تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

درفک از نگاه دل

شب ساعت ۱ به شیر کوه رسیدیم و شب در هوای سردی خوابیدیم .صبح ساعت ۵.۵ از خواب بیدار شدیم وبه سمت سیاهی حرکت کردیم که کم کم معلوممان شد که جنگل است .در پایین جنگل که ارتفاع نگرفته بودیم ـ برگها سبز و شاداب بودند  کم کم  جنگل چهره عوض کرد و گویی نقاش روزگار بر درختان رنگهای زرد وقرمز و نارنجی پاچیده است .باز بالا تر رفتیم و دیگر وارد برگ ریزان جنگل شده بودیم .درختان لخت وعور خیره مار ا تماشا می کردند و ماهمنوا با صدای خش خش زیر پامان به آنها خیره.

در قسمتهایی فراتر از زانو در برگ ریز درختان بودیم و چندی تن خود به برگ زدیم که چه لذتی داشت.(در محله ای که ما زندگی می کنیم ( دریانو)و در گذشته که هنوز آپارتمان سازی نبود. دریانو  برگ ریزانی داشت تماشایی که با لذت هرچه تمامتر برگهای تازه افتاده را زیر پای خود خرد می کردیم وصدای خش آن را می شنویدیم.آی کجای کودکی؟(همین چند روز پیش هم یک چوب خط به زندگیمان اضافه کرد دست روزگار) برگهای زیر پای من در جنگل و این چوب خط و یاد کودکی خود در محله ـ حسرتی در دل انداخت که فقط با دیدن خنده چوپان شولا پوش از دل برفت)

دیگر جنگل دارد تمام می شود و سنگ و درخت چه زیبا با هم چفت و بست شده اند .چه درختانی که بر روی سنگی رویده اند .به چشمه رسده ایم و چوپان شولا پوش  مشغول  جمع کردن گوسفندان است.از او خواستیم که شولا و کلاه نمدیش را به ما بدهد برای گرفتن عکس و اجابت کرد خواست ما را.

بعد از نهار حرکت کردیم و این بار بجای درخت ـ بوتهای زرشک بود که خود را بر ما ارزانی می داشتند و ما خوردیم ( البته اینجا ما یعنی من چون اندازه همه خوردم) و خوردیم تا لبها به رنگ خود زرشک شد.دیگر قله رخ نشان داده و ما در حال پایین آمدن از یال به کاسه هستیم.شب را در کلبه ای که دامداران در تابستان از آن استفاده می کنند  به صبح رسانده در حالیکه هوا سرد است و سرد است و سرد.

صبح قله را صعود کرده و البته دعا برای شفای مریض گروهمان علی اجلالی می کنیم که تصادف کرده است و امید به دعای دوستانش دارد.در برگشت باز هم جنگل شروع می شود و ما در جنگل دوباره غرق می شویم .یادگار دوست ناظری و این همه زیبایی مانده ام که چرا به جنونم نکشانید؟کلبه های داخل جنگل بسیار تماشایی است.حال و هوای مخصوص خود دارد( چه عکسهایی گرفتم که خود مبهوت آنم).و در آخر که به روستای شاه شهیدان نزدیک می شویم از مرتعی وسیعی رد شده که بسیار شبیه عکسهایی است که از آلپ دیده ام است.

ناهار را در امامزاده نزری خورده :نان وپنیر محلی و چای و پیاز که گوارا تر از هر کنسروی بود.( البته حرکت بعضی از دوستان برایم سئوال ایجاد کرد که چرا دعوت آمحلی ها را اجابت نکردند .لابد مثل من سرباز نبودند که نون وپنیر وپیاز بخورند )مسیر برگشت را با نیسان می آییم.از آسیابر و دیلمان که رد می شویم( مسیر کاملاْ خشک است و مرتع گون)باز به جنگل های بسیار زیبای سیاه کل می رسیم.ما که در قسمت بار نیسان سواریم ایستاده سعی می کنیم آن همه زیبایی را ببلعیم (انگار که سوار ماشینهای کوروکی بودیم( لذت این نوع ماشینها را داد).البته تاریخ هم در پس آن زیبایی قرا دارد و اشرف دهقان وشهیدان خلق سال ۵۴ .از سیاهکل به رشت و از رشت به تهران با رانندهای خوش مرام.

ومن و وداعی جانانه با سالار فصلها پاییز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

این برنامه  به دو سبک نگارش می شود.که اولی به صورت فنی بوده و برای کوهنوردان دیگر مورد استفاده قرار خواهد گرفت و دومی سخن دل است در حال و هوای پاییز.

گزارش برنامه  قله درفک (دلفک)

۴ شنیه:

 ساعت ۲۰:۰۰ تهران را به سمت رشت ترک کردیم.در ساعت ۱ بامداد به رستم اباد رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم و در آنجا آژانس گرفته و به سمت روستای شیر کوه رفتیم.

 ۵نجشنبه : ساعت ۶ به کمک راهنمای برنامه که از اهالی روستا بودند (جناب آقای شهبازی) به سمت قله و در دل جنگل حرکت کردیم و در ساعت ۹ به منطقه ای به نام لارون رسیدیم که اولین چشمه بین راه بود که به صورت مرتع است .تا اینجای کار را تقریباْ تماماْ به سمت راست خود حرکت می کردیم . در لارون صبحانه را خورده و آب را تهیه کرده و بعد از ۱ ساعت به سمت راست خود که یال دیگر جنگل است می رویم  و بر روی یال می افتیم بعد از آنکه مقداری ارتفاع گرفته یال ضد شیب شده و به سمت گردنه پایین کشیده و دوباره ارتفاع می گیریم.ساعت ۱۱:۳۰ به سیاه دره می رسیم  و در ساعت ۱۳ به جیرانی  که ۲ کلبه گوسفند داران در ان وجود دارد و انتهای جنگل می باشد  واز آنجا به بعد زمین کم کم هویدا  شده و از تعداد درختان کم می شود.در ساعت ۱۳:۱۵ در کنار چشمه جیرانی و چوپانهای خونگرم آنجا ناهار خورده  و بعد از ۱ ساعت به سمت قله که همچنان سمت راست مان است رفته وخود را روی یال اصلی درفک می اندازیم.در ساعت ۱۵:۱۰ به پهن دشت رسیده که در همان روی یال منطقه ای دشت مانند است .هنوز قله دیده نمی شود ولی بر روی ارتفاعات سنگچین های راهنما مشاهده می شود.بعد از طی کردن یک قله فرعی دیگر قله درفک آشکار شده و ما در ساعت۱۷:۰۰ به کاسه بزرگ درفک می رسیم .که در آن چندین کلبه سنگی وجود دارد و برای گوسفند داران است که در تابستانها استفاده می شود واکنون خالی از جمعیت است .در سمت شمال شرقی کاسه نیز ۲ چاله  اب قرار دارد که آب کم عمق و گل آلودی دارد.

شب را در یکی از کلبه ها در هوای سردی به صبح می رسانیم.

جمعه:در هوایی که هنوز سرمای شب را در خود دارد  در ساعت ۷:۳۰ به سمت قله حرکت میکنیم وقله درفک را در ساعت ۸:۳۰ صعود می کنیم.( ارتفاع قله ۲۷۳۰  متری می باشد که البته ارتفع پای کار نیز ۳۰۰ می باشد)

پس از گرفتن عکس یادگاری از قله به سمت جاده خاکی که در جنوب قله  کشیده شده حرکت کرده ودر جاده مسیر خود را ادامه می دهیم .مسیر دوباره جنگلی شده و در ساعت ۱۰:۳۰ به اربوناب رسیده که چندین کلبه برای دامداران قرار دارد و دو خانوار نیز در آن زندگی می کنند .در آنجا  آب را برداشته و جاده را ۱۰ دقیقه ادامه داده و سپس در هنگامی که جاده پیچ زده ما خود را به سمت کوه رو برو یمان رسانده ( سمت چپ جاده) و در مسیری پاکوب که البته چندین راه است و باعث گمراهی می شود را ه را در جهت شرق ادامه داه  و بر روی یال آخر است کهروستای زیبای شاه شهیدان را مشاهده کرده و در ساعت ۱۲:۳۰ به روستا می رسیم .از آنجا نیسان گرفته و مسیر ۴۵ کیلومتری سیاهکل را بااین ماشین طی کرده .در حالیکه ابتدا شهرهای آسیابر و دیلمان رادیده و بعد از آن جنگل شروع می شود   و تا سیاهکل ادامه پیدا میکند.

 و مشخصات جی پی اس

SHIRKOUH
N36  53'  27.4" ,  
  E49  33'  59.6" 
  ELV:443m  
 
LARONE
N36  53'  24"
E49  37'  11.9"
ELV:1212
 
SIAHDAREH
N36  53'  14.2"
E49  38'  31.1"
ELV: 1412
 
JIRANI
N36  53'  34.3"
E49  39'  15"
ELV:1791
 
CHESHME JIRANI
N36  53'  40.6"
E49  39'  28.1"
ELV:1899
 
PAHN DASHT
N36  53'  42.3"
E49  39'  57.8"
ELV:2207
 
KASEH DORFAK
N36 53'  55.1"
E49  41'  29.6"
ELV:2440
 
GHOLE
N36  53'  25.9"
E49  41'  57.6"
ELV:2730
 
ARBONAB
N36  52'  28.2"
E49  44'  08.2"
ELV:2069
 
SHAHSHAHIDAN
N36  51'  52.1"
E49  46'  13.9"
ELV:1887
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

یکی از مشکلاتی که بچه ها در دوران آموزشی داشتند سیگار بود .حتی آنهایی که گهگاهی لبی به سیگار می زدند نیز تو کف سیگار بودند .روزهای اول که فرمانده هان اولدرم اولدورم کرده بودند کسی جرئت نداشت دنبال سیگار بره .ولی بعد یک هفته بچه های سخت کوش دخانی سوراخ دعا رو پیدا کردند . انها از سرباز هایی که آنجا مشغول خدمت بودند مگنا ۵۰۰ تومانی را ۳۵۰۰ می خریدند ( لازم به ذکر است که این سربازان سر دوشی از ۶ ماه تا ۱ سال اضاف خورده بودند و البته بعضی راضی .چرا که به گفته دوستان دوخانی تا ۸ میلیون در امد زایی کرده بود وبه گفته خودش هزینه خورد وخوراک را هم دولت داده.

محل سیگار کشیدن دستشویی بود .دستشویی ما اینگونه بود که هنگام ورود آبخوری بود و در کناره ها توالت که تعداد ان ۲۰ عدد بود

سیگار ها معمولاْ به ان دستگاهی می رفتند که در زیر هواکش قرار داشت و می توانست سریع دود را بکشد.دو به دو داخل دستشویی می شدند و اقدام به کشیدن سیگار می کردند.اوایل خدمتمان بود و ما یک روز رفتیم دستشویی و یک دفعه دیدم دو نفر رفتن با هم به یک توالت .گفتم سهیل اینها از الان شروع کردند( کارهای بد بدو) در فکر این بودم که نقد جامعه شناسانه بکنم این کارهای بد بدو در روزهای آینده مراقب خودم باشم که دیدم از بالای توالت دودمی آیدـ گفتم اینها مگه چی خوردن که هنگام تخلیه ازشون دود بلند شده یا شایدم اون کارهای بد بدشون خفن بوده و دود ازشون درآمده ـ که یک دفعه سهیل درونم گفت خره اینها رفتن سیگار بکشن.از آن به بعد رفتن ۲ نفره به دستشویی عادی شدو البته شاید بچه هایی باشند که از این عادی بودند استفاده کرده باشند و زیر آبی رفته باشند( امروز حس سهیل بامزه بودن بهم دست داده) .قانون نانوشته ای بین بچه ها بود که هیچ کس برای تخلیه به اون توالت که زیر هواکش بود نمی رفت .

مشکل بزرگ سیگاریها بعد از سیگار کشیدن بود - چرا که بوی گند سیگار به لباسهاشان می چسبید و حالا هی به خودت عطر وادکلن بزن مگه این بوی گند می ره( ظاهراْ مگنا یکی از مزخرفترین انواع سیگارهاست).راه ورود سیگار  انواع مختلفی بود :۱.شخص خود اقدام به آوردن سیگار می کرد که ریسک بالایی داشت ۲.سربازان سردوشی از زیر سیم خاردار با کمک نفرات خود در دهات اطراف اقدام به اوردن سیگار می کردندو ۳.به کمک راننده حاج آقا که روزی ۳ بار او را می آورد و او هر بار یک بکس می آورد( دم حاج آقا گرم)  دلیل وجود ۲ حسینه  دو آخوند هر دفعه می امد و در واقع روزانه ۶ بکس وارد پادگان می شد( این اطلاعات را از دوستان سیگاری کسب رده ام)

آخر های کار دخانی های عاشق سیگار یاد گرفته بودند که نشسته سیگار بکشن تا کمتر بوی سیگار بگیرن ـ چرا که سطح تماس بدنشان با دود سیگار کم می شد .نشسته سیگار کشیدن همانا و آخر سیگار هوس تخلیه کردن همانا.ولی این کار یعنی زیر پا گذاشتن آن قانون نانوشته .پس سیگاریهای دیگر با لگد به در کوفته وبه طرف حالی اساسی می دادند .تا دیگر بعد سیگارهوس ر.... نکنند.

مشوق این پست دوست تازه اینترنتم آقا بهنام (http://www.donearam.blogfa.com/)بود با آخرین پستش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

برنامه سماموس هم اجرا شد.البته قله صعود نشد.

برای رفتن به سماموس ابتدا باید رامسر و سپس جواهر ده رفت که مسیری جنگلی و پر پیچ و خم دارد .از آنجا دو راه وجود دارد که یکی از سمت غرب بر روی خط الرس افتاده و صعود می کنند و مسیر دوم که ما انتخاب کردیم میسری است که از انتهای روستا رفته و بعد از عبور از گردنه به باغدشت وقهوه خانه ای که تابستانها فعال است رفته واز آنجا به لپاسر که کلبه های شکار دارد رفته و از سمت غرب قله را صعود می کند.ما به دلیل ضعف محاسبه زمانی که ساعت ۶ هوا تاریک است و عدم آمادگی لازم گروه پس از رسیدن به گردنه مجبور شدیم که به دلیل تاریکی هوا به ده بازگشته واین بار از جاده خاکی که وجود دارد بازگشتیم.در پارک ده مسجدی در ضلع غربی آن وجود دارد که درش همیشه باز است و ما شب را در آنجا سپری کردیم.( بر روی قله آرامگاهی است که به امامزاده سماموس معروف است)

شب هنگام بازگشت که ساعت ۱۱ بود در ده باد سختی پیچیده بود و درها و نجره های خانه های اکثراًخالی آنجا را به هم می زد .(به دلیل ییلاق بودن ده - فقط در تابستان وبهار آنجا هستند و بعد به رامسر می روند)صدای پآرس سگها هم مزید علت شده بود و فضای چارز دیکنزی بوجود آورده بود.

متاسفانه در منطقه جاده کشی های بی رویه ای صورت پذیرفته و بعضاْجاده ای روی جاده دیگر کشیده اند که آنگونه که ما ۳ سال پیش قله را رفته بودیم جاده هایی با پهنای بیشتر و شیب ملایمتر کشیده اند که در آینده متوجه اشتباه خود خواهند شد( ظاهراْ برای احداث سایت موشکی اینگونه جاده کشی کرده اند )

پاییز بود و هوا بی نهایت عالی ـجنگل پاییزی شده و  زمستان را چشم به راه است در حالیکه بیمار گون بود و چهره ای زرد داشت ولی رامسر وکلاْ شهرهای شمالی بهاره بودند گویی این شهرها جز بهار فصل دیگری را به خود راه نمی دهند.حتی جنگلهای اطراف رامسر نیز سبزی خود را حفظ کرده بودندو درختان پرتقال تازه خود نمایی را آغازیده اند.

در این برنامه با سایه نه به عنوان غزل سرا بلکه شاعری با شعرهای نو آشنا شدم و سخت نادم که چرا اینقدر دیر . دوستان بیشتری یافتم و درنتیجه حق اتنخاب برنامه هایی متفاوت تر.

وباز هم جنگل و مه و پیچ و خم چالوس و حسرت خوردن به ساکنین آن بهشت خیال انگیز(گویی هر چه بیشتر به شمال می روی بیشتر زیبایی آن را کشف می کنی)و باز هم بد خلقی رانندگان وسایل عمومی که لذت دیدن جنگل عباس آباد را از ما گرفتند و در آخر دولا سه لا حساب کردند و به خیال خود که بردند ولی مات اراده خداوندی شدند چرا که هنوز راه به پایان نرسیده سر هیچ مسئله ای پلیس ماشین را نگه داشت وبه دلیل کم بودن مدارکی جریمه کرد ورفت ولی کو آدمی که بداند از کجا خورده؟

و خبر بدی که همانا بسته شدن مجله نو اندیش مدرسه بود که دیر یافتمش (آخرین شماره اش که مخصوص مجتهد شبستری بود را در پادگان خواندم)و زود از ما گرفتند.

هفته بعد هم درفک .(خداوندا قسمتمان کن .آمین)

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.من قبل از اینکه سربازی بروم فکر می کردم نظامیان(منظور من ارتشیان است)خشونت بالایی دارند و البته بعد از آموزشی نظرم عوض شد.

چرا که افسران ارتشی را چه بسا انسانهایی احساساتی دیدم .در پادگانها برای آموزش معمولاْ از افسران بازنشسته استفاده می شود که انسانهایی به شدت احساساتی هستند .به راحتی با سربازانی که تنها دو ماه با او هستند اخت می شوند.وقتی از سربازان خود که در جنگ کشته شده اند حرف می زنند بغضی آشکار را پنهان می کنند و صریح و ساده اند .

این نکته را شاید اینگونه بتوان توضیح داد که آنها سالها در جنگ بودند و جان دادن نیروهای خود را دیده اند.مثال که استاد امیری سرهنگ بازنشسته ارتش از جنگ می گفت که ۴ نفر از سربازانش در ۴ روزی که در بیایانها وکوهها به دنبال سر پناه بودند از تشنگی و گشنگی کشته شدند و یا از اینکه جنازه سربازان خود را که اصطلاحاْ روغن آن کشیده شده بود و در کوه لکه سیاهی باقی گذاشته بود  و سالها باقی می ماندرا دیده اند و این به نظر شما با روح آدمی چه می کند

اینکه در جنگ عقل فرمان نمی راند بلکه باید با احساس سرباز کار کرد و البته این رابطه ای دو طرفه است.هم فرمانده و هم سرباز باید هر دو احساسی باشند واگر نسیتند باید بشوند و این کار با نوحه وعزا داری و مارش نظامی انجام می شود.

ولی درسی که من در دوران آموزشی گرفتم آن است که ادای احترام ویژه ای به شهیدان داشته باشم .به خصوص شهیدان گمنام .چرا که قبلها از دید سیاسی به موضوع می نگریستم که البته فکر کنم حق هم داسته باشم چون از آنها استفاده ابزاری می کردند والبته می کنند و دوم آن احساسی بود که استادان آموزشی در قبال شهیدان داشتند و خود را وامدار آنها می دانستند(بی شیله پیله)والبته می گفتند که شما هرگز درک نخواهید کرد

۲.این هفته سماموس داریم و رفتن سمت چالوس و رامسر و جواهر ده که ان شا ا.. گزارش آن را در هفته بعد خواهم داد و هفته بعد هم درفک و هفته آخر آبان نیز دقه سرخ وبیابان

دوستان در این روزها جنگل هزار رنگ را فراموش نکنید  که وقت کم است و زمان در حرکت

دوستان خدا نزدیک است نه لای گل شبو که در لای جنگلهای هزار رنگ شمال .

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

چند روز پیش کاری داشتم .

رسیدم به ساختمان  و هنوز در نزده یک پیرمرد در رو باز کرد.نمی دونم تا حالا شده آدمهایی رو ببینید که شما را به تفکر بیندازد نه از جنس اینکه من اون و کجا دیدیم .بلکه از جنس شعر های خیام اون هم با صدای شاملو ( رباعیات خیام ـ شجریان- شاملو از اون کاستهایی که تا چندین ساعت به درونی ترین لایه های وجودیم می بره).پیرمرد با ریشی انبوه در حد یک مشت دست در را باز کرده بوددر حالیکه این ریش شدت سیگار کشیدنش را نشان می داد چرا که از سفیدی به جو گندمی تغییر یافته بود.با عینک ته استکانی کائوچویی از مدل های ۳۰ ـ۴۰ سال پیش که آدم احساس می کنه شیشه اش بخار گرفته (یادش بخیر ـ ما که بچه بودیم پدر بزگی داشت مادرمان که از این عینکها می زد و من همیشه خیال می کردم که از زور پیری حوصله نداره عینکش رو پاک کنه و هر وقت می دیدمش حوصله ام سر می رفت ودوست داشتم بپرم عینک و بر دارم و پاکش کنم و وقتی هم که فوت کرد همه تو فکرمرده بودن و من تو عالم بچگی دنبال عینک).کجای کار بودیم .آره تمام وجودش بوی تلخ سیگار می داد اصلاْ جزئی از ذاتش شده بود(فکر کنم بی فیلتر می کشه)و حرکاتش آرام .آرام حرف می زد.آرام راه می رفت و نگاهش عجیب نافه بود.خواستم سر صحبت را با او باز کنم واز خطش تعریف کردم(البته رسم الخط زیبایی داشت)که با چند کلام کوتاه سخن را تمام کرد.و من که  فرصت دارم یک باره دیگه ببینمش.

 هنوزخیال می کنم دارم رباعیات رو گوش می کنم:

از من رمقی به سعی ساقی مانده است                     واز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از باده ی    دوشین  قدحی  بیش  نماند                      از عمر  ندانم  که چه باقی مانده است 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

این عکس و از وبلاگhttp://kaligoola.blogspot.com/پیدا کردم و بر دلم نشست.

آیااز اینکه راحت باشی و گرد وار بشینی و کف پای سفیدت رو نشان بدی لذت نخواهی برد؟

یاد دوستان دوران آموزشی افتادم که مثل اینها یکدست بودیم 

یاد باد آن روزگاران یاد باد .یاد قیصر هم گرامی باد که گاه گوداری سری به شعر هاش می زدم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

و هنوز هم پادگان

۱.یگان ما در منطقه ای از پادگان بود که تقریباْ سر سبز بود .در بالای آن درختان کاج بود و در روبه روی آن دفتر فرماندهای بود که باغچه زیبایی داشت و در پایین آن نیز چند ردیف درخت کاج کاشته بودند .همه این ها درست ولی به قول معروف دل آدمی از دیدن آن سبزی و زندگی شاد نمی شد چرا که درختان کاج درست است که سبز است ولی سبز زندهای نیست- یک جور رنگ مرده دارد ( از نظر من) و آن باغچه دفتر فرماندهی نیز دزست است که گل و بوته داشت ولی در آنجا همان حسی را داشتی که شریعتی در مواجهه با اهرام مصر داشت . با شکوه بود ولی از دیدن آن عظمت به یاد بردگانی می افتاد که زیر سنگها جان دادند و تو هم یاد سربازانی می افتی که نه از سر ذوق بلکه به زور اجبار تن به کار داده اند و البته این حس بیگاری را در آنجا به بیننده باغ منتقل می کند .اما در گوشه محوطه کنار اسلحه خانه باغچه بسیار کوچکی به ابعاد ۲ متر در نیم متر با تنه دو درخت درست شده بود که به زیبایی هر چه تمامتر با ذوق سلیقه بوته ها و گلهایی تزئینی کاشته بودند و در بالای آن چندین بوته گوجه فرنگی نیز چاشنی کار کرده بود.آری سربازی که در آنجا مسئول بود خود و برای دل خود چنین جایگاهی درست کرده بود که نه از سر زور بود بلکه از درد فراق حاصل می شد.( پسری بود ترک زبان و ساده و خود از او پرسیدم که این حس درست است و او آری گفت)آری اثر دل کار خود را میکند وباغچه ای با این ابعاد می تواند دل ربایی کند در برابر آن باغچه بزرگ دفتر فرماندهی . ما که شبها باید ازاسلحه خانه نگهبانی می کردیم از این نگهبانی نا خرسند نبودیم ( چون کنار باغچه محبوب من بود).مخصوصاْ من که وقتی نگهبان اسلح خانه بودم سعدی و شهریار را هم با خود می بردم و همراه خود می کردم .من و باغچه کوچکم و شهریار و سعدی.

۲.شاید بتوان گفت یکی از حسن های البته اجباری پادگان آن بود که از همان ابتدای صبح ناظر بر امدن آفتاب بودی .اول کمی سپیده می زد و سپس این سپیده روشن و روشن تر می شد تا آنکه از ستیغ کوه آفتاب سر بکشد و بر تو سلام کند.چندین بار شده بود که شب نگهبان بودم و بی خوابی اذیت می کرد با خود می گفتم :خدایا صبح را چگونه سر کنم مخصوصاْ سر کلاس درس که خوابیدن مساوی فریاد وتهدید مدرسین نظامی می شدولی همین که آفتاب بر من می خورد آن چنان انرژی به آدمی میداد که بی خوابی را جبران می کرد و البته به همان اندازه زیباتر غروب خورشید بود که اول طلایی کم رنگ و سپس خون آلود و  آخر شعله ای کم سو می شد قرصی که آرام دارد می سوزد و تو فقط و فقط باید نگاه کنی .همین .نگاه کنی و اخر در افق از نظر پنهان می شد و تو می فهمیدی که هوا دیگر سرد است.

این مناظر را شما نمی توانی در شهر ببینی -یعنی ساختمانها اجازه نمی دهند ولی آنجا نه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.در ادامه بحث قبلیم (سخترین کار پادگان)باید یک نکته را  بگویم که خشن بودن پادگان را روشن کند .وقتی یک سر باز  تفنگ  را ناموس خود بداند لابد سیم خار دار را هم دوست دخترش می بیند و نگهبانی را کافی شاپ و گشتی را قدم زدن در پارک .آری پادگان اینگونه است که تو چیزهایی را دوست داشته باشی که از آن متنفری .این مطلب را هم که بانوانی گفته بودن کاش ما هم سرباز بودیم با مثالی روشن کنم که هر گز چنین آرزویی نکند .سربازی مثل درد زایمان پنجمین فرزند است .البته ناخواسته .  .حال هر چه قدر این دلچسب است آن هم هست.

البته حالت گوناگونی در کل دوران آموزشی وجود دارد که اکنون شیرین شده وگرنه به جای خود سختی داشته است.

۲. امروز نیز تقسیم شدم وخدا را شکر که تهران افتادم در حالیکه هیچ امیدی نداشتم.چرا که خبر های مطمئنی داشتم که در یکی از بدترین جاهایی که وجود دارد خواهم افتاد و درست مثل کشتی گیری که ۱۰ امتیاز از حریف عقب است و در حال دادن یک امتیاز دیگر(که بازنده می شود به بدترین وجه) است بدلی زدم وحریف را خاک کردم و بلطف خدا و دعای بزرگانم ( بخصوص مامان بزرگم چرا که دعا کرد من جایی بیفتم که پسر بزرگش در ۵۰ سال پیش آنجا سرباز بوده و آنها در آن زمان هر هفته به انجا می رفتند و چون منطقه با صفای تهران بوده به آنها خوش می گذشته - بی افتم و دقیقاْ هم آنجا افتادم)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.خداوندا شکرت که باز مرا در حرم خلوت خویش راه دادی و بر من قسمت کردی که  دگر بار پا بر یکی از قله های کو ههای تو بگذارم و رحمتت را از من دریغ نکردی که سجده کنم بر آستانت بر بلندای کوهی .حتی اگر ان کوه ـ کوه نچندان محبوب  توچال باشد.

قسمتمان شد که وسط هفته توچال بریم.تا شیر پلا باران بارید و باعث شد درختانی که کم کم به فکر خواب هستند را مجبور کند که ببویند از عطر خویش.جای دوستان خالی ـ شام هم املتی جانانه زدیم و خوابیدیم. تو شیر پلا که بودیم یک گروهان سرباز دانشگاه امام علی را آوردند (ظاهراْ پادگان نمی خواد ما رو ول کنه ).صبخ هم در حالیکه هوا نیمه ابری بود و بر عکس معمول بادی نبود قله را در یک روز کاملاْ خلوت صعود کردیم و نقطه پایانی بود بر ۲ ماه فراق.

سخترین کار پادگان

فکر می کنید سخترین کار در پادگان چیست؟

شاید در جواب اول نگهبانی یا رژه و از این قسم به ذهن خطور کند .بگذارید یک فلاش بک به روزهای اول بزنم.تازه وارد پادگان شده بودیم و هنوز حال و هوای خود داشتیم .گردان خدمات که تشکیل شده از سربازان عادی است در پایین گردان ما قرار داشت.معمولاْ هنگام ظهر و خرید با آنها بر خورد داشتیم .هنگام خرید نوع صحبت کردنشان بسیار تو ذوق می زد. بد دهانی در غایت خود بود و حدی نداشت .در هنگام صحبت با تلفن ـ خواهر ومادر وخانواده و قوم و قبیله هر یک در خور توانایی طرف نصیب و بهره ای می بردند.باری با خود این اندیشه می کردم که اینان چه بی فرهنگ مردمانی هستند که دوست را با ان کلام (انواع فحشهای سنگین)به حضور مطلبد ـ برای دشمن خود چه واژه ای اختیار خواهد کرد( به احتمال به نوع آوری خواهد پرداخت).باری چند روزی گذشت و سختی آموزش بر ما هویدا شد.بچه ها نیز کم کم شروع کردند از همان واژه ها استفاده کردند بر له افسر و فرمانده و کسی که خدمت رابوجود اورد و.....بله بعد از مدتی کسی نبود(حتی آن گربه ها ) که از زبان ما در امان باشد.آری سخترین کار در پادگان آن بود که بتوانی با همین خر و الاغ و گوسفند بگذرانی و به آن قانع باشی و شاکر.این بد زبانی موقعیتی بود که تحصیل کرده و غیر ـ فوق لیسانس و دکتر نمی شناخت .تازه متوجه اشتباه خود  در مورد قضاوت عجولانه بر سربازان قدیم شدم.

این وضعیت را اینگونه بتوان تحلیل کرد که :

۱.به دلیل سختی کار و فشاری که بر فرد وارد می شود او نیز می خواهد این فشار را که حال برای او مقداری نیز روانی است تخلیه کند پس با فحاشی بر زمین و زمان موقعیتی پیروز در برابر ان فشار در تخیل خود خواهد یاقت.

۲.به دلیل فضای پادگان:.در پادگان فضایی کاملاْ مردانه حاکم است و به دلیل نیود هیچ لطیفی ـ فضای سنگین حاکم است. می داند که اگر فحاشی را نعره کند هیچ بانویی نخواهد شنید .

به قول قرآن کریم  زنان ماییه آرامش مردان  هستند و این آرامش در پادگان وجود ندارد .البته در قران آمده که برای شوهرانشان آرامش بخش هستند ولی به نظر بنده می توان ان را تعمیم داد به فضاهای کلی تر.نمونه قابل لمس آن فضای تماشاگران فوتبال و ولیبال و بستکتبال است که در اولی زنان نیستند و در دومی وسومی هستند .در اولی اگر فحاشی نکنی عیب است در دومی بلعکس(کسانی که تجربه این هر دو را دارند می توانند گواه مطلب باشند).

این دلایلی بود که به ذهن بنده می رسید( مخصوصاْ دومی که آخر پدر سوخته بازی بود)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت   توسط سهیل  |