تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

بسیاری از افراد را اگر از آنها سئوال کنی که سربازی  با آدمی چه می کند جواب خواهند داد که از انسان همی مردی سازد.

این موضوع در یک پست از پستهای ماههای گذشته وبلاگ از زندگی نیز آمده است البته در جواب همراه تعجب استاد از شاگرد که چنیین جوابی داده بود.

بنده نیز می خواهم پا در کفش بزرگان کرده و جوابی در خور ۲ماه تجربه خود بدهم.البته تنها از یک بعد که زاویه های دیگر را به عمد نادیده گرفته ام.

بر عکس آن خیلی ها جواب بنده به این سئوال آن است که سربازی آدمی را پرت می کند به دوران کودکی و کوچکی .آرزو ها کوچک می شوند و مردان چون کودکان دل نازک.

جوان قبل از سربازی دقدقه های مهمی دارد مانند :اتمام پروژه - پاس کردن چک-تیپ زدن برای محبوب تامین هزینه زندگی-مسافرت و....

فرد داری طبقه و موقعیت کسب کرده از جامعه یا حواله شده از آن جامعه است.پزشک یا مهندس است ـپسر فلان الدوله و آقا زاده و پسر حاجی است هویتی دارد که نزدیک ۲ دهه به بالا در شکل گیری آن موثر بوده و هنوز در موقعیتی قرار نگرفته تا این هویت را امتحانی کرده یا به اصطلاح آبدیده کند.

هنگام ورود به پادگان اصطلاحی وجود دارد که هرچه مقام وموقعیت داری باید در بیرون در پادگان دفن کنی و به خاک بسپاری(ولی هنوز باور نداری)

اولین شب ورود به یگان ۵۰ ـ۶۰ تا بشین پاشو می روی تا کم کم باور کنی حرف هنگام ورود را.خواهی دید مردانی با چهره خشن(به دلیل زدن مو چنین چهره ای پیدا کرده اند )آرام آرام اشک از چشمانشان جاری می شود .(در همین حال میو میو ی گربه ناز آسایشگاه همراه با عشوه به تو این نوید را می دهد که دوستانی از جنسی غیر از انسان خواهی یافت که لطیف هم هستند و برای ساعتهای نیمه شب که نگهبان هستی بر تو ناز خواهد کرد و تو او را ناز.تازه اگر از دستش بر تابیدی می توانی با لنگه کفشی کوبیش بدون آنکه دیه نشی آن شوی (بر عکس جنس لطیف خارج از پادگان(البته این عمل بسیار نکوهیده ای بود که از جانب اقلیتی اجرا می شد و مطمئناْ آنها در خارج از پادگان هم رفتاری درست نخواهند داشت)))

در روز های آینده خواهی یافت که بهترین آرزویت آن است که شب دقیقه ای دیر تر از ۹:۳۰ بخوابی و بتوانی فیلمی را کامل ببینی یا آن روز خورشت مورد علاقه ات را بخوری و یا آنکه به یبوست گرفتار نشوی و یا هنگام خواب صدای حیوانات را در بیاوری و نگذاری دیگران بخوابند و البته مهمترین  ومهمترین خواسته ات که آن را از جان و دل آرزو می کنی والبته در ۲ هفته اول جزو محالت  ـ گرفتن خیلی خوب  در پایان رژه است .چرا که بعد آن رژه تمام خواهد شد.

مشاهده می کنید که از آن جایگاه به چه جایگاهی رسیدی و آرزو هایت چقدر کوچک شده اند همانند دوران کودکی.همانطور که در کودکی تنها واژه آفرین شادت می کرد.فریاد مبسر آرامت می کرد در کلاس درس(که این مهم را در گروهان ارشدش بر عهده دارد)و یا از پدر در خواست می کردی شبی را کمی دیر تر بخوابی تا حس کنی که بزرگ شده ای وبا صدای بع بع گوسفندی شاد می شدی

آری دوران آموزشی پرتابیست به کودکی

این گفتار لزوماْ تجربه هایی نیست که شخصاْ کرده باشم بلکه در آن از تجربه کلی دوستان سربازم استفاده کرده ام .البته شاید با خیلی از چیزهایی که دیگران را ناراحت می کرد شاد می شدم وبلعکس.مثلاْ خیلی ها از خورشت قرمه سبزی پادگان بدشان می آمد واز کنسرو تن خوششان ومن بلعکس.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت   توسط سهیل  | 

سلام

۱.می خواستم اسم این مقاله رو بگذارم خداحافظی با طعم گس خرمالو که دیدم حق مطلب ادا نمی شه

۲.چون می خواهم از الفاظ پادگانی استفاده کنم از دوستانی که الفاظ بد را بر نمی تابند با عرض پوزش تقاضا دارم از قسمتهای پایانی چشم پوشی کنند.

۳.این پست چون از دل بر امده پستی طولانی است اگر احساس می کنید که خسته می شوید در چند نوبت بخوانید لطفاْ

دوران آموزشی ما ۴ شنبه تمام شد و ما ماندیم و نزدیک ۲ ماه خاطره پس از ۳ روز قبل پایان بازگو می کنم حرف دل را

۲ ـ۳ روز آخر است و بچه ها کم کم شروع کرده اند به روز شماری و ساعت شماری خوشحال از انکه راحت می شویم ولی حالی داریم که زیاد ملموس نیست .فقط گهگاهی خود نمایی می کندخوب این همه رفاقت چی  ؟

۲ شنبه بعد از ظهر است و ما برای تمرین مراسم روز تحلیف تمرین می کنیم کاری که از دیروز شروع کرده ایم .برای مراسم امروز جانشین پادگان که سرهنگی ارتشی است و در میان بچه ها به خاطر پرستیژ بالا و در عین حال صداقتی که در سخنانش موج می زند محبوباست(او به ماسربازانش نه به عنوان یک فرد غریبه. که مانند فرزندانش نگاه می کند وحرف می زند ـ سخنش از دل است وچون حرف از دل برآید لاجرم بر دل نشیند)  .قبل از اجرای مراسم در میدان راحت باش نشیته ام و چون جایگاه ما نزدیک گروه موزیک است تمام حرکات انها را می بینیم ومی شنویم .یکی از بچه های موزیک که قره نی می زند به صورت آرام دشتی می زند . بر پا داده می شود و ما خبر دار می ایستیم .این مراسم ۲ تا ۳ ساعت طول می کشد که قسمت اعظم ان را باید خبردار به ایستیم و در پایان رژه برویم .در روز پایانی قرار است که سرداری از ما بازدید کند که امروز جانشین پادگان ان را با ما تمرین می کند ابتدا از ضلع جنوب غربی میدان وارد شده و بعد از ان خیر مقدمی که افسری بیان می کند و ادای احترام به سربازان شهیدی که مقبره آنها در همان ضلع قرار دارد به سمت ما که گردان یکم هستیم و اولین گردان امده در حالی که ما پیش فنگ ۳ از چپ کرده و با سر او را مشایئت می کنیم (اسلحه ها را به صورت عمود روبرو قرار گرفته و دست راست در کنار قنداق با انگشتان باز قرار می گیرد).همین که به ما می رسد و شروع سان است گروه موزیک  ای ایران را می زند و او سپس به جایگاه می رود .ابتدا قران خوانده می شود و سپس مراسم قسم خوردن سربازان که با جان خود از این مرز و بوم و ملت دفاع کرده و شخصی روحانی قطعه قطعه می گوید و ما تکرار می کنیم با فریاد .

سپس نمایند دانشجو ها و سربازان عادی با نظم خاصی جلو رفته و از او سر دوشی ها را گرفته(آنها افرادی هستند که پا هایشان با تمرین های مداوم نزدیک ۱۸۰ درجه باز می شود) و ختابه خوان یک متن حماسی از جانب ما  می خواند  نکته جالب آنکه ما فرمانده هان و سرهنگان وامیران را هم رزمان قدیم خوانده و اینک نوبت ماست که راهشان را ادامه دهیم(البته هیچ یک از ما نقشی در نوشتن ان نداشته و متنی است که از رکن آمده و فرد ختابه خوان روزها تمرین کرده که محکم و حماسی بخواند) .بعد از آن یک گردان حرکات نمایشی یابا همان نام پادگانی مبتنی بر عمل را اجرا می کند که از ان جمله جنگ سر نیزه با کوله و کلاه اهنی است و باز وبست تیر بار و اسلخه انفرادی با چشمان بسته است.بعد از ان رژه و ما بعد از گروه موزیک و افسرانی که در پادگان خدمت می کنند اولین گروهان آموزشی هستیم که رژه می رویم .ابتدای باند رژه رسیده ام و گروه موزیک روبه روی جایگاه مستقر شده و موزیکی بسیارز زیبا که ابتدای ان بسیار احساسی است و در اواسط آن سازهای بادی آن صدایشان ریز می شود و ما سربازان و سرهنگ را که می خواهد از ما سان ببیند را  با خود همراه می کند گویی موزیک کنترل ما را بر عهده گرفته .دیگر برای خود نیستی .فرمانها برای رژه شروع می شود این فرمانها را فرمانهد گروهان ما  با دست می دهد او جلوی گروهان است و دو نفر در وسط گروهان با صدای بلند فریاد می کنند البته در جلوی ما بعد از درفش گروه (همان علم )  سرهنگ دوم .پ قرار دارد  و سرهنگ شمشیر را به صورت پیش فنگ رو به روی خود قرار داده سپس فرمانده ما و بعد گروهان .

پی ئیش و ما پای چپ خود را بدون آنکه زانو بشکند بالا برده و می کوبیم بر زمین

بعد از چند پی ئیش فرمان خببببر است که همان حرکت تکرار می شود

سپس فرمان داآر که ما به صورت عروسکی حرکت می کنیم (طوری نیم پوتین حرکت می کنیم که زانوان نشکند )

فرمان نظظر به که گروهان نعره گون فریاد می زنند :یا علی

ودر آخر فرمان راآست که سر ها بجز افرادی که در ابتدای صفها قرار دارند  به راست چرخیده و در حالیکه  با قیز سرهنگ را نگاه می کنی فریاد می نز الا هو اک بر و دیگر چپ راست میزنی یعنی پای چپ و راست را بدون آنکه زانو بشکند تا آنجا که می شود بالا ببری و محکم بر زمین بکوبی طوری که جایگاه بلرزد (وواقعاْ هم می لرزد ) در این جا دیگر گروه موزیک اهنگ را حماسی کرده و البته طبالها با تمام توان خود می کوبند و سرهنگ و سرباز را غرقدر خود می کند دیگر تو نیستی که حرکت می کنی دیگر منی وجود ندارد و دو دره کردن معنا ندارد و نمی توانی پیچ بزنی و همه ما شده اند اب بودند و تبدیل به رودخانه خروشان شده اند .قطره بودند و دریا شده اند .  و زمزه های زیر لب سرهنگ آفرین -احسنت  در حالیکه بغض آلود است و سپس فریادش گرو ـ هان - خیلی ـ خوب  و ما در حالیکه چشمانمان نم اشکی گرفته با صدایی که از انتهای  حنجره به فریاد بلندی تبدیل می شود   به نعره گوییم  الا  هو اک بر خامنه ای ره بر 

و ما تازه به خود می آییم  صداها گرفته و رژه تمام شده و مغرور از آن که مام  وطن را نگهبانیم و ملت را پشتیبان .(اما دلیل آنکه ما با قیز و دهان بسته باید جایگاه را نگاه کنیم آن است که به او نشان دهیم در نگهبانی از وطن تردید نداریم و برای نابود کردن دشمن وطن تردید نداریم که سر ببازیم که سر بازیم )و این حسی که من داشتم را از خیلی از بچه ها پرسیدم و آنها نیز همین گونه بودند و روز آخر در نماز خانه که خواستیم از سرهنگ سپاس گذاری کنیم او خدا را قسم آورد  که هنگام رژه ما  مو بر تنش سیخ شده بود و  بعد که دید بچه ها از او تشکر می کنند و فضا را احساسی  از معرکه کنار رفت .او سال دیگر بازنشسته می شود و با بودن با سربازانش می خواهد این درد را کم کند  چرا که طوری کلمه باز نشسته را گفت  که غم بر دل ما نشست.

شب آخر است و باز ما را مجبور کردند  که برای جشن به حسینه پایین برویم .کل سربازان آموزشی بودند و البته برای ما که می خواستیم با هم باشیم جالب نبود ولی نکته قابل توجه تشویق فراوان مسئول آموزش سرهنگ .ع بود که تمام سختی ها  در طول دوره  بر عهده او بود و البته سربازان صفر آموزش بسار سختری از ما دیده بودند و تشویق فراوان کردند او را و البته ما هم نه با آن شدت  او را تشویق کردیم .

هنگام حرکت به سوی گردان فرمانده ما که دیگر خشن نبود گفت هر چه می خواهید بخوانید و ما شروع کردیم  عمو سبزی فروش ...بله ......سبزیت آشی.....و خنده های ما تا به یگان رسیدیم

شب آخر بود و به همراه فرمانده ها نشستیم و ادا حرکات تک تک آنها را در آوردیم و از خاطرات گفتیم و از خنده روده بر شدیم و در اخر ما آنها را به خاطر سختیهایی که بر ما آورده بودند (البته بر حسب وظیفه که اگر نکنند اضافه می خورند) بخشیدیم و آنها ما را که در پشت آنها صحبتها کرده و الفاظی که مناسب نبوده بکار برده بودیم و همه هم دیگر را حلال .(این سنت حلالیت اصلاْ در ذات فرهنگ ایرانی است که نکته مثبت ان فرایندی اخلاقی است که انسانها از کینه خالی می شوند و اما شاید نکته منفی در مقیاس بسی بزرگ آن است که حافظه تاریخی کوتاه مدتی را بر جا می گذارد .یعنی از دید فردی مثبت است و از دید اجتماعی منفی )ما آن شب نشستیم اما در قالب انسانهایی برابر .بچه هایی که از چند روز پیش دفتر خاطراتشان دست به دست می شد به دست فرمانده ها دادند تا انها نیز بنویسند یادگاری برای سالهای دور که دلتنگ روزهای جوانی هستی

صبح ۴ شنبه سرداری مراسم را اجرا کرد ولی آن حسی که آن روز۲ شنبه داشتیم را نیافتیم و آخرین فرمان :گروهان خیلی خوب و پاسخ ما

هنگام مراجعت به گردان نا خود اگاه همه با هم ای ایران را خواندیم تا به یگان رسیدم .اخرین غذا و لحظه اخر جدایی که چه تلخ- که چه گس بود .باید با دوستانی که ۲ماه با هم بودیم خداحافظی می کریدم شاید بگویید که ما هم این حس را تجربه کرده ایم هنگام فارغ التحصیلی اما با ید بگویم که در اشتباهید چرا که ما از هم جدا می شدیم و هر یک به شهر خود می رفت در حالیکه نکات مشترک فراوان داشیتم سخیتها مان با هم بود آب وخوراک و غذا و حتی دستشوی مان مشترک بود و خوابیدن مانهم. یعنی ۲ ماه کمتر را در ۲۴ ساعت نقطه مشترک ضرب کنید تا بدانید لحظه جدایی درد ناک ما را

دیگه من کی صبح می توانستم با فریاد نمکی بچه ها را بیدار کنم .به کی می تونم بگم وقتی امیر می بینم یاد نگهبانی می افتم .دیگه کی من شرت وکرست(۲ بند وفانسقه)می بندم .آخه خدا من کی می تونم به چچچچچپ بخندم و این همه آدم پیدا کنم و تازه ۲ ماه هم با هاشون هم پیاله شم .بچه ها ( هر کی که از هم خدمتیهام  می خونه ) با هاتون خیلی حال کردم از تون خیلی اموختم .

و سوار اتبوس می شوی و دمق و بغض کرده لباس افسری پوشیدی و باید محکم باشی .آخه خدا دوست دارم  گریه کنم و میدان ازادی بغل کردن یکدیگر به احتمال زیاد برای اخرین بار و باز هم  فرایند روز گار که ای انسان چه نشسته ای که من حرکتم توقف ندارد

همتون در پناه حق .این گنه کار را هم که کم کرم نریخت فراموشش نکنید و اگریاد اذیتام افتادید برام دعا کنید.

این بود که اسم پست را گذاشتم خداحافظی با طعم O.R.S که دارویست تلخ و شیرین و شور .نمی دانی کی شیرین است و کی تلخ و کی شور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت   توسط سهیل  | 

ابتدا عید فطر را بر تمام روزه داران تبریک می گوییم و ملتمس دعایشان هستم.

و اما باز هم پادگان ـ اما این بار از جنس اندیشه:

تمامی فرزندان آدم

۱.روز های اولی که بعد از مرخصی به پادگان مراجعه کرده بودم با مناظر بدیع مواجه مس شدم که تا به حال تجربه شخصی نکرده بودم.

همه موها زده شده با نمره شماره ۲ ـ همه لباس خاکی پوشیده و پوتین بر پا

با هفته قبلش که تازه به پادگان مراجعه کرده بودم مقایشه می کردم که افراد را به راحتی بر اساس نوع مو و لباس و تیپشان تمییز دهم ولی الان چی؟همه عجیب شبیه به هم بودیم .باور کنید حتی شناختن یکدیگر از هم تا ساعتها مشکل بود.مانند این چینیها که با خود می گوید چه قدر شبیه هم هستند و شناختشان مشکل.

آری وقتی که تمام مزایای طبقاتی از آدمی گرفته شود انسانها سخت شبیه به هم خواهند بود و هیچ صفت خارجی که باعث تفاخر او از دیگری نشود دیگر وجود نخواهد داشت و می توان کلمه های برابری و برادری را به عینه لمس کرد تنها هر که دانشش بیشتر آن هم نه فقط بر روی برگه کاغذ ـ بلکه در وجودش او برتری خواهد یافت و دیگر مزایای مادی محلی از اعراب نخواهد داشت.

آن هنگام است که به یقین خواهی رسی که همه ی ما فرزندان آدم هستیم.

شاید اگر بخواهم قیاسی کنم دو ماه سربازی را با ۳ روز حرام حج تمتع باشد که در انجا هم سرها زده می شود و لباس یک رنگ پوشیده می شود .اما این ۲ ماه به نظر من مزایای بیشتری دارد

۱. اولاْ مدتش بیشتر است ۲. لباس ها رنگ خاکی دارد و یاد آور جنس و ذات انسان است و آنجا لباس ها سفید است و رنگی برتر از خاک.۳. در انجا خانمها هم وجود دارد که شاید مردان بتوانند با انها صحبت کرده و چون در جلو چشمانشان هستند از خیالشان نرفته و با انها به آرامش برسند(درست است که زن بر مرد حرام است) ولی در سربازی خیر تنها  تنها تنها یاد خدا است و امید به رحمتش و بس ۴. و در آخر چهرها آنجا نیز مثل سربازی یک دست نیست .یکی ریش زیادی دارد و یکی کم ـ یکی ریشش سفید است و دیگری شبق گون .یکی مسن است و دیگری جوان و نمی توانند ان یکدستی را نشان دهند ولی سربازان آموزشی در ظاهر یکدست و یکسان است و همه با ۳ ـ۴سال تفاوت سنی. پس باز سربازی برتر است.

این هم حسنی که من در سربازی یافتم البته این در هفته های اول است و بعد که به عادت تبدیل شد از این صفتها خارج می شود و افتادن این دوره به ماه رمضان هم هر دو را هوایی دگر بخشید.

خدا بخواهد ۴ شنبه تحلیف است و آزادی ما از بند تنگ پادگان.  

  

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت   توسط سهیل  | 

آمدم با کوله باری از گفتن ها.

سلام به دوستانی که مرا تنها نگذاشتن و پیام های محبت امیزشان را از بنده دریغ نکردند .سپاسگذار محبتهای شما خواهم بود.فعلاْ قصد دارم از خاطرات این دوران بنویسم .اول برای خودم چرا که این دوران را ثبت کنم و دوم برای دوستانم تا با حال و هوای خدمت آشنا کنم.

جنبش دمپایی پوشان

این اواخر کار دیگه بچه ها گرگ آب دیده شده اند و فوت و فن دودره بازی و لودگی را خوب یاد گرفته اند .ما در پادگان یا باید پوتین کلاه باشیم و یا دمپایی پوش باشیم .

۱ شب به ما گفتند که برای نماز مغرب و عشا باید به حسینه پایین بروی(پادگان ما دو حسینه دارد ۱. حسینه بزرگی است که برای سربازهای اموزشی دیپلم و زیر آن ساخته اند که با آسایشگاه ما ۲۵ دقیقه فاصله است و دوم حسینه دانشجویی که کوچک است ودر نزدیکی آسایشگاه ما قرار دارد و معمولاْ اکثر مراسم نماز و معارفه ها در این حسینه برگزار می شود )حال بعد از انکه صبح از ساعت ۳ بیدار شده ایم و با زبان روزه رژه رفته و تازه افطار کرده یم گفتند که باید حسینیه پایین بروید با دمپایی.ما هم نا رازی به خط شده و به همراه افسرانمان به سمت پایین حرکت کردیم .من سر صف بودم و با اطرافیان کم کم شروع کردیم هنگام راه رفتن دمپایی هامان را روی زمین بکشیم و خرش حرش صدا بده کم کم کل گروهان شروع کرد و صدا زیاد شد که این امر در نظام یعنی بی نظمی .دو سه بار تذکر افاقه نکرد و برای تنبیه .گروهان رو بشین پاشو دادند به هر حال هنگامی رسیدم که نماز تمام شده بود و نماز گزاران داشتند دعای فرج می خواندند .پس ما هم در بیرون شروع به خواندن کردیم (در حالی که باید خبر دار باشیم)داخل شدیم و فهمیدیم اخوندی مهمان .سخنرانی دارد .همین که مهمان شروع به سخنرانی کرد دو گروهان دانشجویی که نماز نخوانده بودند شروع کردند به نماز خواندن.به هر حال سخنران حرف می زدو بچه ها با کاغذ های که برای نوشتن سوالات به ما داده بودند قایق و موشک و نمکدان درست می کردند یا در حال چرت بودند .یک دفعه سخنران گفت هر کی خسته است صلوات بفرسته که همه ما بلند صلوات فرستادیم و مجبور کردیم که سخنرانی را خاتمه بدهد .پس هنگام دعا کردن شد و گفت دستها را بالا بیاورید ۱ نفر از یگان دانشجویی دست بالا نیاورد در حالیکه سربازان دیپلم همه دستها را بالا اورده بودند به شیوه های گوناگون سعی کرد که ما را هم همراه کند و بعد که دید ما را سر دیگریست دعای اخر را کرد :خدایا هر کی دستش و بالا اورده یک زن خوشگل ...نصیبش کن.  امین بلند دیپلمهاو خاموشی ما(فکر کنم اون بچه اینقدر  از این دعاکیف کردند که شب همشون در خوشبینانه ترین حالت جنب بشن)

هنگام باز گشت فرا رسیده بود و ما همان لودگی رفتنمان را شروع کردیم .افسران که به تنگ آمده بودند دستور بدو رو دادند و ما هم با دمپایی هایی که به پا نیم بند بود شروع به دویدن کردیم و مسخرگی را به انتها رساندیم در حالیکه از خنده ریسه می رفیتم .

افسران که اوضاع را ان گونه دیدند دستور ایست دادند و به همان کشیدن پا قانع شدند (در آن شب ماه تقریباْ کامل بود و لذت بخش .ما هم که دیوانه. دیوانه چو ماه بیند دیوانه تر شود(از سخنان گذشتگان).ان شب دلچسب ترین بدو روی دوران آموزشیمان را انجام دادیم(معمولاْ سربازان از بدو رو به دلیل فعالیت بدنی بیشتر متنفر هستند.بدو رو به این صورت است که ۱ ۲ ۳ .ضرب ۴ را باید بر روی پای راست پرید و پای چپ را به باسن زد )

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت   توسط سهیل  |