درفک از نگاه دل
شب ساعت ۱ به شیر کوه رسیدیم و شب در هوای سردی خوابیدیم .صبح ساعت ۵.۵ از خواب بیدار شدیم وبه سمت سیاهی حرکت کردیم که کم کم معلوممان شد که جنگل است .در پایین جنگل که ارتفاع نگرفته بودیم ـ برگها سبز و شاداب بودند کم کم جنگل چهره عوض کرد و گویی نقاش روزگار بر درختان رنگهای زرد وقرمز و نارنجی پاچیده است .باز بالا تر رفتیم و دیگر وارد برگ ریزان جنگل شده بودیم .درختان لخت وعور خیره مار ا تماشا می کردند و ماهمنوا با صدای خش خش زیر پامان به آنها خیره.
در قسمتهایی فراتر از زانو در برگ ریز درختان بودیم و چندی تن خود به برگ زدیم که چه لذتی داشت.(در محله ای که ما زندگی می کنیم ( دریانو)و در گذشته که هنوز آپارتمان سازی نبود. دریانو برگ ریزانی داشت تماشایی که با لذت هرچه تمامتر برگهای تازه افتاده را زیر پای خود خرد می کردیم وصدای خش آن را می شنویدیم.آی کجای کودکی؟(همین چند روز پیش هم یک چوب خط به زندگیمان اضافه کرد دست روزگار) برگهای زیر پای من در جنگل و این چوب خط و یاد کودکی خود در محله ـ حسرتی در دل انداخت که فقط با دیدن خنده چوپان شولا پوش از دل برفت)
دیگر جنگل دارد تمام می شود و سنگ و درخت چه زیبا با هم چفت و بست شده اند .چه درختانی که بر روی سنگی رویده اند .به چشمه رسده ایم و چوپان شولا پوش مشغول جمع کردن گوسفندان است.از او خواستیم که شولا و کلاه نمدیش را به ما بدهد برای گرفتن عکس و اجابت کرد خواست ما را.
بعد از نهار حرکت کردیم و این بار بجای درخت ـ بوتهای زرشک بود که خود را بر ما ارزانی می داشتند و ما خوردیم ( البته اینجا ما یعنی من چون اندازه همه خوردم) و خوردیم تا لبها به رنگ خود زرشک شد.دیگر قله رخ نشان داده و ما در حال پایین آمدن از یال به کاسه هستیم.شب را در کلبه ای که دامداران در تابستان از آن استفاده می کنند به صبح رسانده در حالیکه هوا سرد است و سرد است و سرد.
صبح قله را صعود کرده و البته دعا برای شفای مریض گروهمان علی اجلالی می کنیم که تصادف کرده است و امید به دعای دوستانش دارد.در برگشت باز هم جنگل شروع می شود و ما در جنگل دوباره غرق می شویم .یادگار دوست ناظری و این همه زیبایی مانده ام که چرا به جنونم نکشانید؟کلبه های داخل جنگل بسیار تماشایی است.حال و هوای مخصوص خود دارد( چه عکسهایی گرفتم که خود مبهوت آنم).و در آخر که به روستای شاه شهیدان نزدیک می شویم از مرتعی وسیعی رد شده که بسیار شبیه عکسهایی است که از آلپ دیده ام است.
ناهار را در امامزاده نزری خورده :نان وپنیر محلی و چای و پیاز که گوارا تر از هر کنسروی بود.( البته حرکت بعضی از دوستان برایم سئوال ایجاد کرد که چرا دعوت آمحلی ها را اجابت نکردند .لابد مثل من سرباز نبودند که نون وپنیر وپیاز بخورند )مسیر برگشت را با نیسان می آییم.از آسیابر و دیلمان که رد می شویم( مسیر کاملاْ خشک است و مرتع گون)باز به جنگل های بسیار زیبای سیاه کل می رسیم.ما که در قسمت بار نیسان سواریم ایستاده سعی می کنیم آن همه زیبایی را ببلعیم (انگار که سوار ماشینهای کوروکی بودیم( لذت این نوع ماشینها را داد).البته تاریخ هم در پس آن زیبایی قرا دارد و اشرف دهقان وشهیدان خلق سال ۵۴ .از سیاهکل به رشت و از رشت به تهران با رانندهای خوش مرام.
ومن و وداعی جانانه با سالار فصلها پاییز.

