تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

این چند روز  کتاب باد بادک باز اثر خالد حسینی نویسنده قوی دست افغانی را خواندم

داستانی تلخ.گوی مشتی بادام یلخ را بر دهان بگذاری.تاریخ افغان از ۳۲ سال پیش را تا به پایان طالبان بر صفحه کاغذ جاری ساخته .که چگونه از ترس گرگ به کفتار فرار کرده اند این قوم مظلوم.که گونه رستم ها بر سهراب تاخته اند و این کشور کشته بزرگان خود است.

به دلیل تماسی که در این سالها با افغانها دارم .برایشان احترام خاصی قائل هستم که حلال ترین روزیها را در این عصر حرام خواری به خانه برده اند(البته فرستاده اند ).قاطبه آنها.جفا دیده اند از قوم برادر خود و دم نزده اند .شاید یکی از دلایلی که از دولت نهم به شدت ازرده خاطر شدم به دلیل جفا و رنج بیش از حدی بود که دولت بر این قشر وارد ساخت حتی کودکانش را محروم ساخت از نعمت سواد و آگاهی .چرا که شعار مهروزی با بندگان خدا را سر لوحه خود قرار داده بودو خوشحال از سفر آخر رئیس جمهور به افغانستان که فشارها را کم کرد بر بدن های خسته آنها.پس اینجا از او سپاس گذارم به عنوان یک شهروند.

شاید عده ای خرده گیرند که این قوم جوانان ما را از کار به بیکاری کشانده .

باور کنید اگر ۲۵ سال در انجا جنگ نبود تهران تهران نمی شد که ما به تن پرودگی  عادتی دیرینه یافته ایم و کدام ایرانی حاضر بود مقنی شود و با وسایل ابتدایی به عمق ۵۰ متری زمین رود در مرداد کهریزک و باز از ترس پلیس خشن به نان خشکیده ای قناعت کندکه خود با چشم خود دیده ام . باور کنید اگر غیرت مردانش انقدر نبود اجازه می داد زن و فرزندانش بمیرد که این کارها برای بقاست وگرنه هیچ انسان که درد سیر کردن بچه گانش را ندارد به این کارها تن نمی دهد .

ما می بینم که بعد از ۲ قرن در کاندا و استرالیا رفراندم برگذار می کنند و مرمانش هنوز خود را به انگلیس وابسته می دانند .اما ما که در کمتر از ۱۰۰ سال پیش کابل شهری بوده از بلاد ایران و مردمانش دعا گوی شاه ممکلت خویش بودند(ناصرالدین شاه)طوری رفتار می کنیم که برادری و خویشاوندی نه که انسانیتمان را فراموش می کنیم.در کتاب شرح حال زندگی من نوشته عبدا.. مستوفی دارد که ما همسایه ای داشتیم که نام کابلی داشت(اهل کابل بود) که این در آن زمان هیچ تعجبی نداشت  چرا که کابل شهری از شهرهای ایران بود.

در کتاب باد بادکباز نیز جابجا مردمانش شاهنامه و خیام وسعدی می خواندند.

در کتاب جایی هست که پدر ومادر کوک ۱۰ ساله ای(سهراب) به تیر طالبان کشته می شوند .در انتها او از شخصیت اصلی داستانمی پرسد .بابا مامان از کاری که من کرده ام راضی اند؟

۱.در اینجا ان سئوالاتی که گاه گاهی به ذهن خطور می کند به درونم راه جست .که ایا به راستی پدر ومادری که کودکشان در جنگ اواره خیابانها شده در پس از مرگ راحت خواهند بود یا نه ؟که اگر نه بدبختی همواره دنبال ادمی است و اگر بله بافطرت انسانی ما در تضاد خواهد بود .....

۲. ومن این هفته سربازم و حداقل تا چندین هقته وبلاگ آبدیت نخواهد شد. ولی حتماْ تجربه های جدید خواهم کرد که بتوان در دنیای مجازی ثبت کردپس به دنبال تجربه های ناخوانده ........................... (بسیار سفر باید تا پخته گردد خامی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

سلام به پنجره 

که نوید امید را در دلهامان زنده می کند و امید به آنکه بشنویم اواز دل نشین گنجشککان   آوازه خان را که سخت نیازمند ترنم آن ریز جسگان دل نشین  هستیم .

و خوشا به حال من که از پنجره ای سر به بیرون خواهم آورد که بوی خانه مادر بزرگم را  می دهدبا آن حیاط۴ باغچه و آن حوزی که   برای تخیله آبش باید همه خانواده جمع می شدیم و ان را خالی می کردیم و ما کودکان تنها می توانستیم ماهی قرمز ها را در تنگی زندانی کنیم برای ساعاتی تا بتوانیم خانه تکانی آنها را در جشن و پایکوبی بگذرانیم .

خوشا به حال من  چرا که پنجره خانه مادر بزرگم پنجره چوبی (http://amir365.blogfa.com/)بود.

رفیق ساعتهای غروبم امیر قاضی وبلاگی راه انداخته .خوشحال خواهد شد که تنهایش نگذارید

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.آخر وقت شد که فیلم بدو لولا را ببنیم . اگر بخواهم فیلم را در یک جمله کوتاه تعریف کنم اینگونه است  :عرفان از دید یک انسان غربی

اول انکه چون خودم شبها می روم می دوم و فیلم هم همش در حال دو است و اهنگی مخصوص دو داشت خیلی مزه داد (کلی با لولا هم ذات پنداری کردم).خلاصه داستان : دوست پسر لولا (مانی) که یک خلاف کار ساده است در یک معامله که باید خودش را به رئیسش نشان می داد ۱۰۰ هزار مارک می گیرد ولی در مترو جا می گذارد و یک ولگرد آن را پیدا می کند و حال از باجه تلفن به لولا زنگ زده و از او می خواهد که ۱۰۰ هزار برایش جور کند و گرنه به سوپر مارکت دست برد خواهد زدو لولا در این ۲۰ دقیقه باید جور کند .

داستان ۳ قسمت  تشکیل شده که لولا در دو بار اول تلاش می کند و آن پول را بدست می اورد دفعه اول خودش کشته می شود و دفعه دوم مانی  .داستان به گونه ایست که می تواند به عقب برگردد و دوباره تکرار کند.در فیلم پدر لولا که بانکدار است یک رابطه پنهانی دارد و همچنین مادرش .

و اما چه جوری عرفان را به فیلم بچسبونیم .اول از همه فیلم یک پیام بسیبار روشن دارد :می توان با تلاش و ارده خود حاکم سرنوشت خود بود.و اما ان نتیجه که من گرفتم یعنی: عرفان لولا در دو دفع اول که تلاش می کرد ۱. هنگام پایین آمدن از راه پله ها(که به صورت انیمیشن است)از سگی که به او پارس می کند می ترسد(شک دارد که می تواند یا نه)۲. هنگام رسیدن به سر قرار به افرادی نا خود اگاه خواه با حواس پرت کردن خواه با تنه زدن اسیب می رساند(آسب رساند به انسانها در هر مقام و منزلتی).ولی در قسمت اخر که دیگر ۱. دو تجربه دارد(نگاه کارگردان به نقش تجربه در زندگی)و ۲.مصمم است در مواجه با سگ از خود جسارت به خرج داده و سگ را مغلوب می کند(یاد حرف احمد آقا افتادم که می گه: مشکل مثل  سگ می ماند اگر از ان بترسی می آید که پاچه ات را بگیرد ولی اگر بخواهی با مشکل برخورد کنی مثل آن سگی است که تا خم شوی و سنگی بر داری دمش را رو کولش می گذارد و در می رود  )و دوم به هیچ کس آسیب نمی رساند و در راه با خدای خود راز و نیازی کرده و به او توکل می کند(فتوکل ال.. و هو حسبه) پس به قمار خانه رفته با یک ژتون در عرض چند دقیقه ۱۰۰ هزار بدست می آورد و از آن طرف مانی نیز به کمک فعل و انفعالاتی که لولا باعث آن شده آن کولی را پیدا می کند و پول را به رئیسش می دهد در حالی که لولا ۱۰۰ هزار دارد.درفیلم عشق این دو را عشقی پاک قلمداد کرده و زندگی پدر و مادر لولا را عشقی دروغین چرا؟چون این دو با هم صادق بودند و آن دو باهم ریا کار.پس خدا حامی عشق پاک است .حتی اگر ان دو خلاف کار باشند.(در قسمت اخرش دیدم سینا تو خواب و بیداری. آهنگ فیلم هم تهییجم کرده بود دیدم یک لیوان اب یخ کنارم پس ریختم رو صورتش.ساعت ۱ شب یه الم شنگه ای راه انداخت که نگو(ولی کلی خندیدیم)

۲.این هفته هفته ای که ذیگر سربازمی شوم  به قوا امیر قاضی قیافه ام شبیه گوسفندایی شده که می خواهند  پیش پای حاجی سر ببرند و هیچ کس به اون توجهی نداره.ولی امیر آقا:اگر کمی بیشتر دقت کرده باشی بچه هایی را باید دیده باشی که یه برگه کاهو دستشونه و می خواهند به خورد اون زبان بسته بدهند(آخر توجه)

۳. ال وعده و فا و قسمتی از کتاب شرح حال زندگی من :

قسمتی از مراسمی که عوام برای عقد کنان می گیرند:زیر فرشی که بساط عقد روی آن جاری می شود برای ولود شدن عروس ارزن می افشانند و عروس را در موقع عقد روی زین اسب می نشانند و همان زین را هم  بر روی طشت وارونه ای که زیر آن چراغ عسل و موم بسوزد قرار داده و زبان بد مادر شوهر را در پای همین چراغ با میخ بر زمین کوبیده تا بدین وسیله زبان بندی کنند.....

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱. شاید نامی که برای این پست در نظر گرفته ام کمی عجیب به نظر بی آید .پس کمی بست می دهم . در این چند ساله که کوه می روم آدمهای زیادی دیده ام که یک صفت در اکثر آنها بارز بود و آن حس برادری (واقعاْ برادری بدون هیچ شعاری) بوده که بین آنها حاکم بوده و کمتر در گروهها و انجمن های دیگه دیده ام.شده که دو کوهنورد به هم بر بخورند و از تمام آنچه برای خود آورده اند بدون هیچ چشم داشتی به هم بدهند و یا کسی را که مشکل داشته جدا از انکه با او آشنا است یا غریبه به او کمک کرده اند .که مانندآن را بسیار دیده ام .امید به ان روز که این خصلت در مملکت نهادینه شود (ظاهراْ اوایا انقلاب و جنگ به گفته دوست و دشمن چنین رویه ای حاکم بوده).شعار اصلی اتقلاب فرانسه :آزادی برابری برادری بود

۲.کتاب شرح زندگی من نوشته عبدا.. مسوفی را این چند روزه می خوانم.کتابی واقعاْ جالب که قلم توانای نویسنده ان را شیرین تر کرده.موضوع کتاب شرح اوضای اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی دوره قاجار به خصوص از دوران ناصرالدین شاه  است که در ۳ جلد چاپ شده است.پیشنهاد می کنم اگر کسی به سرنوشت کشور علاقه مند است وهمچنین سئوالی که همیشه مطرح است (ما چگونه ما شدیم؟)را بدنبال جواب است این کتاب را مطالعه کند .حتی جا دارد کتاب را گروهی خواندتا بر صفحه صفحه ان با توجه به توانایی هر شخص به بحث نشست و نتایجی که می توان برای  خود گرفت را از ان استخراج کرد.لازم به ذکر است که از این به بعد گهگاهی از این کتاب جملاتی انتخاب کرده و در وب قرار خواهم داد.

۳.کودک وسیاست واژههای  متعارفی با هم نسیتند.چند روز پیش ساعت ۱.۵ بعداز ظهر خانه بودم و تماشاخانه که فیلم برای کودکان پخش می کند را دیدم .معمولاْ مجری که برای کودکان انتخاب می کنند را سعی بر این است که قیافه ای خشن نداشته باشند و بر دل انها نشیند.مانند انواع خاله ها و عمو ها.(عمو پو رنگ نمونه موفق آن )اما با کمال تعجب دیدم مجری برنامه جوانی است که ریش کاملی هنوز در نیاورده و (در اصطلاح قسمتی از صورت کوسه است)و آن ریش های ناپیوسته را هم بلند کرده و با آن هیبت با کودکان سخن می گوید .برای من سئوال بود که چرا چنین کسی را مجری کرده اند که به این جواب رسیدم :تا کودکان بتوانند شمایل ریس جمهور را تحمل کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته خدا خواست توانستیم حج کوهنوردی را بجا بیاوریم و ما که خود را بنده مستطیع او می دانستیم از این واجب شانه خالی نکرده و دماوند را صعود کنیم.از جبهه جنوبی .شاید ۴ سالی بود که از این طرف نیا مده بودم.مسیر به شدت شلوغ بود و اگز گزاف نگفته باشم در این ۳ روز دهها هزار نفر به دماوند آمده بودند.در بارگاه قسمتی از هلکوپتری که بابت تندیسی که از صیاد شیرازی در قله قرار داده اند سقوط کرده ولی بدنه آن سالم است را داشتند پیاده می کردند که به پایین حمل شود.در قله هم چشمه های جوشان گوگرد به سدت زیاد شده طوری که در قسمت پایانی دیگر نمی توان از همان جنوبی صعود کرد و باید به سمت چپ کشیده و از شمال صعود کرد و گاهی عملاْ تنفس امکان ندارد(شاید فعالیت چشمه های گوگرد نسبت به سالهای قبل چندین برابر شده).مجسمه در قیمت جنوبی کنار گوسفندان یخ زده قرار داده شده(البته به نظر من قله دماوند را نباید مصادره به مطلوب کرده و مجسمه ایشان را می گذاشتند چرا که همانطور که دماوند نماد بزرگی و وقار سرزمین ایران است .باید جنین نمادی انتخاب می شد . به نظر من بهترین نمادی که می توانستند انتخاب کنند والبته که چون ارتش این مهم را بر عهده گرفته بود آرش کمانگیر است. که هم از قله قاف (دماوند )پراند تیرش را و هم جان در تیر کرد و مام وطن را ایمن کرد)حال فکر کنید این مجسمه چه هزینه ای داشته .اقامت ۱۰ نفر نظالمی  در ارتفاع ۴۱۰۰ متری و کلی آدم حواشی که پایین هستند .کلی اضافه کاری بابت بدی آب و هوا و هلیکوپتر ساقط شده و...

این اولین صعود من به قله دماوند است که ۱ روزه انجام دادم .ساعت ۴:۳۵ از گوسفند سرا حرکت کرده  البته با کوله سنگین و ۳ ساعت بعد در ساعت ۷:۳۶  به بارگاه رسیده .ساعت ۸:۴۰ حرکت کرده و در ساعت ۱۰:۴۰ به آبشار یخی (آبشاری که همیشه و در تمام سال یخ می باشد)رسیده .در ساعت ۱۲ ابتدای تپه گوگردی و در ساعت ۱:۵۵ بر بلندای ایران زمین بودیم.

آقا رضا نامی ۲۸ روز است که در قله بیتوته کرده و چادر زده و البته که روزه سکوت گرفته و جواب کسی را هم نمی دهد.

شب که از پلور به سمت گوسفند سرا می رفتیم هنوز اذان نشده بود و ما ۵ نفر بیشتر نبودیم پس در کف نیسان دراز کشیدم و اسمانی که از ستاره لبریز بود و در حالیکه ماشین در تب وتاب جاده خم و راست می شد را تماشا کردم(واقعاْ تماشایی بود)و جراغها ابی کوچکی که کوهنوردانی را نشان می داد که در ان شب عزم   کرده و به صعود فکر می کردند را گهگهایی باستارگان مخلوط می شدند و البته که ردشهابی و یاد دوران کودکی و پس ارزویی:خدایا صعود مان به دماوند را هموار کن

۱ ساعت مانده به قله هوا خراب شد و برفی سخت همراه با نیمه کولاکی ما را فرا گرفت (در چله تابستان).حال هوای خراب و بوی گوگرد و حس و حال وروود به کاسه قله با صدای یادگار دوست ناظری مخلوط شود :تا با غم عشق تو مرا کار افتاد     بیچاره دلم در غم بسیار افتاد    بسیار فتاده بود اندر غم عشق     اما نه چنین زار که این بار افتاد  

و حس و حالی روحانی و نم اشکی (نمی دانم چرا دماوند هیچ وقت تازگی خود را ازدست نی دهد)و قله.

منظور از کلمه مستطیع که در ابتدای مقاله آوردم را می خواهم کمی باز تعریف کنم .البته در حوزه فرهنگ کوه و کوهنوردی:

نه انکه غنی بود از لحاظ مادی راگویند   نه انکه تجیزات کامل و گرانبهای کوهنوردی داشت را گویند    نه انکه از لحاظ بدنی قوی به نظر می رسد و وزنها می تواند بالا ببر د  نه آنکه جوان است را گویند نه آنکه مسن است را از این صفت محروم  می توان کرد.فقط یک صفت است که تو را مستطیع می کند در کوهنوردی و البته زندگی :اراده و همت

دماوند را واقعا می توانی کعبه بنامی چرا که از تمام نقاط ایران و از هر نژادی آمده بودند.فاصله های ۱۰۰۰ کیلومتری و ۱. کیلومتر حتی من پلاکادری با این عنوان دیدم :صعود کلیمیان ایران به دماوند

دعایی که در قله کردم را می خواهم اینجا تکرار کنم:

خدایا به ما آزادگی و آزاد مردی بیاموز

خدایا سلامتی رااز ما نگیر و به دیگرانی که ندارند ارزانیشان دار

خدایا طعم آزادی را بر ما بچشان

(البته لری گفتم واینهمه قلمبه نگفتم)و دعای آخر این پست:

خدایا طعم ایستادن بر فراز قله های ایران را بر دوستانم بچشان وخدایا صعود بر دماوند را قسمتشان کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

۴شنبه ۳/۵/۸۶

شب ساعت ۷:۳۰ از تهران به سمت گردنه امامزاده هاشم حرکت کرده و پس از عبور از امامزاده در پل مرغ پیاده شدیم .شب را در اتاقکی که چوپانهای افغان در آن استراحت می کردند . با مهمان نوازی آنها به صبح رسانده و صبح ۵ شنبه ساعت ۴:۳۰ حرکت میکنیم با کوله هایی که هر کدام بین ۲۰ تا ۲۵ کیلو بار داشتند چرا که آب وغذای دو شب و روز را باید با خود حمل می کردیم .در ساعت ۷:۱۰ در حالیکه شیب تندی را بالا کشیده ایم به خط ارس می رسیم.در ساعت ۷:۳۰ اولین قله خط ارس را به اسم بزمچال با ارتفاع ۳۴۶۰ متر صعود می کنیم.قله فرعی را در ساعت۸:۳۰ با ارتفاع ۳۴۰۰ متر گذرانده ودومین قله میان رود با ارتفاع ۳۴۳۰ متر در ساعت ۸:۵۰ ازسر می گذرانیم.قله فرعی با ارتفاع ۳۴۶۰ متر در ساعت ۹:۰۰ رفته و سپس

تابلوی یاد بودی که به خاطر مرگ کوهنوردی بخاطر بهمن در بین مسیر قرار داده اند را در ساعت ۹:۱۵ می بینمیم .از این به بعد به صورت تیتر وار بقیه میسر را گزارش خواهم کرد.

۳.قله نور   ارتفاع ۳۴۵۰   ساعت ۱۰

۴.قله لاسم   ارتفاع ۳۶۴۰  ساعت ۱۱:۱۵

قله های فرعی با ارتفاع ۳۶۵۰ ساعت ۱۲:۱۵ و ۳۶۴۰ در ساعت ۱۴:۰۵ و ۳۷۵۰ در ساعت ۱۵:۵۵و ۳۷۸۰ در ساعت ۱۶:۱۰ را گذرانده و به دلیل نا مساعد بودن هوا و خطر صاعقه مقداری ارتفاع کم کرده و در ساعت ۱۷ چادر می زنیم.بعد از یک ساعت که مشغول صاف کردن زمین برای برپا کردت چادر کردیم .سر انجام در ساعت ۷ یک استراحت کاملی را می کنیم .هوا خوب شده و ابرهایی که در بالای دماوند بودند رخت بربسته اند . گویی هیچ  نبود در حالیکه چند ساعت قبل دماوند به واسطه رعد و برق وصاعقه هایی که میزد به مناطق جنگی شباهت داشت با صدای مخوفی که ایجاد می کرد پس د ما در کنار چادر ها در حالیکه مشغول نوشیدن چای هستیم  همه محو تماشای دماوند شدیم .دماوندی که شفیدی آن به واسطه بارش  برف بیشتر شده .گویی او لباس های خاکی تابستانیش را جمه کرده و لباس سفید زمستانیش را ند ماهی زودتر بر تن کرده .دیگر شب شده و دماوند رنگی محو به خود گرفته ماه ۱۲ رجب از بالا خود نمایی می کند و مارا وادار می کند کمی دیر تر بخوابیم .چند نفری روی خط ارس می رویم و این بار شهر دماوند با چراغهای روشن خیابانها خود نمایی می کند .سر انجام تسلیم چشمانمان   شده و می خوابیم.

جمعه۵/۵/۸۶

ساعت ۵:۲۰ حرکت می کنیم و۵ .۶.و۷.قله های چنگیزخانی۱و۲و۳ با ارتفاع های ۳۸۶۰متر و۳۹۶۵ متر و ۴۰۲۰ متر را در ساعت های ۶:۱۰ و ۶:۳۰ و۶:۴۵ صعود می کنیم.

۸.قله پروانه با ارتفاع ۴۰۱۵ متر در ساعت ۷:۰۰

۹.انگمار۲با ارتفاع ۴۰۳۵ متر در ساعت۸:۳۰

۱۰.انگمار ۱ با ارتفاع ۴۰۵۵ متر در ساهت ۹:۱۵ صعود کرده پس صبحانه می خوریم باز روبه روی دماوند .دماوند آرام است ولی کم کم دارد ابرها را به دور خود جمع می کند.

۱۱.قله دو برار غربی با ارتفاع ۴۰۱۵ متر را در ساعت ۱۱ ثعود می کنیم .مسیر کاملاْ تیغه ای و ریزشی شده و این ما را بیشتر خسته می کند.

۱۲.قله دو برار شرقی با ارتفاع ۴۱۰۰ متر را در ساعت ۱۲

۱۳. قله سوز چال(به قول بچه ها سوسک چال) را با ارتفاع ۳۹۸۰ متر در ساعت ۱۴:۰۰ صعود می کنیم در حالیکه ابرهای سیاههی که ما را تعقیب می کردند به بالا سر ما رسیده اند و صدای غرولندشان را می شنویم و در کوه روبه رومان دماوند غوغایی است و۳ لایه ابر بر روی هم تلنبار شده اند .دماوند مانند مر کز پرگار ابرها را به گرد خود جمع می کند(موندم این همه ابر می خاد چه کار  به چه کارش می یاد) 

۱۴.قله رخش ۱ را با ارتفاع ۴۰۱۰ متر در ساعت ۱۴:۴۵ صعود می کنیم و در حالیکه  خط ارس به شدت شیب کم می کند (با هر قدم که می آومدم پایین قلبم می افتاد تو دهنم چرا که دوباره باید این شیب را بالا کشید)یک دسته شکار چی دیدیم .

در ساعت۱۵:۰۰ در حالیکه به شدت گرسنه بودیم  روی کردنه برای ناهار نشستیم و بعد از ۱ ساعت استراحت ساعت ۱۶:۰۰ حرکت کردیم

۱۵.قله رخش ۲با ارتفاع ۴۰۸۰ متر را در ساعت ۱۶:۴۵ و

۱۶.قله کمر پشت با ارتفاع ۴۰۵۰ متر را در ساعت ۱۷:۱۵ صعود می کنیم 

حال خط ارس به دشت بیشتر شبیه است ولی هنوز هوا نا مساعد است و خطر صاعقه ما را تهدید  می کند .در حالیکه با علایم جی پی اس تنها ۷۵۰ متر با بار گزاری که کرده بودیم (به عشق آن هندونه ده کیلوی که هفته قبل گذاشته بودیم این همه راه آمده بودیم) خطر صاعقه افزونی یافت وموهای عده ای از بچه ها سیخ شد(من خوشبختانه کچل بودم)و در گوشها صدای سوتی پیچید(علائم  صاعقه )پس مجبور شدیم شیب تندی را به شرعت پایین کشیده (دل همه پیش آن هندونه بود)به طوری که در عرض ۱۵ دقیقه ۳۰۰ متر را پایین امده و دیگر با توجه به آنکه خسته بودیم نمی توانستیم بالا برویم (شیب هم خیلی تند بود).مجبور شدیم برای آنکه چادر بزنیم چند صد متر دیگر پایین برویم و عملاْ نتوانیم خط ارس را یه پایان برسانیم(هندونه هندو....)

شنبه ۱۳ رجب احمد آقا و مهدی بالا رفتند تا بار گذاری را بیاورند و ما به سمت روستای هویر در ساعت ۸:۰۰ حرکت کردیم و بعد ازآنکه در کنار چشمه ای زیبا و پر اب بعد از ۳ روز سرو رومان را شسته وصبحانه خوردیم در مسیری پا کوب  در ساعت ۱۰:۳۰ به هویر رسیدیم

روستای هویر ۱۸ کیلومتری دریاچه تار است و از آنجا تا جاده فیروز کوه ۲۵ کیلومتر راه است و ما از روستای بعدی (ده نار) ماشین گرفته و به سر جاده آمدیم.(هندوانه...)در این فصل آلبالو   گیلاس به وفور یافت می شود و در اواسط مهر ماه گردوی این منطقه میرسد.در ضمن کندوهای عسل نیز زیاد است(کلی هم مترسک داره)  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته کوه نرفتم و گفتم جمعه برم خانه مامان بزرگم .همه هم هستند و کسی هم گله گی نکنه که نیستی. شب جمعه هم گرفتم سیما ۱ را دیدم که فیلم پرنس و سلحشور  به کارگردانی تیلکر(فکر کنم)محصول آلمان را پخش کرد.از فیلم خیلی خوشم آمد .یکجور حس غریبی به آدم می داد.خلاصه داستان این بود که مردی که همسرش را در حادثه ای از دست داده بود به فکر خودکشی بود که یک زن پرستار را از مرگ نجات می ده و دختر پیگیر (سیرش )می شه و آخرش جفتشون معنای عشق را لمس می کنند.

راوی داستان گاهی پسر وگاهی دختر است .ختی موسیقی فیلم هم این مهم را برعهده می گیرد و حتی نوع فیلمبرداری که به آدم حس معلق بودن می دهد.در مجموع فیلم حالت غریب ولی دلنوازی داشت.از ۳ صحنه خیلیخوشم امد .اول صحنه تصادف که بینهایت طبیعی بود و نوع روایتش.دوم آن دکمه سر آستین پسر که تو دستان دختر کنده شد و آخر دختر به کمک آن دکمه توانست پسر را پیدا کند(یاد بگیرید)و سوم قسمتی که دختر لیوانی مشروبی که توش کرم بود را خورد(البته فکر کنم خورد چون سانسورچی های ناشی آن قسمت را سیاه کردند).بعد از پایان فیلم گفتم تحلیل فیلم را هم ببینم .که برنامه ۲ نفر مهمان دعوت کرده بود که یکیشان آقای دکتر طباطبایی بود که کچل بود و قیافه بامزهای داشت(آدم حوس می کرد شتلق پس گردنی بزنه)این آق کفت قبل از تحلیل فیلم می خواهم تاریخی از سینمای آلمان بگم و نیم ساعت ور زد (شانس آوردم که شبکه ۳ داشت حیاتوحش نشان می داد و آن را دیدم)بعدش آن مهمان آمد که بحث و به فیلم بکشه و توضیحاتی درباره کارگردان داد و این کچله پابرهنه پرید وسط حرفش و گفت من هنوز به سینمای معاصر آلمان نرسیدم (آخه مگه ما می خواهیم تاریخ هنر آلمان بدونیم ۱ شب.(کچل).با یه قیافه بامزه هم گفت.)خلاصه دیگه بیخیال شدم .فقط فهمیدم بهترین فیلم کارگردان که عین توپ صدا کرده فیلم بدو لولا است که من ۶ ماه پیش خریدم و هنوز نگاه نکردمش(یار در خانه وماگرد جهان می چرخیم)و دوم که آنها تاکید می کردند که فیلم فانتضی(تخیلی)ولی به من که خیلی چسبید(فقط اگر اون کچله نبود...)

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.فیلم پاداش سکوت را می پسندم به خاطر بازی زیبای پرستویی.اصلاْاین آدم فوق العاده است.کارگردان فیلم مازیار میری که فیلم به آهستگی را هم ساخته بود و این فیلم جدید یه سرو گردن از آن بالاتر.

فیلم موضوع رزمنده ای که در جنگ به خاطر آنکه عملیات لو نرود دوستش را که تیر خورده بود کشته .بازم بگم که این فیلم را اگر فقط به خاطر پرستویی بروی ارزش داره.فیلم می توانست خیلی بهتر بشود اگر آخر فیلم را آنگونه ماسمالی نمی کرد .(این فیلم برگرفته از داستان احمد دهقان که من قاتل پسرتان هستم است).آخر فیلم که پرستویی یادش می آید که چگونه یحیی را کشته با کل داستان به تناقض می افتد (در فیلم هست که آنها در حور بوده و عراقی ها تیر اندازی می کنند و تیر به گردن یحیی می خورد (یعنی طرف چند دقیقه بعد می مرده)کمی سر و صدا می شود و اکبر(پرستویی)با او به زیر آب رفته و در حالیکه یحیی در بغلش است می میرد.خوب اگر اینگونه باشد که دلیلی برای ۲۰ سال بی خوابی نمی شود.چرا که اصلاْ سرو صدایی که به هنگام تیر خوردن یحیی می شود شدید نیست.دوم او زخمی کاری خورده بود.به نظرم اگر یحیی مثلاْ موجی می شد و سرو صدای شدید تری می کرد و پرستویی نا با ژست (حاجی سیدت و کشدن)او را خفه می کردماجرای ۲۰ سال بی خوابی او ملموس تر میشد.با توجه به انکه کتاب من قاتل پسرتان هستم را نخوانده ام ولی حدس می زنم که احمد دهقان هم پایان ماجرا را اینگونه نوشته (با توجه با کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه که با کسی تعارف نداره)یعنی آخر داستان روش اعمال نظر شده به نظر بنده.

۲.سینما که رفتیم خالی بود ۱۰ نفر آخرش.شاید یکی از دلایلی که سینما اینگونه شده این موج فیلمهای جنگی که بعد از عید آمده مردم را دل زدخ کرده حساب کنی ۷ـ۸ تا فیلم جنگی آمده .

۳.دیشب فیلم پیانیست را می دیدم که موضوع فیلم کشتار یهودیان لهستان به دست آلمانی ها بود.فیلم مثل همان هتل اوگاندا بود که فاجعه را کاملاْ نمایان می کرد.۲:۱۵ فیلم بود که به دلیل ساختار کامل فیلم ۱ دقیقه اش را هم جلو نزدیم(معمولا این کار رو می کنیم ).حالا فکر کنید مردمان امروزی که این فیلم را دیدن بعد از شنیدن سخنان  ریس جمهور درباره هلوکاست چه حالی می شوندو در باره ما وایران واسلام چه می اندیشند و باری آنها که این وقایع را دیده اند و یا با واسطه از پدربزگان و مادر بزرگان خود آن شنیده اند چه حس تنفری ایجاد می کند.

۴.ظاهراْ ج. اسلامی شمشیر رو از رو بسته و حکم ۲تا روزنامه نگار کرد را اعدام تشخیص داده و ۲ تا از فعالان سیاسی را هم از ایل بختیاری بوده اند را به همراه ارازل اعدام کرده و حکم اعدام میثمی که در کوی دانشگاه زندانی شده بود را هم فردا به اسم ارازل اجرا خواهند کرد.من از تاریخ مبارزات انقلاب اطلاع کمی دارم ولی آیا تو نظام شاهنشاهی حکم اعدام روزنامه نگاری هم امده بود ؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

۱.۱ شنبه فیلم شلیک به سگها را شبکه ۵ داد .فیلمی که موضوع کشته شدن ۸۰۰ هزار اوگاندایی را در سال ۱۹۹۸ به تصویر می کشید .قبل از این فیلم هم سینما ۴ (فکر کنم سال پیش )فیلم هتل اوگاندا را با همین موضوع پخش کرد .وقتی که فیلم رو می بینی تازه می توانی متوجه بشی که انسان تا چه اندازه می تواند بی روح وسنگدل  شود . در این دوفیلم تا بخواهی صحنه هایی از قیمه کردن توتسیها با قمه های مخوفی که دارند را می توانی مشاهده کنی .سخت دل آزار  است و اما آیا نباید دید .این حادثه درست رو بوری چشمان جهانیان پس از ۶۰ سال از پایان جنگ جهانی اتفاق افتاد و ما (ما به معنای انساها)خاموش بودیم .حال باید دید تا شده حتی برای لحظه ای جانمان ملول شود از این بی رحمی .پیشنهاد می کنم اگر می خواهیم وجدانمان را گم نکنیم گاهی چنین فیلم هایی را ببینیم .(فیلم الماس سرخ هم که دکابیرو بازی کرده سخت گزنده است ).

۲. ۵ شنبه هم روزنامه ها موضوع دادگاه زنی به اسم سهیلا را چاپ کردند که در سن ۲۷ سالگی بچه ۵ روزه خود را سربریده وشکمش رادریده و به کلاغ ها داده تا بخورند .(چیزی مثل  آتش در رگانم پیچید)و علت کار را  این گفته که تا می خاسته مثل او بدبخت نشود (او زنی خیابانی بوده که مورد آزار بسیاری ازمردان قرار گرفته و بهزبستی هم او را در موقعیتی رها کرده بود)و سپس تمری کرده تا دست به کشتار بزند و از دادگاه می خواهد که او را اعدام کند .

کجایند آنهایی که دم از علی می زنند و از در آوردن خلخال دختر یهودی .نمی خواهم انگشت اتهام را روبروی آن مادر یا حتی دولتمردان (که چنین دور تسلسلی را بوجود آورده اند )بگیرم .نه من (ما) چه کرده ایم .چه می توانستیم بکنیم و نکردیم .با خواندن این دادگاه بر زن نفزین خواهیم کرد  یا بر خود خواهیم شورید.چه کرده ایم و چه ارزشهایی را ما نه آنها بله خود ما زنده کرده ایم که زیبا ترین و نابترین حس خلقت را (حس مادری ) را به درندگی تبدیل کرده ایم .ای کاش میتوانستم بر خودم اشک می ریختم .

۳.نمی خاستم چنین پستی بگذارم چرا که یکی از بهترین دوستان و عزیزانم دل را  به دریا زده و قاتی باقالیا شده (نامزد کرده)ولی این فیلم دیشب حالم وگرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  | 

۵ شنبه ۲۸/۵/۸۶ از تهران به سمت فیروزکوه در ساعت ۴ حرکت کردیم و ۱۲ کیلومتری فیروزکوه  کنار پمپ بنزین نمرود پیاده شدیم و به راه سمت راست جاده که به لاسم و ارجمند می رود رفتیم .

در آنجا با تاکسی به سمت زرمان حرکت کردیم که نرسیده به ارجمند به سمت چپ پیچیده و پس از گذشتن از آسوره و نجف در و ورزان به زرمان رسیده .هوا سرد است ولی  زرمان امامزاده ای دارد که شب را آنجا سپری کرده و صبح ساعت ۵:۱۵  به سمت خط ارس روبه رویمان رفته و پس از عبور از رودخانه کوچکی به ابتدای یالی که ابتداعاْ خفته به نظر می آمد می رسیم .و در ساعت ۱۰:۳۰ پس از گذراندن شیبی سنگین به گردنه  می رسیم.در آنجا برای هفته بعد که می خواهیم کل ۶۴ کیلومتر خط ارس را برویم بار گذاری کرده(مقداری آب و کنسرو)و در ساعت ۱۱:۴۵ به سمت تیغه های قرداغ که آنهمه تعریفشان را شنیده بودیم حرکت می کنیم و پس از انکه به شدت با سنگهای ریزشی کلنجار رفته و با انواع روشهای عبور ازتیغه(خر سواری مانند .از تیغه آویزان شدن)و کلی سلام وصلوات اولین قله (قرداغ ۱)با ارتفاع ۳۹۱۰متر را در ساعت ۱۲:۱۵صعود می کنیم و راه به سمت قله دوم می کشیم .لازم به ذکر است که مسیر خط ارس دائماْبالا پایین می شود  با همان وضع که ذکرش رفت .به علت ریزشی بودن باید کاملاْ حواسمان جمع باشد و پایین (به قول احمد آقا خونه همسایه )را نبینیم و دید نزنیم .در ساعت ۲ به قله شاهوِرز با ارتفاع ۳۹۷۰ متر می رسیم در حالیکه شلوار بعضی از دوستان (شلوار جریخ)پاره شده(بعلت سنگهای تیزی که در تیغه است) و ما تیغه هایی با پهنای ۱۰ سانتیمتر را پشت سر گذاشته ایم .هنوز قله قرداغ ۲ مانده که برای رسیدن به آن ۵ بار صعود و فرود می کنیم (در واقع می توان تمام اینها را قله حساب کرد)و سرانجام در ساعت ۳:۱۵ به قرداغ۲  (۳۹۱۴)مر رسیم در حالیکه نوشته های آبی رنکی در آن از گروههای کوهنوردی که ان را صعود کرده اند می بینیم .مقداری نفس تازه کرده و سرانجام در ساعت ۴:۱۵ به پایین تیغه ها  می رسیم و ناهار را میخوریم در حلیکه بسدت گرسنه هستیم(من مهدی مثل جوجه کباب با استخوان می دیدم.آخه خیلی لاغر).از ابتدای گردنه تا پایین تیغه ها ۳.۵ کیلومتر راه رفته بودیم در ۴.۵ ساعت.ولی به دلیل آنکه باید روی تک تک قدمهایمان دقت می کردیم شخت خسته شده بودیم از آنجا به سمت پایین در شیب نسبتاْ تندی به پایین آمده و پی از آنکه در گوسفند سرا نمازمان را خوانده به شمت چپمان که دره ایست رفته و در کنار رودخانه حرکت می کنیم در حالیکه باران باریده وما را خیس کرده و در نزدیکمان صدای غرش آسمان می امد و ما باید زود ارتفاع کم می کردیم .گهگاهی رنگین کمانهای نصفه ظاهر می شود گاهی چاق و پهن و گاهی کشیده و باریک و سر انجام در ساعت ۸:۳۰ به نجف در رسیده و ما تشنگان از چشمه ای که با لوله کشی از بالادست کوه به کنار جاده کشیده اند سیراب می شویم و در امامزاده ده لباسها را که گلی و پاره هستند را عوض کرده و با مساعدت خانمی از اهالی ده که بسیار مهربان است ماشین گرفته و به سمت فیروز کوه حرکت می کنیم .ساعت ۱:۳۰ خانه هستم.(تاکسی را هم مهمون مهدی شدیم)

در نجف در ماشین هست و بنزین یخده و اگر زور ان بانو به پسرش نبود مامهمان اهالی بودیم.(نفتی که سر سفره بود ریخت سفره بو گرفت و دور انداختیم .الان شدیم بی سفره).

در زرمان امامزاده اش زائر سرایی ۳ اتاقه با امکانات کامل دارد که رو به روی خط ارس می باشد که برای تهیه کردن اتاق باید به متولی آن خانم کیا قنبری رجوع شود.در پاییز که برف انجا را گرفته منظره ای بدیع از خط ارس برفی آنجا هست و فکر کنم بسیار جالب باشد .به آن شرط که جاده بسته نباشد.برای رسیدن به زرمان از جاده هراز نیز راه است ولی باید نزدیک ۲۵ کیلومتر را خاکی طی کرد. دماوند هنگامی که بر روی خط ارس می ایستی و رو به زرمان باشی سمت چپ خود نمایی مس کند در حالیکه دیشب سفید شده و ابرها گرد وار دورش حلقه کرده اند گاهی سخت ان را در بر می گیرند و گاهی نفس تازه کرده و او را رها می کنند

برنامه با جی پی اس نقطه گذاری شده است که در صورت نیاز می توانید با وبلاگ من یا آلاله تماس حاصل کنید.(گزارس کامل خط ارس هفته بعد بعد از اجرا ی کامل نیز خواهد امد)

و اما مر رسیم به بعضی از خالی بندیهایی که بعضی ها کرده اند .

این خط ارس ۶۴ کیلومتر است که قسمتهایی از ان انگونه بود که شرح دادم .حال خام اندیشی این خط اری را ۲۴ ساعته طی کرده (خالی بند)و یا عده ای از گروه تهران مسیر را در ۲.۵ روز بدو (به نقل از کسی که چنین ادعایی کرده است)رفته اند (فکر کنم اینها بالهای عمو منوچ را کش رفته اند وقسمت تیغه ها را پرواز کرده اند)

جدا از این حرفها فیلم نقاب رو دیدم و بعد از مدتها یک فیلمنامه خوش فرم دیدم وکلی حال کردم.مخصوصاْ با ان خنده شیطانی نیما(پارسا پیروز فر).

زاويه‌ی ديد هم پست خواندنی گذاشته است.خوشا به حال ترکیه و دموکراسی آن خوشا به حال مسلمانانش و حکم رانانش

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت   توسط سهیل  |