكنه.(شايد اينجا كارگردان ياد فيلمهايي كه براي كودكان ساخته است افتاده بود).و البته فيلمبرداري به صورت سياه و سفيد نيز چهره ي زيباتر و معصومانه تري رو از ريحانه ترسيم كرده بود .(س.ب :اي مار مولك)

در اينجا از شهروند امروز گله دارم كه يك پرونده در باره كارگردان آن اختصاص داده بود ودر باره فيلم تعريف و تمجيد ها كرده بود.آنها كه منتقد سينمايي قابلي دارد.پس چرا از آنها درخواست نكرده بودند قلم فرسايي كنند.شايد چون سيما فيلم پشت قضيه بود وبه هر حال بايد يكي به در زد و يكي به تخته تا زندگي هم بچرخه.من فقط بخاطر تعاريف شهروند رفتم والبته آن گونه كه انتظار داشتم نبود.البته نا راضي هم نيستم.ولي خوب نيست اين مجله از اعتمادي كه در نزد مخاطب خود پيدا كرده سوءاستفاده كند.

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت   توسط سهیل  | 

يلدا تمام شد ولي ما با موضوع هنوز كار داريم .دوستاني در نظراتشون نوشته بودند كه چرا از ديد خاكستري به موضوع نگاه كردي والبته كه بعدش خودم گفتم كه به راستي چرا؟پس يك باز بيني در آن لحظه و آن روز كردم و به اين نكات رسيدم:

1.جايي كه من با كامپيوتر كار مي كنم ،نزديك پنجره است و تمام اتفاقات بيرون را ازطبقه سوم نظاره گر هستم .آن روز باد شديدي مي وزيد (5 شنبه) بطوري كه درختان سرو و كاج رو بروي خانمان را خم وراست مي كرد .آسمان دم غروب بود وهوا برخلاف انتظار بسيار تميز(حال و هواي سرماي دشت رو داشت).بعد يك مرتبه متوجه شدم لباسهايي كه رو بند است را باد دارد مي برد .پس بيرون رفتم ولباسها رو جمع كرد ولي سرماي هوا بر تنم نشست.همين كه داشتم فكر مي كردم براي يلدا چه بنويسم و به بيرون نگاه مي كردم و سرما تو جونم بود، نوشتم شد خاكستري. وگرنه من همان سهيل بامزه هستم كه هستم.شايد بشود آن پست را متأثر از محيط ناميد.

2.زمستان هم شروع شد.هوا سرد و در تهران البته كثيف .من معمولاً در زمستان مرگ انديش مي شم.به مرگ فكر مي كنم و چند روزي است كه فكر مهدي(هموني كه تولد مجازيم از مرگ اون ناشي شد)در سرم است.نمي دونم چرا نمي تونم مرگش رو هزم(هضم) كنم.اصلاً الان كجاست ؟چه مي كنه؟نمي تونم پاسخي براش پيدا كنم.آيا عدم شده؟ شايد شعر هاي خيام راه گشا تر باشه.شايد.

مرگ مهدي اولين مرگ از نوع نزديك نبود .چرا كه 4 سال پيش پدر بزرگم فوت كرد ولي چنين با مسئله درگير نشده بودم.با اينكه بسيار دوستش داشتم والان تنها خاطرات اوست كه مانده .ولي ياد مهدي از جنس ديگريست.شايد چون هم سن بوديم.شايدچون جوان بود.شايد ...

اصولاً مرگ بديهي ترين قسمت سرنوشت هر آدمي است .ولي نمي دانم چرا سعي مي كنيم اين بديهي ترين را فراموش كنيم .يا نه فراموش مي شود.و زمستان زماني است كه مي شود بيشتر به اين موضوع فكر كرد..از چند جهت:

1.درختان و گياهان خشكند .حتي چمن هايي كه به زور تكنولوژي هنوز سبزند ودرختان كاج وسرو كه سبز هستند نيز سبزي با تراوتي ندارند بلكه بي رنگ وبيمار گونه به نظر مي رسند وسرماي صبح گاهي نمدي از ژاله هاي يخ زده را روي اين بيمار ان مي كشد تا كار را به اتمام رساند(هر سال با ديدن درختان خشك شده اين سئول در جانم مي افتاد كه به راستي اين خشك شده دوبار سبز خواهد شدو با ترديد مي گويم شايد.با اينكه همه ساله اين سبز وخشك شدن ها را مي بينم .ولي باز به زمستان كه مي رسيم و درختان آن گونه مي شوند اين سئوال را باز باترديد جواب مي دهم شايد.)

2.طبيعت جانوري انسان هم فصل سرد خود را تجربه مي كند و آتش شهوت شعله اش ديگر نهيب تابستان را ندارد .

3.روز زود شب مي شود وشب دير روز.فرصت انديشيدن بيشتر است.

و اينكه در زمستان بيشتر هوس مي كنم شعر نو بخوانم ورقبتي به شعر كهن ندارم واكنون كه سخت دوست دارم، زمستان ناظري را گوش كنم(البته كسي نيست بگه به بقيه چه مربوط كه تو چه غ...دوست داري بكني؟)

بر كجاي اين شب آويزم قباي ژنده ام را

آفتابي ،اختري ،ماهي نمي پرسد نشانم

سينه مال لآ مال در ست دريغا غمگساري

دل زتنهاي به جان آمد خدا را دلستانم

از نگاه شور ديوان ،تلخم شيرين و زين پس

شعر خود را در شراب چشمانت مي نشانمدكتر سروش

نمره دیکته ۱۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت   توسط سهیل  |