سلام بعد ۲ هقته ۲روز مرخصی دادند و آمدم.یک کامنت برای پنجره چوبی گذاشتم که دیدم جالب شده و گفتم کمی بستش بدهم و در اینجا قرار دهم .(می خواهم از تجربه های پادگان و دوران آموزشی بگم اول برای خودم تا مانگار کنم و دوم فعلاْ که کوه نمی رم حرفی برای گفتن داشته باشم)
اول از آخرش شروع می کنم.لحظه ای که بعد ۱۲ روز قدم به خارج پادگان گذاشتم.
سلام
بعد از 2 هفته آمدم چه لذتی داشت تماشای منظره بیرون پادگان .چه کیفی کردم از دید زدن ماشینهایی که زندگی درونشان جاری بود. وای چی بگم از اینکه 3 تا خانم جدا از ظاهر شان در پیاده شدن از اتوبوس دیدم (ولی به چشم خواهری هم آره).خدا باز گشتم به زندگی دیگه لازم نیست نماز اجباری بخونم- شورت استحقاقی تنم کنم- با حوله استحقاقی و با نامه فرمانده گردان حمام استحقاقی کنم و زیارت عاشورای اجباری گوش بدم و جوراب استحقاقی رو هر شب بشورم و آویزون کنم به تختم .
من آمدم تا از تجربه های نابی که کسب کردم بنویسم و گاهی رو دیوار پنجره تو با اسپره رنگ _یادگاری بنویسم.
چی بگم که خرماهات یه گردان و نجات داد
و چی بگم که تو را هر وقت که دیدم یک تازه بهم هدیه دادی (محسن نامجوت محشر بود)و من فراموش کردم هنوز 1000 تومنت و بدم
این کامنتن به پنجره چوبی بود
تا حالا از اینکه بلیط به راننده اتوبوس بدهم اینقدر خوشحال نشده بودم (نمی گم برام سخت گذشته چرا که من همیشه خودم و با محیط منطبق می کنم ولی هرچه بود ۲۴ ساعت در ۱۲ روز اجباری بود و این مرا که شیفته آزادیم کمی آزار داد حتی نمازی که از کودکی خوانده ام را برایم نماد اسارت کرده بود.ولی این مثل انگلیسی هر روز اوازه گوشم بود :که اگر دیدی مورد تجاوز واقع شدی و هیچ کاری نمی توانی بکنی از ان تجاوز لذت ببر.پس من در ان پادگان به جرئت می گم که شادتری سرباز بودم و کم کیف نکردم و کم نخندیدم و حتی به سینه خیز هم خنده می کرد م از ته دل .و به نعره ایست نگهبان و سیاهی کسیتی و جواب :آشنا آنقدر خندیدم که اشک از چشمانم جاری شد )آره داشتم می گفتم که بلیط اتو بوس را دادم و واقعاْ فهمیدم نشانه شخصیت است و آرام آرام به طرف صندلی خالی رفتم (ثانیه ثانیه اش برایم جالب بود تا رسیدن به صندلی )و نگاه کردن به چهره مردمی که در دوش و کولشان هیچ ستاره ای ندارند .پس نشستم کنار جوانی که قیافه معمولی و شاید خیلی معمولی داشت .هنوز جای خودم را تثبیت نکرده بودم که دیدم جوان کناری خود را جمع کرده و سعی می کند از من فاصله بگیرد .تازه فهمیدم چه بوی گندی می دم (زیرا ۳ روز در اردوگاه بودیم و فرصت حمام نشده بود)و به هر حال ۲ ایستگاه بعد پیاده شدم و اول رفتم باجه روزنامه فروشی .دوست داشتم تمام روزنامه ها بغیر از کیهان (چرا که گاهی در آنجا می آمد و در نمازخانه می شد خواند)بخرم حتی روزنامه های زرد .ولی هنوز تمام بدنم را لباسهای استحقاقی پوشانده بود و من بایدکجا می رفتم؟اول حمام.ای کاش حمام خانه ما بیرون خانه بود.
چه سخت زمانی شود که آدم اطلاعات جهان را تنها از دریچه روزنامه کیهان یافت کند
بر گردم آن اتو بوسی که تا تهران اورد .وای چه حالی میده گوش کردن به صدای هایده و با اون به خواب رفتن .حتی چه کیفی می ده ببینی راننده سیگار می کشه و بچه های سیگاری با ولع به اون نگاه می کنند.
