این چند روز کتاب باد بادک باز اثر خالد حسینی نویسنده قوی دست افغانی را خواندم
داستانی تلخ.گوی مشتی بادام یلخ را بر دهان بگذاری.تاریخ افغان از ۳۲ سال پیش را تا به پایان طالبان بر صفحه کاغذ جاری ساخته .که چگونه از ترس گرگ به کفتار فرار کرده اند این قوم مظلوم.که گونه رستم ها بر سهراب تاخته اند و این کشور کشته بزرگان خود است.
به دلیل تماسی که در این سالها با افغانها دارم .برایشان احترام خاصی قائل هستم که حلال ترین روزیها را در این عصر حرام خواری به خانه برده اند(البته فرستاده اند ).قاطبه آنها.جفا دیده اند از قوم برادر خود و دم نزده اند .شاید یکی از دلایلی که از دولت نهم به شدت ازرده خاطر شدم به دلیل جفا و رنج بیش از حدی بود که دولت بر این قشر وارد ساخت حتی کودکانش را محروم ساخت از نعمت سواد و آگاهی .چرا که شعار مهروزی با بندگان خدا را سر لوحه خود قرار داده بودو خوشحال از سفر آخر رئیس جمهور به افغانستان که فشارها را کم کرد بر بدن های خسته آنها.پس اینجا از او سپاس گذارم به عنوان یک شهروند.
شاید عده ای خرده گیرند که این قوم جوانان ما را از کار به بیکاری کشانده .
باور کنید اگر ۲۵ سال در انجا جنگ نبود تهران تهران نمی شد که ما به تن پرودگی عادتی دیرینه یافته ایم و کدام ایرانی حاضر بود مقنی شود و با وسایل ابتدایی به عمق ۵۰ متری زمین رود در مرداد کهریزک و باز از ترس پلیس خشن به نان خشکیده ای قناعت کندکه خود با چشم خود دیده ام . باور کنید اگر غیرت مردانش انقدر نبود اجازه می داد زن و فرزندانش بمیرد که این کارها برای بقاست وگرنه هیچ انسان که درد سیر کردن بچه گانش را ندارد به این کارها تن نمی دهد .
ما می بینم که بعد از ۲ قرن در کاندا و استرالیا رفراندم برگذار می کنند و مرمانش هنوز خود را به انگلیس وابسته می دانند .اما ما که در کمتر از ۱۰۰ سال پیش کابل شهری بوده از بلاد ایران و مردمانش دعا گوی شاه ممکلت خویش بودند(ناصرالدین شاه)طوری رفتار می کنیم که برادری و خویشاوندی نه که انسانیتمان را فراموش می کنیم.در کتاب شرح حال زندگی من نوشته عبدا.. مستوفی دارد که ما همسایه ای داشتیم که نام کابلی داشت(اهل کابل بود) که این در آن زمان هیچ تعجبی نداشت چرا که کابل شهری از شهرهای ایران بود.
در کتاب باد بادکباز نیز جابجا مردمانش شاهنامه و خیام وسعدی می خواندند.
در کتاب جایی هست که پدر ومادر کوک ۱۰ ساله ای(سهراب) به تیر طالبان کشته می شوند .در انتها او از شخصیت اصلی داستانمی پرسد .بابا مامان از کاری که من کرده ام راضی اند؟
۱.در اینجا ان سئوالاتی که گاه گاهی به ذهن خطور می کند به درونم راه جست .که ایا به راستی پدر ومادری که کودکشان در جنگ اواره خیابانها شده در پس از مرگ راحت خواهند بود یا نه ؟که اگر نه بدبختی همواره دنبال ادمی است و اگر بله بافطرت انسانی ما در تضاد خواهد بود .....
۲. ومن این هفته سربازم و حداقل تا چندین هقته وبلاگ آبدیت نخواهد شد. ولی حتماْ تجربه های جدید خواهم کرد که بتوان در دنیای مجازی ثبت کردپس به دنبال تجربه های ناخوانده ........................... (بسیار سفر باید تا پخته گردد خامی)


