تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

فردا شب یلداست. شبی که قرار است درو هم جمع شویم تا شب بگذزد و روز شود که ما نه شب پرستیم که عاشق آفتابیم.(در واقع بر عکس تفکر بسیاری از مردم که فکر می کنند این مراسم در نکوداشت طولانی ترین شب سال استُ به قول( زیبا کلام) فی الواقع در نکوداشت و سلام گفتن به روز وروشنایی ، به آفتاب است).در این شب البته گذشتگانمان جمع می شدند  که مانوری دهند . ببینند چه مقدار یار و نیرو و یاور برای شبهای سخت سرمای زمستان دارند وکلامی با هم باشند ونمک هم خورند که در زمستان نمکدان هم، نشکنند وچون سرما فشارش را به انتها رسانید و مردم را درمانده کرد ،باز انها امیدوار باشند به شعری که در جشنِ مرگ شب سرودند و باز محکم بیستند.که هوا اگر بس ناجوانمردانه سرد است اما مردم جوانمردانه می زیستند و البته که دست به اکراه نمی آوردند از بغل بیرون که با آغوش باز به یارییت می شتافتند .آری زمانه اما عوض شد.مرد به نامرد مردم به بی درد مردم تبدیل شدند .به شب زنده دارن بیدار.به اینکه زمستان زیباست نه بخاطر برف سفیدش که پلیدیها می پوشاند  بلکه شبهای درازش .آری که اگر یک شب زودتر از اولین دقایق بامداد بخوابند  خواهند گفت که چه عجیب ؟!!!! آری در زمانه ای زندگی می کنیم که سیاه پوشان دوست دارند که شب پرست باشیم که در اتنهای شب نیم بها حساب می کنند(کارتهای اینترنت و...) که در انتهای شب بهترین برنامه ها را از تلوزیونشان  به نمایش خواهند داد .در زمانه ای زندگی می کنیم که اگر قرار باشد که صبحی با آفتاب بیدار شوند،از عمق جان خواهند گفت که: اه این هم شد زندگی مثل سگ باید صبح اول صبح بیدار شم.

اما اما اما که هنوز مردم همه به نامرد مردم تبدیل نشده ایم که آنها هستند در هیبتهای گنده ؛اما قلیل.

که شاعران ما نخوفته اند و سرودند از بدیهای شب:

هان ای شب شوم وحشت انگیز  تا چند زنی برجانم آتش...........نه بخت مراست هیچ سامان   وای شب نه تو راست هیچ پایان.

بیشتر خواهم نوشت.اما از دوستان تقاضا دارم که به وبلاگ دوست کوهنورد عکاس سربازم که بسیار زیبا نوشته است نیز نظری بیفکنند .http://www.airikan.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

شنبه توانستم برای اولین بار(متأسفانه)تأتر بروم.که در دانشکده علوم اجتماعی  دانشگاه تهران سالن ابن خلدون برگزار می شد.نام تأتر بود ژاندارک در آتش که یک بازیگر بیشتر نداشت و انصافاً هم سنگ تمام گذاشت.نمایشنامه نوشته رحمانیان بود وخلاصه نمایش آنکه زنی به نام شارلوت در زندان آلمان نازی بسر می برد وتنها بازمانده خیل عظیم زنان اسیر روسپی است که از دست تیر باران آلمانی ها توانسته نجات پیدا کند .جنگ رو به پایان است و برادران انگلیسی اش در حال بمباران آخن هستند.شارلوت در کل صحنه با مگی کسی که به او ایمان داشته و البته خود را حلق اویز کرده حرف می زند وبگونه ای شرح حال زندگی خود را می گوید و آمار های تکان دهنده جنگ جهانی را برای بیننده بیان می کند ودر اخر نا امید منتظر برادران انگلیسی ایش است تا به نوعی آنها او را ازبین ببرند.

اول باید بگویم که کار بازیگرش محشر بود .نزدیک به یک ساعت دیالوگهای سخت را به راحتی بیان می کرد وتند تند حرف می زد.من که تا حالا تاتر نرفته بودم.فکر می کردم تاترمثل سینماست که یک آن پرده که داشت کنار می رفت با صدای جیغ شارلوت که در حال نجات دادن خود بود به خود آمدم( داشتم یه چیز کوفت میکردم) وتا آخر داستان میخکوب شدم.شارلوت از زجر زنان جنگ گفت که چگونه می تواند نماد شفقت(زن) قاتل شود وهزار درد دیگر را با آن زبان تند و البته رکیک به عنوان زن هرزه می گفت که درجنگ بر سر زنان چه می آید ودر آخر ما با تنی که حس نفرت از جنگ در ان زبانه می کشید از سالن خارج شدیم. به طوری که وقتی بعد از ان به باشگاه ورزشیمان رفتیم هر دو نفر حس کار کردن نداشیتم که من فکر می کنم ناشی از همان طعم تلخ نمایش بود

فقط فکر کنم تنها اشکال کوچکی که بتوان گرفت آن است که رحمانیان نتوانسته بود به شیوایی رابطه ی مگی که خود راحلق آویز کرده را با ژاندارک بیان کند.

امیدوارم که با توجه به پایه ای که گیر اوردم بتوانم تاتر را هم در برنامه های نه هفتگی که لا اقل ماهانه بیاورم.که اثر باور نکردنی بر روح وروان آدمی میگذارد. 

این که من اعتراف کردم که اول بار بود به تاتر میرفتم اعترافات کسی است که مدعی است روشنفکر  است یا لا اقل دوست دارد در این جرگه باشد.(س.ب:ای روشنفکر نما.ای منورالفکر قلابی).

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه ۲۳/۹/۸۶ 

۱.قله عسلک در آبنیک راه فشم: صبحانه را در امامزاده بالای روستا خوردیم و ساعت ۹:۲۰از سمت یال سمت چپ آن به سمت قله حرکت کردیم .البته کمی درگیری با سنگ داشت و در ساعت ۲:۱۵ بر بالای قله بودیم.(تمام قله های منطقه خود نمایی می کردند وهوا بقدری عالی بود که می گفتی آن یکی را هم بروم.عجب عضمتی دارد پشت توچال.که اگر مرد رهی ازپشتر، توچال را صعود کن.) و از یال دیگر آن به آبنیک برگشتیم .در واقع یک مسیر نعلی شکل را رفتیم .گاهی اوقات تا کمر دربرف بودیم .هوا آفتابی و آرام وبرای یک صعود لذت بخش ایده آل بود.فقط مشکلمان آن بود که ۴ نفره باید در صندلی عقب پراید می نشستیم و من که یکی از جمع وجور ترین ها بودم کجکی نشستم ، رفت وبرگشت.بطوریکه یک پنجمم هم بر صندلی قرار نداشت.(آخرشه ).

۲.در اینجا می خواستم از دوستم علی تشکر کنم که پایه و همراه من بوده است والبته بلعکس.من پایه ورزش او بوده ام و او پایه کلاس آموزش زبان .اصولاْ در ایرانی جماعت اخلاقی هست که تک کمتر کاری را به سرانجام می رساند وکار ابتر می ماند و باید کار را با همراهی دوستی انجام دهد تا به مقصود برسد.پس پیشنهاد می کنم که اگر تصمیم به کاری گرفیتد ومصر شدید( بخصوص ورزش) ابتدا برای خود پایه پیدا کنید که ره دراز است و قلندر( تنبلی درون)بیدار.تا نه خود فرد نا امید شود وبگوید من همت ندارم وهم دوست شفیق دیگری را به مسیری که فکر می کند درست است رهنمود سازد.

علی آقا خدا قوت .ان شاا.. پایه هم باشیم سالها.پنچرتیم.

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

امروز ۵ شنبه بود و تعطیل بودیم .کوه هم جور نشد بریم که ان شاا.. فردا

مامانوم که دید بیکارم یک کدو حلولیی ۱۰ کیلویی گذاشت جلوم و گفت بیکار نشین! 

من هم آخر بچه مثبت و ترس از این که شیر حلالم نشه و از این حرفها.خلاصه کار کردیم وهمزمان زمستان ناظری رو گوش دادم.حال می خواهم نقدی بکنم این اثر رو

نزدیک ۸ سال پیش بود که یک مسئولیتی تو کتابخونه مسجد وبسیج محلمون گرفتم وشدم مسئول کتابخونه.کلی کتابها رو مرتب می کردم و خلاصه برداری و...ولی بچه ها اهل کتاب نبودند .تو کتابخانه یک نوار خانه هم بود که اکثر نوارش مذهبی بود وتازگی ها هم که پاپ آمده بود وگاهی زیر میزی نوار پاپ هم قرار می دادم داخل قفسه ها وکم کم پای بچه ها رو به کتابخونه باز کردم.یک روز داشتم کتابها رو مرتب می کردم که یک نوار گذاشتم داخل ضبط و سنتی بود .خواند وخواند خواند تا رسید به ....از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر صدایی که در این گنبد دوار بماند... یک آن دیدم اصلاْ تو این ۳ ـ ۴ دقیقه تو حال خودم نبودم .رفتم کاست رو نگاه کردم دیدم صدای سخن عشق ناظری است و یک کاست دیگه هم ازش پیدا کردم به نام آتش در نیستان و من شدم دیوانه ناظری .آن قدر این دو تا رو گوش دادم که شروع کردم به خریدن کاستهای دیگرش .سفر به دیگر سو و تا اینکه بعد با کل موسیقی سنتی آشنا شدم و پهلوانش شجریان و بقیه.

آره ُبرای همین با ناظری یه حال دیگه می کنم درست که شجریان رو  بیشتر گوش می دهم .ولی احساس می کنم ناظری دلی تر می خونه.این کاست زمستانش رو هم دو ماه پیش گرفتم و چند بار گوش دادم .ولی تو حال وهوای حلوا کدویی پاک کردن گوش نداده بودم

اگر بخواهی حواس جمع داشته باشی و این کاست رو گوش بدی قطعاْ اذیت می شی .باید حواست اول به کاست باشه

موسیقی جدید و تازه ای داره .واقعاْ سوز وسرما وکولاک مد نظر اخوان رو می شه تو آهنگسازیش یافت.حتی گاهی که گوش آدم اذیت می شه هم ،دقیق کار شده ( وقتی زمستون کوه بری و کولاک باشه ویادت رفته باشه که کلاه بوران برداری مجبور بشی با کلاه معمولی بالا بری .اون وقت که صورت وچشم وگوشت واقعاْ اذیت می شه .به خودت صدتا فحش می دی که چرا کلاه رو نیاوردی و اصلاْ اینجا چه غلطی می کنی)گاهی اوقات آهنگ دقیقاْ همین کار کرد رو داره.

در اواسط کاست که ناظری آرام می خواند ولی ریتم آهنگ تند است .نوعی تضاد بوجود می آید ولی با کمی دقیق شدن متوجه می شوی که به دلیل ریتم خود شعر که حالت وحس نا امیدی دارد ناظری اتفاقاْ استادی کرده و در عین حال تو کولاک وبوران برف هم داری پس ناظری آرام می خواند بخاطر وفاداری به شعر و درویشی (آهنگساز) سازهای زهی را می کشد با تمام وجود به خاطر حس شعر.

اما هنگامی که آن سوم شخص در خیالش به خانه ی پیر پیرهن چرکین می رود و جام می ای می زند .پس ناظری فریاد می کند وفریادی که حتی گاهی نامفهوم می شود .آی که گرمای می در اینجا برتنت می نشیند و در آخر صدای خود شاعر (اخوان)  که می خواند و آهنگ آرام است نه آنکه سوز تمام شده بلکه به احترام اخوان که خود پیر پیرهن چرکین است.( یادش بخیر که تجربه پیرهن چرکین بودن رو تو سربازی بدست آوردم ودیدم چگونه تو اتوبوس مسافران حتی از دیدنم آبا دارند  و گریزانند.) ودر انتها که آهنگ با صدایی شبیه اگزورز ماشین تمام می شود و همان ۳ نقطه ایست که در انتهای متنها می گذراند که بله همچنان ادامه دارد(....)

ولی آیا همچنان ادامه دارد و هوا هنوز ناجوانمردانه سرد است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

امروز ۲۰ آذر از طرف اداره به همایش مناسب سازی محیط در سالن اجلاس سران رفته بودم.

۱. اول از سالن بگویم:سالن با ستونهای بزرگی در ابتدای ورود ساخته شده که با نمای شیشه ای تزیین شده وحالت یخ زده به آن داده( فکر کنم با این خاطر که اجلاس در ماه های سرد برگزارمی شد).و بیرون سالن زیبایی مطلوب خود را دارد.درهایی با ارتفاع ۳ متر به بالا .کار را زیبا تر کرده .سالن داخل در نگاه اول زیباست مخصوصاً سقف آن که در کانون سقف نور افکن ها نصب است و بعد از سورخهای فراوانی که در داخل سقف تعبیه شده نور خورشید به داخل پرتو افشانی کرده و حالت وحدت در عین کثرت را معنا بخشیده .و دیوار و پایین  سالن نیز اثری از سنت است و کار چوب.اما با کمی دقت می بینی که به بیننده اینگونه القا می شود که پایین سالن با بالا تناسب در خور خود را ندارد چرا که پایین تماماً سنت است و بالا تمام مدرن چرا که جنس سقف فلز گونه است و نماد صنعت و صنعتی شدن و این یک تعارضی را با پایین سالن ایجاد می کند.

۲. مراسم:هنگام ورود بی برنامه گی موج می زد . به دلیل ورود آقای رفسنجانی، ولوم امنیتی کار را بالا برده بودند در حالیکه در کنار مجموعه پارکینگ بزرگ چند طبقه وجود داشت ولی امکان استفاده از ان وجود نداشت ومردم در ترافیک ونابسامانی بسر می بردند .خصوصاً آن که بسیاری از مدعوین اقشار معلول بودند وکار را برای آنها صد چندان مشکل می کرد.

مراسم شروع شد و هاشمی صحبت کرد و بعد پذیرای (دوستی می گفت نسبت به همایش های دیگر کم هزینه برگزار شده که از نظر من حسن آن است).سپس  برنامه های دیگر و تا اجرای سرود ناشنوا ها که به صورت زبان اشاره خواندند و مرا به حسی غریب بردند.زندگی اینگونه می تواند خیلی عمیق باشد .در سکوت فریاد زدن و تفکر و اندیشدن .اینکه بتوانی سرودی را به اشاره معنا بخشی که نه تنها برای ناشنواها ملموس شود که تو را به آنچه خوانده شده عمیق تر کند.جالب بود برای صدا زدن هم دستها را بالا برده و ناگهان لرزشی به آن می دادند و هرچه این لرزش تند تر بود درواقع فریاد بود و اگر کار مهمتر، جسمی مثلاً بطری آبی را دردست گرفته وتکان ولرزش را شدیدتر می کردند واین یعنی نعره.نعره سکوت.نمی دانم چرا  از گروهشون خیلی خوشم امد از مهربانی وصمیمیتی که داشتند .دلنشین بود برای من.

سپس فیلم در شهر خبری نیست پخش شد و برایم جذاب بود .فیلم مشکلات حرکت معلولین را در شهر توضیح می داد .فیلم فقط یک ویلچر سوار بود که نشان می داد عملاً برای زندگی در شهر جایی ندارد وشخص سالمی  که این فیلم  را  می دید ، (خصوصاً سوار شدن آن ویلچر سوار بر اتوبوس) در درون احساس شرم از هم نوع معلول خود می کرد.

جلسه شعارش بیشتر از عملش بود .جالب آنکه مسئولین و متولیان همایش ایران را در تهران دیده بودندو گویی اگر تهران مشکلش حل شود ،مشکل ایران حل شده و از نقصهای بزرگ آن بود .از شهرستانها کسی را ندیدم جز دوست خود کامران رحیمی که البته با هزینه خود آمده بود.

ودومین نقص،نقص خود ساختمان بود.دقت کنید .همایش مناسب سازی محیط نام همایش بود .آن وقت برای سرویس بهداشتی بایداز پله می رفتی پایین. رمپ تعبیه شده در سالن شیب تندی داشت وعملاً کسی از معلولین به تنهایی نمی توانست از آن بالا برود و مشکل عضما ، شیب تند ولنجک برای معلولین بود و ....که تو خود بخوان حدیث این مجمل.

۳. مستند چهار امشب صعود گاشبرم ۱ و۲ مسنر رانشان داد ومصاحبه هایی که با او کرده بود واو هم نامردی نکرده بود و از فلسفه کوهنوردی گفت و اوج کار کارگردان آن بود که از او در باره مرگ برادرش حین صعود پرسید و او باز توضیح داد .اما وقتی پرسید چگونه به مادرت مرگ او را گفتی ،ترکید و گرید .امان از مادر، امان از مادر.

هوس کردم بازم ریش خفن بگذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

۵ شنبه ۱۵/ ۹ /۸۶ :

قرار بود که این روز کوه برم .ولی دیدم که دندونم درد می کنه و گفتم از فرصت استفاده کنم وببینم این دندون چی می گه.

رفتم دندون پزشکی و شکر خدا عیبی نداشت. س زدم بیرون ،در راه کتابخونه ای بودم که ۳ ماهی می شد   که نرفته بودم . نه بخاطر کتابش که بخاطر اینترنتش که کامپیوترم بهم ریخته بود.رسیدم دیدم کارت ندارم .متصدیش گفت:

 کارت:صدام ونازک کردم (یعنی که خیلی مودبم ).         س:فراموش کردم     م:اسمتون        س:سهیل     م:بفرماید داخل نه صبر کنید ۱۵ روز که تاریخش تموم شده    س:عینی که یه دفعه چرخ موتر پنچر بشه وا رفتم     م:خوب حالا برو تو از دفعه بعد

رفتم تو حالا مسئول کامپیوتر اجازه نمی ده .    خلاصه اعطاش و به لقاش بخشیدم وزدم بیرون . که دیدم دو تا دیلاق (دراز )دارن با هم دعا می کنند .یکی این می زد یکی اون. ۲۰ قدم می رن وسط خیابون باز یکی این یکی اون  .خلاصه تماشا کردیم و رفتیم مترو که باز دعوا ،شهرداری انارهای یک دست فروش رو برداشته بود (پسر تیپ در سخونده ها می زد ) با تمام وجود سعی می کرد پس بگیره ولی اونها چند تا بودند وعوضی ویغور .پسر فحش می داد: ای بیگانه ،ای عامل بیگانه (راستش دلم  براش سوخت)  اون عوضی هم می گفت من بیگانم که جنگ رفتم و....(عمراْ جنگ رفته بودش ) .خلاصه پسر بی خیال شد ورفت و ما هم رسیدیم خونه .( تو جامعه هاوکشورهایی که کار تقریباْ هست وبیمه بیکاری و دولت رفاه و... باز هم چند روز در هفته اجازه می دهند اونهایی که دست فروش هستند در جاهای بخصوص شهر بروند واجناس خودشون رو بفروشند .حالا ما که به واقع هیچ کدام از اون چیزها را نداریم .اوج نامردی که با کاسب جماعت از نوع ضعیف ترینش این برخورد بشه به اسم رزمنده واسلام و دین و...)بخدا نامردیه.

جمعه :

قرا گذاشته بودیم از دربند قله بریم. ساعت ۴:۵۰ از پای مجسمه حرکت کردیم در حالیکه بارون می بارید اساسی.( بازم پانچو نبرده بودم چرا که بابام گفت داره برف می باره)تا آبشار دو قلو بارون بود و من همه هم وغمم این بود که کوله خیس نشه .به شیر پلا رسیدیم و صبحانه و حرکت .دیگه برف می بارید و مه شدیدی بود .تو  امیری نسکافه خوردیم که عجیب چسبید . باز حرکت کردیم . ۴۵ دقیقه مونده به قله یک بورانی شد که در عرض ۲۰ دقیقه قمقمه نیم لیتری آبم شد یک غالب یخ  و هرچی که داشتم یخ زد .با توجه به خیسی بارون .کلاه بورانم یخ .عینکم یخ.باتوم ودستکش ولباسها و شلوارم همه یخ زد .نزدیکهای قله برف یک سوراخ کوچلو بین عینک و کلاه بوران پیدا کرد وزد به چشمم و چشم سمت چپم هم یخ زد و از مژه ام قندیلهای کچلو یخی آویزان شدو تو چشمم انگار که شن رفته .خلاصه قدم آخر رو گذاشتیم تازه جانپناه دیده شد .سریع داخل جانپناه رفته و ازیک نفر خواستم با نفسش ها کند و چشمم باز شدو بلافاصله به سمت پایین حرکت کردیم.(به قول معروف مگه شا.. تنده)(کلاْ تجربه جالب بود. تو این برنامه باز اهمیت پانچو حتی در زمستان و فلاکس و کلاه بوران بیشترپی بردم)

۲. مصاحبه محسن نامجو با شهروند رو خوندید ، این بابا آخر شه ُپاچه خاره  اساسی(اون یکی واژه بیشتر برازندش) کلاً می شه اسم مصاحبش و بگذاره من غلط کردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه نتونستم کوه برم چرا که آنفولانزایی سخت گرفته بودم

پس تونستم که کتاب خاطرات مردم سالخورده ،داستان قوم باد ؛دولت آبادی را بعد از ۳ هفته تمام کنم.

کتاب قلمی بی نظیر داشت و در عین حال تلخ از قبل از رضا خان تا سالهایی که تهران در حال ابر شهر شدن است حوادث را پیگیر است.اما نه از دید یک شهری بلکه از دید یک روستایی که در دل کویر با ارباب و باد و شن و خوشسالی و مرگ و...دست به گریبان است.

نوع روایت داستان را که بی اغراق بی نظیر یافتم.گویی داستانی ۳ بعدی می خوانی .توضیح بیبشتر آنکه هم اول شخص روای دارد هم سوم شخص و هم بسیاری از افراد دیگر.لحظه لحظه راویان عوض می شوند و  گویی چندین  دوربین فیلمبرداری  از صحنه ای فیلمبرداری می  کنند البته هر کدام در بتن قضیه گوشه ای جدید از زوایای بسیار خانواده سامون و پدرش عبدوس و ده و منطقه کویر روشن می کند به طوری که تا انتهای داستان خواننده در حال مکاشفه در صحرا و ویرانه ای به اسم تلخاباد(ده ) و فقر وبدبختی ملتی است که تازه در حال شکل گیری است

داستان یک قهرمان اما دارد پسری که گهگاه مخاطب راویان داستان قرار می گیر و سامون نام دارد و در آخر داستان تنها گریزی زده می شود که زندان هم رفته و در عین حال دوست دار آگاه شود از پیرامون خود

سامون شاید آرمان نویسنده باشد از نمادی برای به سامان شدن ایران .

گاهی اوقات روایتهایی که در شهر و روستا اتفاق افتاده است را آنقدر سنگین به تصویر می کشد که گویی در برابر تو در جریان ،در حال اتفاق افتادن است. از این نمونه  شاید موضوع شیوع بیماری سوزاک در بین مردم را بتوان مثال زد.

در داستان اقلیم نقش مهمی بر عهده دارد و گاهی خود را براستی در بیابان احساس می کنی اما نه بیابانی که شاعران تصویر می کنند بلکه کویر به عنوان آخر دنیا که هر که رفت ناقص برگشت .جز سامون که توانست روح کویر را ببیند و بشود محبوب همه حتی ننه خیری.

داستان در قالب رئال نوشته شده ولی گهگهایی به سورئال نیز نزدیک می شود.

در مجموع اقلیم باد داستانی است که سرمای سرد زمستان را با تمام وجود بر تنت خواهد نشاند که البته این نه عیب است که حسن است چرا که تو را گمراه نکرده ودر حالی که براستی زمستان است نخواهد گفت که نه بهار است. 

و در کلام آخر اقلیم باد را رمانی  دارای ابعاد می دانم که گویی دوربین دیجتالی دائم در حال گرفتن تصویر از زوایای گوناگون است.البته نه در لوکیشن بلکه در میدان جنگ در دست مستند سازانی جنگی

این رمان را در محل خدمت خواندم والبته آخرش را در خانه و همان روزی که قرار شد گاو پخش شود تمام کردم .وچه مناسبت فرخونده ای برای من بود حتی اگر   فیلماز تیغ تیز سانسور گذشته باشد .چرا که بنده گاو را براستی گاو دیدم .با آن اپیزود انتهایی که نصیریان مش حسن را ( نه ،گاو مش حسن )را با ترکه می زد.....

براستی مش اسلام، گاو مش حسن را میزد یا خود مش حسن را؟

                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

خاطرات پادگانی: پرچم

اولین روزی بود که قرار بود در صبحگاه شرکت کنیم .ساعت ۶ بود که بدو رو به سمت صبحگاه حرکت کردیم و اولین گروهانی بودیم که رسیده بودیم.بعد از اینکه تمام گروهانها آمدند .گروه مسلح پیش فنگ شدند و(ما هنوز اون موقع از این چیزها نداشتیم)ما هم خبردار .گروه موزیک شروع به نواختن کرد و آرام آرام پرچم بالا آمد و بعد از اتمام سرود حسی دیگر داشتم .موهای بدنم نیم خیز شده بودندو نم اشکی در گوشه چشم(س. بامزه: ضر ضرو)

یک کم جا خورده بودم .داشتم پرچم را نگاه می کردم ولرزشی که باد بر آن می داد واینکه چرا من تا به حال به پرچم به عنوان نماد وطنم توجهی نکرده ام.بعد از آن چهار شنبه شد و اولین صبحگاه مشترک که همه باید شرکت کنند که این مراسم با جدیت خاصی انجام می شود.در آنجا هم حس فنا شدن در وطن را تجربه کردم.(الان چون ۲ ماهی می شه که از پادگان خارج شدم .نتونستم که حسم را همانگونه که بود در نوشته هام جاری کنم).

مراسم شامگاه هم در نوع خودش برای روزهای اول جالب بود.همه جا رنگ طلایی به خودش گرفته بود وخستگی از تمام وجودت بیرون می ریخت و.....ایست ِ خبردار ِسرود وحرکت آرام پرچم به سمت پایین .بعد صدای پا فنگ گروه مسلح که حداکثر ۸ نفر بودند (تخ).اینکه من هم می خواهم استراحت کنم.

حرکت به سمت آسایشگاه و آماده شدند برای روز بعد و رنگ باختن آفتاب را نظاره کردن.

اصلاْ هر هنگام که در مراسمی نیاز به پرچم باشد  جدا از آنکه آویخته باشد یا در دست باشد برای بر افراشته کردن وجمع کردن آن مراسم ویژه ای برگزار می شود.

بعد از ۲ ماه البته بسیاری از کارها از جمله صبحگاه وشامگاه برامون به صورت عادت در آمده بود وآن کار کرد سابق را نداشت.اما احترام به پرچم به معنای نماد وطن را در من درونی کرد و آنکه چو ایران مباد تن من هم مباد.حال باور می کنید یک تکه پارچه بتواند چنین تحولاتی را ایجاد کند.از اینجا می توان یک فرضیه مردمشناسانه طرح کرد که اگر شئی قرار باشد که نماد شود برای آن باید مراسم ورسوم به خصوصی ایجاد کرد .برای ان بایست زمان هزینه کرد تا در آحاد  آن گروه (این گروه می تواند جامعه باشد) این امر درونی شود .

این امر باید از آموزش وپرورش شروع شود نه اینکه مانند سرباز رفتار کنیم .بلکه در مدارس کشور چنین مراسمی باشد و اردوهایی در جهت عشق به وطن با استفاده از نماد برگزار شود(نظیراردوهای گروه های پیش آهنگی که در قبل از انقلاب برگزار می شد واکنون این امر قرار  است بر عهده بسیج باشد.ولی در واقع می بنیم که آن کار کرد را ندارد چرا که به هیچ عنوان بسج به نماد ها توجهی ندارد و برای خود نماد های انتزاعی قرار داده (حال آنکه نماد را نمی توان انتزاعی ساخت و باید ملموس وعینی باشد تادلالت بر امری انتزاعی نماید).همانگونه که امریکا با آموزش صحیح خود برای آحاد ملتش که از هر قوم وزبانی هستند آنها را زیر یک نماد ( پرچم کشورش)جمع و متحد می کند و می تواند برای سالها در کشورهای دیگر به جنگ بپردازد ( فکر کنید اگر ما دریک کشور دیگر مثلاْ قبرس می خواستیم بجنگیم آیا این امر شدنی بود ؟ با کدام انرژی و پتانسیل) ویا آتش زدن پرچم آمریکا خشم واقعی ملت امریکا را بر می اگیزد و آن را توهین به خود فرض می کند* (آیا اگر این کار با پرچم ما می شد نیز ما خشمناک شده و آن را توهین به خود فرض می کردیم؟ )

دیشب زمستان ناظری را گوش میدادم و نادم از اینکه چرا تا کنون آن را فراموش کرده بودم  .حس و حال بوران و برف و سرما رادر آهنگسازی بی نظیر آن  می توان یافت وصدای بم وگرفته شاعرش (اخوان)تو را در موجی از نبودن ها می برد(فقط برای گوش دادن به این کاست نباید کار دیگری کرد که آن وقت چه بسا گوش آزار هم شود)

*بر گرفته از کتاب آناتومی جامعه فرامرز رفیعی پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته برنانه اشترانکوه داشتیم که به دلیل هوای بد و بارش سنگین برف تا جانپناه گل گل بیشتر بالا نرفتیم. تجربه خوبی که بدست آوردم این بود که هر جا برف تبدیل به باران شد ِباید پانچو پوشید حتی اگر کوله کاور داشته باشد.

این شعر را هم در خانه کوهنوردی ازنا دیدم وپسندیدم.

گیاه وحشی کوهم ، نه لاله گلدان

مرا ببزم شادی های خود سرانه مبر

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم

مرا به خانه مبر

زادگاه من کوه است

گیاه وحشی کوهم ، در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد

مرا به گریه میار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت   توسط سهیل  | 

 با تشکر از بار ان در دهان نیمه باز

 

  اول می خواستم در باره برنامه آخری مان اشترانکوه بنویسم که این عکسها نکذاشت.

چرا که مهر ورزی با بندگان خدا همچنان ادامه دارد .فقط سئوالی که در ذهنم آمد این است که اگر دانشجو معترض ، درویش ،صوفی ، معلم ، کارگر،حتی معتاد و دزد بنده خدا نباشند چه دایره بسته ایست این بندگی .

دو تا شعر از کوه آماده کرده بودم که بگذارم تو این پست که کوفتم کردند ونشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت   توسط سهیل  |