سلام
۱.می خواستم اسم این مقاله رو بگذارم خداحافظی با طعم گس خرمالو که دیدم حق مطلب ادا نمی شه
۲.چون می خواهم از الفاظ پادگانی استفاده کنم از دوستانی که الفاظ بد را بر نمی تابند با عرض پوزش تقاضا دارم از قسمتهای پایانی چشم پوشی کنند.
۳.این پست چون از دل بر امده پستی طولانی است اگر احساس می کنید که خسته می شوید در چند نوبت بخوانید لطفاْ
دوران آموزشی ما ۴ شنبه تمام شد و ما ماندیم و نزدیک ۲ ماه خاطره پس از ۳ روز قبل پایان بازگو می کنم حرف دل را
۲ ـ۳ روز آخر است و بچه ها کم کم شروع کرده اند به روز شماری و ساعت شماری خوشحال از انکه راحت می شویم ولی حالی داریم که زیاد ملموس نیست .فقط گهگاهی خود نمایی می کندخوب این همه رفاقت چی ؟
۲ شنبه بعد از ظهر است و ما برای تمرین مراسم روز تحلیف تمرین می کنیم کاری که از دیروز شروع کرده ایم .برای مراسم امروز جانشین پادگان که سرهنگی ارتشی است و در میان بچه ها به خاطر پرستیژ بالا و در عین حال صداقتی که در سخنانش موج می زند محبوباست(او به ماسربازانش نه به عنوان یک فرد غریبه. که مانند فرزندانش نگاه می کند وحرف می زند ـ سخنش از دل است وچون حرف از دل برآید لاجرم بر دل نشیند) .قبل از اجرای مراسم در میدان راحت باش نشیته ام و چون جایگاه ما نزدیک گروه موزیک است تمام حرکات انها را می بینیم ومی شنویم .یکی از بچه های موزیک که قره نی می زند به صورت آرام دشتی می زند . بر پا داده می شود و ما خبر دار می ایستیم .این مراسم ۲ تا ۳ ساعت طول می کشد که قسمت اعظم ان را باید خبردار به ایستیم و در پایان رژه برویم .در روز پایانی قرار است که سرداری از ما بازدید کند که امروز جانشین پادگان ان را با ما تمرین می کند ابتدا از ضلع جنوب غربی میدان وارد شده و بعد از ان خیر مقدمی که افسری بیان می کند و ادای احترام به سربازان شهیدی که مقبره آنها در همان ضلع قرار دارد به سمت ما که گردان یکم هستیم و اولین گردان امده در حالی که ما پیش فنگ ۳ از چپ کرده و با سر او را مشایئت می کنیم (اسلحه ها را به صورت عمود روبرو قرار گرفته و دست راست در کنار قنداق با انگشتان باز قرار می گیرد).همین که به ما می رسد و شروع سان است گروه موزیک ای ایران را می زند و او سپس به جایگاه می رود .ابتدا قران خوانده می شود و سپس مراسم قسم خوردن سربازان که با جان خود از این مرز و بوم و ملت دفاع کرده و شخصی روحانی قطعه قطعه می گوید و ما تکرار می کنیم با فریاد .
سپس نمایند دانشجو ها و سربازان عادی با نظم خاصی جلو رفته و از او سر دوشی ها را گرفته(آنها افرادی هستند که پا هایشان با تمرین های مداوم نزدیک ۱۸۰ درجه باز می شود) و ختابه خوان یک متن حماسی از جانب ما می خواند نکته جالب آنکه ما فرمانده هان و سرهنگان وامیران را هم رزمان قدیم خوانده و اینک نوبت ماست که راهشان را ادامه دهیم(البته هیچ یک از ما نقشی در نوشتن ان نداشته و متنی است که از رکن آمده و فرد ختابه خوان روزها تمرین کرده که محکم و حماسی بخواند) .بعد از آن یک گردان حرکات نمایشی یابا همان نام پادگانی مبتنی بر عمل را اجرا می کند که از ان جمله جنگ سر نیزه با کوله و کلاه اهنی است و باز وبست تیر بار و اسلخه انفرادی با چشمان بسته است.بعد از ان رژه و ما بعد از گروه موزیک و افسرانی که در پادگان خدمت می کنند اولین گروهان آموزشی هستیم که رژه می رویم .ابتدای باند رژه رسیده ام و گروه موزیک روبه روی جایگاه مستقر شده و موزیکی بسیارز زیبا که ابتدای ان بسیار احساسی است و در اواسط آن سازهای بادی آن صدایشان ریز می شود و ما سربازان و سرهنگ را که می خواهد از ما سان ببیند را با خود همراه می کند گویی موزیک کنترل ما را بر عهده گرفته .دیگر برای خود نیستی .فرمانها برای رژه شروع می شود این فرمانها را فرمانهد گروهان ما با دست می دهد او جلوی گروهان است و دو نفر در وسط گروهان با صدای بلند فریاد می کنند البته در جلوی ما بعد از درفش گروه (همان علم ) سرهنگ دوم .پ قرار دارد و سرهنگ شمشیر را به صورت پیش فنگ رو به روی خود قرار داده سپس فرمانده ما و بعد گروهان .
پی ئیش و ما پای چپ خود را بدون آنکه زانو بشکند بالا برده و می کوبیم بر زمین
بعد از چند پی ئیش فرمان خببببر است که همان حرکت تکرار می شود
سپس فرمان داآر که ما به صورت عروسکی حرکت می کنیم (طوری نیم پوتین حرکت می کنیم که زانوان نشکند )
فرمان نظظر به که گروهان نعره گون فریاد می زنند :یا علی
ودر آخر فرمان راآست که سر ها بجز افرادی که در ابتدای صفها قرار دارند به راست چرخیده و در حالیکه با قیز سرهنگ را نگاه می کنی فریاد می نز الا هو اک بر و دیگر چپ راست میزنی یعنی پای چپ و راست را بدون آنکه زانو بشکند تا آنجا که می شود بالا ببری و محکم بر زمین بکوبی طوری که جایگاه بلرزد (وواقعاْ هم می لرزد ) در این جا دیگر گروه موزیک اهنگ را حماسی کرده و البته طبالها با تمام توان خود می کوبند و سرهنگ و سرباز را غرقدر خود می کند دیگر تو نیستی که حرکت می کنی دیگر منی وجود ندارد و دو دره کردن معنا ندارد و نمی توانی پیچ بزنی و همه ما شده اند اب بودند و تبدیل به رودخانه خروشان شده اند .قطره بودند و دریا شده اند . و زمزه های زیر لب سرهنگ آفرین -احسنت در حالیکه بغض آلود است و سپس فریادش گرو ـ هان - خیلی ـ خوب و ما در حالیکه چشمانمان نم اشکی گرفته با صدایی که از انتهای حنجره به فریاد بلندی تبدیل می شود به نعره گوییم الا هو اک بر خامنه ای ره بر
و ما تازه به خود می آییم صداها گرفته و رژه تمام شده و مغرور از آن که مام وطن را نگهبانیم و ملت را پشتیبان .(اما دلیل آنکه ما با قیز و دهان بسته باید جایگاه را نگاه کنیم آن است که به او نشان دهیم در نگهبانی از وطن تردید نداریم و برای نابود کردن دشمن وطن تردید نداریم که سر ببازیم که سر بازیم )و این حسی که من داشتم را از خیلی از بچه ها پرسیدم و آنها نیز همین گونه بودند و روز آخر در نماز خانه که خواستیم از سرهنگ سپاس گذاری کنیم او خدا را قسم آورد که هنگام رژه ما مو بر تنش سیخ شده بود و بعد که دید بچه ها از او تشکر می کنند و فضا را احساسی از معرکه کنار رفت .او سال دیگر بازنشسته می شود و با بودن با سربازانش می خواهد این درد را کم کند چرا که طوری کلمه باز نشسته را گفت که غم بر دل ما نشست.
شب آخر است و باز ما را مجبور کردند که برای جشن به حسینه پایین برویم .کل سربازان آموزشی بودند و البته برای ما که می خواستیم با هم باشیم جالب نبود ولی نکته قابل توجه تشویق فراوان مسئول آموزش سرهنگ .ع بود که تمام سختی ها در طول دوره بر عهده او بود و البته سربازان صفر آموزش بسار سختری از ما دیده بودند و تشویق فراوان کردند او را و البته ما هم نه با آن شدت او را تشویق کردیم .
هنگام حرکت به سوی گردان فرمانده ما که دیگر خشن نبود گفت هر چه می خواهید بخوانید و ما شروع کردیم عمو سبزی فروش ...بله ......سبزیت آشی.....و خنده های ما تا به یگان رسیدیم
شب آخر بود و به همراه فرمانده ها نشستیم و ادا حرکات تک تک آنها را در آوردیم و از خاطرات گفتیم و از خنده روده بر شدیم و در اخر ما آنها را به خاطر سختیهایی که بر ما آورده بودند (البته بر حسب وظیفه که اگر نکنند اضافه می خورند) بخشیدیم و آنها ما را که در پشت آنها صحبتها کرده و الفاظی که مناسب نبوده بکار برده بودیم و همه هم دیگر را حلال .(این سنت حلالیت اصلاْ در ذات فرهنگ ایرانی است که نکته مثبت ان فرایندی اخلاقی است که انسانها از کینه خالی می شوند و اما شاید نکته منفی در مقیاس بسی بزرگ آن است که حافظه تاریخی کوتاه مدتی را بر جا می گذارد .یعنی از دید فردی مثبت است و از دید اجتماعی منفی )ما آن شب نشستیم اما در قالب انسانهایی برابر .بچه هایی که از چند روز پیش دفتر خاطراتشان دست به دست می شد به دست فرمانده ها دادند تا انها نیز بنویسند یادگاری برای سالهای دور که دلتنگ روزهای جوانی هستی
صبح ۴ شنبه سرداری مراسم را اجرا کرد ولی آن حسی که آن روز۲ شنبه داشتیم را نیافتیم و آخرین فرمان :گروهان خیلی خوب و پاسخ ما
هنگام مراجعت به گردان نا خود اگاه همه با هم ای ایران را خواندیم تا به یگان رسیدم .اخرین غذا و لحظه اخر جدایی که چه تلخ- که چه گس بود .باید با دوستانی که ۲ماه با هم بودیم خداحافظی می کریدم شاید بگویید که ما هم این حس را تجربه کرده ایم هنگام فارغ التحصیلی اما با ید بگویم که در اشتباهید چرا که ما از هم جدا می شدیم و هر یک به شهر خود می رفت در حالیکه نکات مشترک فراوان داشیتم سخیتها مان با هم بود آب وخوراک و غذا و حتی دستشوی مان مشترک بود و خوابیدن مانهم. یعنی ۲ ماه کمتر را در ۲۴ ساعت نقطه مشترک ضرب کنید تا بدانید لحظه جدایی درد ناک ما را
دیگه من کی صبح می توانستم با فریاد نمکی بچه ها را بیدار کنم .به کی می تونم بگم وقتی امیر می بینم یاد نگهبانی می افتم .دیگه کی من شرت وکرست(۲ بند وفانسقه)می بندم .آخه خدا من کی می تونم به چچچچچپ بخندم و این همه آدم پیدا کنم و تازه ۲ ماه هم با هاشون هم پیاله شم .بچه ها ( هر کی که از هم خدمتیهام می خونه ) با هاتون خیلی حال کردم از تون خیلی اموختم .
و سوار اتبوس می شوی و دمق و بغض کرده لباس افسری پوشیدی و باید محکم باشی .آخه خدا دوست دارم گریه کنم و میدان ازادی بغل کردن یکدیگر به احتمال زیاد برای اخرین بار و باز هم فرایند روز گار که ای انسان چه نشسته ای که من حرکتم توقف ندارد
همتون در پناه حق .این گنه کار را هم که کم کرم نریخت فراموشش نکنید و اگریاد اذیتام افتادید برام دعا کنید.
این بود که اسم پست را گذاشتم خداحافظی با طعم O.R.S که دارویست تلخ و شیرین و شور .نمی دانی کی شیرین است و کی تلخ و کی شور