تبليغاتX
پرچنان

پرچنان

هوا این هفته واقعاْ عجیب بود .هوای سرد و بارانی که در ارتفاعات به صورت تگرگ بود و البته که دماوند سفید شد.

این هفته ما برای بار گذاری و شناسایی سخترین قسمت خط ارس قر داغ که قله های قرداغ۱ و ۲ بود رفته بودیم که گزارس کامل آن را در پست بعدی می آورم .فقط این رو بگم که من در این چند ساله که کوه می روم چنین تجربه ای رو نداشتم که از تیغه های ۱۰ سانتی به صورت بند باز گونه عبور کنم ویا از تیغه آویزان باشم و یا به اصطلاح خر سوار گونه تیغه را عبور کنم و آن هم این وضعیت ۴.۵ساعت ادامه داشته باشدو در دو طرف پرتگاه هایی با ارتفاع های بلند باشد.

تو این برنامه افتادم و جفت پاهام یه جورایی قلم شد.

ظاهراْ یک تیم هم می خاست تشکیل شود که همان روز های اول از هم پاشید(تیم یا کریم)

تو این دوهفته  چند تا کتاب خواندم (باریکلا)که قشنگترینشان ما چگونه ما شدیم زیبا کلام بود که سیرتاریخی تشکیل شدن ایران  را با کلامی تاریخی و منطقی تشریح کرده بود و چگونگی بوجود آمدن استبداد در ایران را کاملاْ بست داده بود . در مجموع تغیر نگرشی را در خود احساس کردم .شاید اوج کار ایشان آوردن نامه عباس میرزا ولیعهد  بود به سفیر فرانسه که چرا شما اینقدر پیشرفت کرده اید و قشون شجاعت بیش از حد دارید و ما نداریم مگر آن افتابی که اول به ما می تابد بعد به شما چه فرقی میکند که ما اینگونه ایم وشما آنگونه که خدا شاید چیزی در شما افزون کرده و...(نقا به مضمون بود که متاسفانه فراموش کردم کامل یادداشت کنم)

به نظر شما آیا می تواند این سئوال که ۱۵۰ سال پیش  شده را امروز نیز مطرح کرد؟

و همچنین رمان سفر به گرای ۲۷۰ درجه دهقان بود که در موضوع جنگ می گشت و قلمی روان و ساده داشت .البته نتوانسته بود همه شخصیت هایی که بوجود آورده بود را کاملاْ توضیح دهد .از این نویسنده روی ماه خدا را ببوس را نیز خواندم و باز البته خوشم آمد .

این هفته در مسیر بازگشت از برنامه هلال ماه خیلی زیبا بود و به یاذ شعر کوچه مشیری افتادم  در داستان مرا ببوس نوبت عاشقی مخملباف .ظاهراْ کتابش رو که داشتم شوهرش دادم و نمی دانم کجاست و به کی دادم .(دسگه اظهار فضل بسته .بچه برو آدام شو .با این چیزا که بلغور کردی بازم همون سهیلی هستی که هستی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

روز چهارشنبه با قطاز فوق مدرن ایران و البته با کمی تاخیر (در حد 5/4 ساعت)به سمت اندیمشک حرکت می کنیم. زیبایی مسیر تهران _ اندیمشک  را باید در کوههای لرستان دید .جایی که کوه است و کوه است و جنگل و راه آهن و دیگر هیچ.مسیری که در کنار رودخانه کرخه می گذرد  .با تونل ها و پلهایی که نزدیک 70 سال از قدمت آن می گذرد و یاد آور دوران ظهور مدرنیته در ایران است به دست رضا شاه.(آدمی به شک می افتد که دموکراسی (حتی اقلی آن)بهتر است یا دیکتاتوری) .مسر راه آهن سراسری هم برای خود داستانی دارد .قسمت جنوبی آن را انگلیسیها ساخته و قسمت شمالی آن را آلمانی ها .که در جنوب پل تله زنگ (که شهرت خود را در جنگ تحمیلی بدست آورد )و در قسمت شمالی پل زیبای ورسک معروف ترین آنهاست.البته به غیر از تونلهای طولانی که در هر دو قسمت کشیده اند.البته کار در قسمت شمالی به دلیل سرما سختر است و در عین حال زیبا تر.
خود راه آهن سراسری هم به نظر من زرنگی رضا شاه بود که توانست با استفاده از بازی قدرت آن روزگار آن را بکشد. حال هرچه که تاریخ دانهای کشور بگویند .به هر حال توانست قدم بزرگی برای ایران بردارد. به گفته سوزنبان  تله زنگ در داخل تونلها استخوانهای بسیاری یافت می شود که برای کارگرانی است که در آنجا کار کرده اند و البته کارگران ایرانی و هندی بودند (اینجاست که قلبم با صدای بلند سکوت شک را می شکند و فریاد می کند زنده باد آزادی؛ برابری؛برادری.زنده باد دموکراسی).
مسیری که در لرستان راه آهن کشیده شده مسیری پر پیچ وخم می باشد که اگر قطار با سرعت حرکت کند کاملاًبه طرفین پرتاب می شوی والبته در جنگلهای زاگرس که کاملاً متفاوت است با جنگل های شمال.
درواقعه راه آهن تهران اندیمشک نمونه کاملی از تمامی آب وهوای ایران و خاک آن است .که یک فرد می تواند در 24 ساعت نظاره کند.
ما در ایستگاه تله زنگ پیاده شدیم که پل معروف تله زنگ نیز در همان جاست .پلی که در سال 65  عراق توانست آن را منهدم کند .(پس از 6 سال از جنگ ،(سختی کار را ببین))و یک سال طول کشید تا باسازی شود .البته به صورت فلزی و باز بر روی همان پایه های سنگی  70 سال پیش .در این منطقه تنها راه مواصلاتی راه اهن است که از این نمونه در ایران کمتر یافت می شود.
مردم این منطقه تماماً عشایر هستند که بسیاری از آنها ساکن شده اند.در واقع تله زنگ مرز بین لرستان و خوزستان می باشد .درختان بادام و خرما و انار این مرز را کامل نمایان می کنند.در این موقع از سال هوا گرم می باشد ودر حد 38 درجه ولی در کنارت رودخانه شوی قرار دارد  که به کرخه می ریزد و آبی به قول معروف تگری دارد . ما که با کوله های سنگین راه می رفتیم و گرمای هوا  برای ما شدید تر بود به ناچار به ان اب زده و بدنمان را به کرختی حاصل از آن می سپردیم .مردم منطقه بسیار بسیار محروم هستند .و تا کوهنوردان را که کودکان می بینند تقاضای شکلات وتنقلات کرده . متاسفانه کوهنوردان که دلشان از آن  هم محرومیت به درد آمده آن خواسته را اجابت کرده و باعث می شود که فرهنگ گدا پروری در منطقه شکل بگیرد.منطقه آب کافی دارد .البته درست ایت که زمین سنگلاخی است اما گمان نمی برم که نتوان تن را به زمین قابل کشت تغییر نداد.در حدود 5 ماه سال هر هفته حدااقل 1000 بازدید کننده از آبشار شوی وجود دارد (جاذبه توریستی قوی)با این حال هیچ دکه ای در مسیر 5 ساعته ان وجود ندارد .با توجه به آن که لبنیات و گوشت زیادی از عشایر در منطقه است و می توانند به کوهنوردان بفروشند.اما فرهنگ منطقه به آن مرض  دارد دکم کم دچار می شود.البته با توجه با خصوصیات منطقه که ذکر کردم .کمتر اندیشه کرده وسراغ کارهای آبا اجدادی خود رفته و فکر تازه در سر نم یرورانند. سرراه با پسری که در هنگام حرکت ما چندیت دقیقه هم قدم شده بود هم کلام شده بودم .که نامش ایمان حاجی وند بود  ودر کلاس سوم درس می خواند .کل کلاسشان 11 نفر بود از همه دوره ها.پدرش زمین داشت ولی بعلت کم آبی چیزی نکاشته بود(حال انکه کرخه در 500 متری آنجاست)و با 40 بز و 10 گوسفند زندگی می کردند .به راحتی می تواند حیوانات را زبح کند و وقتی که من گفتم نمی توانم مرغی بسمل کنم از ته دل خندید .آن جور که خودش می گفت اهل درس است و به دری علاقه دارد.غذای قالبشان توف است که ظاهراً همان پنیر خودمان است .باید امیدوار باشیم به ا نکه وضع زندگی مردم بهتر شود به شرط آنکه امسال ایمان بتوانند درس خود را ادامه بدهند و بتوانند اندیشه تازه کنند.به امید آن روز.  این برنامه در اردیبهشت ۸۶ اجرا شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

۵ شنبه۱۹/۴/۸۶ از تهران ترمینال شرق با اتو بوس ساعت ۴ تهران ساری حرکت کردیم و بعد از پلور سر پل وانا پیاده شدیم .(وانا نام منطقه بزرگی است که چندین آبادی دارد و محصول مهم آن گیلاس و آلبالو می باشد و آبشاری بزرگ و قلعه بهمن .از جاده هراز قابل مشاهده می باشد.

از وانا با نیسان به هاره رفته و با کمک عمو منوچهر در حسینیه اسکان یافتیم .شب را با صحبت کردن درباره برنامه های پیش رو به پایان بردیم و صبح در ساعت ۴:۳۰ حرکت خود را یه سمت قله شروع کردیم .مسیر کاملاْ مشخص می باشد که همانا ابتدا رسیدن بر روی گردنه ایست که از ده کاملاْ قابل مشاهده می باشد و این گرنه همچون شبحی خود را بر روی وانا انداخته است .مسیر ابتدا به سمت چپ که جاده خاکی قرار دارد کشیده می شود و سپس در کناررودخانه به پیش می رویم و بعد از رسیدن به معدن در را ه پاکوب از رودخانه جدا می شویم .در ساعت ۵/۷به چشمه رسیده صبحانه را خورده و دوباره به سمت بالا می رویم . در ساعت ۱۱ به گردنه ریسده و ابتدا به سمت چپمان رفته و قله چمن خو که مشرف به دشتی به همین نام است را صعود می کنیم و سپس به سمت امیری در مسیری شن اسکی تراورس کرده و بر روی گردنه امیری ْ.کهنون رسیده کوله ها را در همانجا کذاشته و ابتدا امیری و سپس کهنون را صعود می کنیم .گرما شدید است و ما نیز به علت تعریق زیاد به شدت تشنه هستیم .قابل توجه است که کهنون از امیری ۸ متر بلند تر است۳۸۵۰متر.

در مسیر بازگشت عقابی بزرگ وزیبا بالای سرمان به پرواز در آمده سپس در اوج آسمان نقطه گشت.ما از روی قله به سمت روستای ارجمند که در شرقی ترین قسمت مان است به پایین آمده و از دماوند که تماماْدر پشت سرمان ناظر صعود مان بود خداحافظی می کنیم .به گفته ی عمو منوچهر این مسیر تا ارجمند را او ۱ ساعته رفته بود .ما هنگام فرود به سمت جاده خاکی که روبروی ما بود حرکت می کردیم .در میسر به چشمه ای گوارا و زلال و تگری که از زیر سنگ ریزه بیرون می آمد رسیده و تا توانستیم نوشیدیم .در ساعت ۳ به جاده خاکی رسیده و در ساعت ۴ در کنار درختانی که کنار جاده بودند ناهار را خورده و در ساعت ۵ به ابتدای تنگه می رسیم که به دلیل نا آشنایی ترجیح دادیم مسیر جاده را ادامه بدهیم و در ساعت ۹.۵به روستای ارجمن رسیدیم .این قیمت از کوه هنوز سرسبز می باشد.از ساعت ۴.۵ تا ۲۱.۵ نزدیک ۱۷ ساعت کوهپیمایی کرده بودیم و حدود ۳۴ کیلومتر راهپیمایی(این اطلاعات با کمک جی پی اس گرفته شده).

۱نجا بود که فهمیدم عمو منوچ در جوانی بال داشته چرا که مسیری که او ۱ ساعته رفته ما نزدیک ۸ ساعت پیموده بودیم(اصلاْ نمی توان به حرف محلی ها اعتماد کرد)۲.محلی ها به

   امیری شاه طهماسب می گویند که ما دلیل آن را متوجه نشدیم که شاید با توجه به آن که قلعه بهمن در منطقه وانا قرار گرفته و از قله هایی می باشد که در زمان شاه عباس اتفاقات مهمی در آن به وقوع پیوست اطلاعات تاریخی سود مندی را نصیب تاریخ پژوهان کند.

۳.در اکثر مواقع دماوند با منظره ای بسیار بدیع در پشت  سرمان قرار دارد و در ضمن از دهانه ان نسبت به سالهای قبل دود بسیار بیشتری خارج می شود.

۴.به نظر می رسد که مسیر تنگه قابل استفاده باشد.

برنامه تمام شد و تازه اول راه بودیم به دلیل  سهمیه بندی تاکسی یافت نمی شد و در آخر یک تاکسی ما را به فیروزکوه برد .(صدای راننده خیلی کلفت بود طوری که سخت شنیده می شد و با اون صدای بم و بیخوابی ما افساه نامی که قشنگ می خواند ما رو در جاده پیچ درپیچ  ارجمند به حال خلسه برده بود .

در فیروز کوه هم یک تاکسی پیکان قرار شد که با قیمت ۲۵ هزار تومان ما را به تهران ببرد ولی به دلیا آنکه ۵ نفر بودیم قرار شد ۴ نفر عقب بنشینند(همش به این خاطر که نتونستیم مهدی رو دکش کنیم  )

هوای گرم.پاهای ورم کرده و ترافیک و بوی تعریق ۱۷ ساعته و شیشه ای که پایین نمی آمد .از دماغمون کشید بیرون.البته اگر ۱۲ شب هم باشه بستنی عمو حسین فراموش نمی شه (پیام بازرگانی)

این بودکه به کمک اتوبوس های ریالی قالیباف(خدای اینجا باید کفت ذستش درد نکنه)ساعت ۲ به خانه رسیدم.

حالا گریم گرفته برنامه ۲ هفته دیگه که خط الرس ۶۴ کیلومتری قرداغ با ۲۳ قله را چه جوری برم تو خط الرس آب یخده و ۳ روز را چه جوری سر کنیم.لطفاْ اگر کسی اطلاعی در مورد قر داغ داره که فکر می کنه کمکمون کنه بگه البته ما بعض از قله ها و دو برارش و سال پیش صعود کردیم.

جدا از همه این حرف ها مقام سومی والیبال جوانان رو با آنها و کسانی که با ورزش حال می کنند (اهم)تبریک می گویم.

در صورتی که جی پی اش این برنامه را هم کسی خواست بگوید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

امروز فهمیدم که آن چیزی که می خواستم دروغ باشه حقیقت.

یک نفر را کشتن به بدوی ترین حالت ممکن که بشر از ابتدا شروع کرده .

و باز از دین مایع کذاشتن.بچه ای ۱۱ ساله را یتیم کردن که مثلاْ می خواهیم از حریم خانواده دفاع کنیم .من یک ضمینه به دوستانم میل زدم که از رادیو زمانه گرفته بودم(http://www.radiozamaneh.org/humanrights/2007/07/post_87.html ).که به نظرم اگر رنگ حقیقت داشته باشه برای خودم تاسف خواهم خورد که چرا می توانم  زندگی کردن در اینجا را به هر جای دیگه عالم ترجیح بدم.

ظاهراْ مردم روستا با اجرا کنند گان حدود الهی همراهی نکرده اند و سربازان وظیفه این کار را بر عهده گرفته اند .  با خودم فکر می کردم اگر من جای آن سربازها بودم می توانستم سر باز بزنم از پرتاب کردن حتی یک سنگ.(من چند ماه دیگه سربازم)یا چند روز پیش که فیلم در مدار صفر درجه را می دیدم  و در آن فیلم سربازان ۲ عاشق آلمانی را به حکم دادگاه تیر باران کردند نیز این سئوال تو ذهنم آمد که من در آنجا اگر بودم چه می کردم؟

خوب می توانستم به خودم به راحتی پاسخ بدم که نه من این کار را نمی کردم .هر چه بشودولی نمی توانستم به این راحتی خودم را کول بزنم چرا که درونم قانع نمی شه.در اون حالت اول اگر من سنگ نمی انداختم شاید ماه ها اضافه خدمت می خوردم در بد آب و هوا ترین جا ها و در دومی مرگ در انتظارم می امد.

از بدیهی ترین خصلت های انسانی صیانت ذات است که در این مثل من به آن بر می خوردم.شاید من که همیشه دنبال لذت بردن از زندگی هستم اولی را انجام نی دادم و نتایجش رو تحمل می کردم ولی در حالت دوم مرگ در انتظارم بود.از دوستی همین سئوال رو کردم که او گفت اگر اسلامم بگوید که او مستحق مرگ است من این کار را می کردمم.ولی ملاک من که ان نیست و ملاک اصول انسانیت است.تو اینجا بود که فهمیدم ملاک ها می توانند جهت دهنده باشند.بیشتر از این نمی توانستم فکر کنم فقط از خدا میخواهم هیچ انسانی را با ان معیار در چنین حالتی قرار ندهد.آمین

الان تازه یادم آمد یکی از دوستانم که ۴ سال پیش سرباز بود مسئول آن بود که چو به دار را آمده کند و ۴ پایه را از  زیر پای مجرم خالی کند که ظاهراْ  ۴ نفر را هم که قاچاقچی مواد بودند را او اجرا کرده بود.

دعام کنید که سرنوشت مخدوم بی عنایت نصیبم نشود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

 امروز ۱۸ تیر فقط همین

نمی خوام پرچنان رنگ و بوی سیاست بگیره ولی این تقویم نمی گذارد.

خوب یکی دو تا لینک فقط بگذارم

 

 

۱.این هم آزاد کوه با عکس های بینهایتش

http://azadkooh.blogspot.com

۲.خدا کنه این خبر هم دروغ باشه و کار  تبلیغاتی دشمنان مملکت(خدایا دروغ باشه)

http://nikahang.blogspot.com/

http://meydaan.org/news.aspx?nid=429

۳.سیبستان

http://sibestaan.malakut.org/

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

گاهی وقتها فکر می کنم که مردم قبل از انقلاب خوشبختر از مردم حالا بودند نه به این خاطر که ارزونی بود و خدا بیامرز (البته خدا نیامرز)بود که بازم تو این حرف ها که الان می گویند جای بحث که اگر اون آقا اینقدر خوب بوده خدانیامرزیده ها چرا کله پاش کردید(البته بازم بگم خوب کردید)

از یک جهت دیگه می گم خوشبختر بودند چرا که آنها ما و آنهای مشخصی داشتند .مثلاْ شریعتی می گفت آنها بدند آنها نمی توانند درست حکومت کنند .آنها ظالمند ولی دین ما اینگونه نیست(اینجا صداش و کش می داد) دین ما اینگونه می گوید دین ما بهترین است و...

ولی حا لا ما هم می توانیم از محبوب خود با این سابقه ای که برایش تراشیده شده با همون صدای کشدار صحیت کنیم .حال که عملکرد هست .معیار هست...

تو این زمانه که نمایندگان خدا از هر زبانی بهره برده اند از زبان عقل از زبان عشق واحساس از زبان حسین برای خود خرج کردند از خواب دیدن امام و امضاش مایع گذاشته شده  من از کدامین زبان از  دینم سخن سرایم که سخنم خاموشی است.

۳ روز پیش رادیو فردا یکمقاله آماری داده بود که حا لم رو گرفت .دوست دارم یه جوانمرد که از اقتصاد حالیش می شه بیاد بگه دروغ

لپ کلام مقاله این بود که آمریکا برای طرح مارشال که بعد از جنگ جهانی برای باسازی اوپای ویران هزینه کرد ۱۴ میلیارد دلار بود  .که اگر بخواهیم آن پول را به دلار امروز برگردانیم می شود ۱۶۷ میلیارد.تا اینجا هیچ مشکلی نیست .ولی آمار دیگه ای هم هست ایران ازسال۶۸  تا ۸۶(بعد ازجنگ)۴۰۰ میلیارد دلار نفت فروخته که می شود ۳/۲ برابر هزینه مارشال.

اروپا با این طرح از خاکستر نشینی به عاج نشینی رسید و ما ....ما هنوز شهرهای جنگ زدمان آب اشامیدنی ندارند.

یا تو این ۲ سال که دولت با امضای امامان و خواب بزرگان آمده ۱۲۰ میلیارد فقط عواید نفت بوده.

خروجی اینها چیست؟....

سید جمال که به غرب رفته حرف قشنگی دارد که در آنجا(غرب)همه اسلام دیدم و مسلمان ندیدمو در اینجا مسلمان دیدم و اسلام ندیدم

حال تو ای محبوب .من تو را چگونه فریاد کنم که مردمان تو را سخت بیگانه می پندارند . تو را نخواهم جز با نظر بازی که بین من وتوست.

این مطلبی بود که من صبح  جمعه ای که کوه نرفتم می خواستم نو نوشت کنم . اسمش و بگذارم درد نامه ولی تا شب نشد و شب سینما ۴ باغ های کندلوس را پخش کرد با صحبتهای کارگردانش و دکتر گشتاسبی (قبلاْ سینماش و رفته بودم)حس عشقولانه به من دست داد و کلی لطیف شدم(من و بگیر)

و قبطه به دوستان متاهلم خوردم.تازه فهمیدم از اون آدمایی که با یک قوره سردیم می شه با یه مویز گرمیم.

این وبلاگم شده عین این اطاقک هایی که مسیحی ها می رند توش اعتراف می کنند ها .فقط این اعتراف و همه می بینند و ...(داداش سیا ضایع می شه)

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

هم مسهن هم به تاریخ پیوست به همین راحتی.

کشوری که قانون در آن مزاحی بیش نیست ِ به راحتی می توان با یک بهانه (واقعاْ بهانه) روزنامه ای را بست تا فهماند که حرف با لا نشین قانون است.در این قضیه می توانستند مثل حرکتهای گذشته طرح شکایت و دادگاه و .. انجام دهند ولی با سخنی که بیشتر برای ریشخند کردن روز نامه و روزنامه خوانان  بود آن را بستند .

دوستی دارم که روزنامه نگار است . اینجاست که به عقلش شک می کنم که چرا بین این همه پیغمبر جرجیس رو انتخاب کرده

جالبه با شرق آشتی کردم و با هم میهن به تفاهم رسیدم و بازی روزگار این تفاهم را به هم زد( بعدن می گن برو زن بگیر.)

ترجیح می دم که دیگه ننویسم چرا که داره لحنش عوض می شه

فقط بابت مقاله های قشنگش برای شریعتی و مصاحبه با رضا براهنی  ممنونشم.

به امید دیدارت هم میهن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

دیروز رفتم فیلم ریئس کیمیایی رو دیدم و راستش کلی به خودم فحش دادم که ّآخه گاگول تو این گرما پاشدی اومدی این مزخرف رو دیدی.فیلمش مثل گوشت قربونی تیکه تیکه بود که عمراْ با چسب راضی هم بشه به هم چسبوندش.اصلاْ این آقا تو تهران داره زندگی می کنه . همه بازی بازیگزا همشون مصنوعی .تله ناتر از اون بازی اونها بهتر بود حیف از اسمی که کیمیایی در کرده حیف .اینجا ست که می فهمم ده نمکی چرا دادش در رفته بود (با اینکه اصلاْ از مرام ومسلکش خوشم نمی یاد  با زم آفرین باید بهش گفت اگر در مقام قیاس با ریس باشیم.)من جای کیمیای باشم میرم ریشم رو ۳ تیغ می کنم صورتم حالی بیاد یکم فکرم کار کنه.حیف از اون ۳ صفحه بزرکی که هم میهن خراب کرده و مصاحبه اون رو چاپ کرده.

 

تو هم میهن دو هفته پیش یک عکس از زهره انداخته بود که من خیلی خوشم اومدالبته از عکس ها(آخر مارمولکی ها) .بعد یک مقاله خیلی قشتگ از http://farjami.debsh.com/ خوندم که آخرش رو با او مخالفم چرا که برای تغییر در فرهنگ باید شروع کرد .که به نظرم این خانم تونسته یک تغییراتی بده .

zahraa.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

چند روز پیش اتفاقی برام افتاد که باعث شد چند لحظه ای فکر کنم(از آکبندی در آوردیش مبارک).موضوع از این قرار بود که در باشگاه کسی گیر الکی داد که فلان کار را نباید می کردی (واقعاْالکی و مسخره بود )من هم زیاد پیچ نشدم چرا که حوصله بگو مگو نداشتم ولی یکی از دوستام شروع کرد به گوشزد کردن به طرف و کلی اعصاب خودش و به هم ریخت .حرف من این بود که درست حق با من بود ولی اگر بخواهی با همه که نا حق شدن (از قبیل پارک دوبله کردن وراه بند آوردن.چاله چوله هایی که شهرداری درست نکرده.ادارات دولتی و بالا پایین کردن هاش و...)بخواهی با همه این ها درگیر بشی که از صبح باید یا مردمی که از جنس خودتن درگیر بشی تا شب .شب هم فرسوده باز می گردی خانه.خوب حالا من آرمان گرا عدالت طلب بجای اینکه سر این چیزای الکی وقت وانرژی و آرمان و رو صرف کنم جایی کار می کنم که اثر مثبت تری داشته باشه(البته که جا هایی که واقعاْ ناحقی می شه باید ایستاد.(اون دیگه با خود فرد))تو این جور موارد هم خود فرد مستهلک نمیشه هم می تواند جایی که باید مسمر ثمر باشه.مثلاْ تو خیابون بهت فحش بدن تو باید مقابله به مثل کنی یا بی خیال باشی.من بی خیالی رو طی می کنم.حالا خوشحال می شم شما بگید کدام پسندیده تر .تساحل تسامحی که می گن فکر کنم از اینجا ها شروع بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته یه هو جور شد شبانه رفتیم توچال ـشهرستانک در کوتاه ترین شب سال.خیلی وقت بود توچال نرفته بودم .آخرشم که تو آب یخ قصر یه آب بازی درست و حسابی کردیم.

ما ها که مجرد هستیم معمولاْ عادت نداریم زود بریم خونه(مثلاْ بریم کی تحویلمون بگیره؟) داشتیم تو این شب گردی ها با دوستم قاضی صحبت می کردیم .حرف از طبیعت افتاد(حرفای دیگه هم بود که حالا)من گفتم باید بتونی طبیعت رو لمس کنی نه تماشا که هر کسی  می تواند با دیدن کارت پستالی تماشا گر باشد .حالا لمس کردن چه جوریه خیلی ساده است .باید بری تو اون منظره ای که چشم نواز پایت را بگذاری در اون منظره غرق بشی و راه بری بالا بری از بالاترین نقطه اون منطقه منظره رو ببینی .از راه رفتن تشنه بشی و آبی ازچشمه بخوری .هنگام راه رفتن دست بکشی به گیاه های اطرافت (همون کاری که تو فیلم گلادیاتور اون سردار رومی تو خیالش با گندوم های مزرعه اش می کرد).یکبار امتحان کنید از مسیر جنگلی مثلاْ یک بار با ماشین برید یکبار هم با پای پیاده تا لمس کنید هر آنچه لمس کردنی است

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت   توسط سهیل  |